سایت تجدد سایت تجدد

آهسته و پیوسته/ شهریار حاتمی

نوشتهٔ مدیر وب سایت — جولای 31, 2026

بشنوید
نسخهٔ صوتی این نوشتار
۰:۰۰

۰:۰۰

گرفتار تناقضی عجیب هستیم. هرگاه از نتایج کار خود ناراضی می‌شویم، کمتر به خود بازمی‌گردیم و بیشتر در جست‌وجوی عوامل بیرونی برمی‌آییم تا کاسه‌کوزه‌ها را بر سر آن‌ها بشکنیم. گویی خود را از هر عیبی مبرا می‌دانیم و شکست‌هایمان را به گردن این و آن می‌اندازیم.ساختارها را نقد می‌کنیم؛ حکومت‌ها، نهادها، سنت‌ها و ایدئولوژی‌ها را. اما کمتر از خود می‌پرسیم این‌ها را چه کسی ساخته است؟
چندی پیش، در آشنایی گذرا با مکتب فرانکفورت، با این پرسش روبه‌رو شدم که چرا با وجود پیشرفت علم، فناوری و دموکراسی، انسان همچنان گرفتار سلطه، ازخودبیگانگی و فجایعی چون هولوکاست می‌شود. پاسخ این مکتب، عمدتاً در نقد ساختارهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی است؛ ساختارهایی که بر انسان اثر می‌گذارند و او را شکل می‌دهند.
این سخن البته نادرست نیست. هیچ انسانی بیرون از جامعه زندگی نمی‌کند و هیچ ساختاری بی‌تأثیر بر او نیست. اما هرچه بیشتر به این موضوع فکر می‌کنم، پرسشی دیگر ذهنم را درگیر می‌کند. این ساختارهایی که نقدشان می‌کنیم، ساخته‌ی چه کسانی‌اند و چگونه پدید آمده‌اند؟
دولت‌ها، نهادها، احزاب، ساختارهای اقتصادی، رسانه‌ها و بسیاری از نظم‌هایی که زندگی ما را شکل می‌دهند، از جهانی دیگر نیامده‌اند. آن‌ها ساخته‌ی انسان‌اند؛ محصول نیازها، ترس‌ها، امیدها، تعصب‌ها، آرزوها و تناقض‌های او.
البته پس از شکل‌گیری، همین ساخته‌ها بر سازندگان خود نیز اثر می‌گذارند و گاه چنان نیرومند می‌شوند که نگاه انسان به جهان را تغییر می‌دهند. اما این تأثیر متقابل نباید ما را از منشأ آن‌ها غافل کند. ساختارها بر انسان اثر می‌گذارند، اما پیش از آن، از انسان اثر پذیرفته‌اند.
شاید یکی از خطاهای ما این باشد که همه‌ی توجه خود را متوجه ساختارها می‌کنیم و سهم انسان را در پدید آمدن آن‌ها کمتر می‌بینیم. از فساد نهادها سخن می‌گوییم، اما کمتر از ضعف‌هایی که آن نهادها را ممکن ساخته‌اند حرفی به میان نمی آوریم. از استبداد می‌نالیم، اما کمتر می‌پرسیم چه ویژگی‌هایی در فرهنگ و رفتار ما، امکان رشد آن را فراهم کرده است.
در اینجا معمولاً این اعتراض مطرح می‌شود که چنین نگاهی ممکن است به انفعال بینجامد؛ گویی به‌جای مقابله با حکومت‌های سرکوبگر، باید نشست و تنها به نقد خود پرداخت.
اما مسئله چنین نیست.
وقتی آزادی سرکوب می‌شود، مقابله با سرکوب ضرورتی فوری است. هنگامی که سقف خانه در حال فروریختن است، طبیعی است که نخست به فکر نجات جان باشیم. هیچ جامعه‌ای را نمی‌توان به نام خودشناسی به سکوت در برابر بی‌عدالتی دعوت کرد.
اما درست در همین‌جا با یکی از تلخ‌ترین تناقض‌های تاریخ روبه‌رو می‌شویم.
استبداد تنها آزادی را محدود نمی‌کند؛ فرصت بازنگری را نیز می سوزاند. بخش بزرگی از توان جامعه صرف مبارزه با خطری می‌شود که موجودیت آن را تهدید می‌کند. در نتیجه، پرداختن به پرسش‌های عمیق‌تر به تعویق می‌افتد؛ پرسش‌هایی درباره‌ی فرهنگ سیاسی، رابطه‌ی ما با قدرت، میزان تحملمان در برابر دیگری و سهم خودمان در بازتولید برخی الگوها.
شاید به همین دلیل است که تاریخ بارها شاهد مردمانی بوده که علیه استبداد برخاسته‌اند، اما پس از پیروزی، دستگاه استبدادی تازه را پی ریخته‌اند. گویی ساختارها تغییر کرده‌اند، اما زمینه‌های بازتولید آن‌ها همچنان پابرجا مانده است.
در اینجا لازم می بینم بر نکته‌ای تأکید کنم. مقصود من از یادآوری نقش انسان، انتقال مسئولیت از حاکمیت به مردم نیست. استبداد، فساد، سرکوب و بی‌عدالتی را نمی‌توان با ارجاع به ضعف‌های جامعه توجیه یا کم‌رنگ کرد. همان‌گونه که مبارزه با آن‌ها را نیز نمی‌توان به نام خودشناسی و انتقاد از خود به تعویق انداخت.
سخن من تنها یادآوری بخشی از مسئولیتی است که در کنار مبارزه با استبداد بر دوش خود ما نیز قرار دارد؛ مسئولیتی که معمولاً زیر سایه‌ی کشمکش‌های سیاسی کمتر دیده می‌شود.
اگر ساختارهای سرکوبگر را تنها عامل مشکلات بدانیم، به‌تدریج این تصور نیز شکل می‌گیرد که با حذف آن‌ها همه‌چیز حل خواهد شد. اما اگر انسان نیز در شکل‌گیری و بازتولید برخی از این مناسبات سهمی داشته باشد، بخشی از راه‌حل نیز ناگزیر باید متوجه خود ما باشد.
شاید به همین دلیل است که مبارزه با استبداد را نباید تنها به معنای تغییر حکومت فهمید. بخشی از این مبارزه در عرصه‌ی کم‌هیاهوتری جریان دارد؛ در شیوه‌ی مواجهه‌ی ما با آن دیگری که به گونه ای دیگر می اندیشد، در میزان تحملمان نسبت به او، در پذیرش مسئولیت، در نقد خود، در همکاری با دیگران و در مهار میل به انحصار. این‌ها جایگزین مبارزه با استبداد نیستند، بلکه بخشی از همان مبارزه‌اند؛ تلاشی برای آنکه زمینه‌های بازتولید استبداد، حتی پس از تضعیف یا سقوط آن، دست‌نخورده باقی نماند.
اما آیا راهی برای گریز از این چرخه وجود دارد؟
به گمان من، پاسخ را باید در تفاوت میان “حادثه” و “فرایند” جست.
ما معمولاً چشم به حادثه دوخته‌ایم؛ به رویدادی که قرار است همه‌چیز را یکباره دگرگون کند، یک انقلاب، یک سرنگونی یا یک پیروزی بزرگ. اما بسیاری از مهم‌ترین تحولات انسانی از جنس حادثه نیستند، بلکه از جنس فرایندند.
فرهنگ گفت‌وگو، مدارا، پذیرش حق مخالفت، مسئولیت‌پذیری، نقد خود و مهار میل به انحصار را نمی‌توان به فردای تغییرات سیاسی موکول کرد. اگر قرار باشد این ویژگی‌ها تنها پس از دستیابی به آزادی پدید آیند، چه‌بسا آن آزادی نیز هرگز به معنای کامل خود شکل نگیرد، چنان که تا به حال هم شکل نگرفته است.
حتی در خفقان‌آورترین شرایط نیز همه‌ی راه‌ها بسته نیست. همواره می‌توان کارهای کوچکی انجام داد که در نگاه نخست ناچیز به نظر می‌رسند، اما در درازمدت بنیان جامعه‌ی آزاد را استوارتر می‌کنند. مشکل آنجاست که ما بیش از اندازه نتیجه‌گرا هستیم. اگر ثمره‌ی کاری را در دوران زندگی خود نبینیم، آن را بی‌فایده می‌پنداریم.
حال آنکه بسیاری از مهم‌ترین دستاوردهای بشری حاصل کوشش کسانی بوده است که هرگز نتیجه‌ی نهایی تلاش خود را ندیده‌اند. آزادی، دموکراسی و حقوق شهروندی نیز یک‌شبه پدید نیامده‌اند. آن‌ها حاصل انباشت تجربه‌ها، خطاها، کوشش‌ها و یادگیری‌هایی بوده‌اند که گاه نسل‌ها به طول انجامیده‌اند.
از این‌رو، پرسش اصلی برای من دیگر این نیست که کدام ساختار باید جایگزین ساختار موجود شود. پرسش این است که آیا هم‌زمان با تلاش برای تغییر جهان پیرامون خود، در حال تغییر دادن خویشتن نیز هستیم یا نه؟
شاید هیچ تغییر پایداری در جامعه رخ ندهد، مگر آنکه هم‌زمان، تغییری نیز در درون انسان آغاز شده باشد.

شهریار حاتمی

استکهلم ۹ مرداد ۱۴۰۵

print
این نوشتار را دوست داشتید؟