آیا چین امام زمان جمهوری اسلامی است؟ – کیانوش رزاقی
انتظار موعود در سیاست خارجی و رؤیای پایان نظم آمریکایی. در تشیع دوازدهامامی، مفهوم مهدویت بر ظهور شخصیتی استوار است که در پایان یک دوره ظلم و بیعدالتی، نظم جدیدی ایجاد میکند؛ شخصیتی که با قدرتی فراتر از قدرتهای موجود، به سلطه ستمگران پایان میدهد و عدالت را برقرار میکند. در این روایت، مسئله فقط آمدن یک رهبر مذهبی نیست؛ بلکه انتظار یک تغییر بزرگ تاریخی در توازن قدرت میان ظالم و مظلوم است.
جمهوری اسلامی از ابتدای شکلگیری، بخشی از هویت سیاسی خود را بر مفاهیمی مانند مبارزه با استکبار، مقابله با سلطه قدرتهای بزرگ و حمایت از مستضعفان جهان تعریف کرده است. اما پرسش تحلیلی این است: آیا در ذهن بخشی از نخبگان جمهوری اسلامی، انتظار یک تحول مهدوی در عرصه سیاست جهانی، به شکلی سکولار و ژئوپلیتیک بازتولید شده است؟ آیا چین به نمادی از آن نیروی تاریخی تبدیل شده که قرار است نظم موجود را تغییر دهد؟
پاسخ من در این مقاله به این پرسش مثبت است. چین، به امام زمان جمهوری اسلامی تبدیل شده است. نه به معنای مذهبی، بلکه به معنای سیاسی: قدرتی که بدون نیاز به تغییر بنیادین در داخل، شرایط محیطی را برای شیعیان زرسالار ایرانی دگرگون می کند.
واقعگرایی نئوکلاسیک: وقتی دولتها منتظر تغییر جهان میمانند
برای فهم رفتار جمهوری اسلامی در برابر بحرانهای داخلی و خارجی، صرفاً نگاه کردن به ایدئولوژی یا تصمیمهای رهبران کافی نیست. یکی از چارچوبهای تحلیلی مناسب برای بررسی این رفتار، واقعگرایی نئوکلاسیک در روابط بینالملل است.
این نظریه بر یک فرض اساسی استوار است: دولتها در یک محیط بینالمللی آنارشیک فعالیت میکنند؛ محیطی که در آن هیچ قدرت مرکزی برای تضمین امنیت آنها وجود ندارد. بنابراین، توزیع قدرت در نظام بینالملل، فرصتها و محدودیتهای اساسی هر کشور را تعیین میکند.
اما برخلاف واقعگرایی ساختاری، واقعگرایی نئوکلاسیک معتقد نیست که فشارهای بینالمللی بهصورت مستقیم و مکانیکی سیاست خارجی کشورها را تعیین میکنند. میان ساختار جهانی و رفتار دولت، یک لایه واسط وجود دارد: فیلترهای داخلی.
این فیلترها شامل مواردی مانند ادراک نخبگان از تهدید و فرصت، ساختار تصمیمگیری، ایدئولوژی حاکم، منافع گروههای قدرتمند داخلی، ظرفیت دولت و رابطه میان جامعه و حکومت می شود.
بنابراین، دو کشور ممکن است با فشارهای بینالمللی مشابه مواجه شوند، اما به دلیل تفاوت در فیلترهای داخلی، پاسخهای کاملاً متفاوتی ارائه دهند.
۱. مسئله جمهوری اسلامی: تغییر جهان یا تغییر خود؟
از منظر واقعگرایی نئوکلاسیک، زمانی که یک کشور با محیط بینالمللی نامساعد مواجه میشود، دو مسیر کلی پیش روی آن قرار دارد:
مسیر اول: تغییر فیلترهای داخلی یعنی اصلاح برداشت از تهدیدها، تغییر اولویتها، بازتعریف منافع ملی، اصلاح ساختار اقتصادی و ایجاد سازگاری بیشتر با محیط خارجی.
مسیر دوم: انتظار برای تغییر محیط خارجی یعنی حفظ ساختارهای داخلی و انتظار برای اینکه توزیع قدرت جهانی تغییر کند و فشارهای موجود کاهش یابد.
بر اساس این چارچوب، میتوان استدلال کرد که جمهوری اسلامی در دو دهه گذشته بویژه پس حدود سال های ۲۰۱۷-۲۰۱۸ که چین خود را در مسیر تبدیل شدن به ابرقدرت جهانی تثبیت کرده عمدتاً مسیر دوم را انتخاب کرده است.
مسئله از نگاه نخبگان حاکم صرفاً یک اختلاف سیاست خارجی با آمریکا یا اسرائیل نیست؛ بلکه بخشی از هویت سیاسی و امنیتی نظام است. تغییر اساسی در این حوزهها ممکن است به معنای تغییر در توازن قدرت داخلی، جایگاه نهادهای قدرتمند و شبکههای اقتصادی-سیاسی شکلگرفته در طول دههها باشد. تغییر مسیر ممکن است نه بهعنوان یک اصلاح تاکتیکی، بلکه بهعنوان تهدیدی برای ساختار موجود قدرت درک شود. در نتیجه، خروج از وضعیت نامناسب فعلی از مسیر تغییر محیط خارجی بهترین گزینه منطقی برای بقای جمهوری اسلامی است.
۲. راهبرد بقا: خرید زمان تا تغییر نظم جهانی
جمهوری اسلامی اکنون بر اساس این منطق راهبردی در چهارچوب نظریه واقعگرایی نئوکلاسیک پیش می رود: اگر تغییر درونی پرهزینه یا خطرناک باشد، بهترین گزینه انتظار برای تغییر بیرونی است.
در این محاسبه، هدف اصلی نه حل فوری مشکلات اقتصادی یا پایان دادن به رقابتهای منطقهای، بلکه حفظ بقا تا زمانی است که محیط بینالمللی مساعدتر شود.
بر اساس این نگاه، ظهور یک جهان چندقطبی و کاهش برتری نسبی آمریکا میتواند فرصتی ایجاد کند تا جمهوری اسلامی فشارهای اقتصادی را کاهش دهد، آزادی عمل بیشتری پیدا کند و بدون تغییر بنیادین در ساختار داخلی، موقعیت خود را حفظ کند. در این چارچوب است که چین اهمیت فوق العاده ای پیدا میکند. چین صرفاً یک شریک اقتصادی نیست؛ بلکه در تصور بخشی از نخبگان جمهوری اسلامی، نشانهای از تغییر تاریخی در ساختار قدرت جهانی است.
۳. چرا چین به «راه خروج تاریخی» تبدیل میشود؟
در اینجا باید پرسش اصلی مقاله مطرح شود: آیا چین برای جمهوری اسلامی همان نقشی را پیدا کرده است که یک نیروی نجاتبخش تاریخی در ذهنیت سیاسی ایفا میکند؟
پاسخ مثبت است. البته نه به معنای مذهبی، بلکه به معنای سیاسی: چین قدرتی است که قرار است بدون نیاز به تغییر اساسی در داخل، شرایط محیطی را تغییر دهد.
در این نگاه، چین میتواند نماد پایان یک دوره باشد که در آن با پایان جهان تکقطبی تحت رهبری آمریکا و پایان توانایی غرب برای اعمال فشار مؤثر بر ایران، جهان وارد نظم جدیدی می شود که در آن ایران آزادی عمل بیشتری خواهد داشت.
برای نخبگان حاکم در تهران، مشکل اصلی فقط تحریمهای اقتصادی نیست؛ بلکه ساختار نظم جهانی است که پس از جنگ جهانی دوم و بهویژه پس از فروپاشی شوروی، تحت رهبری آمریکا شکل گرفته است. در نگاه بخشی از نخبگان جمهوری اسلامی آمریکا نماینده نظم سلطهگر است، تحریمها ابزار حفظ این نظم هستند، قدرت آمریکا در حال افول است و چین نماد ظهور یک نظم جدید است.
در این روایت، مسئله ایران نه یک مشکل داخلی یا مجموعهای از تصمیمهای اقتصادی، بلکه بخشی از یک نبرد تاریخی میان «نظم ظالمانه قدیم» و «نظم عادلانه تر جدید» تعریف میشود.
۴. چین بهعنوان نیروی رهاییبخش ژئوپلیتیک
اهمیت چین برای جمهوری اسلامی فقط در نفت، تجارت یا سرمایهگذاری نیست. چین میتواند در یک روایت سیاسی گستردهتر، نماد پایان یک دوره تاریخی باشد. پایان جهان تکقطبی پس از فروپاشی شوروی، کاهش توان آمریکا برای تعیین قواعد جهانی، ظهور یک نظم جدید و کاهش فشار بر جمهوری اسلامی. در چنین روایتی، چین نه یک متحد ایدئولوژیک، بلکه یک عامل تغییر تاریخی تصور میشود؛ قدرتی که با تغییر ساختار نظام بینالملل، امکان خروج ایران از وضعیت محاصره را فراهم خواهد کرد.
در این منطق، انتظار ظهور چین بهعنوان قدرت برتر جهانی، تبدیل به یک راهبرد برای عبور از بحرانهای کنونی میشود، دقیقا مانند انتظار برای ظهور امام زمان که پایان بخش بحران و فشار دائمی برای شیعیان است.
۵. نادانی بزرگ جمهوری اسلامی در توسل به منجی جدیدی به نام چین
مشکل توسل نخبگان جمهوری اسلامی به چین به عنوان امام زمان جدیدشان اینجاست که در روابط بینالملل، قدرتهای بزرگ نقش «منجی» را ایفا نمیکنند و این امام زمان جدید هم معلوم نیست وقتی خودش به جایگاه برتر دست پیدا کند چگونه رفتار خواهد کرد.
چین، اگرچه ممکن است از بازآرایی صحنه بینالمللی برای افزایش نقش خود در جهان حمایت کند، اما سیاست خارجی خود را بر اساس منافع خودش تنظیم میکند. منافع چین مشخص است: امنیت انرژی، ثبات مسیرهای تجاری، رشد اقتصادی و رقابت سازنده با آمریکا. بنابراین، ظهور چین لزوماً به معنای تحقق اهداف ژئوپلیتیک ایران نیست. قدرتهای بزرگ در تاریخ معمولاً نظم موجود را فقط تا جایی تغییر میدهند که با منافع خودشان سازگار باشد. چین ممکن است نفت ایران را بخرد، بخشی از فشار اقتصادی را کاهش دهد و در برابر برخی فشارهای آمریکا مقاومت کند اما این به معنای آن نیست که چین حاضر است برای امنیت ایران هزینه نظامی بدهد، در برابر اسرائیل وارد رویارویی شود یا نظم منطقهای مطلوب ایران را ایجاد کند. چین بیش از آنکه یک متحد ایدئولوژیک باشد، یک قدرت عملگرا است که ثبات منطقه، امنیت انرژی و تجارت جهانی را دنبال میکند.
حتی اگر چین به جایگاه برتر جهانی دست پیدا کند، هیچ تضمینی وجود ندارد که این هژمونی به نفع ایران باشد. چین بهعنوان یک قدرت عملگرا، ممکن است در جایگاه قدرت برتر ثبات منطقهای را بر همسویی با ایران ترجیح دهد، برای حفظ روابط با غرب یا کشورهای عربی خلیج فارس، تهران را مهار کند و امنیت مسیرهای انرژی و تجارت را بر حمایت از برنامههای منطقهای ایران مقدم بداند. به بیان دیگر، ایران ممکن است در حال شرطبندی روی اسبی باشد که نه تنها تضمینی برای پیروزی ندارد، بلکه اگر هم برنده شود، لزوماً سوارکار را به مقصد مورد نظرش نمیرساند.
چین امروز ممکن است از تقابل با آمریکا سود ببرد، اما فردا ممکن است برای حفظ ثبات جهانی یا دستیابی به توافقات بزرگتر، ایران را به عنوان بخشی از معامله قربانی کند.
۶. خطر «انتظار تاریخی»
پارادوکس اصلی پیش گرفتن راهبرد انتظار ظهور منجی توسط جمهوری اسلامی اینجاست: هرچه جمهوری اسلامی بیشتر منتظر تغییر نظم جهانی باشد، انگیزه کمتری برای تغییر درونی پیدا میکند؛ زیرا تصور میکند مشکل اصلی نه در داخل، بلکه در ساختار قدرت جهانی است. همزمان، اگر تغییر مورد انتظار در جهان رخ ندهد یا کمتر از انتظار باشد، فقر و نابسامانی در ایران افزایش مییابد و قدرت ملی ایران کاهش پیدا می کند.
در حالی که ایران منتظر تغییر نظم جهانی است، اسرائیل نیز توان نظامی و فناوری خود را افزایش میدهد، کشورهای عربی روابط خود را با چین، آمریکا و دیگر قدرتها متوازن میکنند، فناوری نظامی جهان تغییر میکند و رقابت قدرتهای بزرگ ممکن است شکل متفاوتی پیدا کند که ایران در آن معامله شود. بنابراین، ظهور چین الزاماً به معنای پایان دوران عسرت و سختی ایران نیست.
نتیجهگیری: چین؛ امام زمان جدید برای فرار از تغییر درونی
مسئله اصلی این نیست که آیا چین قدرتمند خواهد شد یا نه. مسئله اصلی این است که آیا ظهور چین الزاماً همان جهانی را ایجاد میکند که جمهوری اسلامی انتظار دارد. در منطق واقعگرایی نئوکلاسیک، خطر اصلی زمانی ایجاد میشود که ادراک نخبگان از تغییر قدرت جهانی، از واقعیت آن جلوتر حرکت کند.
چین در ذهن تصمیمگیران ایرانی به یک «راه خروج تاریخی» تبدیل شده و هزینههای امروز را قابل تحملتر کرده است. اما تاریخ روابط بینالملل نشان میدهد که قدرتهای بزرگ ناجی کشورها نیستند بلکه بر اساس منافع خود عمل میکنند و مهره های کوچکتر را هم با هم معامله می کنند. ایران بارها تاوان توسل به این امام زمان های قلابی را پرداخت کرده است. توسل به فرانسه، آلمان و حتی آمریکا برای خروج ایران از صحنه نامساعد بین المللی بارها هزینه های سنگینی را بر ایران تحمیل کرده و هر بار به قیمت از دست رفتن بخشی از سرزمین و یا استقلال ایران تمام شده است.
چین امام زمان جمهوری اسلامی شده و در نتیجه انتظار ظهور چین به عنوان یک قدرت جدید جهانی، جایگزین اصلاحات و تصمیمهای سخت داخلی شده است. زرسالاران مذهبی حاکم بر ایران تنها راه خروج از وضعیت فعلی را مقاومت چند ساله تا ظهور منجی جدید یعنی چین می بینند و معتقدند که به جای تغییر در ساختارهای داخلی که ممکن است منجر به فروپاشی رژیم زرسالاری مذهبی شود باید چند سالی دوام بیاورند تا چین به عنوان برهم زننده نظم ناعادلانه فعلی کاملا ظهور کند.