سایت تجدد سایت تجدد

دو بقال و ترازوی نیّت خاستگاه‌شناسیِ یک مَثَلِ اخلاقی

نوشتهٔ مدیر وب سایت — جولای 29, 2026

بشنوید
نسخهٔ صوتی این نوشتار
۰:۰۰

۰:۰۰


درآمد: پیش از تحلیلِ دو بقال، خاستگاهِ خودِ متن: پیش از آنکه به سراغ نفر اول و نفر دوم برویم، باید بپرسیم خودِ این متن از کجا آمده است؛ چون تحلیل خاستگاهی، اگر از متن شروع نشود و مستقیم به شخصیت‌ها بپرد، ناقص می‌ماند.

این مَثَل، سخنی است از ایوانا کوچورادی (İoanna Kuçuradi)، فیلسوف برجسته‌ی ترکیه، متولد ۱۹۳۶، یونانی‌تبار و تحصیل‌کرده‌ی دانشگاه استانبول، رئیس انجمن فلسفه‌ی ترکیه و صاحب کرسی یونسکو در فلسفه و حقوق بشر. متن اصلی ترکی چنین است:

«iki bakkal var, ikisi de doğru tartıyor. ilki insanları kandırmaması gerektiği için bunu yapıyor, diğeri müşteri kaybetmemek için… asıl olan ilkidir. ikincisi ise sahtedir, göstermeliktir, müsameredir; müşteri kaybetmeyeceğini bilse hile yapar. işte bu farkı herkese öğretmek gerekir.»

در ترجمه، سه واژه‌ی پیاپیِ ترکی در دو واژه‌ی فارسی فشرده شده است: sahte (بدل، قلابی)، göstermelik (نمایشی، ویترینی) و — واژه‌ی کلیدی — müsamere. «موسامره» در ترکی به معنای جشن و نمایشِ مدرسه‌ای است؛ آن اجرای آماتوریِ آخر سال که بچه‌ها نقشِ آدم بزرگ‌ها را بازی می‌کنند. کوچورادی با انتخاب این واژه، صداقتِ بقالِ دوم را نه فقط «نمایشی» بلکه بچگانه و بدلی خوانده است؛ لحنی که در ترجمه‌ی فارسی تلطیف شده است. این نکته را نگه داریم، چون شدتِ داوریِ متن، خودْ موضوعِ بخشی از تحلیل ما خواهد بود.

اما خاستگاهِ دورترِ این مَثَل کجاست؟ ایمانوئل کانت، بنیاد مابعدالطبیعه‌ی اخلاق (۱۷۸۵)، بخش نخست. کانت آنجا مثالِ خرده‌فروشی (Krämer) را می‌آورد که از مشتریِ ناوارد گران‌تر نمی‌گیرد، اما نه از سر تکلیف؛ از سر منفعت. کانت بر این پایه تمایز مشهور خود را می‌سازد: عملِ مطابق با تکلیف (pflichtmäßig) در برابر عملِ از سرِ تکلیف (aus Pflicht). تنها دومی «ارزش اخلاقی» دارد. این تمایز چنان در آموزش فلسفه در ترکیه جا افتاده که «iki bakkal» عملاً به مثالِ استاندارد کتاب‌های درسی برای ödeve uygun در برابر ödevden dolayı بدل شده است.

پس متن، در سه لایه، خاستگاه دارد: کانت → سنت کانتیِ فلسفه‌ی ترکیه → صورت‌بندی شخصی کوچورادی.

و لایه‌ی سوم مهم است. کوچورادی کانتیِ ساده‌ای نیست؛ او بر کانت نقد دارد و نظام ارزش‌شناختیِ خود را می‌سازد. محور اندیشه‌ی او تمایزی است میان ahlak و etik: «اخلاق‌ها» نظام‌های نانوشته و تجربیِ هنجاری‌اند که در هر جامعه اعتبار دارند، متکثرند و تغییر می‌کنند؛ «اتیک» اما دانشِ فلسفیِ ارزش‌های اخلاقی است و مبنایش ارزشِ انسان است. به تعبیر خودِ او، انسان ارزشمند است چون ارزش تولید می‌کند — علم، فلسفه، حقوق، هنر — و حقوق بشر نه واقعیت، بلکه اصولی اتیک است.

از همین‌جا جمله‌ای از او به دست می‌آید که در حکم کلیدِ کلِ این مَثَل است:

انسان‌ها را می‌توان به رفتار مطابق با هنجار وادار کرد؛ اما نمی‌توان آنان را وادار کرد که بخواهند ارزشی را حفظ کنند و با حفظ آن عمل کنند.

مَثَلِ دو بقال، فشرده‌ی همین جمله است. بقالِ دوم محصولِ ahlak است؛ بقالِ اول ادعای etik دارد.

۱. تشریح منطقی: پنج گزاره در یک مَثَل

خطای رایج در برخورد با چنین متن‌هایی این است که آن را یک گزاره می‌بینیم و یکجا می‌پذیریم یا رد می‌کنیم. اما در این شش سطر، پنج گزاره‌ی منطقاً مستقل پنهان است:

۱. گزاره‌ی توصیفی: هر دو بقال درست وزن می‌کنند. (بی‌مناقشه) ۲. گزاره‌ی خاستگاهی: خاستگاهِ این دو عمل یکسان نیست. (بی‌مناقشه) ۳. گزاره‌ی ارزش‌داورانه: تنها عملِ نخست ارزش اخلاقی دارد. (کانتی، قابل دفاع اما مناقشه‌برانگیز) ۴. گزاره‌ی خلافِ واقع: اگر نفر دوم مطمئن باشد ضرر نمی‌کند، تقلب خواهد کرد. (پیش‌بینی روان‌شناختی — بی‌پشتوانه) ۵. گزاره‌ی تربیتی: این تفاوت را باید به همه آموخت. (برنامه‌ی عملی — پرمخاطره)

پذیرفتنِ (۳) شما را به (۴) متعهد نمی‌کند، و پذیرفتنِ (۴) شما را به (۵) نمی‌رساند. بیشترِ سوءتفاهم‌ها در بحث بر سرِ این متن، از فروکاستن این پنج گزاره به یکی برمی‌خیزد. اکنون به خواسته‌ی اصلی می‌رسیم: خاستگاه‌شناسیِ دو شخصیت.

۲. خاستگاه‌شناسیِ نفر اول: شش بقالی که در یک بقال پنهان‌اند

متن می‌گوید نفر اول «معتقد است نباید مردم را فریب داد». اما این جمله یک خاستگاه نیست؛ دست‌کم شش خاستگاهِ متفاوت را در خود پنهان کرده است، و — نکته‌ی مهم — بعضی از آن‌ها در آزمونِ خودِ متن مردود می‌شوند.

الف) خاستگاه تکلیفیِ کانتی. او درست وزن می‌کند چون قاعده‌ی عملش قابل تعمیم به قانون کلی است. اینجا نه به مشتری فکر می‌کند و نه به سود؛ به صورتِ قاعده فکر می‌کند. این خالص‌ترین قرائت و ظاهراً مقصود متن است.

ب) خاستگاه ارزش‌شناختی (خودِ کوچورادی). او درست وزن می‌کند چون مشتری انسان است و فریب‌دادنش تعرض به کرامت اوست. این با (الف) یکی نیست: در (الف) موضوعِ توجه، قانون است؛ در (ب) موضوعِ توجه، انسانِ روبه‌رو. کوچورادی، برخلاف کانتِ صوری‌گرا، به (ب) نزدیک‌تر است.

ج) خاستگاه دینی. این خاستگاه در جهان ما — ایران، ترکیه، خاورمیانه — پرسابقه‌ترین است. ترازو، در سنت ابراهیمی، نخستین صحنه‌ی قانون اخلاقی است: نهیِ کم‌فروشی و تطفیف، داستانِ شعیب و اهل مَدْیَن، و «مِیزان»ی که در کنار آسمان نهاده شد. اما اینجا پرسشی تیز پیش می‌آید که متن از آن غافل است: اگر بقال درست وزن می‌کند چون خدا می‌بیند و حساب پس خواهد داد، خاستگاه او کدام است؟

پاسخ صادقانه ناخوشایند است: از منظرِ خودِ کانت، چنین انگیزه‌ای دگرآیین (heteronom) است. این بقال هم به مشتری فکر می‌کند — منتها به مشتری‌ای که همیشه ناظر است و هرگز از دست نمی‌رود. خدا، در این صورت‌بندی، در جایگاهِ ساختاریِ همان مشتریِ بقالِ دوم می‌نشیند. او نیز از ترسِ از دست دادن چیزی درست وزن می‌کند؛ فقط آن چیز، آخرت است نه درآمد.

سنت خودِ ما این را می‌دانست. تمایز اخلاص و ریا دقیقاً بر همین شکاف بنا شده، و غزالی در احیاء العلوم به تسلسلی هوشمندانه اشاره می‌کند: پرهیز از ریا خود می‌تواند به ریا بدل شود — «ریا در ترکِ ریا». پاسخ رادیکالِ ملامتیه، آن جریان خراسانی-آناتولیایی، همین بود: نیکی را پنهان کن و عیب را آشکار، تا تماشاگر از صحنه حذف شود. اینها راه‌حل‌هایی برای مسئله‌ی بقالِ اول‌اند، نه بقالِ دوم؛ و نشان می‌دهند که مرزِ متن به‌مراتب نفوذپذیرتر از آن است که می‌نماید.

د) خاستگاه منشی (ارسطویی). او درست وزن می‌کند چون سی سال است درست وزن می‌کند. تقلب برایش گزینه‌ای نیست که رد شود؛ اصلاً به‌عنوان گزینه به ذهنش نمی‌آید. ارسطو این را hexis، ملکه‌ی اخلاقی، می‌نامد و آن را بالاتر از حالتی می‌داند که آدمی با کشمکش درونی بر وسوسه غلبه کند.

و اینجا ایرادِ کلاسیک به کانت سر برمی‌آورد؛ همان که شیلر در بیتی طعن‌آمیز صورت‌بندی کرد: «به دوستانم با میل خدمت می‌کنم، اما افسوس که با میل می‌کنم؛ پس اخلاقی نیستم.» در تصویر کانتی، آدمِ به‌طبع درستکار کمتر اخلاقی است از آدمی که به‌سختی جلوی خود را می‌گیرد. آیا متن حاضر است این نتیجه را بپذیرد؟

ه) خاستگاه عاطفی. او درست وزن می‌کند چون طاقتِ دیدنِ زیانِ آن پیرزن را ندارد. این خاستگاهِ هیوم است و شوپنهاور، که بنیاد اخلاق را در همدلی می‌دانستند. اما کانت این را هم از دایره‌ی ارزش اخلاقی بیرون می‌گذارد، چون تمایل است نه تکلیف. متن، ظاهراً بی‌آنکه بداند، این خاستگاه را نیز قربانی می‌کند.

و) خاستگاه خودانگاره‌ای. او درست وزن می‌کند چون نمی‌تواند با تصویرِ «منِ متقلب» زندگی کند. اینجا پرسشِ نیچه‌ای بی‌رحمانه است: آیا این هم نوعی منفعت‌طلبی نیست، منتها منفعتی سرمایه‌گذاری‌شده در خودانگاره به‌جای درآمد؟ نیچه در تبارشناسی اخلاق دقیقاً همین را می‌کاود: ارزش‌گذاری‌ای که نیّتِ پاک را بالاتر از نتیجه‌ی خوب می‌نشاند، خود خاستگاهی دارد و آن خاستگاه لزوماً پاک نیست.

و صادقانه‌ترین پاسخ به این پرسش را نه نیچه، که خودِ کانت داده است: او در بخش دوم بنیاد می‌نویسد که با تجربه محال است حتی یک مورد قطعی از عملِ صرفاً از سرِ تکلیف را اثبات کرد، چون همیشه «آن نفسِ عزیز» (das liebe Selbst) در سایه کمین کرده است.

جمع‌بندی این بخش: «نفر اول» یک تیپ نیست؛ دست‌کم شش تیپ است، و بر پایه‌ی معیارِ خودِ متن، تیپ‌های (ج)، (ه) و (و) باید به صف بقالِ دوم رانده شوند. مقوله‌ی به‌ظاهر تمیزِ متن، زیر انگشت تحلیل وا می‌رود.

۳. خاستگاه‌شناسیِ نفر دوم: آنچه «منفعت» پنهان می‌کند

با نفر دوم هم همان کار را بکنیم. «نمی‌خواهد مشتری‌هایش را از دست بدهد» نیز یک خاستگاه نیست:

الف) محاسبه‌ی سرد. سود و زیان، بی هیچ عاطفه‌ای. این تنها قرائتی است که متن در نظر دارد.

ب) ترسِ از آبرو. و این با (الف) یکی نیست. «آبرو» در فرهنگ ایرانی و ترکی سرمایه‌ای است اجتماعی و نه صرفاً اقتصادی؛ بقالی که می‌گوید «توی این محله سرم را بالا بگیرم» از زیان مالی نمی‌ترسد، از نگاه می‌ترسد. آدام اسمیت این را در نظریه‌ی عواطف اخلاقی با مفهوم «تماشاگر بی‌طرف» صورت‌بندی کرد: ما اخلاقی می‌شویم چون نگاهِ درونی‌شده‌ی دیگری را حمل می‌کنیم. آیا این خاستگاه، «بدلی» است؟

ج) عقلانیتِ بازیِ تکراری. بقالِ سرِ کوچه سی سال با همان صد خانوار سروکار دارد. در چنین ساختاری، صداقت استراتژی بهینه است، و این کشفِ نظریه‌ی بازی‌ها در اواخر قرن بیستم بود (تکرار، شهرت، تلافیِ متقابل). صداقتی که از دلِ تکرار می‌جوشد، «نمایش» نیست؛ صورتی از پیدایشِ اعتماد است.

د) خاستگاه نهادی و صنفی. اینجا سنگین‌ترین اعتراض به متن شکل می‌گیرد. در بازار سنتی ایران و عثمانی، ترازوی درست را وجدانِ فردی تضمین نمی‌کرد؛ صنف تضمین می‌کرد — با فتوت‌نامه، کدخدای صنف، محتسب و داغِ اخراج. اگر معیار متن را جدی بگیریم، باید نتیجه بگیریم که کلِ نظام اخلاقیِ بازار در تمدن اسلامی «نمایشی» بوده است. این نتیجه‌ای است که کمتر کسی حاضر است بپذیرد، و همین، شاهدی است بر افراطی‌بودنِ معیار.

بازصورت‌بندی: مشکلِ بقالِ دوم ناصداقتی نیست؛ مشروط‌بودن است. صداقت او تابعی است با دامنه‌ی اعتبار مشخص. درونِ آن دامنه کاملاً واقعی و قابل اتکاست؛ بیرونِ آن، تضمینی وجود ندارد. این توصیف، هم دقیق‌تر از «بدلی و نمایشی» است و هم بی‌آنکه به درون کسی سرک بکشد، همان هشدارِ اصلی متن را حفظ می‌کند.

۴. سه ایراد به متن

ایراد نخست: مغالطه‌ی خلافِ واقع. از گزاره‌ی «انگیزه‌ی او مصلحت است» نمی‌توان نتیجه گرفت «در غیاب مصلحت تقلب می‌کند»، مگر آنکه پیشاپیش فرض کنیم مصلحت یگانه انگیزه‌ی اوست — که همان مدعا است، نه دلیل. انگیزه‌های انسانی معمولاً چندعاملی (overdetermined) اند: ممکن است کسی هم سود بخواهد، هم آبرو، هم عادت کرده باشد، هم به‌نحوی مبهم فکر کند که کم‌فروشی زشت است. برداشتنِ یکی از این پایه‌ها، ساختمان را فرو نمی‌ریزد.

و اینجا تیزترین نکته‌ی این نوشته است: کانت گفت که حتی درباره‌ی خودمان نمی‌توانیم مطمئن شویم کدام انگیزه واقعاً محرکِ عمل بوده. متن اما با اطمینانِ کامل، درباره‌ی دیگری حکم صادر می‌کند و حتی رفتار او را در وضعیتی که هرگز رخ نداده پیش‌بینی می‌کند. این متن کانتی‌تر از کانت است، و دقیقاً به همین دلیل ضدکانتی است.

ایراد دوم: از اخلاق تا تفتیشِ باطن. «باید این تفاوت را به همه آموزش داد» — چه چیزی را دقیقاً؟

اگر مقصود این باشد که هرکس خاستگاهِ عملِ خود را بکاود، این همان محاسبه‌ی نفس است و ستودنی. اما اگر مقصود این باشد که مردم بیاموزند نیّتِ دیگران را دسته‌بندی کنند، نتیجه فرهنگِ سوءظن است. و پیامدِ طنزآمیزش این است: در جامعه‌ای که همه ناظرِ خلوصِ یکدیگرند، آدمی ناچار می‌شود خلوص را نیز اجرا کند. یعنی همان «موسامره»ای که متن از آن بیزار است، به سطحی بالاتر منتقل می‌شود. غزالی این تسلسل را قرن‌ها پیش دیده بود.

ایراد سوم: غیبتِ مشتری. در کلِ این مَثَل، کسی که کالا را می‌خرد هیچ صدایی ندارد. برای زنی که با آخرین پولش یک کیلو برنج می‌خرد، آنچه اهمیت دارد عددِ روی ترازوست، نه توپولوژیِ نیّتِ فروشنده. متن، منزلتِ فاعل را بر رفاهِ مفعول مقدم می‌کند.

و اینجا باید یادآوری کرد که کانتِ سیاست حرف دیگری می‌زند. او در صلح پایدار می‌نویسد که مسئله‌ی بنیان‌گذاری دولت «حتی برای ملتی از شیاطین» حل‌شدنی است، به شرط آنکه اهل فهم باشند. یعنی: نظم عادلانه نباید به خلوصِ نیّتِ شهروندان وابسته باشد. کانتِ اخلاق طهارتِ انگیزه را برای ارزش اخلاقی لازم می‌داند؛ کانتِ سیاست تکیه بر آن را برای نهادسازی ممنوع می‌کند. متن تنها صدای اول را شنیده است.

۵. در دفاع از متن: آنچه درست می‌گوید

اگر تحلیل را همین‌جا ببندیم، بی‌انصافی کرده‌ایم. سه چیز در این مَثَل درست و مهم است.

نخست، ارزشِ پیش‌بینی‌کنندگی در شرایطِ تغییریافته. تمایزِ متن، به‌رغم صورت‌بندی نادرستش، به چیزی واقعی اشاره می‌کند: صداقتِ مشروط دقیقاً آنجا از کار می‌افتد که به آن نیاز است — در انحصار، در بحران، در معامله‌ی یک‌باره با مسافری که برنمی‌گردد، در فروشگاه اینترنتی‌ای که مشتری نامش را هم نمی‌داند، در تورمی که همه در حال کم‌فروشی‌اند و کسی متوجه نمی‌شود. بقالِ دوم دقیقاً در لحظه‌ی بحران غیبش می‌زند.

دوم، هزینه‌ی نظارت. جامعه‌ای که صداقتش صرفاً انگیزشی باشد، ناچار است برای هر ترازو یک بازرس، برای هر قرارداد یک وکیل و برای هر معامله یک دوربین بگذارد. اعتماد، از منظر اقتصادی، ارزان‌ترین فناوریِ هماهنگی است. پس بقالِ اول صرفاً فضیلتِ شخصی نیست؛ زیرساختِ اقتصادی است.

سوم، و عمیق‌ترین نکته، همان جمله‌ی کوچورادی است: می‌توان مردم را به رفتارِ مطابق هنجار وادار کرد، اما نمی‌توان آنان را وادار کرد که ارزشی را بخواهند. نتیجه‌ی سیاسیِ این جمله بسیار مهم است: نظام‌های اقتدارگرا هرگز نمی‌توانند اخلاق تولید کنند؛ فقط می‌توانند بقالِ دوم تولید کنند. مهندسیِ اخلاقی از بالا، در بهترین حالت، به انبوهی از انسان‌هایی می‌رسد که تا وقتی ناظر هست درست وزن می‌کنند. و روزی که ناظر برود، ترازوها همه کج می‌شوند. این تشخیص، به گمان من، ارزشمندترین چیزی است که این شش سطر در خود دارد.

۶. صورت‌بندیِ بازسازی‌شده

اگر بخواهم دو جمله‌ی پایانیِ متن را بازنویسم، چنین می‌نویسم:

تفاوتِ دو بقال، تفاوتِ «اخلاقی» و «غیراخلاقی» نیست؛ تفاوتِ صداقتِ بی‌قید و صداقتِ مشروط است. اولی در تاریکی هم می‌ماند؛ دومی به روشناییِ نگاهِ دیگران وابسته است. هیچ‌کدام بدلی نیست؛ اما فقط یکی قابل اتکاست وقتی چراغ‌ها خاموش شوند.

و درباره‌ی آموزش:

آنچه باید آموخت، توانایی داوری درباره‌ی نیّتِ دیگران نیست — این تفتیشِ عقاید می‌سازد، نه اخلاق. آنچه باید آموخت، عادت به پرسش از خاستگاهِ عملِ خویش است.

و سرانجام، جمله‌ای که به گمانم متن به آن نیاز دارد:

جامعه‌ای که فقط بر پرورشِ بقالِ اول تکیه کند، ساده‌لوح است؛ و جامعه‌ای که فقط بر بازرسیِ ترازوها تکیه کند، شکننده. باید هر دو را ساخت.

پایان: بقالِ سوم

پیشنهاد می‌کنم به این دو، بقالِ سومی بیفزاییم — که به گمان من فراوان‌ترینِ آن‌هاست و در طرح‌بندیِ متن اصلاً جایی ندارد:

بقالی که درست وزن می‌کند و نمی‌داند چرا. از او بپرسی، شانه بالا می‌اندازد: «خب، ترازو ترازوست.» نه استدلالی دارد و نه محاسبه‌ای. پدرش این‌طور بوده، بازار این‌طور بوده، در خانه‌ای بزرگ شده که کم‌فروشی در آن اصلاً گفته نمی‌شد چون اندیشیده نمی‌شد.

او در دسته‌ی نفر اول نمی‌گنجد، چون «اعتقاد»ی که بتوان صورت‌بندی‌اش کرد ندارد. در دسته‌ی نفر دوم هم نمی‌گنجد، چون محاسبه نمی‌کند.

و شاید — این را به‌عنوان پرسش می‌گذارم، نه حکم — قابل‌اعتمادترینِ هر سه او باشد؛ چون صداقتش نه به باوری بند است که بتوان با استدلال متزلزلش کرد، و نه به انگیزه‌ای که بتوان حذفش کرد، بلکه به شکلی از زیستن بند است.

و اگر چنین باشد، پرسشِ اصلی نه «چگونه به مردم تفاوتِ نیّت‌ها را بیاموزیم؟» که این است: چگونه بازاری، خانواده‌ای، شهری بسازیم که در آن بقالِ سوم تولید شود؟

در یک نگاه

  • خاستگاه متن: ایوانا کوچورادی، بر پایه‌ی مثالِ خرده‌فروشِ کانت در بنیاد مابعدالطبیعه‌ی اخلاق.
  • متن پنج گزاره‌ی منطقاً مستقل دارد؛ پذیرشِ یکی الزامِ پذیرشِ بقیه نیست.
  • «نفر اول» دست‌کم شش خاستگاهِ متفاوت است، و سه تای آن‌ها با معیارِ خودِ متن مردود می‌شوند.
  • «نفر دوم» نیز چهار خاستگاه دارد؛ مشکل او ناصداقتی نیست، مشروط‌بودن است.
  • گزاره‌ی «اگر مطمئن باشد تقلب می‌کند» مغالطه‌ی خلافِ واقع است؛ کانت خود گفت انگیزه‌ها حتی برای صاحبشان شفاف نیستند.
  • گزاره‌ی تربیتی، اگر به داوری درباره‌ی نیّتِ دیگران بینجامد، فرهنگِ سوءظن و ریایِ درجه‌دوم می‌سازد.
  • ارزشمندترین نکته‌ی متن: می‌توان مردم را به رفتار وادار کرد، اما نمی‌توان آنان را وادار کرد که ارزشی را بخواهند — و این، دلیلِ ناتوانیِ ساختاریِ اقتدارگرایی در تولید اخلاق است.

پرسش‌هایی برای تأمل

۱. بقالی که از ترسِ حساب‌رسیِ الهی درست وزن می‌کند، نفر اول است یا نفر دوم؟ و اگر دوم است، تکلیفِ کلِ سنتِ اخلاق دینی چه می‌شود؟ ۲. اگر انگیزه‌ها هرگز خالص نیستند، آیا مفهوم «ارزش اخلاقی» به معنای کانتی اساساً کاربردپذیر است، یا صرفاً یک حدِ نظری است؟ ۳. برای مشتریِ فقیر، کدام‌یک اهمیت بیشتری دارد: خلوصِ نیّتِ فروشنده یا وجودِ یک سازمانِ کارآمدِ استاندارد و بازرسی؟ ۴. آیا ارسطو حق دارد که فضیلتِ عادت‌شده را بالاتر از فضیلتِ کشمکش‌آمیز بنشاند؟ یا کانت حق دارد که غلبه بر تمایل را نشانه‌ی اخلاق بداند؟ ۵. تفاوت میان «آموزشِ تشخیصِ نیّت» و «آموزشِ خودکاوی» چگونه می‌تواند در عمل — در مدرسه، در رسانه — تضمین شود؟

برای مطالعه‌ی بیشتر

  • ایمانوئل کانت، بنیاد مابعدالطبیعه‌ی اخلاق (بخش نخست)
  • ایمانوئل کانت، به‌سوی صلح پایدار (پیوستِ نخست، بحث «ملتی از شیاطین»)
  • ارسطو، اخلاق نیکوماخوسی (کتاب دوم، درباره‌ی ملکه)
  • آدام اسمیت، نظریه‌ی عواطف اخلاقی (مفهومِ تماشاگر بی‌طرف)
  • فریدریش نیچه، تبارشناسی اخلاق
  • ابوحامد غزالی، احیاء علوم‌الدین، کتابِ ذمّ الجاه و الریاء
  • İoanna Kuçuradi, İnsan ve Değerleri / Etik
print
این نوشتار را دوست داشتید؟