سایت تجدد سایت تجدد

دین»: واژه‌ای که تعریف نمی‌پذیرد، اما ضروری می‌ماند

نوشتهٔ مدیر وب سایت — آگوست 8, 2026

بشنوید
نسخهٔ صوتی این نوشتار
۰:۰۰

۰:۰۰

مقدمه: «دین» چه چیزی است؟ این پرسشِ به ظاهر ساده، قرن‌هاست که اندیشمندان، فیلسوفان، مردم‌شناسان و جامعه‌شناسان را به خود مشغول داشته است. با این حال، هرچه بیشتر در این باره می‌اندیشیم، پاسخ‌یابی دشوارتر می‌شود. کوامه آنتونی آپیا، فیلسوف غنايیبریتانیایی، در مقاله‌ای عمیق و تأمل‌برانگیز با عنوان «واژهٔ «دین» در برابرتعریف مقاومت می‌کند، اما ضروری می‌ماند» (The word ‘religion’ resists definition but remains necessary) که در نشریهٔ مشهور آئون (Aeon) منتشر شده، به بررسی این پارادوکس پرداخته است.

آپیا در این مقاله نشان می‌دهد که با وجود تلاش‌های بی‌وقفه در طول قرن‌ها، «دین» هرگز به تعریفی فراگیر و مورد توافق همگانی نرسیده است. با این حال، این واژه نه‌تنها از گفتمان ما حذف نشده، بلکه همچنان در عرصه‌های گوناگون—از سیاست و حقوق گرفته تا پژوهش‌های علمی و زندگی درونی افراد—نقشی محوری ایفا می‌کند. پرسش اصلی این است: چگونه واژه‌ای که تعریف‌ناپذیر است، اینچنین ضروری و ماندگار می‌شود؟

بخش نخست: دین، مفهومی مدرن در پوششی کهن

یکی از شگفت‌انگیزترین نکاتی که آپیا مطرح می‌کند، این است که تصور ما از «دین» به‌عنوان یک مقولهٔ فراگیر و جهان‌شمول، در واقع پدیده‌ای نسبتاً جدید در تاریخ بشر است. ما عادت داریم دین را ویژگی‌ای دیرینه و همیشگی از وجود انسان بدانیم، اما حقیقت این است که مفهوم امروزی «دین» ریشه در دوران مدرنِ نخستین (early modern era) دارد.

در جهان باستان—از مدیترانه و چین کلاسیک گرفته تا میان‌آمریکای پیشاکلمبی—قطعاً خدایان، معابد، قربانی‌ها و آیین‌ها وجود داشتند. اما آنچه پیدا نمی‌شود، واژه‌ای است که دقیقاً بر «دین» به معنای امروزی آن منطبق باشد.

رومیان و «رلیجیو»

رومیان که واژهٔ «دین» (از ریشهٔ لاتین religio) را به ما ارث داده‌اند، این واژه را با معنایی کاملاً متفاوت به کار می‌بردند. Religio در اصل به معنای «دقت‌نظر» یا «سخت‌گیری» (scruples) بود و سپس به رعایت دقیق قواعد و منع‌ها—از جمله مناسک پرستشی—اطلاق می‌شد. این مفهوم اساساً دربارهٔ «درست انجام دادن کارها به روش درست» بود. رومیان واژگان دیگری نیز برای آداب و رسوم، مناسک، احترام و پروتکل‌های اجتماعی داشتند، از جمله cultus، ritus و superstitio.

نکتهٔ کلیدی این است که این مفاهیم در دنیای روم در قلمرویی جدا از فعالیت‌های روزمرهٔ زندگی عمومی، وظایف مدنی و آداب خانوادگی قرار نداشتند. رومیان با آیین‌های سایر ملل به‌عنوان نسخه‌هایی کم‌وبیش عجیب از زندگی آیینی خود برخورد می‌کردند، نه به‌عنوان «ادیان» بیگانه به معنای امروزی کلمه. آن‌ها فرض می‌گرفتند که هر منطقه خدایان خاص خود را دارد؛ حتی در زمان جنگ، ممکن بود با آیین evocatio خدایان دشمن را فرا بخوانند تا طرف عوض کنند. اما هیچ‌گاه این خدایان و آیین‌های محلی را به‌عنوان مصادیقی از یک جنسِ واحد و جهانی دسته‌بندی نمی‌کردند.

مسیحیت نخستین و تمایز «دینِ راستین»

حتی پس از آن‌که امپراتوری روم رسماً مسیحی شد، هنوز مفهوم امروزی «دین» شکل نگرفته بود. رومیان جهان را به نظام‌های منسجمی همچون «مسیحیت»، «یهودیت»، «مانوی‌گری»، «اسلام» و مانند آن تقسیم نمی‌کردند. هنگامی که لاکتانتیوس در قرن چهارم میلادی میان vera religio (دینِ راستین) و falsae religiones (دین‌های نادرست) تمایز قائل می‌شد، مقصودش تشخیص پرستش درست از پرستش نادرست بود؛ او به دنبال شناسایی نظام‌های خودبسندهٔ دیگری نبود که بتوان آن‌ها را در کنار هم قرار داد و مقایسه کرد. مسیحیان دوران باستان متأخر خود را دارندهٔ یکی از ادیانِ متعدد نمی‌دانستند؛ آن‌ها خود را دارندهٔ حقیقت مطلق می‌پنداشتند.

تولد مقولهٔ مدرن دین

به‌گفتهٔ آپیا، برای شکل‌گیری مقولهٔ مدرن دین، به قلمروی مکمل «سکولار» نیاز بود—قلمرویی که «دینی» نباشد. به همین دلیل، معنای تطبیقی و مدرن واژهٔ «دین» تا قرن هفدهم میلادی به‌طور محکم تثبیت نشد—رسالهٔ De veritate religionis Christianae (دربارهٔ حقیقت دین مسیحی) هوگو گروتیوس در سال ۱۶۲۷ یکی از نقاط عطف این تحول است. در آن زمان، جهان مسیحیِ اروپا هم از درون دچار چندپارگی شده بود و هم از طریق اکتشافات و فتوحات با جهان‌های ناآشنا روبه‌رو می‌شد.

هنگامی که اروپاییان به هند، آفریقا، چین یا مدیترانهٔ باستان می‌نگریستند، به دنبال عناصر مسیحی‌گونه (و اغلب پروتستانی‌گونه) می‌گشتند: متنی مقدس برای لنگرگاهِ مرجعیت، بنیانگذاری پیامبرگونه برای روایتِ آغازین، مجموعه‌ای از آموزه‌های الهیاتی برای تشخیص ارتدکس از بدعت، و شاید وظایفی که مسیر رستگاری را ترسیم می‌کردند. اگر سنتی این عناصر را فراهم نمی‌کرد، پژوهشگران اروپایی خود دست به کار می‌شدند و آن‌ها را به آن می‌افزودند. به‌مرور زمان، «ادیان جهانی» به‌عنوان نظام‌های منسجم با عقاید و ذات‌هایی مشخص تصویر شدند، حتی زمانی که آداب محلیِ ذیل آن‌ها عمیقاً ناهمگون بود. به سنت‌هایی که بنیانگذار نداشتند، بنیانگذار نسبت داده شد؛ به سنت‌هایی که کتاب مقدسِ یگانه نداشتند، متونِ معیار منسوب گردید؛ و آیین‌های محلیِ گوناگون در نظام‌های فراگیر بسته‌بندی شدند.


بخش دوم: تلاش‌های نافرجام برای تعریف دین

با شکل‌گیری «ادیان جهانی» به‌عنوان موضوعی برای مطالعهٔ آکادمیک در اواخر قرن نوزدهم، پژوهشگران اروپایی تلاش نظام‌مند خود را برای برخورد با نظام‌های گوناگونِ عمل و اندیشه به‌عنوان اعضای یک طبقه آغاز کردند. بودیسم یکی از آزمون‌های مهم این تلاش بود. برای آن‌که بودیسم را یک «دین» واحد بنامند، پژوهشگران نخست باید آداب گوناگون آسیای جنوبی، مرکزی و شرقی را متحد می‌کردند و سپس تصمیم می‌گرفتند که آیا سنتی که گاه خداناباورانه بود، می‌تواند در این طبقه جای گیرد یا نه. این کشمکش‌ها بر سر طبقه‌بندی، عدم‌قطعیت عمیق‌تری را آشکار ساخت: «دین» اصلاً چگونه باید تعریف شود؟

آپیا در مقالهٔ خود مروری بر مهم‌ترین تعریف‌هایی دارد که اندیشمندان بزرگ ارائه داده‌اند:

جان استوارت میل

میل معتقد بود که دین باید عقیده (creed)، احساس (sentiment) و مرجعیت اخلاقی (moral authority) را در یک بستهٔ واحد گرد آورد. اما بسیاری از سنت‌هایی که اروپاییان در قرن نوزدهم با آن‌ها مواجه شدند، این عناصر را به هیچ‌وجه در آن الگو توزیع نمی‌کردند.

هربرت اسپنسر

اسپنسر گمان می‌کرد که آنچه ادیان در آن مشترک‌اند، «باورِ ضمنی به این است که هستیِ جهان با تمام آنچه در بر دارد و پیرامون آن را احاطه کرده، رازی است که همواره در پی تفسیر است». اما یهودیت باستان بسیار کم از این نگاه داشت؛ نویسندگان کتاب مقدس در برابر جهان‌هستی احساس نمی‌کردند که ناگزیر به توسعهٔ یک جهان‌بینی هستند—آن‌ها در درون یک درامِ عهدی (covenantal drama) جای داشتند که قانون، داستان و هویتِ جمعی را در هم می‌تافت.

ادوارد بی. تایلور

مردم‌شناس شهیر، به‌عنوان حداقل تعریف، «باور به موجودات روحانی» را پیشنهاد کرد. اما این تعریفِ اعتقادمحور (belief-based) بعدها با نقدهای فراوانی مواجه شد، از جمله این که بیش از حد «پروتستانی» است و بر باورِ درونی بر شکلِ بیرونی برتری می‌دهد.

ماکس مولر

فیلولوژیست آلمانی، دین را «قوّهٔ ذهنی»‌ای می‌دانست که انسان به‌وسیلهٔ آن «نامتناهی» (Infinite) را درک می‌کند و از «حس و عقل» جدا بود. اما این تعریف می‌توانست شامل یک شاعر رمانتیک نیز بشود.

ویلیام رابرتسون اسمیت

اسمیت که به تعاریف اعتقادمحور بدگمان بود، به این نتیجه رسید که «ادیانِ باستانی غالباً هیچ عقیده‌ای نداشتند؛ آن‌ها کاملاً از نهادها و آداب تشکیل شده بودند» و «در حالی که عمل به‌طور سخت‌گیرانه ثابت بود، معنایِ نسبت‌داده‌شده به آن بسیار مبهم بود». اما رویکرد اصلاحیِ خود او نیز در برابر آدابی که جمعی بودند اما به‌وضوح «مقدس» نبودند، یا سنت‌هایی که در آن‌ها آموزه (doctrine) اهمیتی ژرف داشت، ناتوان می‌ماند.

امیل دورکیم

تعریف دورکیم در کتابِ کلاسیکِ صور بنیانی حیات دینی (۱۹۱۲)، باور را به رفتار و تعلق پیوند می‌زد: دین «نظامی یگانه از باورها و آدابِ مربوط به چیزهای مقدس» است که پیروان خود را «در یک جامعهٔ اخلاقی واحد، به نام کلیسا» متحد می‌کند. اما این فرمول به‌شدت بر تقسیم‌بندیِ میان مقدس و نامقدس متکی بود که مردم‌شناسی‌های بیشماری آن را زیر سؤال بردند.

گئورگ زیمل

زیمل در اوایل قرن بیستم، رویای «کنزالْسَم» (Open Sesame) را که یک واژهٔ واحد بتواند راز را بگشاید، رد کرد و گفت: «هیچ نوری هرگز در گرگ و میشِ سیبیلی که، برای ما، پیرامونِ خاستگاه و طبیعتِ دین را فراگرفته است، تابیده نخواهد شد، تا وقتی که بر رویکردِ آن به‌عنوان مسئله‌ای یگانه که تنها به واژه‌ای یگانه برای حلِّ خود نیاز دارد، پافشاری کنیم».

ویلیام جیمز

جیمز که از «مجادلهٔ لفظی» شکایت داشت، در نهایت به فرمولی بازگشت که به‌وضوح پروتستانی بود و دین را چنین تعریف کرد: «احساسات، اعمال و تجربیاتِ افرادِ تنها در خلوتِ خود، تا آنجا که خود را در رابطه با هر آنچه که ممکن است الهی بدانند، درک می‌کنند».

جین الن هریسون

هریسون در مطالعهٔ خود تمیس (۱۹۱۲)، از هرگونه تعریف دین خودداری کرد و گفت که تعریف «موضوعِ خود را خشک می‌کند» (desiccates its object).

کلیفورد گیرتز

فرمولِ گیرتز در دههٔ ۱۹۶۰، دین را «نظامی از نمادها» می‌دانست که «خلق‌وخوها و انگیزه‌های قدرتمند، فراگیر و پایدار» ایجاد می‌کند. اما این فرمول نیز چنان فراگیر بود که درِ ورودِ انواعِ ایدئولوژی‌های سیاسی را می‌گشود.

رابین دانبار

روان‌شناسِ فرگشتی، دین را به‌عنوان «باور به نوعی جهانِ متعالیکه موجودات یا نیروهای روحانی در آن ساکن‌اند (که ممکن است به جهانِ فیزیکی علاقه‌مند باشند یا نباشند و بر آن تأثیر بگذارند یا نگذارندپیشنهاد کرد. اما این تعاریفِ اعتقادمحور نیز به همان نقدهای پیشین دچار می‌شوند.

بخش سوم: چرا تعریف‌ها ناکام می‌مانند؟

آپیا نشان می‌دهد که همهٔ این تعریف‌ها به دو دلیلِ اصلی ناکام می‌مانند: یا «بیش از حد» شامل می‌شوند یا «کمتر از حد». به‌عبارت دیگر، یا ماهیِ مورد نظر را در تور نمی‌اندازند، یا صیدِ زیادیِ همراه با آن به دام می‌افتد.

مسئلهٔ «شباهت خانوادگی»

در اواخر قرن بیستم، برخی از نظریه‌پردازان به مفهوم «شباهت خانوادگی» (family resemblance) ویتگنشتاین روی آوردند. ایده این است که سنت‌ها می‌توانند به یک خانوادهٔ مفهومی تعلق داشته باشند، زیرا به‌طرقِ متقاطع و درهم‌پیچیده با یکدیگر همپوشانی دارند—همانند پسرعموهایی که یکی بینیِ مشترک دارد، دیگری چانه، بدون آن‌که هیچ ویژگیِ مشترکی میان همهٔ آن‌ها وجود داشته باشد.

اما مشکل اینجاست که این شباهت‌ها همیشه به نمونهٔ اولیه‌ای (prototype) بستگی دارند که شما انتخاب می‌کنید. اگر از مسیحیتِ پروتستانی شروع کنید، شباهت‌هایی را خواهید یافت که برای پروتستان‌ها اهمیت دارد؛ اما اگر از آیینِ یوروبا یا الهه‌پروری شروع کنید، مجموعه‌ای کاملاً متفاوت از شباهت‌ها را ترسیم خواهید کرد.

دین به‌عنوان «گونهٔ اجتماعی»

آپیا پیشنهاد می‌کند که دین را به‌عنوان یک «گونهٔ اجتماعی» (social kind) در نظر بگیریم. گونه‌های اجتماعی، برخلاف گونه‌های طبیعی (natural kinds) همچون بوزون‌ها یا درختانِ راش، محصولِ فعالیتِ جمعی و سپس توصیفِ جمعیِ انسان‌ها هستند. فیلسوف سالی هاسلانگر این پدیده را «بنیان‌یافتگیِ اجتماعی» (socially founded) می‌نامد.

اما دین ممکن است وضعیتی بدتر از بسیاری از گونه‌های اجتماعی دیگر داشته باشد. دین به آن زیرگروهی از گونه‌های اجتماعی تعلق دارد که انسان‌هایِ زنده آن را بر خود اطلاق می‌کنند. برخی از گونه‌های اجتماعی، مانند «رکود اقتصادی»، می‌توانند به‌طور بیرونی تعریف شوند، بدون مشارکتِ کسانی که توصیف می‌کنند. اقتصاددانان می‌توانند اعلام کنند که در دههٔ ۱۸۷۰ رکود رخ داده است، حتی اگر هیچ‌کس در آن زمان آن را با این نام احساس نکرده باشد. اما برخی دیگر، مانند «عروسی»، به شناساییِ مشترک وابسته‌اند: شما نمی‌توانید عروسی برگزار کنید مگر آن‌که جامعه‌ای به عروسی باور داشته باشد.

«دین»، مانند بسیاری از گونه‌های اجتماعی، به هر دو شیوه عمل می‌کند. مردم‌شناسان می‌توانند از این واژه برای توصیف آدابی استفاده کنند که مشارکت‌کنندگان آن هرگز آن‌ها را «دین» نمی‌نامیدند. با این حال، هنگامی که این برچسب در گردش قرار می‌گیرد، قدرتی انعکاسی (reflexive power) پیدا می‌کند: مؤمنان به سازمان‌دهیِ خودفهمیِ خود پیرامون آن می‌پردازند. از این نظر، دین محصولِ طبقه‌بندی است که به شکل‌دهیِ واقعیتی که توصیف می‌کند کمک می‌کند.

نامگذاریِ پویا و رئالیسمِ دیالکتیکی

فیلسوف ایان هَکینگ این حلقهٔ بازخورد را با ایدهٔ «نامگذاریِ پویا» (dynamic nominalism) به تصویر کشیده است—فرایندی که به‌وسیلهٔ آن، طبقه‌بندی‌ها و افرادِ طبقه‌بندی‌شده، یکدیگر را دگرگون می‌سازند. هکینگ بعدها ترجیح داد این را «رئالیسمِ دیالکتیکی» (dialectical realism) بنامد، بر این اساس که آنچه از این حلقه پدید می‌آید (برچسب‌هایی که بر برچسب‌خوردگان تأثیر می‌گذارند، که سپس بر برچسب تأثیر می‌گذارد) به هر معیارِ معقولی، به‌قدرِ کافی واقعی است. هنگامی که به شما گفته شده است که آنچه دارید یک دین است، آنچه تحت تأثیر قرار می‌گیرد نه‌تنها نحوهٔ ارتباطِ شما با آن، بلکه آنچه که شما فکر می‌کنید هستید نیز هست.

بخش چهارم: ارجاعِ موفق در برابرِ ارجاع به هیچ‌چیز

آپیا برای توضیحِ ماندگاریِ واژهٔ «دین» با وجودِ تعریف‌ناپذیریِ آن، به نظریهٔ ارجاع (theory of reference) در فلسفهٔ زبان روی می‌آورد.

تفاوتِ نقشهٔ بدِ یک کشورِ واقعی و نقشهٔ آتلانتیس

برخی از واژه‌ها حتی زمانی که درکِ ما از آنچه دلالت می‌کنند به‌شدت تغییر می‌کند، همچنان بر جهان چنگ می‌زنند. برخی دیگر که زمانی در اندیشهٔ جدی محوری بودند، هنگامی که مراجعِ فرضیِ آن‌ها توهم تلقی می‌شوند، از میان می‌روند. تفاوت در این است که آیا واژه بر چیزی واقعی دلالت دارد یا نه.

آپیا مثالِ «اسید» را در علم شیمی به کار می‌گیرد. هنگامی که این واژه نخستین بار به کار رفت، صرفاً به موادی اشاره داشت که مزهٔ ترش داشتند (acidus). سپس بر اساس آنچه انجام می‌دادند شناسایی شدند: حک‌اکاریِ فلز، از دست دادنِ خاصیت در تماس با قلیاها. در سال ۱۷۷۷، آنتوان لاووازیه، شیمیدان فرانسوی، متقاعد شده بود که خاصیتِ اسیدی از ماده‌ای مشترک به نام «اکسیژن» ناشی می‌شود—oxygène، به معنای «اسیدساز». او اشتباه می‌کرد. با این حال، وقتی لاووازیه از اسیدها سخن می‌گفت، به همان طبقه‌ای از چیزها اشاره داشت که ما امروز با این واژه مراد می‌کنیم. یک قرن بعد، شیمیدانان مفهوم را پالایش کردند. سوانت آرنیوس اسیدها را بر اساس تمایلِ آن‌ها به تفکیک در آب و آزادسازیِ یون‌های هیدروژن تعریف کرد؛ در سال ۱۹۲۳، یوهانس نیکولاس برونستد و توماس مارتین لاوری هر یک آن‌ها را به‌عنوانِ دهندهٔ پروتون بازتعریف کردند؛ گیلبرت لوئیس دامنه را با نامیدنِ اسیدها به‌عنوانِ پذیرندهٔ جفت‌الکترون گسترش داد. هر تغییر، مرزها را گسترش داد، اما هیچ‌کدام واژه را منسوخ نکرد. واژه زنده ماند، زیرا هدف‌های آن—موادی که حل می‌شدند و واکنش نشان می‌دادند—به‌قدری واقعی بودند که حتی با تغییرِ نیمرخِ نظریِ آن، لنگرِ آن را حفظ کردند. تفاوت در این است که یک نقشهٔ بد از یک کشورِ واقعی داریم، در برابرِ نقشهٔ آتلانتیس. تنها نقشهٔ اول قابلِ اصلاح است.

در مقابل، «فلوژیستون» را در نظر بگیرید—ماده‌ای نامرئی که گمان می‌رفت در طیِ احتراق آزاد می‌شود. لاووازیه با آزمایش‌هایِ سیستمِ بسته نشان داد که احتراق شاملِ جذبِ یک جزء از هوا (اکسیژن) است تا از دست دادنِ یک جوهرِ نامرئی. مفهومِ فلوژیستون به‌کلی ناپدید شد، زیرا شیمیدانان به این نتیجه رسیدند که به هیچ‌چیز اشاره ندارد.

نظریهٔ علیِ ارجاع

فیلسوفان از این موارد برای استدلال استفاده کرده‌اند که ارجاعِ موفق به درست‌بودنِ توصیف بستگی ندارد. آنچه اهمیت دارد، ارتباطِ علی میانِ واژه‌های ما و چیزهایی است که قرار است دلالت کنند. استراتژی به‌اندازهٔ کافی ساده است: اگر می‌خواهید بدانید یک واژه به چه شیءای اشاره دارد، چیزی را بیابید که بهترین تبیینِ علی از ویژگی‌هایِ محوریِ کاربردهایِ آن واژه را ارائه دهد.

کاربرد برای دین

آپیا این تحلیل را به دین تعمیم می‌دهد. اگر «دین» به چیزی در جهان اشاره دارد که بهترین تبیینِ علی را برای کاربردهایِ این واژه فراهم می‌کند، آنگاه حتی اگر نتوانیم آن را به‌درستی تعریف کنیم، واژه همچنان معنادار و ضروری باقی می‌ماند. اما پرسش این است که این «چیز» دقیقاً چیست؟ آیا «دین» به مقوله‌ای واقعی در جهان اشاره دارد، یا صرفاً برچسبی است که ما بر مجموعه‌ای از پدیده‌هایِ به‌شدتِ ناهمگون زده‌ایم؟

بخش پنجم: چرا «دین» با وجودِ تعریف‌ناپذیری، ضروری می‌ماند؟

پس از مرورِ تمامِ این دشواری‌ها، آپیا به پرسشِ محوریِ مقاله‌اش می‌رسد: چگونه «دین» به‌عنوانِ یک مفهوم و مقوله، در غیابِ تعریفی پایدار، دوام آورده است؟

دین همچنان کارِ عملی و نظری انجام می‌دهد

پاسخِ آپیا ساده اما عمیق است: اگر «دین» دوام آورده، به این دلیل است که این واژه هنوز کارِ عملی و نظری انجام می‌دهد. این واژه حقوق و سیاست را سامان می‌دهد، پژوهش را هدایت می‌کند، و زندگیِ درونیِ کسانی را که از آن استفاده می‌کنند شکل می‌دهد.

جامعه‌شناسان می‌توانند به بررسیِ رابطهٔ آن با خیریه یا خودکشی بپردازند؛ روان‌شناسان می‌توانند ارتباطِ آن را با تعصب یا بهزیستی مطالعه کنند. در ایالات متحده، قانونگذاران و قضات باید درکِ کافی از این مقوله داشته باشند تا بتوانند میانِ موازینِ قانون اساسی در مورد «تسهیل» (accommodation) و «عدم‌استقرار» (non-establishment) تعادل برقرار کنند. برایِ فردِ دیندار، در همین حال، این واژه همچنان به فضایی نام می‌دهد که در آن معنا ساخته، دفاع یا انکار می‌شود.

هیچ‌کس حقِ گفتنِ ندارد، اما همه حقِ گفتن دارند

آپیا در پایان به نتیجه‌ای می‌رسد که شاید بهترین خلاصهٔ مقالهٔ او باشد: «هرچه باشد، «دین» مقوله‌ای است با سهامدارانی بسیار زیاد که نمی‌توان آن را با فرمان (fiat) برکنار کرد. وقتی نوبت به معنای این واژه می‌رسد، هیچ‌کس حقِ گفتن ندارد، و همه حقِ گفتن دارند».

این جملهٔ کوتاه، تمامِ پارادوکسِ دین را در خود نهفته دارد. «دین» واژه‌ای است که همه دربارهٔ آن حرفی برای گفتن دارند—مؤمنان، ناباوران، جامعه‌شناسان، الهیات‌دانان، سیاستمداران، حقوقدانان و فیلسوفان. اما هیچ‌کدام نمی‌توانند ادعا کنند که تعریفِ نهایی و قطعیِ آن را در دست دارند. این واژه به‌قدری در زندگیِ فردی و جمعیِ ما ریشه دوانده که نمی‌توانیم به‌سادگی از آن دست بکشیم، حتی اگر نتوانیم به‌درستی بگوییم که دقیقاً به چه چیزی اشاره می‌کند.

بخش ششم: رهیافتِ «چنان‌که» و ارزشِ ابزاریِ دین

آپیا در بخش‌هایِ پایانیِ مقاله، به رهیافتی عملی برای برخورد با این وضعیتِ پارادوکسیکال اشاره می‌کند. او به هانس فایهینگر و کتابِ فلسفهٔ «چنان‌که» (۱۹۱۱) ارجاع می‌دهد که استدلال می‌کرد ما اغلب از طریقِ داستان‌هایی (fictions) استدلال می‌کنیم که آن‌ها را «به‌قدرِ کافی درست» قضاوت می‌کنیم، زیرا استفاده از آن‌ها به ما در عمل، پیش‌بینی و درک کمک می‌کند.

نقشه، قلمرو نیست؛ اما بی‌نقشه گم می‌شویم

نقشه ممکن است خودِ قلمرو نباشد، اما بدونِ آن گم خواهیم شد. علوم، اعم از اجتماعی و طبیعی، از طریقِ چنین نادرستی‌هایِ قابل‌تحملی پیشرفت می‌کنند. ارزشِ آن‌ها در سودمندیِ نتایجِ آن‌ها نهفته است.

به‌همین‌سان، مفهومِ «دین»—با وجودِ تمامِ کاستی‌هایِ تعریفیِ آن—به ما امکان می‌دهد تا پدیده‌هایِ پیچیده‌ای را که در غیرِ این‌صورت درکِ آن‌ها دشوار بود، مطالعه، تحلیل و گفت‌وگو کنیم. این واژه ابزاری است برای اندیشیدن دربارهٔ تجربهٔ انسانی، هرچند که خودِ این ابزار کامل نیست.

آغاز از جایی که هستیم

آپیا مقاله‌اش را با تواضعیِ معرفت‌شناختی به پایان می‌برد: «ما از جایی که هستیم آغاز می‌کنیم، با ابزارهایی که در اختیار داریم». پژوهشِ علمی خود نیازمندِ پایبندی (observance) است—نسبت به معیارهایِ خود در زمینهٔ شواهد، و بر انضباطِ توجه کردن. «پایبند بودن» در این معنا، نگریستنِ دقیق به جهان است بدون آن‌که تظاهر کنیم بیرون از آن ایستاده‌ایم.

و بنابراین، ما سعی می‌کنیم از واژه‌هایِ خود با دقت استفاده کنیم، آگاه از آنچه می‌توانند از دید پنهان کنند و از این‌که چقدر هنوز به ما امکانِ دیدن می‌دهند.

نتیجه‌گیری: دین، مفهومی ضروری در عینِ تعریف‌ناپذیری

مقالهٔ کوامه آنتونی آپیا سفری است روشن‌گرانه در تاریخِ یک مفهوم—مفهومی که ما آن را بدیهی می‌پنداریم، اما وقتی به آن می‌اندیشیم، از پیچیدگیِ آن شگفت‌زده می‌شویم. «دین» واژه‌ای است با ریشه‌هایی در دورانِ باستان، اما با معنایی مدرن؛ واژه‌ای که در طولِ تاریخ، تعریف‌هایِ بیشماری به خود دیده، اما هیچ‌کدام نتوانسته‌اند تمامِ ابعادِ آن را در بر گیرند.

آپیا نشان می‌دهد که ناکامیِ ما در تعریفِ دین، نه از نقصِ اندیشهٔ ما، بلکه از ماهیتِ خودِ پدیده ناشی می‌شود. دین یک «گونهٔ طبیعی» نیست که بتوان آن را با کشفِ ویژگی‌هایِ ذاتی‌اش تعریف کرد؛ بلکه یک «گونهٔ اجتماعی» است که توسطِ انسان‌ها ساخته شده و خودِ انسان‌ها را می‌سازد. این یک حلقهٔ بازخورد است—طبقه‌بندی، واقعیت را شکل می‌دهد و واقعیت، طبقه‌بندی را.

با این حال، همین واژه است که به ما امکان می‌دهد تا دربارهٔ برخی از ژرف‌ترین ابعادِ تجربهٔ انسانی—معنا، تعالی، اجتماع، آیین، اخلاق و مرگ—سخن بگوییم. این واژه است که چارچوبِ حقوقی و سیاسیِ بسیاری از جوامع را شکل می‌دهد. این واژه است که به میلیون‌ها انسان در سراسر جهان، هویت و جهت‌دهیِ وجودی می‌بخشد.

پارادوکسِ «دین» در این است که دقیقاً به‌خاطرِ تعریف‌ناپذیری‌اش، ضروری می‌ماند. اگر می‌توانستیم آن را به‌سادگی در یک جمله تعریف کنیم، احتمالاً چیزی از غنا و پیچیدگیِ آن را از دست می‌دادیم. همان‌گونه که ویتگنشتاین دربارهٔ بازی‌ها گفت، آنچه ادیان را به هم پیوند می‌دهد، یک ویژگیِ مشترک نیست، بلکه شبکه‌ای از شباهت‌هایِ خانوادگی است که در هم تنیده شده‌اند.

و شاید این دقیقاً همان چیزی باشد که «دین» را به یکی از ماندگارترین و ضروری‌ترین مفاهیمِ تاریخِ بشر تبدیل کرده است: نه به‌رغمِ تعریف‌ناپذیری‌اش، بلکه به‌خاطرِ آن.


پی‌نوشت

این مقاله بر اساسِ نوشتارِ کوامه آنتونی آپیا، فیلسوف و استادِ دانشگاهِ نیویورک، با عنوان «The word ‘religion’ resists definition but remains necessary» که در تاریخ ۱۲ دسامبر ۲۰۲۵ در نشریهٔ آئون (Aeon) منتشر شده، تهیه و تنظیم گردیده است. آپیا که خود در منطقهٔ آکان در غنا بزرگ شده، با بهره‌گیری از تجربهٔ زیستهٔ خود در فرهنگِ سنتیِ آفریقایی و نیز تسلطِ عمیق بر فلسفهٔ تحلیلیِ غرب، چشم‌اندازی منحصربه‌فرد برای این بررسیِ مفهومی ارائه می‌دهد.

print
این نوشتار را دوست داشتید؟