روایتی از جنگ داخلی اسپانیا، گورهای جمعی و حافظه خانوادگی
بر اساس روایتی از کارملا نگرته: اگر سرگذشت مانوئل کالدرون پاسکوال در پروندههای نظامی، نامهها، اسناد قضایی و حافظهی خانوادگی ثبت نشده بود، شاید میشد آن را طرح یک فیلم ماجراجویانه دانست: جوانی از دل جنگ داخلی اسپانیا، ابتدا در صف ارتش فرانکو، سپس فراری از همان ارتش؛ محکوم به اعدام، زندانی در اردوگاه کار اجباری، گریخته به شمال آفریقا، و پس از آن مردی که دههها با نامهای جعلی زندگی کرد و گاهگاه، مثل شبحی که از دل تاریخ بازمیگردد، پنهانی به زادگاهش در آندلس سر میزد.
اما این داستان افسانه نیست. مانوئل کالدرون پاسکوال، که در نروا، شهر معدنکاران در استان اوئلوا در جنوب غربی آندلس، با نام «اللیتو» شناخته میشد، شخصیتی واقعی بود؛ انسانی گرفتار در یکی از خونینترین دورههای تاریخ اسپانیا و در همان حال بخشی از حافظه خانوادگی نویسندهای که سالها بعد، از خلال اسناد، خاطرات و سکوتهای بهجا مانده، رد او را دنبال کرد.
جنگ داخلی اسپانیا در ژوئیه ۱۹۳۶ آغاز شد؛ زمانی که کودتای نظامی به رهبری ژنرال فرانسیسکو فرانکو علیه جمهوری نوپای اسپانیا، کشور را به میدان نبردی داخلی و بینالمللی تبدیل کرد. اسپانیا در آن زمان هنوز یک دموکراسی جوان بورژوایی بود. اما کودتای فرانکو، از همان آغاز، از حمایت آلمان هیتلری و ایتالیای موسولینی برخوردار شد و بهتدریج جنگ داخلی اسپانیا به آزمایشگاهی برای فاشیسم اروپایی بدل شد؛ جنگی که نه فقط میان دو جناح داخلی، بلکه بر سر آینده اروپا و جهان درگرفته بود.
مانوئل کالدرون در آغاز جنگ ۲۱ سال داشت. روشن نیست در آن زمان کارگر کشاورزی بود یا پیشتر به ارتش پیوسته بود، اما اسناد نشان میدهد پس از کودتا در صف نیروهای فرانکو قرار گرفت و حتی تا درجه گروهبانی پیش رفت. همین نکته، زندگی او را پیچیدهتر میکند. او از آغاز جنگ نه در کنار جمهوریخواهان بود و نه بهعنوان یک ضد فاشیست شناختهشده وارد میدان شد. مانند بسیاری از مردانی که در مناطق زیر کنترل کودتاگران زندگی میکردند، به شرایط تن داد؛ شرایطی که گاه انتخاب میان مرگ و زنده ماندن بود.
اما خشونت فرانکیستها زود به زادگاه او رسید. نروا در اوت ۱۹۳۶ بمباران شد و چند روز بعد نیروهای فرانکو وارد شهر شدند. آنان میخواستند از چپها، آنارشیستها و فعالان اتحادیهای «عبرت» بسازند. صدها نفر در منطقه به قتل رسیدند. یکی از قربانیان، آنتونیا کالدرون بلانکو، خواهر مانوئل و از نیاکان خانواده نویسنده بود؛ زنی که در محله مغازه کوچکی داشت، شیر و مواد غذایی میفروخت و به گفته بازماندگان، انسانی بخشنده بود که هر وقت میتوانست به دیگران کمک میکرد.
آنتونیا، بنا بر روایت خانواده، عضو هیچ حزب سیاسی نبود. اما در فضای انتقام و وحشت، هواداران محلی فالانژ او را «سرخ» معرفی کردند. شبهنظامیان فرانکیست او را، مانند بسیاری از زنان طرفدار جمهوری یا منسوب به جمهوریخواهان، به مراسم تحقیر عمومی کشاندند؛ سرش را تراشیدند، او را پس از خوراندن داروی مسهل در برابر مردم خوار کردند، و وادارش کردند کلیسا را تمیز کند. سپس بدون محاکمه، با شلیک گلوله به سر او را کشتند. پیکرش، مثل پیکر صدها هزار قربانی دیگر در سراسر اسپانیا، در گوری بینام ناپدید شد.
پدربزرگ نویسنده، دموفیلو ناوارو آریاس، سالها بعد آن صحنهها را از حافظه خانواده بازگو کرده بود: زنها را به گاری میبستند و در روستا میگرداندند؛ مردم تماشا میکردند، میخندیدند، و در پایان، کنار دیوار گورستان، آنان را تیرباران میکردند. در منطقه معادن ریو تینتو، تنها طی چند روز حدود هزار و پانصد نفر به دست کودتاگران، بدون هیچ محاکمهای، اعدام و در گوری جمعی دفن شدند؛ گوری که از بزرگترین گورهای جمعی شناختهشده در مناطق روستایی اسپانیاست.
قتل آنتونیا نقطه چرخش زندگی مانوئل بود. روایت خانوادگی میگوید وقتی «اللیتو» در مرخصی از سرنوشت خواهرش باخبر شد، نشانهای نظامیاش را کند و به جمهوریخواهان پیوست. حتی گفته میشود برای فرار از تعقیب، مدتی خود را به شکل زن درآورد. سالها بعد، جستوجوی خائومه میرو کالدرون، یکی دیگر از اعضای خانواده، در آرشیوها، پروندهای مفصل درباره او را آشکار کرد و امکان بازسازی بخشی از زندگیاش را فراهم آورد.
بر اساس اسناد، مانوئل کالدرون روز ۲۶ ژانویه ۱۹۳۸ در جبهه کارابانچل باخو، در مادرید، از صف نیروهای فرانکو گریخت. او کمی پس از ساعت هشت شب ناپدید شد و یک تفنگ، ۱۵۰ فشنگ و دو نارنجک با خود برد. در اسناد بنیاد پابلو ایگلسیاس، نام او بهعنوان کارگر کشاورزی و عضو اتحادیه عمومی کارگران ثبت شده است. با این حال، او تا سال ۱۹۳۸ در صف فرانکیستها جنگیده بود؛ تناقضی که فقط در پرتو شرایط جنگ، اجبار، ترس و ضرورت پنهان کردن باورهای سیاسی برای زنده ماندن قابل فهم است.
پس از فرار، دادگاه نظامی در تالاورا د لا رینا علیه او پرونده گشود. اتهامش «شورش نظامی» بود؛ طنزی تلخ، زیرا شورشیان واقعی همان کودتاگرانی بودند که علیه جمهوری برخاسته بودند. در سپتامبر ۱۹۳۸ او رسماً فراری اعلام شد. پس از پایان جنگ، رژیم فرانکو او را دستگیر کرد. در سال ۱۹۳۹ به اوئلوا برده شد و در برابر دادگاه نظامی قرار گرفت. حکم، اعدام با تیرباران بود. اما این حکم به ۳۰ سال کار اجباری تبدیل شد.
اللیتو به اردوگاه کار اجباری آلمادن دل آزوگه در استان سیوداد رئال فرستاده شد؛ معدنی که زندانیان را به کار اجباری در آن وامیداشتند. فرانکو در سراسر اسپانیا صدها اردوگاه کار اجباری ایجاد کرد و هزاران زندانی سیاسی، نظامی و اجتماعی را در آنها به کار کشاند. این بخش از سرگذشت مانوئل، از دل تاریخ فردی فراتر میرود و به یکی از فصلهای تاریک رژیم فرانکو پیوند میخورد: نظامی که پس از پیروزی نظامی، جنگ را در زندانها، اردوگاهها، روستاها و گورستانها ادامه داد.
در آوریل ۱۹۴۳، اللیتو از اردوگاه گریخت. چگونگی فرار او در روایت خانواده چنان شگفتانگیز است که به افسانه میماند. گفته میشود او درخواست اعتراف مذهبی کرد. وقتی در برابر کشیش زانو زد و به دعا مشغول شد، او را بیهوش کرد، کلیدها را برداشت و فرار کرد. از اینجا فیلموارترین بخش زندگی او آغاز میشود. روایت خانوادگی میگوید او همراه زندانی دیگری خود را به ساحل شمال آفریقا رساند. حتی گفتهاند آن دو خود را به تنه درختی بسته و خود را به آب سپردند. درستی این روایت روشن نیست، اما آنچه مسلم است این است که اللیتو به مراکش رسید.
در طنجه، از طریق کنسولگری اسپانیا، درخواست عفو کرد. سندی در اینباره در آرشیوها یافت شده است. ظاهراً عفو مربوط به فرار از خدمت پذیرفته شد، اما عفو دوم، یعنی عفو مربوط به فرار از اردوگاه کار اجباری، هرگز صادر نشد. با این همه، مانوئل زنده ماند. سالها با هویتهای جعلی زندگی کرد، در کشورهایی گوناگون پنهان شد و بنا بر گفته خانواده، مدتی نیز در چند کشور آمریکای لاتین زیست و خانوادههایی تشکیل داد. تنها چیزی که با اطمینان از آن یاد شده، وجود دختری به نام آنتونیا کالدرون است که گفته میشود در نزدیکی سویل زندگی میکند.
برای خانوادهاش در نروا، او تا سالها موجودی میان واقعیت و افسانه بود؛ کسی که گاه ناگهان، بیشتر در تابستان، پیدایش میشد، با خویشاوندان دیدار میکرد و دوباره ناپدید میشد. در یکی از این بازگشتهای پنهانی، در سالهای فقرزده پس از جنگ، برای خانواده یک ران کامل خوک آورد؛ هدیهای بزرگ در روزگاری که گرسنگی و تهیدستی زندگی مردم را میسایید. خانواده بهطور رسمی فقط در سال ۱۹۶۲ دوباره خبری از او شنید. حتی پس از آن نیز تا پایان دیکتاتوری فرانکو، محتاط و پنهان زندگی کرد.
اما داستان اللیتو فقط داستان فرار و تعقیب نیست. خاطرات پدربزرگ نویسنده نشان میدهد خشونت با پایان جنگ متوقف نشد. او گفته بود: «پس از جنگ حتی بیشتر کشتند.» سالهای پس از جنگ، سالهای گرسنگی، فقر و ترس بود؛ سالهایی که به گفته او تا دهه ۱۹۵۰ ادامه یافت. پدرش زود مرد. مادرش نمیتوانست پنج فرزند را سیر کند. او و برادرش ناچار شدند مدتی در یتیمخانه دولتی زندگی کنند؛ جایی که کودکان هر صبح وادار میشدند سرود فرانکیستی بخوانند.
فقر پس از جنگ نسلها را شکل داد. پدربزرگ نویسنده در معدن کار میکرد و پس از کار، زغال چوب درست میکرد. همسرش خانهها را تمیز میکرد و نان میفروخت. آنان مسیرهای طولانی را پیاده طی میکردند و در راه، بارها صلیبهای سفید آهکی را کنار جاده میدیدند. بزرگترها به کودکان میگفتند زیر آن صلیبها کسانی خوابیدهاند که هرگز به گورستان نرسیدند.
پس از مرگ فرانکو، اللیتو سرانجام به اسپانیا بازگشت، اما از آن پس نیز ردش دوباره گم شد. روشن نیست سالهای پایانی عمرش را کجا گذراند، دقیقاً چه زمانی مرد و در کجا دفن شد. اما پایان زندگی او پایان داستان نیست. آنچه باقی مانده، پروندههاست، گور جمعی کنار گورستان، بقایایی که هنوز در جعبههای پلاستیکی در انتظار شناساییاند، و خاطرات خانوادههایی که دههها سکوت کردند؛ نه از سر فراموشی، بلکه از ترس، زخم و ناتوانی در گفتن آنچه بر آنان گذشته بود.
در پایان این روایت، نویسنده به پدربزرگش بازمیگردد. وقتی از او پرسیده بود آیا پس از این همه سال خواهان عدالت است، پاسخ داده بود که شاید دیگر جبران ممکن نباشد؛ اسناد از میان رفتهاند، شاهدان مردهاند. اما یک آرزو داشت: میخواست روزی به گور جمعی نروا برود، آنجا گل بگذارد و داستان مادربزرگش، «کالدرونا»، و داستان اللیتو را بازگو کند. او به این آرزو نرسید. اندکی بعد سکته کرد و دیگر نتوانست سخن بگوید.
از همینجاست که این روایت اهمیت خود را مییابد. زندگی اللیتو فقط زندگی یک فراری از دیکتاتوری فرانکو نیست. این داستان، روایت نسلی است که میان کودتا، فاشیسم، گرسنگی، اردوگاه کار اجباری، تبعید و گورهای بینام زیست. روایت خانوادههایی است که عزیزانشان را در گورهای جمعی از دست دادند و سالها حتی حق سوگواری نداشتند. روایت حافظهای است که دیکتاتوری کوشید آن را دفن کند، اما از میان پروندهها، نامها، عکسها، خاطرات و جستوجوی فرزندان و نوهها دوباره سر برآورد.
اللیتو ممکن است خود در پایان عمر دوباره ناپدید شده باشد، اما داستان او باقی مانده است؛ نه به عنوان افسانهای خانوادگی، بلکه به عنوان سندی از تاریخ مردمی که هنوز در پی شناسایی مردگان خود، نامیدن قاتلان و بازگرداندن کرامت به قربانیانند. در اسپانیا، گورهای جمعی هنوز باز میشوند، استخوانها هنوز نام میطلبند و خانوادهها هنوز میخواهند بدانند عزیزانشان کجا افتادهاند. تاریخ فرانکو فقط در کتابها نیست؛ در زمین، در سکوت خانوادهها و در خاطره کسانی است که دیر یا زود، راهی برای گفتن مییابند.