سایت تجدد سایت تجدد

روح تعرض غربی و اعتراض شرقی: تأملی در ریشه‌های معرفتی مدرنیته

نوشتهٔ مدیر وب سایت — ژوئن 12, 2026

بشنوید
نسخهٔ صوتی این نوشتار
۰:۰۰

۰:۰۰


مقدمه: این نوشتار به تحلیل ریشهٔ تهاجمی تمدن غرب از منظر روحیهٔ پرسشگری و کنجکاوی مستمر آن می‌پردازد. مدعای اصلی آن است که رویکرد غربی به جهان، به‌جای پذیرش واقعیت، بر پایهٔ تجاوز به مرزهای طبیعت و سنت بنا شده است و پدیده‌هایی نظیر استعمار و پیشرفت‌های تکنولوژیک، مستقیماً از همین میل به سلطه‌گری سرچشمه می‌گیرند. در مقابل، وضعیت جوامع شرقی با ویژگی «اعتراض» و شکایت توصیف می‌شود؛ روحیه‌ای که فاقد نیروی لازم برای دگرگونی جهان است. بدین ترتیب، تقابلی میان کنشگریِ تحول‌خواه غربی و انفعالِ انتقادی در فرهنگ خودی ترسیم می‌گردد. این مقاله با تکیه بر آرای اندیشمندانی چون فرانسیس بیکن، مارتین هایدگر، میشل فوکو و داریوش شایگان، می‌کوشد بنیادهای معرفتی این تقابل را واکاوی کند و در پایان، به آسیب‌شناسی وضع تفکر در ایران معاصر بپردازد.

۱. تعرض غربی و اعتراض شرقی: دو روحیهٔ متفاوت

روحیهٔ «تعرض» غربی با میل به تسلط، استیلا بر طبیعت و دگرگون‌سازی جهان شناخته می‌شود؛ نگرشی که در اندیشهٔ فرانسیس بیکن و علم مدرن تجلی یافت و در آن، دانش ابزاری برای قدرت است. در مقابل، «اعتراض» شرقی ماهیتی اخلاقی، درونی و معنوی دارد و به‌جای تلاش برای حذف یا سلطه، بر بازگشت به عدالت و تعادل تأکید می‌کند.

در سنت شرقی، اعتراض نه عملی برای تخریب یا تسلط، بلکه کوششی برای بازگرداندن نظام هستی و جامعه به «نقطهٔ تعادل» است. در این سنت، منتقد به‌جای تسخیر، در پی احیای اخلاق و ارزش‌های ازدست‌رفته است تا هماهنگی را به جامعه بازگرداند. همین تفاوت بنیادین است که یکی را به موتور دگرگونی جهان بدل کرد و دیگری را در مقام شاهد و شاکیِ وضع موجود نگاه داشت.

۲. چرخش بیکنی: از جست‌وجوی حقیقت تا سودای سلطه

نقطهٔ آغازین تحول فکری در غرب مدرن را می‌توان در آثار فرانسیس بیکن جست‌وجو کرد. بیکن با شعار مشهور «دانایی همان توانایی است»، هدف علم را از «کمال معنوی و درک حقیقت» — آن‌گونه که یونانیان و قدما می‌پنداشتند — به «قدرت و کارآمدی» تغییر داد. در این چرخش، که می‌توان آن را «چرخش بیکنی» نامید، کنجکاوی علمی از جست‌وجویی بی‌طرفانه برای حقیقت، به ابزاری برای کارآمدی تغییر ماهیت داد؛ کنجکاوی دیگر صرفاً برای شناخت جهان نبود، بلکه برای یافتن نقاط ضعف طبیعت بود تا بتوان آن را به خدمت نیازهای انسان درآورد.

بیکن معتقد بود طبیعت را باید همچون زندانی «تحت فشار» قرار داد تا رازهایش را فاش کند. او در کتاب «ارغنون نو» روش استقرایی را جایگزین منطق قیاسی ارسطو کرد و بر آن بود که ذهن برای رسیدن به شناخت واقعی باید از «بت‌های ذهنی» — تصورات دروغین و ریشه‌دار — پاک شود؛ بت‌هایی که در چهار دستهٔ بت‌های قبیله، غار، بازار و نمایش، هر یک به‌شکلی مانع درک صحیح واقعیت می‌شوند.

از نظر بیکن، تکنولوژی صرفاً ابزاری برای رفاه نبود، بلکه بازوی اجراییِ میل به سلطه و وسیله‌ای برای «تسخیر» طبیعت به شمار می‌آمد. هنگامی که طبیعت به‌مثابهٔ موجودی تصویر شد که باید برای فاش‌کردن رازهایش تحت فشار قرار گیرد، این منطقِ استیلا به سرزمین‌ها و انسان‌های دیگر نیز تسری یافت. علم بیکنی نه‌تنها ابزارهای تکنولوژیک — از سلاح تا ناوبری — را برای استعمار فراهم کرد، بلکه با تعریف «پیشرفت» به معنای تسخیر، توجیهی فکری برای سلطهٔ غرب بر جهان ساخت. بدین ترتیب، این رویکرد به زیربنای معرفتی «روحیهٔ تعرض» و حتی توجیه فکری استعمار بدل شد.

۳. تکنولوژی و مسخ هستی در اندیشهٔ هایدگر

در ادامهٔ مسیر مدرنیته، مارتین هایدگر به نقد ماهیت تکنولوژی پرداخت. از دید او، مشکل اصلی تکنولوژی مدرن در ابزارهای فنی نیست، بلکه در نوعی نگاه به نام «قالب‌بندی» (Enframing) نهفته است. در این نگاه، جهان و حتی خودِ انسان به «ذخیرهٔ آماده‌به‌خدمت» تبدیل می‌شوند؛ یعنی موجوداتی که صرفاً بر اساس میزان مفیدبودنشان برای رفع نیازهای سوژهٔ مدرن ارزش‌گذاری می‌گردند. به باور هایدگر، این سیطره سبب می‌شود «معنای انسان‌بودن» از میان برود و حقیقت هستی در پسِ پردهٔ علم ابزاری پنهان بماند.

۴. فوکو: اپیستمهٔ مدرن و تولد سوژه

میشل فوکو با روش دیرینه‌شناسی نشان داد که دانش، محصول ساختارهای پنهانی به نام «اپیستمه» (نظام دانایی) است. در اپیستمهٔ پیشامدرن، حقیقت و نظم جهان از سوی «خدا» تضمین می‌شد؛ اما در دوران مدرن، «سوژه» — انسانِ فاعلِ شناسنده — جایگزین آن گردید. با مرکزیت‌یافتن انسان، جهان و طبیعت به «ابژه» (موضوع شناسایی) تقلیل یافتند: طبیعت دیگر تجلی الهی نبود، بلکه ماده‌ای خام بود که سوژه باید آن را بشناسد تا بر آن مسلط شود. در همین نقطه است که پرسشگری علمی از جست‌وجوی معنا، به ابزاری برای استیلا و قدرت تغییر ماهیت داد.

فوکو استدلال می‌کند که در عصر مدرن، انسان به‌عنوان سوژه‌ای متولد شد که هم‌زمان هم فاعل شناخت است و هم موضوع آن، و هم مبنای تمام سنجش‌های جهان. او پیوند ناگسستنی میان «دانش و قدرت» را تبیین کرد و بر آن بود که قدرت نه‌تنها سرکوبگر نیست، بلکه «مولد» است و در تمام مویرگ‌های جامعه منتشر می‌شود. سرانجام، فوکو با اعلام «مرگ انسان»، پایان دورانی را پیش‌بینی کرد که در آن اومانیسم غربی، سوژهٔ انسانی را مرکز مطلق جهان می‌پنداشت. «مرگ انسان» بدین معناست که «انسان» نه حقیقتی جاویدان، بلکه برساخته‌ای تاریخی و محصول ساختارهای دانش در عصر مدرن است؛ و با تغییر این ساختارها، این سوژه فرومی‌پاشد.

قدرت در اندیشهٔ فوکو در برابر مارکس

برای روشن‌ترشدن نوآوری فوکو، مقایسهٔ دیدگاه او با مارکس راهگشاست. برای مارکس، قدرت متمرکز، طبقاتی و عمدتاً اقتصادی است؛ ابزاری در دست طبقهٔ حاکم برای سرکوب که از بالا به پایین اعمال می‌شود. اما برای فوکو، قدرت «مویرگی» و منتشر است، لزوماً سرکوبگر نیست، با دانش گره خورده و در تمام روابط اجتماعی جاری است.

ویژگی قدرت در اندیشهٔ مارکس قدرت در اندیشهٔ فوکو
ماهیت ابزاری، طبقاتی و اقتصادی مویرگی، رابطه‌ای و انتشاری
منشأ مالکیت ابزار تولید پیوند ناگسستنی با «دانش»
جهت عمودی (از بالا به پایین) افقی و منتشر در سراسر جامعه
عملکرد عمدتاً سرکوبگر و بازدارنده مولد (تولیدکنندهٔ سوژه و حقیقت)

به بیان دیگر، برای مارکس قدرت چیزی است که «تصاحب» می‌شود، اما برای فوکو قدرت «اعمال» می‌گردد و مرکز واحدی ندارد.

۵. چالش تمدن‌های آسیایی در برابر غرب

داریوش شایگان در آثار خود، به‌ویژه «آسیا در برابر غرب»، به نحوهٔ مواجههٔ تمدن‌های کهن شرقی با تمدن عبوس غرب می‌پردازد. به باور او، سیر تفکر غربی به‌سوی نیهیلیسم — تاریخ‌پرستی و جهان‌بینی تکنیکی — به بطلان تدریجی معتقدات معنوی آسیا انجامیده است. شایگان از «تعطیلات تاریخی» تمدن‌های آسیایی سخن می‌گوید که از قرن شانزدهم به بعد در انفعال مانده‌اند.

در فضای فکری ایران نیز متفکرانی چون احمد فردید با طرح مفهوم «غرب‌زدگی» — به معنای فراموشی هستی و غلبهٔ تکنیک بر تفکر — به نقد ماهیت فلسفی غرب پرداختند. همچنین سید حسین نصر بر احیای «معرفت قدسی» و حکمت اسلامی در برابر علم سکولار غربی تأکید ورزید.

۶. آسیب‌شناسی تفکر و مدیریت فرهنگی در ایران معاصر

تفکر در برابر پژوهش

منتقدان وضعیت فکری ایران معاصر میان «تفکر» و «پژوهش» تمایز قائل می‌شوند: تفکر، مواجهه‌ای اصیل، وجودی و پرسشگرانه با بنیادهای هستی و جامعه است که در پی فهم «معنا» و گشودن افق‌های تازه است؛ حال‌آنکه پژوهش، فرآیندی روش‌مند، فنی و آکادمیک برای گردآوری داده‌ها، طبقه‌بندی اطلاعات و حل مسائل مشخص در چارچوب‌های موجود به شمار می‌رود.

سید سلمان صفوی معتقد است که ما در ایران دچار «تورم پژوهش» و در عین حال «فقر تفکر» اصیل شده‌ایم: کارهای آکادمیک فراوانی تولید می‌شود، اما تفکر خلاق و راهگشا کمتر به چشم می‌خورد و متولیان فرهنگی تفاوت این دو را درنیافته‌اند. رابطهٔ این دو پدیده معمولاً به نوعی «بحران معنا» می‌انجامد که در آن کمیت بر کیفیت غلبه می‌کند: انبوه مقالات، گزارش‌ها و داده‌های آماری که اغلب در چارچوب‌های اداری و برای پرکردن رزومه‌ها تولید می‌شوند، در غیاب پرسش‌های بنیادین دربارهٔ «چراها»، مدیریت فرهنگی را به تکنوکراسی‌ای بدل می‌سازند که صرفاً به اجرای صوری امور می‌پردازد و از درک روح فرهنگ بازمی‌ماند.

از دیدگاه صفوی، متفکر باید از جامعه جلوتر باشد؛ زیرا نقش او گشودن «افق‌های تازه» و دیدن فراتر از وضع موجود است. اگر متفکر هم‌سطح جامعه بماند، نه می‌تواند بحران‌ها را پیش‌بینی کند و نه راه خروج از بن‌بست‌های فرهنگی را نشان دهد؛ تفکر اصیل باید از مشهورات زمانه عبور کند تا مسیر حرکت آیندهٔ جامعه را روشن سازد. در همین چارچوب، «اجتهاد» در اندیشهٔ او فراتر از اصطلاحی صرفاً فقهی، به معنای پویایی و شهامتِ پرسشگری مستمر در تمام حوزه‌های معرفتی است؛ موتوری که به تفکر اجازه می‌دهد از تکرارِ گذشته رها شود و به افق‌های جدید دست یابد. بدون روحیهٔ اجتهادی، تفکر به «پژوهش‌های تقلیدی» تقلیل می‌یابد که تنها به بازتولید دانش‌های موجود می‌پردازند.

معرفت در برابر علم تجربی

در حوزهٔ مدیریت فرهنگی، تفاوت میان «معرفت» و «علم تجربی» به تفاوت میان «فهم جوهری» و «اندازه‌گیری ابزاری» بازمی‌گردد. معرفت، دانایی‌ای عمیق، کیفی و حکیمانه است که با هویت، معنا و ارزش‌های انسانی گره خورده و در پی درک «روح» فرهنگ و اهداف متعالی آن است. علم تجربی اما در این حوزه، بیشتر بر داده‌های کمّی، آمار، نظرسنجی‌ها و روش‌های پوزیتیویستی تکیه دارد و فرهنگ را به «ابژه»‌ای برای مهندسی و کنترل بدل می‌کند — همان نگاه ابزاری که در اندیشهٔ بیکن دیدیم.

جایگزینی معرفت با علم تجربی در مدیریت فرهنگی، سه پیامد عمده دارد: نخست، کمّی‌گرایی؛ یعنی تکیهٔ صرف مدیران بر آمارها و پرسشنامه‌ها به‌جای درک لایه‌های عمیق هویتی. دوم، نگاه ابزاری؛ یعنی تبدیل فرهنگ از مسیری برای کمال به ابژه‌ای برای مهندسی اجتماعی. و سوم، بحران معنا؛ یعنی طرح‌های فرهنگی‌ای که در ظاهر جذاب‌اند اما با نیازهای روحی و تاریخی جامعه پیوندی ندارند.

نعمت‌الله فاضلی نیز با رویکرد «مسئله‌شناسی فرهنگی» بر این باور است که مدیریت فرهنگی ما به «تکنوکراسی بی‌روح» تبدیل شده است؛ تکنوکراسی‌ای که به‌جای فهم پدیده‌هایی چون مصرف‌گرایی، رسانه‌ای‌شدن و تغییرات هویتی، صرفاً در پی «حل مسئله» از طریق مهندسی اجتماعی است. از سوی دیگر، نظریه‌هایی چون «استبداد شرقی» ویتفوگل (جامعهٔ هیدرولیک) در تبیین توسعه‌نیافتگی ایران مورد نقد قرار گرفته‌اند؛ چرا که واقعیت‌های تاریخی و اقلیمی ایران با مدل‌های متمرکز بوروکراتیک چین و روسیه متفاوت بوده است.

۷. نتیجه‌گیری: به‌سوی مدرنیته‌های متنوع

مطالعات جدید بر ایدهٔ «تنوع مدرنیته‌ها» تأکید دارند. این دیدگاه معتقد است که مدرنیتهٔ غربی تنها الگوی ممکن نیست و تمدن‌های دیگر می‌توانند بر اساس میراث فرهنگی خود، مدل‌های بومی نوسازی را شکل دهند. گذار از «الگوی تک‌صدای مدرنیته» به رسمیت‌شناختن تفاوت‌ها، تنها راه برون‌رفت از بحران‌های معرفتی و اجتماعی جهان معاصر است؛ راهی که در آن، شرق نیز می‌تواند از موضع «اعتراض» صرف فراتر رود و بی‌آنکه به منطق «تعرض» تن دهد، به کنشگری خلاق در ساختن آیندهٔ خویش دست یابد.

print