صلح چیست و چه کسی آن را میسازد؟ بازخوانی مناقشهای کهنه در دلِ اروپای نظامیشده تهیه و تنظیم: مدیر سایت تجدد
در یک نگاه: ژانویهٔ ۲۰۲۵، اولف کریسترشون، نخستوزیر سوئد، در همایش «مردم و دفاع» گفت که سوئد در جنگ نیست، اما در صلح هم نیست. این جملهٔ کوتاه، وضعیتی را نامگذاری کرد که سالهاست ادامه دارد: نهجنگِ دائمی. تحریریهٔ فرونسیس استدلال میکند که ترسِ از جنگی که همیشه نزدیک است اما هرگز کاملاً درنمیگیرد، کافی بوده تا عضویت سوئد در ناتو، انتقال منابع از رفاه به دفاع، و مرزکشیِ تیزتر میان دوست و دشمن را توجیه کند.
-
پرسشِ محوریِ آنان این است: آیا اصلاً میتوان در جهانی که جنگ و تسلیحات شرطِ انباشتِ سرمایه است، از صلح سخن گفت؟
-
برای پاسخ، این نوشته به سرچشمهها بازمیگردد: تمایزِ یوهان گالتونگ میان صلح منفی و مثبت، مناقشهٔ لوکزامبورگ و لیبکنشت بر سرِ ماهیت نظامیگری، نظریهٔ قدرتِ جین شارپ، نقدِ جودیت باتلر بر مفهومِ دفاع از خود، و تجربهٔ زیستهٔ جین آدامز.
-
و در پایان، نقدهای جدیای که بر همین چارچوب وارد شده است — زیرا مقالهای که تنها یک طرف را بشنود، مقاله نیست.
۱. نامیدنِ وضعیت
جملهٔ «نه در جنگیم، نه در صلح» از آن جملههایی است که بیش از آنکه توصیف کند، مجوز صادر میکند.
اگر کشوری در جنگ باشد، قواعدِ روشنی برقرار است: پارلمان باید تصویب کند، حقوق بینالملل اعمال میشود، افکار عمومی میداند چه در جریان است. اگر در صلح باشد، بودجهٔ نظامی باید در برابر بهداشت و آموزش توجیه شود. اما در وضعیتِ میانی، هیچیک از این دو مجموعه قاعده بهتمامی حاکم نیست. میتوان بیپایان تدارک دید، بیآنکه هرگز پاسخگوی نتیجه بود.
تحریریهٔ فرونسیس — که نشریهای نظری در سنتِ چپِ سوئدی است — معتقد است که نخبگانِ سوئدی در همین وضعیتِ میانی بهخوبی جا افتادهاند. آنان به دادهای اشاره میکنند که سرد و گویاست: سهام شرکتهای تسلیحاتی مانند ساب و بوفورس در سالهای اخیر سیرِ صعودی داشته، و تنها چیزی که موجب افتِ موقتِ ارزش سهام میشود، نشانههای تنشزدایی است.
این مشاهده، خواه بپذیریمش خواه نه، پرسشی طرح میکند که نمیتوان از آن گریخت: وقتی بخشی از اقتصادِ ملی بهگونهای ساختار یافته که از احتمالِ جنگ سود میبرد و از احتمالِ صلح زیان، سازوکارِ تصمیمگیریِ دموکراتیک چگونه باید تنظیم شود؟
۲. صلحِ منفی و صلحِ مثبت
پاسخگویی به این پرسش نیازمندِ مفهومی دقیقتر از «صلح» است. و اینجاست که نامِ یوهان گالتونگ، بنیانگذارِ نروژیِ پژوهشهای صلح، ناگزیر میشود.
گالتونگ در مقالهٔ کلاسیکِ ۱۹۶۹ خود، «خشونت، صلح و پژوهشِ صلح»، تمایزی نهاد که هنوز پس از نیم قرن مبنای بحث است:
صلحِ منفی، غیابِ جنگ است. صلحِ آتشبس و ثباتِ موقت. اگر گلولهای شلیک نمیشود، صلح برقرار است.
صلحِ مثبت، حضورِ امنیت، عدالت و رهایی از خشونت و ستم است. صلحی که نه با نبودِ چیزی، که با بودنِ چیزی تعریف میشود.
مفهومِ کلیدیای که گالتونگ برای پر کردنِ فاصلهٔ این دو ساخت، خشونتِ ساختاری بود. استدلال او چنین است: اگر کسی به ضربِ گلوله بمیرد، خشونت رخ داده است. اما اگر کسی از گرسنگی بمیرد در جامعهای که غذای کافی دارد اما آن را به شکلی توزیع میکند که او سهمی نبرد، چه؟ گالتونگ میگوید اینجا نیز خشونتی در کار است — خشونتی که عاملِ مشخصی ندارد و در ساختار جای گرفته است.
از این تعریف، تعریفی از صلح برمیآید که بسیار فراختر است: صلحِ مثبت نه فقط منازعات نظامی، که نژادپرستی، شکافِ طبقاتی و هر ساختاری را که مانعِ شکوفاییِ انسان است هدف میگیرد.
سه پیامدِ مهم از این تعریف برمیخیزد، و فرونسیس هر سه را برجسته میکند:
نخست، دامنهٔ بحث از روابطِ میاندولتی به کلِ جامعه گسترش مییابد. صلح دیگر موضوعی نیست که در وزارت خارجه فیصله یابد.
دوم، توجه بهاندازهٔ جنگهای جاری، به شرایطِ بروزِ جنگهای آینده معطوف میشود.
سوم — و شاید مهمتر از همه — صلح، درست مانند جنگ، فرایندی دیده میشود که باید پیوسته نگهداری و بازآفرینی شود تا اعتبار داشته باشد. صلح چیزی نیست که یک بار امضا شود و تمام.
اما همین گشودگی، ابهامی هم میآفریند که تحریریه صادقانه به آن اذعان میکند: اگر صلح یعنی نبودِ هر نوع خشونتِ ساختاری، آنگاه کدام نهادها با آن سازگارند؟ آیا صلح در چارچوبِ انحصارِ خشونتِ دولتی ممکن است؟ آیا جامعهای صلحآمیز میتواند زندان داشته باشد؟ پلیس؟ این پرسشها را مقاله باز میگذارد.
۳. لوکزامبورگ در برابر لیبکنشت
سنتِ چپ یک پاسخِ تاریخیِ مشخص به پرسشِ صلح داشته است: ضدنظامیگری (antimilitarism).
این موضع با صلحطلبیِ مطلق یکی نیست. ضدنظامیگری خشونت را قاطعانه رد نمیکند، بلکه با خشونتی مخالف است که در چارچوبِ جنگاوریِ ناسیونالیستی اعمال میشود. در نظر، این موضع بهناگزیر انترناسیونالیست و ضدسرمایهدارانه است، زیرا دولت–ملت و مناسباتِ سرمایهدارانه را شرطِ جنگِ معاصر میداند.
اما در دلِ همین سنت، مناقشهای بنیادین وجود داشت که فرونسیس برای روشن کردنش دو متن کلیدی از آلمانِ اوایل قرن بیستم را ترجمه کرده است.
رزا لوکزامبورگ نظامیگری را شاخهای مستقیم از سرمایهداری میدانست. در تحلیل او — که در انباشت سرمایه (۱۹۱۳) بسط یافت — تولید تسلیحات صرفاً هزینهای تحمیلی نیست، بلکه سازوکاری اقتصادی است: دولت از رهگذر مالیاتِ غیرمستقیم بر مصرفِ کارگران، تقاضایی مصنوعی و مطمئن برای سرمایه فراهم میکند. نظامیگری، به بیان او، حوزهای برای انباشت است. نتیجهٔ عملیِ این تحلیل روشن است: با از میان رفتنِ سرمایهداری، بنیادِ مادیِ نظامیگری نیز فرو میریزد.
کارل لیبکنشت — در نظامیگری و ضدنظامیگری (۱۹۰۷) — تصویری متفاوت داشت. او نظامیگری را صورتی بیزمان از اندیشه و سازمان میدید که همواره از سوی فرادستان برای مقاصدِ سرکوبگرانه به کار رفته است. ارتش برای او نه فقط ابزارِ جنگ با بیرون، که ابزارِ انضباطِ درونی است: مدرسهای که کارگرِ جوان را از طبقهٔ خود جدا میکند و به او اطاعت میآموزد. اگر چنین باشد، پایانِ سرمایهداری بهخودیخود پایانِ نظامیگری نیست — و این نکتهای است که تاریخِ قرن بیستم بهتلخی تأییدش کرد.
هر دو اما بر یک چیز اتفاق داشتند: مبارزهٔ ضدنظامیگرانه بخشی جداییناپذیر از مبارزهٔ سوسیالیستی است. نمیشد جامعهای سوسیالیستی را تصور کرد که نظامِ نظامیگرانه در آن دستنخورده باقی مانده باشد.
این مناقشه — آیا نظامیگری معلولِ اقتصاد است یا نهادی خودبنیاد؟ — امروز هم زنده است. هرکس دربارهٔ «مجتمعِ نظامی–صنعتی» سخن میگوید، ناخواسته در یکی از این دو اردوگاه ایستاده است.
۴. عاملیت: چه کسی صلح میسازد؟
اگر صلح فرایند است، پس عاملی میخواهد. و اینجا فرونسیس استدلالی میآورد که هستهٔ عملیِ متن است.
پژوهشِ صلح معمولاً عاملیت را یا به دولت نسبت میدهد یا به سازوکارهای ساختاریِ غیرشخصی مانند بازار جهانی. دولت میتواند میانجی و طرفِ مذاکره در همکاریهای میاندولتی (مثلاً سازمان ملل) باشد؛ یا با حفظِ مناسباتِ دموکراتیک و بازارِ آزاد، انگیزههایی پدید آورد که توسل به سلاح را پرهزینه کند — منطقی که به «صلحِ دموکراتیک» و «صلحِ تجاری» مشهور است.
تحریریه این دو عامل را مهم اما ناکافی میداند، با استدلالی که ساده و نیرومند است:
دولت مجموعهای یکپارچه نیست؛ متشکل از منافعِ متعدد و اغلب متعارض است، و در این میان صنایع دفاعی — بهعنوان صنعتِ صادراتی، کارفرما و گروهِ فشار — نقشی مرکزی دارند. همین دربارهٔ بازار جهانی نیز صادق است، که منافعِ متضادش هم ثبات میطلبد و هم تحولاتِ خشونتبار.
نتیجهای که میگیرند: چه اصلاحطلب باشی و چه انقلابی، باید آشکار باشد که صلح فشاری از پایین میطلبد. یعنی جنبشِ صلح.
۵. رپرتوارِ جنبش
جنبش صلح، از منظر تاریخی، در آزمودنِ روشها بسیار خلاق بوده است. متن سه دستهٔ کنش را برمیشمارد:
روشهای رویارویانه: خرابکاریِ هدفمند، نافرمانی مدنی، اعتصاب، و امتناع از خدمت سربازی یا کارِ تسلیحاتی.
سیاستِ سبکِ زندگی: تحریم و انتخابهای مصرفی.
کارزارهای متعارف: تظاهرات، مقالهٔ مطبوعاتی، نامه به سردبیر، لابی.
نمونههای امروزی که ذکر میشوند ملموساند: کسانی که نمایشگاههای تسلیحاتی را رصد میکنند و از مجامع عمومیِ شرکتهای اسلحهسازی سوئدی گزارش میدهند؛ کسانی که حلقههای مطالعاتی برگزار میکنند؛ کسانی که ورودیهای کارخانههای بوفورس را میبندند.
اما تحریریه اینجا خودانتقادی مهمی میکند: کنشهای پراکنده کافی نیست. قدرتِ مقاومتِ نظمِ جنگی و حجمِ منابعی که پیوسته به سودِ جنگ سرمایهگذاری میشود، بهقدری است که جنبشِ صلحِ بلندمدت ناگزیر باید به راهبردهایی فراگیرتر و هماهنگتر برسد.
۶. شارپ: قدرت بر رضایت استوار است
پرسش این است که چنین جنبشی، در برابر دولت و سرمایه، اساساً چه اهرمی دارد.
پاسخِ نظریِ کلاسیک از آنِ جین شارپ، دانشمند علوم سیاسیِ آمریکایی، است. هستهٔ نظریهٔ او در سیاستِ کنشِ بدون خشونت (۱۹۷۳) چنین است: وضعِ موجود حالتی ایستا نیست.
هر ستم و خشونتی که جریان دارد، دستِکم تا حدی رضایت یا همکاریِ مردم را پیشفرض میگیرد. نظامها را انسانها بر دوش میکشند — کارمندی که پرونده را امضا میکند، سربازی که فرمان میبرد، کارگری که خط تولید را میگرداند، شهروندی که مالیات میپردازد. و انسانها میتوانند با کنار کشیدن نظام را تضعیف کنند.
این چرخشِ نظری اهمیت عملی دارد: قدرت را نه چیزی که حاکم دارد، که چیزی که پیوسته به او داده میشود تعریف میکند.
شارپ نکتهٔ دیگری هم میگوید که کمتر نقل میشود و شاید مهمترین حرفش باشد: نامتقارنیِ سرمایهگذاری. بشر قرنها انرژی و نبوغ صرف کرده تا قدرتِ اعمالشده از راه خشونتِ مسلحانه را پالایش و تکمیل کند — استراتژی، لجستیک، فناوری، آموزش. اما در مقایسه، سرمایهگذاریِ ناچیزی برای پالایشِ قدرتِ اعمالشده از راه کنشِ بدون خشونت انجام شده است. اگر بخش کوچکی از منابعِ صرفشده در دانشکدههای نظامی به مطالعهٔ نظاممندِ روشهای بدون خشونت اختصاص مییافت، شاید امروز از ابزارهای بسیار مؤثرتری برخوردار بودیم.
۷. باتلر: چه کسی شایستهٔ دفاع است؟
اما این چارچوب یک نقطهٔ کور دارد: آنجا که خشونتِ دفاعی مطرح میشود.
جودیت باتلر در نیروی نافرجامیِ خشونت (۲۰۲۰) از زاویهای غیرمنتظره وارد میشود. او با استدلالی صوری آغاز میکند: اگر از ممنوعیتِ کشتن استثنایی وجود داشته باشد، و اگر آن استثنا همیشه قابل استناد باشد، آنگاه خودِ قاعده از اعتبار میافتد. استثنایی که همواره در دسترس است، دیگر استثنا نیست.
مسئله اینجاست که «دفاع از خود» دقیقاً چنین استثنایی است. هر طرفِ هر جنگی، خود را در حالِ دفاع میبیند.
اما پرسشِ راهگشای باتلر صوری نیست، بلکه سیاسی است: مرزِ «خود» تا کجاست؟ دفاع از خود، دایرهای میکشد — من، خانوادهام، ملتم — و بیرونِ آن دایره کسانی میمانند که کشتنشان مجاز شمرده میشود. پس پرسشِ واقعی این است: کدام جانها ارزشِ دفاع دارند؟ و چه کسی این دایره را رسم میکند؟
پاسخِ باتلر این است که کنشِ بدون خشونت باید با تعهدی به برابریِ رادیکال همراه شود و با تقسیمبندیِ زیستسیاسیِ انسانها به جانهای سوگپذیر و جانهای بیارزش مقابله کند. بدون این تعهد، نافیِ خشونت بودن به موضعی صرفاً شخصی و بیاثر فرومیکاهد.
۸. آدامز: بهای ایستادگی
نظریه یک چیز است، و هزینهٔ شخصیِ ایستادن چیزی دیگر.
جین آدامز — از بنیانگذارانِ «اتحادیهٔ بینالمللی زنان برای صلح و آزادی» و برندهٔ نوبل صلح ۱۹۳۱ — در کتابِ ۱۹۲۲ خود شرح داد که در جریان جنگ جهانی اول چه بر او گذشت.
روایتِ او بیرحمانه صادقانه است. او توصیف میکند که چگونه جامعهٔ پیرامونش دگرگون شد و نه فقط به دشمنِ اعلامشده، که به خودِ او و جنبشِ صلح خصمانه شد. دوستان یکی پس از دیگری رو گرداندند. تنهایی سنگین شد. و سرانجام حسی پدید آمد که شاید بدترین بخشِ ماجراست: احساسِ بیهودگی — اینکه گفتنِ حرف دیگر بیفایده است، چون اثری ندارد.
اما آدامز نکتهای میافزاید که ارزشِ نقل کردن دارد: تغییر مستلزم آن است که کسی همچنان خواستارِ آن بماند، حتی وقتی هزینه دارد.
این شاید کمنظریترین و در عین حال کاربردیترین بخشِ کلِ بحث باشد. زیرا مسئلهٔ جنبشهای اقلیت هرگز صرفاً استدلالی نیست؛ مسئلهٔ تحملِ انزوا است.
۹. صلحی که جنگ را در خود میسازد
بخش دیگری از شمارهٔ فرونسیس به پژوهشِ نلا پوروبیچ دربارهٔ بوسنی اختصاص دارد، و استدلالِ آن بهقدری مهم است که باید مستقل بازگفته شود.
توافقِ دیتون (۱۹۹۵) به جنگِ بوسنی پایان داد. اما آنچه ساخت، «صلح» به معنای گالتونگیِ مثبتِ کلمه نبود. قانونِ اساسیِ برآمده از آن، خطوطِ منازعه را در ساختارِ حکومت تثبیت کرد: تقسیمبندیِ قومی نه حل، که نهادینه شد. کشوری با سه ریاستجمهوری، دو موجودیت و لایههای موازیِ اداری — طراحیشده برای متوقف کردنِ کشتار، اما ناتوان از ساختنِ یک شهروندیِ مشترک.
نکتهٔ دومِ پوروبیچ کمتر بحث شده است: همان سند، نظمی اقتصادی را نیز تثبیت کرد، با هدفِ صریحِ رشد اقتصادی از رهگذرِ حفاظت از مالکیت خصوصی و ترویجِ اقتصاد بازار. یعنی بازسازیِ پس از جنگ از آغاز در قالبی نئولیبرال ریخته شد.
و او هشدار میدهد که همین منطق، اکنون آیندهٔ افغانستان و اوکراین را شکل میدهد: بازسازی بهمثابه فرصتِ سرمایهگذاری، با وعدهٔ معافیتهای مالیاتی، دسترسی به منابع طبیعی و سودهایی که مردمِ همان کشور تولید خواهند کرد.
درسِ کلی روشن است: پایانِ جنگ، تضمینِ صلح نیست. ممکن است صرفاً انتقالِ منازعه به قلمرویی دیگر باشد.
۱۰. خلع سلاح بهمثابه تغییرِ هنجار
آخرین حلقهٔ استدلال، عملیترینِ آنهاست: چگونه میتوان چیزی را واقعاً تغییر داد؟
لینا یرتستروم، از نویسندگان همین شماره و کارشناسِ خلع سلاح، تحلیلی ارائه میدهد که ارزشِ توجه دارد. خلع سلاح، به نظر او، همزمان دو چیز است: کنشی مادی — از میان بردنِ سلاح — و فرایندی هنجارساز که فهمِ ما از «سلاح چیست» را دگرگون میکند.
سازوکار این تغییر ظریف است. کارزارهای موفقِ خلع سلاح — مانند آنچه به پیمانِ منعِ مینهای ضدنفر (اتاوا، ۱۹۹۷) و پیمانِ منعِ بمبهای خوشهای (اسلو، ۲۰۰۸) انجامید — کانونِ بحث را جابهجا کردند. آنان بهجای سخن گفتن از امنیتِ ملی و توازنِ قدرت میان دولتها، بر پیامدهای انسانیِ سلاح متمرکز شدند: اینکه این سلاحها عملاً با بدنِ انسان چه میکنند.
با این جابهجایی، پرسش عوض میشود. دیگر بحث بر سرِ این نیست که کدام دولت چه ابزاری برای بازدارندگی نیاز دارد؛ خودِ سلاح مسئله میشود، نه انسانها.
و عاملِ تعیینکننده، به گفتهٔ او، این بود که قربانیانِ خودِ این سلاحها نیروی محرکِ کارزارها بودند. این نه فقط اخلاقاً درست، که استراتژیک بود: حضورِ آنان تصویرِ عمومی از «چه کسی حق دارد بر سیاستِ امنیتیِ بینالمللی اثر بگذارد» را تغییر داد.
۱۱. نقدها: آنچه این چارچوب پاسخ نمیدهد
مقالهای که تنها یک طرف را بشنود، تبلیغ است نه تحلیل. پس باید نقدهای جدی را نیز آورد.
نقد نخست، به خودِ مفهومِ خشونتِ ساختاری وارد است. کنث بولدینگ — خود از بنیانگذارانِ پژوهشِ صلح — در نقدی مشهور (۱۹۷۷) استدلال کرد که کشاندنِ واژهٔ «خشونت» به هر نابرابری و بیعدالتی، آن را از معنا تهی میکند. اگر همه چیز خشونت باشد، هیچ چیز خشونت نیست. بولدینگ همچنین میگفت مفهومِ گالتونگ سازوکارِ علّیِ روشنی ندارد و در نتیجه ابطالناپذیر است: هر وضعیتی را میتوان نمونهٔ خشونتِ ساختاری خواند، بیآنکه بتوان نشان داد چه چیزی آن را نقض میکند.
نقد دوم، عملی است. استدلالِ بازدارندگی میگوید که کاهشِ توانِ نظامی در همسایگیِ قدرتی تجاوزگر، نه احتمالِ صلح را که احتمالِ حمله را افزایش میدهد. حامیانِ عضویت سوئد و فنلاند در ناتو دقیقاً به همین استدلال تکیه کردند: تجاوزِ روسیه به اوکراین در ۲۰۲۲ نشان داد که کشورِ بیمتحد آسیبپذیرتر است. از این منظر، افزایشِ بودجهٔ دفاعی نه شکستِ صلح، که بیمهٔ آن است.
نقد سوم، شاید سنگینترین باشد. بخش بزرگی از خودِ اوکراینیها از دفاعِ مسلحانه پشتیبانی میکنند. صلحطلبیای که از بیرون به مردمی که مورد تجاوز قرار گرفتهاند توصیه میکند سلاح بر زمین بگذارند، بهسادگی میتواند به شکلی از بیاعتنایی به عاملیتِ آنان بدل شود — یا بدتر، به توجیهِ ضمنیِ تجاوز. خودِ تحریریهٔ فرونسیس به این دشواری اذعان دارد و مینویسد که اصولِ مطلقِ عدمخشونت پیوسته با واقعیتها پیچیده میشود؛ اما پاسخِ کاملی برایش ندارد.
نقد چهارم، درونماندگار است. اگر صلحِ مثبت مستلزمِ برچیدنِ نژادپرستی، نابرابریِ طبقاتی و ستمِ ساختاری باشد، آنگاه صلح عملاً به آرمانشهر موکول میشود. و آرمانِ دستنیافتنی، بهآسانی به بهانهای برای بیعملی در کوتاهمدت بدل میشود — همان چیزی که منتقدان «سیاستِ نابگرایی» مینامند.
انصاف حکم میکند بگوییم که تحریریه از این نقدها بیخبر نیست. موضعِ نهاییشان محتاطانهتر از آن است که بهنظر میرسد: آنان میگویند سیاستِ صلحِ منسجم لزوماً نباید از «نهِ» مطلق به خشونت آغاز کند، اما باید ضدنظامیگرانه، انترناسیونالیست و همبسته باشد.
۱۲. تأملی برای خوانندهٔ فارسیزبان
این بخش افزودهٔ سردبیر تجدد است.
خواندنِ این بحث از منظرِ ایرانی، سه پرسش را برجسته میکند.
نخست، مسئلهٔ نامیدن. جملهٔ «نه در جنگیم، نه در صلح» برای مخاطبِ ایرانی آشناتر از آن است که نیاز به توضیح داشته باشد. جامعهای که دههها در وضعیتِ میانیِ تنش، تحریم و تهدید زیسته، میداند که این وضعیت چه امکاناتی برای قدرت فراهم میکند: بودجهای که پرسشناپذیر میشود، مخالفتی که به همدستی با دشمن تعبیر میشود، و افقی که همواره به بعد از بحران موکول میگردد. تفاوت در این است که در سوئد این وضعیت تازه است و بحثبرانگیز؛ برای ما کهنه است و بحثناپذیر.
دوم، مفهومِ خشونتِ ساختاری. اگر گالتونگ درست بگوید، آنگاه پرسش از صلح در ایران نمیتواند به سیاست خارجی محدود بماند. مرگ در حادثهٔ کار، فرسایشِ محیط زیست، فقری که قابلِ پیشگیری است — همه در این چارچوب مصداقِ خشونتاند. اینکه این گشودگیِ مفهومی راهگشاست یا صرفاً واژه را بیمعنا میکند، پرسشی است که بولدینگ پاسخِ منفی به آن داد و ما هنوز پاسخِ خودمان را ندادهایم.
سوم، درسِ دیتون. برای هر جامعهای که روزی گذاری را تجربه خواهد کرد، تحلیلِ پوروبیچ هشداری جدی است: توافقی که خطوطِ منازعه را در ساختارِ حکومت تثبیت کند، جنگ را به دورانِ صلح منتقل میکند. سازوکارهایی که برای متوقف کردنِ خونریزی طراحی میشوند، اگر بازاندیشی نشوند، به قفلِ دائمی بدل میگردند.
و در پایان، نکتهٔ جین آدامز که شاید صمیمانهترین بخشِ این بحث باشد: تغییر مستلزم آن است که کسی همچنان خواستارش بماند، حتی وقتی بیفایده به نظر میرسد. این نه توصیهای سیاسی، که مشاهدهای دربارهٔ تاریخ است.
پرسشهایی برای گفتوگو
۱. آیا گسترشِ مفهومِ «خشونت» به نابرابری و بیعدالتی، تحلیل را عمیقتر میکند یا واژه را بیمعنا؟ نقدِ بولدینگ تا چه حد وارد است؟
۲. اگر صلحِ مثبت مستلزمِ دگرگونیِ کلِ جامعه باشد، آیا چیزی بهنامِ سیاستِ صلحِ کوتاهمدت باقی میماند؟
۳. مناقشهٔ لوکزامبورگ و لیبکنشت را چگونه داوری میکنید: نظامیگری معلولِ سرمایهداری است یا نهادی با منطقِ مستقل؟ تجربهٔ دولتهای سوسیالیستیِ قرن بیستم کدام طرف را تأیید میکند؟
۴. نظریهٔ رضایتِ شارپ در برابر رژیمهایی که آمادهٔ اعمالِ خشونتِ نامحدودند تا کجا اعتبار دارد؟
۵. پرسشِ باتلر — «کدام جانها ارزشِ دفاع دارند؟» — را چگونه میتوان بدون فرو غلتیدن به نسبیگراییِ اخلاقی پاسخ داد؟
۶. آیا میتوان همزمان حقِ دفاعِ مسلحانهٔ مردمِ مورد تجاوز را پذیرفت و ضدنظامیگر ماند؟ این موضع منسجم است یا متناقض؟
برای مطالعهٔ بیشتر
نقطهٔ عزیمت
-
Egefur, F., Hjärtström, L. & Lundstedt, M. (2025). Att tänka på fred, att agera för fred. مقدمهٔ Fronesis، شمارهٔ ۸۴، صص ۸–۲۲
مفهومِ صلح
-
Galtung, J. (1969). Violence, Peace, and Peace Research. Journal of Peace Research, 6(3), 167–191
-
Galtung, J. (1990). Cultural Violence. Journal of Peace Research, 27(3)
-
Boulding, K. (1977). Twelve Friendly Quarrels with Johan Galtung. Journal of Peace Research, 14(1) — نقدِ کلاسیک بر مفهومِ خشونتِ ساختاری
ضدنظامیگری
-
Luxemburg, R. (1913). انباشت سرمایه، فصلِ مربوط به نظامیگری
-
Liebknecht, K. (1907). نظامیگری و ضدنظامیگری
کنشِ بدون خشونت
-
Sharp, G. (1973). The Politics of Nonviolent Action. Porter Sargent
-
Butler, J. (2020). The Force of Nonviolence. Verso
-
Chenoweth, E. & Stephan, M. (2011). Why Civil Resistance Works. Columbia University Press — بررسیِ کمّیِ اثربخشیِ کنشِ بدون خشونت
تجربهٔ زیسته و اقتصادِ سیاسیِ صلح
-
Addams, J. (1922). Peace and Bread in Time of War
-
Porobić Isaković, N. — پژوهشها دربارهٔ بوسنی، جنسیت و اقتصادِ سیاسیِ بازسازیِ پس از جنگ
این متن مقالهای مستقل است که با الهام از مقدمهٔ شمارهٔ ۸۴ نشریهٔ Fronesis نوشته شده و به سرچشمههای مورد ارجاعِ آن بازگشته است. موضعِ نویسندگانِ آن مقدمه با ذکرِ منبع بازگو شده و بخشهای «نقدها» و «تأملی برای خوانندهٔ فارسیزبان» افزودهٔ تجدد است. برای متن کاملِ آن مقدمه به خودِ نشریه مراجعه کنید.
نقطهٔ عزیمتِ این نوشته، مقدمهٔ فردریک اِگِفور، لینا یرتستروم و مونس لوندستد بر شمارهٔ ۸۴ نشریهٔ سوئدیِ «فرونِسیس» (مارس ۲۰۲۵) با عنوان «اندیشیدن به صلح، کنش برای صلح» است. اما آنچه در پی میآید ترجمهٔ آن متن نیست؛ کاوشی مستقل در همان پرسشها و همان سرچشمههایی است که آن مقدمه به آنها ارجاع میدهد.