فرزندان در برابر پدران: نسل نو ایران چه از نسل ۵۷ میخواهد؟
تأملی در نسبت میان نسل تازهی ایرانی و نسل انقلاب، و در معنای مسئولیت تاریخی مقدمه: واژهای که به دشنام بدل شد. در فرهنگ گفتاری اینترنتیِ ایرانِ یک دههی اخیر، اتفاق کوچکی افتاده است که معنای بزرگی دارد: عدد «۵۷» از یک نشانهی تقویمی به یک صفت، و از یک صفت به یک دشنام بدل شده است. «پنجاهوهفتی» امروز در بسیاری از گفتوگوهای شبکههای اجتماعی نه به کسی اشاره میکند که در سال ۱۳۵۷ زیسته، بلکه به یک تیپ اخلاقی و ذهنی اشاره دارد: کسی که سادهلوح بود، شعار را جای اندیشه گرفت، ویران کرد بیآنکه بداند چه میسازد، و بعد بهای ویرانی را به فرزندانش پرداخت.
در برابر این دشنام، نسل مورد خطاب گاه سکوت میکند، گاه از خود دفاع میکند، گاه با تلخی میگوید «شما آنجا نبودید»، و گاه — که کم هم نیست — عذرخواهی میکند. در سالهای اخیر شمار قابل توجهی از چهرههای همان نسل، از فعالان چپ گرفته تا روشنفکران دینی و ملیگرایان، بهصورت علنی از انتخابهای خود ابراز پشیمانی کردهاند. این پدیده — عذرخواهی جمعیِ یک نسل از نسل بعد — در تاریخ معاصر ایران بیسابقه است و بهتنهایی موضوع یک پژوهش جامعهشناختی مستقل است.
اما در پس این تبادل تند و پرالتهاب، پرسشی نشسته است که هم فلسفی است و هم سیاسی، و هیچیک از دو طرف نمیتواند بدون پاسخ به آن گامی به جلو بردارد:
آیا یک نسل میتواند مقصر بدبختی نسل بعد باشد؟ و اگر آری، این «تقصیر» دقیقاً از چه جنسی است — کیفری، سیاسی، اخلاقی، یا چیزی دیگر؟
این مقاله میکوشد نه به قصد صدور حکم، که به قصد روشن کردن صورت مسئله، سه کار انجام دهد: نخست، بازسازی صادقانهی کیفرخواستی که نسل نو علیه نسل ۵۷ تنظیم کرده است؛ دوم، بازسازی به همان اندازه صادقانهی دفاعیهای که در برابر این کیفرخواست قابل طرح است؛ و سوم، فراهم آوردن دستگاه مفهومیای که به کمک آن بتوان از سطح اتهام و انکار فراتر رفت و به سطح مسئولیت رسید. زیرا فرق میان یک جامعهی بالغ و یک جامعهی نابالغ، نه در این است که در آن اشتباه رخ نمیدهد، بلکه در این است که چگونه با اشتباه گذشتهاش رابطه برقرار میکند.
بخش نخست: «نسل» چیست و چرا این پرسش اصلاً معنا دارد؟
پیش از هر داوری، باید بپرسیم آیا «نسل» اساساً واحد معتبری برای تحلیل تاریخی و اخلاقی است. آیا میتوان از میلیونها انسان با طبقات، مذاهب، قومیتها و انتخابهای متفاوت، یک فاعل جمعی ساخت و او را به میز محاکمه فراخواند؟
کارل مانهایم، جامعهشناس مجارستانی، در رسالهی کلاسیک خود «مسئلهی نسلها» (۱۹۲۸) پاسخی دقیق و راهگشا داد. از نظر او نسل صرفاً یک گروه سنی نیست؛ همزمانیِ تولد بهخودیخود چیزی نمیسازد. آنچه نسل را میسازد، «موقعیت نسلی» است: اینکه گروهی از انسانها در مرحلهی شکلگیری آگاهی خود — تقریباً میان هفده تا بیستوپنج سالگی — با یک رویداد یا بحران تاریخی مشترک مواجه شوند و لایهی زیرین جهانبینیشان با آن تجربه سخت شود. مانهایم این را «رسوب نخستین تجربه» مینامید: هر آنچه بعداً بیاموزیم، بر بستر همان لایهی نخستین معنا مییابد.
اما مانهایم نکتهی دومی هم داشت که امروز بیش از نکتهی نخست به کار ما میآید: در دل هر نسل، «واحدهای نسلی» متعارض وجود دارند. جوانان آلمانی دههی ۱۹۲۰ همگی یک تجربهی تاریخی داشتند — شکست، تورم، فروپاشی — اما برخی از دل آن تجربه به کمونیسم رسیدند و برخی به ناسیونالسوسیالیسم. تجربهی مشترک است، اما پاسخ به آن یگانه نیست. پس نسل نه یک بلوک یکپارچه، که یک میدان نزاع است.
این تفکیک، برای بحث ما حیاتی است. اگر «نسل ۵۷» را یک بلوک یکپارچه بگیریم، هم مرتکب بیانصافی تاریخی شدهایم و هم — که مهمتر است — تحلیل خود را بیفایده کردهایم. زیرا همان نسل، هم انقلابی تولید کرد و هم قربانی انقلاب؛ هم بازجو داد و هم زندانی؛ هم کسانی که در بهمن ۵۷ در خیابان بودند و هم کسانی که همان سال از کشور گریختند. بخش بزرگی از کشتهشدگان دههی ۶۰، از همان نسل ۵۷ بودند. اگر تصور کنیم نسل ۵۷ یعنی «کسانی که برنده شدند»، تاریخ را از پشت پنجرهی باریکی دیدهایم.
با این حال، رد کردن کامل مفهوم نسل هم فرار از مسئله است. مانهایم درست میگفت که تجربهی تاریخیِ مشترک، افقی مشترک میسازد — حتی برای کسانی که در پاسخ به آن با هم مخالفاند. نسل ۵۷، فارغ از اینکه چپ بود یا مذهبی یا ملی، در یک چیز شریک بود: در یک دستور زبان سیاسی خاص. زبانی که در آن «انقلاب» مثبت بود، «سازش» منفی، «رادیکالیسم» فضیلت، و «اصلاح تدریجی» خیانت. این دستور زبان مشترک است که موضوع داوری قرار میگیرد، نه تکتک افراد.
بخش دوم: نسل ۵۷ که بود؟ کالبدشکافی یک ذهنیت
برای آنکه داوری ما پیشداورانه نباشد، باید نسل ۵۷ را نه از منظر امروز، که تا حد ممکن از درون افق خودش ببینیم. مورخ آلمانی راینهارت کوزلک از دو مقولهی کلیدی سخن میگفت: «فضای تجربه» و «افق انتظار». هر کنش تاریخی در نسبت میان این دو رخ میدهد. پس بپرسیم: فضای تجربه و افق انتظار نسل ۵۷ چه بود؟
نخست، جمعیت. ایرانِ سال ۱۳۵۷ کشوری با حدود سیوشش میلیون نفر جمعیت بود که بیش از نیمی از آن زیر بیست سال سن داشت. این جامعه در فاصلهی دو دهه از عمدتاً روستایی به نیمهشهری بدل شده بود. میلیونها انسان از دهات به حاشیهی شهرها کوچیده بودند: بیریشه در شهر، بیگانه با روستا، و آمادهی پذیرش هر روایتی که به این آوارگی معنا میداد. جامعهشناسان این وضعیت را «شهرنشینیِ بدون شهروندی» نامیدهاند. نرخ باسوادی کمتر از نیمی از جمعیت بود، اما دانشگاهها بهسرعت گسترش مییافتند و لایهی نازکی از تحصیلکردگان پدید آمده بود که انتظاراتش بسیار سریعتر از ظرفیت جذب نظام سیاسی رشد میکرد.
دوم، اقتصاد. جهش ناگهانی درآمد نفت در سالهای ۱۳۵۲ به بعد، موجی از تورم، مهاجرت و انتظارات برآوردهنشده ساخت و سپس سیاستهای انقباضی سالهای ۵۵ و ۵۶ همان انتظارات را بهشدت سرخورده کرد. الگویی که جیمز دیویس آن را «منحنی J» نامیده است: انقلابها نه در قعر فقر، که در لحظهی سقوط ناگهانی پس از یک دورهی بهبود رخ میدهند.
سوم، سیاست. نظام پهلوی توسعهی اقتصادی و اجتماعی را با انسداد سیاسی همراه کرده بود. پس از سال ۱۳۵۴ و تشکیل حزب رستاخیز، آخرین روزنههای فعالیت سیاسی مسالمتآمیز بسته شد. احزاب ملی و چپ سرکوب شده بودند؛ روشنفکران یا در تبعید بودند یا در سکوت. نتیجهی این انسداد یک قانون تقریباً عام تاریخی است: وقتی کانالهای سیاسیِ رسمی مسدود شود، تنها شبکهای که به دلایل مذهبی مصون از انحلال کامل است — یعنی شبکهی مساجد و منابر — به تنها زیرساخت بسیج اجتماعی بدل میشود. انقلاب ۵۷ در قالبی مذهبی درآمد، تا حد زیادی به این دلیل که تنها قالب باقیمانده همان بود.
چهارم، و مهمتر از همه، فضای فکری جهانی. این نکتهای است که در قضاوتهای امروزی بیش از هر چیز نادیده گرفته میشود. دههی ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ میلادی، اوج هژمونی جهانی گفتار انقلابی بود. از پاریس ۱۹۶۸ تا هاوانا، از الجزایر تا ویتنام، «انقلاب» کلیدواژهی مقدس روزگار بود. فرانتس فانون، ژانپل سارتر، چهگوارا و مائو، ستارگان آسمان فکری جوانان جهان بودند. در چنین جهانی، جوان ایرانی که آلاحمد و شریعتی میخواند، نه یک استثنای عقبمانده، که یک نمونهی کاملاً متعارف از فرزند زمانهاش بود. مفاهیمی چون «غربزدگی»، «بازگشت به خویشتن» و «مستضعف»، ترجمهی ایرانی همان گفتار جهانیِ ضداستعماری بودند.
آنچه در این فضا غایب بود، نه شجاعت و نه صداقت، بلکه چیز دیگری بود: تفکر نهادی. پرسش مرکزی آن نسل «چه چیز را باید برانداخت؟» بود، نه «چه چیز را باید ساخت و با چه سازوکاری قدرت را مهار کرد؟». ادبیات سیاسی آن دوره سرشار از تحلیل امپریالیسم، وابستگی و استثمار است و تقریباً تهی از بحث دربارهی تفکیک قوا، حقوق اقلیت، آزادی مطبوعات، و مکانیسمهای محدودکنندهی قدرت. کارل پوپر در «جامعهی باز و دشمنان آن» دقیقاً همین را نقد میکرد: تفاوت میان «مهندسی اجتماعیِ آرمانشهری» که میخواهد کل جامعه را یکجا از نو بسازد، و «مهندسی گامبهگام» که میکوشد مسائل مشخص را یکییکی حل کند. نسل ۵۷، در همهی طیفهایش، آرمانشهرگرا بود. و پوپر هشدار داده بود که آرمانشهرگرایی، بهدلیل ساختار منطقی خودش و نه بهدلیل بدنیتِ آرمانشهرگرایان، به تمرکز قدرت و سرکوب میانجامد.
اینجا نقطهای است که دفاعیه و کیفرخواست از هم جدا میشوند. اگر بگوییم «آن نسل نمیتوانست جز این بیندیشد»، تاریخ را به جبر فروکاستهایم. اگر بگوییم «آن نسل میتوانست همهچیز را پیشبینی کند»، خطای پسنگری مرتکب شدهایم. حقیقت در میانه است، و بخش بعدی میکوشد این میانه را دقیق کند.
بخش سوم: نسل نو که هست؟ زیستجهانی که هیچ شباهتی به ۵۷ ندارد
اگر نسل ۵۷ فرزند رادیو، منبر، جزوهی زیرزمینی و کتاب ترجمهشده بود، نسل امروز فرزند چیز دیگری است. تفاوت میان این دو زیستجهان چنان بنیادی است که گاه گفتوگو میانشان بیشتر به ترجمهی میانفرهنگی شبیه است تا به گفتوگوی درونخانوادگی.
نخست، دانش جایگزین. نسل ۵۷ برای دسترسی به یک متن ممنوعه باید ماهها منتظر میماند. نسل امروز به کل بایگانی جهان در جیب خود دسترسی دارد. این تفاوت فقط کمّی نیست؛ کیفیت رابطه با اقتدار را دگرگون میکند. اقتدارِ مبتنی بر «من میدانم و تو نمیدانی» — که ستون فقرات هم اقتدار پدرانه و هم اقتدار روحانی و هم اقتدار روشنفکری بود — با دسترسی آزاد به اطلاعات فرو میریزد. نسل امروز بهسختی میپذیرد که کسی صرفاً بهدلیل سن یا سابقه، حق سخن گفتن از موضع بالا داشته باشد.
دوم، تجربهی مستقیم شکست. این نسل چهار موج اعتراضی بزرگ را در حافظهی زندهی خود دارد: جنبش اصلاحات و شکست تدریجیاش، جنبش سبز ۱۳۸۸، اعتراضات دی ۱۳۹۶ و آبان ۱۳۹۸، و جنبش ۱۴۰۱. هیچیک از اینها به نتیجهی مطلوب نرسید. تراکم این شکستها یک نتیجهی روانشناختی سیاسی مهم دارد: بیاعتمادی عمیق به هر نوع «مرحلهبندی»، «تدریج» و «صبر». وعدهی صبر، برای کسی که چهار بار صبر کرده و چیزی به دست نیاورده، دیگر یک استدلال نیست؛ یک توهین است.
سوم، افق بستهی آینده. آنچه این نسل را از همهی نسلهای پیشین ایرانی متمایز میکند، شاید این باشد: نسل ۵۷ در وضعیتی زندگی میکرد که هرچند بسته بود، اما منحنی زندگی مادیاش صعودی بود؛ فرزند غالباً وضعیتی بهتر از پدر داشت. نسل امروز نخستین نسل ایرانی در یک سدهی اخیر است که بهطور گسترده انتظار دارد وضعیتش بدتر از پدر و مادرش باشد: خانهدار شدن ناممکن، تورم مزمن، ارز فروپاشیده، بازار کار بسته، و مرزهای جهانی که به روی گذرنامهاش قفل شده است. جامعهشناسی این وضعیت را «سلب آینده» مینامد. وقتی آینده از افق حذف شود، خشم نه به سمت آینده که به سمت گذشته جهتگیری میکند. و نزدیکترین گذشتهی قابل سرزنش، پدراناند.
چهارم، چرخش ارزشی. ارزشهای محوری نسل ۵۷ جمعگرایانه بود: امت، طبقه، ملت، شهادت، ایثار. ارزشهای محوری نسل امروز فردگرایانه است: بدن، انتخاب، سبک زندگی، حق فردی. شعار «زن، زندگی، آزادی» را باید در همین چارچوب فهمید: این نخستین شعار مرکزی در تاریخ معاصر ایران است که هیچ ارجاعی به فداکاری، امت یا رستگاری جمعی ندارد و در عوض بر خود «زندگی» — یعنی همین زندگی محسوس و روزمره و فردی — تأکید میکند. این وارونگی کامل نظام ارزشیِ ۵۷ است.
پنجم، بازسازی حافظهی تاریخی از بیرون. این نسل تاریخ ایران را نه از کتاب درسی، که از یوتیوب، مستندهای فارسیزبان خارج از کشور، آرشیوهای دیجیتال و شبکههای اجتماعی آموخته است. نتیجه، شکلگیری یک حافظهی تاریخی موازی است که در آن دورهی پیش از انقلاب اغلب بهصورت آرمانیشده بازنمایی میشود. اینجا باید صادق بود: بخشی از تصویر ذهنی نسل نو از «ایرانِ قبل از ۵۷»، بازسازی تاریخی نیست، بلکه نوستالژی معکوس است؛ یعنی فرافکنی آرزوهای امروز بر گذشتهای که هرگز چنان نبوده است. اما همین را هم باید فهمید و نه صرفاً تخطئه کرد: نوستالژی معکوس، کارکردی سیاسی دارد. وقتی آینده بسته باشد، تخیل اجتماعی برای یافتن تصویری از «امکان دیگر»، ناچار به گذشته پناه میبرد.
بخش چهارم: کیفرخواست — نسل نو دقیقاً چه میخواهد؟
اگر از سطح دشنام و طعنه فراتر برویم و بکوشیم مطالبهی نسل نو را به بندهای روشن تبدیل کنیم، دستکم پنج خواستهی متمایز قابل تشخیص است. تفکیک این پنج بند مهم است، زیرا برخی از آنها کاملاً موجهاند و برخی محل مناقشه.
بند یکم: اعتراف، نه توجیه. پرتکرارترین مطالبه این است: بگویید اشتباه کردید. نه با زبان مبهم و مشروط («شرایط آنطور بود»، «کسی نمیدانست»)، بلکه با زبان صریح. آنچه نسل نو را بیش از خود اشتباه میآزارد، زبان طفره است. جملهی «شما آنجا نبودید» در گوش او نه توضیح، که ادعای مالکیت انحصاری بر حقیقت تاریخ است.
بند دوم: پایان انحصار روایت. بسیاری از چهرههای نسل ۵۷ هنوز مرجعیت فکری و رسانهای را در اختیار دارند و همچنان از موضع معلم سخن میگویند. مطالبهی نسل نو این است که آن نسل از جایگاه «راهنما» به جایگاه «شاهد» جابهجا شود: تجربهات را روایت کن، اما نسخه ننویس. این خواستهای است که در ادبیات عدالت انتقالی به آن «انتقال اقتدار روایی» گفته میشود.
بند سوم: تاریخنگاری صادقانه، از جمله دربارهی دههی ۶۰. بخشی از خشم نسل نو نه متوجه سال ۵۷، که متوجه سالهای پس از آن است: سالهایی که در آنها بسیاری از نیروهای انقلابی، حتی وقتی خود قربانی شدند، سکوت کردند یا در حذف رقیبان دیروز خود سهیم بودند. مطالبه این است که این فصل — نه فقط فصل «ما مبارزه کردیم» بلکه فصل «ما در حذف دیگری شریک بودیم» — نوشته شود.
بند چهارم: انتقال مهارت، نه انتقال ایدئولوژی. این مطالبهای است که کمتر به زبان میآید اما شاید مهمترین باشد. نسل ۵۷ چیزی دارد که نسل نو ندارد: تجربهی عملی سازمانیابی. تجربهی ساختن تشکل، ائتلاف با آدمهایی که دوستشان نداری، مذاکره، تقسیم کار، حفظ انسجام زیر فشار. نسل نو بهشدت در بسیج افقی و بیرهبر توانمند است، اما در تبدیل بسیج به سازمان پایدار ضعیف. این دقیقاً همان چیزی است که میتوانست دستبهدست شود و نشده است.
بند پنجم — که مناقشهآمیزترین است: جبران. برخی صدایهای تندتر از این هم فراتر میروند و بهنوعی «حق مطالبه» قائلاند: شما آیندهی ما را خرج کردید، پس اکنون کنار بروید، سرمایهتان را واگذارید، و از حق تصمیمگیری دربارهی آینده صرفنظر کنید. این بند، برخلاف چهار بند پیشین، از حوزهی اخلاقیِ قابل دفاع خارج میشود و به منطق «انتقال جمعی گناه» نزدیک میشود — منطقی که در بخش بعد نشان خواهیم داد چرا مسئلهساز است.
بخش پنجم: آیا این کیفرخواست درست است؟ دو کفهی ترازو
اکنون به پرسش اصلی میرسیم. برای پاسخ منصفانه، بهتر است هر دو مجموعه استدلال را در قویترین صورتشان بازسازی کنیم.
کفهی نخست: استدلالهایی که به سود کیفرخواست است
۱. عاملیت، انکارناپذیر است. انقلاب ۵۷ یک زلزله نبود؛ مجموعهای از تصمیمهای انسانی بود. کسی کارگران نفت را به اعتصاب فراخواند، کسی در راهپیماییها شرکت کرد، کسی شعار داد، کسی در فروردین ۵۸ به همهپرسیای رأی داد که تنها یک گزینهی «آری یا نه» به یک عنوان تعریفنشده پیش رو گذاشته بود. جبرگرایی تاریخی — این ادعا که «همهچیز محتوم بود» — دقیقاً همان خطای معرفتی است که پوپر آن را «تاریخگرایی» نامید و رد کرد. اگر عاملیت را انکار کنیم، مسئولیت هم بیمعنا میشود، و آنگاه هیچکس در هیچ جای تاریخ مسئول هیچ چیز نیست.
۲. هشدارها موجود بودند و شنیده نشدند. این نکتهی کلیدی است که دفاعیهی «کسی نمیدانست» را تضعیف میکند. در همان سالهای ۵۷ و ۵۸، صداهایی وجود داشتند که خطر تمرکز قدرت مذهبی را گوشزد میکردند. برخی حقوقدانان و روشنفکران دربارهی ابهام شعارها و نبود تضمینهای حقوقی هشدار دادند. اما فضای غالب، این هشدارها را نه استدلال، که «کارشکنی» و «همراهی با ضدانقلاب» تلقی کرد. جملهی «همه با هم» که در آن روزها شعار وحدت بود، در عمل کارکردی داشت: خفه کردن پرسش. مسئولیت اخلاقی نه فقط در انتخاب اشتباه، که در بیاعتنایی سازمانیافته به هشدار نهفته است.
۳. خطای ساختاری، نه خطای موردی. اشتباه نسل ۵۷ صرفاً «حمایت از فرد اشتباه» نبود. اشتباه در سطح عمیقتری بود: در پذیرش این پیشفرض که مسئلهی سیاست، تعویض حاکم خوب به جای حاکم بد است، نه ساختن سازوکارهایی که هر حاکمی را مهار کند. این همان چیزی است که پوپر «پرسش افلاطونی» مینامید — «چه کسی باید حکومت کند؟» — و در برابرش پرسش درست را میگذاشت: «چگونه میتوان نهادها را چنان ساخت که حاکمان بد کمترین آسیب را بزنند و بدون خونریزی برکنار شوند؟» این یک خطای قابل تشخیص در همان زمان بود، نه فقط در پسنگری.
۴. تداوم پس از انقلاب. بخشی از مسئولیت، نه به بهمن ۵۷ که به سالهای بعد بازمیگردد. بسیاری در همان نسل، در سالهای نخست، در حذف نیروهای رقیب همراهی کردند و تنها وقتی نوبت خودشان رسید، به مخالفت برخاستند. الگوی آشنایی که در بسیاری از انقلابها تکرار شده است. اینجا سخن از پیشبینیناپذیریِ آینده نیست؛ سخن از انتخابهای آگاهانه در برابر رویدادهایی است که پیش چشم رخ میدادند.
۵. تفاوت میان نیت خوب و نتیجهی بد. ماکس وبر در «سیاست بهمثابه حرفه» تمایزی نهاد که مستقیماً به کار اینجا میآید: «اخلاق باور» و «اخلاق مسئولیت». اخلاق باور میگوید: من به آنچه درست است عمل میکنم و نتیجه در دست خداست. اخلاق مسئولیت میگوید: من در برابر پیامدهای قابل پیشبینی کنش خود پاسخگویم. وبر تأکید داشت که سیاست، عرصهی اخلاق مسئولیت است، نه اخلاق باور — و کسی که در سیاست وارد میشود اما فقط به خلوص نیت خود استناد میکند، از حرفهی خود چیزی نفهمیده است. نسل ۵۷ عمدتاً با اخلاق باور عمل کرد. و این، طبق معیار وبری، خود یک قصور است.
کفهی دوم: استدلالهایی که کیفرخواست را تعدیل یا رد میکند
۱. خطای پسنگری. روانشناسی شناختی سوگیریِ مستندی را ثبت کرده است: پس از وقوع یک رویداد، انسانها بهطور نظاممند گمان میکنند آن رویداد از پیش قابل پیشبینی بوده است. ما امروز نتیجه را میدانیم و بنابراین مسیر منتهی به آن را «بدیهی» میبینیم. اما در سال ۵۷، فرجام ماجرا از هیچ نقطهای بدیهی نبود. بسیاری از تحلیلگران حرفهای، از جمله سرویسهای اطلاعاتی قدرتهای بزرگ با تمام امکاناتشان، نه سقوط رژیم و نه شکل حکومت بعدی را پیشبینی نکردند. سنجیدن تصمیمهای آن روز با اطلاعات امروز، نه داوری تاریخی که یک خطای روششناختی است.
۲. یکپارچه نبودن نسل. همانگونه که با تکیه بر مانهایم گفتیم، «نسل ۵۷» یک فاعل واحد نبود. در همان نسل، هزاران نفر در دههی ۶۰ اعدام شدند، دهها هزار نفر زندانی و صدها هزار نفر آواره شدند. کسی که در سال ۵۹ به زندان افتاد و در سال ۶۷ اعدام شد، به کدام معنا «مقصر بدبختی» فرزندان است؟ صدور حکم جمعی علیه یک نسل، ناگزیر قربانیان را در کنار عاملان مینشاند — و این خود شکلی از بیعدالتی است.
۳. مسئولیت اصلی بر دوش قدرت است، نه بر دوش براندازان. میان «سرنگون کردن یک نظام» و «چهلوهفت سال حکمرانی» فاصلهی مفهومی عظیمی هست. تورم امروز، سیاست خارجی امروز، سرکوب امروز و تصمیمهای اقتصادی امروز، محصول انتخابهای نهادها و افرادی است که در چهار دههی گذشته قدرت را در دست داشتهاند. فروکاستن همهی اینها به «آنچه در ۵۷ رخ داد»، در واقع نوعی تبرئهی قدرت موجود است: اگر همهچیز تقصیر پدربزرگهاست، پس هیچکس در حال حاضر پاسخگو نیست. این یکی از پارادوکسهای جالب کیفرخواست نسلی است: در ظاهر رادیکال، در عمل تسکیندهندهی قدرت.
۴. وضعیت پیشین هم پایدار نبود. مقایسهی منصفانه، مقایسهی ایران امروز با «ایران ۵۷ اگر انقلاب نشده بود» نیست، زیرا آن سناریو یک واقعیت نیست بلکه یک تخیل است. رژیم پهلوی نیز با بحران مشروعیت، انسداد سیاسی، ساختار تکمحصولی و مسئلهی جانشینی روبهرو بود. اینکه بدون انقلاب، ایران بهطور خودکار به یک دموکراسی مرفه بدل میشد، یک فرض اثباتنشده است، نه یک واقعیت مسلّم.
۵. تکرار الگو در نسل جدید. و این ناخوشایندترین نکته است: بخشی از گفتار نسل نو، خودِ همان الگوی ذهنی ۵۷ را در قالبی تازه بازتولید میکند. آرمانی کردن یک گذشته یا یک شخصیت، بیصبری نسبت به هر شکل از تدریج، تحقیر مخالف بهجای استدلال با او، اطمینان به اینکه «همهچیز پس از سقوط درست خواهد شد»، و بیاعتنایی به پرسش نهادی «فردای پس از» — اینها دقیقاً همان مختصات ذهنی ۵۷ است، فقط با پرچمی متفاوت. اگر خطای ۵۷، آرمانشهرگرایی و بیاعتنایی به نهاد بود، آنگاه هر نسلی که همان خطا را مرتکب شود، بدون توجه به محتوای شعارش، در معرض همان فرجام است. دشنام دادن به «پنجاهوهفتی»، در حالی که ساختار ذهنیِ ۵۷ بازتولید میشود، نوعی سرکوب نمادین گذشته است، نه گسست از آن.
بخش ششم: تفکیک ضروری — گناه، تقصیر، مسئولیت
اکنون به قلب فلسفی مسئله میرسیم. ابهام اصلی در این مناقشه از آنجا برمیخیزد که واژهی «مقصر» بهصورت درهم و بدون تفکیک به کار میرود. کارل یاسپرس، فیلسوف آلمانی، در سال ۱۹۴۶ و در دل ویرانههای آلمانِ پس از نازیسم، رسالهای نوشت با عنوان «مسئلهی گناه» که تا امروز دقیقترین دستگاه مفهومی برای این نوع پرسشها باقی مانده است. یاسپرس چهار نوع گناه را از هم جدا کرد:
یکم، گناه کیفری. نقض قانون از سوی یک فرد مشخص. مرجع داوری آن دادگاه است و شرط آن، اثبات فردی است. این نوع گناه هرگز جمعی نیست.
دوم، گناه سیاسی. هر شهروند، بهواسطهی تعلق به یک جامعهی سیاسی، در پیامدهای کنش آن جامعه سهیم است — حتی اگر شخصاً کاری نکرده باشد. یاسپرس تصریح میکرد که این نوعی مسئولیت است، نه گناه اخلاقی، و مجازات ندارد؛ بلکه تعهد به جبران و بازسازی دارد.
سوم، گناه اخلاقی. بابت کارهایی که فرد شخصاً و آگاهانه انجام داده یا از انجامشان سر باز زده. مرجع داوری آن وجدان فرد است، نه دادگاه و نه افکار عمومی.
چهارم، گناه متافیزیکی. حسی از همبستگی انسانی که ما را در برابر رنجی که در حضورمان رخ داده و مانعش نشدیم، بدهکار میکند. مرجع آن نه دادگاه، نه وجدان، بلکه خودِ انسانیت است.
اهمیت این تفکیک برای بحث ما دوچندان است. زیرا هانا آرنت در مقالهی «مسئولیت جمعی و گناه شخصی» نتیجهی رادیکالی از آن گرفت و جملهی مشهورش را نوشت: آنجا که همه گناهکارند، هیچکس گناهکار نیست. آرنت هشدار میداد که تعمیم گناه به یک جمعیت، برخلاف ظاهرش، در واقع بزرگترین خدمت به عاملان واقعی است، زیرا مسئولیت مشخص را در مه یک احساس مبهم جمعی گم میکند. اما آرنت در همان مقاله بر نکتهی مکمل نیز پافشاری میکرد: گناه فردی است، اما مسئولیت سیاسی جمعی است. ما بابت کارهایی که نکردهایم گناهکار نیستیم، اما در برابر جهانی که به ما رسیده و از دل کنش جامعهمان بیرون آمده، مسئولیم.
اگر این دستگاه را بر مسئلهی ایران بگذاریم، نتیجهی زیر حاصل میشود — نتیجهای که به هیچیک از دو طرف نزاع، پیروزی کامل نمیدهد:
گناه کیفری نسل ۵۷ بهعنوان یک نسل، بیمعناست. کیفر، فردی است و متوجه اشخاص مشخص با اعمال مشخص.
گناه اخلاقی تنها بر عهدهی کسانی است که آگاهانه در سرکوب و حذف مشارکت داشتند یا در جایگاهی بودند که میتوانستند مانع شوند و نشدند. این نه شامل همهی آن نسل است و نه معافکنندهی هیچکس.
اما مسئولیت سیاسی به معنای یاسپرسی و آرنتی، بله، جمعی است و متوجه نسلی است که آن دگرگونی را رقم زد. این مسئولیت مجازات نمیطلبد؛ پاسخگویی، روایت صادقانه و مشارکت در جبران میطلبد.
به بیان دیگر: کیفرخواست نسل نو، وقتی به زبان «شما گناهکارید» بیان میشود، از نظر فلسفی نادرست است. اما همان کیفرخواست، وقتی به زبان «شما مسئولید و باید پاسخ دهید» بیان شود، کاملاً موجه است. تفاوت این دو، تفاوت میان دادخواهی و کینه است؛ و سرنوشت یک جامعه به همین تفاوت وابسته است.
بخش هفتم: تلهی نسلی کردن سیاست
فراتر از درستی یا نادرستی کیفرخواست، باید از کارکرد آن هم پرسید: نسلی کردن مسئلهی سیاسی، چه چیزی را روشن میکند و چه چیزی را میپوشاند؟
روشن میکند که میان تجربهی زیستهی دو گروه سنی شکافی واقعی وجود دارد، و اینکه انتقال حافظهی سیاسی در ایران دچار گسست شده است. اینها واقعیتاند.
اما دستکم سه چیز را میپوشاند:
نخست، طبقه را میپوشاند. میان کارگر بازنشستهی هفتادسالهای که مستمریاش زیر خط فقر است و مدیر شصتسالهای که در همان سال ۵۷ در خیابان بود اما امروز صاحب سرمایه است، چه اشتراکی جز عدد شناسنامه هست؟ چارچوب نسلی این دو را در یک کیسه میگذارد و شکاف واقعی — که شکاف قدرت و ثروت است — را نامرئی میکند. جوان امروزیِ فرزندِ خانوادهی مرفه و جوان امروزیِ حاشیهنشین نیز، با آنکه همنسلاند، آیندهی یکسانی ندارند.
دوم، دولت را میپوشاند. همانگونه که گفتیم، هرچه سهم «نسل ۵۷» در روایت علتشناسی پررنگتر شود، سهم تصمیمگیرندگان فعلی کمرنگتر میشود. این یک اثر جانبی ناخواسته اما بسیار واقعی است.
سوم، خودِ عاملیت امروز را میپوشاند. سرزنش گذشتگان، از نظر روانی تسکیندهنده است، زیرا مسئولیت را از دوش حال برمیدارد. اما همانگونه که آن نسل نمیتوانست با ارجاع به «استعمار» و «امپریالیسم» از تصمیمهای خودش شانه خالی کند، این نسل نیز نمیتواند با ارجاع به «۵۷» از پرسش امروزی خود بگریزد: حالا چه باید کرد؟ پرسشی که پاسخش را در هیچ آرشیو تاریخی نمیتوان یافت.
اینجا یک مشاهدهی جامعهشناختی مهم را باید افزود. کیفرخواست نسلی، در تاریخ، پدیدهای تکرارشونده و اغلب سازنده بوده است. نسل ۱۹۶۸ در آلمان دقیقاً همین کار را کرد: از پدرانش پرسید «شما در آن سالها کجا بودید؟» و این پرسش، جامعهی آلمان را وارد فرایند طولانی و دردناک «رویارویی با گذشته» کرد. اما آنچه آن تجربه را سازنده کرد، این نبود که پدران را محکوم کند و از میدان بیرون کند؛ این بود که پرسش را به یک پروژهی نهادی بدل کرد: بازنویسی کتابهای درسی، ساختن موزه و بایگانی، برگزاری دادگاه، تغییر قانون. کیفرخواستی که به نهاد تبدیل نشود، در حد یک تخلیهی هیجانی باقی میماند و پس از مدتی خودش هم فراموش میشود.
بخش هشتم: از کیفرخواست به گفتوگو — چه چیزی واقعاً قابل انتقال است؟
اگر بپذیریم که مسئولیت سیاسی جمعی وجود دارد اما گناه جمعی وجود ندارد، آنگاه پرسش عملی این میشود: رابطهی سازنده میان این دو نسل چه شکلی میتواند داشته باشد؟
یک. روایت بهجای دفاعیه. آنچه نسل ۵۷ میتواند بدهد و کسی دیگر نمیتواند، شهادت دستاول است: اینکه در آن سال چه دیدند، چه فکر میکردند، چه چیزی را ندیدند و چرا ندیدند. ارزش این شهادت نه در تبرئه است و نه در محکومیت، بلکه در فهم سازوکار خطاست. یک خاطرهنگاری صادقانه که بگوید «من در آن جلسه بودم، این را شنیدم، و به این دلیل سکوت کردم»، هزار بار از یک بیانیهی عذرخواهی کلی ارزشمندتر است. جامعهای که ادبیات خاطرهنگاری صادقانه ندارد، محکوم به تکرار است.
دو. انتقال مهارت بهجای انتقال آرمان. آنچه نسل نو نیاز دارد نه ایدئولوژی است و نه رهبری؛ فن سیاست است: چگونه یک تشکل کوچک را ماهها زنده نگه داری، چگونه با کسی که با او اختلاف داری بر سر یک هدف محدود ائتلاف کنی، چگونه از انشعاب جلوگیری کنی، چگونه اعتماد بسازی. اینها را نمیتوان از اینترنت آموخت؛ فقط از کسی که کرده است میتوان آموخت. اینکه این انتقال رخ نداده، خسارتی است که هر دو طرف میپردازند.
سه. پرسش نهادی بهجای پرسش شخصی. بزرگترین درسی که از ۵۷ میتوان گرفت، در سطح اشخاص نیست بلکه در سطح پرسش است. اگر گفتوگوی امروز هم بر سر این باشد که «چه کسی باید حکومت کند»، آنگاه صرفنظر از پاسخ، ساختار خطا تکرار شده است. پرسش درست همان است که پوپر صورتبندی کرد: چگونه میتوان قدرت را مهار و بیخونریزی جابهجا کرد؟ این پرسش، برخلاف پرسش نخست، ما را از دام کاریزما بیرون میآورد.
چهار. پذیرش عدم تقارن. باید صادق بود: در این رابطه، تقارن وجود ندارد. نسل ۵۷ در جایگاهی است که باید بیشتر بشنود تا بگوید؛ و نسل نو در جایگاهی است که حق دارد بپرسد. اما حق پرسیدن، حق تحقیر کردن نیست. و آن که پاسخ میدهد، حق دارد که پاسخش شنیده شود، حتی اگر ناخوشایند باشد. گفتوگویی که در آن یک طرف فقط متهم است و طرف دیگر فقط قاضی، گفتوگو نیست؛ دادگاه است — و دادگاه هرگز چیزی نساخته است.
جمعبندی
پاسخ به پرسشی که این نوشتار با آن آغاز شد، نه «آری» است و نه «نه»، بلکه یک تفکیک است:
نسل ۵۷، بهعنوان یک نسل، گناهکار نیست — زیرا گناه، فردی است و نسل، فاعل واحد نیست، و بخش بزرگی از خودِ آن نسل قربانی همان چیزی شد که در ساختنش سهیم بود.
اما نسل ۵۷، بهعنوان یک نسل، مسئول است — زیرا انتخابی کرد، هشدارها را نشنید، پرسش نهادی را نپرسید، به اخلاق باور بسنده کرد در جایی که اخلاق مسئولیت لازم بود، و در سالهای بعد نیز در به تعویق انداختن حسابرسی با خود سهم داشت.
و نسل نو، بهعنوان یک نسل، محق است در پرسیدن — اما در خطر است اگر پرسش را با انتقام اشتباه بگیرد، اگر گذشته را بهجای آینده تحلیل کند، و بهویژه اگر بیآنکه بداند، همان ساختار ذهنیای را بازتولید کند که آن را در پدرانش محکوم میکند: بیصبری، آرمانیسازی، تحقیر مخالف، و اعتماد به اینکه فردا خودبهخود درست خواهد شد.
فاصلهی میان یک نسلِ خشمگین و یک نسلِ سازنده، در یک جابهجایی کوچک در فعل نهفته است: از «شما چه کردید؟» به «ما چه باید بکنیم که فرزندان ما همین پرسش را از ما نپرسند؟» جامعهای که فقط پرسش نخست را میپرسد، در حلقهی تکرار میماند. جامعهای که هر دو را میپرسد، شاید بتواند از آن بیرون بیاید.
شاید سختترین حقیقت این باشد: نسل ۵۷ نمیتواند خطای خود را جبران کند، چون گذشته جبرانناپذیر است. تنها کاری که از دستش برمیآید این است که آن را قابل فهم کند. و نسل نو نمیتواند خشم خود را فرو بنشاند، چون خشمش موجه است. تنها کاری که از دستش برمیآید این است که آن را قابل استفاده کند. اگر این دو کار انجام شود، آنگاه گفتوگویی که امروز شبیه محاکمه است، شاید روزی به چیزی شبیه انتقال تجربه بدل شود — و این تنها شکلی از پیوستگی است که یک ملت واقعاً به آن نیاز دارد.
پرسشهایی برای تأمل
۱. اگر شما در سال ۱۳۵۷ بیستساله بودید، با دانستههای همان روز و نه دانستههای امروز، چه میکردید؟ صادقانه پاسخ دادن به این پرسش دشوارتر از آن است که به نظر میرسد.
۲. مرز میان «مسئولیت سیاسی» و «گناه اخلاقی» را در مورد یک شخص مشخص از نسل ۵۷ که میشناسید، چگونه ترسیم میکنید؟
۳. آیا سرزنش نسل گذشته میتواند به بهانهای برای تعویق مسئولیت امروز بدل شود؟ چه نشانههایی به ما میگوید که این اتفاق در حال رخ دادن است؟
۴. اگر خطای بنیادی ۵۷ نه در انتخاب پاسخ، که در طرح پرسش نادرست («چه کسی باید حکومت کند؟») بود، امروز کدام پرسشهای ما در معرض همان نوع خطاست؟
۵. چه چیزی از تجربهی نسل ۵۷ واقعاً قابل انتقال است، و چه چیزی بهطور بازگشتناپذیری متعلق به زمانهای است که دیگر وجود ندارد؟
برای مطالعهی بیشتر
کارل مانهایم، مسئلهی نسلها (۱۹۲۸) — بنیاد جامعهشناسی نسلها
کارل یاسپرس، مسئلهی گناه (۱۹۴۶) — تفکیک چهارگانهی گناه کیفری، سیاسی، اخلاقی و متافیزیکی
هانا آرنت، مسئولیت جمعی و گناه شخصی — دربارهی تمایز مسئولیت سیاسی و گناه فردی
کارل پوپر، جامعهی باز و دشمنان آن — نقد آرمانشهرگرایی و صورتبندی پرسش نهادی
ماکس وبر، سیاست بهمثابه حرفه — تمایز اخلاق باور و اخلاق مسئولیت
راینهارت کوزلک، گذشتهی آینده — مفاهیم «فضای تجربه» و «افق انتظار»
پل ریکور، حافظه، تاریخ، فراموشی — دربارهی کار حافظه و مسئولیت روایت