لیبرالیسم چه سرنوشتی دارد و در سیاست سوئد چگونه نمایان میشود؟
مقدمه: در سه برنامه، روندهای موجود در ایدئولوژیهای سیاسی کلاسیک بررسی میشوند. این نخستین قسمت، به لیبرالیسم پیش از انتخابات میپردازد. لیبرالیسم – در کنار سوسیالیسم و کنسرواتیسم که در برنامههای بعدی به آنها پرداخته خواهد شد – ایدئولوژیای است که سیاست سوئد را شکل داده است. لیبرالیسم با خوشبینی، با باور به فرد در برابر جمع، اقتصاد بازار، عقل و پیش از هر چیز آزادی شناخته میشود. از مهمانان خواسته شده تا با نگاه به انتخابات، اندیشمندان و ایدههایی را که اکنون اهمیت یافتهاند شناسایی کنند.
وضعیت کنونی لیبرالیسم
لودویگ: این بهکلی به این بستگی دارد که از لیبرالیسم چه منظوری داریم. آیا از ایدههای لیبرالیسم سخن میگوییم؟ از احزاب سیاسی لیبرال؟ یا از میزان لیبرالبودن سیاستهای واقعی در حال اجرا؟ همچنین تفاوت دارد که آیا از لیبرالیسم اقتصادی سخن میگوییم یا لیبرالیسم سیاسی. به نظر من، روشن است که لیبرالیسم بهعنوان یک عمل سیاسی، اکنون تحت فشار قرار دارد و – حداقل اگر از لیبرالیسم سیاسی سخن بگوییم – دیگر جریان غالب نیست. در حال حاضر اصلاحات کمی برای افزایش آزادی افراد یا اعطای حقوق بیشتر به آنها در جریان است. در عوض، باید گفت لیبرالیسم اقتصادی در عمل سیاسی نسبتاً خوب دوام آورده است.
مارکوس: لیبرالیسم بهعنوان یک ایدهی سیاسی اکنون به شیوهای به چالش کشیده میشود که به نظرم پیشتر چنین وضوحی نداشت. تا کنون اختلافات و کشمکشهایی درون لیبرالیسم – یا در چارچوب مفروضات گستردهی لیبرالی که اکثر افراد آنها را میپذیرفتند – وجود داشته است. اما اکنون روندهایی هست که کل این بنا را به پرسش میکشد – اگر از پسالیبرالیسم و ضدلیبرالیسم و مانند آن سخن بگوییم.
مجری: زمانی که پیش از انتخابات ۲۰۱۸ دربارهی ایدئولوژیها برنامهسازی کردیم، از تضعیف لیبرالیسم سیاسی هم سخن گفتیم. این روند ادامه یافته و عمیقتر شده است. ماری، به نظر تو چرا چنین است؟
ماری: زمانی بود که میگفتند لیبرالیسم «از پیروزی خود به مرگ رسیده» است؛ یعنی احزاب لیبرال در حال پسروی بودند چون کل ساختار جامعه پیشتر لیبرال شده بود. اما امروز دشوار است که همین را بهعنوان توضیح بدانیم. به نظرم در عوض، همانطور که اشاره کردید، ایدههای لیبرال رقیق شدهاند و بهشدت – بهویژه از سوی جریانهای محافظهکار رادیکال – به چالش کشیده میشوند. اما مهمترین نکته به نظرم همین رقیقشدن ایدههای لیبرال است. آنها دیگر همان اعتبار بدیهی پیشین را ندارند؛ دیگر آن جایگاه نخستین را در گفتمان دموکراسی لیبرال ندارند که پیشتر داشتند.
چرا چنین است؟
ماری: به نظرم موج بسیار قدرتمندی از پوپولیسم در بسیاری از کشورها در جریان است، که در آن نوعی لفاظی و ایدههای سیاسی برتری مییابند که به آن چیزهایی که لیبرالیسم بهطور سنتی به آنها اهمیت میداده اهمیت چندانی نمیدهند، و در عوض گزینهای دیگر ارائه میکنند که گفتوگو با آن بسیار دشوار است. در پوپولیسم، اغلب تحلیلهای نسبتاً سادهای از مسائل پیچیدهی اجتماعی ارائه میشود؛ راهحلهای بسیار سادهای که مستقیماً برای بسیاری از رأیدهندگان جذاب است. وقتی تلاش میکنید این تصویر را پیچیدهتر کنید و بگویید «اما واقعیت پیچیدهتر از این است؛ باید این عوامل را هم در نظر بگیریم که شما نادیده میگیرید»، در واقع نوعی علاقهی عمومی را از دست میدهید. بحثکردن از همان نقطهی آغاز دشوار میشود.
میتوان از خود پرسید آیا چیزی در خودِ لیبرالیسم – نوعی نقص درونی – باعث این ناکامیها شده است؟ و این باز به این بستگی دارد که از لیبرالیسم سیاسی یا اقتصادی سخن میگوییم. اگر از لیبرالیسم اقتصادی آغاز کنیم، شاید بتوان گفت نقص آن این است که شرایط نابودی خودش – یا حداقل نابودی لیبرالیسم سیاسی – را فراهم میکند؛ یعنی با اجازهدادن و تشویق نابرابریهای بزرگتر در جامعه، عدماعتماد و مسائلی از این دست را ایجاد میکند که به نهادهای سیاسی لیبرال کمکی نمیکنند.
تحلیل دیگر این است که لیبرالیسم سیاسی نقاط کوری دارد: تمرکز یکسویه بر فرد و حقوق او، میدان را برای کسانی باز گذاشته که برای جامعه، نوعی همبستگی میان انسانها، یا حتی تعلق ملی اهمیت قائلاند. پس دو شیوهی ممکن برای نقد لیبرالیسم در اینجا وجود دارد.
شکار اول: بازگشت جان رالز و چالش پلورالیسم
مارکوس: شکار من این است که فکر نمیکنم جریان فکری بسیار قدرتمندی درون خودِ لیبرالیسم وجود داشته باشد؛ بلکه آنچه میبینم همین بهچالشکشیدن سنتهای فکری لیبرال است. و – شاید در این اشتباه کنم – نوعی فقدان بسیج از سوی جریان لیبرال برای پاسخ به این چالشها.
روندهایی که بیشتر در سطح بینالمللی دیده میشوند – شاید هنوز در سوئد چندان نه – عبارتاند از: عقبنشینی نظاممند حقوق لیبرال. گرایشی وجود دارد که رهبران قدرتمند از قدرت دولت برای محدودکردن حقوق و آزادیهای فردی استفاده کنند. اینجا مثلاً به آمریکا و ترامپ فکر میکنم. همچنین جنبشهای پوپولیستی گوناگونی در کشورهای مختلف اروپا وجود دارد که همگی به نوعی، چالشگر یا مخالف لیبرالیسماند.
اندیشمند منتخب: جان رالز
مارکوس: اندیشمندی که در ذهن دارم، جان رالز است – فیلسوف لیبرالی که عمدتاً بهخاطر طرح نظریهای بسیار گسترده، پیچیده و تأثیرگذار دربارهی عدالت شناخته میشود. اما کتاب کمتر شناختهشدهی او دربارهی «لیبرالیسم سیاسی» است – بهمعنایی نسبتاً تخصصی، که کمی متفاوت از آنچه لودویگ پیشتر گفت.
نکتهی محوری در آن کتاب این است که رالز میکوشد راهی پیدا کند برای توجیه چگونگی نظمدادن به جامعه که بر آنچه او «مفاهیم جامع از خیر» (comprehensive conceptions of the good) مینامد – یعنی دیدگاههای اخلاقی یا دینی گسترده دربارهی اینکه زندگی نیک چیست – استوار نباشد. او معتقد است این یک ارزش بنیادین لیبرالی، یک مبنای لیبرالی است که باید آن را جدی گرفت. در این کتاب، او در واقع تمام پروژهی بزرگ نظریهی عدالت خود را بازفرموله میکند و استدلال تازهای برای آن ارائه میدهد – استدلالی مبتنی بر دلایلی که همهی افراد دلیلی برای پذیرش آن دارند؛ نه صرفاً بهعنوان نوعی سازش (compromise)، بلکه بهعنوان چیزی بنیادین، بهعنوان نقطهی آغاز همکاری ما در جامعه.
این کار را با توجه به این انجام میدهد که اگر به جامعهها همانگونه که هستند نگاه کنیم، نوعی تکثر میبینیم که از بین نخواهد رفت. جامعه همیشه از دیدگاههای گوناگون دربارهی اینکه زندگی نیک چیست و فرد باید چه کند با زندگیاش، شکل گرفته است. بنابراین، وقتی به امر سیاسی و سازماندهی جامعه میاندیشیم، باید بدون ارجاع به آن چیزهایی که افراد همواره دربارهی آنها اختلاف نظر دارند، در برابر یکدیگر توجیهپذیر باشیم.
مجری: پس این نوعی تساهل نسبت به این است که افراد میتوانند دربارهی نحوهی زندگی، دیدگاههای بسیار متفاوتی داشته باشند؟
مارکوس: دقیقاً. این یک تساهل است.
چگونگی نمایانشدن آن در سیاست سوئد امروز
مارکوس: اگر به سطح بینالمللی نگاه کنیم، میبینیم چگونه این موضوع به چالش کشیده میشود – مثلاً «ملیگرایی مسیحی» در آمریکا. اندکی پیش از ضبط این برنامه، یک گردهمایی بزرگ دعا در واشنگتن دیسی برگزار شد که با بودجهی دولتی تأمین مالی شده بود – در کشوری که قاعدتاً باید لیبرالترین و غیردینیترین کشور روی زمین باشد. اما اکنون نفوذ بسیار قدرتمندی از نوعی جنبش مسیحی وجود دارد که میگوید آمریکا کشوری مسیحی است، و گروه خاصی از انسانها باید تعیینکننده باشند، ارزشهای مسیحی باید همهچیز را دربر بگیرد و غیره. به نظرم در سوئد نمونهای به این وضوح وجود ندارد. اما اگر بخواهیم به آینده نگاه کنیم، شاید نوعی تلاش برای تقلید از همین راهبرد سیاسی در سالهای آینده ظهور کند. ماری، نظر تو چیست؟
ماری: فکر میکنم این مسئلهی تساهل، تا حدی همان پرسش کلیدی است که پیشتر مطرح شد. تساهل دشوار است، انرژیبر است. و دقیقاً همانطور که مارکوس گفت، این روند – یعنی لفاظی پوپولیستی – بسیار به تأیید نوعی واکنش غریزی مربوط است: حسی که میگوید آنچه من میفهمم و آنچه من تجربه میکنم – یعنی واقعیت من – باید همان معیار باشد. به نظرم این برای سنت فکری لیبرال دشوار است که این لفاظی پوپولیستی را بشکند.
با مارکوس موافقم که پلورالیسم به چالش کشیده شده است. اگر بخواهیم آن را بهطور خلاصه و صریح بیان کنیم، میتوان گفت: اختلاف و تنوع نظر اکنون چندان مد نیست. تمایل به همبستگی بیشتر – بازگشتی به نوعی همبستگی که در آن خود را بازمیشناسیم، جایی که بهنوعی فرهنگ یا چیزی مشترک را با هم سهیم میدانیم – غالب شده است.
اما میخواهم در رابطه با رالز هم بگویم: همانطور که مارکوس اشاره کرد، نقطهی آغاز رالز این است که جامعههای ما واقعاً پلورالیستیاند و باید این را در نظر بگیریم؛ نمیتوانیم این را تغییر دهیم، نمیتوانیم از این پلورالیسم خلاص شویم. اما تاریخاً ایدهی لیبرالی دیگری دربارهی پلورالیسم نیز وجود داشته که بیشتر میگفته این صرفاً یک واقعیت نیست، بلکه یک وضعیت مطلوب است: همهی ما بهعنوان افراد، تفاوت و فردیت خودمان را در درون خود حمل میکنیم – همانطور که جان استوارت میل میگفت. نشانهی یک جامعهی لیبرال این است که همهی ما خودمان را در جهتهای مختلف میپروریم، و در نتیجه جامعه خودش به مجموعهای از تفاوتها بدل میشود. این شیوهی دیگری – مثبتتر – برای بیان همان ایدهی پلورالیسم است.
آیا ایدهی رالز هنوز ممکن است؟
مجری: این ایدهی رالز که انسانها با وجود اختلاف نظر شدید دربارهی بسیاری مسائل، میتوانند به نتایجی برسند که همه میتوانند بپذیرند – آیا این امروز، در شرایطی که از شکاف و قطبیشدن جامعه سخن میگوییم، ممکن است؟ یا این ایده منسوخ شده است؟
ماری: نه، بههیچوجه فکر نمیکنم منسوخ شده باشد. این به نحوهی سخنگفتن رهبری سیاسی دربارهی ساختار جامعه و معنای همبستگی اجتماعی – همان چیزی که لودویگ به آن اشاره کرد – نیز بستگی دارد. زیرا اغلب در پژوهشها دیده میشود: اگر در یک پرسشنامه سؤالی پرسیده شود، یک نوع پاسخ به دست میآید؛ اما اگر دقیقتر و با روشهای دیگری – مثل مصاحبه یا گروههای کانونی – بررسی شود، اغلب معلوم میشود که افراد میتوانند دربارهی ایدههای نسبتاً گستردهای دربارهی تساهل، تنوع و تفاوت به توافق برسند – وقتی که در برابر پیامدهای رویکردهای دیگر قرار میگیرند. پس تا حدی موضوع، احیای این سنتهای فکری در گفتمان سیاسی است، بیش از آنچه امروز شاهدیم. بههیچوجه فکر نمیکنم منسوخ شده باشد.
این تصور رایج وجود دارد که وقتی جامعه همگنتر بود، توافق آسانتر بود. اما رالز به این پاسخ میدهد: در قرون وسطی که اکثر مردم کاتولیک بودند – شاید آرزو کنیم به آن دوران بازگردیم – اما او اضافه میکند که «انگیزیسیون» تصادفی نبود؛ سرکوب نظاممند دینی برای مدتهای طولانی لازم بود تا همه را به یک شیوهی تفکر یکسان وادار کنند. چنین وضعیتی هرگز واقعاً وجود نداشته است. آرزوی بازگشت به چیزی که وجود نداشته، بیفایده است. اما با این حال، این پلورالیسم حاکم است؛ ما باید بهترین کار خود را برای کنار آمدن با آن انجام دهیم. در عین حال، شاید سادهانگارانه باشد که فکر کنیم: وقتی کسی روایتی بسیار قدرتمند ارائه میدهد که در آن اخلاق یا دیدگاه دینی شما جای بزرگی دارد، طبیعتاً جذابیت آن بیشتر از لیبرالیسم سیاسی نسبتاً «کمرنگ و خشک» است.
آیا ضعفی درونی، راه را برای این بحران باز کرده است؟
مجری: لودویگ، تو پیشتر اشاره کردی که لیبرالیسم شاید دامی برای خود ساخته است – شاید فرزندانش به چیزی بدل شدهاند که لیبرالیسم نمیتواند آنها را اداره کند. آیا ضعفهایی در این ایده وجود دارد که زمینهساز این وضعیت شدهاند؟
لودویگ: فکر میکنم وقتی لیبرالها ایدهی جامعهی لیبرال را با شدت دنبال کردهاند، شاید برخی افراد را پس زدهاند – افرادی که خود را در آن نمیبینند، یا اصلاً آن را مطلوب نمیدانند که همهی ما متفاوت شویم، همه فردگرا شویم. اما اگر دوباره به اندیشهی رالزی نگاه کنیم، هدف لیبرالیسم این نیست؛ هدف صرفاً این است که بتوانیم دربارهی مبنایی برای همکاری اجتماعی و سیاسی توافق کنیم، حتی اگر در بنیاد با هم اختلاف نظر زیادی داشته باشیم. به نظرم این ایده همچنان تنها ایدهی معقول و منطقی است، و به نظرم در نهایت همهی انسانها میتوانند آن را بپذیرند.
مجری: به نظر میرسد لیبرالها شاید به همان معنای تساهلگرایانهای که رالز مطرح میکند، کافی لیبرال نبودهاند؟
لودویگ: دقیقاً. میتوانم تصور کنم این بخشی از توضیح باشد.
شکار دوم: حقوق سیاسی فرد و مفهوم «عدم سلطه»
وقتی از آزادی سخن میگوییم، اغلب از «آزادی منفی» – یعنی آزادی از قید و مانع – و «آزادی مثبت» – یعنی آزادی برای تحقق اهداف خود – سخن میگوییم. اما فیلسوف فیلیپ پتیت نوعی آزادی سوم را فرموله کرده است: «عدم سلطه» (non-domination) – یعنی آزادی از قدرتی که، چه دخالت کند چه نکند، بر زندگی شما اثر میگذارد و به نوعی سازش و ناامنی منجر میشود.
مجری: ماری، چگونه ایدهی پتیت دربارهی «عدم سلطه» امروز – در گفتگو از لیبرالیسم – اهمیت یافته است؟
ماری: فکر میکنم این ایده هم امروز و هم در گذشته اهمیت داشته است. به نظرم نیازی هست که آزادی را به شکلی عمیقتر از همان تفکیک کلاسیک – که بسیار کاربردی و از نظر تحلیلی روشن است – مورد بحث قرار دهیم. «عدم سلطه» دربارهی آزادی از مداخلهی دلبخواهانه است؛ آزادی از این خطر که، صرفنظر از احتمال کوچک یا بزرگ آن، در معرض چیزی قرار بگیرید. اگر بدانید قدرتی وجود دارد که میتواند به اشکال مختلف دخالت کند و امکانات و پروژههای زندگی شما را محدود کند، این خود نوعی عدمآزادی است که پتیت معتقد است باید دقیقاً با همین نام نامیده شود.
چگونه در سیاست سوئد اهمیت مییابد؟
ماری: پرسشهای نظارت، کنترل و محدودکردن پروژههای زندگی همیشه در دستور کار قرار دارند. حقوق سیاسی فرد همواره تحت نوعی فشار است. این نوع مداخلهی دلبخواهانهای که پتیت از آن سخن میگوید – وقتی از «عدم سلطه» سخن میگوید – دقیقاً همان نوع فشارهای سرکوبگر، محدودکننده یا منفی است که نوعی عدمآزادی برای فرد میسازد. و ما شاهد موارد بسیاری از این دست بودهایم: بحث دربارهی شهروندی، بحث دربارهی اجازهی اقامت، بحث دربارهی شرایط «حسن سلوک»، بحث دربارهی گزارشدادن افرادی که با دلایل مبهم در کشور هستند یا نیستند. همهی اینها بیانگر همین دلبخواهانگیاند. حتی اگر این قدرت برتر در هر لحظه بر شما اعمال نشود، سایهای بر شما میافتد که آزادی شما را از نوعی آزادی که پتیت ارزشمند میداند، دور میکند.
مارکوس: فکر میکنم – اگرچه نمیدانم آیا حزبی چنین میگوید یا نه – اما میتوانم تصور کنم حزبی اینگونه استدلال کند: وقتی جامعه نابرابرتر میشود – چنانکه اکنون در حال وقوع است – وضعیتهای مسئلهدارتری از سلطه ایجاد میشود. احتمال بیشتری وجود دارد که انسانها در چنین وضعیتهایی قرار بگیرند، وقتی که تحت قدرت دلبخواهانهی فردی دیگر باشند – قدرتی که میتواند در زندگی آنها مداخله کند و وضعیت آنها را بدتر کند، و به همین دلیل باید چاپلوس یا فرمانبردار باشند یا خود را با خواستههای او وفق دهند.
برای مثال، وقتی کارفرمایان قراردادهای «صفر ساعت» پیشنهاد میدهند، باید مطمئن شوید رئیس از شما خوشش میآید تا شیفت بعدی را به شما بدهد. وقتی امکان دستیابی به مسکن مناسب جز از طریق قرارداد اجارهی دست دوم یا سوم وجود ندارد، در نوعی رابطهی سلطهآمیز با کسی قرار میگیرید که آن منبع را در اختیار دارد. در این صورت، حزب میتواند بگوید: نظریهی پتیت دربارهی آزادی، دقیقاً نشان میدهد چرا این مسئلهساز است، و باید کاری انجام دهیم – باید این روابط را نهادینه کنیم، آنها را قانونگذاری یا تنظیم کنیم، تا روابط سلطه از بین برود و عادلانهتر شود برای همهی طرفین.
لودویگ: در عین حال، این مثالها مارکوس – همانطور که گفتی – ساختارهای اجتماعیاند که آزادی انسانها را به معنای پتیت محدود میکنند. اما برای لیبرالها، عمدهترین و اغلب تنها چیز مهم، تمرکز بر رابطهی فرد و دولت بوده است. لیبرالیسم از همان ابتدا، در واکنش به قدرت ملوک، به فرمانروای دلبخواه و یکجانبه، شکل گرفته است – برای ایجاد قواعد و محدودیتهایی در نحوهی اعمال قدرت عمومی بر فرد. اگر لاک یا لیبرالهای قرن ۱۷ و ۱۸ را بخوانید، همین موضوع برای آنها اهمیت داشته است. میتوان گفت آنچه برای آنها مهم بود، آزادی سیاسی به این معنا بود، نه آزادسازی انسان به معنایی عمیقتر – آزادی بهعنوان نوعی پروژهی اجتماعی-اخلاقی. و شاید این یکی از نقاط ضعف لیبرالیسم باشد: میدان را به نوعی برای کسانی باز گذاشته که چشماندازی جذابتر برای تحقق آزادی به شیوههای دیگری – فراتر از رابطه با دولت – ارائه میدهند.
حقوق فردی زیر فشار
مجری: ماری، تو پیشتر گفته بودی که ایدهی لیبرالی حقوق سیاسی فرد امروز به نوعی به نقطهی اوج تنش رسیده است.
ماری: بله. ما اکنون با گفتمانی مواجهایم که – با توجه به نوع گفتگوی سیاسی جاری – بسیار بیشتر دربارهی محدودکردن انواع حقوق و محدودکردن دامنهی عمل فرد است، تا – همانطور که مارکوس و لودویگ هم گفتند – رهاسازی، یعنی اصلاحات تازه برای رهاکردن انسان به شکلهای مختلف، گستراندن آزادی و توسعهی دموکراسی. اکثر لوایح و پیشنهادهایی که در سالهای اخیر – نه فقط این دورهی پارلمانی، بلکه برای مدتی نسبتاً طولانی – مطرح شدهاند، دربارهی افزایش کنترل، افزایش محدودیتها و انواع قیدها بودهاند.
این طبیعتاً حقوق را به نقطهی اوج تنش میبرد، چون گروههای دیگر میگویند: «این حقوق در قانون اساسی (regeringsformen) آمده، این چیزی است که دموکراسی بر آن استوار است.» سپس بحثی دربارهی شرایط مختلفی پیش میآید که باید برآورده شوند تا این حقوق همچنان معتبر باشند. و به این ترتیب، قلمرو آنها هر بار اندکی کوچکتر میشود. این نوعی فشار است که ایدههای لیبرالی امروز با آن مواجهاند.
چرا این فشار وارد میشود؟
ماری: فکر میکنم بخش بزرگی از آن همان چیزی است که لودویگ زود اشاره کرد: ایدهی «همبستگی» در برابر «آزادی فردی»، یعنی این تصور که این دو متضادند – آزادی فردی نوعی تضاد با همبستگی اجتماعی است. این لفاظی، این چارچوب، تأثیر بسیار بزرگی داشته است – تا حدی به این دلیل که در اروپا رهبری سیاسیای داریم که مایل است این ایدهها را اغلب در لباس ملیگرایانه ارائه کند. اما از نظر تئوریک، این درست نیست. آزادی فردی میتواند بسیار گسترده باشد، تنوع میتواند بسیار زیاد باشد، پلورالیسم میتواند کاملاً حاضر باشد – در عین حضور همبستگی اجتماعی قوی.
به نظرم اغلب چیزی را که برخی جامعهشناسان «بندهای نازک» (tunna band / weak ties) مینامند، دستکم میگیریم: همان نوع حس تعلق که باعث میشود در موقعیتهای خودانگیختهی بسیاری برای یکدیگر حاضر شویم، به هم کمک کنیم، از حیوانات یا کودکان یکدیگر مراقبت کنیم، پرندگان را با هم تغذیه کنیم، یا فضای مشترکی را اداره کنیم. این نوعی همبستگی اجتماعی است که بسیار اهمیت دارد – اما در عین حال، با پذیرفتن چند ساختار بنیادین که – به معنای رالزی – با هم حفظ میکنیم، فضای عمل و آزادی بسیار زیادی برای فرد فراهم میکند.
مارکوس: میخواهم نکتهی دیگری هم اضافه کنم. این موضوع شاید فقط نوعی اشتیاق برای همبستگی نیست، بلکه نوعی حس تهدید بیرونی نسبت به جامعهی لیبرال نیز هست. در دههی گذشته، تصویری بسیار قوی از تهدید شکل گرفته – هم از جانب باندهای جنایی و جرم سازمانیافته در سوئد، و هم از تهدیدهای خارجی از سوی کشورهای دیگر؛ مثلاً تصویری از تهدید که اغلب از سوی روسیه توصیف میشود.
روشن است که نوعی منطق در این هست: شیوهی معقول برخورد با تهدید این است که بگوییم باید قواعدمان را تغییر دهیم، باید سختگیرتر شویم و کمربندها را تنگتر کنیم. اگر وضعیت شبیه جنگ یا بحرانی باشد، باید کارهایی انجام دهیم که در شرایط دیگر شاید نادرست تلقی میشدند. مشکل وقتی پیش میآید که این تصویرهای تهدید بیش از حد غالب شوند، و پرسش این است که آیا همیشه چنین اقداماتی را که اکنون میبینیم توجیه میکنند. به نظرم در این مورد، این لیبرالیسم نیست که مقصر است، بلکه گفتمان جامعه است که ما را به این باور میرساند که باید این کارها را انجام دهیم – و در عین حال هنوز خود را لیبرال بدانیم؛ ما حتی فکر نمیکنیم انجام این کارها ضدلیبرالی است، چون «ضروری»اند برای حفاظت از همان جامعهی لیبرالی که داریم.
مجری: اما لودویگ، آیا منظورت این نیست که این درنهایت همان ایدههای لیبرالی را تهدید میکند؟
لودویگ: بله، دقیقاً همین را میگویم. اما منظورم این است که بهعنوان یک لیبرال، میتوان فکر کنید که با انجام این کارها از لیبرالیسم محافظت میکنید – حتی اگر، همانطور که موافقم، اغلب نتیجه عکس آن باشد. اما حتی لیبرالها هم میتوانند با اصلاحات ضدلیبرالی موافقت کنند، چون احساس میکنند که برای حفاظت از خودمان ضروری است.
شکار سوم: شکگرایی و تفکر انتقادی
به چه چیزی میتوانیم اعتماد کنیم؟ پرسشگری و استفاده از عقل، یکی از ستارههای راهنمای لیبرالیسم بوده است – مانند فیلسوف برتراند راسل که معتقد بود باورهای قوی، بهویژه در سیاست و دین، اغلب فاقد بنیان عقلانیاند. اگر انسانها دیدگاههای بیبنیان خود را به پرسش بکشند و عدمقطعیت را بیشتر بپذیرند، جامعه آرامتر میشود و به حقیقت نزدیکتر میشویم. راسل از نوعی شکگرایی معتدل دفاع میکرد که علم تثبیتشده را میپذیرد، بدون آنکه نگاه انتقادی خود را از دست بدهد.
مجری: لودویگ، چرا شکگرایی و پرسشگری را بهعنوان ایدههای لیبرالی برجسته میکنی که امروز اهمیت دارند؟
لودویگ: نگرش لیبرالی شکگرایی و عقلانیت در معنای انتقادی – یعنی آزمودن چیزها در دادگاه عقل، اگر بخواهیم رسمیتر بگوییم – سنتی طولانی دارد. لیبرالها بهطور سنتی همواره بسیار انتقادی نسبت به اقتدار، دگمها، حقایق پیشفرضشده، امتیازات قدرت ملوکانه، خرافه و تعصب بودهاند. به نظرم همین نوع نگرش انتقادی نسبت به ادعاهای قطعی دربارهی اینکه دیگران چگونهاند، جامعه چگونه کار میکند، یا چه کسی به چه چیز حق دارد، امروز کمرنگ شده است. ما تا حدی آن را فراموش کردهایم – و این به نظر من بهویژه به دو روند مرتبط بازمیگردد که یکدیگر را تقویت میکنند و باعث میشوند زمان حال برای نوعی شکگرایی عقلانی، زمانی نامساعد باشد.
اول، ما در عصر دیجیتال زندگی میکنیم؛ سیلابی از ادعاهای دیگران بر ما جاری است که اغلب بدون اندیشیدن میپذیریم یا از آنها الهام میگیریم. ما در طول تاریخ بشریت، هیچگاه اطلاعاتی به این حجم نداشتهایم، و افراد بیشتری میخواهند بر افکار و باورهای ما اثر بگذارند.
دوم، در دوران بسیار قطبیشدهی ایدئولوژیک زندگی میکنیم؛ دانشمندان علوم سیاسی از «قطبیسازی عاطفی» سخن میگویند: جایی که شاید واقعاً جایگاههای فکریمان نسبت به گذشته آنقدرها متفاوت نشده باشد، اما احساسات ما دربارهی آن جایگاهها بسیار شدیدتر شده است. ما خود را بیشتر تهدیدشده توسط رقیب احساس میکنیم، و وفاداری بیشتری به جناح سیاسی خودمان داریم. وقتی در چنین فضایی هستیم، طبیعی است که جذابیتی نداشته باشد که فردی منتقد باشید که هم سخن دیگران را به پرسش میکشد و هم نحوهی تفکر خودمان، تعصبات و مفروضاتمان را – همان چیزی که، طبق راسل و معاصرش کارل پوپر، اگر بخواهیم انسانهای عقلانی باشیم باید انجام دهیم.
آیا «انتقادیبودن» همان «شکگرایی عقلانی» است؟
مجری: اما به نظر میرسد همزمان نوعی پرسشگری گسترده در جامعه وجود دارد، و انسانها معتقدند از عقل خودشان استفاده میکنند – یا حداقل چنین تصور میکنند.
لودویگ: دقیقاً. گاهی در کتابخانهها دربارهی این موضوع سخنرانی میکنم، و معمولاً میگویم: همهی ما امروز بسیار «انتقادی»ایم. اگر به فیسبوک یا یک رشتهی نظرات بروید، میبینید چقدر مردم استدلال دارند و چقدر راحت رقیب را با یک استدلال خوب رد میکنند. میتوان فکر کرد: «چه خوب، چقدر مردم منتقد و باهوشاند، این همان چیزی است که در دانشگاه و مدرسه آموختیم.» اما نه – «انتقادی»بودن به این معنا که صرفاً همان چیزی را که از پیش به آن باور دارید تکرار کنید، همان «شکگرایی» به معنای عقلگرایانه نیست.
شکگرایی به معنای راستین، یعنی آزمودن: سنجیدن استدلالهای موافق و مخالف یک گزاره، تأثیرپذیرفتن از نقد دیگران، و بهپرسشکشیدن نقطهی آغاز خودتان. تفکر انتقادی همان «انتقادبودن نسبت به دیگران» نیست. به نظرم همین روش آزمایشگرانه است که راسل از آن سخن میگوید. او گفته بود – در یکی از کتابهایش – «ما خیلی کم میدانیم، اما خیلی زیاد احساس میکنیم.» این بیانگر همین وضعیت کنونی است: ما احساس میکنیم دیگران اشتباه میکنند، اما تلاش نمیکنیم بفهمیم واقعاً چه چیز درست است.
کنجکاوی و آزمونگری
مارکوس: میخواهم به همین نکته اضافه کنم: نوعی کنجکاوی کمبود دارد – تلاش برای ایستادن بیرون از چارچوب کوچک خودمان و پرسیدن: چرا اینگونه فکر میکنی، چه استدلالی برای آن داری؟ همان رویکرد آزمونگرانهای که لودویگ گفت. به نظرم این به همان ترسی بازمیگردد که پیشتر گفتیم: تصویر تهدید و ترس از تنوع. نگرانی وجود دارد که اگر شکافها را نمایان کنیم یا چیزهای پیشفرضشده را به پرسش بکشیم، همبستگی اجتماعی تهدید میشود.
مجری: مثالی از یک پرسش سیاسی میتوانی بزنی؟
مارکوس: کمی دشوار است، اما اگر موضوعی پرتنش، مثل پایینآوردن سن مسئولیت کیفری به ۱۳ سال را در نظر بگیریم – نظر مشورتی بسیار قویای وجود دارد که آن را ایدهی خوبی نمیداند. اما من به این فکر میکنم: چه استدلالی پشت این است؟ واقعاً چگونه فکر میکنند؟ من به آن استدلالها علاقه دارم و میخواهم بحث را بر مبنای همان استدلالها پیش ببرم – چقدر معقولاند؟ نه اینکه صرفاً وارد بحث «موقعیتها» شویم – «این ایدهی بدی است، چون…» – بلکه: استدلال شما چیست؟ مبنای آن چیست؟ از کجا میآید؟ چگونه فکر میکنید این استدلالها در زندگی واقعی عمل خواهند کرد؟ و در این زمینه، تقریباً هیچ بحثی صورت نمیگیرد.
بخش مهمی از زمانهی ما این است که بسیاری از گفتوگوها در شبکههای اجتماعی و اینترنت رخ میدهند، نه میان افرادی که واقعاً یکدیگر را ملاقات میکنند. این میتواند شبیه بحث سیاسی واقعی و یک مناظرهی مبتنی بر استدلال به نظر برسد، اما بهندرت چنین است؛ چون وقتی روبهروی هم نمینشینیم و واقعاً با هم سخن نمیگوییم و بهنوعی به یکدیگر احترام نمیگذاریم، چیزهایی از بین میرود.
اندیشمند لیبرال دیگری که پیشتر هم نامش آمد – میل – تأکید میکند که در یک جامعهی لیبرال باید به انسانها اجازه دهیم شیوههای گوناگون زندگی، ایدهها و شیوههای گوناگون ابراز خود را بیازمایند. اگر همین معیار را در نظر بگیریم، شاید بحثهای آنلاین خود نوعی سرکوبکننده باشند. اگر راسل، حتی زمانی که مینوشت، متوجه شده بود که این گفتوگو بهخوبی کار نمیکند – چون ما دربارهی موضعهای یکدیگر بیش از حد نظر داریم – اکنون این موضوع هزاران برابر شده است. و میل معتقد بود تهدیدی که از سوی افکار عمومی یا «عموم» نسبت به سبک زندگی شما وارد میشود، میتواند به همان اندازهی تهدیدی که از سوی دولت میآید، خطرناک باشد.
آیا «عقل» نوعی دگم نخبهگرایانه است؟
مجری: اگر بپذیریم که محوریت همهی اینها – یعنی بهپرسشکشیدن دیدگاههای خود، آزمودن استدلالهای مختلف – بر عقل استوار است، اما خود ایدهی «عقل» به دلیل نخبهگرایی و حمل پنهان روابط قدرت، نقد شده است. این ایده اکنون چه وضعیتی دارد؟
لودویگ: این نکتهی مهمی است. فکر میکنم خود مفهوم شکگرایی نیز تا حدی به بدنامی افتاده است – بخشی به دلیل نقدهایی که از پروژهی عقلگرایی غربی یا «پروژهی مدرنیستی» مطرح شدهاند؛ پروژهای که ۲۰ سال پیش، حداقل در دنیای دانشگاهی، بسیار رایج بود و معمولاً با پسامدرنیسم پیوند داشت – این نگاه که باور به عقل، بهنوعی به آشویتس میرسد، آنگونه که زیگموند باومن بهصراحت بیان کرد. در این دیدگاه، باور به عقل، خودش بخشی از مشکل است – نوعی نگرش دگماندیشانه.
اما زیبایی شکگرایی راسلی این است که نه شکگرایی به معنای رایج کلمه است – یعنی نسبیگرایانه؛ هدف آن این نیست – و نه نوعی باور دگماتیک به اینکه کسی دانش و عقل را در انحصار دارد و باید به دیگران بگوید چه باید کرد. این یک رویکرد «فالیبیلیستی» (fallibilism) است – همان مفهومی که او و پوپر استفاده میکنند. به این معنا که انسان میتواند اشتباه کند – چیزی بیش از این نیست.
اما اگر فکر کنید میتوانید اشتباه کنید، به دانش عینی هم باور دارید؛ یعنی به این باور دارید که چیزی وجود دارد که میتوانید نسبت به آن «در اشتباه» باشید. همهی ما میتوانیم اشتباه کنیم – حتی کسی که جزء نخبگان است، حتی باسوادترین فرد، یا کسی که بالاترین ضریب هوشی را دارد. در بنیاد این ایده، نوعی برابریخواهی نهفته است: عقل چیزی نیست که فقط برخی داشته باشند و برخی دیگر نه. همهی ما باید دربارهی مسائل مشترکمان استدلال کنیم. این همان چیزی است که ماری گفت – کنجکاوی، و دوری از تکرار «موقعیتها»، و در عوض استدلالکردن. این تنها راهی است که میتوانیم بکوشیم اشتباهات را حذف کنیم و خطاهایی را که همیشه مرتکب خواهیم شد، شناسایی کنیم.
آیا این رویکرد در سیاست واقعی جایی دارد؟
مجری: اما تصور سیاستمداری که با وعدهای قوی به انتخابات میرود و میگوید «باید مالیات را کاهش دهیم – اما شاید اشتباه کنم، در آن صورت باید آن را افزایش دهیم» – بسیار دشوار است؛ وقتی در برابر کسی است که کاملاً مطمئن است و میگوید «این تنها راهحل سیاسی است»، چنین فردی بسیار دشوار میتواند در آن بحث جایی برای خود باز کند.
لودویگ: بله، دقیقاً. این کل ایدهآل «استدلالکردن» بهشدت در تضاد با سیاست است؛ فضای کمی برای آن وجود دارد.
مارکوس: اما ممکن است پاسخ این باشد که این فقط جایش در سمینار است.
لودویگ: پاسخ میتواند این باشد: نه، جایش در گفتگوی سیاسی است – شاید نه در مناظرهی رهبران احزاب.
ماری: فکر میکنم درست همان نکتهای است که گفتید: بسیار دشوار است که فضایی برای این نوع گفتگو پیدا کرد، چون همه میترسند که نشاندهندهی نوعی نااطمینانی، تردید یا ابهام تلقی شوند – با اینکه، همانطور که لودویگ گفت، همهی ما میدانیم که ناقصایم؛ این یک اصل بدیهی است. اما با این حال، میخواهیم تا حد ممکن این را پنهان کنیم. آرزو میکنم فرومهای دیگری برای بحث سیاسی وجود داشت که بتوانند جای این نوع استدلالگرایی را بدهند – نه در مناظرهی رهبران، بلکه برای دیگر نمایندگان سیاسی. برای مثال، در مناظرههای محلی این را دیدهام؛ آنها واقعاً بهتر هستند، چون چنان نمایش و رقابتی در کار نیست؛ افراد یکدیگر را میشناسند، با هم همکاری کردهاند، آمادهاند که در بحث، چیزی بدهند و چیزی بگیرند. این ممکن است، اما باید عرصههایی برای آن وجود داشته باشد.
احزاب در پارلمان: کدامیک لیبرالترند؟
مجری: اگر به احزاب پارلمانی نگاه کنیم، کدامیک لیبرالترند؟
مارکوس: حزبی هست که «لیبرال» در نام خودش دارد، و گمان میکنم افرادی که هویت لیبرالی بسیار قوی دارند، شاید خود را در آن نبینند – حداقل برخی از حامیان سنتی آن حزب. ممکن است به احزاب دیگر بروند، مثل حزب مرکز (Centerpartiet)، که همچنان نسبتاً لیبرال است به همان معنایی که اینجا صحبت میکنیم. اما اگر کمی زوم کنیم و لیبرالیسم را بهعنوان همان ایدهی عمومی – گاهی رقیقتر – «باید به یکدیگر احترام بگذاریم، تساهل داشته باشیم و دربارهی قواعد بازی مشترک توافق کنیم» در نظر بگیریم، باید بگوییم که همهی احزاب کموبیش در سمت درست خط قرار میگیرند.
لودویگ: همانطور که مارکوس گفت، به این بستگی دارد که از چه نوع لیبرالیسم سخن میگوییم – سیاسی یا اقتصادی. اگر بدانم پاسخ درستی وجود دارد، باید بگویم احتمالاً اشتباه میکنم، چون فالیبیلیست هستم و معتقدم اغلب میتوانم اشتباه کنم. اما با این حال، میگویم: لیبرالترین احزاب از نظر سیاسی، حزب مرکز و حزب چپاند؛ و از نظر اقتصادی نیز حزب مرکز – اما شاید، بهطور عجیب، دموکراتهای سوئد نیز.
مناظرهی رهبران احزاب و یک یافتهی عجیب
مجری: این را میتوانی بیشتر توضیح دهی؟
لودویگ: این برداشت من مبتنی بر شاهدی است که در آخرین مناظرهی رهبران احزاب دیدم؛ جایی که رهبران احزاب تختههایی نگه میداشتند و دربارهی مسائل گوناگون موضع میگرفتند. معلوم شد دموکراتهای سوئد در بسیاری از مسائل اقتصادی-لیبرال، حتی از حزب میانهرو (Moderaterna) نیز در سمت راستتری قرار داشتند – مثلاً نگرانی چندانی نسبت به نابرابری در جامعه نداشتند، و خواهان ممنوعیت سود برای مدارس آزاد نبودند و مانند آن. به نظرم نکتهی جالب این است: حزب مرکز – که اگر این دو را با هم بسنجیم احتمالاً لیبرالترین حزب است – از نظر سیاسی با حزب چپ نقاط مشترک بسیاری دارد، اما از نظر اقتصادی با دموکراتهای سوئد.
مجری: آیا میتوانی بگویی چه چیزی را با حزب چپ مشترک دارند؟
لودویگ: برای مثال، تساهل و پذیرش – مثلاً نسبت به افرادی با باورهای دینی یا تفاوتهای گوناگون. به نظرم آنها بهنوعی بازترین احزاب نسبت به تنوع در جامعهاند.
مجری: ماری، تو لیبرالترین حزب پارلمان را چه میدانی؟
ماری: بسیار دشوار است که برچسبی بزنیم، چون لیبرالیسم امروز چنان رقیقشده و چهرههای زیادی دارد. اما اگر دستم را بپیچانند تا یک پاسخ بدهم، باز هم به موضع حزب مرکز میرسم، که به نظرم هم بعد سیاسی و هم بعد اقتصادی دارد. اما لیبرالیسم بهنوعی بهصورت افقی در سراسر نظام جریان دارد. در هر حزب، عرصهها یا حوزههایی هستند که لیبرالاند، اما این تصویر کلی نیست. این چیزی است که احتمالاً بسته به نحوهی شکلگیری نسبتهای اکثریت پس از انتخابات تغییر خواهد کرد. مدت زیادی است که نوعی لفاظی و گرایش بهسوی محدودیت و سرکوب وجود داشته که تقریباً همهی احزاب به سوی آن حرکت کردهاند. اما اگر نسبتهای اکثریت و ائتلافها تغییر کنند – مثلاً اگر همهی احزاب حاضر اکنون پس از انتخابات در پارلمان نباشند – میتوان تغییرات نسبیای رخ دهد که فضایی برای ایدههای لیبرالتر باز کند.
آینده: بازگشت یا افول لیبرالیسم؟
مجری: این ما را به آخرین پرسش میرساند: چه بر سر نفوذ ایدههای لیبرالی در سیاست سوئد خواهد آمد؟ چه عاملی تعیین میکند که لیبرالیسم بازمیگردد یا ناپدید میشود؟
مارکوس: گاهی به آن بهعنوان حرکت یک پاندول فکر میکنم. وقتی لیبرالیسم تاحدی چپگرایانهی رالز در اوایل دههی ۷۰ بسیار غالب بود، روبرت نوزیک احساس کرد ناچار است نظریهای سیاسی-اقتصادی به سبک لیبرتارین بنویسد تا نوعی توازن ایجاد کند. آن نظریه در دهههای ۷۰ و ۸۰ پیشرفت بسیار بزرگی داشت. بنابراین، ممکن است نوعی واکنش متقابل در برابر همین جریان ضدلیبرالی شکل بگیرد. اما فکر میکنم نتیجهی انتخابات – برای آیندهی لیبرالیسم سوئدی – تا حد زیادی بستگی به این دارد که احزاب در پاییز چه میکنند و چه استراتژیای انتخاب میکنند؛ بسته به آنچه کار کرده یا کار نکرده، رویکرد تازهای آزمایش میشود.
لودویگ: اگر بخواهیم کمی خوشبین باشیم، میتوان گفت در حال حاضر نوعی حرکت پاندول سیاسی بهسوی کملیبرالتر شدن دیده میشود. اما اگر به ارزشهای واقعی مردم سوئد – مردم عادی – نگاه کنیم، به نظرم بیشترشان نسبتاً لیبرالاند: نسبتاً متساهلاند، به حقوق فردی باور دارند، میخواهیم مستقل باشیم، و در اصل به عقل اعتماد داریم. این نشان میدهد که در بلندمدت، ایدههای لیبرالی به سیاست بازخواهند گشت. در سوئد، در درازمدت، طنینی برای سرکوب و گرایشهای اقتدارگرایانهتر سیاسی وجود ندارد. البته این بر اساس نوعی نگاه لیبرالی امیدوارانه – و شاید کمی سادهانگار – است که من اینجا بیان میکنم.
مجری: اما چه چیزی میتواند این روند را تغییر دهد؟
لودویگ: فکر میکنم پیش از هر چیز، همان تصویر تهدید است – وقتی ترس مردم آنقدر عمیق ریشه میکند که حاضر میشویم دربارهی حقوق خودمان – و مهمتر، حقوق دیگران – عقبنشینیهای بزرگی بپذیریم. این روزها، عمدتاً منظور حقوق مهاجران و همشهروندان است. اما در عین حال، نشان دادهایم که خطقرمزهایی داریم؛ چیزهایی هست که با همهی اینها، اکثرمان حاضر نیستیم حتی نسبت به دیگران مرتکب شویم. و این هم خود یک انگیزهی لیبرالی است: ایستادگی برای چیزی بنیادین که میگوید همهی ما باید برابر رفتار شویم.
مجری: ماری، شکار آیندهی تو چیست؟
ماری: مهم است به یاد داشته باشیم که سوئد در سطح جهانی با داشتن نقشهی ارزشهای بسیار لیبرال متمایز است. اما همچنین میبینم که همین گذار از وضعیت لیبرال، شاید بسیاری از انسانها و افراد را در سطح محلی نیز آزاد کرده است. بسیار ابتکارهای محلی از انواع مختلف میبینم، جایی که مردم گرد هم میآیند و راهحلها و اجتماعات خودشان را میسازند – از باغهای اشتراکی که با هم کشت میکنند، تا بازسازی مشترک خانهها یا ادارهی مشترک امور مدارس – اغلب در روستاها. این نوعی لیبرالیسم است که، اگر بخواهم بگویم، کمی زیر رادار حرکت میکند، و فکر میکنم نتیجهی همین نکته باشد که سوئدیها، در عمق، همچنان نوعی نگرش لیبرالی نسبت به همنوعان خود دارند و به دنبال راههای دیگری برای رشد مشترکاند. از این میتواند اندیشهها و ایدههای تازهای رشد کند که به سیاست راه پیدا خواهند کرد.
پایانبندی
مجری: و با این سخنان دربارهی آینده، این قسمت از «اتاق فلسفه» دربارهی لیبرالیسم پیش از انتخابات به پایان میرسد – و البته بهتر است اضافه کنیم: ممکن است در اشتباه باشیم. لودویگ، چه میگویی؟
لودویگ: کاملاً همینطور است.
شنوندگان «اتاق فلسفه» با سه مهمان همراه بودند، همگی علومسیاستشناس: لودویگ بکمن، استاد در دانشگاه استکهلم و نیز پژوهشگر در «مؤسسهی مطالعات آینده»؛ مارکوس فورندال، دانشیار و پژوهشگر؛ و ماری دمکر، استاد دانشگاه گوتنبرگ. تهیهکننده: ماری لیلیهدال. مجری: سسیلیا استرومبرگ والین.
سپاس از همهی کسانی که سؤال برای «بپرس از فیلسوف – سیاست» فرستادند؛ پاسخها فراوان بود و صندوق سؤالات برای تابستان بسته میشود – شاید با قسمتهای دیگری از «بپرس از فیلسوف» بازگردیم. در قسمت بعدی «اتاق فلسفه»، به سوسیالیسم و آنچه در آن، پیش از انتخابات سوئد، اهمیت دارد پرداخته خواهد شد، و در قسمت پس از آن، به کنسرواتیسم. دو هفتهی دیگر صدایمان را خواهید شنید.
ترجمه از روی متننوشت برنامهی «اتاق فلسفه» (Filosofiska rummet)، Sveriges Radio P1 – قسمت اول از مجموعهی سهقسمتی دربارهی ایدئولوژیهای سیاسی پیش از انتخابات سوئد.