سایت تجدد سایت تجدد

معکوسِ کدام استدلال؟ مناقشهٔ ونس و منتقدانش بر سر «تغییر رژیم» در ایران — و آنچه هر دو طرف نمی‌بینند

نوشتهٔ مدیر وب سایت — آگوست 2, 2026

بشنوید
نسخهٔ صوتی این نوشتار
۰:۰۰

۰:۰۰

در یک نگاه: در میانهٔ ژوئیهٔ ۲۰۲۶، جی‌دی ونس، معاون رئیس‌جمهور آمریکا، در پادکست جو روگان صریح‌ترین دفاع خود از پرهیز از «تغییر رژیم» در ایران را مطرح کرد: سرنگونی جمهوری اسلامی به آشوبی از جنس لیبی و سوریه می‌انجامد و «۹۴ میلیون انسان درمانده» را به سوی اروپا و آمریکا روانه می‌کند.

  • در پایان ژوئیه، وال‌استریت ژورنال یادداشتی از نوید محبی و بهنام بن‌طالبلو منتشر کرد با این استدلال که ونس صورت‌مسئله را وارونه دیده است: جمهوری اسلامی خودْ منبع بی‌ثباتی منطقه است، نه سدّ آن.

  • این مناقشه ادامهٔ دعوایی هفتادساله در سیاست خارجی آمریکاست که ریشه‌اش به کودتای ۱۳۳۲ برمی‌گردد و در هر نسل با واژگان تازه‌ای بازتولید می‌شود.

  • نوشتهٔ حاضر می‌کوشد نشان دهد که هر دو طرف بر یک خطای مشترک ایستاده‌اند: خلط «تغییر رژیم» با «فروپاشی دولت»، و حذف عاملیت ایرانیان از معادله — یکی با تبدیل آنان به سیلِ پناهجو، دیگری با تبدیل آنان به نیروی ذخیرهٔ یک راهبرد بیرونی.

  • پرسش واقعی نه «تغییر رژیم آری یا نه» بلکه «دولت‌مانْدن یا دولت‌نماندن» است؛ و این پرسشی است که تقریباً هیچ‌کدام از دو طرف به آن نمی‌پردازند.


۱. صورت‌مسئله: سه ساعت گفت‌وگو و طوفانی که برانگیخت

در چهاردهم ژوئیهٔ ۲۰۲۶، جی‌دی ونس در آستین تگزاس پشت میکروفون جو روگان نشست. گفت‌وگو سه ساعت طول کشید و روز بعد منتشر شد. بخش‌هایی از آن — دربارهٔ پروندهٔ اپستین، دربارهٔ اسرائیل — بلافاصله در شبکه‌های اجتماعی دست‌به‌دست شد. اما آنچه بیشترین واکنش را برانگیخت، پاسخ ونس به پرسشی بود که در ماه‌های اخیر به مهم‌ترین شکاف درون ائتلاف حاکم بر واشینگتن بدل شده است: آیا هدفِ جنگ با ایران، سرنگونی جمهوری اسلامی است؟

پاسخ ونس منفی بود، و دلایلش را با صراحتی بیان کرد که در ادبیات رسمی کاخ سفید کم‌سابقه است. روگان به این نظریهٔ رایج اشاره کرد که سقوط قذافی جرقهٔ بحران مهاجرتی اروپا در دههٔ ۲۰۱۰ بود. ونس تأیید کرد و سوریه را هم به فهرست افزود: دولتی ورشکسته که محصول سیاست بدِ خاورمیانه‌ای بود. سپس استدلال را به مقیاس ایران بزرگ کرد و پرسید که چگونه به سود ایالات متحده است که ۹۴ میلیون انسان درمانده به سوی اروپا و آمریکا سرازیر شوند و زیرساخت تروریستی در خلأ پدیدآمده ریشه بدواند. جملهٔ کلیدی‌اش این بود: «ما این آزمایش را قبلاً انجام داده‌ایم

ونس در همان گفت‌وگو مرز روشنی کشید. گفت اگر مردم ایران بخواهند برخیزند و حکومتشان را تغییر دهند، این کار خودشان است؛ اما آمریکا صد و پنجاه هزار سرباز زمینی برای تحقق تغییر رژیم نخواهد فرستاد. «ما دیگر در این کسب‌وکار نیستیماولویت‌های اعلامیِ دولت را هم برشمرد: باز نگه‌داشتن تنگهٔ هرمز به روی کشتیرانی تجاری، حفاظت از عرضهٔ جهانی انرژی، و جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای.

بخش دیگری از سخنان او، که کمتر نقل شد اما از حیث سیاست داخلی آمریکا مهم‌تر بود، حمله به جناحی از حزب جمهوری‌خواه بود که به گفتهٔ ونس کوشیده است تفاهم‌نامهٔ ژوئن را از ریل خارج کند. او نام کسی را نبرد اما گفت همیشه از این افراد می‌پرسد «پیشنهاد شما چیست؟ استدلال واقعی شما چیست؟»

دو هفته بعد، در سی‌ام ژوئیه، وال‌استریت ژورنال — روزنامه‌ای که در ماه‌های اخیر به یکی از سرسخت‌ترین منتقدان ونس بدل شده — یادداشتی منتشر کرد با عنوانی که خودش تمام استدلال را در بر داشت: «هشدار جی‌دی ونس دربارهٔ تغییر رژیم، صورت‌مسئله را وارونه می‌بیندنویسندگان، نوید محبی و بهنام بن‌طالبلو، مدعی شدند ونس همان خطایی را تکرار می‌کند که نسل‌های پیاپی سیاست‌گذاران واشینگتن مرتکب شده‌اند: این فرض که جمهوری اسلامی، با همهٔ زشتی‌هایش، عاملی برای ثبات منطقه‌ای است و برداشتن آن به هرج‌ومرج می‌انجامد. استدلال آن‌ها معکوسِ این فرض است: حکومت ایران خودْ موتور اصلی بی‌ثباتی است، و آنچه ونس از آن می‌ترسد پیامدِ برانداختنِ نظام نیست، بلکه پیامدِ ماندنِ آن است.

این جدال، در نگاه اول، دعوایی است میان دو جناح در واشینگتن. اما در واقع پرده‌ای است از نمایشی طولانی‌تر که دست‌کم از ۱۹۵۳ روی صحنه است.


۲. زمینه: ایرانِ تابستان ۱۴۰۵ / ۲۰۲۶

پیش از رفتن به سراغ استدلال‌ها، باید صحنه را دید. ماه‌های گذشته بی‌سابقه‌ترین دورهٔ تاریخ چهل‌وهفت‌سالهٔ جمهوری اسلامی بوده است.

از اواخر آذر ۱۴۰۴ (دسامبر ۲۰۲۵)، موج تازه‌ای از اعتراضات سراسری آغاز شد که به گفتهٔ ناظران از حیث گستردگی و شعارها با موج‌های پیشین متفاوت بود. در هشتم و نهم ژانویه، فراخوانی هماهنگ صدها هزار نفر را در ده‌ها استان به خیابان آورد. سرکوب خونین بود.

در بیست‌ونهم اسفند ۱۴۰۴ برابر با بیست‌وهشتم فوریهٔ ۲۰۲۶، ایالات متحده و اسرائیل حملهٔ هوایی گسترده‌ای را آغاز کردند: عملیات «خشم حماسی» از سوی آمریکا و «شیر غرّان» از سوی اسرائیل. در روز نخست، علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، کشته شد. بیش از چهل مقام ارشد دیگر نیز جان باختند. ساختار حکومت به بحران جانشینی بی‌سابقه‌ای فرو رفت. در هشتم مارس، مجتبی خامنه‌ای به رهبری رسید — رهبری که تا ماه‌ها بعد نه در ملأ عام دیده شد و نه صدایش شنیده شد.

ایران با موشک و پهپاد پاسخ داد و تنگهٔ هرمز را بست. قیمت نفت از مرز صد دلار گذشت. آژانس بین‌المللی انرژی بزرگ‌ترین آزادسازی هماهنگ ذخایر راهبردی تاریخ را تصویب کرد. جنگ فعال چهل روز طول کشید و با آتش‌بسی به میانجی‌گری پاکستان در هشتم آوریل متوقف شد. در پنجم مه، آمریکا رسماً پایان عملیات «خشم حماسی» را اعلام کرد.

در ژوئن، پس از هفته‌ها مذاکره با میانجی‌گری پاکستان و قطر، تفاهم‌نامه‌ای امضا شد که هدفش بازگشایی تنگهٔ هرمز و پایان جنگ بود. برای یک هفته کارها به گفتهٔ ونس روان پیش می‌رفت: عبور روزانهٔ حدود بیست میلیون بشکه نفت از تنگه از سر گرفته شد و قیمت‌ها پایین آمد. سپس سپاه پاسداران کوشید کنترل تنگه را به شکل تازه‌ای اعمال کند — تعیین مسیرهای از پیش تأییدشده، پروتکل‌های خود، و در نهایت طرح دریافت عوارض از کشتی‌ها. در ششم و هفتم ژوئیه به چند کشتی تجاری شلیک شد. آمریکا پاسخ داد. تفاهم‌نامه عملاً فروپاشید و تهران آن را معلق کرد.

در همان روزها، مراسم تدفین علی خامنه‌ای برگزار شد — با غیبتی معنادار: پسر و جانشینش در هیچ‌یک از مراسم حاضر نشد. جناح‌های تندرو که با شمار زیاد در مراسم حاضر بودند، امضای توافق را «تسلیم» و مخالف فرمان رهبر خواندند و از «کودتا» سخن گفتند. ناظران گزارش کردند که محمدباقر قالیباف می‌کوشد این عناصر را به حاشیه براند. پیام منتسب به رهبر جدید، ضمن وعدهٔ «درس‌های فراموش‌نشدنی» به واشینگتن، بر «وحدت مقدس» تأکید کرد — تأکیدی که خودْ نشانهٔ فقدان آن است.

تا اواخر ژوئیه، هر دو طرف برای چند روز متوالی حملات را متوقف کرده بودند. برآوردهای غیررسمی شمار کشته‌شدگان کل درگیری را حدود هشت هزار نفر تخمین می‌زنند، هرچند این ارقام مورد مناقشه‌اند و منابع مختلف اعداد متفاوتی می‌دهند.

این است زمینه‌ای که ونس در آن سخن می‌گوید و منتقدانش در آن پاسخ می‌دهند: حکومتی که رهبرش کشته شده، جانشینش نامرئی است، اقتصادش زیر آوار است، جامعه‌اش بارها به خیابان آمده — و با این همه، سر جای خود ایستاده است.


۳. استدلال ونس: منطق خویشتن‌داری

موضع ونس را باید در چارچوب مکتبی فهمید که در ادبیات روابط بین‌الملل «خویشتن‌داری» (restraint) نامیده می‌شود؛ مکتبی که در دههٔ گذشته از حاشیهٔ آکادمیک به مرکز سیاست جمهوری‌خواهان مهاجرت کرده است. استدلال او سه رکن دارد.

رکن نخست، قیاس تجربی است. آمریکا در دو دههٔ گذشته سه بار رژیمی را در خاورمیانه و شمال آفریقا برانداخت یا در براندازی‌اش نقش داشت: عراق (۲۰۰۳)، لیبی (۲۰۱۱)، و سوریه (به شکل غیرمستقیم). در هر سه مورد، نتیجه نه دموکراسی که خلأ قدرت بود: جنگ داخلی، ظهور گروه‌های جهادی، و امواج آوارگی. ونس این را «آزمایشی که قبلاً انجام داده‌ایم» می‌نامد و می‌گوید نتایجش ثبت شده است.

رکن دوم، محاسبهٔ منافع ملی است. پرسش تکرارشوندهٔ ونس این است: «چه چیزی به نفع ماست؟» او صراحتاً می‌پذیرد که کسانی هستند که سرنگونی را می‌خواهند، اما می‌پرسد چرا این باید هدف آمریکا باشد. در این چارچوب، آرمان دموکراسی‌سازی نه یک ارزش که یک هزینه است. جمعیت ۹۴ میلیونی ایران — که در ادبیات طرفداران تغییر رژیم دارایی است (جامعه‌ای جوان، تحصیل‌کرده، مستعد گذار) — در ادبیات ونس به بدهی بدل می‌شود: مقیاس بالقوهٔ یک فاجعهٔ انسانی که هزینه‌اش را اروپا و آمریکا خواهند پرداخت.

رکن سوم، تمایز میان عاملیت داخلی و مداخلهٔ خارجی است. ونس نمی‌گوید جمهوری اسلامی نباید سرنگون شود؛ می‌گوید نباید به دست آمریکا سرنگون شود. این تمایز، در ظاهر، احترامی است به حق تعیین سرنوشت. اما چنان‌که خواهیم دید، ابهام همین‌جاست.

استدلال ونس در سیاست داخلی آمریکا کارکرد روشنی هم دارد. دونالد ترامپ در سال ۲۰۲۴ با شعار «پایان جنگ‌های احمقانه» رأی گرفت. بخش بزرگی از پایگاه اجتماعی‌اش — از جمله خودِ جو روگان که در مارس ۲۰۲۶ گفت مردم احساس خیانت می‌کنند چون ترامپ با شعار «نه به جنگ‌های بی‌پایان» آمده بود — از جنگ ایران ناراضی است. ونس، که با نگاه به انتخابات ۲۰۲۸ سخن می‌گوید، می‌کوشد این پایگاه را نگه دارد.


۴. پاسخ منتقدان: ثبات، از کجا و برای که؟

استدلال محبی و بن‌طالبلو در وال‌استریت ژورنال یک محور اصلی دارد و آن این است که ونس یک خطای مقوله‌ای مرتکب می‌شود: او فرض می‌گیرد وضع موجود، وضعِ ثبات است. حال آنکه از منظر منتقدان، وضع موجود خودْ همان بی‌ثباتی است.

فهرست شواهدی که این جناح ارائه می‌کند طولانی است: شبکهٔ نیروهای نیابتی از لبنان و عراق تا یمن؛ برنامهٔ موشکی و پهپادی که موازنهٔ منطقه را دگرگون کرده؛ بستن مکرر تنگهٔ هرمز که یک‌چهارم عرضهٔ انرژی جهان را گروگان می‌گیرد؛ و — نکتهٔ اخیرتر — تلاش سپاه برای تبدیل تنگه به حوزهٔ اقتدار انحصاری خود و دریافت عوارض از کشتی‌ها. اگر بی‌ثباتی همان چیزی است که ونس از آن می‌ترسد، منتقدان می‌گویند، پس هم‌اکنون در آن زندگی می‌کنیم.

استدلال دوم، دربارهٔ آوارگی است. منتقدان می‌گویند مهاجرت گستردهٔ ایرانیان محصول جمهوری اسلامی است، نه محصول نبود آن: میلیون‌ها ایرانی در چهار دههٔ گذشته کشور را ترک کرده‌اند و موج مهاجرت نخبگان در سال‌های اخیر شتاب گرفته است. سناریوی «۹۴ میلیون پناهجو» از این منظر نه پیش‌بینی بلکه یک صنعت بلاغی است.

استدلال سوم — و از حیث اخلاقی مؤثرترین — دربارهٔ عاملیت ایرانیان است. مخالفان داخلی جمهوری اسلامی از سخنان ونس برآشفتند. یکی از آنان که با نشریه‌ای بریتانیایی گفت‌وگو کرده بود، جمله‌ای گفت که شاید تلخ‌ترین جملهٔ این ماجرا باشد: ما تروریست نیستیم؛ ما بارها برخاسته‌ایم تا این حکومت را براندازیم، و حالا معاون رئیس‌جمهور آمریکا می‌گوید می‌خواهد این حکومت بماند تا تروریسم پخش نشود. در این خوانش، ونس ۹۴ میلیون انسان را نه به‌عنوان شهروندانی با اراده و برنامه، بلکه به‌عنوان یک متغیر جمعیتیِ خطرناک محاسبه می‌کند.

بن‌طالبلو در نوشته‌های پیشین خود، از جمله در فارن افرز، طرح روشن‌تری داده بود: نیروی نظامی آمریکا باید «بزرگ عمل کند» — یعنی توان سرکوب رژیم را در هم بشکند — و سپس بگذارد ایرانیان بقیهٔ کار را انجام دهند. این طرح می‌کوشد از دام عراق بگریزد: نه اشغال، نه دولت‌سازی، نه صد و پنجاه هزار سرباز؛ بلکه فلج‌کردن دستگاه سرکوب و واگذاری گذار به جامعهٔ ایرانی.


۵. چهار مغالطهٔ مشترک

تا اینجا دو استدلال را در بهترین صورتشان بازگفتیم. حال باید پرسید که این مناقشه بر چه چیزهایی استوار است که هیچ‌کدام از دو طرف بازرسی‌شان نمی‌کند.

الف) مسئلهٔ قیاس تاریخی

هر دو طرف با قیاس کار می‌کنند. ونس می‌گوید «ایران مثل لیبی خواهد شدمنتقدان می‌گویند «ایران مثل لیبی نیست، چون دولتملتی کهن با بوروکراسی کارآمد و هویت ملی منسجم استاما قیاس تاریخی ابزار خطرناکی است. ارنست می و ریچارد نویشتات در کتاب کلاسیک تفکر در زمان نشان دادند که سیاست‌گذاران معمولاً قیاس‌هایی را برمی‌گزینند که پیشاپیش نتیجهٔ دلخواهشان را در بر دارد، و شباهت‌ها را بی‌آنکه بشمارند فرض می‌گیرند.

لیبی جامعه‌ای قبیله‌ای با جمعیت شش‌میلیونی و دولتی بود که قذافی چهل سال آن را عامدانه تضعیف کرده بود تا رقیبی برای خود نسازد. عراق دولتی بود که آمریکا با انحلال ارتش و بعث‌زدایی، خودْ آن را از هم پاشاند. ایران هیچ‌کدام نیست: دولتی است با بیش از یک قرن سابقهٔ دیوان‌سالاری مدرن، نظام آموزشی گسترده، و — نکتهٔ مهم — تفکیک نسبیِ نهاد دولت از نهاد حکومت. اما این هم به معنای تضمین نیست. ایران ویژگی‌هایی دارد که در لیبی و عراق نبود: ساختار قومی و زبانی متکثر در استان‌های مرزی، اقتصادی که چهار دهه سرکوب و تحریم آن را رانتی‌تر کرده، و یک نیروی مسلح موازی (سپاه) که هم ارتش است و هم امپراتوری اقتصادی. یعنی متغیرهای خطرْ متفاوت‌اند، نه لزوماً کمتر.

نتیجهٔ روشمند این است که قیاس نه استدلال است و نه ردّ استدلال. آنچه لازم است، تحلیل خاص‌بودگی ایران است — کاری که هیچ‌یک از دو طرف در سطح شعار انجام نمی‌دهد.

ب) خلط «تغییر رژیم» با «فروپاشی دولت»

این مهم‌ترین ابهام مفهومی دعواست. سه چیز کاملاً متفاوت زیر یک نام جمع شده‌اند:

۱. تغییر رژیم (regime change): تغییر شکل حکومت و شخص حاکمان، با حفظ دولت به‌مثابه دستگاه اداری و حاکمیت سرزمینی. نمونه: اسپانیای پس از فرانکو، لهستان ۱۹۸۹، شیلی ۱۹۹۰. ۲. فروپاشی دولت (state collapse): از میان رفتن انحصار خشونت مشروع، تجزیهٔ اقتدار، و ظهور بازیگران مسلح رقیب. نمونه: سومالی، لیبی پس از ۲۰۱۱. ۳. براندازی تحمیلی از خارج (foreign-imposed regime change): تغییر حاکمان به دست قدرتی بیرونی. الکساندر داونز در پژوهش کمّی خود بر بیش از یک قرن داده نشان داده که این نوع سوم، حتی وقتی از حیث نظامی «موفق» است، احتمال جنگ داخلی را در کشور هدف به‌طور معنادار افزایش می‌دهد — نه به این دلیل که تغییر رژیم ذاتاً بد است، بلکه به این دلیل که مداخلهٔ خارجی معمولاً دستگاه دولت را هم‌زمان با حاکمان منهدم می‌کند و حاکم جدید را از پایگاه داخلی محروم می‌سازد.

ونس با استناد به خطر (۲) علیه (۱) استدلال می‌کند. منتقدان با نفی (۳) از سوی خودشان، خطر (۲) را کوچک می‌شمارند. اما پرسش تعیین‌کننده این است: در سناریوی «بزرگ عمل کن و بگذار ایرانیان بقیه را انجام دهند»، چه چیزی تضمین می‌کند که انهدام دستگاه سرکوب به انهدام دستگاه دولت سرایت نکند؟ در ایران، سپاه پاسداران هم‌زمان دستگاه سرکوب، بخش بزرگی از اقتصاد، و بخشی از زیرساخت (سدسازی، مخابرات، انرژی) است. جدا کردن این لایه‌ها با بمب — اگر ممکن باشد — دقیقاً همان مسئله‌ای است که در نوشته‌های این جناح کمتر به آن پرداخته می‌شود.

ج) پرسش عاملیت: دو نوع حذف

هر دو طرف مدعی دفاع از عاملیت ایرانیان‌اند، و هر دو آن را به شیوهٔ خود حذف می‌کنند.

ونس می‌گوید «اگر مردم ایران بخواهند برخیزند، به خودشان مربوط استاین جمله در ظاهر احترام‌آمیز است، اما در عمل به معنای تماشای سرکوب است. کسی که می‌داند حکومت مقابل، جامعه را با سلاح سنگین سرکوب می‌کند و در عین حال می‌گوید «قیام کار خودتان است»، در واقع می‌گوید نتیجه از پیش معلوم است. این همان انتقادی است که به اوباما در قبال جنبش سبز ۱۳۸۸ وارد شد.

اما جناح مقابل هم نوع دیگری از حذف را انجام می‌دهد. در فرمول «ما دستگاه سرکوب را می‌شکنیم، شما گذار را انجام می‌دهید»، جامعهٔ ایرانی به یک متغیر وابسته بدل می‌شود که پس از عمل نیروی خارجی فعال خواهد شد. این تصور از عاملیت، عاملیت را به واکنش تقلیل می‌دهد. پرسش‌های واقعی — چه کسی سازمان می‌دهد؟ با چه برنامه‌ای؟ با چه توافقی میان نیروهای مختلف بر سر قانون اساسی، ساختار دولت، و حقوق اقلیت‌ها؟ — به بعد از لحظهٔ فروپاشی موکول می‌شود. و تجربهٔ یک قرن انقلاب به ما می‌گوید که آنچه به بعد موکول شود، معمولاً به دست منسجم‌ترین و مسلح‌ترین نیرو تصمیم گرفته می‌شود، نه به دست پرشمارترین.

اختلافات درون اپوزیسیون ایرانی در همین سال گذشته این را نشان داده است. رضا پهلوی، شناخته‌شده‌ترین چهرهٔ اپوزیسیون، در فوریهٔ ۲۰۲۶ اعلام کرد که مسئولیت رهبری گذار را پذیرفته است. حامیانش او را نمادی سکولار و فراجناحی می‌دانند؛ منتقدانش — عمدتاً از طیف چپ و جمهوری‌خواه — او را چهره‌ای بازگشت‌گرا با بار تاریخی سنگین می‌شمارند. سفر بهار ۲۰۲۶ او به ایتالیا، سوئد و آلمان بیش از آنکه اتحادی بسازد، شکاف‌ها را آشکار کرد. کارزارهای سازمان‌یافتهٔ اردوی او — «پروژهٔ شکوفایی ایران» با طرح‌های مفصل «روز پس از»، همایش مونیخ ۲۰۲۵ با حضور صدها گروه، کارزار دعوت نیروهای امنیتی به ریزش — نشان می‌دهد که برخلاف کلیشهٔ رایج، سازمان‌دهی وجود دارد. اما وجود سازمان‌دهی با وجود اجماع یکی نیست. و نکتهٔ تلخ اینکه یکی از دو نویسندهٔ یادداشت وال‌استریت ژورنال، مشاور ارشد همان «پروژهٔ شکوفایی ایران» است — یعنی این «تحلیل» هم‌زمان یک موضع سیاسی است، همان‌طور که موضع ونس یک موضع سیاسی است. هیچ‌کدام ناظر بی‌طرف نیستند.

د) عدد ۹۴ میلیون و منطق تهدید جمعیتی

باید بر یک نکته درنگ کرد که فراتر از این مناقشه اهمیت دارد. وقتی معاون رئیس‌جمهور ایالات متحده جمعیت یک کشور را به‌عنوان تهدید بالقوه صورت‌بندی می‌کند — «۹۴ میلیون انسان درمانده» که «سرازیر» می‌شوند — از یک استدلال ژئوپلیتیک به یک استدلال از جنس دیگر عبور کرده است. فعل‌های به‌کاررفته (سرازیر شدن، سیل) از واژگان بلایای طبیعی‌اند، نه از واژگان انسانی. این شیوهٔ سخن گفتن، مستقل از درستی یا نادرستی تحلیل سیاسی، انسان‌ها را به توده‌ای بی‌چهره تبدیل می‌کند.

این نکته را باید از نقد سیاست جدا کرد. کاملاً ممکن است کسی معتقد باشد مداخلهٔ نظامی برای تغییر رژیم خطاست و در عین حال این شیوهٔ سخن گفتن را نپذیرد. در واقع، استدلال ضدمداخله در قوی‌ترین صورتش اصلاً به این بلاغت نیازی ندارد: می‌توان گفت مداخله نتیجه نمی‌دهد، بی‌آنکه گفت مردم آن کشور خطرند.


۶. پیشینه: هفتاد سال «تغییر رژیم» در سیاست آمریکا نسبت به ایران

آنچه امروز میان ونس و منتقدانش می‌گذرد، تازه نیست. تاریخ سیاست آمریکا در قبال ایران را می‌توان چونان نوسانی میان دو قطب خواند.

۱۳۳۲ / ۱۹۵۳. نخستین و تعیین‌کننده‌ترین تجربه. سازمان سیا و ام‌آی‌سیکس در عملیاتی که آمریکایی‌ها TPAJAX می‌نامیدند، دولت محمد مصدق را سرنگون کردند. اروند آبراهامیان در پژوهش خود نشان داده که برخلاف روایت رسمی سال‌ها، انگیزهٔ اصلی نه ترس از کمونیسم بلکه مسئلهٔ نفت و اصل ملی‌سازی بود. این کودتا دو میراث بر جای گذاشت: یکی، تثبیت نظام سلطنتی متمرکز پهلوی؛ دیگری، و مهم‌تر، تبدیل «مداخلهٔ آمریکا» به یک آسیب تاریخی در حافظهٔ سیاسی ایرانیان که تا امروز در هر بحث دربارهٔ نقش خارجی حاضر است.

۱۳۵۷ / ۱۹۷۹. انقلاب ایران، از منظر واشینگتن، شکست کامل اطلاعاتی بود. سپس بحران گروگان‌گیری، عملیات ناکام طبس، و قطع رابطه. جیمی کارتر، که ونس و منتقدانش هر دو به «خطای کارتر» اشاره می‌کنند، در ادبیات جناح راست آمریکا به نماد رئیس‌جمهوری بدل شد که متحد خود را رها کرد.

دههٔ ۱۹۸۰. جنگ ایران و عراق. آمریکا به‌طور عمده به سمت عراق متمایل شد، اما ماجرای ایرانکنترا نشان داد که سیاست واحدی وجود نداشت.

۱۹۹۳. دکترین «مهار دوگانه» (dual containment) که مارتین ایندیک صورت‌بندی کرد: مهار هم‌زمان ایران و عراق، بی‌آنکه یکی را در برابر دیگری تقویت کنند. این نخستین صورت‌بندی روشن راهبردی بود که هدفش نه تغییر رژیم که محدودسازی رفتار بود.

۲۰۰۲. جورج بوش ایران را در «محور شرارت» جای داد. سپس حملهٔ ۲۰۰۳ به عراق. این لحظه از دو جهت تعیین‌کننده است: از یک سو، جمهوری اسلامی را در محاصرهٔ نظامی قرار داد و انگیزهٔ هسته‌ای‌اش را تقویت کرد؛ از سوی دیگر، شکست پروژهٔ عراق به مهم‌ترین سرمایهٔ استدلالی جناح ضدمداخله برای دو دهه بدل شد. عملاً هر بار که ونس امروز می‌گوید «این آزمایش را قبلاً انجام داده‌ایم»، به ۲۰۰۳ اشاره دارد.

۱۳۸۸ / ۲۰۰۹. جنبش سبز. اوباما، از بیم آنکه حمایت آمریکا به معترضان برچسب «عامل بیگانه» بزند، محتاط ماند. این تصمیم تا امروز مورد مناقشه است و هستهٔ همان استدلالی است که منتقدان امروز علیه ونس به کار می‌برند.

۱۳۹۴ / ۲۰۱۵. برجام. راهبرد مبتنی بر این فرض که می‌توان رفتار هسته‌ای را از ماهیت نظام جدا کرد و بر سر اولی توافق کرد.

۱۳۹۷ / ۲۰۱۸. خروج ترامپ از برجام و «فشار حداکثری». دوازده خواستهٔ مایک پمپئو در مه ۲۰۱۸ عملاً فهرستی بود که تحقق کاملش به معنای پایان جمهوری اسلامی به شکل موجودش بود — اما رسماً «تغییر رفتار» نامیده می‌شد، نه «تغییر رژیم». این ابهام عامدانه، الگویی است که تا امروز تکرار می‌شود.

۱۳۹۸ / ۲۰۲۰. ترور قاسم سلیمانی.

۱۴۰۴ / ۲۰۲۵. جنگ دوازده‌روزه میان اسرائیل و ایران با مشارکت آمریکا در حمله به تأسیسات هسته‌ای.

۱۴۰۴–۱۴۰۵ / ۲۰۲۶. آنچه در بخش دوم آمد.

از این تاریخ یک نکته بیرون می‌آید که در جدال کنونی گم شده است: آمریکا هرگز سیاست منسجمی در قبال ایران نداشته است. آنچه داشته، نوسانی است میان دو قطبِ «تغییر رفتار» و «تغییر نظام»، که هر هشت سال — و گاه هر هجده ماه — جای خود را عوض می‌کنند. برای حکومتی که در تهران تصمیم می‌گیرد، این ناپایداری خودْ یک متغیر تعیین‌کننده است: چرا باید بر سر چیزی توافق کرد که دولت بعدی آن را پاره خواهد کرد؟ فروپاشی سریع تفاهم‌نامهٔ ژوئن ۲۰۲۶ — که هم در واشینگتن و هم در تهران با فشار جناح‌های مخالف از درون تخریب شد — تازه‌ترین نمونهٔ همین الگوست.


۷. آنچه غایب است: پرسش از دولت، نه از رژیم

اگر بخواهیم از این مناقشه چیزی بیاموزیم که به کار فهم وضعیت ایران بیاید، باید پرسش را جابه‌جا کنیم.

پرسش «آیا جمهوری اسلامی باید برود؟» پرسشی است که پاسخش برای بخش بزرگی از جامعهٔ ایران سال‌هاست روشن شده — دست‌کم اگر شعارهای خیابانی، ریزش مشارکت انتخاباتی، و موج مهاجرت را نشانه بگیریم. پرسشی که پاسخش روشن نیست این است: پس از آن، چه چیزی می‌ماند که بتوان بر آن حکومت کرد؟

این پرسش، پرسشِ دولت است، نه پرسشِ رژیم. و پاسخش به چند متغیر بستگی دارد که هیچ‌کدام در دستور کار مناقشهٔ واشینگتن نیستند:

نخست، انسجام دیوان‌سالاری. آموزش و پرورش، بهداشت، آب و برق، ثبت احوال، دادگستری. این‌ها نهادهایی‌اند که در چهار دهه گذشته هم‌زمان تضعیف و ایدئولوژیک شده‌اند، اما هنوز کار می‌کنند. سرنوشت آن‌ها در هر گذاری، تعیین‌کنندهٔ تفاوت میان اسپانیای ۱۹۷۵ و عراق ۲۰۰۳ است.

دوم، مسئلهٔ نیروهای مسلح. سپاه پاسداران با چند صد هزار نیرو و شبکه‌ای اقتصادی، در هیچ سناریویی به‌سادگی ناپدید نمی‌شود. تجربهٔ عراق نشان داد که انحلال یک‌بارهٔ ارتش، شورشیان فردا را می‌سازد. تجربهٔ آفریقای جنوبی و لهستان نشان داد که راه دیگری هم هست، اما آن راه از دل مذاکره و مصونیت‌بخشی می‌گذرد — چیزی که هیچ‌یک از دو جناح واشینگتن دربارهٔ آن سخن نمی‌گوید و بخش بزرگی از اپوزیسیون ایرانی هم به آن حساس است.

سوم، مسئلهٔ سرزمین و قومیت. ایران کشوری متکثر است. در سناریوی تضعیف شدید مرکز، پرسش استان‌های مرزی — کردستان، سیستان و بلوچستان، خوزستان، آذربایجان — پرسشی است که پاسخ نداشتنش خودْ یک خطر است. طرح‌های «روز پس از» که به این پرسش نمی‌پردازند، طرح نیستند.

چهارم، اقتصاد. ایرانِ پس از جنگ ۲۰۲۶، با زیرساخت آسیب‌دیده، ارز فروپاشیده و درآمد نفتی نامطمئن، هر حکومتی که داشته باشد با بحران مشروعیت اقتصادی روبه‌رو خواهد بود. انقلاب‌ها معمولاً نه در اوج فقر بلکه در لحظهٔ شکاف میان انتظار و واقعیت رخ می‌دهند — و دولت‌های پساانقلابی معمولاً در همین شکاف می‌میرند.

نکتهٔ اصلی این است: هیچ‌کدام از این چهار متغیر به این بستگی ندارد که ونس یا بن‌طالبلو درست بگویند. آن‌ها بر سر این دعوا می‌کنند که آمریکا چه باید بکند. اما آنچه سرنوشت ایران را تعیین می‌کند، ظرفیت نهادی و توافق سیاسی درون ایران است. سیاست آمریکا می‌تواند این ظرفیت را تضعیف کند (چنان‌که تحریم و جنگ کرده‌اند) یا فضایی برای آن باز کند؛ اما نمی‌تواند جای آن را بگیرد.


۸. جمع‌بندی: دو غیاب

مناقشهٔ ونس و منتقدانش دو غیاب بزرگ دارد.

غیاب نخست، غیاب ایرانیان است — نه به این معنا که نامشان برده نمی‌شود، بلکه به این معنا که در هر دو روایت، آن‌ها موضوع‌اند نه فاعل. در روایت ونس، ۹۴ میلیون خطر بالقوه‌اند. در روایت منتقدان، نیروی ذخیرهٔ یک راهبرد‌اند که پس از عمل نیروی هوایی فعال می‌شود. آنچه در هیچ‌کدام نیست، جامعه‌ای است که خودش، با اختلافات، سازمان‌ها، و نااطمینانی‌هایش، دربارهٔ آیندهٔ خودش تصمیم می‌گیرد.

غیاب دوم، غیاب پرسش دولت است. هر دو طرف دربارهٔ سرنگونی یا نگه‌داشتن یک نظام بحث می‌کنند، بی‌آنکه دربارهٔ آنچه باید بماند سخن بگویند. این غیاب تصادفی نیست: پرسش دولت پرسشی است حوصله‌طلب، فنی، و بدون قهرمان. در بازار توجهِ سیاست آمریکایی، فروشی ندارد.

و شاید تلخ‌ترین نکته این باشد: در حالی که در واشینگتن بر سر این‌که آیا باید جمهوری اسلامی را برانداخت یا نه جدل می‌کنند، در تهران رهبری نامرئی، جناح‌هایی که یکدیگر را به کودتا متهم می‌کنند، و دولتی که در حال چانه‌زنی بر سر بقای خود است، مشغول تصمیم‌گیری‌اند. تاریخ ایران در قرن گذشته بارها نشان داده که لحظه‌های تعیین‌کننده نه در آن جدل‌ها بلکه در این چانه‌زنی‌ها رقم خورده‌اند — و اینکه ما، به عادت، همیشه دیرتر متوجه شده‌ایم.


پرسش‌هایی برای گفت‌وگو

۱. آیا می‌توان میان «تغییر رژیم» و «فروپاشی دولت» در عمل مرزی کشید، یا این تمایز صرفاً یک تسلای نظری است؟ در مورد ایران، چه نهادهایی را باید «دولت» و چه نهادهایی را «رژیم» شمرد؟

۲. تجربهٔ ۱۳۳۲ چگونه بر توانایی امروز ایرانیان برای بحث دربارهٔ نقش نیروهای خارجی اثر گذاشته است؟ آیا این حافظهٔ تاریخی محافظی است یا مانعی برای تحلیل روشن؟

۳. اگر بپذیریم که استدلال ونس در سطح راهبردی دفاع‌پذیر است، آیا شیوهٔ بیان او — تصویر «سیل انسان‌ها» — هم دفاع‌پذیر است؟ رابطهٔ میان درستیِ یک تحلیل و اخلاقِ زبانِ آن چیست؟

۴. اپوزیسیون ایرانی چه چیزی را باید پیش از فروپاشی احتمالی حل کند که پس از آن قابل حل نخواهد بود؟ آیا اختلاف بر سر شکل نظام آینده را می‌توان به تعویق انداخت، یا تعویق آن خودْ نوعی تصمیم است؟

۵. آیا سیاست خارجی آمریکا در قبال ایران اساساً می‌تواند منسجم باشد، یا نوسان هر چهار سال یک بار خودْ ویژگی ساختاری نظام سیاسی آمریکاست که باید آن را به‌عنوان داده پذیرفت؟


خواندنی‌ها

  • اروند آبراهامیان، کودتا: ۱۹۵۳، سیا و ریشه‌های روابط مدرن ایران و آمریکا (۲۰۱۳)

  • اروند آبراهامیان، تاریخ ایران مدرن

  • محمدعلی موحد، خواب آشفتهٔ نفت — روایتی مفصل از ملی شدن نفت و بحران ۱۳۳۲

  • Alexander B. Downes, Catastrophic Success: Why Foreign-Imposed Regime Change Goes Wrong (Cornell UP, 2021)

  • Lindsey A. O’Rourke, Covert Regime Change: America’s Secret Cold War (Cornell UP, 2018)

  • Stephen M. Walt, The Hell of Good Intentions (2018) — دفاعی نظام‌مند از موضع خویشتن‌داری

  • Trita Parsi, Losing an Enemy: Obama, Iran and the Triumph of Diplomacy (Yale UP, 2017)

  • Ray Takeyh, The Last Shah: America, Iran, and the Fall of the Pahlavi Dynasty (Yale UP, 2021)

  • Vali Nasr, Iran’s Grand Strategy: A Political History (Princeton UP, 2025)

  • Kenneth Pollack, The Persian Puzzle (2004)

  • Richard Neustadt & Ernest May, Thinking in Time: The Uses of History for Decision-Makers (1986)


منابع خبری

  • گفت‌وگوی ونس و روگان و بازتاب آن: Fox News، Deseret News، RSBN (ژوئیهٔ ۲۰۲۶)

  • یادداشت محبی و بن‌طالبلو: The Wall Street Journal، ۳۰ ژوئیهٔ ۲۰۲۶

  • گاه‌شمار جنگ: کتابخانهٔ مجلس عوام بریتانیا، «آتش‌بس و مذاکرات هسته‌ای آمریکا و ایران در ۲۰۲۶»؛ سرویس پژوهش کنگرهٔ آمریکا، گزارش R48887؛ بریتانیکا، مدخل «جنگ ایران ۲۰۲۶»

  • وضعیت داخلی ایران پس از جنگ: CNN (۱۸ ژوئیه)، الجزیره (۱۹ ژوئیه)، CNBC (۱ اوت ۲۰۲۶)

  • واکنش مخالفان داخلی: The Jewish Chronicle، ۱۷ ژوئیهٔ ۲۰۲۶

  • بحث بر سر رضا پهلوی و اپوزیسیون: The Times of Israel، The Jerusalem Post، Atlantic Council، Hoover Institution

print
این نوشتار را دوست داشتید؟