میان جنگ و انقلاب؛ چپ و مسئله ارتش – فلیکس وموئر، ترجمهی: نويد اخگر
تا کنون در تاریخ معاصر، تنها زمانی دگرگونیهای بنیادی رهاییبخش رخ دادهاند که نیروهای مسلح دولتی یا فروپاشیدهاند، یا بیطرف ماندهاند، یا دستکم دچار شکاف شدهاند. از نظر تاریخی چنین به نظر میرسد که ارتشهای حرفهای ابزار کارآمدتری در دست حاکمان بودهاند؛ هم برای سرکوب شورشها و اعتصابات و هم برای پیشبرد جنگهای طولانی، پرهزینه و نامحبوب. از نظر هژمونیک در سطح اجتماعی، یک جنبش چپ تنها زمانی توانمند میشود که بتواند دستکم در بخشهایی از ارتش نیز حمایت به دست آورد.
چپ همیشه رابطهای دوگانه با نقش ارتش و خشونت [میان نقد اصولی آن و پذیرش عملیاش در شرایط تاریخی] داشته است. امروز یک موضع رهاییبخش در این زمینه چگونه میتواند باشد؟
تاریخ طولانیای از مباحث چپ درباره موضع در قبال ارتش و همچنین رابطه میان جنگ و انقلاب وجود دارد: از شوراهای کارگری و سربازی تا انقلاب روسیه و سپس اوج چرخههای انقلابی در کشورهای جنوب جهانی در دهه ۱۹۶۰، جایی که چریکها به عنوان الگوی جایگزین برای سربازان ارتشهای دولتی ایدهآلسازی میشدند. در شرایط تشدید درگیریهای ژئوپولیتیکی، در آلمان یک جنبش اعتراضی علیه بازگشت خدمت سربازی اجباری شکل گرفته است. از یک بررسی انتقادی در تاریخ اندیشه چپ درباره مسئله نظامیگری چه میتوان آموخت؟
ارتش تودهای و انقلاب
در جنبشهای سوسیالیستی از قرن نوزدهم تا دهه ۱۹۷۰، همراه با خدمت سربازی عمومی، با امیدهای خاصی همراه بود. فریدریش انگلس در سال ۱۸۶۵ در مقاله خود با عنوان «مسئله نظامی پروس و حزب کارگر آلمان» استدلال کرد که سوسیالدموکراسی باید از اجرای کامل خدمت سربازی عمومی در پروس استقبال کند: «هرچه کارگران بیشتری در استفاده از سلاح آموزش ببینند، بهتر است. خدمت سربازی عمومی مکمل ضروری و طبیعی حق رأی عمومی است؛ این امر به رأیدهندگان قدرت میدهد تا با به دست گرفتن اسلحه، تصمیمات خود را در برابر هرگونه تلاش برای کودتا اجرا کنند.» از نظر انگلس، رهبری ارتش و افسران عمدتاً تحت سلطه اشراف فئودال، یعنی یونکرها، بودند. به همین دلیل برای جنبشهای کارگری مهم بود که سربازان ساده، که اغلب کارگران وابسته روستایی بودند، به سمت خود جذب کنند تا برای یک جمهوری دموکراتیک مبارزه کنند.
کمون پاریس در سال ۱۸۷۱ که عمر کوتاهی داشت، به بحثهای درون جنبش کارگری اروپا شتاب داد. این تجربه، انحلال دستگاه بوروکراتیک دولت و جایگزینی ارتش دائمی با مسلحسازی عمومی مردم در قالب میلیشیا را در دستور کار قرار داد. در برنامه گوتا حزب سوسیالدموکرات آلمان در سال ۱۸۷۵ نیز برای مثال این خواسته مطرح شد: «آمادگی عمومی نظامی. ارتش مردمی به جای ارتشهای دائمی». انگلس در سال ۱۸۸۷ پیشبینی کرده بود که یک جنگ برای «پروس-آلمان» با ارتشهای تودهای میتواند به یک جنگ جهانی هولناک منجر شود، جنگی که بشریت هرگز مانند آن را ندیده است. او پیشبینی کرد که «تاجها به تعداد زیاد بر روی سنگفرش خیابانها خواهند افتاد» و نظم قدیمی دولتها فرو خواهد پاشید.
لنین نیز اساساً با یک نگرش صلحطلبانه نسبت به جنگ بیگانه بود. او در جریان جنگ جهانی اول، در سال ۱۹۱۶، با مقاله «برنامه نظامی انقلاب پرولتری» یک نقد تند علیه خواست خلع سلاح نوشت. لنین استدلال کرد که سوسیالدموکراسی حتی باید از نظامی شدن جوانان و زنان استقبال کند،، زیرا این امر پیششرطهای شورش پرولتری علیه نظم حاکم را تقویت میکند. یک طبقهی تحت ستم که در پی فراگیری کار با سلاح و در اختیار داشتن آن نباشد، تنها سزاوار آن است که همچون «برده» با او رفتار شود.
در نوشتههای انگلس و لنین، امید به دیالکتیک میان خدمت اجباری عمومی، جنگ و انقلاب مطرح شده بود. در واقع بین سالهای ۱۹۱۷ تا ۱۹۱۹ انقلابهایی در روسیه، آلمان، اتریش و مجارستان رخ داد، وقتی که سربازان «تفنگها را [به طرف فرماندهان] برگرداندند». در شرایط بحران شدید تأمین در شهرها و شکستهای نظامی، بخشهای شورشی نیروهای مسلح، همراه با کارگران سازمانیافته، سلطنتها و دولتهای خود را سرنگون کردند. «شوراهای کارگران و سربازان» به اشکال جدیدی از نمایندگی دموکراتیک مردمی و منبع امید برای آیندهای سوسیالیستی – دستکم برای مدت کوتاهی – تبدیل شدند.
از اردوگاه آنارشیستی، نقدی بنیادی به این فرض وجود داشت که خدمت سربازی عمومی میتواند به مسلحسازی پرولتاریا در معنای یک انقلاب آینده کمک کند. پیر راموس، نماینده آنارشیستها در شورای کارگری وین، در سال ۱۹۲۱ نوشت که متأسفانه در بیشتر جنگها حتی سربازان پرولتر نیز از فرمان سرپیچی نکرده و در کشتار مشارکت کردهاند. وظیفه انقلاب، انحلال فوری و کامل همه نیروهای مسلح است. حتی یک «نظامیگری سرخ» نیز با اصول آزادیخواهانه در تضاد است. یک جامعه رهاشده نباید ارتش یا صنایع تسلیحاتی ایجاد کند. در صورت تهاجم یک دولت دشمن، مردم میتوانند از طریق نافرمانی مدنی، اعتصاب، خرابکاری و امتناع از هرگونه همکاری مقاومت کنند، به گفته راموس. بهویژه در جریانهای آنارشیستی و صلحطلب، سنتی از امتناع بنیادی از خدمت نظامی شکل گرفت.
کمک و حمایت از فراریان از خدمت سربازی و امتناعکنندگان از خدمت نظامی به عنوان یک اقدام سیاسی مهم تلقی میشد.
در جنگ جهانی دوم، در عمل هیچ دیالکتیکی میان بهکارگیری ارتشهای تودهای و انقلاب شکل نگرفت. رژیم ناسیونال سوسیالیست درسهای خود را از «خنجر از پشت» ادعایی سال ۱۹۱۸ آموخته بود: نابودی جنبش کارگری و تضمین تأمین جمعیت «آریایی» در رایش از طریق غارت نسلکشانه مناطق اشغالی در شرق. جبهه داخلی تا زمان تسلیم ورماخت در ۸ مه ۱۹۴۵ پایدار باقی ماند.
جنگ مردمی و بمب اتمی
مبارزه مسلحانه از سوی چپ در جنگ جهانی دوم به شکل شورشهای اجتماعی-انقلابی یا طغیان سربازان علیه دولتهای خود رخ نداد. عمدتاً پارتیزانهای کمونیست در ایتالیا، فرانسه، یونان، یوگسلاوی، آلبانی، چین و ویتنام یک جنگ رهاییبخش ملی علیه اشغال توسط قدرتهای محور آلمان، ایتالیا و ژاپن پیش بردند. این جنگها بخشی از جنگ ضد فاشیستی متفقین بودند. در جنگ نامنظم، زنان بسیاری فعالانه مشارکت داشتند. پس از پیروزی، برای مثال در چین، هنگامی که دولت اجازه داد ارتش آزادیبخش خلق بیشتر رسمی و سازمانیافته شود، زنان دوباره از واحدهای رزمی کنار گذاشته شدند.
پس از پایان جنگ جهانی دوم، در تمام کشورهای سرمایهداری پیشرفته در «عصر طلایی» دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ بخشهای بزرگی از طبقه کارگر در نظام ادغام شدند. در اروپای شرقی، تحت رهبری اتحاد شوروی، یک بلوک سوسیالیستی شکل گرفته بود. در طول جنگ سرد، مسابقه تسلیحاتی بین دو ابرقدرت هستهای مرکزی، ایالات متحده آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی، درگرفت. در این دوره، انقلابهایی در چارچوب استعمارزدایی در کشورهای جنوب جهان رخ داد: برای مثال ویتنام ۱۹۴۵، چین ۱۹۴۹، کوبا ۱۹۵۹ و الجزایر ۱۹۶۲.
بحث جدیدی در مورد دیالکتیک جنگ و انقلاب در ارتباط با درگیریهای آشکار بین حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی (KPdSU) و حزب کمونیست چین (KPCh) در اوایل دهه ۱۹۶۰ شکل گرفت. موضع رهبری شوروی این بود که جنگ هستهای میتواند به نابودی بشریت منجر شود. بنابراین وظیفه مرکزی جنبش جهانی کمونیستی، مبارزه برای حفظ صلح است. در چارچوب «همزیستی مسالمتآمیز» با آمریکا، اتحاد جماهیر شوروی تحت رهبری نیکیتا خروشچف از راهحلهای مذاکرهای برای جنگهای الجزایر و ویتنام حمایت میکرد. در مقابل، مائو بمب اتمی را «ببر کاغذی» نامید. حزب کمونیست چین در سال ۱۹۶۳ در جريان «بحث درباره خط عمومی» این موضع را مطرح کرد که «ملتهای تحت ستم» آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین باید تا «پیروزی در جنگ خلق» مبارزه کنند. به این ترتیب، دیالکتیک میان جنگ و انقلاب همچنان وجود داشت، اکنون در قالب «تضاد اصلی» جدید میان جنبشهای رهاییبخش ملی و امپریالیسم آمریکا. این مبارزه میتوانست حتی علیه قدرتهای هستهای نیز پیروز شود. رهبری شوروی این موضع را به عنوان ماجراجویی فوقچپگرایانه مورد حمله قرار داد.
اوج و افول چریکگرایی
در دهههای ۱۹۶۰ و اوایل ۱۹۷۰ رمانتیزهسازی شدیدی از چریکها وجود داشت که از تصاویر انقلابهای کوبا، ویتنام و چین تغذیه میشد. جنگ نامنظم و غیررسمی در برابر ارتشهای منظم و سلسلهمراتبی به طور مثبت قرار داده میشد. بدون نشانهای رتبه نظامی و بدون ساختارهای فرماندهی متمرکز، چریکها برابرتر به نظر میرسیدند. آنها به پناهگاههایی در کوهها، جنگلها یا مناطق دورافتاده نیاز داشتند که دولت تنها بهطور محدود به آنها دسترسی داشت. در آنجا چریکها باید با جمعیت روستایی مانند «ماهی در آب» (مائو) رفتار میکردند و در پایگاههای انقلابی عناصر یک جامعه جدید را شکل میدادند.
فرانتس فانون در اثر اصلی خود «دوزخیان روی زمین» (۱۹۶۳) با اشاره به جنبشهای انقلابی در آفریقا امیدوار بود که مبارزه مسلحانه بتواند انسان مستعمره را بازآفرینی کند، زنان را آزاد کند و منطقهگرایی را از میان بردارد. به این ترتیب یک ملت واقعاً مستقل شکل میگرفت. بهویژه زنان چریک با کلاشینکف در پوسترهای تبلیغاتی جنبشهای ضد امپریالیستی در سراسر جهان دیده میشدند. از یک سو این امید وجود داشت که مشارکت زنان در عمليات نظامی به برابری منجر شود. از سوی دیگر، بهویژه در برخی گروههای رادیکال جنبش حقوق مدنی آفریقایی-آمریکایی، این استدلال وجود داشت که مرد سیاهپوست «اختهشده» توسط سفیدپوستان میتواند از طریق مبارزه مسلحانه مردانگی خود را باز یابد. در این میان، راهبردهای مقاومت بدون خشونت به شکل نافرمانی مدنی، مانند آنچه مارتین لوتر کینگ اجرا میکرد، اغلب به عنوان «غیرمردانه» مورد تمسخر قرار میگرفت.
با الهام از جنبشهای انقلابی در جنوب جهانی، و بهویژه «چریک شهری» در اروگوئه، در دهه ۱۹۷۰ برخی گروهها در مراکز سرمایهداری نیز تلاش کردند مبارزه مسلحانه با دولت را آغاز کنند: برای مثال فراکسیون ارتش سرخ (RAF) در آلمان غربی، بریگادههای سرخ (Brigate Rosse) در ایتالیا، ودر آندِرگراند (Weather Underground) در ایالات متحده، اکسیون مستقیم (Action Directe) در فرانسه و ارتش سرخ ژاپن. وجه مشترک «چریک شهری» این بود که از طریق اقدامات مسلحانه علیه دولت و سرمایه میخواست آگاهی جامعه را بیدار کند و یک وضعیت انقلابی بهوجود آورد. برخلاف جنوب جهانی، در کشورهای توسعهیافته هیچ مناطق خارج از کنترل دولت برای عقبنشینی وجود نداشت. مبارزه مسلحانه در دموکراسیهای بورژوایی کارآمد، از نظر اکثریت بزرگ جامعه، از جمله طبقه کارگر، فاقد مشروعیت بود. با تشدید ترور، مانند اعدام گروگانها، گروههایی مانند RAF حتی در میان چپ رادیکال نیز حمایت خود را از دست دادند. موجهای سرکوب دولتی، قوانین ویژه و آگاهی از شکست خود، به انحلال بسیاری از این گروههای «تروریستی» منجر شد.
در مقابل، IRA (ارتش جمهوریخواه ایرلند) در ایرلند شمالی و ETA («باسک و آزادی») در اسپانیا از پیوند اجتماعی قویتری برخوردار بودند و خود را به ارزشهای سوسیالیستی نیز ارجاع میدادند. آنها مشروعیت خود را از طریق یک مبارزه رهاییبخش ملی کسب میکردند. این منازعات در نهایت، نهتنها از طریق سرکوب، بلکه همچنین از طریق امتیازدهی دولتهای مرکزی درباره خودمختاری مناطق تا حدی آرام شدند.
جنبشهای چریکی در جنوب جهانی نیز تا پایان دهه ۱۹۷۰ بخش بزرگی از جذابیت خود را از دست دادند. ترور چهگوارا در بولیوی در سال ۱۹۶۷، از همان ابتدا محدودیت انتقال مدل چریکی کوبا به سایر کشورها را نشان داده بود. کودتای راستگرایانه در شیلی در سال ۱۹۷۳ در آمریکای لاتین موجی از ضدانقلاب و ایجاد دیکتاتوریهای نظامی را آغاز کرد. از کامبوج در سال ۱۹۷۹ اخبار نسلکشی توسط خمرهای سرخ مائوئیست به افکار عمومی جهانی رسید.
جنگ نامنظم بههیچوجه الزاماً رهاییبخش نیست. در افغانستان پس از ۱۹۷۹، مجاهدین اسلامگرا در یک «جنگ خلق» طولانی توانستند ارتش شوروی را در سال ۱۹۸۸ به عقبنشینی وادار کنند. در نیکاراگوئه، کنتراهای مورد حمایت آمریکا بین ۱۹۸۱ تا ۱۹۹۰ از طریق حملات و خرابکاری به دولت ساندینیست و جمعیت آسیب جدی وارد کردند. در روند موج دموکراتیزاسیون در آمریکای لاتین در دهه ۱۹۸۰، در بسیاری از کشورها چریکهای سابق در نظام سیاسی و احزاب سوسیالدموکرات ادغام شدند.
امروزه، نقاط ارجاع مثبت برای چپ جهانی، زاپاتیستها در جنوب مکزیک و جنبش کُردی در ترکیه و سوریه هستند. با این حال در این موارد، جنبشهای چریکی سابق که ریشه مائوئیستی داشتند دگرگونی بنیادین یافتهاند. اهداف اولیه، یعنی تصرف قدرت دولتی از طریق گرفتن پایتخت و همچنین ایجاد یک دولت ملی مستقل کردی، کنار گذاشته شدهاند.
نبرد بر سر ذهنها
در کلانشهرهای سرمایهداری، بهویژه در دهه ۱۹۷۰، تلاشهایی برای سازماندهی فعالیت چپ در ارتشها وجود داشت. بسیاری امیدوار بودند که در پی اعتراضات جنوب جهانی، در کشورهای صنعتی نیز در آیندهای نهچندان دور انقلابهایی رخ دهد. در سال ۱۹۶۸، فرانتس-یوزف دگنهارت، خواننده و ترانهسرای آلمان غربی، در آهنگ خود با عنوان «نصیحت به یک سوسیالیست جوان از دنیای ثروتمندتر» نوشت: «اما اگر از من بپرسی، پسر، آیا باید به ارتش بروم؟ فقط میتوانم به تو بگویم، پسر، اگر به اندازه کافی قوی هستی، برو/ قوی بودن مهم است/ هرگز دیگران را دستکم نگیر/ چون آنها مغزها را میشویند، کارشان را بلدند/ یاد بگیر با سلاحهایشان بجنگی، ما یکبار آنها را به کار خواهیم گرفت.»
گروههای مائوئیستی مانند اتحادیه کمونیستی آلمان غربی (KBW) نیز کمیتههای سربازان و ذخیره تشکیل دادند. از نظر آنها، فرسایش ارتش «دولت امپریالیستی» یک استراتژی برای ساختن در بلندمدت یک قدرت مسلح مردمی بود. در زندگی روزمره نیز باید از سربازان عادی در مبارزه علیه بدرفتاری، محدودیت حقوق سیاسی و همچنین در روندهای انضباطی حمایت میشد. در «اصول راهنما درباره مسئله نظامی» KBW در سال ۱۹۷۴ خط مشی اینگونه تعیین شد: «برای حق امتناع – علیه امتناع». رفقای دارای آگاهی سیاسی باید به خدمت سربازی بروند تا در آنجا هستههای انقلابی تشکیل دهند.
در ارتش آمریکا در جریان جنگ غیرمحبوب ویتنام (۱۹۶۴–۱۹۷۵) یک جنبش مقاومت در میان سربازان و کهنهسربازان شکل گرفت. بهویژه در میان جمعیت آفریقایی-آمریکایی و در دانشگاهها علیه اعزام به خدمت شورش شد. پس از بازگشت از ویتنام، کهنهسربازان نقش مرکزی در شهادت درباره جنایات جنگی آمریکا ایفا کردند. سازمانهای جامعه مدنی مانند «کهنهسربازان ویتنام علیه جنگ» (Vietnam Veterans against War) تأسیس شدند.
جدلها درباره مشروعیت این جنگ، جامعه آمریکا را تا بنیادهای آن تکان داد. در سال ۱۹۷۳ رئیسجمهور ریچارد نیکسون خدمت سربازی عمومی را لغو کرد. از آن زمان، دولتهای آمریکا در جنگها عمدتاً از افراد طبقات فرودست استفاده میکنند، در حالی که ارتش حرفهای برای آنان امکان آموزش و درآمد ثابت را فراهم میکند. چنین تشدید رادیکالی از تضادهای اجتماعی، مانند آنچه با «تروما ویتنام» رخ داد، در جنگهای بعدی دیگر نباید تکرار میشد.
اعتراضها علیه خدمت سربازی
در آلمان در ماههای اخیر یک جنبش سراسری دانشآموزی علیه معرفی نوعی «خدمت سربازی بر اساس نیاز» از سوی دولت فدرال شکل گرفته است. این اقدامات در ارتباط با برنامههایی برای تبدیل ارتش فدرال آلمان به قدرتمندترین ارتش متعارف اروپا قرار دارد. قرار است آلمان «قادر به جنگ» شود. کشورهای عضو ناتو تصمیم گرفتهاند بودجه دفاعی خود را تا سال ۲۰۳۵ به پنج درصد تولید ناخالص داخلی افزایش دهند. بدون بدهیهای جدید و کاهشهای دردناک در سایر حوزهها، تحقق این هدف ممکن نیست.
در این چارچوب قابل درک است که نوجوانانِ بهطور خاص تحت تأثیر قرار گرفته علیه قوانین مربوط به بازگشت خدمت سربازی عمومی به خیابانها میآیند. این سیاست در نهایت به معنای مداخلهای شدید در برنامهریزی مستقل زندگی آنان خواهد بود. ترس از اینکه روزی با اسلحه در دست به جبهه فرستاده شوند، ترسی غیرواقعی نیست. دیوید شِوینگ در جزوهای با عنوان «هیچکس از خدمت سربازی آسیب ندیده است» که برای بنیاد رزا لوکزامبورگ نوشته شده، تلاش میکند استدلالهای اردوگاه بورژوایی به نفع خدمت سربازی عمومی را رد کند. اما آنچه در این بحث غایب است، ارجاع به مباحث جنبشهای چپ در ۱۵۰ سال گذشته است.
تا کنون در تاریخ معاصر، تنها زمانی دگرگونیهای بنیادی رهاییبخش رخ دادهاند که نیروهای مسلح دولتی یا فروپاشیدهاند، یا بیطرف ماندهاند، یا دستکم دچار شکاف شدهاند. از نظر تاریخی چنین به نظر میرسد که ارتشهای حرفهای ابزار کارآمدتری در دست حاکمان بودهاند؛ هم برای سرکوب شورشها و اعتصابات و هم برای پیشبرد جنگهای طولانی، پرهزینه و نامحبوب. از نظر هژمونیک در سطح اجتماعی، یک جنبش چپ تنها زمانی توانمند میشود که بتواند دستکم در بخشهایی از ارتش نیز حمایت به دست آورد. بیش از دو دهه است که ارتش فدرال آلمان از سوی چپها و حتی بسیاری از لیبرالها عمدتاً نادیده گرفته شده است. این امر همچنین باعث شده است که بهویژه مردانی با جهانبینی راستگرا یا ایدهآلهای مردانگی جنگمحور در آن بیش از حد حضورداشته باشند.
در پایان جزوه شِوینگ، عملاً تنها ردّ بازگشت خدمت سربازی باقی میماند. یک موضع چپ نباید صرفاً به دفاع از وضع موجود ارتش حرفهای ختم شود. البته، سادهلوحانه خواهد بود که به دیالکتیک جنگ و انقلاب، مانند آنچه در آستانهی جنگ جهانی اول اتفاق افتاد، امیدوار باشیم. با این حال این پرسش همچنان باقی است: یک «برنامه نظامی» رهاییبخش در قرن ۲۱ چگونه میتواند باشد؟ بازخوانی انتقادی تاریخ چپ میتواند اولین گام در این مسیر باشد.
منبع: nd