نقش ایرانشناسی در خودآگاهی تاریخی و هویت ملی مدرن
نقش ایرانشناسی در خودآگاهی تاریخی و هویت ملی مدرن: این مقاله نقش گفتمان شرقشناسی و ایرانشناسی را در شکلگیری خودآگاهی تاریخی و هویت ملی مدرن ایرانیان در دوران قاجار و پهلوی بررسی میکند. نویسندگان توضیح میدهند که پیش از مداخلات علمی مدرن، درک ایرانیان از گذشته باستانیشان عمدتاً با افسانهها و روایات مذهبی درآمیخته بود؛ بهگونهای که بناهایی مانند تختجمشید و پاسارگاد با عناوینی چون «تخت سلیمان» یا «مقبره مادر سلیمان» شناخته میشدند. با ظهور ابزارهای تخصصی همچون باستانشناسی و زبانشناسی، پژوهشگران غربی توانستند خطوط میخی را رمزگشایی کرده و هویت واقعی تمدنهای پیش از اسلام را بازتعریف کنند. این یافتههای علمی سپس توسط روشنفکران و دولت پهلوی برای برساخت هویتی ملی و ناسیونالیستی بر پایه شکوه باستانی بهکار گرفته شد. در نهایت، منابع نشان میدهند که روایتهای کلان تاریخنگاری مدرن چگونه مبنای بازسازی شخصیت تاریخی ایران در جهان معاصر گردید.
نقش ایرانشناسی در تبدیل شخصیتهای اسطورهای به چهرههای تاریخی
نقش ایرانشناسی در این تحول، بنیادین و ساختاری بود و از طریق ابزارهای فنی مانند زبانشناسی، باستانشناسی و بازخوانی متون کهن صورت گرفت.
نقش کلیدی ارنست هرتسفلد در تاریخیسازی زرتشت
یکی از برجستهترین نمونههای این تحول، پژوهشهای ارنست هرتسفلد، ایرانشناس آلمانی، است. کار اصلی هرتسفلد این بود که زرتشت را از یک شخصیت اسطورهای به یک شخصیت تاریخی تبدیل کند. او زرتشت را بهعنوان نخستین مصلح برجسته دینی و خالق یکتاپرستی مدرن معرفی کرد که پیوندی حیاتی میان ادیان هندوایرانی و اروپایی برقرار میسازد. هرتسفلد با انتشار تحقیقاتش، از جمله در «گزارشهای باستانشناختی از ایران»، زرتشت را در مرکز روایتی نوین از تاریخ ملی ایران قرار داد.
ابزارهای علمی ایرانشناسی
ایرانشناسی با بهرهگیری از روشهای علمی، شخصیتهایی را که در باور عمومی با افسانه درآمیخته بودند، بازتعریف کرد. ترجمه اوستا توسط آنکتیل دوپرون در سال ۱۷۶۲ انگیزهای عظیم برای مطالعه زبانهای ایرانی و آیینهای باستانی پدید آورد و راه را برای شناخت تاریخی زرتشت هموار ساخت. افزون بر این، رمزگشایی از خطوط میخی و کتیبههای باستانی — از جمله کتیبه بیستون توسط راولینسون — موجب شد شخصیتهای تاریخی که در گذر زمان فراموش شده یا با نامهای اسطورهای جایگزین گشته بودند، دوباره شناسایی شوند.
خروج از چارچوب «خرافات و اخبار ضعیف»
پیش از ظهور ایرانشناسی مدرن، آگاهی ایرانیان از تاریخ باستان بسیار اندک و آمیخته به افسانه بود. اعتمادالسلطنه گزارش میدهد که پیش از انطباق تاریخ ایران با آثار مورخان اروپایی، تاریخ کهن ایران مملو از «اخبار ضعیف و خرافات» بود و نام بسیاری از پادشاهان باستان از حافظه تاریخی افتاده بود. با تطبیق منابع یونانی، رومی و عربی با یافتههای باستانشناسی، ایرانشناسان توانستند «اغلاط و اسقاط و افسانهها» را از اخبار صحیح بازشناسند و شخصیتها را در جایگاه تاریخیشان تثبیت کنند.
کارکرد هویتساز در عصر پهلوی
این تبدیل شخصیتهای اسطورهای به تاریخی، صرفاً یک فعالیت آکادمیک نبود؛ بلکه ابزاری برای برساخت هویت ملی مدرن شد. ایرانشناسان با ارائه تصویری از یک ایران «فلسفی، سرزنده و اصیل»، شخصیتهایی مانند زرتشت را بهعنوان نمادهای «روح ملت ایران» معرفی کردند. این روایتهای تاریخی نوین، مبنایی برای خودآگاهی ایرانیان در دوران جدید و پروژههای هویتسازی دولت پهلوی شد.
بهطور خلاصه، ایرانشناسی با جایگزین کردن «روایتهای علمی و مستند» بهجای «داستانهای عامیانه و پهلوانی»، شخصیتهایی نظیر زرتشت را از دل مهآلود اساطیر بیرون کشید و آنها را بهعنوان کنشگران واقعی در بستر تقویم تاریخی ایران تثبیت کرد.
چگونگی بازتعریف هویت تختجمشید و پاسارگاد از طریق باستانشناسی
مطالعات باستانشناسی و ایرانشناسی، هویت این بناها را از روایتهای اساطیری و مذهبی به روایتهای علمی و مستند تاریخی تغییر دادند و برای آنها «شناسنامهای نوین» صادر کردند. این تحول در چند مرحله کلیدی صورت گرفت.
عبور از روایتهای اساطیری
پیش از ظهور باستانشناسی مدرن، عامه مردم به دلیل آگاهی اندک از تاریخ پیش از اسلام، هویت این بناها را با شخصیتهای مذهبی یا پهلوانی پیوند میزدند. تختجمشید را ساخته «دیوها و اجنه» در خدمت حضرت سلیمان، یا متعلق به جمشید پیشدادی میدانستند؛ و نامهایی چون «چهلمنار»، «چهلستون» و «قصر سلیمان» برای آن رایج بود. پاسارگاد نیز در ذهنیت مردم بهعنوان «مشهد مادر سلیمان» شناخته میشد و جایگاهی مقدس و زیارتی داشت؛ بهگونهای که مردم محلی بهسختی میپذیرفتند این مکان ارتباطی با مادر سلیمان ندارد.
ابزارهای فنی بازتعریف هویت
باستانشناسان با بهره از دو ابزار اصلی هویت واقعی این بناها را آشکار کردند: رمزگشایی از خطوط میخی — از جمله تلاشهای کارستن نیبور و هنری راولینسون — ثابت کرد که این بناها متعلق به پادشاهان هخامنشی چون داریوش و خشایارشا هستند، نه جمشید اساطیری. افزون بر این، تطبیق یافتههای میدانی با آثار مورخان یونانی و رومی مانند هرودوت و گزنفون، پیوند این بناها با امپراتوری هخامنشی را تثبیت کرد.
نقش کلیدی هرتسفلد
هرتسفلد در تعیین هویت نهایی این بناها نقشی تعیینکننده داشت. او در سال ۱۲۸۴ شمسی (۱۹۰۵ میلادی) هویت پاسارگاد را بهطور قطعی بهعنوان آرامگاه کوروش بزرگ شناسایی و تثبیت کرد. همچنین با خاکبرداری و مستندنگاری در تختجمشید، آن را از چارچوب اساطیر «پیشدادی و کیانی» خارج کرده و بهعنوان مرکز اداری و سیاسی ایران باستان معرفی نمود.
تبدیل بناها به نمادهای هویت ملی
این بازتعریف علمی در عصر پهلوی کارکردی اجتماعی و سیاسی عمیق یافت. نخبگانی مانند فرصتالدوله شیرازی، با اتکا به یافتههای باستانشناسان اروپایی، به اصلاح باورهای عامه پرداختند و در آثارشان تصریح کردند که «عماراتی که در تختجمشید است، دخلی به جمشید ندارد» و آرامگاه مشهور را نیز مزار کوروش هخامنشی معرفی کردند. این بناها از «ویرانههای مرموز» به «افتخارات ملی» و سندی بر مالکیت تاریخی ایرانیان بر تمدن جهان تبدیل شدند. رضاشاه نیز پس از بازدید از تختجمشید، ویرانههای آن را حکایتگر «مجد و عظمت گذشته ایران» خواند که باید مایه غرور ملی باشد.
تأثیر گفتمان شرقشناسی بر شکلگیری هویت ملی و ناسیونالیسم در عصر پهلوی
گفتمان شرقشناسی تأثیری بنیادین و ساختاری بر شکلگیری هویت ملی و ناسیونالیسم در عصر پهلوی داشت؛ چندانکه بسیاری از مفاهیم و سازههای هویت مدرن ایرانی محصول نظریات و ابزارهای فنی این گفتمان بودند.
تولید «روایت کلان» از تاریخ و شکوه باستان
شرقشناسی با بهره از باستانشناسی و زبانشناسی، ابعاد فراموششده تمدن پیش از اسلام ایران را از غبار زمان بیرون کشید و در قالب روایتهای تاریخی منسجم ارائه داد. این روایتها، شکوه تمدن باستانی را به جهانیان نشان دادند و مبنایی برای غرور ملی و خودآگاهی تاریخی ایرانیان شدند. باستانشناسانی چون هرتسفلد با تثبیت هویت بناهایی چون تختجمشید و پاسارگاد، این مکانها را از «ویرانههای مرموز» به «اسناد مالکیت تاریخی» و افتخار ملی تبدیل کردند.
ترویج نظریه «نژاد آریایی» و پیوند با غرب
یکی از مهمترین تأثیرات شرقشناسی، ارائه نظریه نژاد آریایی و خویشاوندی نژادی و فرهنگی ایرانیان با اروپاییان بود. این دیدگاه برای ناسیونالیستهای عصر پهلوی جذابیت فراوانی داشت، زیرا تصویری از ایرانی «فلسفی، اصیل و نوآور» ارائه میداد که نه یک استبداد شرقی رو به زوال، بلکه شاهنشاهی سرزندهای بود که بر تمدن یونان تأثیر گذاشته است. رضاشاه با اتکا به همین پژوهشهای آریاییمحور — بهویژه آثار هرتسفلد — نام کشور را از «پرشیا» به «ایران» تغییر داد تا ریشههای تاریخی و نژادی کشور را یادآوری کند.
تقابل با اسلام و اعراب در روایت ملی
گفتمان شرقشناسی در بازنمایی هویت ایرانی، اسلام و اعراب را غالباً بهعنوان عوامل نابودی تمدن باستانی و انحطاط جامعه ایرانی معرفی میکرد. این نگاه مبنای ناسیونالیسمی رادیکال شد که در پی «پاکسازی» هویت ایرانی از عناصر عربی و بازگشت به «اصالت باستانی» بود.
نهادسازی و تأمین محتوای ایدئولوژیک دولت
دولت پهلوی برای پروژه دولت-ملتسازی خود به منابع هویتساز شرقشناسی نیاز مبرم داشت. این تعامل در قالب نهادهایی چون انجمن آثار ملی تبلور یافت. هرتسفلد بهعنوان مشاور دولت در اداره آثار تاریخی، هویت سیاسی هخامنشیان را الگویی برای فهم ساختار سیاسی ایران مدرن تبیین کرد. آرتور کریستنسن نیز با نگارش «ایران در زمان ساسانیان»، تصویری از یک دولت متمرکز و مقتدر ارائه داد که با آرمانهای پهلوی برای ایجاد حاکمیت مطلقه همخوانی داشت. پروفسور پوپ نیز با سخنرانیهایش درباره سهم ایران در تمدن جهانی، «حس غرور ملی» را در نخبگان و شخص رضاخان تقویت کرد و مسئولیت دولت در قبال احیای هنرهای ملی را یادآور شد.
تغییر منبع خودآگاهی؛ از اسطوره به تاریخ علمی
شرقشناسی ذهنیت ایرانیان را از «روایتهای عامیانه و اساطیری» — مانند پیوند دادن تختجمشید به سلیمان یا جمشید — بهسوی «تاریخ مستند و علمی» چرخش داد. رمزگشایی از خطوط میخی و کتیبهها ثابت کرد که این بناها متعلق به داریوش و خشایارشا هستند، نه شخصیتهای افسانهای؛ و این امر شناسنامهای جدید و مدرن برای ملت ایران صادر کرد.
بهطور خلاصه، شرقشناسی با ارائه یک «تاریخ منسجم، نژادمحور و باستانگرا»، چارچوب نظری لازم برای ناسیونالیسم عصر پهلوی را فراهم آورد و به دولت کمک کرد تا هویتی ملی — متمایز از هویت مذهبی سنتی — بر پایه افتخارات تمدنی پیش از اسلام بنا کند.
ارنست هرتسفلد و تاریخیسازی زرتشت
هرتسفلد با بهره از متدولوژی علمی و یافتههای باستانشناختی، تحولی بنیادین در شناخت زرتشت پدید آورد و او را از قلمرو اساطیر به بستر مستند تاریخ منتقل ساخت. کار اصلیاش تغییر ماهیت زرتشت بود: از یک شخصیت اسطورهای به یک کنشگر واقعی در تقویم تاریخی ایران. او زرتشت را نخستین مصلح بزرگ دینی و خالق یکتاپرستی مدرن معرفی کرد که آیین توحیدیاش پیوندی حیاتی میان ادیان هندوایرانی و اروپایی برقرار میکند و به ایران جایگاهی ویژه در تاریخ تمدن جهان میبخشد.
هرتسفلد در تحقیقاتش — بهویژه در مجموعه پنج مقالهای با عنوان «گزارشهای باستانشناختی از ایران» — زرتشت را در مرکز روایتی نوین از تاریخ ملی ایران قرار داد و معتقد بود «سرچشمه روح ملت ایران» را باید در آیین زرتشتی جستجو کرد. او همچنین تاریخ هخامنشی — که با آیین زرتشتی گره خورده بود — را الگویی برای فهم ساختار سیاسی ایران مدرن تبیین کرد و نشان داد که ایران حتی در عهد باستان دارای تمامیتی یکپارچه جغرافیایی و اداری بوده است.
این بازتعریف تاریخی با پروژههای هویتسازی دولت پهلوی اول و دیدگاههای نخبگان ناسیونالیستِ جویای ریشههای آریایی، کاملاً همسو بود. هرتسفلد بدینترتیب با خارج کردن زرتشت از چارچوب افسانههای کهن، او را به نماد اصالت و نوآوری روح ایرانی در تاریخ جهان تبدیل کرد و این امر مبنایی برای خودآگاهی تاریخی ایرانیان در دوران جدید شد.
چرا در دوران قاجار بناهایی چون پاسارگاد و تختجمشید با نامهای اسلامی و اسطورهای شناخته میشدند؟
فراموشی تاریخ باستان
پیش از ظهور باستانشناسی مدرن و رمزگشایی از کتیبههای میخی، آگاهی ایرانیان از تاریخ هخامنشیان بسیار اندک و آمیخته به افسانه بود. آشنایی مردم با این آثار نه بر پایه اسناد تاریخی، بلکه از طریق داستانهای عامیانه، افسانههای محلی و کتابهای تاریخی عربی-ایرانی بود که رویدادهای پیش از اسلام را در پوششی از اسطوره روایت میکردند. از نظر توده مردم، تاریخ واقعی با ظهور اسلام آغاز میشد و هر آنچه پیش از آن بود، در چند افسانه پهلوانی خلاصه میگشت.
انتساب به شخصیتهای قرآنی
به دلیل عظمت و شکوه خیرهکننده این بناها، عامه مردم ساخت چنین سازههایی را از توان انسان خارج میدانستند و بر این باور بودند که باید توسط «دیوها و اجنه» در خدمت حضرت سلیمان بنا شده باشند. آرامگاه کوروش در پاسارگاد بهعنوان «مشهد مادر سلیمان» شناخته میشد و جایگاهی مقدس و زیارتی داشت؛ چندانکه مردم محلی بهسختی میپذیرفتند این بنا ارتباطی با مادر سلیمان ندارد. تختجمشید نیز در برخی روایتهای محلی «قصر سلیمان» یا «خانه سلیمان» نامیده میشد.
یکیانگاری شخصیتهای اسطورهای و مذهبی
بسیاری از مردم و حتی برخی منابع آن دوران، جمشید پیشدادی و حضرت سلیمان را یک نفر میپنداشتند. به همین دلیل، تختجمشید هم با نام پادشاه اساطیری (جمشید) و هم با نامهای مرتبط با سلیمان پیوند خورده بود.
نامهای توصیفی و ظاهری
برخی نامهای رایج در آن عصر صرفاً بر اساس ویژگیهای ظاهری بناها برگزیده شده بودند، بدون هیچ دانش تاریخی: «چهلمنار»، «چهلستون»، «صدستون» و «هزارستون» از جمله نامهایی بودند که برای تختجمشید بهکار میرفتند.
گزارش مورخان و سفرنامهنویسان
اعتمادالسلطنه گزارش میدهد که پیش از تطبیق تاریخ ایران با آثار مورخان اروپایی، تاریخ کهن ایران مملو از «اخبار ضعیف و خرافات» بود و بسیاری از اسامی پادشاهان باستانی از حافظه تاریخی افتاده بود. سفرنامهنویسانی چون سر جان مالکم و جیمز موریه نیز تأیید کردهاند که ایرانیان آن زمان برآورد صحیحی از هویت واقعی این بناها نداشتند و آنها را با نامهای افسانهای معرفی میکردند.
این بناها در دوران قاجار دارای «شناسنامهای اساطیری-مذهبی» بودند که بعدها با تلاش باستانشناسان و ایرانشناسان و رمزگشایی از خطوط باستانی، جای خود را به شناسنامهای علمی و هخامنشی داد.
چرا ناسیونالیسم عصر پهلوی بر دوره هخامنشی و ساسانی تمرکز داشت؟
ناسیونالیسم عصر پهلوی بر این دو دوره تمرکز داشت زیرا «روایت کلانی» از شکوه، قدرت متمرکز و اصالت نژادی ارائه میدادند که دقیقاً با پروژه دولت-ملتسازی و آرمانهای مدرنیزاسیون آن عصر همخوانی داشت.
الگوسازی برای دولت مقتدر و متمرکز
دولت پهلوی برای توجیه حاکمیت مطلقه و ایجاد ساختار سیاسی مدرن به الگوهای تاریخی نیاز داشت. آثار کریستنسن تصویری از امپراتوری ساسانی بهعنوان یک «دولت بهشدت متمرکز» با حاکمیت مطلقه پادشاه ارائه میداد که پیوندی میان دین و سیاست برقرار کرده بود — الگویی ایدئال برای آرمانهای پهلوی. هرتسفلد نیز تاریخ هخامنشی را الگویی برای فهم ساختار سیاسی ایران مدرن تبیین کرد.
برساخت هویت بر پایه «نژاد آریایی»
یکی از اهداف کلیدی ناسیونالیسم پهلوی، پیوند دادن ایران به تمدن غرب و متمایز کردن آن از محیط پیرامونی — بهویژه اعراب — بود. تحقیقات باستانشناسی دولت نوین ایران را «نوادگان مهاجران آریایی» معرفی کرد که تمدنی «فلسفی، اصیل و نوآور» بنا نهاده بودند؛ شاهنشاهی که بر تمدن یونان و اروپا تأثیری عمیق گذاشته بود و نه «استبدادی شرقی رو به زوال».
بناهای باستانی بهمثابه «سند مالکیت تاریخی»
تختجمشید و پاسارگاد از ویرانههایی آمیخته به افسانه به نمادهای غرور ملی تبدیل شدند. رجال عصر پهلوی مانند علیاصغر حکمت، کشفیات این دوران را «گرانبهاترین سند مالکیت نیاکان ما بر آسیا» و «محرک غیرت و افتخار ملی» میدانستند.
تقابل با هویت مذهبی و «عربزدایی»
ناسیونالیسم این دوره در پی بازگشت به «ایران خالص» پیش از اسلام بود. دوران هخامنشی و ساسانی دوران «اصالت» محسوب میشد، در حالی که ورود اسلام و اعراب بهعنوان عامل نابودی تمدن باستانی بازنمایی میگردید. تلاش بر این بود که هویت ملی بر پایه تاریخ عینی و اسطورههای پادشاهی بازسازی شود تا جایگزین هویت مذهبی سنتی گردد.
ایجاد استمرار تاریخی
ناسیونالیسم پهلوی با تمرکز بر هخامنشیان و ساسانیان سعی داشت «تاریخی یکدست و پیوسته» بسازد. تبدیل شخصیتهای اسطورهای مانند زرتشت به چهرههای تاریخی، ابزاری بود برای احیای «خاطره قومی» ایرانیان و پیوند دادن آن به دوران مدرن.
بهطور خلاصه، تمرکز بر این دو دوره ابزاری بود تا به ملت ایران «شناسنامهای نوین» بخشیده شود — ریشهدار در اقتدار جهانی، اصالت نژادی و تمدن پیشرو — و از این رهگذر، مشروعیت دولت مدرن پهلوی تثبیت گردد.