پایان تلخ رویافروشی پهلوی؛ واقعیت ایران میان فرسایش، انفجار و گشایشهای شکننده – کيانوش رزاقی
چند سالی است که بازار رویافروشی به مردم ایران داغ شده است. داغ شدن این بازار بیش از هرچیز ریشه در رویاگرایی مردم ایران دارد که آن هم محصول ناتوانی تاریخی مردم ایران در غلبه بر رنج ناشی از واقعیت های حاکم بر زندگی آنها است. جریان هایی مانند جریان پهلوی در سال های اخیر با سوار شدن بر این رویاگرایی تاریخی، رویای شیرین بازگشت به شکوه دروغین دهه پنجاه را به بخشی از مردم ایران فروختند. تلاش های دلسوزان واقعی مردم ایران برای بیدار کردن ایرانیان هم در میانه هیاهوی رسانه هایی مثل ایران اینترنشنال به جایی نرسید و شد آنچه در دی ماه شد. سیلی کشتار دی ماه و جنگ چهل روزه اما بخشی از مردم را از بازار رویافروشان رانده و آنها را مشتاق تحلیل های واقعگرایانه کرده است. ایرانیان امروز در حالی از خواب شیرین بازگشت به عصر طلایی پهلوی بیدار می شوند که فرصتی طلایی برای ایجاد یک ملت-دولت مدرن در ایران را از دست داده اند.
در تحلیل واقعگرایانه از وضعیت کنونی ایران، خوشبینیهای سادهانگارانه جایی ندارد. کشور در نقطهای ایستاده است که همزمان زیر فشار خارجی، انسداد داخلی و فرسایش اقتصادی-اجتماعی قرار دارد؛ وضعیتی که نه نشانهای روشن از گشایش پایدار در آن دیده میشود و نه الزاماً به فروپاشی فوری منتهی میشود. آنچه بیش از هر چیز به چشم میآید، استمرار یک تعادل ناپایدار است؛ تعادلی که جامعه را هر روز فقیرتر، خستهتر و ناامنتر میکند.
در چنین شرایطی، سناریوهای پیشروی ایران را میتوان در سه مسیر اصلی فهم کرد: فرسایش مزمن، انفجار پرهزینه، و گذار نیمهمدیریتشده. این سه مسیر البته از یکدیگر کاملاً جدا نیستند و حتی ممکن است کشور در مقاطع مختلف میان آنها جابهجا شود. اما برای فهم چشمانداز کوتاهمدت و میانمدت، این تقسیمبندی همچنان یکی از مفیدترین چارچوبهای تحلیلی است.
سناریوی نخست: فرسایش مزمن
محتملترین سناریوی پیشروی ایران، تداوم وضعیتی است که میتوان آن را «همزیستی خصمانه فرسایشی» نامید. در این وضعیت، نه جنگی تمامعیار رخ میدهد و نه توافقی پایدار حاصل میشود. تنش با آمریکا و اسرائیل در سطحی کنترلشده اما دائمی باقی میماند، تحریمها ادامه پیدا میکند، و حکومت نیز با امنیتیتر کردن فضای داخلی و مهار جامعه، بقای خود را حفظ میکند.
پیامد اصلی این سناریو برای مردم، نه یک فاجعه ناگهانی بلکه نوعی فرو رفتن تدریجی در فقر، نااطمینانی و بیافقی است. تورم مزمن، کاهش قدرت خرید، تضعیف طبقه متوسط، فرار سرمایه، افت کیفیت خدمات عمومی و تخریب چشمانداز آینده، ویژگیهای اصلی این مسیر هستند. در چنین وضعی، جامعه ممکن است فرو نپاشد، اما بهتدریج فرسوده میشود؛ بهگونهای که توان کنش جمعی، اعتماد اجتماعی و ظرفیت بازسازی خود را از دست میدهد.
در دل این سناریو، یک صورت فرعی اما مهم نیز وجود دارد: «تطبیق بدون گشایش». یعنی ساختار سیاسی و اقتصادی بهجای حل بحران، صرفاً خود را با آن وفق میدهد. اقتصاد غیررسمی، شبکههای دور زدن تحریم، اتکا به شرکای محدود، و کاهش مستمر استانداردهای زندگی، کشور را از سقوط دفعی دور نگه میدارد، اما هیچ مسیر معناداری برای بهبود نمیگشاید. این همان وضعیتی است که فروپاشی را به تعویق میاندازد، نه اینکه آن را واقعاً حل کند.
سناریوی دوم: انفجار پرهزینه
سناریوی دوم زمانی فعال میشود که تعادل موجود بر اثر فشارهای انباشته یا شوکهای بیرونی و درونی شکسته شود. در این حالت، جامعه از وضعیت فرسایش خاموش به سمت ناآرامیهای بزرگ، خشونت، اعتراضات گسترده، سرکوب خونین یا حتی اشکال عمیقتری از بیثباتی میرود. این سناریو از بیرون ممکن است برای برخی بهعنوان «لحظه تغییر» جذاب به نظر برسد، اما در واقع یکی از پرهزینهترین و غیرقابلپیشبینیترین مسیرهاست. جریان پهلوی همچنان به این سناریو دل بسته و ته مانده امکانات خود را در خدمت تحقق آن قرار داده است. ایران اینترنشنال هم همچنان همین خط را پیش می برد.
نکته مهم این است که این سناریو لزوماً به یک خط سیر ساده از اعتراض تا فروپاشی ختم نمیشود. چهبسا کشور وارد چرخهای از اعتراض، سرکوب، بازتثبیت موقت و انفجار دوباره شود. همچنین حتی اگر نظم موجود دچار گسست جدی شود، هیچ تضمینی وجود ندارد که نتیجه آن یک نظم دموکراتیک، کارآمد یا کمهزینهتر باشد. تجربه بسیاری از جوامع بحرانزده نشان میدهد که فروپاشی نظم سیاسی میتواند به بیثباتی مزمن، خشونت پراکنده، مداخله خارجی یا چندپارگی قدرت و حتی تجزیه کشور بینجامد.
برای مردم، این سناریو بهمراتب تاریکتر از فرسایش مزمن است، زیرا علاوه بر فشار اقتصادی، امنیت جانی و ثبات روزمره را نیز از میان میبرد. اگر در سناریوی نخست مردم با فقیرشدن و کوچک شدن افق زندگی مواجهاند، در اینجا با خطر از هم گسیختن پایههای زندگی عادی روبهرو میشوند.
سناریوی سوم: گذار نیمهمدیریتشده
کمهزینهترین سناریو برای ایران، اما در عین حال دشوارترین و شکنندهترین آن، سناریوی گذار نیمهمدیریتشده است. در این مسیر، سطحی از کاهش تنش در خارج با حداقلی از تعدیل در داخل همراه میشود. ممکن است توافقهای مرحلهای، آتشبسهای پایدارتر یا تخفیفهایی محدود در فشار اقتصادی شکل بگیرد و همزمان بخشی از نارضایتی اجتماعی از طریق امتیازهای حداقلی حکومت به بخشی از مردم مدیریت شود. جمهوری اسلامی علائمی را بروز داده که نشان می دهد بخشی از حکومت مایل به پیشبرد این سناریو است. به نظر می رسد ائتلافی از نیروهایی که قالیباف فعلا آنها را نمایندگی می کند مایل به پیشبرد نسخه ای کنترل شده از این سناریو است.
مزیت این سناریو برای مردم آن است که میتواند از بدترین اشکال فروپاشی و انفجار جلوگیری کند و فرصتی محدود برای بازسازی نسبی اقتصاد و جامعه فراهم آورد. اما نباید در مورد آن دچار توهم شد. حتی در بهترین حالت، چنین گذاری بدون اصلاح جدی در الگوی حکمرانی، نظام تصمیمگیری و مناسبات دولت-جامعه، بحران ایران را حل نخواهد کرد. در این سناریو، کشور ممکن است از وضعیت حاد به وضعیت قابلمدیریتتر برسد، اما همچنان از حل ریشهای بحران فاصله خواهد داشت. جریانهایی درون جمهوری اسلامی که اکنون خواستار پیشبرد این سناریو هستند خود دستانی به شدت آلوده به فساد و جنایت دارند و بسیار بعید است که بتوانند حتی در صورت همراهی مردم با این سناریو بتوانند شرایط زندگی ایرانیان را در میان مدت بهبود ببخشند.
با این حال، این سناریو را نباید صرفاً ناممکن یا خیالی دانست. فشارهای مزمن اقتصادی، محدودیتهای ژئوپولیتیکی و هزینههای بالای بیثباتی، گاه بازیگران را به سمت نوعی مصالحه حداقلی سوق میدهد. این مصالحهها معمولاً کامل، پایدار یا آرمانی نیستند، اما میتوانند پنجرههای تنفسی کوتاهمدتی ایجاد کنند.
منطق تعادل ناپایدار
اگر این سه سناریو را با زبان نظریه بازیها توضیح دهیم، سناریوی نخست را میتوان تعادل غالب اما ناکارا دانست: وضعیتی که همه بازیگران در آن هزینه میپردازند، اما هیچیک بهتنهایی انگیزه یا توان کافی برای خروج از آن ندارد. سناریوی دوم زمانی رخ میدهد که این تعادل شکسته میشود و بازیگران وارد رفتارهای پرریسک و واکنشهای غیرخطی میشوند. سناریوی سوم نیز نوعی تعادل بهتر اما کمپایدارتر است که تحقق آن مستلزم تغییر همزمان در رفتار حکومت، جامعه و طرفهای خارجی است.
در همین چارچوب، مهمترین واقعیت برای تحلیل آینده ایران آن است که کشور در یک وضعیت «پایدار اما ایمن» قرار ندارد، بلکه در یک وضعیت «ماندگار اما لغزنده» زندگی میکند. به بیان دیگر، فرسایش مزمن به معنای ثبات واقعی نیست؛ بلکه صرفاً به این معناست که بحران هنوز به نقطه انفجار نرسیده است.
آنچه بر مردم میگذرد
نکته محوری در هر تحلیلی از آینده ایران باید این باشد که هزینه اصلی این سناریوها را مردم میپردازند. تفاوت میان این سه مسیر فقط در شدت رنج نیست، بلکه در شکل رنج نیز هست. در سناریوی فرسایشی، مردم زیر بار فقر مزمن، نااطمینانی و افول تدریجی کیفیت زندگی خم میشوند. در سناریوی انفجاری، این فشار با ترس، خشونت و ناامنی روزمره ترکیب میشود. و در سناریوی گذار، هرچند امکان تنفس نسبی پدید میآید، اما نقطه آغاز همچنان همان جامعه خسته و بحرانزده است و نقطه پایان آن هم تضمین شده نیست.
از همین رو، هر تحلیل واقعبینانهای باید از دو توهم فاصله بگیرد: نخست توهم فروپاشی سریع و رهاییبخش، دوم توهم ثبات پایدار در دل وضع موجود. ایران نه در آستانه یک نجات آسان است و نه در وضعیتی باثبات بهسر میبرد. محتملترین تصویر، تداوم فرسایش همراه با خطر جهشهای پرهزینه است؛ مگر آنکه مجموعهای از تغییرات همزمان در داخل و خارج، پنجرهای محدود برای تنفس و ترمیم بگشاید.
در ماهها و حتی سالهای آینده، روزگار مردم ایران بهاحتمال زیاد همچنان تیره خواهد ماند. اما برای فهم دقیقتر این تیرگی، باید میان اشکال مختلف آن تمایز گذاشت. فرسایش مزمن، انفجار پرهزینه و گذار نیمهمدیریتشده، سه مسیر اصلی پیشرو هستند؛ مسیری که اولی محتملتر، دومی پرهزینهتر، و سومی مطلوبتر اما شکنندهتر و نامحتمل تر است. برای مردم ایران، مسئله فقط این نیست که رنج ادامه خواهد یافت، بلکه این است که این رنج در چه قالبی بر آنان تحمیل خواهد شد: فقرِ مزمن، بیثباتیِ خشن، یا تنفسِ محدود در دل بحرانی حلنشده.
کانونی رذل درون جمهوری اسلامی با همکاری یک کانون پلید بیگانه دام رویافروشی پهلوی را پیش پای مردم مضطرب و استبداد زده ایران پهن کرد. هدف از این دام جلوگیری از ایجاد تغییرات اساسی در ایران در لحظه مرگ علی خامنه ای بود. افتادن مردم ایران به این دام باعث شد که شب سیاه مردم ایران همچنان سحری نداشته باشد و سیاهی فقر و تباهی فساد همچنان بر روزگار ایرانیان چیره باشد.