سایت تجدد سایت تجدد

چرا بارِ حفظ آبرو و حیا عمدتاً بر دوش زنان گذاشته شده است – شیرین نظیری

نوشتهٔ مدیر وب سایت — آگوست 8, 2026

بیشتر پژوهش‌ها آغاز دگرگونی در روابط جنسیتی را با انقلاب کشاورزی و استقرار جوامع یکجانشین مرتبط می‌دانند. با پیدایش کشاورزی، انباشت مازاد تولید، شکل‌گیری مالکیت خصوصی، توسعه نهاد ارث و تمرکز ثروت، ساختارهای اقتصادی و سیاسی به تدریج دگرگون شد.

در بسیاری از این جوامع، فعالیت‌های کشاورزی سنگین، دفاع از زمین و گسترش قلمرو، نقش اقتصادی و نظامی مردان را پررنگ‌تر کرد و به آنان امکان دسترسی بیشتر به منابع و قدرت سیاسی داد.

از سوی دیگر، هنگامی که انتقال ثروت و مالکیت به نسل بعد اهمیت یافت، اطمینان از نسب فرزندان نیز به مساله‌ای اساسی تبدیل شد. در نتیجه، در بسیاری از جوامع، کنترل بر باروری، ازدواج، تحرک اجتماعی و حتا بدن زنان به تدریج به بخشی از سازوکارهای حفظ مالکیت و انتقال ارث بدل شد. این روند، همراه با عوامل فرهنگی، مذهبی، حقوقی و سیاسی، در طی هزاران سال به شکل‌گیری و نهادینه شدن ساختارهای مردسالار انجامید.

بنابراین، جایگاه فرودست زنان را نمی‌توان نتیجه تفاوت‌های طبیعی یا زیستی دانست، بلکه باید آن را محصول یک فرایند تاریخی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی پیچیده دانست که در زمان‌ها و مناطق مختلف، شدت و شکل متفاوتی داشته است.

در حوزه فرهنگ، اقتصاد و دین چه کلیشه هایی به نابرابری ارزش دادند؟  

پاسخ: فرهنگ، در کنار اقتصاد، سیاست و دین، یکی از مهم‌ترین عرصه‌هایی بوده است که نابرابری‌های جنسیتی در آن بازتولید و طبیعی جلوه داده شده‌اند. یکی از سازوکارهای مهم این فرایند، شکل‌گیری دوگانگی‌های فرهنگی بود؛ دوگانگی‌هایی که در بسیاری از سنت‌های فلسفی و فرهنگی، ویژگی‌هایی مانند عقلانیت، اقتدار، استقلال و مدیریت را بیشتر به مردان و احساس، عاطفه، مراقبت و پیوند با طبیعت را بیشتر به زنان نسبت می‌دادند.

مساله اصلی خود این تفاوت‌ها نبود، بلکه ارزش‌گذاری نابرابر آنها بود؛ به گونه‌ای که عقل بر احساس، فرهنگ بر طبیعت و عرصه عمومی بر عرصه خصوصی برتری داده می‌شد و  در نتیجه، نقش‌های مردانه نیز از منزلت اجتماعی بیشتری برخوردار می‌شدند.

این الگوهای فکری به تدریج در زبان، ادبیات، آموزش، ضرب‌المثل‌ها، روایت‌های عامیانه و حتا شیوه‌های تربیتی بازتاب یافتند و به بخشی از ذهنیت جمعی جوامع تبدیل شدند. هنگامی که چنین کلیشه‌هایی نسل‌به‌نسل تکرار می‌شوند، نابرابری نه به عنوان یک پدیده تاریخی، بلکه به صورت امری طبیعی و بدیهی جلوه می‌کند. عامل مهم دیگر، پیوند خوردن مفهوم «ناموس» و «شرف» خانواده با رفتار و به‌ویژه کنترل جنسی زنان در بسیاری از جوامع پدرسالار بود. در این چارچوب، حیثیت خانواده و حتا منزلت اجتماعی مردان، تا حد زیادی به رفتار زنان وابسته تلقی می‌شد. چنین نگرشی، زمینه را برای اعمال محدودیت‌هایی بر پوشش، تحرک اجتماعی، انتخاب همسر، آموزش، اشتغال و سایر جنبه‌های زندگی زنان فراهم کرد و کنترل بر زنان را به عنوان وظیفه‌ای اخلاقی یا اجتماعی توجیه نمود.

البته این الگوها در همه فرهنگ‌ها و در همه دوره‌های تاریخی یکسان نبوده‌اند. پژوهش‌های مردم‌شناسی نشان می‌دهد که برداشت از نقش زنان و مردان، مفهوم شرف و شیوه سازمان‌دهی خانواده در فرهنگ‌های مختلف تفاوت‌های چشمگیری داشته است. از این رو، کلیشه‌های جنسیتی را باید محصول فرایندهای تاریخی و فرهنگی دانست، نه ویژگی‌هایی ذاتی یا تغییرناپذیر.                                                .
پرسش: عوامل بازتولید نابرابری جنسیتی چیست؟

پاسخ: یکی از مهم‌ترین سازوکارهای بازتولید نابرابری جنسیتی، تقسیم کار جنسیتی و تفکیک میان عرصه عمومی و عرصه خصوصی بود؛ الگویی که در بسیاری از جوامع تاریخی، هرچند نه به یک شکل و نه با یک شدت، مشاهده می‌شود. در این چارچوب، فعالیت‌هایی مانند سیاست، حکومت، جنگ، تجارت، مالکیت و بخش بزرگی از آموزش و تولید دانش، عمدتا در حوزه عمومی و در اختیار مردان قرار گرفت؛ در مقابل، مسوولیت خانه‌داری، مراقبت از کودکان، سالمندان و سایر اعضای خانواده و بخش عمده کارهای بازتولیدی بر عهده زنان گذاشته شد.

یکی از پیامدهای مهم این تقسیم‌بندی، آن بود که کار خانگی و مراقبتی، با وجود نقش اساسی در تداوم خانواده، بازتولید نیروی کار و بقای جامعه، در نظام‌های اقتصادی رسمی عمدتا بدون دستمزد باقی ماند و ارزش آن در محاسبات اقتصادی و سیاست‌گذاری‌ها کمتر به رسمیت شناخته شد.

با این حال، فمینیست‌های مارکسیست با الهام از نظریه ارزش اضافی مارکس، مفهوم کار خانگی بی‌مزد را تحلیل کردند و نشان دادند چگونه سرمایه‌داری از بازتولید رایگان نیروی کار توسط زنان سود می‌برد. فمینیست‌هایی مانند سلیا فاکستون و ماریا می، نظریه مارکس را گسترش دادند.آن‌ها استدلال کردند که کار خانگی زنان (پخت‌وپز، نظافت و بزرگ کردن فرزندان) برای آماده‌کردن کارگر روزمزد ضروری است.سرمایه‌دار بدون پرداخت هزینه مستقیم برای این خدمات، از باز تولید نیروی کار سود می‌برد.

مارکس و انگلس ریشه نابرابری و ستم بر زنان را در نخستین شکل‌های تقسیم کار در درون خانواده و مالکیت خصوصی جستجو ‌کردند.

این ساختار، در بسیاری از جوامع، با محدودیت‌های حقوقی و آموزشی نیز همراه بود. زنان در دوره‌ها و کشور‌های مختلف، با درجات متفاوتی از محرومیت در زمینه‌هایی مانند حق مالکیت، ارث، آموزش، مشارکت سیاسی، اشتغال یا حق رای روبه‌رو بودند. چنین محدودیت‌هایی، فرصت آنان را برای دستیابی به استقلال اقتصادی، حضور در عرصه عمومی و مشارکت در فرایندهای تصمیم‌گیری کاهش می‌داد.

در نتیجه، نابرابری جنسیتی تنها حاصل نگرش‌های فرهنگی نبود، بلکه از طریق تعامل ساختارهای اقتصادی، حقوقی، آموزشی و سیاسی، به طور مستمر بازتولید می‌شد. همین هم‌افزایی میان این ساختارها باعث می‌شد که تغییر موقعیت زنان دشوار باشد؛ زیرا هر یک از این عوامل، عامل دیگر را تقویت می‌کرد و چرخه نابرابری را تداوم می‌بخشید.

آیا مردسالاری از توانایی، استقلال و نقش‌آفرینی زنان هراس دارد، یا این هراس ناشی از به چالش کشیده شدن ساختارهای سنتی قدرت است؟

پاسخ: این پرسش، یکی از بنیادی‌ترین مباحث در مطالعات جنسیت و نظریه‌های فمینیستی است. به نظر من، مساله را نباید صرفا به «ترس مردان از زنان» تقلیل داد. آنچه بیش از هر چیز اهمیت دارد، حفظ و بازتولید ساختارهای قدرت است. مردسالاری یک نظام اجتماعی و تاریخی است که در آن، امتیازات، منابع و اقتدار به طور نامتناسب در اختیار مردان قرار گرفته و این نظام، مانند هر ساختار قدرت دیگری، در برابر تغییر مقاومت می‌کند.از این منظر، استقلال اقتصادی، فکری، حقوقی و اجتماعی زنان صرفا به معنای افزایش آزادی‌های فردی آنان نیست؛ بلکه توازن قدرت را نیز دگرگون می‌کند. هرچه زنان به آموزش، درآمد، مالکیت، تصمیم ‌گیری و  مشارکت سیاسی بیشتری دست یابند  وابستگی آنان  به ساختار های سنتی کاهش می‌یابد و به همان نسبت، توانایی آن ساختارها برای اعمال کنترل نیز محدودتر می‌شود.

بنابراین، اگر گاهی از «هراس مردسالاری از زنان توانمند» سخن گفته می‌شود، مقصود ترس روان‌شناختی افراد نیست، بلکه مقاومت یک نظام قدرت در برابر از دست دادن امتیازها و انحصار تاریخی خود است. همان‌گونه که هر نظام مبتنی بر نابرابری، در برابر برابری مقاومت می‌کند، مردسالاری نیز استقلال زنان را به منزله به چالش کشیده شدن بنیان‌های خود تلقی می‌کند.

اگر بخواهیم این موضوع را دقیق‌تر تحلیل کنیم، می‌توان آن را در دو سطح بررسی کرد: نخست، سطح روان‌شناختی و فرهنگی که به نگرش‌ها، هویت‌ها و کلیشه‌های جنسیتی مربوط می‌شود؛ دوم، سطح ساختاری که به قوانین، نهادها، اقتصاد، سیاست، خانواده و سازوکارهای توزیع قدرت مربوط است. هرچند این دو سطح بر یکدیگر تاثیر می‌گذارند، اما از منظر جامعه‌شناختی،عامل تعیین‌کننده‌تر ، ساختارهای قدرت و سازوکارهای بازتولید آنهاست.

مرد سالاری سیستم قدرت،منافع اقتصادی و سیاسی است؟

از منظر نظریه‌های فمینیستی، مردسالاری صرفا مجموعه‌ای از باورها یا پیش‌داوری‌های فردی نیست، بلکه نظامی تاریخی از سازمان‌دهی قدرت است که در آن، مردان به طور نامتناسب به منابع اقتصادی، سیاسی، حقوقی و نمادین دسترسی داشته‌اند. هر نظام قدرتی برای حفظ خود، سازوکارهایی ایجاد می‌کند که امتیازهای موجود را بازتولید کنند و مردسالاری نیز از این قاعده مستثنا نیست.

هنگامی که زنان به استقلال اقتصادی، حقوقی، آموزشی و فکری دست می‌یابند، این سازوکارها با چالش روبه‌رو می‌شوند. زنی که از استقلال مالی برخوردار است، دیگر ناگزیر نیست برای تأمین معاش، هر نوع رابطه یا نقش تحمیلی را بپذیرد. او می‌تواند درباره ازدواج، فرزندآوری، اشتغال، سبک زندگی و آینده خود تصمیم بگیرد و در خانواده و جامعه خواهان مشارکت برابر در تصمیم‌گیری باشد.

از سوی دیگر، ورود گسترده‌تر زنان به عرصه‌های اقتصاد، مدیریت، سیاست، علم و تولید دانش، انحصار تاریخی مردان بر بسیاری از منابع قدرت را کاهش می‌دهد. همچنین، یکی از مهم‌ترین نقدهای اقتصاد فمینیستی آن است که بخش بزرگی از کارهای مراقبتی و خانگی زنان، با وجود نقشی حیاتی در بازتولید نیروی کار و استمرار جامعه، قرن‌ها خارج از نظام رسمی ارزش‌گذاری اقتصادی باقی مانده است. به رسمیت شناختن ارزش این کارها، یکی از بنیان‌های اقتصادی مردسالاری را به پرسش می‌کشد.

دوم، لایه روانی و هویتی؛ یعنی بازتعریف مفهوم مردانگی.

ساختارهای مردسالار فقط زنان را شکل نداده‌اند؛ مردان نیز در درون همین ساختارها اجتماعی شده‌اند. در بسیاری از فرهنگ‌های سنتی، هویت مردانه با نقش‌هایی مانند نان‌آور اصلی خانواده، تصمیم‌گیرنده نهایی، محافظ و صاحب اقتدار تعریف شده است. هنگامی که زنان به استقلال دست می‌یابند، این تعریف سنتی از مردانگی نیز با چالش مواجه می‌شود. در چنین شرایطی، برخی مردان ممکن است احساس کنند که جایگاه، منزلت یا هویت اجتماعی آنان در حال تضعیف است. این احساس، لزوما محصول ویژگی‌های فردی آنان نیست، بلکه نتیجه فرایند جامعه‌پذیری در نظامی است که ارزش و هویت مرد را با سلطه، کنترل و برتری گره زده است.

از همین رو، مقاومت در برابر برابری جنسیتی می‌تواند در قالب مخالفت‌های فرهنگی، تمسخر، محدودسازی حقوق زنان یا حتا خشونت بروز کند؛ زیرا تغییر در مناسبات قدرت، برای گروه برخوردار از امتیاز، اغلب به صورت «از دست دادن» تجربه می‌شود، حتا اگر هدف، توزیع عادلانه‌تر حقوق و فرصت‌ها باشد.

در جمع‌بندی باید گفت: مردسالاری از زن، به عنوان یک واقعیت زیستی، هراسی ندارد؛ آنچه این نظام را با چالش روبه‌رو می‌کند، ظهور زن به عنوان یک فاعل مستقل، برخوردار از اختیار، حقوق برابر و توانایی تصمیم‌گیری درباره زندگی خود است. هرچه زنان از نظر اقتصادی، حقوقی، آموزشی و سیاسی مستقل‌تر شوند، سازوکارهای سنتی کنترل و وابستگی کارآمدی خود را از دست می‌دهند. از این منظر، مقاومت در برابر استقلال زنان را می‌توان بیش از آنکه واکنشی به خود زنان دانست واکنشی به تغییر در مناسبات قدرت و از دست رفتن امتیازهای تاریخی تفسیر کرد.

در نتیجه،مساله اصلی، تقابل میان زنان و مردان نیست؛ مساله، گذار از ساختاری مبتنی بر سلطه و امتیاز به ساختاری مبتنی بر برابری، مشارکت و عدالت است. هرچه این گذار عمیق‌تر شود، تعریف مردانگی نیز می‌تواند از «اقتدار بر دیگران» به «مشارکت برابر با دیگران» تحول یابد؛ تحولی که در نهایت، به سود زنان و مردان و کل جامعه خواهد بود.

آیا شواهد علمی نشان می‌دهد که مردان در قدرت فکری، سازمان‌دهی، شبکه‌سازی، ارتباطات و کار گروهی از زنان برترند، یا این باور بیش از آنکه بر واقعیت استوار باشد، ریشه در کلیشه‌های جنسیتی دارد؟

پاسخ: یافته‌های علوم اعصاب، روان‌شناسی، علوم شناختی و مطالعات مدیریت، از این ادعا که مردان به طور ذاتی در توانایی‌های فکری، سازمان‌دهی، شبکه‌سازی، ارتباطات یا کار گروهی برتر از زنان استند، حمایت نمی‌کنند. آنچه پژوهش‌ها نشان می‌دهند این است که عملکرد انسان‌ها حاصل تعامل پیچیده زیست‌شناسی،آموزش،فرهنگ، تجربه، فرصت‌های اجتماعی و محیط است. بنابراین، نسبت دادن این توانایی‌ها به جنسیت، بیش از آنکه بر شواهد علمی استوار باشد، بازتاب کلیشه‌های فرهنگی و تاریخ نابرابر دسترسی به فرصت‌هاست.

۱. توانایی‌های شناختی و ساختار مغز

پژوهش‌های نوین علوم اعصاب نشان داده‌اند که مغز انسان را نمی‌توان به دو الگوی کاملا «مردانه» و «زنانه» تقسیم کرد. از جمله، پژوهش‌های دافنا جوئل نشان می‌دهد که مغز بیشتر انسان‌ها ترکیبی یا «موزاییکی» از ویژگی‌هایی است که به طور سنتی زنانه یا مردانه تلقی شده‌اند. افزون بر این، تفاوت‌های فردی میان انسان‌ها بسیار بیشتر از تفاوت‌های میانگین میان زنان و مردان است.

در مورد هوش عمومی نیز دهه‌ها پژوهش روان‌شناختی نشان می‌دهد که زنان و مردان، به طور میانگین، از نظر هوش کلی تفاوت معناداری ندارند. اگر هم در برخی توانایی‌های شناختی خاص، تفاوت‌های آماری کوچکی مشاهده شود، این تفاوت‌ها همپوشانی بسیار زیادی دارند و به هیچ وجه به معنای برتری ذاتی یک جنس بر جنس دیگر نیستند.

۲. سازمان‌دهی، مدیریت و رهبری

این تصور که مردان ذاتاً مدیران یا سازمان‌دهندگان بهتری استند، بیش از آنکه بر شواهد علمی تکیه داشته باشد، محصول تاریخ طولانی انحصار مردان بر نهادهای سیاسی، نظامی و اقتصادی است. وقتی قرن‌ها فرصت تجربه، آموزش و رهبری عمدتا در اختیار یک گروه قرار داشته باشد، طبیعی است که آن گروه سابقه مدیریتی بیشتری نیز داشته باشد.

پژوهش‌های مدیریت معاصر نشان می‌دهد که زنان و مردان می‌توانند سبک‌های متفاوتی از رهبری داشته باشند، اما هیچ سبک واحدی را نمی‌توان ذاتا برتر دانست.

در بسیاری از مطالعات، مدیران زن در حوزه‌هایی مانند رهبری مشارکتی، توانمندسازی کارکنان، همکاری، حل تعارض و ایجاد اعتماد، عملکرد بسیار موفقی نشان داده‌اند. این تفاوت‌ها نیز بیش از آنکه زیستی باشند، متاثر از فرایندهای جامعه‌پذیری، تجربه و انتظارات فرهنگی‌اند.

۳. ارتباطات، شبکه‌سازی و کار گروهی

یکی از رایج‌ترین کلیشه‌ها این است که مردان منطقی‌تر  و  زنان احساساتی‌تر استند. اما علوم رفتاری چنین دو  قطبی سازی را تایید نمی‌کنند. پژوهش‌ها نشان می‌دهد زنان، به طور میانگین ،در برخی مولفه‌های هوش هیجانی، مانند همدلی، درک هیجان‌های دیگران و ارتباط بین‌فردی، عملکرد بالاتری نشان می‌دهند؛ مهارت‌هایی که در مدیریت، مذاکره، کار تیمی و حل تعارض اهمیت فراوان دارند.

در مورد شبکه‌سازی نیز نباید فراموش کرد که مردان، برای قرن‌ها، از دسترسی انحصاری به بسیاری از شبکه‌های قدرت، تجارت، سیاست و دانشگاه برخوردار بوده‌اند. بنابراین، موفقیت آنان در ایجاد شبکه‌های حرفه‌ای را نمی‌توان صرفا به استعداد ذاتی نسبت داد. هرجا زنان به فرصت‌های برابر دست یافته‌اند، توانسته‌اند شبکه‌های حرفه‌ای گسترده و موثری نیز ایجاد کنند.

پس چرا این کلیشه‌ها همچنان پابرجا استند؟

جامعه‌شناسان این پدیده را با مفاهیمی مانند «جامعه‌پذیری جنسیتی»، «کلیشه‌های جنسیتی» و «قضاوت یک جانبه» توضیح می‌دهند. از کودکی، به پسران بیشتر استقلال، رقابت، رهبری و اعتمادبه‌نفس آموزش داده می‌شود و دختران بیشتر به مراقبت، سازگاری و فروتنی تشویق می‌شوند. سپس، همین رفتارهای آموخته‌شده به اشتباه به تفاوت‌های طبیعی نسبت داده می‌شوند. افزون بر این، پژوهش‌های مربوط به «سوگیری جنسیتی یعنی قضاوت یک جانبه» نشان داده‌اند که رفتار یکسان زنان و مردان، اغلب به شکل متفاوتی ارزیابی می‌شود؛ برای مثال، قاطعیت در یک مرد ممکن است نشانه توان رهبری تلقی شود، اما همان رفتار در یک زن گاه با برچسب‌هایی مانند «پرخاشگری» مواجه می‌شود. این استندردهای دوگانه، به بازتولید همان کلیشه‌هایی کمک می‌کنند که ظاهرا قرار است آنها را توضیح دهند.

در جمع‌بندی، تاکنون هیچ شواهد علمی معتبری وجود ندارد که نشان دهد مردان به طور ذاتی در هوش، مدیریت، سازمان‌دهی، ارتباطات یا کار گروهی بر زنان برتری دارند.
آنچه تفاوت‌های مشاهده‌شده را توضیح می‌دهد، بیش از هر چیز، نابرابری در فرصت‌ها، آموزش، انتظارات فرهنگی و دسترسی به منابع قدرت است. از منظر پژوهش‌های معاصر، توانایی‌های انسانی را نه باید نتیجه‌ای از جنسیت بلکه محصول تعامل زیست‌شناسی و محیط دانست.

پرسش نهایی: چرا بارِ حفظ آبرو و حیا عمدتاً بر دوش زنان گذاشته شده است؟

پاسخ : نخست باید پذیرفت که در بسیاری از جوامع، چه در گذشته و چه حتی امروز، بار حفظ آبرو و حیا بیش از مردان بر دوش زنان نهاده شده است. اما پرسش اصلی این است که آیا این وضعیت ریشه در ذات انسان دارد، برخاسته از تعالیم دینی است، یا محصول شرایط تاریخی و ساختارهای اجتماعی؟

از منظر تاریخ و جامعه‌شناسی، بسیاری از پژوهشگران معتقدند که این نگرش بیش از هر چیز به شکل‌گیری جوامع سنتی بازمی‌گردد. در آن جوامع، خانواده تنها یک نهاد عاطفی نبود، بلکه مهم‌ترین واحد اقتصادی، اجتماعی و سیاسی به شمار می‌رفت. نسب، ارث، ازدواج، پیوندهای قبیله‌ای و انتقال دارایی اهمیت بنیادین داشت. از آنجا که بارداری و تولد فرزند مستقیما با بدن زن پیوند دارد، بسیاری از جوامع برای اطمینان از تداوم نسب و حفظ ساختار خانواده، رفتار جنسی و اجتماعی زنان را بیش از مردان تحت نظارت قرار دادند.
به تدریج، مفهوم «آبروی خانواده» با رفتار و پوشش زنان گره خورد؛ در حالی که رفتارهای مشابه مردان غالباً با همان شدت مورد قضاوت قرار نمی‌گرفت. این تفاوت را بسیاری از جامعه‌شناسان نه نشانه عدالت، بلکه بازتاب توزیع نابرابر قدرت، نظام‌های مردسالار و ساختارهای تاریخی می‌دانند؛ ساختارهایی که در آنها زنان بیش از مردان حامل اعتبار و حیثیت خانوادگی تلقی می‌شدند.

البته در طول تاریخ، برخی جوامع اسلامی در عمل بیش از آنکه بر مسوولیت اخلاقی مردان تاکید کنند، بر پوشش و رفتار زنان تمرکز کرده‌اند. بسیاری از پژوهشگران این تفاوت را ناشی از فرهنگ، عرف و ساختارهای اجتماعی می‌دانند و در برخی جوامع با سنت‌ها و برداشت‌های فرهنگی درآمیخته است.

پرسش: پس آیا حیا فضیلتی زنانه است؟

پاسخ:از منظر اخلاق، خیر. حیا یک فضیلت انسانی است، نه فضیلتی اختصاصی برای زنان. حیا در معنای اصیل خود، صرفا به پوشش ظاهری محدود نمی‌شود، بلکه نوعی خویشتنداری، احترام به کرامت خود و دیگران، پرهیز از رفتارهای توهین آمیز  و رعایت حدود اخلاقی در گفتار، نگاه و کردار است. این ویژگی، همان‌گونه که برای زنان ارزشمند است، برای مردان نیز ضرورتی اخلاقی به شمار می‌آید.

همان‌گونه که بی‌حیایی در رفتار یک زن می‌تواند از نظر اخلاقی ناپسند باشد، بی‌حیایی در گفتار، نگاه، روابط یا رفتار یک مرد نیز به همان اندازه با ارزش‌های اخلاقی ناسازگار است. اخلاق، معیارهای دوگانه را برنمی‌تابد.

پرسش: اگر چنین است، چرا هنوز هم بسیاری از مردم تصور می‌کنند که آبرو و حیا بیشتر وظیفه زنان است؟

پاسخ: ماندگاری این نگرش را می‌توان حاصل مجموعه‌ای از عوامل دانست.

نخست، بسیاری از سنت‌های کهن، حتا پس از تغییر شرایط اجتماعی، همچنان در فرهنگ‌ها باقی مانده‌اند و نسل به نسل منتقل شده‌اند.

دوم، بدن و جنسیت زنان در بیشتر فرهنگ‌ها حساسیت اجتماعی بیشتری برانگیخته و همین امر سبب شده است رفتار آنان بیش از مردان در معرض داوری عمومی قرار گیرد.

سوم، رسانه‌ها، عرف اجتماعی و الگوهای فرهنگی نیز گاه این تفاوت را بازتولید می‌کنند؛
به گونه‌ای که خطای یک زن به آبروی خانواده یا حتا یک جامعه نسبت داده می‌شود، اما رفتار مشابه یک مرد بیشتر به عنوان خطای شخصی او تلقی می‌گردد.این دوگانگی، از منظر عدالت اخلاقی، دشوار است که قابل دفاع باشد؛ زیرا اگر معیار اخلاق واحد است، باید برای همه انسان‌ها به یکسان اجرا شود.

پرسش: در نهایت، چگونه می‌توان میان دین، فرهنگ و تاریخ تمایز قایل شد؟

پاسخ: اگر این سه حوزه را از یکدیگر تفکیک کنیم، تصویر روشن‌تر خواهد شد.

از منظر اخلاق و بسیاری از متون دینی، حیا، عفت، پاکدامنی و حفظ آبرو، مسوولیتی مشترک میان زن و مرد است و هیچ‌یک از این ارزش‌ها به جنس خاصی اختصاص ندارد.

اما از منظر تاریخی و اجتماعی، در بسیاری از جوامع، این مسوولیت به شکلی نامتوازن بر دوش زنان قرار گرفته است. بسیاری از اندیشمندان این وضعیت را نتیجه ساختارهای تاریخی قدرت، نظام‌های خویشاوندی، دغدغه حفظ نسب و تداوم فرهنگ‌های مردسالار می‌دانند. از همین رو، در گفت‌وگوهای معاصر، تاکید روزافزونی بر این نکته وجود دارد که اگر حیا و آبرو ارزش‌های اخلاقی‌اند، باید معیارهای آنها برای همه انسان‌ها یکسان باشد. جامعه‌ای که از زنان و مردان به یک اندازه انتظار مسوولیت‌پذیری اخلاقی داشته باشد و از معیارهای دوگانه فاصله بگیرد، به عدالت اخلاقی نزدیک‌تر خواهد بود.

با حرمت

شیرین نظیری عضو شورای مرکزی سازمان دموکراتیک زنان افغانستان

print
این نوشتار را دوست داشتید؟