سرشت یهودستیزانه‌ی آموزه‌های اسلامی و حمله حماس به اسرائیل: 1) اکنون شش ماه از هفتم اکتبر ۲۰۲۳ و یورش سازمان یافته، و غافلگیرانه‌ی تروریست‌های فلسطینی از نوار غزه به اسرائیل می‌گذرد. یورشی که در آن ۳ تا ۵ هزار موشک از غزه به اسرائیل شلیک شد، کمابیش ۱۰۰۰۰ تروریست فلسطینی در آن شرکت داشتند، چندصد تن غیرنظامی و گردشگر توسط فلسطینی‌ها کشته شدند، و شمار اعلام نشده‌ای غیرنظامی نیز هنوز گروگان آنها هستند. از آن روز تا کنون کشتار از دو سو همچنان ادامه دارد و هزاران تن فلسطینی و اسرائیلی کشته و سدها هزار فلسطینی پشتیبان و هوادار حماس و دیگر گروه‌های فلسطینی نیز بی‌خانمان و آواره شده‌اند. بسیاری از این بی‌جا شدگان که نتیجه‌ی آن حمله‌ی حماس بود، هم‌اکنون با مرگ و قحطی دست به گریبان هستند.

متاسفانه مسئولان پوپولیست و عافیت‌طلب سازمان‌های جهانی نیز به‌جای محکوم کردن آغاز کننده‌ی جنگ و یافتن ریشه‌ی درد و شایدهم به دلیل ترس از تروریست‌های اسلام‌گرا و پشتیبانان قدرتمند آنها در برخی کشورهای مسلمان، تیر ملامت را تنها به سوی اسرائیل پرتاب می‌کنند. این رویداد از آن روز تا کنون جایگاه برجسته‌ای را در رسانه‌های همگانی جهان پر کرده و بر زندگی بسیاری از مردم منطقه به ویژه ایرانیان اثر منفی گذاشته‌ است. به اینکه از نگر جغرافیای تاریخی به راستی سرزمینی به نام «فلسطین» وجود داشته یا نه، کجا بوده و چه نسبتی با فلسطینیان کنونی دارد، در این گفتارنامه نمی‌پردازیم. اما دست کم می‌دانیم که در قرآن که سند اصلی مسلمانان است، نامی از «فلسطین» برده نشده، و هرجا از سرزمین موعود یا «بیت‌المقدس» نام برده شده است، برگردان واژه‌ی عبری اورشلیم (اور+شلیم) به عربی است.

۲) اگر بخواهیم از کشمکش میان جمهوری اسلامی و اسراییل و پشتیبانی از گروه‌های فلسطینی یاد کنیم، آنگاه می‌توان گفت که این پشتیبانی برای ایرانیان بسیار پر هزینه بوده که در شکل‌های گوناگون از سال‌ها پیش به‌ویژه پس از انقلاب ۱۳۵۷ بر ایران و ایرانیان تحمیل شده، و تا کنون آسیب‌هایی جدی به سیاست‌های داخلی و خارجی ایران زده است. با در پیش‌گیری این پشتیبانی فرهنگ نظامی‌گری و پلیسی و گرایش به آن در سراسر کشور گسترش یافته، و به همه‌جا رخنه کرده است. تازه‌ترین نتیجه‌ی این فرهنگ، واکنش اسراییل و یورش ویرانگر جایی در سوریه است که جمهوری اسلامی آن را دفتر کنسولگری خود معرفی کرده و بسیاری آنجا را دفتر نظامی سپاه پاسداران در سوریه دانسته‌اند. این یورش اسراییل همچون سیلی سختی بر گوش جمهوری اسلامی بوده که باید چشم به راه نتیجه‌ی آن باشیم.

شاید به دلیل احتمال نظامی بودن این محل، با همه‌ی پشتیبانی‌های چین و روسیه از جمهوری اسلامی، کنشگران سیاسی در نشست شورای امنیت دیروز، قطعنامه یا سندی علیه اسراییل صادر نشده است. اما در زمینه‌ی واکنش کنشگران غیر دولتی ایرانی و دریچه‎ی نگاه به کشمکش به این رویداد آن را می‌توان به سه دسته‌ی کلی بررسی کرد:

نخست، بنیادگرایان اسلامی درون و بیرون حکومت از جمله بخشی از اصلاح‌طلبان روزنه‌جو، بیشتر نیروهای چپ مارکسیستی که گویی ناف آنها با پوپولیسم و زیر نام مبارزه با ستم و امپریالیسم بریده‌اند. این گروه، اکنون همراه با حکومت جمهوری اسلامی و اصلاح‌طلبان راست، به اصطلاح «جنبش مقاومت» در برابر اسراییل و آمریکا را پدید می‌آورند.

دوم، ملی‌گرایان هوادار جنش انقلابی و خواهان گذر از جمهوری اسلامی، که بی‌آنکه از اسراییل جانبداری کنند، با گرایش ضد اسراییلی و اسلام بنیادگرای جهانی و ایرانی مخالفند. بیشتر کسانی‌که در این گروه می‌گنجند، همسویی با گروه‌های و فلسطینی و حزب‌الله لبنان و دشمنی با آمریکا و اسراییل را نه تنها ارتجاعی می‌دانند، که آن را به سود منافع ملی ایران و ایرانیان هم نمی‌دانند. این گروه برآنند که منافع ملی ایرانیان حکم می‌کند که دولت جمهوری اسلامی هرچه زودتر پای خود را از مرداب خطرناک و بی‌منطق جنگ فلسطینی‌ها با اسراییل و پشتیبان از دیگر نیروهای بنیادگرای مسلمان بیرون بکشد. در خمره‌ی فلسطین و آن بنیادگرایان، چیزی برای ایرانیان وجود ندارد که به طمع آن، سر خود را در آن خمره فرو برند.

دسته‌ی سوم، ندانم‌گویان هستند که معمولاً خوش‌باورانه و گاه نیک‌اندیشانه یکی به نعل می‌زنند و یکی به میخ. آنها هنوز اسرائیل را اشغالگر «فلسطین»ی می‌دانند که کیستی آن روشنی علمی چندانی ندارد. آنها همچنین تنها کودکان فلسطینی را انسان می‌دانند نه همه‌ی کودکان و گروگان‌های اسرائیلی کشته شده و تجاوز شده را. این یکی به نعل زدن و یک به میخ، در هر دوحالت ضربه چکش آنها را بر پای اسب صلح جهانی و منطقه فرود می‌آورد. پیشنهاد اصلی این گروه، رسیدن به راه حل پایدار به اصطلاح دو کشور در یک سرزمین است. راه حلی که ناشدنی است و هیچگاه سازشی پایدار میان تروریست‌های فلسطینی که خواهان حذف اسراییل از نقشه‌ی جهان هستند، با اسرائیل به ارمغان نخواهد آورد. مگر آنکه شرط دین و قومیت از میان برداشته شود و با تضمین جهانی، تنها یک کشور دموکرات با «شهروندان» برابر حقوق با زبان و دین‌های متفاوت و زیر یک پرچم پدید آورد.

اما این کار شدنی نیست. ساده‌ترین دلیل آن هم اینست که فزون بر آپارتاید نهادینه شده در آموزه‌های اسلام سیاسی، این کار از آغاز انتشار اعلامیه‌ی بالفور و توصیه‌های بین‌المللی در تأیید این گزینه، به دلیل فزون‌خواهی فلسطینی‌ها از همان آغاز و سنگ‌اندازی کشورهای اسلامی به‌ویژه جمهوری اسلامی پس از پیدایش خود، هنوز انجام نشده، چون شدنی نبوده است. درونمایه‌ی اصلی این گفتارنامه نیز نقد همین دیدگاه ندانم‌گویان است.

به گمان من، یکی از کمبودهای چنین نگاه ندانم‌گویان، توجه زیاد به تجربه‌ی کمابیش سد سال گذشته، و توجه به رویدادهای ریشه‌ای و آموزه‌های ۱۴۰۰ سال گذشته‌ی آموزه‌های اسلامی است. با همه‌ی ادعاهای به اصطلاح نواندیشان دینی مسلمان که نه قدت سیاسی دارند و نه قدرت مردمی، دین‌پیشگان مسلمان به ویژه در ایران، به لطف دست‌اندازی غیرقانونی اما زورگویانه بر دارایی و ثروت هنگفت ایرانیان، اکنون هم ثروت دارند و هم زور. زیرا آنها از تجربه و روش مردم‌فریبانه‌ی خلفای عباسی که دربرگیرنده‌ی سنت‌ها و آموزه‌های دینی خلفا و رهبران دینی شیعه و سنی است، به خوبی بهره برداری کرده‌اند. حتا بهترین آنها که هارون و مأمون بوده‌اند، هیچگاه از خوردن مال مردم در چارچوب احکام اسلامی و سرکوب آزاداندیشی دست برنداشته‌اند.

ریشه‌ی دینی و فرهنگی کشمکش میان اسراییل و فلسطین نیز، نه در گذشته‌ی نزدیک، بلکه بیش از آن به همان گذشته‌ی دور برمی‌گردد. نفرت پیامبر اسلام از یهودیان زمان خود و جنگ میان آنها از همان آغاز بعثت و تبلیغات پیامبر اسلام برای رسالت خود، بخشی از این دلیل‌ها است. جدا از هرگونه دلیل اقتصادی، غیر طبیعی هم نیست که پیروان موسی کلیم الله که حتا پس از تألیف یا جمع‌آوری برگهای قرآن نزدیک به ۲۰۰ بار نا او در آن کتاب آمده، در برابر نام «محمد» که تنها ۴ یا ۵ بار در آن کتاب آمده است، به سادگی تسلیم نشوند. در بندهای پس‌تر این گفتارنامه، کوشش خواهم کرد دشمنی پیامبر اسلام با یهودیان و اثر آن در سده‌های پس از آن را بیشتر واشکافی کنم.

۳) از کمابیش ۵۰ سال پیش که این نگارنده و نسل من تا اندازه‌ای دست چپ و راست خود را شناختیم و با سیاست (بخوان مبارزه!!) آشنا شدیم، یهودیان، فلسطین و فلسطینیان، یکی از دل مشغولی‌‌ها و پرسمان‌های اصلی ما بودند، بی‌آنکه بدانیم فلسطین کجای دنیا هست، تاریخ آن چیست، فلسطینی‌ها چندنفر هستند، این نام یک کشور است، جنبش است، قوم است، مستعمره است، گرایش دینی است، گرایش قومی است یا چیز دیگر. اما در سال‌های پیش از انقلاب، پارادایم‌های چیره‌ی سیاسی و ایدئولوژیک به ما تلقین کرده بودند که به جای اسرائیل که هنوز نمی‌دانستیم چست اما گفته می‌شد این اسرائیل ظالم فلسطین را «اشغال» کرده است، بهتر است به جای نام آن بگوییم صهیونیسم، رژیم صهیونیستی، و دشمن صهیونیستی. بخشی از اینها را در یک کتاب جلد سیاه شاید ۳۰ صفحه‌ای نوشته‌ی یکی از «تئوریسین!!»‌های شوروی، گفتگوهای دوستانه‌ی محیط‌های روشنفکری و کمی هم کتاب «کارنامه‌ی سیاه استعمار» نوشته اکبر هاشمی رفسنجانی دیده و شنیده بودیم. گویی همه‌ی اینها به ما می‌گفتند بازهم کار، کار انگلیس، و اسراییل هم کار استعمار است، اسرئیل دشمن بدی است، و باید با آن «مبارزه!» کنیم.

در این باور تقلبی، اسلام‌گرایان حتا در دوران نظام پهلوی، بهائیان را نیز در بسته‌بندی یهودیان جا می‌دادند و هر دو را باهم سرکوب می‌کردند. تا پیش از انقلاب ۱۳۵۷، دولت ایران با دولت اسرائیل دشمن نبود اما مبارزان مسلمان و به پیروی از آنها مبارزان چپ شریعتی‌زده و هوادار شوروی، ناآگاهانه دشمن اسراییل شده بودند، بی‌آنکه چیز چندانی از تاریخ، چیستی و کیستی اسراییل و فلسطین بدانند. براثر تبلیغ روضه‌خوانان آن روزها، حتا مادران ما به ما گفتند که از مادر خودشان شنیده‌اند که جهودها مسلمان نیستند و آدم می‌کشند و به من سفارش می‌کرد که مراقب باشید جهودها شما را ندزدند زیرا اگر بدزدند، شما را می‌برند به خانه خودشان و یک شکلات به شما نشان می‌دهند. تا بروید شکلات را بگیرید، آنگاه تن شما را آنقدر سوزن‌سوز می‌کنند تا بمیرید، و به این کار هم می‌گفتند «محمدی کردن». محمد نام پیغبر ما است که چون جهودها دشمن دین ما هستند، یک محمد می‌گویند و یک سوزن به تنت فرو می‌کنند.

چنین فرهنگ فراگیری هیچ ربطی به آمریکا و انگلیس نداشت، بلکه مرده ریگ فرهنگی واپس‌گرا و قبیله‌ای آموزه‌های اسلامی از آغاز اسلام و جنگ یا غزوه‌ی پیغمبر ما مسلمانان با قبیله‌ی یهودی بنی قریضه و دیگر قبیله‌ها بود که روضه‌خوانان مسلمان یا شیعه به گوش مادران ما می‌خواندند، و مادران نیز با شیر خود در جان ما به یادگار می‌گذاشتند. این همان چیزی است که نیما در «پادشاه فتح» سروده است: «… کآن جهان افسا نهفته در فسون خود، از پی خواب درون تو، می‌دهد تحویل از گوش تو خواب تو به چشم تو و….». می‌توان حدس زد که در دیگر کشورهای مسلمان نیز چنین دروغ‌هایی پراکنده شده باشد.

۴) در سالهای پس از جنگ اعراب و اسرائیل (۱۹۶۷) و گسترش تروریسم و هواپیماربایی یکی از فلسطینی‌ها که نامش را فراموش کرده‌ام، در پاسخ به کسانی که از هواپیما ربایی و نقش منفی آن در آرامش جهان انتقاد می‌کردند گفته بود: «سالها جهان به ما توجه نکرد، حالا هم دیگر جهان به ما ربطی ندارد، و ما کار خودمان (یعنی هواپیماربایی و ترور را) انجام می‌دهیم. شاید هم در دلش گفته بود «گور پدر جهان». آنها خود را از همه‌ی جهان از جمله مصر جمال عبدالناصر و مروج پان‌عربیسم که به فلسطینی‌ها خیلی کمک می‌کرد، طلبکار می‌دانستند و فشارهای بسیاری بر آن کشور و عبدالناصر وارد می‌شد.

توقع فلسطینی‌ها از دیگران بسیار زیاد و بی‌جا بود. روشن نبود که جهان به این فلسطین مظلوم چه چیزی بدهکار است که باید بپردازد. در همان زمان، از زبان یکی از رهبران فلسطینی (شاید عرفات) خواندم که گفته بود «ای کاش مردم فلسطین که در اینجا و آنجای جهان سرگردانند، قطعه زمینی به اندازه‌ی یک کف دست بر پشت یک الاغ از آن خود می‌داشتند». اما نگفته بود که اگر می‌داشتند چه می‌کردند. آیا آنها هم می‌توانستند مانند پسرعموهای خود یعنی اسرائیلی‌ها کشوری مدرن بسازند، یا تنها می‌گفتند: «ثوره، ثوره، حتی النصر»؟ و در ورزشگاه المپیک گروگان می‌گرفتند و می‌کشتند؟ کاری که در رویداد غزه هم کردند. آیا این رفتار نتیجه‌ی فشار استعمار است، یا برآمده از یک ایدئولوژی نهادینه شده‌ی تاریخی؟

به این پرسش پاسخ‌های گوناگون می‌توان داد که من گزینه‌ی دوم را درست‌تر می‌دانم. هرچه بود، گویا خداوند تبارک و تعالی در سال ۱۳۵۷ صدای آن رهبر فلسطینی را شنیده بود، زیرا بیدرنگ پس از پیروزی انقلاب در ایران، درهای بهشت خدا به روی فلسطینیان باز شد، و به جای یک وجب زمین بر پشت یک الاغ، یکی از بهترین ساختمان‌ها در یکی از بهترین خیابان‌های بهترین شهر خاورمیانه را که سفارت اسراییل یعنی نزدیکترین متحد آمریکا در منطقه بود، دو دستی تقدیم آنها شد. یعنی سفارت از آن کسانی شد که، نه دولتی بودند و نه ملتی، اما پیشینه‌ی آنها در هواپیماربایی و تروریسم در بیش از نیم سده‌ی گذشته تا آن روز، سرآمد هر ملت و کشوری در جهان بود.

در پیوند با ایران، یاسر عرفات پس از انقلاب بسیار زود به ایران آمد تا شاید سهم خود از انقلاب ایران و هزینه‌ی آموزش چند ایرانی در اردوگاه‌های خود را دریافت کند؛ سهمی که البته قانون اساسی جمهوری اسلامی وعده‌ی آن را داده بود. من از پشت پرده‌ی دیدار او از ایران چیزی نمی‌دانم و زبان عربی نیز بلد نیستم. اما از این سخنان عرفات که با صدای خش‌دار در ستایش از خمینی فریاد می‌زد: «…. المجاهد، القائد، الامام، الخمینی…. »، حدس زدم که دولت انقلابی جمهوری اسلامی سبیل عرفات را چرب کرده و او با دلی قرص، بسیار زود از ایران رفت تا کار خود را پی گیرد.

از آن روز، ستایش از فلسطین مظلوم و ناسزاگویی به اسراییل ظالم، در سراسر ایران انقلابی فراگیر شد. برخی آگاهان در همان روزها می‌گفتند با این نزدیکی میان فلسطین و ایران، و تا هنگامی‌که این دوستی بی‌معنا پایان نیابد، مشکل ایران با آمریکا و جهان حل نخواهد شد. از آن پس در ایران به جای نام اسراییل، به سرزمینی که بنابر پیمان‌ها جهانی زیر نظر آن دولت بود می‌گفتند «فلسطین اشغالی» و نمایش فیلم‌ها و سریال‌هایی که ستم اسراییل بر فلسطین را نشان می‌داد، در تلویزیون ایران رونق گرفت. برخی از ایرانیان هم که چند روزی نمی‌دانم در کجا و چند نفر از آنها را فلسطینیان آموزش داده بودند، آهنگ و سرودهای فلسطینی را مانند دعای رهایی، زیر لب زمزمه می‌کردند.

بازهم تا سال‌ها هنوز کمتر کسی از ایرانیان می‌دانست خود این فلسطین کجای نقشه‌ی جهان است، این «فلسطین»، چه تفاوتی با «فلسطین اشغالی» دارد، و اگر فلسطین اشغالی همان اسراییل است، چرا هواداران جمهوری اسلامی شعار «مرگ بر فلسطین اشغالی» نمی‌دهند؟ شاید ۲۰ سال پیش به دلیل‌هایی، روزی یک نقشه‌ی جهان پیدا کردم و فلسطین و لبنان و اسراییل و اردن را در اندازه‌ی بسیار کوچک، روی آن یافتم. آن روز فهمیدم که بزرگای نوار غزه با اینهمه سر و صدا و دردسر و مظلوم‌نمایی، کمابیش به اندازه‌ی زمین‌های زیر کشت شرکت نیشکر هفت تپه‌ی اهواز است که هنوز ما تکلیف آن را حل نکرده‌، می‌خواهیم تکلیف فلسطین و غزه و لبنان و یمن و جهان را تعیین کنیم. ای کاش جمهوری اسلامی ذره‌ای از هزینه‌های لبنان و غزه را در همان هفت تپه هزینه می‌کرد.

۵) درباره‌ی پیشینه‌ی قوم یهود و بنی‌اسراییل نه تنها نظر یکسانی وجود ندارد، که گاه این نظرها بسیار دور از هم هستند، اما آگاهی از آنها و تاریخچه‌ی آن برای داوری در جستارمایه‌ی این گفتار و فهم چرایی پیچیدگی پرسش فلسطین و ریشه‌ی دراز تاریخی آن می‌تواند سودمند باشد.

ماکسیم رودنسون در زمان خودش زیر سرشناسه‌ی «ناسیونالیسم یهود و ناسیونالیسم عرب» نوشته بود: «یک‌بار دیگر، حوادث یک ولایت کوچک در خاورمیانه، دنیا را به لرزه درآورد. در تاریخ این قطعه زمین در کمتر از یک قرن پیش، عصر جدیدی آغاز شد. شگفت‌آور اینکه پیش‌درآمد این دوران جدید، بروز حوادث و اوضاع خاص در مناطقی بود که هم از نظر مسافت و هم از نظر رسوم، ساختمان و عقاید اجتماعی از این ولایت بسیار دور بودند. عیناً مانند زمان جنگ‌های صلیبی در هزار سال پیش، گرفتاری و دردهای فلسطین از این حقیقت سرچشمه می‌گرفت که در فواصل دور مردان و زنانی بودند که اشتیاق دیدار آن را داشتند، و حاضر بودند بر سر دیدار فلسطین از جان خود بگذرند. عشاق فلسطین در قرن یازدهم مسیحیان غربی بودند که خاطره‌ی خدایشان و خطری که آرامگاه او را تهدید می‌کرد، آنها را به هیجان واداشته بود. در قرن نوزدهم عشاق فلسطین عبارت بودند از یهودیان اروپای شرقی و سراسر جهان که دو هزار سال در خواب و خیال خود موطن کهن خویش را سرزمینی تصور می‌کردند که گرگ در کنار میش به خواب رود. …. قوم یهود که زمانی ساکن فلسطین بود، مثل همسایگان خود در کره‌ی زمین پراکنده شده بود. استقلال موطن این قوم مثل استقلال موطن اقوام دیگر، به دست رومیان نابود شده بود. ولی آیین یهوه ویژگی‌هایی داشت که در نظر بسیاری از مردم جلوه‌ی خاصی داشت……».[۱]

اما عرب‌های مسلمان فلسطینی که حضور یهودیان در آن سرزمین را به رسمیت نمی‌شناسد، و رهبران جمهوری اسلامی که خواهان نابودی اسرائیل، قوم یهود و دین هستند، کجا بودند؟ اگر نام پیامبران و پادشاهان افسانه‌ای و اسراییلی برگرفته از تورات را از قرآن برداریم، از اساطیر الاولین و قصص قرآن چه می‌ماند؟

۶) اکنون بد نیست بدانیم که جدا از داستان فلسطینی‌ها، ارزش آن سر زمین برای مسلمانان و از آن میان عشق رهبران جمهوری اسلامی به آن سرزمین و نفرت از غاصب آن از کجا سرچشمه می‌گیرد و چرا ایرانیان باید هزینه‌ی آن را بپردازند؟ آیا این یک رسالت ملی در پاسخ به منافع میهنی ایران است و با تاریخ ایران پیوندی دارد؟ آیا این یک وظیفه‌ی دینی است؟ انتقام از بدرفتاری یهودیان با ایرانیان در دو هزار سال پیش است؟ یا انتقام از بدرفتاری یهودیان با پیامبر اسلام و بیزاری و کینه‌ی دیرینه‌ی قبایل عرب مسلمان شده پیرو محمدبن عبدالله از قبایل یهود است که ایرانیان امروز باید تاوان آن را بدهند؟

در این زمینه، شاید واگویی بخشی سناریونامه ابن اسحاق در باره‌ی تاریخ اسلام و جنگ میان قبیله‌ی بنی نضیر و پیامبر اسلام برای ردیابی سرچشمه‌ی این کینه سودمند باشد. در آن سناریونامه می‌خوانیم: “سیّد [یا پیامبر اسلام] بفرمود تا لشكر جمع کردند و به ‌غزوه بنی‌نضیر بیرون آمدند و قلعة ایشان به‌حصار گرفتند. درحوالی قلعه درخت‌های خرما بسیار نشانده بودند. سیّد بفرمود تا آن درخت‌های خرما می‌بریدند. و ایشان از سر قلعه آواز می‌دادند که یا محمد، تو [به] دیگران می‌فرمایی که فساد مکنید و خود چرا می‌کنی؟ تو از بهر چه می‌فرمایی که درختانِ ما می‌برند. پس از آن، حق تعالی ترسی و هیبتی از آنِ سیّد و لشکر وی در دل یهود افکند تا مرد بفرستادند به‌ حضرت سیّد تا ایشان را زینهار دهد و قلعه بسپارند، به‌قرارِ آنکه سیّد ایشان را بگذارد و هرچه می‌توانند برگیرند. پس سیّد ایشان را زینهار داد هم به این قرار….. بعد از آن هر چهارپای که در قلعه بود برگرفتند و زن و فرزند در پیش کردند و بیرون آمدند. آنچه از مال‌ها و نعمت‌ها که در قلعه بگذاشتند، سیّد برگرفت و خاص به مهاجران قسمت کرد و هیچ از آن به انصار نداد، …”.[۲]

اینها «غنیمت»هایی بود که مسلمین از سرزمین‌های گشوده یا فتح شده می‌گرفتند و از آغاز اسلام تا هم‌اکنون روایی داشته و هرجا که زورشان برسد، چنین خواهند کرد. در سراسر تاریخ ایران ازجمله انقلاب ۱۳۵۷ یا یورش دوم اسلام به ایران نیز همین روش با همین سرشت انجام شده است. این فزون‌خواهی و گرونگیری و بگیر و ببند، در سرشت آموزه‌های اسلام و دولت‌های اسلامی مانند داعش و طالبان و ولایت فقیه در ایران نهفته است. اینها به هرجا که بتوانند راه یابند، چنین خواهند کرد. چه در سنجار عراق، چه در افغانستان، چه در کوبانی، چه در یمن و چه در تاجیکستان و رویداد غزه در هفتم اکتبر پارسال و هرجای دیگر.

در پایان یادآوری می‌کنم که «صهیونیسم»، یک آرمانشهر گروهی از نخبگان است مانند هر آرمانشهر دیگر. «یهودیت» دینی است مانند هر دین دیگر و «یهودیان» هم یک گروه قومی هستند مانند هر دین دیگر. «بهائیت» نیز یک آیین دینی اصلاح‌طلب ایرانی با خاستگاه مذهب شیعه است. هریک از اینها برخوردار از حقوق طبیعی و حقوق شهروندی و شایسته‌ی ارج و احترام درخور هر انسان و هر باور و اندیشه، در کشوری دموکراتیک ایرانی که باید ساخته شود و جایگزین جمهوری اسلامی گردد.

ایرانیان باید به هوش باشند فریب نفرت‌پراکنی هزار و چهار سد ساله‌ی مسلمانان یا ایرانی‌تباران سناریونویس تاریخ اسلام و ایران در دوران خلافت عباسی نشوند. همه‌ی ایرانیان جدا از زبان، قومیت، دین و باور سیاسی یا اجتماعی، حقوقی برابر دارند. ایرانیان و نخبگان ایرانی، هیچ انگیزه‌ای برای نگاه کین‌توزانه به دیگران ندارند، و همه باید حساب خود را از نفرت‌پراکنان جمهوری اسلامی جدا کنیم، و پرچم فراخوان «زن، زندگی، آزادی» را همچنان برافراشته نگه داریم.

پیروز باشیم. بهرام خراسانی. پانزدهم فروردین ۱۴۰۳

————————————-
[۱] – ماکسیم رودنسون، اسراییل و عرب، ص ۶
[۲] – ابن اسحاق به‌روایت ابن هشام، سیرت رسول‌الله، نشر مرکز، ۱۳۹۰، ص ۳۵۴


نظر خوانندگان:


■ آقای خراسانی عزیز، کدام دین فقط خودش را برحق نمی‌داند؟ ضدیت مسلمانان با اسرائیل چه قبل و چه بعد از انقلاب بخاطر اشغالگری این کشور بوده و نه بخاطر تعصبات مذهبی مسلمانان علیه یهودیان. البته مسلمان بودن اکثریت فلسطینی‌ها در این احساس همدردی بیشتر به مثابه برادران دینی مورد ستم قرار گرفته عامل تشدید کننده‌ای بوده است. بخشی از مسلمانان البته بخاطر تعصبات مذهبی با دیگر ادیان مخالفت می‌کنند، اما این نوع تعصب شامل پیروان دیگر ادیان هم می‌شود و فقط علیه یهودیان نیست. تعصب دینی در دیگر ادیان مانند مسحیت، یهودیت (که خود را قوم برتر می‌دانند) و هندویسم هم علیه دیگر ادیان وجود دارد. اصولا هر دینی خود را بر حق و دیگران را باطل یا گمراه می‌‌دانند. ‌اینکه جمهوری اسلامی با اسرائیل دشمنی می‌ورزد مقوله دیگری است.
اتفاقا اسرائیل هم همان استدلال «نیشکر هفت‌تپه»ی شما را دارد. کجای دنیا و در چه اصلی از حقوق بین‌الملل نوشته شده حق حاکمیت ملت‌ها و کشورها را بر اساس کوچک بودن کشور اشغال کننده و بزرگ بودن سرزمین‌های برادر کشور اشغال شده تعیین می‌کنند! ضدیت نادرست جمهوری اسلامی با حق موجودیت اسرائیل، دلیلی برای اشغاگر نبودن این کشور و پایمال شدن حقوق فلسطینی‌ها از سوی اسرائیل نیست. این را حقوق بین‌الملل، قطع‌نامه‌های سازمان ملل متحد و وجدان بیدار و آزاد بشری می‌گویند، همان مراجعی و همان وجدان‌هایی که پیوسته جمهوری اسلامی را نیز بخاطر عدم رعایت حقوق بشر و به رسمیت نشناختن حق موجودیت اسرائیل مورد انتقاد قرار می‌دهند.
حمید فرخنده


■ جناب فرخنده گرامی. درود بر شما و سپاس از اینکه گفتارنامه‌ی مرا خوندید و نظر دادید.
۱) این سخن شما البته درست است که هر دینی خودش را برتر از دیگران می‌داند و این حق و بایسته آن دین است. برخی از این دین‌ها به اصطلاح تبشیری و تهاجمی هستند مانند مسیحیت و اسلام و برای دین خود به شکل‌های گوناگون تبلیغ می‌کنند. تبلیغ یعنی رساندن پیام، هدف، چشم انداز و زنهاری مشخص به دیگران همراه با خوبیها وبدیها و راه‌های رسیدن به آن. این هم حق دیگران است که درباره‌ی آن پیام و نتیجه‌ی آن داوری کنند و نظر خود را بدهند. به دیگران، و در تبلیغ خود پیام یا وعده‌ی آن را به دیگران می‌دهند. برخی دینها هم تبشیری نیستند. مانند دین بودا. در این زمینه هم این برحق دانستن حق همه‌ی آنها است. اما هر دینی هدف و پیامی دارد و هر کسی هم می‌تواند هدف و کارکرد دین دیگر را ببیند و درباره‌ی آن داوری کند. آنچه من گفته‌ام این نیست که کسی دین خود را تبلیغ نکند، بلکه آن است که چگونه این کار را می‌کند و چه هدفی را تبلیغ دیدگاه من همچون یک مسلمان و مسلمان زاده آن است که اسلام بیش از آنکه دین خود را تبلیغ کند، کشتن و نابودی یهودیان و دینهای دیگر را تبلیغ و اجرا کرده است. این رفتار با هیچ برداشت انسان‌ گرایانه‌ای سازگار نیست. برای نمونه‌ای نقد، در همین دو روز گذشته، اسراییل یک مکان نظامی ایرانی را که پوششی متقلبانه‌ی سیاسی و قانونی داشته است، نابود کرده‌اند. این یک جنگ سیاسی است و ربطی به هیچ دینی ندارد.در برابر آن، همین امروز هواداران یا مأموران جمهوری اسلامی، یک مکان فرهنگی و تمدنی یعنی آرامگاه استر و مردخای را به آتش کشیدند. این دیگر نه سیاسی و انسانی، بلکه کاری بهبود ستیزانه و ضد فرهنگی است. این درحالی است که آرامگاه از زوایای گوناگون، نماد صلح و دوستی بود و من آن را از نزدیک دیده‌ام. شاید شما هم دیده باشید. من در نوشتار خود هیچگاه از «تعصب» سخن نگفته‌ام بلکه از سرشت و درونمایه‌ی رفتاری و کرداری اسلام سخن گفته‌ام.
۲) همانگونه که در نوشتار خود گفته‌ام، اشغال هنگامی معنا پیدا می‌کند که از یک کشور یا جای مشخص با حقوق مالکیت مشخص در میان باشد. چنین چیزی درباره‌ی جغرافیایی در دهه‌های نخستین سده‌ی بیستم در جغرافیایی که امروز به آن فلسطین گفته می‌شود، روایی ندارد. از نگر تاریخی، آوارگان این سرزمین یهودیان نخستین و در هنگامی که هنوز اسلامی وجود نداشته بوده‌اند، و پس از اعلامیه بالفور کشوری به نام اسراییل تأسیس شده و نهادهای بین‌الملللی آن را پذیرفته‌اند. عربهای مسلمان همخانگی با یهودیان را نپذیرفته و برخی در یک کنش سیاسی و جنگی و برخی نیز با فروش «زمین» سهم خود و نه «کشور» خود، بهای زمین را گرفته و به جای دیگری کوچ کرده‌اند. شما هم اگر خانه خود را بفروشید، خریدار آن را اشغال می‌کند. گفتگوی بیشتر در این زمینه، در این گفتار نمی‌گنجد.
۳) بزرگی و کوچکی فلسطین، داوری ماکسیم رودنسون است و دست هم هست و گواه بر فزون خواهی فلسطینیها و بی توجهی به سهم دیگران است که اینهم یک رفتار ضد دموکراتیک و برتری جویانه است. فزون برآن، امروز در جهان ۲۰۰ کشور وجود دارد اما تنها 5 کشور حق وتو دارند زیرا هم از نگر جغرافیایی، هم اقتصاد و هم دانش، نقش و جایگاهی برتر از دیگران دارند و اگر چنین نمی‌بود، همین امروز گروه حماس همه‌ی جهان را به آتش کشیده بود، و حتا همین امروز هم فلسطین یا حماس با این جثه‌ی کوچک خود چنین کاری را کرده، و منطقه را به آتش کشیده است. در حالیکه اسراییل با جایگاه برتر فنی و علمی خود چنین کاری نکرده است. بیش از این وقت شما را نمی‌گیرم.
بهرام خراسانی ۱۵ فروردین ۱۴۰۳


■ آقای خراسانی عزیز, با آنکه تقریبا با تمامی نکات نوشته همسو هستم ولی نتیجه گیری کلی شما که از فحوای کلامتان برمی‌آید را قابل تائید و مدارا نمی‌بینم. در گویش شما قوم (یا ملت) فلسطینیان به هر حال محتوم و محکوم است بدلیل پایبندی به دین اسلام. در آغاز نوشته نیز اشاره کردید به آوارگی صدها هزار طرفدار حماس, یعنی بین مسلمان بودن و طرفدار حماس بودن آنها فرقی قائل نیستید. به اتکای چنین برداشتی, خواهی نخواهی این محکومیت شامل حال مردم ایران نیز می‌شود. آقای نتانیاهو سال ۲۰۱۴ یا ۲۰۱۵ سعی داشت همین نظریه را به خورد اعضای کنگره امریکا دهد, و در سخنرانی مقابل کنگره از تمایز مابین جمهوری اسلامی و مردم ایران طفره می‌رفت.
از نقطه نظر من اسلام تمام آنچه شما فرمودید هست و بیشتر. و متاسفانه در تاریخ ۱۴ قرن خود هرگز تحول مثبتی به خود ندیده است. ای کاش در ۱۴ قرن اخیر مردم ایران مسلمان نبودند، ای کاش طی ۱۴ قرن کودکان خود را مسلمان بر نمی‌آوردند، ای کاش عزاداری اسلامی نمی‌کردند، زنان را با آموزه‌های اسلام نیمه انسان نمی‌انگاشتند و خرافات اسلامی را راهنمای روزمره خود نمی‌کردند. با این وجود انسان‌هایی که به جامعه تبدیل شده‌اند قبل از پیروی از اسلام و هر دینی بر مبنای مقتضیات زمان و نیازهای مادی و معنوی ملموس عمل می‌کنند، می‌دانم با این حرف من موافقید. بی‌جهت نیست که سخن خود را با آرزوی تحقق “زن, زندگی, آزادی” پایان بردید.
با احترام فراوان, پیروز.

print