«باید امشب بیایم و با قلبت سخن بگویم.»[1] این نخستین سطر از اولین نامه‌ی عاشقانه‌ی مارتین هایدگر به هانا آرنت است. دختری با چشمان گیرا، موهای مشکی و پیشانیِ بلند که در بارانیِ سبزفامش در همان نگاه نخست دل از «پادشاه قلمرو اندیشه» ربوده بود.

دخترکِ هجده‌ساله سرنوشتِ پرماجرایی از سر گذرانده بود تا خود را به ماربورگ برساند. آرنت در سال ۱۹۰۶ در لیندن از توابع هانوفر در آلمان به‌دنیا آمد و در آنجا، در خانه‌ای با فضایی آرامش‌بخش بالید که از یک ‌سو در احاطه‌ی کتابخانه‌ی پدرش بود با متون نفیس یونانی و لاتین، و از سوی دیگر غرق در امواج روح‌بخش پیانوی مادرش. شدت‌یافتن بیماریِ پدرش اما سبب شد که آنها به نزد اقوامشان در کونیگسبرگ، زادگاه ایمانوئل کانت، رخت کشند. پدرش سیفلیس داشت و آرنت تازه هفت‌ساله بود که بیماری، پدرش را از پا درآورد. بداقبالیِ او به‌ همین جا پایان نگرفت. هانای کوچک ناچار بود که هر شش ماه یکبار آزمایش خون و مایع نخاعی بدهد. او مشکوک به سیفلیس مادرزاد بود که از مادر به جنین منتقل می‌شد. خبر بیماریِ بدنام او حتی اگر به میان اهالی کونیگسبرگ درز نمی‌کرد از چشم خاندان بزرگ پدرش پنهان نمی‌ماند. در آن روزگار این بیماری را «مرض مطرود»‌ می‌نامیدند زیرا بنا بر شایعات، روسپیان آن را منتشر می‌کردند.[2] همین امر سبب شد که آرنت سال‌ها بعد، در جستاری خودافشاگرانه با عنوان «سایه‌ها»[3] (۱۹۲۵) به هایدگر از «احساس طردشدگیِ» خود بنویسد.[4]

عنوان «سایه‌ها» شاید برگرفته از تمثیل غار افلاطون و بازتابی از درس‌گفتارهای هایدگر در مورد رساله‌های افلاطون در سال ۱۹۲۴ باشد. نخستین بار در همین جلسات بود که آرنت پای درس هایدگر نشست. در عین حال، «سایه‌ها» وصف دوران غم‌انگیز نوجوانیِ اوست. دوره‌ای که در فقدان پدر، وحشت، حس شکارشدگی و یخ‌زدگی بر او سایه افکنده بود. گویی آرنت می‌خواست با نقل داستان‌گونه‌ی غم‌های خود، آنها را در قاب گذشته باقی بگذارد و به‌این گفته‌ی کارِن بلیکسن، نویسنده‌ی دانمارکی، عمل کند که «هر غمی را می‌توانی تاب بیاوری، مشروط به آنکه غصه‌هایت را در دلِ قصه‌ای قرار دهی یا آنکه داستانی درباره‌شان بسرایی.»[5]

در نوجوانی اما آرنت برای چیره‌شدن بر این حال‌وهوا و به منظور مقابله با این «درد ملال‌آور»، خود را در کتاب‌خوانی، شعر سرودن و مطالعه‌ی متون آلمانی، لاتین و یونانی غرقه ساخت. چنانکه در چهارده سالگی بخشی از آثار کانتِ دشوارگوی را خوانده بود. و در پانزده‌سالگی، پختگیِ فکری زودرسش تا به آن پایه رسیده بود که هر پسر باهوشی به او دل می‌باخت. مدتی نگذشت که یکی از تیزهوش‌ترین مردانِ روزگار این عشاق دلداده را به کنار زد.

در پاییز ۱۹۲۴ آرنت به ماربورگ وارد شد. در آن وقت، در میان جوانانی که از فلسفه‌های نوکانتی و نوهگلی دلسرد شده بودند، معروف بود که در ماربورگ کسی هست که نه «دانش‌وری»، بلکه خودِ «اندیشیدن» را می‌آموزد. می‌گفتند: اندیشه، بارِ دیگر به زندگی بازگشته و «گنجینه‌های فرهنگی قدیم» دوباره به سخن در آمده است.[6] آرنت پرسان‌پرسان به کلاس «جادوگر کوچک مسکیرش» راه یافت. در آن روز، هایدگر سرگرم شرح سطربه‌سطر رساله‌ی سوفیست افلاطون بود که یکباره اسیر «نگاه نافذ»[7] و «روان لرزان»[8] دختری جوان و دوست‌داشتنی شد.[9] آرنت در ساعت فراغت به دیدار استاد در دفترش رفت و یک‌بار نیز با هم به‌پیاده‌روی رفتند و بذر عشق آن دو بیشتر ریشه زد.

آن دو مفتون یکدیگر شدند شاید بیشتر به این جهت که هر دو دنبال پناه و آرام جانی می‌گشتند. سرنوشت اولیه‌ی آرنت از او دخترکی ترس‌خورده ساخته بود. سرشتِ سودازده‌ای که شاید بیش از مهرورزیدن و حتی بیش از شهرت، تشنه‌ی آن بود که کسی او را بفهمد. آرنت سال‌ها بعد در نامه‌ای به راجر اِرِ‌را[10] نوشت: «البته خیلی خوب است که همیشه از آدم تعریف کنند ولی … این بهتر است که آدم را بفهمند.»[11] ظاهراً هایدگر او را به‌خوبی فهمیده بود و شاید هیچ‌کس تا پایان زندگی او را به‌قدر هایدگر نفهمید. در اوایل رابطه‌شان، و کمی پس از خواندن «سایه‌ها»، هایدگر عبارتِ لاتین Amo: volo, ut sis ( عبارتی منسوب به آگوستین قدیس) را در نامه‌اش به آرنت بازگفت و آن را چنین ترجمه کرد: «دوستت دارم ــ می‌خواهم چنانچه هستی باشی.»[12] نقل این گفته، دلالت بر آن داشت که هایدگر، آرنت را با تمام ویژگی‌هایش، از جمله یهودی‌بودنش، پذیرفته است. پس از آن آرنت بارها از این عبارت در نامه‌های خود به دیگران استفاده کرد و احتمالاً همین سبب شد تا «مفهوم عشق از دیدگاه آگوستین قدیس» را به‌عنوان موضوع پایان‌نامه‌اش برگزیند.[13] هر چه بود هایدگر او را پذیرفته بود و همین پذیرش، اعتماد دخترک ترس‌خورده‌ی «سایه‌ها» را بازگرداند.

در مقابل، هایدگر نیز برخلاف هیبت و کاریزمایی که از خود ساطع می‌ساخت فردی خجول و پرتشویش بود. از آن آدم‌هایی که نمی‌توانند مستقیم به‌چشمِ دیگران نگاه کنند.[14] او نیز به نوعی دلگرمی نیاز داشت و سال‌ها بعد اقرار کرد که آرنت منبع الهامش در نگارش هستی و زمان بوده است.[15] البته تنها استاد نبود که گرفتار جاذبه‌ی هانای جوان شده بود. دانشجویان نیز مجذوب کلماتِ هوش‌ربای او بودند. هرمان مورشن، که بعدها در جرگه‌ی هایدگرپژوهان وارد شد، به یاد می‌آورد که «وقتی آرنت لب به سخن می‌گشود دانشجویانی که، در سالن غذاخوری، گرد میزهای مجاور نشسته بودند یکباره خاموش می‌شدند.»[16] همه دوست داشتند که حرف‌های زن جوانی را بشنوند که با آمیزه‌‌ی ناهمسازی از اعتمادبه‌نفس و خجلت حرف می‌زند. آنها حتی از شیوه‌ی فکرکردن او به‌شگفت می‌آمدند؛ به‌باور یکی از هم‌دوره‌ای‌هایش، او «سونامیِ تفکر» بود.[17]

در ماجرای او و هایدگر تنها یک اشکال کوچک وجود داشت: هایدگر متأهل بود و صاحب دو فرزند.[18] هایدگر اما می‌توانست، طبق فرمان فلسفه‌ی پدیدارشناسی، موقتاً تعلقات خانوادگی‌اش را «در پرانتز» بگذارد؛ تعهدات عیال‌واری‌اش را به زیر فرش بروبد و به عشق نوپایش بپردازد. از این گذشته، در آن سال‌ها از سده‌ی بیست، دنیا عصر ویکتوریا و قواعد دست‌وپاگیر اخلاقی‌اش را کنار روبیده بود و پارادایم روان-تحلیلیِ فروید و تجویز او در روابط آزاد کم‌کم بر جهان سایه می‌گسترد.

با این حال، کار آن دو خالی از خطر نبود. ماربورگ شهری کوچک و سنتی بود، تا آن اندازه که حتی کوتاه‌کردن مو به مدل فرانسوی و پوشیدن لباس‌های مد روز با نگاه‌های خیره‌ی اهالی بدرقه می‌شد.[19] در نتیجه، هایدگر مجبور شد که از ترفندهای احتیاطی استفاده کند تا رابطه‌شان به خطر نیفتد. چنانکه در یکی از نخستین نامه‌هایش به آرنت می‌نگارد: «دلت می‌خواهد همین یکشنبه‌شب مرا ببینی؟ … حوالی ساعت 9 بیا! اگر چراغ اتاقم روشن باشد گرفتار جلسه‌ام. اگر این‌طور بود ــ که بعید است این‌طور باشد ــ چهارشنبه همان ساعت بیا.»[20]

شاید به جهت همین احتیاط‌کاری‌ها باشد که امروزه تعداد کمتری از نامه‌های اولیه‌ی آرنت، در قیاس با نامه‌های هایدگر به او، در دست داریم.

با چنین شرایطی معلوم بود که عشقِ آن دو چندان نمی‌پاید. در آوریل ۱۹۲۶، در پایان نیم‌سال سوم تحصیلی، پرونده‌ی نخستین و صمیمانه‌ترین مرحله‌ی عشق آن دو بسته شد. کمی پیش از آن، نامه‌ی ۱۰ ژانویه‌ی ۱۹۲۶ هایدگر حکایت از این گلایه‌ی آرنت دارد که استاد او را از یاد برده است. در همین روزها هایدگر عزلت گزیده بود تا شاهکار خود هستی و زمان را به‌روی کاغذ بیاورد. بهانه‌های استاد، آرنت را قانع نکرد و او تصمیم به ترک ماربورگ گرفت. آرنت بار و بنه‌ی خود را جمع کرد و رهسپار هایدلبرگ شد. بیست‌وپنج سال بعد معلوم شد که بریدن رشته‌ی ارتباط آن دو، کار‌ الفریده، همسر هایدگر، بوده است. با وجود پیمانی که آن دو بسته بودند تا کسی از عشق‌شان بو نبرَد، الفریده به‌نحوی قضیه را از زیر زبانِ همسرش بیرون کشیده بود.[21]

بدین ترتیب دوره‌ی نامعلومی از روابط آن دو آغاز شد. متن نامه‌ها نشان می‌دهد که آرنت در این برهه سکوت اختیار کرده است. ظاهراً او همان فاصله‌ای را که هایدگر از او گرفته بود با او مراعات می‌کرد. در اکتبر ۱۹۲۷ هایدگر به هایدلبرگ رفت و سراغ آرنت را از استاد راهنمای او، کارل یاسپرس، گرفت. یاسپرس به او خبر داد که آرنت نامزدی کرده است.[22]

آرنت در سپتامبر ۱۹۲۹ با گونتر اشترن ازدواج کرد. مدتی بعد، هایدگر، به‌بهانه‌ی راهنماییِ اشترن در تدوین رساله‌اش، به دیدار زوج تازه‌‌مزدوج رفت. به هنگام بازگشت و در ایستگاه راه‌آهن، هایدگر به آرنت ــ که پنهانی خود را به میان بدرقه‌کنندگان روی سکوها رسانده بود ــ نگاهی گذرا و بی‌تفاوت انداخت و از پنجره‌ی ترن، دست‌تکان‌دادنِ آرنت را نادیده گرفت. همان روز آرنت نامه‌ای به هایدگر نوشت و گفت که با «وضوحی اهریمنی» دیده است که چه آسان او را از یاد برده و طوری نگاهش را برگردانده است که گویی او را نمی‌شناسد. این صحنه آرنت را به یاد ماجرایی تلخ در دوران کودکی‌اش انداخت که طی آن مادرش، ضمن بازی، وانمود می‌کرد که دخترک را نمی‌شناسد. او با یادآوریِ ماجرای آن بازی به هایدگر نوشت: «مدام گریه می‌کردم و می‌گفتم: منم هانای تو! بچه‌ات! … امروز نیز همان حال را داشتم.»[23]

 هایدگر نیز برخلاف هیبت و کاریزمایی که از خود ساطع می‌ساخت فردی خجول و پرتشویش بود. از آن آدم‌هایی که نمی‌توانند مستقیم به‌چشمِ دیگران نگاه کنند. او نیز به نوعی دلگرمی نیاز داشت و سال‌ها بعد اقرار کرد که آرنت منبع الهامش در نگارش هستی و زمان بوده است.

کمی بعد، با به‌قدرت رسیدن نازی‌ها، و سپس شروع جنگ جهانی دوم، پرده‌ی ضخیمی میان آن دو کشیده شد. در این سوی پرده، هایدگر بر کرسی ریاست دانشگاه نشست؛ به عضویت حزب نازی درآمد و حقوق پایمال‌شده‌ی همکاران یهودی‌اش را نادیده گرفت. در آن سوی پرده، آرنت در مقام زنی یهودی ابتدا به حاشیه رانده شد؛ سپس تحت تعقیب قرار گرفت و عاقبت از آلمان به اروپا گریخت و در پاریس به‌عضویت سازمانی در آمد که به جوانان یهودی مدد می‌رساند. سیر رویدادهای سترگِ تاریخی آن دو را از هم دورتر می‌کرد.

سرانجام در زمستان ۱۹۳۳ آرنت طی نامه‌ای از هایدگر پرسید که هوادار نازی‌هاست یا نه. هایدگر این امر را به‌تندی انکار کرد و توضیح داد که چگونه به‌ دانشجویان و همکاران یهودیِ خود کمک کرده است.[24] با این حال، توضیحات هایدگر آرنت را مجاب نساخت و رابطه‌ی آن دو برای هفده سال گسسته شد.

در خلال این مدت آرنت با همسر دومش، هاینریش بلوشر، یکی دیگر از شاگردان هایدگر، ازدواج کرد. آرنت کماکان هایدگر را به‌سبب همکاری با نازی‌ها گناهکار می‌دانست. او در ژوئیه‌ی ۱۹۴۶ در نامه‌ای به یاسپرس، هایدگر را «قاتل بالقوه»ی ادموند هوسرلِ یهودی نامید که با امضای نامه‌ی اخراج او موجبات مرگش را فراهم ساخته بود.[25]

بالاخره شعله‌های جنگ جهانی خاموش شد و در سال ۱۹۵۰، آرنت، پس از سفر به آلمان، نتوانست بر وسوسه‌ی دیدار با عشق دیرینش فائق بیاید و پس از قدری کشمکش درونی، سرانجام قرار ملاقاتی با هایدگر گذاشت. آرنت در یاداشتی از هایدگر خواسته بود که به هتل محل اقامتش بیاید. آرنت در نامه‌ای «آن شب و روز را تأییدی بر تمامیت یک زندگی» خواند و نوشت «وقتی پیش‌خدمتِ هتل نامِ تو را بر زبان آورد … گویی زمان به‌ یکباره از حرکت ایستاد.»[26] یک سال پیش از آن، آرنت یکی از سرفصل‌های کتاب خاستگاه‌های توتالیتاریسم را به «اتحاد موقت اوباش و نخبگان» اختصاص داد. آرنت در آنجا نوشته بود: «جنبش‌های توتالیتر، نه‌تنها برای اوباش، بلکه برای نخبگانِ جامعه نیز سخت جاذبه دارند و همین واقعیت است که برای ما … دردناک‌تر است.»[27] حالا درمی‌یابیم که احتمالاً آرنت در هنگام نگارش این عبارت، هایدگر را مد نظر داشته است. حتی ای بسا کلمه‌ی «موقت» ــ در عنوان سرفصل «اتحاد موقت اوباش و نخبگان» ــ به عضویتِ موقت هایدگر در حزب نازی ناظر بوده است. از قرار معلوم، طی «آن شب‌ و روز» هایدگر موفق شده بود تا اندازه‌ی زیادی خود را از اتهامات وارده مبرا دارد؛ یا دست‌کم توجیهاتی آرنت‌پسند برای آن عرضه کند. بدین ترتیب، فرایند بازپروریِ هایدگر در ذهن آرنت آغاز شد.

در همان سال آرنت در دفتر روزانه‌ی خود زیر مدخل «هایدگر روباه» نوشت: «او آنقدر مُحیل نبود که مدام در تله می‌افتاد و بدتر از آن، حتی نمی‌توانست فرق میان تله و غیرتله را تشخیص دهد.»[28] واضحاً «تله» به عضویت او در حزب نازی اشاره داشت. اما جالب‌تر از آن، توجیه یا تفسیر در دام ‌افتادن این روباه بود: او تشخیص نمی‌داد.[29] به‌سختی می‌توان «فقدان قوه‌ی تشخیص» در هایدگر را به «فقدان قوه‌ی تفکر» در آدولف آیشمن ربط نداد. هایدگر و آیشمن، هر دو، دچار لغزش فکری شده بودند، با این تفاوت که «خطا»ی هایدگر در قیاس با «جنایتِ» آیشمن بخشودنی بود.

آرنت در سال ۱۹۵۸ در وضع بشر قسمتی را به موضوع «بخشش» اختصاص داد و نوشت: «بدون بخشودگی، بدون رهیدگی از پیامدهای آنچه انجام داده‌ایم، قابلیت ما برای عمل … محدود می‌شد به یک عمل واحد که هرگز نمی‌توانستیم از آن خلاص شویم؛ برای همیشه قربانیِ پیامدهای آن می‌ماندیم…»[30] در نظر آرنت، عمل بخشیدن «هم بخشاینده و هم بخشیده‌شده» را رها می‌ساخت.[31] بخشش در نظر او نوعی رهایی از حس انتقام بود که ریشه در آموزه‌های عیسای ناصری داشت.

از آن پس، آرنت بخشی از عمر پُربهای خود را صرف بازیابیِ وجهه‌ی هایدگر کرد؛ از جمله، در آمریکا در وصف او داد سخن داد؛ بر ترجمه‌ی انگلیسی آثارش نظارت کرد،[32] و به همسرش الفریده در فروختن دست‌نوشتههای دو کتاب هستی و زمان و نیچه یاری رساند و سبب شد که خانواده‌ی هایدگر به خانه‌ای آبرومندتر نقل مکان کنند.[33] حالا الفریده ــ همان زنی که آرنت درباره‌اش می‌گفت «تا وقتی من زنده‌ باشم … حاضر است تمام یهودیان را نابود کند.» و او را «در مقیاسی حیرت‌آور» «ابله» می‌دانست،[34] و باور داشت که همو سبب‌ساز بسیاری از تیره‌روزی‌های هایدگر، از جمله عضویتش در حزب نازی شده است ــ آرنت را گرامی می‌داشت و آن دو از نفرتی دوسویه به احترامی متقابل گذر کرده بودند.

اما رابطه‌ی هایدگر و آرنت به همان شکل معلم-شاگردی باقی ماند و آرنت طوری رفتار می‌کرد که گویی هنوز او شاگرد نوآموز هایدگر است و از خود هیچ نمی‌داند. آخر هایدگر حتی نامدارشدن آرنت را برنمی‌تافت. در سال ۱۹۶۱ آرنت طی نامه‌ای به یاسپرس نوشت: «… می‌دانم که ذکر نام من در مجامع عمومی، کتاب‌نوشتنِ من، و مثل این‌ها، برای او (هایدگر) تحمل‌ناپذیر است. تمام عمر در مورد خودم به او دروغ گفته‌ام و وانمود کرده‌ام که نه کتابی در کار است و نه اسم و رسمی. و من جز در مواردی که به تفسیر آثارِ او مربوط می‌شود نمی‌توانم حتی از یک تا سه بشمارم. حالا اگر می‌زد و من از یک تا سه، و گاهی حتی تا چهار می‌توانستم بشمارم، او حسابی کیف می‌کرد. اما یک‌دفعه حس کردم که این فریب‌کاری بیش از حد ملال‌آور شده و خودم را ملامت کردم. مدتی عصبانی بودم، بعد خشمم فروکش کرد. حس کردم در کارهایی که کردم محق بوده‌ام؛ هم در این مورد که فریبش داده‌ام و هم در پایان‌دادن ناگهانی به این کار.»[35]

آرنت برخلاف آنچه به یاسپرس نوشته بود، تا آخر عمر به‌شیوه‌ی مورد پسند هایدگر ادامه داد. تا آنجا که در ستایش‌نامها‌ی پرطمطراق که به‌ میمنت هشتادسالگیِ استاد نوشت، او را «پادشاهی نهان» خواند که در قلمروی اندیشه فرمان می‌راند، خدماتش به فلسفه را ستود، به‌طرزی دست‌ودلبازانه او را بخشید و گناهانش را تلطیف کرد. همکاریِ او با نازی‌ها را به مشورت‌دادنِ افلاطون به جبّارِ سیراکوز شباهت داد. و به‌طور خلاصه، تمام ماجرای هم‌سوییِ هایدگر با اقدامات یهودستیزانه‌ی نازی‌ها را به «ده ماهِ کوتاه و پرتکاپو» فروکاست.[36]

ماجرای عشق پرنوسانِ آن دو، هر چه بود، با وجود جنگی جهانسوز و یهودستیزیِ هولناک آلمان نازی، به‌مدت نیم‌سده دوام آورد و نشان داد که عشق در بلندایی فراتر از مذهب، نژاد و رویدادهای سهمگینِ تاریخ ایستاده است. شاید جایی در خودِ هستی و، به‌ تعبیر هایدگر، در خودِ دازاین.

هایدگر در ابتدای آشنایی‌شان به او نوشته بود که «عاشقبودن، مساوی است با رانده‌شدن به ژرفای هستیِ معشوق.»[37] و آرنت در واپسین اثر خود حیات ذهن که پس از مرگش انتشار یافت، نوشت: عشق نوعی پیروی از احساسات نیست بلکه «ردّی» است که در اندرونِ ذهن باقی می‌ماند.[38] «ردّی» پنجاه‌ساله که تا آخر زندگی شاگرد و استاد باقی ماند، و بر این گفته‌ی پولس رسول گواهی داد که:

«عشق هرگز پایان نمی‌پذیرد.»[39]

print