ماراوا ( مراغه ) میدانم که ار کلیشه های تکراری جمعه جان خسته شده اید :اوردا کی دئیل آغز سوزدن اوسانار
سوروشون مطلبی تللر سویله سین دوداغ دانيشارسا اود توتار یانار گئرک دور زخمه لر اللر سویله سین :
می خواهم به یاد مالک رحمتی استاندار فقید آذربایجان و فرزند شهیر شهر مراغه باهم در این باغ شهر ، شهری پر از کرشمه های خوبان از هر جهت به سفری درخشان برویم.
جمعه جان از هر طرف که به شهر وارد میشوی ، انگار شهر در رویای خداوند فرو رفته است ، باران با عرق شرم خوبان شهر قاطی و باغ های زیبا از رود صوفی چای پیاله می زنند ، اینجا سنبلستان سلامت است. اینجا شقایق ها را می جوشانند و نسترنها را می نوشند و گلهای محمدی را زیارت می کنند.
شهر سر به دامن سهند نهاده ،از دماوند باج می گیرد قله ای که تمام برفهای جهان در آن آب می شود ، مادر چشمه های زمین ، در هر چین دامنش نهری دایه گی سوسن و سنبل را می کند و با نسیم سحر آمیزش مژگان سبز باغات سیب را تکان می دهد.
اینجا ستارگان به آسمان پرتاب می شوند و در مسیر شیری به صف می ایستند ،
اینجا ابرها باهم عشقبازی می کنند و قطره قطره از دامن پروردگار برکت می ریزد ،همه جا بزم درختان بادام و رقص گردوها ست و به قامتی تمام درختان شهر به نماز ایستاده اند.
شهر سفره رنگین بهار ، رزق فراوانی ، وفور نعمت سلامتی ، سیل اقبال ، مدرسه و درس و کتاب ، یک تاریخ پر از دانش و ادراک ، خرمن خوشحالی ، طغیان عاطفه ، مائده آسمانی زمین ، باران گل سرخ ، بوی تازه نان ، خوشه های خندان و سبدهای پر از زیبایی است
جمعه جان در داخل شهر کفش های راحتی را برمی داری و سوت زنان در حاشیه صوفی چای در ساحل سکوت راه می افتی ، در جهت عکس رودخانه ، مقبره هلاکو آبله جستجویت را می ترکاند حس گرسنگی می کنی همه دانش های جهان سیرت نمی کند به اندازه تاریخ مراغه قد می کشی و در پشت شیشه تماشا به تحیر خود تسبیح می گویی .
خانه هایی که در ایوانهایش هزاران شاخه گل بر گلدانها تکیه داده ، بساط زیبایی پهن کرده اند
گلها درِ شیشه عطر خود را باز کرده و به تبرک نگاه ها گلاب می ریزند.
جمعه جان یک هو شب بارید و ما خود را از گل چیدیم و به سان قوئی در دریاچه حیرت و ناامیدی خود رقصیدیم ، دل شهر از رنجی آویزان شد ،شهر بی پنجره شد ،خاصیت دارویی سبزه ها فرو ریخت ، همه شاعر شدند و به تقلید از لبان مادر مالک آه را تحریر می کردند. ، او از تنهایی خود بی خبر بود اما مالک بی همه آزادتر شد !!!
بغض در شهر همه باغها را به چنگ آورده در کنار اندوهی به تماشا نشست !!!!
جمعه جان میدانم مالک های بیشماری در لب ایوانها خواهد رویید و در زیر درختان سربلند شهر بر کنار صوفی چای و با سرودی دیگر بر خواهند خاست و شهر را از وزن خود پر خواهند کرد و سپس از آن کوه بزرگ و زیر آن گل هایی که تابش بی رنگی داشتند و پشت آن بوته هایی که حقیقت را نوشیدند و لب شبنم هایی که صداقت محض اند از صدای معصومیت یوسف و از گرگ کنعان ناگهان حرایی از کوه پایین خواهد آمد و خدایی که در باران می بارد وبه مشیت هایش نرگس می بافد،،،،،کمر همت به خدمت خواهند بست !!!
نوشته ای از رحاظو
یازدهم خرداد ۱۴۰۳