انجمن تاریخ شفاهی چپ ایران بیست سال پیش به مدد چند جوان شکل گرفت و پس از ۸ سال کار مداوم و مستمر -که نتایج آن آرام آرام منتشر می شود- منحل شد. من تنها بازمانده آن جمعِ عزیزِ اکنون پراکنده ام که وظیفه به سرانجام رساندن کارهای باقیمانده و گاه به گاه پاسخ به سوالات و شبهه ها را برعهده دارم. به علت احترام به کار جمعی و دیگر اصول اخلاقی که از ابتدا برای گروه تعریف کردیم، هیچ یک از ما حق ندارد نام خود را در ذیل آثار بگذارد و این کتابها و دیگر آثار به همین نام منتشر خواهند شد. از همین رو با توجه به شناختی که فواد تابان از من دارد، نام خود را در پایان این پاسخ کوتاه نمی گذارم و به قول قدیمی ها به «امضا محفوظ» قناعت می کنم.
اما بعد
آقای بهکیش در یادداشتی دیرهنگام به «نقد» کتاب صبر تلخ، حاصل مصاحبه ما با محمدعلی عمویی، نشسته است. نوشته ایشان از دو مشکل اساسی رنج می برد. اول اینکه ما را متهم کرده است که سوالات بسیاری را نپرسیده ایم و تلاش نکرده ایم که زوایای پنهان حزب را بکاویم. افراد بی طرف می توانند کتاب را بخوانند و ببینند که ما وظیفه پرسشگری خود را به تمامی ایفا کرده ایم. ممکن است جزییاتی وجود داشته که ما از آن بی خبر بوده ایم، ممکن است روابطی بوده که ما از آن بی اطلاع بوده ایم و لاجرم پرسشی از آن نداشته ایم. اما موضوع اساسی در رابطه با حزب توده ایران در فعالیت ۴ ساله اش نیست که بر ما معلوم بوده و ما از آن سرسری گذشته باشیم. سوالات ما گاه آنچنان مصرانه و صریح بوده که برخی از هواداران حزب توده ایران آن را بی ادبانه نیز دانسته اند. ما در آن موقع مصاحبه های بسیاری با اعضای سازمانهای سیاسی چپ و کنفدراسیون انجام داده بودیم. من می توانم شهادت بدهم که صبوری و آرامش محمدعلی عمویی حتی در برابر سماجت و صراحت گاه جوانانه ما مثال زدنی و بی نظیر بود. اکنون که ۲۰ سال از آن روزها می گذرد و موهایم در حال سپید شدن است، این صبر و متانت او را بیشتر ارج می گذارم و جا دارد که درودهای بی دریغ ام را از راه دور نثارش کنم.
مشکل دوم نوشته آقای بهکیش این است که ایشان تاریخ شفاهی را با بازجویی اشتباه گرفته است. وظیفه پرسشگر پرسیدن سوالات صریح و مستند است. وظیفه او مجبور کردن یا واداشتن طرف مصاحبه به پاسخگویی نیست. این خواننده است که با خواندن پرسش و پاسخ خود به قضاوتی صحیح از موقعیت می رسد. علاوه بر این تاریخ شفاهی، یک ادعانامه است که فرد مصاحبه شونده آن را از «دیدار خویشتن» اظهار می کند و دیگران راستی و درستی آن را می سنجند و پس از تراش خوردن های بسیار ما می توانیم به یک روایت منسجم از وقایع تاریخی برسیم. اما به نظر می رسد که رخدادهای تاریخی اوایل انقلاب برای آقای بهکیش آن چنان تلخ بوده که این شیوه پرسش و پاسخ ها را کافی نمی داند و احساس غبن می کند که کاش خودش جای جوانان انجمن تاریخ شفاهی نشسته بود تا با مشتی آهنین و دهانی کف کرده پیرمردی زندان کشیده و مبارز را بار دیگر بشکند و او را در برابر دوربین ها به غلط کردن و شکر خوردن بیندازد. این بار در تایید نظرات خودش و اطرافیانش. دریغا…
اینجاست که تراژدی دادخواهی آقای بهکیش آشکار می شود. وقتی که چنان رنج می بریم که انصاف و زیبایی و احترام از وجود ما رخت می بندد، ما دیگر دادخواه نیستیم. منتقم و کینه کش هستیم. ژنرالی شکست خورده هستیم که در هزارتوی خود می چرخیم و جلوی آیینه های تکرار ۵ ستاره خونین را به نشانه حقانیت به خود وصل می کنیم و در آرزوی انتقام و غلبه می سوزیم. این ویژگی را من در بسیاری از مبارزان آن سالها می بینم. در هزارتویی از انتقام و خشم و نفرت گرفتار شده اند و به آنی حاضرند مخاطب را به بدترین صفتها بنوازند. شاعران پیامبران عصرجدیدند. برشتِ شاعر از آیندگان خواسته بود آنانی را که برای زیبایی جنگیده اند اما در زشتی جنگ زیبایی را از یاد برده اند، درک کند و آنها را ببخشد؛ زیرا «آنها که درک می شوند بخشیده خواهند شد». من تلاش می کنم که وضعیت آقای بهکیش و دیگرانی چون او را درک کنم. اما آنها نیز باید از این دایره بسته بیرون بیایند و راهی به آینده بگشایند. تنها در استعلای این خشم و رنج است که جایی در بالندگی چپ آینده خواهند یافت. وگرنه چپ ایران که در حال برخواستن از خاکستر است با این کینه کشی ها و انتقام جویی ها آلوده می شود و قدرت سازندگی و زیبایی بخشی خود را از دست می دهد…