پست اینستاگرامی یاسمین پهلوی درباره احتمال کنارهگیری رضا پهلوی، تنها یک اظهار نظر شخصی نبود؛ بلکه بازتابی از شرایط بحرانی سلطنتطلبان پس از شکست در جلب حمایت داخلی و بینالمللی است. این وضعیت، با کاهش پایگاه اجتماعی، نبود برنامه اقتصادی مشخص و ابهام در پاسخگویی به مسائل قومیتی، جایگاه این جریان را بیش از پیش در حاشیه تحولات ایران قرار داده است.
اخیراً یاسمین پهلوی در پستی اینستاگرامی اعلام کرد که ممکن است رضا پهلوی از عرصه سیاست کنارهگیری کند.
این نوشته ساده، واکنشهایی را در پی داشت که یادآور قتل خلیفه مستعصم به دست هلاکوخان مغول بود؛ گویی اگر خلیفه از میان برود، جهان دگرگون خواهد شد.
ذینفعان این جریان، با بسیج بسیاری از فاندبگیران، چنین وانمود میکنند که در صورت کنارهگیری رضا پهلوی، ایران همچنان در تسلط رژیم ولایی باقی خواهد ماند.
واقعیت این است که ما در روند تاریخ با پدیدهای بهنام دترمینیسم آشنا هستیم. بر اساس این نظریه، تاریخ متناسب با عوامل مادی و اقتصادی و در بستر مناسبات تولیدی رشد میکند و رژیم ولایی نیز از این قاعده مستثنا نیست. ساختارها در نقطهای (که به نظر میرسد اکنون به آن رسیدهایم) فاسد میشوند و “موش کور” یا هر نیروی بالنده دیگری، کار خود را خواهد کرد؛ مسئلهای که طیف سلطنتطلب یا از آن بیاطلاعاند یا عطش قدرت چشمشان را کور کرده است.
چرایی انتشار این پست توسط یاسمین پهلوی، که بهروشنی با رضا پهلوی و یا دیگر رایزنان هماهنگ شده، اهداف خاصی را دنبال میکند.
بهنظر میرسد طیف سلطنتطلب در عملیات اخیر اسرائیل در ایران، انتظار داشت کار رژیم یکسره شود و شرایطی همانند سالهای پیش از ۵۷ برای بازگشت پهلویها فراهم گردد؛ اتفاقی که رخ نداد. نشست مونیخ نیز با دفترچه “معروفش” نتوانست حمایت عمومی را جلب کند و حتی موجب برخی گسستها در میان این جریان شد. همزمان اروپا و آمریکا نیز در جستجوی چهرهای مناسباند، بیآنکه توجهی به “پهلویسم” داشته باشند. بهنظر نگارنده، تیر خلاص را نظرسنجی مؤسسه گمان شلیک کرده است که طبق آمار سال گذشته، طرفداران رضا پهلوی را با بسیاری اما و اگر، تنها ۳۱ درصد اعلام کرد.
بهنظر میرسد این دادهها، زمینه واقعی و پنهان پست یاسمین پهلوی بودهاند؛ نه آنطور که برخی تعبیر کردهاند، بهعنوان “قدرناشناسی مردم ناسپاس ایران”.
از سوی دیگر، نباید فراموش کرد که چنین اقداماتی میتوانند در راستای مباحث روانشناختی و با هدف برانگیختن افکار عمومی، ایجاد جو دلسوزانه، یا تلاشی مذبوحانه برای تحریک حس همدردی عمومی و جلب توجه دولتمردان محافظهکار غربی صورت گرفته باشد. اگر چنین باشد، پس از انتشار آمار مؤسسه گمان، این اقدام بیشتر شبیه نوعی بلوف است.
حتی اگر این پست در نهایت صداقت منتشر شده باشد، جای خوشوقتی است که این جریان سرانجام دریافته که ایران، امروز کشوری است با مردمانی بسیار آگاهتر از پنجاه سال پیش.
نسل امروز حاضر نیست فریب شعارهای جریانی را بخورد که هیچکدام از وعدههایش پشتوانه مادی ندارد و نمیخواهد پلی برای بازگشت سلطنت پهلوی شود.
با گذر زمان و ناکارآمدی طرحها و پیشنهادهای سیاسی این جریان، شیفتگی به “خاندان ایرانساز” رنگ باخته و گذشته، دیگر قابل بازگشت نیست.
حتی اگر تصور کنیم رضا پهلوی به ایران بازگردد؛ چه به عنوان رئیسجمهور و چه مدعی پادشاهی، سؤال این است: او کدام برنامه اقتصادی کوتاهمدت را اجرایی خواهد کرد؟
نباید فراموش کرد که حل بسیاری از مشکلات کشور زمانبر است: مشکل آب و برق، راهاندازی صنایع، ایجاد فرصتهای شغلی، مهار تورم، تأمین مسکن و… . آیا برنامهای روشن در این زمینهها ارائه شده است؟
فرض کنیم ایشان از امیال پادشاهی بگذرند و رئیسجمهور شوند؛ رویکرد ایشان به مسئله خودمختاری در کردستان، بلوچستان و … چگونه خواهد بود؟
قابل ذکر است که با تغییر رژیم ولایی، ایران به سرعت به سمت فدرالیسم پیش خواهد رفت. این بار، هیچ دولت تازهکاری توان مهار آن را نخواهد داشت.
در تمام تاریخ مدون دولتسازی در ایران، اقوام ایرانی زیر چتر دیکته دولت مرکزی قرار داشتهاند و اختیاراتی برای حل مسائل اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی خود در چارچوب ایران نداشتهاند. این بار نمیتوان همان کلاه مرکزگرایی را بر سرشان گذاشت.
فدرالیسم در گفتار و نوشتار سلطنتطلبان، مغایر با تمامیت ارضی معرفی شده و به معنی تجزیه ایران تعبیر میشود. چنین رویکردی، مطالبه فدرالیسم را سرکوب خواهد کرد، و سرکوب نیز بهخودیخود چرخه استبداد را بازتولید میکند؛ چرخهای که بهواقع، زمینهساز تجزیه خواهد شد.
نباید فراموش کرد که خمینی با پرچم اسلام و شمشیر در دست آمد؛ عواقب آن هنوز قابل مشاهده است. آیا سلطنتطلبی نیز با پرچم شاه و درفش کاویانی بازمیگردد؟
همزمان، فقدان برنامه اقتصادی مدرن و منسجم، و چانهزنیهای پس از تصرف قدرت، نان بر سفره مردم نخواهد آورد. این وضعیت، مطالبات اقتصادی را تشدید کرده و خیابانها را مملو از مردمی خواهد کرد که خواهان اجرای فوری نیازهای خود هستند.
در چنین شرایطی، فلج اقتصادی-اجتماعی پدید میآید. برنامه رضا پهلوی کدام است؟ پاسخگویی فوری به خواستهها یا تثبیت دولت از راه سرکوب اعتراضات؟
هر دو گزینه پیامدهایی دارد که پیشبینیاش ساده نیست.
با ذکر نمونههای بالا، میتوان به این نتیجه رسید که:
اولاً، بازگشت به دوره محمدرضا پهلوی و ادامه همان ساختار حکومتی ممکن نیست. مردم آن را نخواهند پذیرفت. افزون بر بحرانهای اقتصادی، کشور در مسیری برگشتناپذیر بهسوی سکولاریسم دینی و حتی لائیسیته گام برداشته، در حالیکه اسلام هنوز خط قرمز رضا پهلوی است.
ثانیاً، فقدان برنامههای اقتصادی مشخص، موجب ایجاد واهمه در دل مردم شده است. دیگر نمیتوان با وعده آب و برق و اتوبوس رایگان، مردم را فریب داد.
ثالثاً، رضا پهلوی گزینه مطلوب غرب و آمریکا نیست. غرب در پی گزینهای دیگر است که در میان مردم، از پایگاه سیاسی برخوردار باشد.
نباید فراموش کرد که غرب با دخالت در افغانستان و حمایت از عامل دستنشانده خود، نتوانست مسأله را حل کند و سرانجام ناچار به عقبنشینی و پذیرش طالبان شد. بنابراین بسیار بعید است همان ریسک را بار دیگر و اینبار در ایران تکرار کند.
از سوی دیگر، دور از ذهن نیست اگر در آینده نزدیک، رقابتی میان رضا پهلوی و میرحسین موسوی برای ریاستجمهوری شکل گیرد و حتی آراء پهلوی از همان ۳۱ درصد اعلامشده توسط مؤسسه گمان نیز پایینتر باشد.
هیچکدام از پیشنهادهای اخیر مبنی بر پادشاهی مشروطه و نظایر آن، پاسخگوی نیازهای فوری کشور نیست.
چرا باید افرادی تحت عنوان شاه، ملکه و شازده، سالانه مبالغ هنگفتی از ثروت ملی را به خود اختصاص دهند، در حالی که با همین مبالغ میتوان زیرساختها را در مناطق محروم تقویت کرد؟
در پایان، سلطنتطلبی در ایران به پایان خط رسیده است.
در فردای ایران، اگر حتی دولتی نیمهمردمی شکل بگیرد و اصلاحات اقتصادی نسبتا موفقی اجرا کند، جریان سلطنتطلب توان مقایسه دوران پهلوی را از دست خواهد داد و در مدت کوتاهی به حاشیه رانده میشود.
تبلیغات این جریان و بهشتسازی از دیکتاتوری پدر، تنها در فضای رژیم ولایی کارایی دارد، و نه در فضای ایران آینده.