برخی از چپگرایان، از جمله کمونیستهای سابق یا هواداران پیشین کمونیسم، پس از پیروزی ایالات متحده در جنگ سرد، برای سازگار کردن وجدان «مترقی» خود با واقعیتهای نظم جهانی جدید، به توجیهات ایدئولوژیک پیچیدهای متوسل شدهاند. آنها با پذیرش پرشور گفتمان «حقوق بشر»، پلی بین باورهای گذشته و شرایط کنونی ساختند، بدون اینکه بهطور آشکار از اصول پیشین خود عقبنشینی کنند. این پذیرش، که اغلب پشت ادعای پایبندی به آرمانهای بشردوستانه پنهان میشود، به آنها امکان میدهد تا مواجهه با واقعیتِ خود اجتناب کنند. با این حال، همین چپگرایانی که زمانی در نقش «احمق مفید» (به تعبیر لنین) در کمپینهای صلح کرملین عمل میکردند و تحمل شنیدن «حقوق بشر» از زبان رهبرانی چون ریگان یا تاچر را نداشتند، اکنون به ابزار شرکتهای چندملیتی و هژمونی جهانی تبدیل شدهاند. انگیزه آنها کسب دستاوردهای سیاسی و مزایای اجتماعی است، هرچند در اشکال و مقیاسهای متفاوت.
با این وجود، بسیاری از این چپگرایان همچنان توهم نمایندگی یک نیروی مخالف «سیستم» را دارند، تنها به این دلیل که گاه ایدئولوژی سیستم را در برابر واقعیتهای آن قرار میدهند. این نقد واقعیت آنها را در یک ردای بیعیب و نقص با آهاری از تظاهر و خودبینی پنهان میکند. حال آنکه ایدئولوژیِ علیه سیستم همواره بخشی از سیاستهای خودِ سیستم است.
مفهوم «حقوق بشر» در نظم جهانی کنونی به ابزاری سیاسی تبدیل شده. فی المثل مسأله فلسطین نمونهای بارز از این تناقض است. چپگرایانی که از فلسطین حمایت میکنند، اغلب این حمایت را در چارچوب گفتمان پرشور حقوق بشری مطرح میکنند، اما این رویکرد نهایتا به بازتولید همان نظم جهانی منجر میشود که این وضع را ممکن ساخته است. آنها متوجه نیستند که وجدان مترقیای که هدایت ایشان را به عهده گرفته در واقع بخشی از سازوکار خود سیستم و مناسبات حقوق بشر است، نه چیزی خاص و مجزای آن.
بنابراین، حقوق بشر بهعنوان یک ترفند ایدئولوژیک طبعا در خدمت سیاست دولتهاست، نه توده و مدنیت، و نهتنها ابزاری برای حفظ هژمونی قدرتهای بزرگ است، بلکه چپگرایان را نیز در دام سازش با سیستمی گرفتار میکند که ادعای مبارزه با آن را دارند. فیالمثل، همواره نقطه مشترکی (مثل نابودی اسرائیل) بین جمهوری اسلامی و چپها ایجاد میشود که دنبال کردن آن، نهایتا سازشگری با سیستم را نیز به ارمغان میاورد. این سازش خواه ناخواه وجدان مترقی آنها را به بخشی از وجدان سیستم تبدیل میکند، در حالی که منافع مادی سیستم همچنان بر جهتگیری علیه آن غالب است.
یکی دیگر از معضلات وجدان مترقی، عدم توانایی برای خلق آلترناتیو است که به انتزاع از واقعیت و گفتمانی با خلأ ختم شده است. به همین خاطر چپ با مراد کردن وجدان مترقی به جای یک آلترناتیو منسجم که شامل ارائه گزینه و رتوریک مشخص علیه سیستم فعلی است، در یک رابطه دیالکتیکی با دشمنان خود گیر کرده و نمیتواند از این چرخه فراتر رود.
مشکل اصلی چپ معاصر، چه در گرایشهای اقتدارگرا و چه آزادیخواه، ناتوانی در درک این اصل روانکاوانه است: روی هرچه که سرکوب میکنید درواقع سرمایهگذاری خواهید کرد.
زیرا سرکوب همواره از عنصر «خلاقیت» و «پویایی» خالی است. سرکوبگر اگر توانایی خلق اثر داشت، گرفتار چرخه سرکوب نمیشد. ذهینت سرکوبگر، بیش از هرچیز ذهنیتی عقیم و اخته است. آنچه چپها از آن نفرت دارند و علیه آن مبارزه میکنند، به شیوهای پارادوکسیکال هویت ایشان را نظام میبخشد. به عبارت دیگر، چپ در مبارزه با دشمنانش (مانند سرمایهداری یا سلطنت)، ناخودآگاه به آنها وابسته میشود، زیرا هویت و معنای سیاسیاش در تقابل با آنها تعریف میگردد. این نادیده گرفتنِ پویایی روانی -که اغلب با تحقیر روانشناسیِ تودهها همراه است- باعث شده چپ در چرخهای از نفرت و ستیزه گرفتار بماند، بدون آنکه بتواند آلترناتیوهای نوینی خلق کند یا از این رابطه دیالکتیکی رهایی یابد.
سارینا دارابی
اندیشکده مسائل ایران