پس از حوادث دلخراش هفتم اکتبر، شاهد ظهور آشکار اشکالی از یهودیستیزی و اسرائیلستیزی در عرصههای بینالمللی بودهایم. این پدیده تنها به گروهها و جریانهای اسلامگرا محدود نمیشود، بلکه بخش قابل توجهی از کسانی که خود را «چپ»، «مارکسیست» یا متأثر از «مارکسیسم فرهنگی» میدانند نیز در این رویکرد مشارکت داشتهاند. اگرچه این افراد غالباً مدعیاند که تنها با سیاستهای دولت اسرائیل و شخص نتانیاهو مخالف هستند، اما با بررسی دقیق شعارهای آنها، رگههای عمیقی از یهودیستیزی آشکارا قابل مشاهده است.
این وضعیت، بهویژه با توجه به شعار محوری چپ که بر «برابری» تأکید دارد، پرسشهای بنیادینی را درباره ریشههای معرفتی این یهودیستیزی در میان آنها مطرح میکند. آیا یهودیستیزی در میان چپهای مارکسیست گستره جهانی دارد و از دل مباحث آنان به صورت منطقی بیرون میآید؟
دکتر محسن بنائی، پژوهشگر تاریخ، در گفتوگویی که با ایشان داشتیم، به تفصیل به واکاوی این موضوع پیچیده پرداخته و ارتباط عمیق و چندلایه میان صهیونیسم/یهودیت و مارکسیسم را در طول تاریخ روشن میسازد. به قول ایشان، این موضوع «بسیار پیچیدهای است نه از این نظر که احتیاج به تخصصهای متعدد دارد، بلکه از این نظر که چندلایه است».
فصل اول: اسرائیل سوسیالیستی و «خیانت» به آرمان شرق
برای درک ریشههای این پدیده، باید به تاریخچه تأسیس دولت اسرائیل بازگردیم. نکتهای که اغلب نادیده گرفته میشود این است که دولت اسرائیل در زمان تأسیس خود، اساساً یک دولت سوسیالیستی بود. رهبران اولیه آن، اندیشههای دولت رفاه را در سر داشتند و مدلهای اقتصادی و اجتماعی مبتنی بر برابری و اشتراک را به اجرا میگذاشتند. «کیبوتسها» (دهکدهها و مزرعههای اشتراکی) نمونه بارز این تفکر بودند. کیبوتسها در تاریخ بشر، تنها نمونه واقعی و بدون اجبار از کمونیسم محسوب میشوند، جایی که مالکیت خصوصی عملاً وجود نداشت و همه چیز اشتراکی بود.
چهرههای کلیدی در تأسیس اسرائیل، سوسیالیستهای پرشور بودند. برای مثال، خایم وایزمن، اولین رئیسجمهور اسرائیل، عضو حزب سوسیال دموکرات روسیه بود و بارها با ولادیمیر لنین، رهبر انقلاب بلشویکی، به بحث و گفتوگو پرداخته بود، بهویژه زمانی که هر دو در سوئیس در تبعید به سر میبردند. این واقعیت نشان میدهد که آنچه اسرائیل را به وجود آورد، اساساً یک تفکر سوسیالیستی بود که بر پایه ناسیونالیسم یهودی (صهیونیسم) بنا شده بود.
نتیجه این شد که اتحاد جماهیر شوروی، تحت رهبری استالین، از اولین کشورهایی بود که اسرائیل را به رسمیت شناخت. شوروی، اسرائیل را یک متحد طبیعی و جداییناپذیر برای بلوک شرق و بلوک سوسیالیستی میدانست. در جنگ استقلال سال ۱۹۴۸، هنگامی که پنج کشور عربی (مصر، سوریه، لبنان، اردن و عراق) به اسرائیل نوپا حمله کردند، این شوروی بود که از طریق چکسلواکی، انبوهی از سلاحهای پیشرفته، از جمله ۲۵ هواپیمای شمید، را در اختیار ارتش تازه تأسیس اسرائیل قرار داد که نقش بسیار بزرگی در پیروزی آنان ایفا کرد.
اما ورق برگشت. اسرائیل پس از پیروزی در جنگ، به دلیل اعتقاد رهبرانش به دموکراسی و حقوق بشر (بسیاری از آنان از کشورهای نیمه غربی اروپا آمده بودند)، بهترین روابط را با جهان غرب برقرار کرد. این تغییر مسیر، کمونیستها را به این نتیجه رساند که «کلاه بزرگی بر سرشان رفته» و پیشبینیهایشان درباره یک متحد سوسیالیست محقق نشده است.
فصل دوم: کارل مارکس و یهودیستیزی بنیانگذارانه چپ
دکتر بنائی تأکید میکند که بنیانگذار یک مکتب فکری، با بیان صفاتی درباره یک گروه خاص، خط فکریای را ایجاد میکند که مانند یک «ژنوم» در کل زیست آن تفکر ادامه مییابد. در همین راستا، کارل مارکس در کتاب معروف خود به نام «درباره مسئله یهود» (پاسخی به برونو باوئر)، بدترین نسبتها را به یهودیان داده است. مارکس در این کتاب، خدای یهودیان را «پول» معرفی میکند و اخلاق آنها را «چانهزنی» و «کلاهبرداری» میداند. او حتی در کتاب دیگری به زبان انگلیسی، درباره وامی به نام “Russian Loan” (وام روسی)، یک کمپین «بسیار کثیف» علیه یهودیان، بهویژه یهودیان هلندی مقیم آمستردام، به راه انداخت.
نکته حائز اهمیت این است که مارکس این سخنان را در زمانی مطرح کرد که کشور اسرائیل هنوز به وجود نیامده بود و او عملاً به اقلیت یهودی مورد ستم حمله میکرد، نه به یک دولت یا سیاست خاص. یهودیان در آن زمان، در اقلیتهایی زندگی میکردند که به طور دائمی مورد سرکوب و غارت قرار میگرفتند، و مارکس عملاً انسان یهودی را هدف قرار داده بود. این ریشههای نظری در تفکر مارکس، از نظر دکتر بنائی، یک خط پیوسته و تئوریزه شده را ایجاد کرده که تا به امروز در جریانات چپگرا ادامه دارد. او این امر را به باورهای آخرالزمانی مسلمانان تشبیه میکند که در روایات شیعه و سنی، کشتار آخرین یهودیان را پیششرط فرارسیدن قیامت میدانند و این روایات پایههای یهودیستیزی در میان مسلمانان را تشکیل میدهد.
فصل سوم: مارکسیسم فرهنگی، نئومارکسیسم و بازتولید یهودیستیزی
این یهودیستیزی ریشهدار از طریق «مارکسیسم فرهنگی» و «نئومارکسیسم» به نسلهای بعدی چپ منتقل شده است. در دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰، با شکلگیری مکتب فرانکفورت، چهرههایی چون تئودور آدورنو و هربرت مارکوزه، مارکسیسم را از حالت صرفاً سیاسی برای کسب قدرت خارج کرده و به یک عنصر فرهنگی تبدیل کردند. جریانات «ووک» (Woke) امروز، که خود را سوسیالیست، چپگرا و ترقیخواه میدانند و علیه اسرائیل شعار میدهند، از دل همین مارکسیسم فرهنگی و مارکسیسم کلاسیک بیرون آمدهاند.
بسیاری از این فعالان شاید از تاریخچه مفصلی که در اینجا توضیح داده شد بیخبر باشند، اما «تکههای ایدئولوژیک مانند ژنوم در تفکر انسانها بازتولید میشوند». این بازتولید، در کنار این تصور که «کلاهی که بر سر کمونیستها رفت» و چرخش اسرائیل به سمت غرب، گویی «پیشبینی» یا «پیشگویی» مارکس درباره «دغلبازی» و «حقهبازی» یهودیان را تأیید کرد. به این ترتیب، مجموعه عوامل شامل مارکسیسم کلاسیک، مارکسیسم فرهنگی، و جریانات نئومارکسیست و ووکیست امروزی، همگی در انتشار این یهودیستیزی نقش دارند.
فصل چهارم: صهیونیسم به مثابه امپریالیسم و «ائتلاف نامقدس»
پس از حوادثی نظیر جنگ سال ۱۹۶۷، چپها واژه «صهیونیسم» را معادل «امپریالیسم» قرار دادند. در ایران نیز، جریانات چپگرا شعار «مرگ بر صهیونیسم، سگ زنجیری امپریالیسم» را سر میدادند. این ایده تا جایی پیش رفت که در سال ۱۹۷۵، با فشار چپها و کشورهای عربی/مسلمان در سازمان ملل، صهیونیسم در کنار آپارتاید قرار گرفت.
دکتر بنائی این اتحاد میان چپها و اسلامگرایان را «ائتلاف نامقدس ارتجاع سرخ و سیاه» مینامد. این اصطلاح، که گفته میشود از پادشاه فقید ایران است، یکی از هوشمندانهترین ترمهای سیاسی است که به خوبی همدستی وکیستها با طرفداران حماس را امروز نشان میدهد.
به طور کلی، میتوان گفت که «ستیز اروپاییهای مسیحی ریشه در تعصب مسیحی (باور به اینکه یهودیان قاتلان عیسی مسیح بودند) و ستیز چپهای اروپایی ریشه در کتاب مقدس مارکس دارد». نکته جالب توجه این است که «ژنوم یهودیستیزی» با وجود عدم نقاط اشتراک ظاهری، از تفکر مسیحی به جهانبینی مارکسیستی (بهویژه تئوری دیالکتیک تاریخ آن) منتقل شده و در ایدئولوژی جدید نیز خود را منتشر کرده است. چپها تلاش کردهاند با قرار دادن یهودیستیزی خود در پوشش عدالت اجتماعی، به آن شکلی «دادگرانه» ببخشند و آن را در راستای «مبارزه با امپریالیسم» جلوه دهند. در مرامنامه اولیه حماس نیز، که یک گروه سنی افراطی است، ایدههای آخرالزمانی کشتار یهودیان به صراحت ذکر شده بود (اگرچه بعداً تحت فشار حذف شد)، که نشاندهنده همپوشانی این ایدههای یهودیستیزانه میان تفکرات مختلف است.
فصل پنجم: ایران و یهودیستیزی: تاریخی متفاوت و اهمیت مبارزه با آن
در پایان بحث، اشارهای به تاریخچه ایران و یهودیستیزی ضروری است. در طول تاریخ، ایران به هیچ عنوان یهودیستیزی سیستماتیک را تجربه نکرده است. برخلاف برخی کشورهای عربی (مانند عراق یا یمن و برخی گروههای فلسطینی) یا کشورهای اروپایی، ایرانیان در دوران باستان به یهودیان پناه میدادند. این میراث تاریخی، افتخاری است که باید گرامی داشته شود و مبارزه با یهودیستیزی را از جنبه احترام به تاریخ خودمان نیز ارج بنهیم. در همین راستا، مقالهای با عنوان «ایران و اسرائیل: متحدین طبیعی و دشمنان غیرعادی» به قلم سعید و جاناتان سایه نیز پیشنهاد شده است که به رابطه تاریخی ایران و اسرائیل میپردازد.
نتیجهگیری: یهودیان، خاکریز اول آزادی
دکتر بنائی در سخنان پایانی خود، یهودیان را «سنگر مقدم جبهه آزادیخواهی» میداند. او توضیح میدهد که آنها نه به خاطر مبارزهشان، بلکه به این دلیل که «اولین جایی هستند که به آن حمله میشود»، از اهمیت استراتژیکی برخوردارند. اگر این خاکریز اول فتح شود و در مقابل حملات مقاومت نکند، سد خواهد شکست و سنگرهای بعدی آزادی نیز یکی پس از دیگری سقوط خواهند کرد.
از این رو، دفاع از یهودیان و مبارزه با یهودیستیزی، نه تنها برای همبستگی با اسرائیل و یهودیان، بلکه «در درجه اول برای حفاظت از آزادی خودمان» ضروری است. این تحلیل عمیق، ریشههای تاریخی و ایدئولوژیک یهودیستیزی در میان چپهای مارکسیست را روشن میسازد و اهمیت درک این پدیده را در جهان امروز دوچندان میکند؛ زیرا اگر یهودیان را شکست دهند، «تردیدی نکنید که فردا جلوی روی شما خواهند ایستاد و آن وقت خاکریز شما را با همراه با خودتان پر از خاک خواهند کرد».