در حال حاضر، در اقتصادهای بزرگ، سرمایه گذاری خصوصی وابسته به سودآوری حدود پنج برابر سرمایه گذاری عمومی است (۱۵ درصد تولید ناخالص داخلی در برابر ۳ درصد). فقط وقتی این نسبت برعکس شود، می توانیم شاهد رشدی اقتصادی باشیم که معطوف به نیازهای اجتماعی باشد، با تغییرات اقلیمی و گرمایش جهانی مقابله کند و نابرابری را هم در درون کشورها و هم میان کشورهای غنی و فقیر کاهش دهد.
بخش یکم: امپریالیسم و جنگ
بخش دوم: طبیعت، رانت، سود و هوش مصنوعی
هر ساله مجله ماتریالیسم تاریخی کنفرانسی در لندن برگزار میکند. در این کنفرانس (عمدتاً) دانشگاهیان و دانشجویان برای بحث در مورد نظریه مارکسیستی و نقد سرمایهداری شرکت میکنند.
امسال کنفرانس هم شرکتکننده زیاد داشت و هم از نظر سازماندهی شاید بهترین دوره تا حالا بود. برنامهها خیلی متنوع بود: نشستها و جلسات عمومی دربارهی اقتصاد، فرهنگ، تکنولوژی، امپریالیسم، جنگ و مسائل مربوط به جنسیت. چند پنل تخصصیِ پیاپی هم به موضوعهایی مثل فاشیسم، تکنولوژی (هوش مصنوعی)، امپریالیسم، تغییرات اقلیمی و البته نظریهی مارکسیستی اختصاص داشت.
من نمیتوانستم همزمان در چند سالن باشم و همهی مطالب ارائه شده را ببینم، برای همین گزارشی که مینویسم، بیشتر آن بخشهایی را بازتاب میدهد که خودم انتخاب کردهام و به آنها علاقه داشتم.
بگذارید از مطلب ارائه شدهی خودم در یک نشست درباره امپریالیسم شروع کنم. عنوان مقاله من این بود: Catching up or falling Behind نزدیک شدن یا عقب ماندن؟
در این مقاله بررسی کردم که آیا کشورهای فقیرترِ به اصطلاح «جنوب جهانی» در حال «نزدیک شدن» به کشورهای ثروتمندِ به اصطلاح «شمال جهانی» هستند یا نه.
ازسه معیار برای سنجش این «نزدیک شدن» استفاده کردم:
۱ سطح درآمد سرانه
۲ سطح بهره وری نیروی کار
۳ شاخص توسعهی انسانی که سازمان ملل آن را تنظیم میکند.
میانگین روند رشد سالیانه هر یک از این شاخصها را برای گروه هفت کشور صنعتی بزرگ، یعنی همان اقتصادهای به اصطلاح «با درآمد بالا»، محاسبه کردم و آن را با کشورهای بریکس مقایسه کردم. بعد این روندها را به آینده ادامه دادم تا ببینم آیا اقتصادهای فقیرتر جنوب جهانی در نهایت میتوانند شکاف با اقتصادهای ثروتمند شمال جهانی را ببندند یا نه.
نتیجه این بود که در هر سه معیار، جنوب جهانی نه تنها این فاصله را کم نمیکند، بلکه هرگز آن را نخواهد بست، مگر شاید یک استثنا، یعنی چین.»
چرا این شکاف بسته نمی شد؟ دلیل اصلی، امپریالیسم بود. ثروت (ارزش) به شکل مستمر از جنوب جهانی به شمال جهانی منتقل میشود. علاوه بر این، نرخ سود سرمایه در جنوب جهانی سریعتر از رشد بهره وری نیروی کار کاهش پیدا میکرد و همین موضوع سرمایه گذاری مولد و رشد اقتصادی در جنوب جهانی را کند میکرد.
چین یک استثنا بود، چون رشد سرمایه گذاری در چین کمتر از دیگر اقتصادهای مهم جنوب جهانی به سودآوری سرمایه وابسته است.
من محاسبه کردم که افزایش سالانهی ارزش برای اقتصادهای امپریالیستی شمال جهانی حدود ۲ تا ۳ درصد تولید ناخالص داخلی آنها در هر سال است، و به همان اندازه، اقتصادهای پرجمعیت جنوب جهانی هر سال ارزش از دست میدهند.
به بیان دیگر، اگر استثمار امپریالیستی وجود نداشت، اقتصادهای گروه هفت (از جمله آمریکا) عملا رشدی نداشتند، در عوض اقتصادهای جنوب جهانی بسیار سریعتر رشد می کردند و کم کم به آنها نزدیک می شدند.»
انتقال ارزش امپریالیستی از طریق تجارت (درصد از تولید ناخالص داخلی)

«منبع: The Economics of modern imperialism، نشریه Historical Materialism، شماره ۴، ۲۰۲۱»

«جریان خالص درآمد ابتدایی، میانگین سالیانه ۲۰۱۶ تا ۲۰۲۴، درصد از تولید ناخالص داخلی»
منبع: صندوق بین المللی پول
در همین نشست، پدرو ماتو نقدی جدی و استدلالی به مفهوم «خرده امپریالیسم۱» مطرح کرد. این مفهوم می گوید شمال جهانی از طریق انتقال ارزش از کشورهای جنوب جهانی سود میبرد، اما در عین حال اقتصادهای سرمایه داری بزرگتر در جنوب، مثل برزیل، روسیه، آفریقای جنوبی، هند یا چین هم از اقتصادهای ضعیفتر و پیرامونی در منطقه خودشان انتقال ارزش دریافت میکنند. از این نظر، این کشورها «خرده امپریالیست» هستند.
من هرگز با این مفهوم قانع نشدهام و سه دلیل دارم: اول این که این نگاه عملا میگوید هر کشوری تا حدی «امپریالیست» و تا حدی هم «استثمارشده» است. این دیدگاه مفهوم امپریالیسم را که بر چند اقتصاد سرمایه داری بالغ و پیشرفته در شمال جهانی استوار است، همان طور که لنین ابتدا آنها را به عنوان استثمارکنندگان بقیهی جهان شناسایی کرد، به شدت تضعیف میکند.
دوم، همان طور که ماتو در نقد خود گفت، اگر هر کشوری کمی امپریالیست باشد، جهتگیری روشن برای مبارزه ضد امپریالیستی از بین میرود.
علاوه بر این، هیچ شواهد تجربی مهمی وجود ندارد که نشان دهد مثلا از زامبیا به آفریقای جنوبی، یا از پاراگوئه به برزیل، یا از کشورهای فقیرتر آسیا به چین، انتقالهای بزرگ ارزش صورت می گیرد؛ دست کم نه در مقیاسی که بتوان آن را با انتقال ارزش از طریق تجارت و جریانهای مالی از کشورهای بریکس به اقتصادهای گروه هفت و متحدان آنها مقایسه کرد.
در همین نشست، کریستینا ره۳ و جیانماریا بروناتسی نظریه جالبی را ارائه کردند که آن را «امپریالیسمِ مبتنی بر بدهی۲» می نامیدند. به گفته آنها، آمریکا در گذشته یک طلبکار در اقتصاد جهانی بود، مازاد تجاری داشت و در خارج وام میداد و سرمایه گذاری میکرد. اما از دهه ۱۹۷۰ به بعد، بیشتر و بیشتر با کسری تجاری روبه رو شد و در نتیجه، بدهی های های کلانی در برابر بقیهی جهان، به ویژه در برابر اروپا، ژاپن و چین انباشته کرد. با این حال، چون دلار ارز رایج در تجارت و ذخیرهی ارزی جهان بود، این بدهی به جای این که نقطه ضعف باشد، به یک سلاح اقتصادی تازه برای امپریالیسم آمریکا تبدیل شد تا از طریق آن بر سایر کشورها مسلط شود.
باید بگویم پذیرش این نظریه برای من سخت بود. از نظر من، «امپریالیسم بدهیمحور» جایی است که کشورهای فقیر برای رشد اقتصادی، وام های کلان از نهادهای امپریالیستی می گیرند، اما در هنگام بحرانهای اقتصادی مجبور میشوند بدهی هایشان را به تعویق بیاندازند، ارزش پول ملی را کاهش دهند و برای عمل به تعهدات خود در برابر بانکهای شمال جهانی و صندوق بین المللی پول و غیره، سیاستهای سختگیرانهی ریاضتی اجرا کنند.
آمریکا به عنوان یک کشور بدهکار استثنا است، چون از «امتیاز فوق العادهی» دلار بهره می برد و میتواند کسری تجاری خود را از طریق سرمایه گذاری از خارج در شرکتها و دارایی های مالی آمریکا به سادگی تأمین کند. اما من نمی بینم که چگونه از این وضعیت میتوان نتیجه گرفت که بدهی آمریکا یک مسیر کاملا جدید برای سلطهی امپریالیسم آمریکا است.
بگذارید از یک نشست محوری و بسیار پرجمعیت هم گزارش بدهم؛ نشستی با عنوان «بازاندیشی امپریالیسم و جنگ».
مایکل هارت۴ استدلال میکرد که امپریالیسم، منظور هم آمریکا و هم اروپا، در حال دگرگون شدن به نوعی «رژیمهای جنگ جهانی» است، چون نظامی گری دارد جای سلطهی صرفا اقتصادی را میگیرد.
سخنران دیگر، مرتضی سامان پور۵، چنین استدلال می کرد، (به نقل از چکیده مقاله اش):
جهانی شدن سرمایه داری زمان را یکدست و همسان نمی کند، بلکه تفاوت های زمانی را تشدید میکند. سرمایه از طریق عملیات لجستیکی، مالی و استخراج ارزش، به طور همزمان فضا زمان های مختلف را یگانه و متلاشی میکند و گسست های فعالی تولید میکند که به بازتولید جهانی آن خدمت میکنند.»
و ادامه می دهد:
«یک استراتژی سیاسی انترناسیونالیستی و ضد امپریالیستی باید خود را با زمانمندی های گسسته و نابرابر امروز هماهنگ کند، به ویژه در مورد وضعیت کنونی جنگ و تکثیر شکلهای امپریالیستی فراتر از غرب تاریخی.
چنین استراتژی ای به نوعی عقلانیت راهبردی نوسازی شده نیاز دارد که بتواند این زمان های اجتماعی گسسته سرمایه را به شکلی ثمربخش در خدمت یک انترناسیونالیسم واقعا رهایی بخش قرار دهد.
باید اعتراف کنم که در درک همه این بحثها با دشواری روبه رو شدم؛ من ترجیح می دهم متنها ساده و قابل فهم باشند.
در هر صورت، فکر میکنم نکته اصلی صحبت ها حمله به چیزی بود که ظاهرا به آن «کمپیسم» میگویند؛ یعنی این تصور که همین که در سطح جهان قدرتهایی هستند که در برابر سیاست های امپریالیسم آمریکا مقاومت میکنند، پس مارکسیستها «باید دولتهای اقتدارگرایی مثل ایران یا روسیه یا چین را فقط به این دلیل که با آمریکا و اسرائیل مخالفت میکنند، تایید کنند.»
من با این دیدگاه تا حدی همدلی دارم، هرچند اقتصاددان سیاسی درونم با آن چیزی که سامان پور «تکثیر شکلهای امپریالیستی فراتر از غرب تاریخی» نامید، مشکل دارد. یعنی او دقیقا میخواهد بگوید چین یا روسیه امپریالیستی هستند، یا حتی ایران یا عربستان سعودی؟
سایر سخنرانانِ این نشست بزرگ بیشتر بر این تمرکز داشتند که چگونه باید با امپریالیسم و جنگ مبارزه کرد. الناورا کاپوچیللی و میکله باسو۶ امید خود را نه به دولتهای به اصطلاح «مقاوم»، بلکه به سازمانهای بینالمللی مبتنی بر طبقه که خودشان در تلاش برای ساختن آنها هستند، میدانستند و این را راه شکست دادن امپریالیسم و متوقف کردن جنگ میدیدند. آنها از یک جنبشِ «کار زنده» صحبت میکردند (به نظر من اصطلاح سادهتر همان «جنبش کارگران» است) و ظاهراً استدلالشان این بود که نیروی کار مهاجر و نیروی کارِ «ناپایدار و بیثبات» نوک نیزه مبارزه با امپریالیسم خواهد بود؛ چیزی که از نظر من چندان محتمل به نظر نمیرسد.
فیضی اسماعیل استدلال میکرد که سرمایه گذاری در زیرساختهای نظامی و نگهداری آنها یکی از محرکهای اصلی انتشار کربن در جهان و تخریب محیط زیست است. به گفته او، فعالیتهای نظامی در سطح جهان، اگر جنگ های فعال را کنار بگذاریم، همین حالا تقریباً ۶ درصد از کل انتشار جهانی کربن را تشکیل میدهد.
متوقف کردن این چرخه که در آن پاسخ نظامی همیشه بر امنیت، دسترسی به منابع ملی، مهاجرت ناشی از تغییرات اقلیمی یا بلایای طبیعی مقدم شمرده میشود، فقط با به میدان آوردن جنبشهای توده ای ممکن است؛ نه فقط جنبش اقلیمی، بلکه جنبشهای ضد جنگ و ضد ریاضت اقتصادی، از طریق اتحادیه های کارگری و خودِ کارگران.
هزینه نظامی کشورهای OECD به صورت درصد از تولید ناخالص داخلی
منبع: سازمان همکاری و توسعه اقتصادی

ادعای اصلی این است که امپریالیسم دیگر فقط به «مظنونهای همیشگی» شمال جهانی محدود نمیشود، بلکه حالا نظم جهانی چندقطبی شده و میدان اصلی نبرد میان دو قدرت بزرگ امپریالیستی است: یکی در حال افول، یعنی آمریکا، و دیگری در حال اوج گرفتن، یعنی چین.
دیدگاه من فرق میکند. من آمریکا و چین را دو امپریالیسم یکسان، هم از نظر ستیزه جویی و هم تهاجم، نمیبینم. کسانی که مرتب این وبلاگ و مقاله های من درباره توسعه اقتصادی چین را میخوانند میدانند که من چین را از نظر اقتصادی امپریالیست نمیدانم؛ یعنی کشوری که از طریق تجارت و جریانهای مالی، انتقالهای بزرگ ارزش از کشورهای فقیر دریافت کند. همچنین چین را در این معنا هم کاملاً سرمایه داری نمیدانم که «قانون ارزش» و تولید و سرمایه گذاری برای کسب سود، حاکم مطلق باشد.
به جای آن، چین اقتصادی دارد که در آن سرمایه گذاری دولتی و برنامه ریزی از بخش سرمایه داری دست بالا را دارند. البته این به آن معنا نیست که دولت چین، همان طور که «کمپیستها» میگویند، یک سنگر مبارزهی انقلابی بین المللی علیه امپریالیسم است. برعکس، رهبران «کمونیست» چین در جهت گیری سیاسی کاملاً ملی گرا هستند.
در بخش دوم مرورم بر کنفرانس امسال ماتریالیسم تاریخی، به نشست هایی میپردازم که دربارهی بحران اقلیمی و بومزیست بودند، و هم به نشستهای مربوط به تکنولوژی، بهویژه هوش مصنوعی. در پایان هم خلاصهای از نشستی میدهم که در آن دومین ارائهام را درباره روندهای اصلی اقتصاد جهانی مطرح کردم.
ماتریالیسم تاریخی ۲۰۲۵، بخش دوم، طبیعت، رانت، سود و هوش مصنوعی
در بخش دوم، مرورم بر کنفرانس ماتریالیسم تاریخی در لندن را ادامه میدهم و به برخی نشست هایی می پردازم که دربارهی تغییرات اقلیمی، بوم شناسی و تاثیر هوش مصنوعی بودند و هم چنین به بحثهایی دربارهی وضعیت اقتصاد جهانی نگاه میکنم.
با تشدید بحران اقلیمی در مقیاس جهانی، طبیعی بود که چندین نشست به این موضوع اختصاص پیدا کند که سرمایه داری چگونه انسان، دیگر گونه های زنده و خود سیاره را نابود میکند. برای نشست رونمایی از کتاب جدید آلیسا باتیستونی۷ به نام: Free Gifts:Capitalism and politicof nature حضور بسیار چشمگیری وجود داشت.
باتیستونی در آنجا ایده های کتابش را ارائه میکرد و در کنارش چند نفر از صاحبنظران هم برای گفتوگو شرکت داشتند.
باید بگویم برای من دنبال کردن استدلالهای باتیستونی آسان نبود، هرچند ظاهراً در اقلیت بودم، چون حاضران با دقت بسیار زیادی به ارائه او و پاسخ هایش به پرسش ها گوش میدادند.
با این حال، سعی میکنم جمع بندی کنم که به نظر من او چه میگفت. باتیستونی میگوید سرمایه داری به طور پیش فرض با طبیعت مثل یک «هدیه رایگان» رفتار میکند. منابع طبیعی را میتوان بدون پرداخت هزینه و بدون جایگزین کردن دوباره استفاده کرد، بنابراین لازم نیست برای آنها قیمتی تعیین شود.
اما سرمایه داری با این که طبیعت را یک هدیه رایگان فرض میکند، عملاً اجازه نمیدهد بفهمیم که طبیعت ارزش دارد. از نظر او، منتقدان سرمایه داری که از «کالا کردن» جهان حرف میزنند، مسأله را درست نشناخته اند: مشکل فقط این نیست که سرمایه تمام زندگی را «در خود جذب» و به کالا تبدیل کرده است، بلکه این است که از پذیرش مسئولیت در قبال بخش بزرگی از آن شانه خالی کرده است.
این حرف عمیق به نظر میرسد، اما من چندان مطمئن نیستم. باتیستونی متعجب است که چرا سرمایه داری هنوز همه طبیعت را به کالا تبدیل نکرده و چرا بعضی از «هدایای طبیعت» همچنان «رایگان» مانده اند. به نظر من جواب روشن است: طبیعت فقط در صورتی توسط سرمایه به کالا تبدیل میشود که این کار سودآور باشد، و بعضی بخشها هنوز (یا هنوز به اندازه کافی) سودآور به نظر نمیرسند.
استخراج زغال سنگ یا حفاری برای نفت بسیار سودآور است، اما استفاده از خورشید یا باد برای تولید برق به آن اندازه سودآور نیست. نتیجه این است که تولید و مصرف سوختهای فسیلی در چارچوب سرمایه داری تا زمانی ادامه پیدا میکند که دیگر از تولید انرژی تجدیدپذیر سودآورتر نباشد (به گزارش تازهی آژانس بین المللی انرژی نگاه کنید.)
احتمالا دقیق ترین نکته باتیستونی این بود که وقتی برای نجات سیاره و گونه های زنده از نابودی مهارنشده ای که سرمایه داری به بار آورده مبارزه میکنیم، نمیتوانیم به «چرخه های طبیعی» یا الگوهای گذشته برگردیم یا فقط «وضعیت قدیم» را بازتولید کنیم:
یک نگاه سازنده به جبرانهای بوم شناختی نمی تواند بر فراخوان به نوعی طبیعتِ آغازین تکیه کند که زیر بسیاری از شعارهای بازگرداندن تعادل طبیعی پنهان شده است، یا بر آمیختن دوبارهی انسان و طبیعت، صرفا با وصله زدن شکاف متابولیک.
حتی اگر کربن از جو خارج شود و دماها تثبیت شوند، آن اختلالی که گرمایش در سیاره و موجودات آن ایجاد کرده است غیرقابل بازگشت است. اگرچه این واقعیت ترسناک است، اما گریزناپذیر هم هست. سیارهی دیگری وجود ندارد که بتوانیم در آن جهانی تازه بسازیم.
در یک نشست دیگر، جوئل وینرایت کتاب جدیدی را با عنوان: The Climate Crisis The End: Marx, Darwin, & the Natural History of
معرفی کرد. خودم چندان مطمئن نبودم «پایان» در عنوان دقیقاً به چه چیزی اشاره میکند، اما نکته محوری کتاب این بود که نشان دهد نظریه تکاملی داروین درباره طبیعت، مبتنی بر سازگاری، چه خویشاوندی و قرابتی با نگاه مارکس به تاریخ دارد.
به گفته وینرایت، مارکس از دیدگاه تلهئولوژیکِ تاریخ، یعنی همان برداشت غایتگرا و «اجتنابناپذیر» که هگل نماینده آن بود، فاصله گرفت و در عوض معتقد بود تحول اجتماعی انسان به همان اندازه که به قوانین عینی وابسته است، به کنشهای «تصادفی» و غیرقطعی انسانها هم بستگی دارد.
کتاب منشأ انواع داروین (۱۸۵۹) بعدها توسط نظریهپردازان راستگرا دستاویز این ادعا شد که «پیشرفت» انسان بر پایهی قانون بیرحمانه «بقاى اصلح» استوار است. داروین در اثر بزرگ دوم خود، تبار انسان (۱۸۷۱)، این برداشت را از نظریهی خود رد کرد. به شکل مشابه، مارکس و انگلس هم قاطعانه نظریهی مالتوسی اضافه جمعیت را به عنوان یک قانون تغییراناپذیر که گویا فقرای «نامناسب» را برای همیشه فقیر نگه میدارد، رد کردند.
به نظر آنها، فقر نتیجهی «زیادی بودن مردم» نبود، بلکه حاصل این بود که کارگران در فاصلههای منظم به «ارتش ذخیره نیروی کار» تبدیل میشدند، چون سرمایه به طور دورهای بخشی از نیروی کار را کنار میگذاشت و بیکار میکرد.
در طول سالها، بعضی مارکسیستها به ما گفته اند که سرمایه داری تغییر ماهیت داده است (بر خلاف پلنگ که خالهایش عوض نمیشود). به زعم آنها، دیگر محور اصلی سرمایه داری، استثمار نیروی کار در تولید برای کسب سود نیست، بلکه اینک مالیاتداری و امور مالی جای آن را به عنوان شکل مسلط تولید گرفته است؛ یعنی پول، بدون هیچ استثمار نیروی کار انسانی، پول بیشتری میسازد. در این روایت، دیگر با «سرمایه داری» روبه رو نیستیم، بلکه با «سرمایه داری مالی» طرف هستیم. یا به شکلهای دیگر بیان میکنند: «سرمایه داری رانت خوار»، «سرمایه داری استخراجگر» یا «سرمایه داری دیستوپیایی.»
در یکی از نشستهای کنفرانس ماتریالیسم تاریخی، موضوع محوری همین «سرمایه داری رانت خوار» بود. ریوجی ساساکی۹، که به نظر میرسد دانشجو یا همکار کوهئی سایتو۱۰، اکولوژیست مارکسیست ژاپنیای باشد که این سالها در حدِ یک «ستاره موسیقی راک» در محافل چپ اکولوژی شناخته میشود، از این مفهوم دفاع میکرد. به گفته او: «بسیاری از بحثهای مارکسیستی بر یک فهم محدود از سرمایه داری استوار است و همین باعث شده نظریه رانت را نادیده بگیرند.»
ساساکی در عوض استدلال میکرد که «سرمایه داری رانت خوار جدیدترین و متناقض ترین شکل سرمایه داری است.» ظاهراً سود، به شکل رانت، از طریق «کمیابی» به دست میآید، از جمله «کمیابی نیروی کار» (؟). از نظر من این نظریه بسیار شبیه نظریه نهادی نئوکلاسیک و حاشیه ای است که میگوید «عوامل تولید» (نیروی کار، سرمایه، زمین) هر کدام به تناسب کمیابی نسبی خود سهمی از بازده را دریافت میکنند.
میکرد؛ واروفاکیس در کتاب جدیدش استدلال کرده است که سرمایه داری، در هر شکلش، دیگر «مرده» است و جای خود را به چیزی داده که او آن را « فئودالیسم » مینامد. این مفهوم فئودالیسم در کنفرانس ماتریالیسم تاریخی نیز تکرار شد و در یک نشست دیگر به صورت «نئوفئودالیسم» صورت بندی شد.
از نظر من، این نظریه که رانت در سرمایه داری معاصر جای سود را گرفته است، آن طور که درباره غولهای فناوری و هوش مصنوعی آمریکایی گفته میشود (این ادعا که گویا عمده درآمد آنها از رانت انحصاری است، نه از سود ناشی از استثمار)، نادرست است. این برداشت، نظریه رانت در نزد مارکس را بد میفهمد.
سرمایه داران مدام در جستجوی سود بیشتر هستند. آنها در فناوریها و بخشهایی سرمایه گذاری میکنند که بتواند سود اضافی تولید کند، یعنی سودی بالاتر از نرخ متوسط سود. اما اگر سرمایه بتواند آزادانه بین بخشها جابه جا شود، هر گونه تفاوت در نرخ سود بین بخشها تمایل دارد از بین برود.
با این حال، اگر بتوان بخشی از سرمایه ثابت را انحصاری کرد، میتوان سود اضافی را به طور «دائم» به سمت مالک انحصار منحرف کرد. این بخش میتواند به شکل مالکیت بر ملک یا زمین، در معنای کلاسیک آن، یا به شکل حقوق مالکیت فکری در شرایط
امروز باشد؛ در هر دو حالت، مالک زمین یا دارنده امتیاز ثبت اختراع میتواند سود اضافی را به صورت رانت به خود اختصاص دهد.
اما رانت فقط قانون ارزش و گرایش به برابر شدن نرخ سود را تعدیل میکند، نه این که شیوهی تولید سرمایه داری را لغو کرده باشد. درست است که ایجاد موانع بر سر دسترسی به فناوری های جدید یا داروها به مالکان این «حقوق» اجازه میدهد سهمی از ارزش اضافهای را که از کار مولد تصاحب شده است، برای خود بردارند. اما این وضع تا چه حد پایدار است و اساساً اندازهی این «رانت» در مقایسه با کل ارزش اضافه در یک اقتصاد چقدر است؟
بی تردید بخش مهمی از سودهای کلان شرکتهایی مانند اپل، مایکروسافت، نتفلیکس، آمازون و فیسبوک به کنترل آنها بر حق اختراعها، قدرت مالی (دسترسی به اعتبار ارزان) و توانایی خریدن رقبای بالقوه مربوط است. با این همه، توضیح بر پایه رانت از حد لازم فراتر میرود. برتری فناوری است که موفقیت این شرکتها را توضیح میدهد، نه صرفاً قدرت انحصاری.
علاوه بر این، خودِ ماهیت سرمایه داری که بر پایهی رقابت میان «سرمایههای بسیار» بنا شده، اجازه هیچ انحصار «ابدی»ای را نمیدهد؛ یعنی نمیتواند یک سود اضافهی «دائمی» را بپذیرد که همیشه از مجموع سودهای قابل تقسیم میان کل طبقهی سرمایهدار کنار گذاشته شود. جنگِ دائمی میان سرمایهداران منفرد برای بالا بردن سود و سهم بازارشان یعنی این که انحصارها همیشه زیر فشار رقیبان تازه، فناوریهای جدید و رقبای بینالمللی هستند.
اگر به شرکتهای موجود در شاخص S&P 500 آمریکا نگاه کنیم، میبینیم که این ۵۰۰ شرکت ثابت نماندهاند. صنایع و بخشهای جدید ظاهر میشوند و شرکتهایی که قبلاً مسلط بودهاند، به تدریج ضعیف و حذف میشوند. جایگزین شدن کالاها و محصولات جدید به جای کالاهای قدیمی، در بلندمدت مزیت انحصاری را کاهش میدهد یا از بین میبرد. جهان انحصاری شرکت General Electric و خودروسازان دهههای ۱۹۶۰ تا ۱۹۹۰ دیگر دوام نیاورد، چون فناوریهای جدید، بخشهای تازهای برای انباشت سرمایه به وجود آوردند.
در واقع، رانتهای ناشی از «سودهای اضافهی دائمی» در هیچ اقتصاد بزرگی بیش از حدود ۲۰ درصد ارزش افزوده نیست و سودهای مالی سهمی حتی کوچکتر از این دارند. ریچارد کوزیلرایت در آنکتاد تلاشی کرد تا اندازهی رانتها را، بر اساس همین تعریف، اندازهگیری کند. او به این نتیجه رسید که رانتها حدود ۲۰ تا ۲۵ درصد از کل سودهای عملیاتی را تشکیل میدهند. در تلاش دیگری، ماریانا مازوکاتو و همکارانش از درآمدهای صادراتی ناشی از حقوق مالکیت فکری (IPR) استفاده کردند و نشان دادند که این درآمدها در ۳۰ سال گذشته به شدت افزایش یافته است. سِدریک دوران و همکارش محاسبهی مشابهی انجام دادند و نشان دادند که دریافتهای فرامرزی ناشی از IPR در اقتصادهای با درآمد بالا در سال ۲۰۱۶ به ۳۲۳ میلیارد دلار رسیده است.
این رقم بزرگ به نظر میرسد، اما درآمدهای ناشی از IPR در واقع تنها بخش بسیار کوچکی از کل دریافتهای آمریکا از محل بازگرداندن سود، سود سهام و درآمد بهره از خارج هستند. من یک محاسبهی سریع بر اساس دادههای بانک جهانی انجام دادم و دیدم که درآمدهای فرامرزی ناشی از IPR در سطح جهانی حداکثر حدود ۱۰ درصد از کل درآمدهای حاصل از تجارت و سرمایهگذاری (سود، بهره، سود سهام و غیره) را تشکیل میدهند.
«فروش ناشی از حقوق مالکیت فکری (IPR) به عنوان درصدی از کل درآمدهای ابتدایی»
منبع: بانک جهانی

سود شرکتهای آمریکایی از زمان شروع همه گیری کووید ۱۹ در سطح بالایی قرار داشته است. در سه ماههی پایانی سال ۲۰۲۴، این سودها به ۴ تریلیون دلار رسیدهاند، یعنی سهم آنها از درآمد ملی ۲٫۳ واحد درصد بالاتر از سطح پیش از همه گیری بوده است. این افزایش کاملاً از سوی بخشهای سرمایه داری غیرمالی سنتی به وجود آمده است، به ویژه در خرده فروشی و عمده فروشی، ساختمان، صنعت و بهداشت و درمان.
در کنفرانس ماتریالیسم تاریخی، نشستی بود که در آن چند پنل ارائه شده به روشنی در برابر ایدهی «سرمایه داری رانت خوار» یا « تکنو فئودالیسم » موضع میگرفتند. کارگران بخش فناوری در آمریکا، اِی کِی نریس۱۱ و تاوو اسپینوسا۱۲، استدلال میکردند که تکنولوژی شرایط و امکان فرایندی را فراهم میکند که در آن سرعت کار افزایش می یابد و از این طریق ارزش اضافهای تولید میشود که به شکل سود ظاهر میشود؛ درست شبیه شکلهای پیشین تولید صنعتی.
استفن ماهر و اسکات آکوانو از مجله Socialist Register هم نشان دادند که هیچ شواهدی در دست نیست که گرایش به برابر شدن نرخ سود متوقف شده باشد یا این که شرکتهای پلتفرمی مانند آمازون به طور مداوم سودهایی بالاتر از میانگین کسب کنند. بنابراین درآمد این شرکتها را نمیتوان در دسته «رانت» قرار داد، بلکه باید آن را همان سود کلاسیک صنعتی و تجاری دانست.
این بحث ما را به اقتصاد سیاسی خودِ هوش مصنوعی میرساند. پرسش این است که با گسترش استفاده از هوش مصنوعی، دقیقا چند شغل از بین خواهد رفت و این روند با چه سرعتی پیش میرود.
کریستوبال رِیس نونیس با دیدگاه خوش بینان تکنولوژی که میگویند هوش مصنوعی به سرعت میآید و باعث یک جهش بزرگ در بهره وری نیروی کار میشود، مخالفت کرد. او با استفاده از داده های نظرسنجی ملی کسب و کار در آمریکا در سال ۲۰۲۳، که ۳۰۰ هزار شرکت آمریکایی را پوشش میدهد، نشان داد که میانگین کلی به کارگیری هوش مصنوعی تاکنون فقط ۲٫۹ درصد بوده است و حتی در تعداد کمی از شرکتهای غول آسا در بالای هرم، این میزان هنوز زیر ۲۵ درصد است.
او نتیجه گرفت این وضعیت شبیه برآورد اقتصاددانان OECD است که میزان به کارگیری هوش مصنوعی در شرکتها را حدود ۵ درصد تخمین میزنند؛ یعنی با توجه به نرخ رشد فعلی، حدود ۲۰ سال طول میکشد تا استفاده از هوش مصنوعی به یک سطح گسترده و تعیین کننده برسد، آن هم اگر فرض کنیم هوش مصنوعی واقعاً کارکردی داشته باشد. همان طور که الِنی پاپاگیانّاکی در همان نشست گفت، میزان به کارگیری هوش مصنوعی فقط به این بستگی ندارد که آیا واقعاً بهره وری نیروی کار را بالا میبرد یا نه، بلکه به این هم وابسته است که آیا برای سرمایه داران سودآور میشود یا نه.
میزان به کارگیری( درصد سهم شرکتهایی که از این فناوری استفاده میکنند.)
منبع:OECD

هوش مصنوعی فقط در صورتی در سراسر اقتصاد سرمایه داری جا میافتد که بتواند به مالکان وسایل تولید کمک کند تا نیروی کار انسانی را جایگزین کنند یا بهتر زیر نظر بگیرند و کنترل کنند تا سودآوری را بالا ببرند.
ماتئو پاسکوینلی، که سال گذشته برای کتابش In the Eye of the Master برنده جایزه کتاب آیزاک دویچر۱۰ شد، یک نشست عمومی در کنفرانس امسال گشود. او استدلال میکرد که در گذشته نظارت بر کار و کنترل آن بر عهده اربابان بود، یعنی مالکان و نمایندگانشان، مدیرها؛ اما حالا این نظارت هر چه بیشتر خودکار خواهد شد. به جای این که هوش مصنوعی و اتوماسیون به شکل جمعی و برای همه ما به کار گرفته شود، ماشینها زندگی ما را به سود «ارباب» و برای کسب سود اداره خواهند کرد.
اما در حال حاضر، هوش مصنوعی سودآور نیست. چت جی پی تی شاید بیش از ۴۰۰ میلیون کاربر داشته باشد، اما فقط حدود ۵ درصد آنها اشتراک منظم پرداخت میکنند. در عین حال، افزایش عظیم سرمایهگذاری در سرمایه ثابت (مراکز داده و غیره) به سرعت سودهای موجودِ هفت غول بزرگ تکنولوژی، یعنی همان «هفت شگفتانگیز»، را میبلعد.
از اینجا میرسم به نشستی که من در آن مقالهای دربارهی وضعیت کنونی اقتصاد جهانی و این پرسش ارائه کردم که آیا هوش مصنوعی در دهه پیش رو ناجی سرمایه داری خواهد بود یا نه. در ارائهام استدلال کردم که اقتصادهای بزرگ سرمایه داری در رکود و رکود کِشدار گرفتارند: رشد تولید ناخالص داخلی واقعی، سرمایهگذاری و بهرهوری نیروی کار از زمان رکود بزرگ ۲۰۰۸–۲۰۰۹ به طور معناداری کند شده است و بعد از پایان رکود دوران همهگیری ۲۰۲۰ هم دوباره همین اتفاق افتاده است. به بیان دیگر، اقتصادهای بزرگ هنوز در وضعیت یک «افسردگی بلندمدت» به سر میبرند.
رشد واقعی تولید ناخالص داخلی جهان (میانگین متحرک ۵ ساله)، درصد
منبع:صندوق بین المللی پول

این وضعیت همان چیزی را تشدید میکند که میتوان آن را یک «وضعیت چندبحرانی » نامید: ترکیبی از افزایش فقر و نابرابری ثروت و درآمد، هم در مقیاس جهانی و هم در درون کشورها، اوج گیری مهار نشدهی گرمایش جهانی، و تشدید تنشهای ژئوپلیتیک که خطر جنگهای بیشتر را در بر دارد.
اما آیا هوش مصنوعی میتواند برای سرمایه داری یک دورهی طلایی تازه با سودآوری و بهره وری بالا به ارمغان بیاورد؟
پاسخ کلاسیک مارکسیستی این است که سرمایه داری فقط در صورتی می تواند جانی تازه بگیرد که «تخریب خلاق» سرمایه های کهنه و شرکتهای غیرسودآور رخ دهد. اما دولتها به شدت می کوشند از چنین «شوک درمانی» ای پرهیز کنند، چون از واکنش سیاسی احتمالی بعد از آن هراس دارند. در نتیجه نظام سرمایه داری در رکود و ایستایی مانده است و فرصت برای «اصلاح از درون» رو به پایان است.
در همان نشست، کیم مودی ازLabour Notes نقد دقیقی به ایده هوش مصنوعی به عنوان ناجی سرمایه داری مطرح کرد. هیچ نشانه ای از جهش شدید در بهره وری دیده نمیشود و میزان به کارگیری هوش مصنوعی هم پایین است. علاوه بر این، هوش مصنوعی تکنولوژی قابل اتکایی نیست که بتواند به تنشهای زنجیرهی تامین که بعد از پایان رکود ناشی از همه گیری شکل گرفت، پایان بدهد.
تنها بدیل واقعی برای پایان دادن به وضعیت چندبحرانی، یک بدیل سوسیالیستی است؛ یعنی نظمی که در آن، به جای این که سرمایه گذاری به سودآوری مالکان خصوصی وسایل تولید وابسته باشد، خود وسایل تولید به شکل جمعی در مالکیت عمومی قرار بگیرند و سرمایه گذاری بر اساس نیازهای اجتماعی برنامه ریزی شود. در حال حاضر، در اقتصادهای بزرگ، سرمایه گذاری خصوصی وابسته به سودآوری حدود پنج برابر سرمایه گذاری عمومی است (۱۵ درصد تولید ناخالص داخلی در برابر ۳ درصد). فقط وقتی این نسبت برعکس شود، می توانیم شاهد رشدی اقتصادی باشیم که معطوف به نیازهای اجتماعی باشد، با تغییرات اقلیمی و گرمایش جهانی مقابله کند و نابرابری را هم در درون کشورها و هم میان کشورهای غنی و فقیر کاهش دهد.
ضمیمه: برنده امسال جایزه آیزاک و تامارا دویچر، برونو لایپولد۱۲ بود، برای کتاب Citizen Marx: Republicanism and the Formation of Karl Marx’s Social and Political Thought
”لایپولد نشان میدهد که مارکس چگونه کمونیسم جمهوریخواهانهی خود را طوری تنظیم کرد که هم سوسیالیسمِ ضد سیاست و هم جمهوریتِ ضد کمونیستی را کنار بزند. به گفتهی او، یکی از دستاوردهای بزرگ مارکس این بود که سیاست، به ویژه سیاست دمکراتیک، را در مرکز سوسیالیسم قرار داد.
در نهایت، همه چیز دوباره به عمل سیاسی برمیگردد.
***
منبع: Historical Materialism 2025 part one: imperialism and war – Michael Roberts Blog
HM 2025 part two – nature, rent, profit and AI
۱- sub-imperialism
۲- debt-driven imperialism’
۳- Cristina Re
اقتصاددان ایتالیایی و پژوهشگر اقتصاد سیاسی و جامعه شناسی حرفه اقتصاد، پستداک در دانشگاه پارما، که به همراه جیانماریا بروناتسی نظریه «امپریالیسم مبتنی بر بدهی» را صورت بندی کرده است.
۴- Michael Hardt
فیلسوف سیاسی و نظریه پرداز ادبی آمریکایی، استاد ادبیات در دانشگاه دوک؛ شناخته شده به خاطر آثار مشترکش با آنتونیو نِگری، از جمله Empire(۲۰۰۰)، Multitude ( ۲۰۰۴) و Commonwealth۲۰۰۹، درباره شکلهای نوین سلطه امپریالیستی و مبارزات جهانی رهایی بخش.
۵- Morteza Samanpour
مرتضی سامان پور
۶- . Eleonora Cappuccilli – Michele Basso
۷- Alyssa Battistoni
۸- . Ryuji Sasaki
۹- Kohei Saito
۱۰- Isaac and Tamara Deutscher Prize
۱۱- AK Norris and Tavo Espinosa
۱۲- Bruno Leipold