جامعۀ شبکه‌ای در برابر حکومت خودکامه: موج تازه‌ای از بازداشت فعالان مدنی نشان‌دهندهٔ ترس و سردرگمی حکومت است. خبر بازداشت نرگس محمدی، سپیده قلیان، پوران ناظمی، هستی امیری و عالیه مطلب‌زاده، همچنین اسدالله فخیمی، اکبر امینی، حسن باقری‌نیا و ابوالفضل ابری نمونه‌ای روشن از این وضعیت است.

اما برخلاف تصور حکومت، این بازداشت‌ها نه جنبش را متوقف می‌کند و نه حتی آن را کند می‌سازد. دلیل ساده است: جنبش امروز ایران رهبر ندارد، مرکز ندارد و با حذف چند چهره فرو نمی‌ریزد. این همان چیزی است که کارشناسان علوم اجتماعی — از کاستلز تا ملوچی — آن را «جنبش افقی» می‌نامند: شبکه‌ای گسترده از کنش‌های کوچک و روزمره که در مجموع، قدرتی بزرگ و تغییرآفرین تولید می‌کنند.

تحولاتی که طی پنج دههٔ گذشته نظم سیاسی ایران و منطقه را دستخوش دگرگونی کرده، نشان می‌دهد که رخدادهای بزرگ سیاسی — از فروپاشی حکومت‌ها تا افول نیروهای نیابتی و تغییرات اجتماعی فراگیر — اغلب محصول جنبش‌های افقی، غیرمتمرکز و خزنده‌اند. نظریه‌های مانوئل کاستلز، جیمز اسکات، سیدنی تارو، آلبرتو ملوچی و جفری الکساندر نشان می‌دهد که چگونه جنبش‌های فاقد رهبری متمرکز و متکی بر شبکه‌های غیررسمی توان ایجاد دگرگونی‌های ساختاری در ایران را یافته‌اند.

دستگیری فعالان مدنی در مراسم بزرگداشت خسرو علی‌کردی نیز نمونهٔ امروزین این تقابل میان قدرت سخت و مقاومت شبکه‌ای جامعه است.

پیش‌بینی‌ناپذیری رخدادهای سیاسی

ادبیات علوم سیاسی و جامعه‌شناسی نشان می‌دهد فروپاشی‌های بزرگ سیاسی معمولاً محصول تصمیم دولت‌ها نیستند، بلکه نتیجهٔ فرایندهای زیرپوستی و طولانی‌مدت اجتماعی‌اند. دگرگونی‌های پنجاه سال گذشته موید این ادعاست. تحول رفتار اجتماعی زنان در ایران پس از قتل مهسا امینی، نمونه‌ای روشن است از اینکه چگونه جنبش‌هایی بدون رهبری، بدون سازمان رسمی و بدون مرکزیت، قدرت تاریخی می‌آفرینند؛ جنبش‌هایی که ملوچی آنها را «جنبش‌های زیرپوستی با هویت جمعی پراکنده» و کاستلز «شبکه‌های افقی مقاومت» می‌نامد.

ملوچی تأکید می‌کند که جنبش‌های مدرن لزوماً خیابانی یا خشونت‌بار نیستند؛ بخش مهمی از فعالیت آنها در «عرصهٔ زندگی روزمره» و در قالب مقاومت‌های آرام و طولانی جریان دارد. او این حرکت‌ها را «شبکه‌های غوطه‌ور» یا «جنبش‌های افقی و خزنده» می‌خواند.

کاستلز نیز نشان می‌دهد جنبش‌های عصر دیجیتال بدون رهبر مشخص و به‌صورت افقی سازمان می‌یابند؛ تغییرات هنجاری در سبک زندگی، مهم‌تر از پیروزی‌های سیاسی کوتاه‌مدت‌اند. جیمز سی. اسکات با مفهوم «سلاح ضعیفان» توضیح می‌دهد که مقاومت لزوماً آشکار نیست؛ کنش‌های خاموش، نمادین، نافرمانی مدنی و زیرسؤال‌بردن روایت رسمی نیز شکل‌های موثر مقاومت‌اند. سیدنی تارو نیز با نظریهٔ «چرخه‌های اعتراضی» نشان می‌دهد که چرخه‌های بلند اعتراض درازمدت‌اند و هر موج سرکوب تنها فاز تازه‌ای از مقاومت اجتماعی را فعال می‌کند.

بر این اساس، می‌توان گفت جنبش‌های امروز ایران — از جنبش زنان تا جنبش‌های جوانان، دانشجویان و شبکه‌های عدالت‌خواه — نمونهٔ کامل جنبش‌های افقی و خزندهٔ معاصرند.

جنبش «زن، زندگی، آزادی» نقطهٔ اوج فرایندی بود که دو دهه پیش آغاز شد. کشته‌شدن مهسا امینی رویداد محرک بود؛ اما قدرت اصلی جنبش از تغییر خزندهٔ سبک زندگی، ارزش‌ها و هویت نسل جدید ناشی می‌شد. سهم این جنبش‌ها را می‌توان در چهار واقعیت دید:

نخست، ریزش مشروعیت گفتمانی؛ نسلی که با اینترنت بزرگ شده، روایت رسمی را نمی‌پذیرد. کاستلز این فرآیند را «بازپس‌گیری فضای نمادین» می‌نامد.

دوم، نافرمانی مدنی گسترده؛ از زنان بی‌حجاب تا بازگشت نمادهای فرهنگ مدرن، که نمونهٔ «مقاومت روزمره» به سبک اسکات است.

سوم، انعطاف‌ناپذیری حکومت در برابر انعطاف جامعه؛ حکومت ایران هنوز با منطق دههٔ ۶۰ می‌اندیشد و می‌پندارد با بازداشت چند چهره می‌تواند جنبش را خاموش کند، حال آنکه جنبش‌های افقی رهبر محور نیستند.

چهارم، بازداشت‌های روزهای اخیر در مشهد در مراسم هفتم خسرو علی‌کردی؛ نمونه‌ای از بازی قدیمی حکومت در برابر جنبشی جدید است، در حالی‌که طبق نظریهٔ کاستلز و ملوتچی، در جنبش‌های افقی «سری برای بریدن» وجود ندارد.

ایران، روسیه و افول محورهای اقتدار: یک تطبیق میان‌نسلی

فروپاشی شوروی، مرگ قذافی، اعدام صدام و افول حزب‌الله و دیگر نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی، سقوط رژیم اسد و فرار او نشان داده‌اند که قدرت‌های سخت، حتی اگر در کوتاه‌مدت پایدار به‌نظر برسند، در برابر فرسایش اجتماعی شکننده‌اند. تحلیل‌های چارلز تیلی و جک گلدستون دربارهٔ «ساختار فرصت‌های سیاسی» نیز همین را تأیید می‌کند. در ایران نیز نه حجاب اجباری کارکرد دارد، نه نیروهای نیابتی مشروعیت می‌آورند، و نه سرکوب می‌تواند نسل جدید را به عقب بازگرداند؛ زیرا ساختار اجتماعی تغییر کرده است.

دگرگونی‌های اجتماعی امروز با منطق جنبش‌های افقی حرکت می‌کند: از مسیر جنبش‌های آرام، بی‌رهبر و پراکنده اما ریشه‌دار. زنان بی‌حجاب امروز، جوانانی که بازداشت را پایان نمی‌دانند، و مراسم‌های یادبود که به میدان مقاومت تبدیل می‌شوند، همگی شواهدی هستند بر اینکه جنبش اجتماعی در ایران وارد فاز برگشت‌ناپذیر شده است.

قدرت سیاسی ممکن است دیر بفهمد، اما جامعه سال‌هاست مسیر خود را انتخاب کرده است.


نظر خوانندگان:


■ ای کاش شما دوستان دانشمندی که در خارج از ایران هستید روند جریانات داخلی را با دیدی انتقادی هم مورد بررسی و سنجش قرار می‌دادید و تا این اندازه خوش بین به آینده نزدیک بعد از جمهوری اسلامی نبودید. در همین رویداد اخیر در مشهد گویا میان طرفداران پادشاهی و دیگران درگیری‌هایی رخ داده. وانگهی به  یوتیوپ بروید و انتقادها به خانم نرگس محمدی از سوی سلطنت‌طلبان را ببینید. چند روز پیش به تیتری در یک گفتگو در یوتیوپ برخوردم: «انگلی به نام شریعتی» و امروز همان دو نفر در گفتگوی دیگری با نام «بی‌شرفی به نام آل‌احمد». این که باید شخصیت‌های سیاسی گذشته مورد نقد جدی قرار گیرند امری کاملا واضح است اما توهین تا این اندازه قابل پذیرش نیست. امروز شخصیتی مانند روزالوکزامبورگ برای خود نزد همه مردم آلمان یک شخصیت تاریخی است و خیابان‌ها و مکان‌هایی به نام او وجود دارد و آنهم علی‌رغم تندروی‌های بی‌اندازه او. اما در ایران مخالفین چشم دیدن همدیگر را ندارند. عاقبت این مسیر جز کشت و کشتار داخلی چیز دیگری خواهد بود؟ حداقل در دوره جنبش ملی کردن صنعت نفت دولت ضعیفی بود که میان مخالفین قرار بگیرد اما در فردایی که از جمهوری اسلامی خبری نباشد شما مطمئن باشید که ما با وضعیت بسیار خطرناکی روبرو خواهیم بود و چه بسا بسیاری آرزوی بازگشت جمهوری اسلامی را داشته باشند.
با احترام علی‌محمد طباطبایی


■ آقای طباطبایی گرامی،
من با تحلیل و برداشت شما از وضعیت جامعهٔ ایران و “فردایی که از جمهوری اسلامی خبری نباشد …” هم‌داستانم. اما پرسش اساسی این است: چگونه می‌توان از آن آیندهٔ خطرناک جلوگیری کرد؟
آنچه در این یادداشت کوتاه آورده‌ام، چکیده‌ای است از تجربهٔ جوامع امروز؛ تجربه‌هایی که صاحب‌نظران علوم اجتماعی آنها را تحلیل و نظریه‌پردازی کرده‌اند. بدیهی است که این مجموعه نه نسخه‌ای برای حل بحران است و نه راه‌حلی برای گریز از مصائب امروز و وحشت‌های فردا. این دیدگاه‌ها بیش از هر چیز بر شناخت جامعه و راه و روش نسبی امروزین گذار تکیه دارند.
جمهوری اسلامی هرگز نتوانسته حکمرانی خود را با دگرگونی‌های مستمر جامعه، ارزش‌های نسل جوان، و معیارهای بنیادین توسعه هماهنگ کند. حاکمیت عملاً در دههٔ شصت متوقف مانده، پایگاه اجتماعی خود را از دست داده و چون قادر به پاسخ‌گویی به نیازها و تحولات جامعه نیست، تمام توان خود را صرف ساخت و گسترش نهادهای سرکوب کرده است. نسل جوانِ سرخورده از این وضعیت و کم‌اطلاع از تاریخ معاصر ایران، در جست‌وجوی راهی برای گذار به آینده‌ای متفاوت است؛ گاه حتی به خشونت زبانی علیه کسانی که با آنها هم‌نظر نیستند کشانده می‌شود. آنها ممکن است متوجه نباشند، اما ادامه این شیوه می تواند به خشونت های گسترده و ویرانگر میان رقبای سیاسی تبدیل شود.
هیچ امید واقعی به اصلاح جمهوری اسلامی نمی‌توان داشت. رژیم عملاً همهٔ مسیرهای سالم برای نجات جامعه را مسدود کرده است. از این رو، دو مسیر عمده برای گذار از جمهوری اسلامی طرح می‌شود:
۱. اتکا به مقاومت مدنی و خنثی‌سازی تدریجی نیروهای سرکوب. یعنی تدوام جنبش مهسا که به دست آوردهای غیر قابل برگشتی رسید. ادامهٔ مبارزات خیابانی، اعتصاب‌ها، نافرمانی مدنی و اشکال متنوع مقاومت افقی راه و روش این مسیر است که رویکردی مدنی، تدریجی و خشونت‌پرهیز است؛ شیوه‌ای که نمونه‌های موفق آن در بسیاری از کشورها تجربه شده و توانسته گذار کمتر پرهزینه‌تری را رقم بزند. شیوه ای که در روز گذشته توسط برگزار کنندگان مراسم بزرگداشت زنده یادخسرو علیکردی پی گرفته شد.
۲. توسل به حملهٔ نظامی خارجی گروهی بر این باورند که بمباران هواییِ خارجی می‌تواند جمهوری اسلامی را ساقط و قدرت را به مخالفان منتقل کند. اما هیچ حکومتی تنها با بمباران هوایی سقوط نکرده است.
جنگ زمینی «مادرِ جنگ‌ها»ست” و در ایران نه تنها نیروی مسلح و سازمان‌یافته‌ای که قادر به نبرد زمینی باشد وجود ندارد، بلکه در صورت خلأ قدرت، کشور با جنگ میان بلوک‌های مختلف قدرت و وضعیت پرمخاطره ای که شما توصیف کرده اید روبه‌رو خواهد شد. اسرائیل و آمریکا هرگز توان یا قصد اعزام نیروی زمینی به ایران را ندارد. از این رو، فرضیهٔ «سقوط حکومت با بمباران خارجی» نه واقع‌بینانه است و نه قابل اتکا؛ موضوعی که کسانی که دل به حملهٔ نظامی بسته‌اند باید آن را جدی‌تر در نظر بگیرند و حمله به رقبای سیاسی خود را متوقف کنند.
با احترام، علمداری


■ با دل نگرانی آقای طباطبایی همراهم. جامعه مدنی ایران با اینکه هم سوابق درخشان و هم عناصر و دانش باارزش در خود نهفته دارد، اما همه اینها به جزایر جدا از هم می‌مانند که قادر به پیوستگی در یک سرزمین واحد نیستند. روشنفکران ایرانی همواره به لحاظ فکری مصرف کننده دموکراسی بوده‌اند نه تولید کننده آن، البته بناچار اینچنین بوده و انتظار خارق‌العاده نمیتوان داشت. از این جهت است که امروز تشکیل یک جبهه و تشکیلات واحد شامل تمامی اپوزیسیون حیاتی است. جبهه ای که تنها حول خطوط اصلی ضد دیکتاتوری و صلح‌طلبی شکل گیرد و شرکت کنندگان آن نیز بی‌چون و چرا وجود هر گروه و نظریه‌ای را در آن بپذیرند. برخی عزیزان ممکن است ضد و نقیضی در حرف بالا ببینند، اما انجام کار بزرگ در حساس‌ترین و خطیرترین شرایط ممکن‌تر است. افراط گری چپ، راست، اسلامی، ترامپیست و غیره ایران را به سمت فروپاشی و جنگ داخلی می‌کشانند، زمان آن است که عقلانیت با وزنی معتبر وارد صحنه شود، عقلانیتی که اگر نشان از همه مکتب‌ها دارد اما در آرزوها آنها را متحد می‌کند.
موفق باشید، پیروز


■ جناب پیروز عزیز. نظر شما این است: «جبهه‌ای که تنها حول خطوط اصلی ضد دیکتاتوری و صلح‌طلبی شکل گیرد». این موضوع را رضا پهلوی در «نشست همگرایی مونیخ» به‌ عنوان بستر همکاری و همگرایی برشمرده است: تمامیت ارضی ایران، دموکراسی سکولار مبتنی بر حقوق بشر و تعیین نظام سیاسی از طریق انتخابات آزاد. آیا این سه اصل می‌توانند بین همه آزادیخواهان ایران مشترک باشند؟ البته بنا به شرایط خاص ایران، اصل صلح‌طلبی حکم می‌کند که باید اصل چهارمی هم به آن ۳ اصل اضافه کرد: کنار گذاشتن سیاست نابودی و دشمنی با اسراییل و به رسمیت شناختن موجودیت آن کشور.
ارادتمند. رضا قنبری. آلمان


■ با نحوه‌ی ورودِ جناب طباطبایی به مسئله، مشکل دارم. نه این‌که مستندات ایشان – از جمله هتک‌حرمت دکتر شریعتی، جلال آل‌احمد و دیگران – کذب است، اتفاقن عینِ واقعیت است اما گلایه از هتاکان و اساسن ذکر این نوع ترهات و تهمت‌ها واقعن چه مشکلی را حل می‌کند؟ برای کمک به فعالان مدنی در داخل کشور چقدر خوب می‌شد که انسان‌های فرهیخته‌ای همچون جناب طباطبایی آستین بالا می‌زدند و راه‌ها و تاکتیک‌هایی که به تسهیل کنشگری و ارتقای مسیر پرپیچ‌وخم مبارزات مدنی می‌انجامد را توضیح می‌دادند ، برای مثال این‌که آیا بهتر نبود که به‌جای …. اجازه داده می‌شد که خود افرادِ صاحب‌عزا به‌ویژه برادر ایشان (جواد علی‌کردی)، اداره‌ی مراسم تشییع را در دست می‌گرفتند و عزیزانی که از تهران رفته بودند در میان جمعیت و در صف اول، به مراسم و شعارها، یاری و جهت می‌دادند؟ یا…
این‌که در فلان سایت یا بهمان صفحه در اینترنت به شریعتی و آل‌احمد چه گفته‌اند حتمن قابل انتقاد است (و تاکید جناب طباطبایی بر این‌که در آلمان خیابان به‌نام رزالوکزامبورگ هست، خب در ایران هم خیابان‌ها و نیز ایستگاه‌های مترو به‌نام شریعتی و آل‌احمد وجود دارد) ولی عرض‌ام این‌است که تکرار و گله‌گزاری از حرمت‌شکنان و توهین‌کنندگان به شریعتی و جلال، در عمل چه گره‌ای از صدها گرهِ چنین تجمع‌هایی می‌گشاید؟ و اگر کسی با خواندن پست جناب طباطبایی و امثال این عزیز خدایی‌ناکرده به‌این نتیجه برسد که پشت این برخوردها ای‌بسا “ناامیدی” خفته است، باید ملامت شود؟
بااحترام و ارادت: جواد موسوی خوزستانی


■ آقای قنبری گرامی، در گذشته نه چندان دور من نیز می‌پنداشتم که تمامی اصول مرکزی جنبش آزادیخواهی ایران باید و بهتر است در پلاتفرم جبهه واحد گنجانیده شوند. واقعیت سخت بر ما آشکار کرده که این سنگ بزرگ تنها نشان از نزدن است. اصول و وسواس‌های حزبی را نباید شرط همکاری و حمایت جبهه‌ای قرار داد، بویژه در شرایط حساس کنونی. این رویکرد جبهه‌ای هم همگرایی ضد دیکتاتوری را ممکن‌تر می‌سازد و هم دست روشنفکران را در حفظ پرنسیپ های خود آزادتر میگذرد. لایه‌های اصلاح‌طلب درون حکومت، مجاهدین، یا سلطنت‌طلبان افراطی و پوپولیست هیچکدام دشمنان (فعلی) مردم ایران نیستند و باید شانس شرکت با مابقی نیروها در حصول آزادی را داشته باشند. اینکه رفتار و تصمیمشان در چه جهتی باشد موضوع دیگریست که به خود آنها مربوط است. اصولی نظیر سکولایزم در دستور عمل و تئوریک بسیاری از نیروهای جنبش قرار دارد اما نمیتواند شرط مبارزه با رژیم ولایی باشد. شرط صلح با اسرائیل طبیعی و صحیح است و در کلیت صلح با تمام کشور ها تحت منشور سازمان ملل میگنجد، اما دوستی یا همکاری با حکومت فعلی اسرائیل بی ارتباط با جنبش آزادی ایران است و برعکس منشائی برای تفرقه می‌باشد.
با احترام، پیروز


■ قبل از هر چیز از جناب دکتر علمداری به خاطر واکنش و پاسخ به نگرانی‌های من و جناب پیروز در اشاره به نوشته کوتاه خود بسیار سپاسگزارم.
اما در پاسخ به آقای موسوی خوزستانی باید بگویم که من نه فعال و کنش‌گر سیاسی بوده‌ام و نه اکنون با ۷۳ سال سن و نداشتن هیچ‌گونه تجربه در این موارد خود را در جایگاه ارائه راه حل به کنشگران داخل ایران می‌بینم. من خود را بیشتر یک فعال فرهنگی می‌دانم و شاید لازم باشد اشاره کنم که در فاصله میان دوره‌ای دوم ریاست جمهوری محمد خاتمی و ابتدای دور دوم احمدی‌نژاد در سال ۸۸ در سایت ایران امروز بیش از ۵۰۰ مقاله ترجمه کرده و یا بعضی از آنها را خودم نوشتم. و البته بیشتر آنها بعد از انتشار در سایت ایران امروز در نشریات داخلی نیز بازنشر شده‌اند. اکنون نیز هفت هشت ماهی هست که بعد از سال‌ها گوشه‌نشینی (به دلایل موجه) دوباره به ترجمه مقاله‌هایی که خواندن آنها را مفید می‌دانم اقدام می‌کنم. البته با این سن و سال و این که سیاسی نیستم و این که هیچ راه حلی هم برای حل مشکلات بسیار بسیار زیاد ایران نمی‌بینم و مسائلی که نمی‌خواهم در اینجا به آنها اشاره کنم از ترجمه مقاله‌هایی که از خط قرمز داخل کشور فراتر برود معذورم.
به نظر من ایران در یک وضعیت بسیار بحرانی با آینده‌ای بسیار مشکوک قرار دارد و متاسفانه کمتر کسی متوجه نزدیک شدن ما به روزهای سیاهی است که شاید در پیش داشته باشیم. آن دسته از اجداد بسیار دور ما که در جنگل‌ها و دشت‌های پرخطر از راه شکار زندگی می‌کردند چنانچه شنیدن صدای مشکوکی را حمل بر صدای باد یا حیوان بی‌خطری می کردند به احتمال زیاد فرصت انتقال ژن‌های خود به نسل بعد را پیدا نمی‌نمودند اما آن ترسوهایی که هر صدایی را به حیوانی درنده نسبت می‌دادند و بنابراین هوشیاری خود را متوجه اطراف می‌نمودند امکان زنده ماندن و ادامه نسل را پیدا می کردند.
من هم امروز از همین روش استفاده می‌کنم و عنوان‌های گفتگوهایی در یوتیوپ از قبیل همان «انگلی به نام شریعتی» یا «بی‌شرفی به نام آل‌احمد» را نشانه‌ای از دورانی بسیار سخت و ناخوشایند و شاید خونبار می‌دانم. این که فعلا بزرگ راه‌هایی به نام شریعتی یا آل‌احمد هست مسئله امروز ما نیست. چنانچه بخشی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی به قدرت برسد با این شیوه برخوردی که امروز شاهدش هستیم حتی دیگر داشتن کتابی از شریعتی یا آل‌احمد جرم تلقی خواهد شد. چنانچه این بخش از اپوزیسیون به قدرت برسد تقریبا تمام ناشرین فعلی داخل ایران به خاطر انتشار کتاب‌هایی که به نحوی توهین به این تازه به قدرت رسیده‌ها تلقی خواهد شد درگیر مشکلات بزرگی خواهند شد. بسیاری از کتاب‌های فعلی که در باره تاریخ معاصر ایران است و حقایق را در باره صد سال گذشته به طور بی‌طرفانه نوشته جمع‌آوری خواهند شد. ما یک بار قبل از انقلاب ۵۷ همه چیز را با خوش بینی دیدیم و نتیجه آن خوش‌بینی‌ها هم خیلی زود خودشان را نشان دادند.
مسئله اینجا نیست که به قول جناب رضا قنبری با یک حکومت سکولار مبتنی بر حقوق بشر توافق شده است. این که چنانچه این بخش از اپوزیسیون به قدرت برسد ایران دارای یک حکومت دموکراتیک مبتنی بر حقوق بشر خواهد بود از همین الان روشن است. همین امروز در سایت گویا نیوز مقاله‌ای بود از کیهان لندن با عنوان «چرا ایران فردا به یک هویدا نیاز دارد» و چقدر زیبا یکی از خواننده‌های مقاله پاسخ داده بود: «جالبست که خود سران رژیم معترف بودند که هویدا عملا فاقد قدرت و گماشته بله قربانگوی شاه بوده و در عمل این شاه بوده که نقش نخست‌وزیر را هم از طریق او ایفا می‌کرده. این موضوع در یادداشتهای خود علم و خاطرات امثال نهاوندی عالیخانی مجیدی و غیره بارها مطرح و به نقش هویدا بعنوان تنبک پای نقاره اشاره شده برای مثال امروز لیست کاندیداهای مجلس شورای ملی را به اعلاحضرت تقدیم کردم ایشان عده‌ای را تایید و عده‌ای را هم تعویض کرده و لیست نهایی را به هویدا برای اعلام تفویض کردند… در واقع با بیان اینکه ایران نیاز به هویدای دوم دارد، منظور سلطنت طلبها در حقیقت اینست که رضاشاه دوم به یک هویدا نیاز دارد. باین معنا که سلطنت طلبها نه تنها توهم تکرار استبداد شاهنشاهی بسبک قرن پیش را دارند بلکه حتی بنحو صوری هم قایل به نقشی برای قوای سه گانه نیستند ».
بله مهم آنچه رهبرشان می گوید یا قولش را می‌دهد نیست. باید دید اطرافیانی که قرار است در آینده نزدیک در راس امور سیاسی قرار گیرند چه می گویند. فکر می‌کنم همین قدر که نوشتم کافی باشد و منظور من روشن.
با تقدیم احترام: علی محمد طباطبایی


■ جناب پیروز عزیز. چاره‌ای نیست جز اینکه با حوصله و دقت دو نکته را روشن کنیم. نکته اول اینکه، بحث پیرامون شکل‌گیری یک جبهه، حول خطوط اصلی ضد دیکتاتوری و صلح‌ طلبی بود. آیا سکولار بودن شرط لازم برای ضد دیکتاتور بودن نیست؟ در این بحث ما، من فقط دو نوع حکومت می‌بینم: سکولار یعنی قانونگزاری بر اساس رأی مردم، و دیگری قانون‌گزاری مطابق نصوص مقدس. آیا شما نوع دیگری را نیز مد نظر دارید؟ من ننوشتم که سکولار بودن شرط مبارزه است، بلکه سکولار بودن را شرط «جبهه ضد دیکتاتوری» دانستم. اگر عده‌ای می‌خواهند قانون را از متون مقدس استنتاج کنند و با نظام ج.ا. هم مبارزه می‌کنند، من جلوی مبارزه آنها را که نگرفته‌ام! اما با آنها جبهه تشکیل نمی‌دهم.
نکته دوم اینکه من ننوشتم که با همکاری با حکومت فعلی اسرائیل موافقم یا نه. عبارتی که به کار بردم و امروزه بسیار رایج است “به رسمیت شناختن موجودیت اسرائیل” است. فکر می‌کنم شما هم نیز با این فرمول‌بندی موافق هستید.
ارادتمند. رضا قنبری. آلمان


■ آقای طباطبایی عزیز. امیدوارم سالیان دراز همچنان سالم و فعال باشید و ما را از نظرات و ترجمه‌های عالی خود بهره‌مند کنید. آنچه مرکز توجه من است، اصول روابط ما در عرصه سیاست است، نه نظر شخصی من نسبت به این یا آن جریان سیاسی. اگر رضا پهلوی می‌گوید که حقوق بشر را قبول دارد، باید از او پذیرفت. به استناد اینکه من مطمئن هستم که او زیر حرفش می‌زند، نمی‌شود او را از حقوق اجتماعی محروم کرد. اگر چنان اطمینانی داشته باشم، به او رأی نمی‌دهم و دیگران را نیز از رای دادن به او برحذر می‌دارم. اما موافق یا مخالف بودن با یک سیاستمدار، یک چیز است و محروم کردن یک شهروند از حقوق سیاسی، چیز دیگر. من فقط خواستم موضوع را روشن‌تر کنم، والا بعید می‌دانم شما بخواهید حقوق فردی کسی را انکار کنید. من در یکی از کامنت‌های گذشته این تمثیل را به کار بردم، که یکبار ما از زاویه دید یک بازیکن فوتبال موضوع را بررسی می‌کنیم، اما یکبار دیگر از زاویه دید داور مسابقه.
موفق باشید. رضا قنبری


■ جدا از موضوع صحبت کنونی من نیز همچون آقای قنبری می‌خواستم یک بار دیگر از زحمات آقای طباطبایی تشکر کنم و صد البته از آقای علمداری که این بحث را آغاز کردند. تیزبینی و خوش سلیقگی آقای طباطبایی در انتخاب ترجمه‌هایشان ستودنی است، نگاه از زوایای متنوع و غیر معمول به تاریخ به ما بیشتر و بهتر می‌آموزد کی هستیم و از کجا آمده‌ایم.
درود بر شما، پیروز.


■ با تشکر بسیار از آقایان رضا قنبری و جناب پیروز. امیدوارم ترجمه‌های من نقش هرچند کوچکی در روشن کردن اذهان خوانندگان عزیز ایران امروز داشه باشد.
علی‌محمد طباطبایی


■ کامنت دوم جناب طباطبایی روشنگر بود، ضمن این‌که بحثِ هشداردهنده‌ی ایشان بستری فراهم می‌کند برای اندیشیدن به وضعیتِ شکننده‌ی ساختار سیاسی مملکت. نگرانی آقای طباطبایی را به‌ویژه در مورد تشدید خشونت در زبان سیاسی اپوزیسیون (و دوقطبی‌شدنِ فزاینده‌ی فضای سیاسی جامعه) درک می‌کنم و با ایشان همراه‌ام.
چه بسا رشدِ سرطانی‌یِ قطبی‌گرایی و وجود خشونتِ گسترش‌یابنده در سال‌های اخیر، باعث شده اندیشمندان، جامعه‌شناسان و شخصیت‌های آکادمیک ایرانی از جمله دکتر علمداری دست‌به‌قلم شوند و از “شیوه‌”های متنوع مبارزات خشونت‌پرهیز بنویسند و نسل جوان را با انواع “روش‌”های مدنی و مسالمت‌جویانه آشنا کنند.
واقعیت این است که جنبش نسل جوان (نسل z) جنبش سبک زندگی‌ست یعنی به‌ماهیت  جنبشی صلح‌طلب است؛ با این‌حال می‌دانیم که ماهیت (سرشت)  به‌تنهایی  یک جنبش را نسبت به خشونت‌ورزی  بیمه نمی‌کند بلکه روشِ کنشگرانِ جنبش هم بسیار مهم است. مثال روشن‌اش  سخنِ خود شماست جناب طباطبایی که در کامنتِ دوم‌تان به روش و نحوه‌ی برخوردِ اطرافیان آقای پهلوی استناد می‌کنید در نتیجه پلاتفرم و شعارهای آقای رضا پهلوی را (شعار سکولاریسم، تمامیت ارضی و دموکراسی را) برای فردای ایران تعیین‌کننده نمی‌بینید.
یکی از مشکلات ما شاید این‌ است که عادت کرده‌ایم حرف آخر را در اول راه، مطرح کنیم. مثلن همین شعار سکولاریسم و دموکراسی که به‌قاعده  “نتیجه‌”ی عمل و روش مبارزه‌ی یک نسل است را به‌عنوان پیش‌شرط ، در همان ابتدا روی میز مذاکره و ائتلاف با دیگران می‌گذاریم در حالی که تجربه‌های مکرر  نشان داده که چه‌بسا جریان‌هایی که نیت خیر داشته‌اند و صادقانه شعار دموکراسی ، سکولاریسم و تمامیت ارضی را مطرح کرده‌اند اما روش و عمل‌شان، در نهایت به تجزیه کشور و حاکمیت استبداد منتهی شده است. (اینجا ناخواسته نقدی هم متوجه آقای قنبری عزیز خواهد بود)؛ به هر روی یکی از دغدغه‌های مهم دوره‌ی کنونی، کمک به نسل جوان است که آنها برخلاف نسل ما، “روش” را جدی بگیرند، منظورم همین کمک‌های فکریِ اثرگذاری‌ست که دکتر علمداری و امثال ایشان  خود را موظف به ارائه‌ی آن می‌دانند.
به همین دلیل، در کامنت‌ام که خطاب به جناب طباطبایی بود سعی داشتم بگویم که چه خوب می‌شد اگر ما نیز همچون دکترعلمداری انرژی و تمرکز مان را صرف خدمت به جامعه‌ی مدنی و کشف “راه‌” و “روش‌”هایی بکنیم که نسل جوان و کنشگران را یاری و تقویت کند.
سرفراز باشید. موسوی خوزستانی

print