ترجمه متن: توازن در حال تغییر قدرت در سال ۲۰۲۵

شما می‌خواهید درک کنید که نظم جهانی در سال ۲۰۲۵ چگونه تغییر کرده است. شما به دنبال روایتی هستید تا توضیح دهد چگونه نظم جهانیِ آمریکایی فرو پاشیده است؛ و چرا منابع قدرت در جهان دیگر آن چیزی نیستند که قبلاً بودند.

اجازه دهید چارچوب ساده‌ای درباره آنچه قدرت‌های بزرگ را قدرتمند می‌سازد و چگونگی تغییر آن در سال ۲۰۲۵ به شما ارائه دهم. توازن قدرت در سراسر جهان به طرز چشمگیری تغییر کرده است. بیایید دو مثال از امسال بزنیم: هند، چین و روسیه در نشست سازمان همکاری شانگهای در «تیانجین» دست یکدیگر را فشردند. در همین حال، در ماه دسامبر و پس از انتشار استراتژی امنیت ملی، ایالات متحده مدعی شد که تمدن اروپا در آستانه فروپاشی است. سه دوست و دو رقیبِ نزدیک (frenemies)؛ واقعاً چه خبر است؟

برای درک این تغییر، نمی‌توانید به نظریه «رئالیسم» در روابط بین‌الملل تکیه کنید. مفروضات آن درباره قدرت بسیار ساده‌انگارانه است. تاریخ در توضیح نحوه عملکرد قدرت و دولت‌های بزرگ در این جهانِ در حال تغییر، بسیار بهتر عمل می‌کند.

جهان پنج‌قطبی و مدل 3M

بگذارید ابتدا فضا را ترسیم کنم. امروزه پنج قدرت اصلی در جهان وجود دارد: ایالات متحده، اروپا، روسیه، چین و هند. و آنچه این لحظه را منحصر‌به‌فرد می‌کند (متفاوت از قرن ۱۹ یا ۲۰)، این است که هیچ قدرت مسلطِ واضحی وجود ندارد. هر پنج قدرت دارای نقاط قوت و ضعف بزرگی هستند. هیچ آزمون واحدی برای قدرت وجود ندارد؛ هیچ تابلوی امتیازی وجود ندارد که تعیین کند چه کسی برنده است.

بیشتر تحلیل‌گران روابط بین‌الملل هنوز در حال تلاش برای درک این موضوع هستند، به‌ویژه مدل‌های رئالیستیِ مستقر در آمریکا؛ آن‌ها دیگر کارایی ندارند. نخبگان و پوپولیست‌های آمریکایی در باورهای خود در مورد برتری (Primacy)، مسیر آمریکایی برای عظمت و استثناگرایی (Exceptionalism) گرفتار شده‌اند.

تغییر بزرگ و منحصربه‌فرد، جهان 3M است. همان‌طور که «کشاو مرابی» می‌گوید، این جهان: چندقطبی (Multipolar)، چندجانبه (Multilateral) و چندتمدنی (Multi-civilizational) است.

فقط لحظه‌ای به «چندتمدنی» فکر کنید. هر پنج قدرت بزرگ، خود را به عنوان «دولت‌های تمدنی» می‌بینند. اما آمریکا ادعا می‌کند که بزرگترین تمدن تاریخ جهان است و جرأت می‌کند پیشنهاد دهد که تمدن اروپا — که تا حد زیادی ریشه تمدن خود آمریکا است — محو خواهد شد. ناامنی آمریکا در مورد رهبری‌اش، آن را نسبت به جهان 3M نابینا کرده است.

منابع هفت‌گانه قدرت

نظریه استاندارد روابط بین‌الملل، قدرت و نحوه تعامل کشورها را بیش از حد ساده می‌کند. دولت‌ها در واقع می‌توانند از حداقل هفت منبع قدرت بگیرند. همه چیز پول و اسلحه نیست: ۱. منابع اقتصادی (شامل فناوری و کالاها) ۲. قدرت جمعیتی (جمعیت) ۳. قلمرو (وسعت جغرافیایی) ۴. توانمندی نظامی ۵. نفوذ فرهنگی و قدرت نرم ۶. شبکه‌های دیپلماتیک (بخش کلیدی نفوذ آمریکا در قرن بیستم) ۷. مهارت و ظرفیت حکمرانی (چقدر خوب بازی می‌کنند)

ایالات متحده در حال حاضر در هیچ‌کدام از این بردارها نفر اول نیست. برتری آمریکا یا جهان تک‌قطبی به دلیل فرصت‌هایی که این بردارهای متعدد قدرت برای دیگران ایجاد کرده‌اند، فروپاشیده است.

نگاهی به پنج قدرت بزرگ از دریچه تاریخ

۱. ایالات متحده: بخشی از یک «سه ضلعی سمی» بینش کلیدی من این است که تلخی آمریکا نسبت به اروپا که در استراتژی امنیت ملی دیده می‌شود، تنها زمانی معنا پیدا می‌کند که مفهوم «اروپای بزرگتر» را درک کنید. تاریخ آمریکا را باید به عنوان بخشی از منطقه‌ای دید که شامل اروپا، آمریکای شمالی و روسیه می‌شود. این سه در یک رابطه سمی گرفتار شده‌اند. روسیه تا حد زیادی خارج شده است، اروپا گیر کرده است، و آمریکا مانند یک شریک متجاوز و قلدر رفتار می‌کند که اروپا را تحقیر می‌کند و همزمان مدعی است که قله دستاوردهای تمدن غرب است.

۲. چین: مدرنیته منحصر‌به‌فرد بزرگترین اشتباه تحلیل‌گران غربی این است که فرض می‌کنند چین مسیر آمریکا را دنبال خواهد کرد. چین شکل متمایز خود از مدرنیته را در نهادهای سیاسی، اقتصاد و فرهنگش توسعه داده است. چین به دنبال پروژه سلطه‌گری (Hegemony) به سبک آمریکایی نیست.

۳. هند: موج‌های استعمارزدایی ظهور هند ذهنیت‌های استعماری را در همه جا به چالش می‌کشد. استعمارزدایی فقط مربوط به حاکمیت سیاسی نیست، بلکه مربوط به ذهن‌ها و فرهنگ‌هاست. داستان هند به ما کمک می‌کند تا قرن بیست و یکم را نه به عنوان دوران نظم لیبرال، بلکه به عنوان موج‌های مستمر استعمارزدایی ببینیم.

۴. اروپا: تمدنی که همیشه چندگانه بوده است روایت فروپاشی تمدنی اروپا، تبلیغات ناسیونالیستی آمریکاست. اروپا همیشه چندقطبی و چندتمدنی بوده است (از وایکینگ‌ها و بیزانس تا تأثیرات جهان اسلام). مشکل اروپا این است که وقتی غرق در ایده‌های «مأموریت تمدنی غرب» می‌شود، این پیشینه متنوع را فراموش می‌کند.

۵. روسیه: فراتر از روس‌هراسی (Russophobia) تاریخ می‌تواند به کاهش نفرت از روسیه کمک کند. این ایده که امپریالیسم در خون روس‌هاست، یک انگاره تبلیغاتی است. شواهد تاریخی نشان می‌دهد که روسیه در خشونت امپریالیستی تندروتر از آمریکا یا بریتانیا نبوده است. روسیه بازیگر شرورِ ذاتی در سیاست جهانی نیست؛ بلکه رفتارهای آن را باید در بستر رقابت‌های اروپایی و جهانی درک کرد.

نتیجه‌گیری

نظم تفکر آمریکاییِ پس از جنگ بیش از خودِ نظم جهانی در حال فروپاشی است. ما در دنیایی شبکه‌ای زندگی می‌کنیم که در آن هیچ دولتی کاملاً منزوی یا کاملاً مستقل نیست.

بخش مربوط به ایران یا خاورمیانه در این نظم جدید) را بیشتر باز کنیم؟

۶. چه باید کرد؟ مانیفستِ حضور ایران در عصرِ گذار

برای بهره‌مندی از این فرصتِ تاریخی، سیاست‌گذار ایرانی باید سه گامِ عملیاتی را در اولویت قرار دهد:

  1. دیپلماسیِ کریدوری: تغییر جهت از «مذاکره برای رفع تحریم» به «مذاکره برای اتصال». تبدیل بنادر جنوبی به مناطق ویژه پردازش کالا برای ایجاد ارزش‌افزوده.
  2. معماری مالی موازی: توسعه سریع سیستم‌های پیام‌رسان مالی بین‌بانکی با اعضای بریکس و استفاده از «ریال دیجیتال» برای دلارزدایی واقعی.
  3. نوسازی برند ملی: تعریفِ ایران به عنوان «لنگرگاه ثبات و اتصال» در ذهن نخبگانِ شرق و تقویتِ دیپلماسی تمدنی.

سخن پایانی: تقدیرِ ما، تدبیرِ ماست

جهان در حال پوست‌اندازی است. فرسایشِ نظمِ آمریکایی، فضایی را برای تنفسِ قدرت‌های تاریخی فراهم کرده است. ایرانِ ۲۰۲۵، نه یک نقطه بر روی نقشه، که خودِ «نقشه‌ساز» است. تاریخ هرگز به عقب بازنمی‌گردد، اما همیشه به کسانی که نبضِ تغییر را درک می‌کنند، پاداش می‌دهد. ایران آماده‌ی بازپس‌گیری جایگاهِ طبیعی خود در قلبِ جهان است.


تاریخ با فراهم کردن چارچوبی عمیق‌تر و جامع‌تر از نظریه‌های ساده روابط بین‌الملل (IR)، درک ما را از ماهیت قدرت و نحوه عملکرد دولت‌های بزرگ در جهان در حال تغییر، دگرگون می‌سازد. در واقع، فرضیات نظریه رئالیست استاندارد روابط بین‌الملل درباره قدرت، اغلب بیش از حد ساده هستند، در حالی که مورخان مواردی را می‌دانند که نظریه‌پردازان IR از مدل‌های خود حذف می‌کنند.

دگرگونی‌های کلیدی در درک قدرت و روابط بین‌الملل بر اساس دیدگاه تاریخی عبارتند از:

۱. درک چندبُعدی و زمینه‌ای قدرت: تاریخ به ما می‌آموزد که قدرت صرفاً به معنای پول و اسلحه نیست. تئوری استاندارد روابط بین‌الملل، قدرت را بیش از حد ساده‌سازی می‌کند، در حالی که دولت‌ها می‌توانند حداقل از هفت منبع قدرت بهره ببرند: منابع اقتصادی (شامل فناوری و کالاهای موجود)، قدرت جمعیتی، قلمرو، قابلیت نظامی، نفوذ فرهنگی و قدرت نرم، شبکه‌های دیپلماتیک، و مهارت و ظرفیت حکمرانی. این منابع متعدد، موقعیت‌های پویا ایجاد می‌کنند و حتی برای کشورهای ضعیف نیز امکاناتی فراهم می‌سازند. از این رو، قدرت و رهبری “موقعیتی، چندبُعدی و زمینه‌ای” هستند. این موضوع به توضیح این کمک می‌کند که چرا دوران تک‌قطبی آمریکا از بین رفته است، زیرا هیچ “صفحه امتیازی” واقعی در روابط بین‌الملل وجود ندارد و ایالات متحده در هیچ‌یک از این مؤلفه‌های قدرت، شماره یک نیست.

۲. به چالش کشیدن مفروضات درباره دولت‌های بزرگ: تاریخ بینش‌های کلیدی درباره تاریخچه پنج قدرت اصلی (ایالات متحده، چین، روسیه، هند، اروپا) ارائه می‌دهد که تنش‌های امروزین در روابط بین‌الملل را توضیح می‌دهند:

  • ایالات متحده: تاریخ ایالات متحده تنها در صورتی معنا پیدا می‌کند که به عنوان بخشی از مفهوم و تاریخ “اروپای بزرگ‌تر” درک شود (که شامل اروپا، آمریکای شمالی و روسیه است)، و نه جدا از آن. این موضوع چارچوب “دنیای قدیم در مقابل دنیای جدید” را که در گفتمان رایج وجود دارد، زیر سؤال می‌برد.
  • چین: اشتباه بزرگ نظریه‌پردازان روابط بین‌الملل در آمریکا این است که فرض می‌کنند چین مسیر ایالات متحده را دنبال خواهد کرد. در عوض، تاریخ نشان می‌دهد که چین فرم متمایز خود از مدرنیته را در نهادهای سیاسی، اقتصاد و ترتیبات اجتماعی خود توسعه داده است و پروژه هژمونی آمریکایی را دنبال نمی‌کند.
  • هند و استعمارزدایی: درک تاریخی نشان می‌دهد که استعمارزدایی فرآیندی بسیار پیچیده‌تر و ناقص است. ظهور هند به عنوان یک قدرت بزرگ، ذهنیت‌های استعماری باقی‌مانده در ایالات متحده، اروپا و احتمالاً حتی چین را به چالش می‌کشد. مورخان استعمارزدایی را یکی از عوامل اصلی محرک تاریخ در قرن بیستم می‌دانند که در بسیاری جهات مهم‌تر از جنگ سرد یا نظم مبتنی بر قوانین لیبرال بود.
  • اروپا: تاریخ اروپا، روایت “سقوط تمدنی” که اغلب توسط پروپاگاندای ملی‌گرایانه آمریکا مطرح می‌شود را بی‌اعتبار می‌سازد. بینش تاریخی این است که اروپا همیشه چندقطبی، چندجانبه و چندتمدنی بوده است، هرچند وقتی تحت تأثیر ایده‌های مأموریت تمدنی یا ناسیونالیسم قومی قرار می‌گیرد، تمایل به فراموش کردن این واقعیت دارد.
  • روسیه: تاریخ می‌تواند از شدت “روس‌هراسی” بکاهد. شواهد تاریخی نشان می‌دهد که توسعه‌طلبی یک بخش ضروری یا پدیده منحصر به فرد روسی در فرهنگ سیاسی-تاریخی آن نبوده، بلکه واقعیتی در سیاست‌های اروپایی و جهانی است. همچنین، روسیه در مقایسه با امپراتوری‌های مدرنی مانند ایالات متحده، که سوابق شرم‌آور و اغلب پنهان‌شده‌ای از برده‌داری و نسل‌کشی بومیان آمریکا دارد، لزوماً ظالم‌ترین یا خشن‌ترین امپراتوری مدرن نبوده است.

به طور خلاصه، تاریخ با قرار دادن قدرت در یک بستر زمینه‌ای و با تأکید بر تأثیر تغییرات تاریخی جهانی (مانند امواج استعمارزدایی) در مقایسه با مدل‌های صُلب روابط بین‌الملل، نظم فکری پساجنگ آمریکایی را در مورد جهان فرومی‌پاشد.

print