اندیشه ، فلسفه
تاریخ
اقتصاد
  • برقراری اجباری سانترالیسم دموکراتیک
    یکم- آیا نظام موجود بانکداری در ایران کارآمدی دارد؟ همه کسانی که به نظام بانکی نگاه کارشناسانه و نیز مطابقت دادن این نظام با بانکداری مدرن دارند بر این باورند آنچه به عنوان بانکداری در جمهوری اسلامی عمل می‌کند فاقد
  • مسعود نیلی: کار صندوق بازنشستگی در ایران تمام شد
    شکی نداریم که کشور ما در شرایط بسیار سختی قرار گرفته که هیچ‌گاه در تاریخ با مشکلاتی به این عمق و تنوع به‌صورت همزمان مواجه نبوده است. این روند تدریجی قابل پیش‌بینی بود. کارشناسان با تهیه گزارش‌های مختلف،
  • ستون فقرات حکمرانی باید «رشد و توسعه اقتصادی» باشد
    استاد دانشگاه گفت: ستون فقرات حکمرانی باید «رشد و توسعه اقتصادی» باشد. بر اساس برآورد کارشناسان انرژی و محیط زیست، برای رسیدن به شرایط نرمال، کشور به ۴۵۰ میلیارد دلار سرمایه‌گذاری در بازه زمانی ۱۰ تا ۱۵
  • چشمشان رابرروی خطر می بندند
    یکم- چند روزی بیشتر به اجرای تهدید کشیدن ماشه در پرونده هسته‌ای از سوی سه‌گانه اروپایی باقی نمانده است. براساس تهدیدی که از سوی سه غول اروپایی صورت گرفته اگر جمهوری اسلامی برخی شرایط اعلام شده از

زارا سلطانـه یکی از برجسته‌ترین رهبران سوسیالیست در بریتانیا است. او که در سال ۱۹۹۳ در بیرمنگام به دنیا آمد، فعالیت سیاسی‌اش را از جنبش‌های دانشجویی آغاز کرد و بعدها در موج «کُربینیسم» نقش فعالی یافت: در هیئت اجرایی ملی «جوانان حزب کارگر» حضور داشت، به‌عنوان سازمان‌دهنده‌ی محلی برای حزب کارگر کار کرد و در نهایت نامزد پارلمان شد. اکنون او نماینده‌ی حوزه‌ی «کاونتری جنوبی» در مجلس است. انتخاب او هم‌زمان شد با آغاز رهبری کیر استارمر بر حزب کارگر، رهبری‌ای که سلطانـه بارها آن را به دلیل رویکرد ارتجاعی و استبداد خردکننده‌اش به‌شدت مورد انتقاد قرار داده است.

در یک سال گذشته، به دلیل مخالفت صریح و آشکار او با همراهی دولت استارمر در «نسل‌کشی غزه»، جایگاه سیاسی‌اش بیش از پیش بالا رفته است. همین اعتراض‌ها سبب شد عضویت پارلمانی او به حالت تعلیق درآید. از آن زمان، سلطانـه به یکی از چهره‌های شاخص در ایجاد یک آلترناتیو تازه‌ی چپ بدل شده است: او یکی از جوان‌ترین و محبوب‌ترین چهره‌هایی است که در شکل‌گیری این جریان نقش دارند. سلطانـه پیشنهاد داده است که این حزب تازه را همراه با جرمی کُربین به‌صورت مشترک رهبری کند و اکنون بخشی از تیمی است که در حال تدارک برای برگزاری «کنفرانس بنیان‌گذاری» حزب در پاییز امسال است.

الیور ایگلتون با سلطانـه درباره‌ی این حزب تازه‌ی چپ گفت‌وگو کرده است: درباره‌ی اینکه چرا چنین حزبی لازم است، چه ساختارهای دموکراتیکی باید داشته باشد، اهداف پارلمانی و فراتر از پارلمان آن چیست، چگونه باید در برابر راست افراطی واکنش نشان دهد، چرا مدل رهبری مشترک مهم است و کنفرانس تأسیسی حزب چگونه باید برگزار شود.

الیور ایگلتون: اجازه دهید با مسیر سیاسی و رابطه‌ی شما با حزب کارگر آغاز کنیم. این رابطه در طول زمان چگونه تغییر کرده است؟ چه چیزی شما را به تصمیم خروج از حزب در اوایل امسال رساند؟ فکر می‌کنید دیگر اعضای موسوم به «چپ کارگری» نیز از شما پیروی خواهند کرد؟

سلطانـه: من به‌لحاظ سیاسی در دوران «جنگ علیه ترور» و پیامدهای بحران مالی شکل گرفتم. نخستین بار زمانی با سیاست پارلمانی درگیر شدم که دولت ائتلافی (محافظه‌کار و لیبرال‌دموکرات) با سه‌برابر کردن شهریه‌های دانشگاه به‌طور مستقیم به نسل من حمله کرد؛ من جزو اولین گروهی بودم که مجبور شد سالانه ۹هزار پوند برای تحصیلات عالی بپردازد. در هفده‌سالگی به حزب کارگر پیوستم، زیرا در آن زمان هیچ حزب دیگری به‌نظر نمی‌رسید که بتواند وسیله‌ای برای تغییر باشد. البته هرگز فکر نمی‌کردم حزب کارگر کامل و بی‌نقص است.

شاخه‌ی محلی حزب در «وست میدلندز» تحت کنترل مردان سالخورده‌ای بود که نمی‌خواستند جوانان ــ به‌ویژه زنان جوان چپ‌گرا ــ درگیر فعالیت شوند. وقتی در سال ۲۰۱۲ برای تحصیل به بیرمنگام رفتم، باشگاه‌ها و انجمن‌های حزب کارگر در دانشگاه هیچ فعالیتی جز برگزاری نشست با نمایندگان راست‌گرای حزب نداشتند؛ بنابراین مجبور شدم مسیرهای سیاسی دیگری برای فعالیت پیدا کنم.

در همان هفته‌ی نخست دانشگاه، من و پدرم در هیأتی از اعضای حزب کارگر و فعالان محلی که به کرانه‌ی باختری اشغالی سفر می‌کردند، شرکت کردیم؛ این سفر نگاه من به خودم و جهان را دگرگون کرد. پیش از آن هرگز خودم را «دارای امتیاز» نمی‌دانستم، اما فهمیدم صرفاً به دلیل شانس تولدم و گذرنامه‌ای که در دست دارم، مقامات اسرائیلی با من رفتاری متفاوت دارند. در حالی‌که فلسطینیان را تحقیر می‌کردند و آزار می‌دادند، با من مثل یک انسان عادی رفتار می‌کردند. من به «الخلیل» رفتم و جاده‌های مخصوص یهودیان و جامعه‌هایی را دیدم که هر روز زیر حمله‌ی نظامیان و شهرک‌نشینان بودند. همه‌ی این‌ها برایم تکان‌دهنده بود. اما تکان‌دهنده‌تر این بود که کشور و جامعه‌ی ما اجازه می‌داد چنین چیزی ادامه پیدا کند. همین تجربه، روحیه‌ی انترناسیونالیستی را در من شعله‌ور کرد: مخالفتی عمیق با قدرت‌های امپریالیستی، آپارتاید، استعمار شهرک‌نشین و اشغال نظامی.

وقتی در «اتحادیه ملی دانشجویان» (NUS) فعال شدم، فهمیدم که تنها کسی نیستم که چنین احساسی دارم. آن لحظه واقعاً جادویی بود؛ لحظه‌ای که کشف می‌کنی در سیاستت تنها نیستی. من شروع کردم به کارزار در زمینه‌هایی مانند آموزش رایگان، بازگشت کمک‌هزینه‌های معیشتی، مبارزه با نژادپرستی، مسائل مسکن و همچنین جنبش «تحریم، عدم سرمایه‌گذاری و تحریم» (BDS).

با این حال، تازه بعد از فارغ‌التحصیلی بود که عمق فروپاشی «قرارداد اجتماعی» را در بریتانیا فهمیدم. پیدا کردن کار برایم به‌شدت دشوار بود. به «مرکز کاریابی» می‌رفتم، به رزومه‌ام نگاه می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم چرا با وجود مدرک دانشگاهی و تجربه‌ی کاری، جایگاهی در این اقتصاد ندارم. در عین حال، با بدهی ۵۰ هزار پوندی شهریه هم دست‌وپنجه نرم می‌کردم.

وقتی جرمی کوربین در سال ۲۰۱۵ رهبری حزب کارگر را به دست گرفت، اولین فکرم این بود: «خدای من! این یک جریان سیاسی ملی است که از جوان‌ها متنفر نیست!» همین باعث شد تمام انرژی‌ام را صرف شاخه‌ی جوانان حزب کنم. پیش‌تر جرمی را در اعتراض‌ها، گردهمایی‌ها و صفوف اعتصاب دیده بودم که درباره همان موضوع‌هایی سخن می‌گفت که برای من مهم بودند ــ و همین، حزب کارگر را به چیزی بدل کرد که احساس کردم به آن تعلق دارم.

کوربین یک «واحد سازمان‌دهی اجتماعی» تأسیس کرد با هدف توسعه نوع دیگری از سیاست‌ورزی که بر نیازهای مادی مردم متکی باشد. من هم برای این واحد کار کردم، و این امکان را یافتم تا در منطقه‌ی زادگاهم سازمان‌دهی کنم: جاهایی مثل «هیلزووِن»، «وولورهَمپتون» و «استوربریج»؛ همگی مناطقی که به خروج از اتحادیه اروپا رأی داده بودند. ما روی مسائل محلی کارزار می‌کردیم، دوره‌های آموزشی برگزار می‌کردیم، رهبران محلی را شناسایی و قدرت اجتماعی ایجاد می‌کردیم.

از آنجا بود که فرصت پیدا کردم در انتخابات اروپا نامزد شوم و سپس در انتخابات سراسری ۲۰۱۹، که نهایتاً من را به مجلس رساند.

اما امروز ما با نوع کاملاً متفاوتی از حزب کارگر روبه‌رو هستیم: حزبی که سیاست ریاضتی را دنبال می‌کند، لوایح مربوط به حقوق کارگران را تضعیف می‌کند و آشکارا از نسل‌کشی حمایت می‌کند. من ماه‌ها تلاش کردم دولت استارمر را به سمت سیاست‌های مردمی مانند گرفتن مالیات از ابرثروتمندان، ملی‌کردن خدمات عمومی و ارائه‌ی وعده‌ی غذای رایگان برای همه دانش‌آموزان سوق دهم. همچنین علیه برخی از بدترین تصمیم‌هایش جنگیدم؛ از جمله باقی گذاشتن سقف دوفرزندی برای دریافت مزایای کودکان، کاهش کمک‌هزینه‌های زمستانی سوخت و مزایای معلولیت، و فروش سلاح به ماشین جنگی اسرائیل.

در نتیجه، من جزو گروهی از نمایندگانی بودم که سال گذشته از فراکسیون حزب کارگر تعلیق شدم. آخرین باری که با «رئیس انضباط حزبی» صحبت کردم، او به‌طور غیرمستقیم گفت که هرگز اجازه بازگشت نخواهم داشت، چون از همدستی حزب با جنایات جنگی اسرائیل انتقاد کرده‌ام. اما برخلاف گزارش‌های نادرست، قصد نداشتند من را اخراج کنند؛ بلکه برنامه‌شان این بود که من را برای همیشه در وضعیت تعلیق و بلاتکلیفی نگه دارند. من ایستادگی کردم. به رئیس انضباطی گفتم که نسل‌کشی در فلسطین برای من یک آزمون سرنوشت‌ساز است ــ نه فقط برای من، بلکه برای میلیون‌ها نفر در این کشور ــ و این موضوع بسیار مهم‌تر از آینده‌ی حرفه‌ی سیاسی من است.

به همین دلیل، خروج از حزب مدت‌ها بود که برای من «مسئله‌ی زمان» بود، نه «اگر». اما برایم مهم بود که این کار را به انتخاب و ابتکار خودم انجام دهم، نه در شرایطی که رهبری حزب روایت خودش را تحمیل کند. بنابراین، زمانی را انتخاب کردم که دولت تصمیم گرفته بود مزایای معلولیت را هدف قرار دهد و گروه «اکشن برای فلسطین» را غیرقانونی اعلام کند. هیچ بازتاب روشن‌تری از سقوط حزب کارگر وجود ندارد: حزبی که می‌خواهد برای جلب رضایت سرمایه‌گذاران به آسیب‌پذیرترین اقشار جامعه فشار بیاورد؛ حزبی که برای اولین‌بار در تاریخ بریتانیا یک گروه فعالِ مسالمت‌آمیز را جرم‌انگاری می‌کند و از سرکوبگرترین ابزارهای دولتی برای حفاظت از سودآوری شرکت‌های اسلحه‌سازی استفاده می‌کند. اگر این‌ها برای کسی «خط قرمز» نباشد، پس اساساً هیچ خط قرمزی وجود ندارد.

حزب کارگر مُرده است. اصول و محبوبیتش را نابود کرده. برخی از نمایندگان چپ‌گرای حزب هنوز به جنازه‌ی آن چنگ می‌زنند و می‌گویند با ماندن در حزب می‌توانند نفوذ سیاسی خود را حفظ کنند. پاسخ من ساده است: شما نتوانسته‌اید جلوی کاهش مزایا را بگیرید، نتوانسته‌اید مانع ارسال اسلحه به یک رژیم آپارتاید و نسل‌کش شوید؛ پس این نفوذی که می‌گویید کجاست؟ هیچ دلیلی ندارد بایستیم و منتظر تغییر رهبری بمانیم، در حالی‌که مردم ــ نه فقط در غزه، بلکه همین‌جا در کشورمان ــ از فقر می‌میرند. وقت آن رسیده است که حزب را ترک کنیم، چیزی تازه بسازیم و همه را دعوت کنیم تا به ما بپیوندند.

الیور ایگلتون: برای بسیاری از افراد نسل ما، کُوربینیسم (Corbynism) الگویی برای سیاست رادیکال بود. با توجه به شکاف تاریخی میان سال‌های ۲۰۱۵ و ۲۰۲۵، چگونه باید آن را با شرایط امروز تطبیق داد؟

سلطانـه: به‌نظر من ما امروز در لحظه‌ی سیاسی کاملاً متفاوتی هستیم. باید روی نقاط قوت کُوربینیسم تمرکز کنیم ــ انرژی آن، جذابیت توده‌ای و برنامه‌ی جسورانه‌اش ــ اما همزمان باید محدودیت‌هایش را هم بشناسیم.

کُوربینیسم در برابر تعریف IHRA («اتحاد بین‌المللی یادبود هولوکاست») از یهودستیزی تسلیم شد؛ تعریفی که به‌طور مشهود آن را با ضدصهیونیسم یکی می‌گیرد، و حتی نویسنده‌ی اصلی آن، کِنِت استرن، امروز علناً از آن انتقاد کرده است. این جنبش در موضوع برگزیت (Brexit) وارد سازش شد و همین باعث شد بخش عظیمی از رأی‌دهندگان را از خود براند. همچنین از تغییر ساختار انتخاب مجدد اجباری نمایندگان (mandatory reselection) صرف‌نظر کرد و به یک مصالحه‌ی ناقص موسوم به «رأی‌گیری ماشه‌ای» (trigger ballot) تن داد، و در نتیجه بسیاری از ساختارهای غیردموکراتیک حزب باقی ماند.

کُوربینیسم هیچ تلاشی واقعی برای هدایت اعضای میلیونی خود به سمت اتحادیه‌های کارگری یا انجمن‌های مستأجران نکرد ــ امری که می‌توانست پایگاه اجتماعی حزب را تقویت کند. و وقتی زیر ضربه‌های رسانه‌ها و نهادهای دولتی قرار گرفت، باید می‌جنگید و می‌دانست که این‌ها دشمنان طبقاتی ما هستند. اما در عوض ترسید و بیش از حد مصالحه کرد. این یک اشتباه جدی بود. چون اگر قرار است برای قدرت دولتی بجنگیم، باید انتظار یک واکنش عظیم از طرف حاکمیت را داشته باشیم و برای مقاومت در برابر آن تاب‌آوری نهادی ایجاد کنیم. نباید حتی یک وجب عقب‌نشینی کنیم.

من در سال‌های ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۹ دوستان و همکارانی داشتم که در سطوح بالای حزب کارگر کار می‌کردند و می‌توانند شهادت بدهند که فضای کاری در برخی بخش‌ها به‌شدت ناکارآمد و مسموم بود ــ نه به‌خاطر خود جرمی (کوربین)، بلکه به‌خاطر بعضی از اطرافیانش. قدرت بیش از حد متمرکز بود. این همان چیزی است که امروز به آن نیاز نداریم.

ما اکنون نسلی جوان‌تر داریم که به‌شدت سیاسی شده‌اند؛ نسلی که به دلیل سیاست‌های فاجعه‌بار حاکمیت در زمینه‌ی مسکن، آموزش، اشتغال و جنگ، انگیزه‌ی سیاسی پیدا کرده‌اند. این نسل به‌حق خواهان جایگاهی واقعی در ساختار حزب و امکان اعمال قدرت است. چشم‌انداز من برای حزب جدید دقیقاً همین است: مشارکت فعال همگان، چون من خودم هم از همین راه وارد سیاست شدم ــ نه از طریق مسیر سنتی نمایندگی محلی، بلکه از دل جنبش‌های اجتماعی. همه باید احساس کنند که درگیر هستند و سازمان باید بازتاب‌دهنده‌ی واقعی جامعه‌ی گسترده‌تر باشد.

این همچنین به آن معناست که ما نباید در زمینه‌ی مبارزه با نژادپرستی مماشات کنیم. برخی می‌گویند باید فقط روی «مسائل اقتصادی» تمرکز کنیم. اما اگر سیاست طبقاتی از سیاست نژادی جدا شود، محکوم به شکست است. چون وقتی همسایه‌های ما همزمان هدف اخراج از خانه و اخراج از کشور قرار می‌گیرند، این دو مبارزه یکی هستند.

الیور ایگلتون: برخی می‌گویند حزب جدید چپ باید خود را در برابر حزب راست افراطی رفورم تعریف کند و تمرکز اصلی‌اش مبارزه با فاراژ باشد. آیا این خطر وجود ندارد که در این صورت دولت استارمر به‌عنوان دشمن اصلی نادیده گرفته شود و حتی مشروعیت پیدا کند، مثلاً در قالب یک «جبهه مردمی»؟

سلطانـه: من فکر نمی‌کنم لازم باشد بین مبارزه با رفورم یا با حزب کارگر یکی را انتخاب کنیم. می‌توانیم همزمان با فاراژ مقابله کنیم و توضیح دهیم که او چه بلایی بر سر کشور خواهد آورد، و در همان حال دولت را به‌خاطر اجرای نسخه‌ی ملایم سیاست‌های رفورم به چالش بکشیم.

به یاد بیاورید گفته‌ی معروف سیواناندان را: «آنچه اینوک پاول امروز می‌گوید، حزب محافظه‌کار فردا می‌گوید، و حزب کارگر پس‌فردا آن را به قانون تبدیل می‌کند.» اگر هرجا که این سیاست پاولیستی سر برمی‌آورد با آن مقابله نکنیم، به مردمی که می‌خواهیم نمایندگی‌شان کنیم خیانت کرده‌ایم.

درست است که نمی‌توانیم رشد ناسیونالیسم نژادپرستانه را صرفاً به‌عنوان یک مسئله اخلاقی ببینیم؛ باید ریشه‌های ساختاری آن را هم توضیح بدهیم. این جریان از خشم و ناامیدی در مناطقی تغذیه می‌کند که قربانی اجماع حاکمیت در وست‌مینستر شده‌اند. اما راست‌ها انحصاری روی این خشم ندارند. من هم عصبانی هستم. همه‌ی ما باید عصبانی باشیم وقتی می‌بینیم چه بر سر جوامع کارگری آمده است. باید این احساسات را بسیج کنیم تا روشن بگوییم: مشکل ما مهاجران نیستند، بلکه مالکان حریص، شرکت‌های انرژی سودجو و خدمات خصوصی‌سازی‌شده هستند.

لازم نیست به مردم بگوییم ناراحتی‌هایشان اشتباه است یا به هر نوع بومی‌گرایی تن بدهیم. می‌توانیم با اعتمادبه‌نفس از سیاست‌های خود دفاع کنیم و آن‌ها را از طریق کارزارهای محلی و گفت‌وگوهای اقناعی به میان مردم ببریم.

این یک روند طولانی است؛ ماه‌ها و حتی سال‌ها زمان می‌برد، به‌ویژه در جاهایی که این استدلال‌ها برای مردم تازگی دارد. اما راه‌هایی برای اثرگذاری وجود دارد. یکی این است که دقیقاً درباره‌ی جامعه‌ای که می‌خواهیم بسازیم حرف بزنیم، نه فقط شعار بدهیم. اهداف بلندمدت ما چیست؟ وقت بیشتر با عزیزانمان، فضای سبز بیشتر، مراقبت از کودکان به‌طور رایگان، حمل‌ونقل عمومی رایگان، و رهایی از دغدغه‌ی قبوض. این‌ها چیزهایی هستند که فاراژ و استارمر درباره‌شان حرفی نمی‌زنند، و همین به ما امکان می‌دهد چشم‌انداز مثبت خود را در برابر دیدگاه کاملاً منفی آن‌ها قرار دهیم.

و همیشه این پرسش مطرح است: چطور می‌خواهید این‌ها را تأمین مالی کنید؟ پاسخ ساده است: با پایان دادن به هزینه‌های عظیم نظامی، با مالیات گرفتن از شرکت‌های نفت و گاز، و با معکوس‌کردن روند انتقال ثروت از بخش عمومی به بخش خصوصی که از دوران کووید شتاب گرفته است. ما باید قول بدهیم بودجه‌ی حمل‌ونقل عمومی رایگان را جایگزین بودجه‌ی جنگ‌های بی‌پایان کنیم. این سیاست‌ها برای مردم قابل درک و معنادار است. ما باید همان‌قدر پرقدرت از آن‌ها دفاع کنیم که راست‌ها از سیاست‌های خودشان دفاع می‌کنند.

الیور ایگلتون: این توصیف خوبی از چشم‌انداز بلندمدت بود. اما اهداف کوتاه‌مدت این پروژه چه هستند؟

سلطانـه: ما هنوز در مرحله‌ی جنینی هستیم، اما حتی همین حالا هم بیش از ۷۰۰ هزار نفر علاقه‌مندی خود را نشان داده‌اند. بنابراین وظیفه‌ی ما در این لحظه باید تمرکز بر فعال‌کردن این پایگاه و توضیح روشن اینکه چه کسی هستیم باشد. به همین دلیل است که من معتقدم باید نام حزب را به‌سادگی «چپ» بگذاریم، چون این بیان بی‌پرده‌ی همان چیزی است که نمایندگی می‌کنیم.

در عین حال باید جذب نیرو از سراسر کشور را آغاز کنیم، مخصوصاً در مناطقی که سطح فعالیت سیاسی آن‌ها مانند لندن نیست. ما شاهد میزان بسیار بالایی از علاقه در شمال‌غرب و شمال‌شرق بوده‌ایم، که بسیار امیدبخش است، و البته دوست دارم مشارکت بیشتری در وست میدلندز ببینم. به نظر من، اسکاتلند و ولز هم باید سطح بالایی از خودمختاری داشته باشند.

بسیاری از گروه‌های محلی غیررسمی از زمانی که خبر تشکیل حزب را اعلام کردیم، پدید آمده‌اند، اما ما ساختارهای خود را در کنفرانس پیشِ‌رو رسمی خواهیم کرد. ساختار کلی حزب باید واحد باشد؛ در غیر این صورت پروژه منسجمی نخواهیم داشت که بتواند مجموعه‌ی موجود جنبش‌ها و مبارزات را متحد کند. یک فدراسیون نمی‌تواند مردم را به همان اندازه بسیج کند یا حالت تهاجمی به خود بگیرد؛ ممکن است در نهایت چیزی بیشتر از یک مجموعه‌ی پراکنده از گروه‌های مختلف نباشد، نه یک بلوک قدرتمند و متحد.

برای بناکردن همه‌ی این‌ها باید یک کنفرانس کاملاً دموکراتیک برگزار کنیم. این به چند چیز بستگی دارد:

۱. این کنفرانس نباید فقط به دست نمایندگان پارلمان اداره شود. همین حالا شش نفر از ما نماینده‌ی مستقل در مجلس عوام هستیم که پنج نفرشان مرد هستند. این نباید شکل آینده‌ی حزب ما باشد. بنابراین کمیته‌ای که کنفرانس را سازمان‌دهی می‌کند باید از نظر جنسیتی متوازن باشد و همچنین از نظر نژادی و منطقه‌ای متنوع، با سهم و حق رأی برابر برای همه. هر چیزی کمتر از این، تبدیل به یک «باشگاه مردانه» خواهد شد.

۲. کسانی که در کنفرانس مؤسس شرکت می‌کنند باید به‌طور واقعی مشارکت داشته باشند، و این تنها زمانی ممکن است که اصل یک نفر، یک رأی رعایت شود. باید محل کنفرانس در دسترس باشد و همچنین جنبه‌ی آنلاین هم داشته باشد تا موانع ورود کم شود. ما باید به‌دنبال مشارکت گسترده باشیم، نه یک ساختار محدودِ نمایندگی که ممکن است بازتاب‌دهنده‌ی پایگاه واقعی ما نباشد.

۳. در نهایت باید فضایی واقعی برای بحث و گفت‌وگو وجود داشته باشد، نه اینکه تصمیم‌ها توسط یک تیم اجرایی گرفته و فقط برای تأیید به بقیه ارائه شود.

این‌ها حیاتی است، زیرا اگر از همان آغاز فرایندهای دموکراتیک درست را نداشته باشیم، بعداً بسیار دشوار خواهد بود که حزب به‌عنوان یک کاتالیزور برای هر نوع دموکراتیزه‌کردن گسترده‌تر عمل کند. اما اگر یک کنفرانس باز و کثرت‌گرا برگزار کنیم، همین قدم نخست در شکستن سنت‌های سیاست بریتانیا خواهد بود و ما را در مسیر بازشکل‌دهی آن قرار می‌دهد.

آنگاه می‌توانیم نه تنها یک برنامه بسازیم که به دغدغه‌های روزمره‌ی مردم پاسخ دهد، بلکه یک حضور قدرتمند و کارزارگر در سراسر کشور نیز داشته باشیم. ما نمی‌خواهم فقط یک حزب پارلمانتاریستی باشیم؛ ما پروژه‌ای می‌خواهیم که به اتحادیه‌های مستأجران، سازمان‌دهی کارگری، مبارزه برای دفاع از خدمات درمانی ملی در برابر خصوصی‌سازی، و جنبش همبستگی با فلسطین گره خورده باشد.

الیور ایگلتون: برای اینکه بتوانیم به‌طور مؤثر در همه‌ی این عرصه‌ها کارزار کنیم، باید مجموعه‌ای روشن از مطالبات داشته باشیم. می‌توانی مثالی بزنی که این مطالبات چه شکلی خواهند داشت؟

سلطانـه: برای اینکه کارزار مؤثری داشته باشیم، لازم است مجموعه‌ای روشن و قابل‌فهم از مطالبات مطرح کنیم. مثالی که همیشه به ذهنم می‌رسد، زهران ممدانی در نیویورک است؛ حتی بسیاری از ما در بریتانیا هم می‌دانیم که وعده‌ها و تعهدات اصلی او چیست. او آن‌ها را به‌گونه‌ای بیان کرده که همه بتوانند بفهمند، و همین باعث می‌شود که این مطالبات در سطحی بسیار عمیق‌تر از گفتمان سیاسی رایج طنین‌انداز شوند.

اگر ما هم چنین کنیم، متوجه خواهیم شد که دیگر نیازی نیست خود را به سنت‌های کهنه‌ی وست‌مینستر مقید بدانیم، سنت‌هایی که عمداً طراحی شده‌اند تا سیاست را انحصاری و دست‌نیافتنی جلوه دهند.

به‌جای این، باید مطالبات‌مان را شفاف، جذاب و ملموس بیان کنیم: آموزش رایگان و همگانی، ملی‌سازی خدمات عمومی، حمل‌ونقل عمومی رایگان، مالیات بر شرکت‌های نفت و گاز، پایان دادن به هزینه‌های نظامی بی‌پایان، و تأمین بودجه از طریق بازتوزیع ثروت به نفع مردم.

این نوع مطالبات هم ساده‌اند، هم منطقی، و هم برای مردم عادی قابل‌درک. اگر ما به همان اندازه که راست‌گراها از سیاست‌هایشان دفاع می‌کنند، پرشور و قاطع از سیاست‌های خودمان دفاع کنیم، خواهیم دید که این پیام تا چه اندازه می‌تواند نیرومند و برنده باشد.

الیور ایگلتون برای بعضی تصمیم‌های راهبردی شاید ناگزیر با دوگانه‌های واقعی روبه‌رو شویم. مثلاً آیا حزب باید واحدِ ویژه‌ی «سازماندهی اجتماعی/اجتماع‌محور» خودش را راه‌اندازی کند (مشابه واحدی که شما در حزب کارگر با آن کار می‌کردید)، یا اینکه سازماندهی را به خودِ جوامع واگذار کند؟

سلطانـه: در نظریه، من عاشق این ایده‌ام که سازماندهی اجتماعیِ توده‌ای جزءِ DNA حزب باشد. آدم‌هایی در محلات هستند که هر روز کارهایی مثل تضمین دسترسی همسایه‌ها به غذا یا جلوگیری از حملات راست افراطی به هتل‌های پناهجویان را انجام می‌دهند. حزب جدید باید این افراد را ــ که لزوماً با الگوهای سنتی «رهبر سیاسی» هم‌خوان نیستند ــ پیدا کند، پای کار بیاورد، در شکل‌دهی سازمان دخیل کند و برای نقش‌های رهبری پرورش بدهد.

اما آیا این الزاماً باید به شکل یک «واحد سازماندهی اجتماعی» مثل حزب کارگر باشد؟ من اینجا چند محدودیت می‌بینم. در تجربه‌ی من، آن واحد همیشه به موفقیت‌هایی که شایسته‌اش بود نرسید؛ بخشی از آن به این خاطر که وقتی چنین کارِ اجتماعی‌ای مستقیماً به یک حزب گره می‌خورد، برچسب‌ها و تداعی‌هایی با خود می‌آورد که برای کسانی که از سیاست حزبی خسته‌اند، دافعه ایجاد می‌کند. موردهای دیگری هم بود که آن واحد با بخش‌های دیگر حزب به تعارض می‌خورد؛ مثلاً وقتی بعضی شوراهای محلی مزد منصفانه به کارگرانشان نمی‌دادند. نمی‌گویم همین عیناً در پروژه‌ی جدید تکرار می‌شود، اما همیشه این خطر هست که وقتی یک حزب ملی مجموعه‌ای از فعالیت‌های سازمان‌دهی را در جاهای مختلف پیش می‌برد، همه‌چیز بی‌نقص کنار هم ننشیند و اصطکاک ایجاد شود.

از نظر من، سازماندهی اجتماعی مؤثرتر است اگر به‌جای یک «واحد» مجزا، به عادتی نهادینه در سراسر حزب تبدیل شود: در شیوه‌ی برگزاری جلسات، آموزش‌ها، در زدن‌ در‌ خانه‌ها (canvassing) و در کارزارهایمان. نقش حزب می‌تواند پرورش یک فرهنگ سیاسی توده‌ای باشد؛ طوری که مشارکت در سطح محله برای مردم «بدیهی» شود و خودشان بروند اتحادیه مستأجران، باشگاه کتاب، گروه‌های ضدیورش پلیسِ مهاجرت (anti-raids) یا هر آنچه نیاز محلی‌شان است، بسازند. این‌طوری حزب به برانگیختنِ مبارزات مردمی کمک می‌کند بی‌آنکه لازم باشد آنها را از بالا «مدیریت و کنترل» کند.

آموزش سیاسی در این میان حیاتی است: ترجمه‌ی حسِ غریزی مردم از «این جامعه کجایش می‌لنگد؟» به یک چشم‌انداز رادیکال. اگر حتی نیمی از کسانی که به‌عنوان حامی ثبت‌نام کرده‌اند وارد فرایند آموزش سیاسی شوند، اثرش دگرگون‌کننده خواهد بود. راستش قابل پیش‌بینی نیست این مسیر دقیقاً به کجا می‌انجامد—اما همین ظرفیتِ تحول‌آفرین، نکته‌ی قوتِ ماست.

الیور ایگلتون: یکی از مسائلی که تا اینجا در این گفت‌وگو مطرح شده، نسبت میان قدرت مردمی و قدرت پارلمانی است. برخی استدلال می‌کنند که حزب جدید باید بیشتر به‌عنوان ابزاری برای بسیج مردمی عمل کند و وظیفه‌اش تقویت یا ایجاد نهادهای طبقه‌ی کارگر باشد، پیش‌شرطی برای کارزارهای انتخاباتی آینده. برخی دیگر معتقدند اولویت باید ایجاد یک بلوک پارلمانی برجسته باشد که بتواند مداخله‌ی مؤثر داشته باشد و پیروز انتخابات شود ــ که به نوبه‌ی خود به حیات مدنی طبقه‌ی کارگر انرژی تازه‌ای می‌بخشد. شما در این بحث کجا ایستاده‌اید؟

سلطانـه: این یک دوگانه‌ی کاذب است. من نقش خودم در پارلمان را پل ارتباطی میان جنبش‌های اجتماعی، اتحادیه‌های کارگری و مجلس می‌دانم.

قوانین پیشرو که امروز بدیهی به نظر می‌رسند ــ مثل حمایت از کارگران، مرخصی زایمان، تعطیلات آخر هفته، یا حتی حق رأی ــ همگی نتیجه‌ی فشارهایی بودند که از بیرون پارلمان وارد شد و نمایندگان را وادار به واکنش کرد. این مبارزات غالباً از تاریخ رسمی حذف می‌شوند. امروز می‌بینیم که برخی نمایندگان حزب کارگر با پوشیدن شال‌های یادبود حق رأی زنان (suffragette sashes) ادعای دفاع از «حقوق زنان» می‌کنند، در حالی که همزمان به ممنوعیت Palestine Action رأی می‌دهند. ما نباید چنین جدایی‌ای میان «قدرت مردمی» و «قدرت پارلمانی» قائل شویم.

یک حزبی که فقط به انتخابات اهمیت دهد، در خارج از چرخه‌های انتخاباتی بی‌ربط می‌شود. و حزبی که مجلس را نادیده بگیرد، خلائی ایجاد می‌کند که در نهایت توسط راست افراطی پر خواهد شد.

آنچه من می‌خواهم ــ و تصورش برای موفقیت هر حزب چپ تازه‌ای ضروری است ــ ترکیبی از جهت‌گیری جنبشی و اجتماعی با یک حضور نیرومند در پارلمان است. باید شرایطی باشد که نمایندگان ما در صف اول اعتصابات و بسیج‌های ضد فاشیستی قرار بگیرند.

اگر فقط بر پارلمان تمرکز کنیم و ظرفیت‌های اجتماعی را نسازیم، نتیجه‌اش یک نگاه کوتاه‌مدت خواهد بود. چون وقتی این نمایندگان توسط ساختار حاکمیت زیر ضرب بروند، یا کرسی‌هایشان را از دست بدهند، یا بازنشسته شوند، چه می‌شود؟ شما باید زیرساخت اجتماعی را بسازید که از آنها در مسئولیت حمایت کند و رهبران جدیدی برای جایگزینی تربیت نماید. این همان قدرت جامعه‌ای است که سیاستمداران سوسیالیست را سر پا نگه می‌دارد و آنها را پاسخگو می‌کند. بدون این، یا تسلیم در کار خواهد بود یا چپی که فقط چند چهره‌ی شاخص در بالا دارد و از لحاظ ساختاری تفاوتی با احزاب دیگر ندارد.

نکته اینجاست که مردم به‌سرعت تشخیص می‌دهند وقتی یک سیاستمدار واقعی نیست و هیچ پیوندی با پایگاه مردمی ندارد. آنها این را فوراً می‌بینند. اما وقتی شما سیاستمداری مانند جرمی کوربین، جان مک‌دانل یا دایان ابوت باشید ــ کسانی که اعتبارشان ریشه در مبارزات اجتماعی و محلی دارد ــ آن‌وقت پروفایل شما متفاوت خواهد بود و دستاوردهای معنادارتری هم خواهید داشت.

الیور ایگلتون: یکی از استدلال‌های منتقدان علیه یک حزب کاملاً متکی به اعضا ممکن است چیزی شبیه به این باشد: از آنجا که هنوز ما فرهنگ سیاسی توده‌ای گسترده‌ای نداریم، بسیاری از کسانی که می‌خواهند فعال شوند دقیقاً نمی‌دانند این کار چه معنایی دارد. بنابراین شاید بخواهند انرژی‌شان بیشتر هدایت شود تا این‌که همه‌چیز را خودشان هدایت کنند. نبود فرهنگ سیاسی توده‌ای همچنین باعث شده است که چپِ سازمان‌یافته از مجموعه‌ای گروه‌های نسبتاً کوچک با اولویت‌های متفاوت تشکیل شود، که آوردن آن‌ها به زیر یک ساختار واحد، بدون دخالت از بالا، دشوار خواهد بود. علاوه بر این، خطر دیگری هم وجود دارد و آن این‌که بعضی از این اولویت‌ها ممکن است چندان نماینده‌ی جامعه به‌طور کلی نباشند. پاسخ شما به این انتقاد چیست؟»

سلطانـه: اگر ما این استدلال را بپذیریم، همان مشکلات همیشگیِ همه‌ی احزاب سیاسی را بازتولید می‌کنیم: کنترل از بالا، تصمیم‌گیری‌های غیرپاسخگو، باندبازی و واگذاری مناصب به دوستان نزدیک.

برای من واقعاً عجیب است که کسی بخواهد علیه دموکراسی متکی به اعضا استدلال کند، در حالی که کل هدف ما دقیقاً این است که مردم را توانمند کنیم. شما نمی‌توانید بدون مشارکت واقعی مردم و بدون این‌که آن‌ها مالک سیاست‌ها، استراتژی و رهبری حزب باشند، ادعا کنید که در حال ساختن یک پروژه‌ی مترقی هستید.

البته که این مسیر دشواری‌هایی خواهد داشت. نظرات و دیدگاه‌های مختلفی درون حزب مطرح خواهد شد و گاهی در تعارض قرار می‌گیرند. اما این چیزی است که باید انتظارش را داشت. اگر در برخی مسائل نتوانیم اکثریت را قانع کنیم، نمی‌توانیم آن موضوعات را دور بزنیم یا نادیده بگیریم. این کار درواقع شانه خالی کردن از مسئولیت سیاسی است. وظیفه‌ی ما این است که بیشتر تلاش کنیم، بحث کنیم، توضیح دهیم و بجنگیم تا حمایت به‌دست آوریم.

خود من هیچ ابایی ندارم که علناً و با صراحت از یک برنامه‌ی سوسیالیستی ضدنژادپرست و حامی حقوق ترنس‌ها دفاع کنم، حتی اگر بعضی بخش‌ها آن را بحث‌برانگیز بدانند. تنها از طریق همین گفت‌وگوهای باز و شفاف، و در چارچوب دموکراتیک درست، می‌توانیم چیزی بسازیم که از اساس متفاوت باشد؛ چیزی که نه‌فقط در ظاهر، بلکه در روح و جوهره‌اش با احزاب دیگر وست‌مینستر تفاوت داشته باشد.

اگر هدف‌مان چنین نباشد، پس اصلاً برای چه اینجا هستیم؟

الیور ایگلتون: وقتی صحبت از احزاب دیگر می‌شود، دیدگاه شما درباره‌ی ائتلاف‌های انتخاباتی چیست؟

سلطانـه: من با ائتلاف‌های انتخاباتی مشکلی ندارم، البته به این شرط که اعضای حزب از آن حمایت کنند. به‌طور کلی فکر می‌کنم ما باید آماده‌ی همکاری با هرکسی باشیم که بتواند به ما کمک کند تا راست و نهادهای حاکم را شکست دهیم.

ما باید واقع‌بین باشیم، مخصوصاً تا زمانی که تحت نظام انتخاباتی اکثریتی (first-past-the-post) فعالیت می‌کنیم. هرچند که یکی از اهداف ما هم باید دستیابی به اصلاح نظام انتخاباتی باشد.

با این حال، در این مقطع خیلی زود است که بخواهیم درباره‌ی تقسیم حوزه‌های انتخاباتی یا این‌که کجا باید نامزد معرفی کنیم و کجا باید کنار بکشیم، تصمیم بگیریم. چون هنوز دقیقاً نمی‌دانیم در حال ساختن چه چیزی هستیم و ظرفیت‌ها و محدودیت‌های آن چیست.

تا چهار سال آینده انتخابات عمومی در پیش نیست. پس اولویت فوری ما باید این باشد که ساختارهای حزب را بسازیم. پس از آن، اگر لازم شد، درباره‌ی استراتژی انتخاباتی می‌توانیم مذاکره کنیم و تصمیم بگیریم، البته باز هم به شرطی که اعضا آن را تأیید کنند.

الیور ایگلتون: مزایای یک مدل رهبری مشترک، با شما و جرمی کوربین در رأس، چیست؟

سلطانـه: اگر در رأس حزب، چند صدا و چند چهره وجود داشته باشد و قدرت فقط در دست یک نفر متمرکز نشود، آن‌وقت رهبری ما هم نماینده‌ی واقعی جنبش‌مان خواهد بود و هم پاسخگوتر در برابر آن.

تشکیل یک حزب جدید کار کوچکی نیست؛ حجم عظیمی از مسئولیت و کار پیش روی ماست. بنابراین طبیعی است که دو نفر با ارزش‌ها و باورهای مشترک، این بار را با هم به دوش بکشند.

من و جرمی در بسیاری از اصول هم‌نظر هستیم. من همیشه از او یاد می‌گیرم و امیدوارم او هم از من چیزهایی بیاموزد. رهبری مشترک با قدرت برابر باعث می‌شود که هیچ‌یک از ما به‌عنوان یک نماد یا «چهره‌ی تزیینی» عمل نکند، بلکه هر دو در تصمیم‌گیری‌ها نقش واقعی داشته باشیم.

این مدل همچنین به ما امکان می‌دهد چیزی را که معمولاً فقط به‌عنوان یک شعار لیبرالی درباره‌ی «بیشتر شدن حضور زنان در رهبری» مطرح می‌شود، به واقعیت تبدیل کنیم. این ساختار می‌تواند به شکستن همان پیش‌داوری‌هایی کمک کند که همیشه سد راه زنان جوان بوده‌اند: این‌که آن‌ها «جدی گرفته نمی‌شوند»، یا «بی‌تجربه‌اند».

بازخوردی که تا الان گرفته‌ایم بسیار مثبت بوده است. مردم به‌شدت از این ایده هیجان‌زده‌اند و تعداد زیادی با ما تماس گرفته‌اند. این مدل به‌هیچ‌وجه به معنای دوری از رهبری قدرتمند نیست؛ بلکه به معنای دو برابر کردن قدرت رهبری است.

الیور ایگلتون: هواداران و حامیان حزب پیش از برگزاری کنفرانس چه کار می‌توانند بکنند؟ چگونه می‌توانند بیشترین کمک را برسانند؟

سلطانـه: چیزی که در این مقطع حیاتی است، جذب گسترده‌ی نیرو و عضوگیری انبوه است. ما باید پیش از کنفرانس، برنامه‌ها و رویدادهایی برگزار کنیم تا حامیان را به شور و شوق بیاوریم و افراد بیشتری را به عضویت درآوریم.

یکی از بهترین بخش‌های تجربه‌ی کوربینیزم، همان گردهمایی‌ها و تجمعات بود؛ با موسیقی، اجراها و فضایی پرشور. ما باید دوباره این روحیه را زنده کنیم. سیاست ما باید آمیخته با شادی و امید باشد.

ما به جلسات خشک و خسته‌کننده‌ای که در آن هر کسی یک «نقطه‌ی نظام‌نامه‌ای» (Point of Order) مطرح می‌کند و بیست دقیقه سخنرانی می‌کند، نیازی نداریم. واقعاً فکر می‌کنید نوجوانان شانزده‌ساله‌ای که به‌زودی حق رأی خواهند داشت، حاضر می‌شوند پای چنین جلساتی بنشینند؟

این پروژه‌ی نو باید نسل جوان را درگیر کند و خودش را در فرهنگ عمومی و جمعی جای دهد. همین حالا هم هنرمندان، موسیقی‌دانان و بازیگران بسیاری برای همکاری با ما پیشقدم شده‌اند. نام‌هایی مثل جید ثِروال (خواننده گروه Little Mix)، امی لو وود (بازیگر سریال Sex Education) و آمبیکا مود (بازیگر سریال This Is Going to Hurt) از ما حمایت کرده‌اند. آن‌ها از همان نسل جوانی هستند که با احساسات واقعی جامعه در تماس مستقیم‌اند و می‌دانند چقدر این نسل از سیاست‌های پوسیده‌ی حاکمیت فاصله گرفته است.

ما باید سیاست را به‌گونه‌ای متفاوت پیش ببریم؛ این یک شعار نیست بلکه شرط لازم برای بقای این حزب است.

هدف نهایی ما تغییر همیشگی سیاست است. وقتی حکومتی داریم که هم‌دست نسل‌کشی است و علیه شهروندان خودش هم می‌جنگد، و درحالی‌که راست افراطی آماده می‌شود تا به داونینگ استریت برسد، نمی‌توانیم فوریت لحظه را انکار کنیم. من آماده‌ام همه‌ی توان خود را برای این مبارزه بگذارم. این همان چیزی است که به جامعه و طبقه‌ام بدهکارم. اکنون زمان آن فرا رسیده است.

منبع: Links International Journal of Socialist Renewal

print
مقالات
سکولاریسم و لائیسیته
  • لائیسیته در قدرت و سکولاریزاسیون در جامعه ایران – جلال ایجادی
    (بخش 1): جامعه ایران نیازمند یک مبارزه بزرگ فکری در باره سکولاریزاسیون و لائیسیته است. بررسی رشد گیتی مداری و عرفی گرایی در جامعه کنونی و ضرورت تدارک یک قدرت سیاسی لائیک پس از رژیم اسلامی، از چالش های
  • یاد و خاطره خانجان جبل عاملی گرامی باد!
    با تاسف و ناباوری بسیار باخبر شدیم رفیق دیرین و دوست مهربانمان خانجان جبل‌عاملی (بهمن) سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۴ (سوم ژوئن ۲۰۲۵)، در استکهلم زندگی را وداع گفت.‬‬‬‬‬‬‬‬ خانجان فرزند رشیدخان بود که در سال ۱۳۴۳ (۱۹۶۴میلادی)، در تهران توسط رژیم شاه اعدام شد.
  • سکولاریسم (Laïcité): تبیین، کاربردها و چالش‌ها در جوامع امروز
    سکولاریسم، مفهومی اساسی در جوامع مدرن، به دنبال یافتن راهی برای همزیستی مسالمت‌آمیز میان آزادی وجدان، برابری شهروندان و بی‌طرفی دولت در جوامعی است که با تنوع مذهبی فزاینده‌ای روبرو هستند. با این حال، تعریف و اجرای این مفهوم در کشورهای مختلف می‌تواند به طور چشمگیری متفاوت باشد، حتی در دو کشور همسایه
  • روابط دین و دولت در فرانسه
    تاریخچه‌ی «دین فرانسوی» و چالش‌های امروزه‌ی لائیسته: **مقدمه** در میانه‌ی بحث‌های داغ و غالباً مبهم امروز پیرامون مفهوم لائیسته (سکولاریسم دولتی) در فرانسه، اثر ژان-فرانسوا کولوسیمو با عنوان «دین فرانسوی»
Visitor
0266810
Visit Today : 321
Visit Yesterday : 696