خاطب این نوشتار چپهای بریده یا نیمهبریدهی هستند که با هر انگیزهای در همایش پادشاهیخواهان شرکت کردهاند. پیشاپیش گفته باشم امیدواری چندانی ندارم که در این گفت وگو یا هر گفتمانی با آنها به هم دلی دست یابیم. هرگز نمیتوان با کسانی به تفاهم رسید که در کردوکار سیاسی اصول راهبردی آنها بیاصولی است. و در سیاستورزی مرزهای اخلاق را به هیچ میگیرند. با شعبدهبازانی که چشم دارند لعبت آزادی را از جعبهی جادوی فاشیستها بیرون بیاورند؛ گفت وگو بیحاصل است.م
پیشتر شنیده بودیم که «راه قدس از کربلا میگذرد» گزارهای که سالها مایهی مزاح ما بود. این طرفه اما نمیدانستیم که راه آزادی نیز میتواند از بیغولهی شووینیسم گذر کند. روشنفکران! دنیادیده و کارکشتهگان سپهر سیاست که چند پیراهن- نخنما- در جنبش چپ پاره کردهاند به ما میگویند: در همدستی با دژخیمان ساواک، جاسوسان موساد و همپیمانی با شرورترین نیروهای اهریمنی امروز راهی به سوی آزادی و دموکراسی گشوده میشود!! آیا چپهای بریده از مردم در همپیمانان خود نظر نمیکنند؟ برای آنها مایه شرم نیست که شانه به شانهی بازماندهگان شعبان جعفری و ورشکستهگان اخلاقی برپای بایستند و گوش جان به سرود شاهنشاهی بسپارند؟
اگر شاهزاده مفلوک اندکی از شرافت سیاسی و اقبال مردمی سیهانوک برخوردار بود؛ خطای چپهای بریده بخشودنی بود. هم ذات پنداری وی با شاهزادهی کامبوج یا کنستانتین- شاه فروافتاده یونان و یا ظاهرشاه افغانستان پنداربافی محض است. اوباش سرسپردهای که شاهزاده را نه مانند نگین که هم چون «خرمهره» در میان گرفتهاند؛ رژیمی حتی با چهرهی لیبرال و هویت راست میانه را تاب نمیآورند چه رسد به آزادی و حقوق بشر برای مردم ایران.
* * *
آن چه از نوشتهها و گفتههای پادشاهیخواهان و همپیمانان چپنمای آنها در رسانهها مییابیم به پریشانگویی عامیانه بیشتر مانسته است تا گفت وگوی سیاسی سازنده. خواندن آن ها همزمان هم خنده بر لب ها می آورد و هم آب در دیده گان. خنده ها را بگذاریم اما برای اندوه چه دلیلی روشن تر از این که یک صدسال پبش در حلقه ی همراهانی که رضاخان را در میان گرفته بودند تا راه و چاه را به وی نشان دهند شماری سرآمد اندیشه وران وروشن فکران روزگار خود بودند. در میان آن ها ادیبان و چهره های فرهنگی هم چون ذکاء الملک فروغی، علی اصغر حکمت، دانش آموخته گان حقوق مانند داور و یا سیاست پیشه گانی کارکشته – تیمورتاش- نام بردار بودند. هدف این نوشتار نقد کارنامه سیاسی کارگزاران رژیم پهلوی اول نیست. بیش تر بیان این حقیقت است که تلاش آن جمله بر این پایه بود تا از قزاقی خشن، بی سواد و خودکامه ، اصلاح طلبی توسعه گرا بسازند و اقتدار سیاسی او را دست مایه ی امنیت و توسعه کشور قرار دهند.
انصاف را اردوی سیاسی و فرهنگی پادشاهی خواهان امروز نیز یکسره از فرزانه گان تهی نیست!! اما مشکل این جاست که فرزانه گی آن ها با چشم سر دیده نمی شود؛ آن ها را با چشم سر می توان دید و بازشناخت. بیژن کیان، نوری زاده، نصیری و در شمار آن ها ابوالفضل محققی بی گمان.
آقای محققی در میانه گزارش خود از پیام خانم گوگوش و پیوستن وی به همایش مونیخ چنان به وجد و شور می آید که پنداری اتحادیه کارگران و کارکنان شرکت نفت یا فولاد و یا کانون سراسری آموزگاران به آن ها پیوسته اند، سپس شرحی درازدامن در باره جای گاه هنری و وجاهت مردمی خانم گوگوش نوشته اند و جفایی که از سوی چپ های « دگم» و هنرناشناس بروی رفته است: «تصویر زیبای گوگوش، این اسطوره ی حقیقی هنر معاصر ایران بر صحنه، با پیامی برأمده از جان شیفته او ظاهر می شود… نگاه بسته و ایدیولوژیک جریان های چپ، مخالف هر عنصر تازه بود، که نشانی از هنر و یا تکنولوژی غربی داشت و موسیقی پاپ از جمله همین تحریمی ها بود.» سپس با گفت آوردی از یک شهروند تاجیک می افزاید: اگر در تاجیکستان انتخابات آزاد بود به رییس جمهوری انتخابش می کردیم.
نگارنده در جای گاهی نیست که در باره هنر خانم گوگوش داوری کند یا آن که حق او را برای فرستادن پیام به این یا آن نادیده بگیرد. منظور نشان دادن ژرفای درمانده گی شاه پرستان است که می کوشند با برجسته کردن و بزرگ نمایی برخی چهره های شرکت کننده در همایش، برای شاه زاده ی بی اعتبار، اعتباری دست و پا کنند.
یاران و هم راهان رضاپهلوی با تلقین توهم در باره کاریزمای سیاسی و اقبال مردمی مخدوم خود خاک در دیده گانش می پاشند تا راه را از چاه باز نداند. آن ها توانسته اند از لیبرالی کمابیش فروتن، خودکامه ای متوهم بسازند. جفایی که چاپلوسان در حق پدرش روا داشتند. دکتر خانلری خطاب به تنی چند از مشاوران شاه گفته بود: شما این مرد را دیوانه می کنید. به هر روی زمان زیادی نمی گذرد که رضا پهلوی خود را لیبرال و دموکرات وا می نمود که سودای نشستن بر تخت طاووس را رها کرده است؛ لاف وطن پرستی می زد و پیغام از پس پیغام که آماده است در کسوت خلبان از آسمان کشور پدافند کند. اکنون اما به آن جا رسیده است که حلقه ی بنده گی نتان یاهو و ترامپ را به گردن بیاویزد.
هم سنجی کارگزاران و مشاوران رضاشاه با حلقه خاک ساران درگاه شاه زاده، پویش سیاسی معناداری را برجسته می کند. این که جریان پادشاهی خواهی راهی دراز از اصلاح طلبی توسعه گرا- هرچند فرمایشی، سست بنیاد و نامتوازن- تا فروافتادن در باتلاق فاشیسم پیموده اند؛ با این همه در باره آن ها می باید با سنجه انصاف داوری کنیم. زیرا سطحی نگری بازتاب گرایش کلی و عمومی سرمایه داری به ابتذال سیاسی و اخلاقی است. اگر انتخاب آن ها این است که در نقش چماق سرمایه نمایان شوند و در کنار شرورترین نیروهای چیره بر جهان امروز بایستند؛ چاره ای جز فرورفتن در منجلاب تباهی پیش رو نخواهند داشت.
در پرده ای از این نمایش دل شوره آور شرکت کننده ای، خوش آیند شاه زاده، وی را پدر ملت ایران نامید و شاه زاده با فروتنی! پذیرای این عنوان شدند. یک صد سال پیش نیز خاک ساران درگاه رضاخان وی را «پدر دل سوز ملت ایران» نامیدند. در آن زمان اما شاعری آزاده – میرزاده عشقی – از آن بوی خودکامه گی شنید و با تلخ زبانی و شوخ طبعی ویژه خود در سروده ای به نکوهش آن میان بست. یک سده پس از آن از میان چپ های بریده ی حاضر در همایش صدایی به چالش برنخاست که والاحضرتا روزگار پدرشاهی دیری است که سپری شده است. مردم نه رعیت اند، نه امت و نه همچنان فرزندخوانده کسی. آن ها شهرونداند و آن هم نه شهروندان خیالی که در خرم بهشت ایران! روزگار می گذارند. نه انتزاعی و بی چهره از آن دست که «انسان شناسی بورژوایی» توصیف می کند. بلکه شهروند- کارگر، شهروند- پیشه ور، شهروند- سرمایه دار، بانک دار، آموزگار، پرستار و…اند. حاکمان اسلامی نیز به نوبه خود کوشیدند هویت شهروندی و شناسه ی طبقاتی را از شهروندان بازگیرند و زیر عناوین «برادر» یا «خواهر» بپوشانند.
چپ های بریده در همایش اگر زینت محفل نیستند می باید «رهبری»! خود را آگاه کنند که مردم ایران به سطحی از برومندی سیاسی و اجتماعی رسیده اند که ولایت و سرپرستی تنابنده ای را به گردن نگیرند. این عنوان با ادعای برپایی دولت مدرن میانه ای ندارد. «پدر» در فرهنگ سیاسی خودکامه گان نام دیگری برای جلاد است. این واژه بر زبان آن ها نه بازنمای مهر و عشق که فرمان برداری بی چون و چرا هم راه با قهر و خشونت را مفهوم پردازی می کند. کم نبوده اند دژخیمانی که خویش کاری «پدرانه»! مردم را به داغ و درفش و چوبه دار سپرده اند.
بی دلیل نیست که جوانان ما به ویژه دختران با نقش پدر در جای گاه «پدرسالار» به چالش گری برخاسته اند. چراکه با سری افراشته آن ها را زندانی جنون «ناموس پرستی پدرانه» خود کرده ایم و در مواردی نیز دست در خون آن ها گشوده ایم.
* * *
یکی از مهمانان با آب و تاب، حال و هوایی را بازتاب می دهد که در سالن همایش می گذرد... هم اکنون «… نماینده ای از ایل بزرگ بختیاری در حال سخن رانی است» «ایل بزرگ بختیاری».
کارگزاران پهلوی – در راستای رونق همایش- اگر چند روز دیگر صبوری پیشه می کردند؛ « اندک اندک جمع مستان» می رسیدند. شاهسون ها در راه بودند و نماینده گان از طایفه بزرگ جهان تیغ در سیستان، شه بخش ها و عشیره برآهویی در بلوچستان، قشقایی ها در فارس، عشایر لرستان و… در این «لویی جرگه» شاه زاده می توانست مشروعیت دل خواه را فرادست آورد و برپایه آن دولتی مدرن و سلطنتی دموکراتیک را برپادارد!!
تو گویی تاریخ نیز در راستای منویات شاهانه از پویش باز مانده است و در ۱۱۴۸ ه.ق منجمد شده است.
در آن تاریخ نادرشاه که هنوز نادرقلی نامیده می شد، ساحت کشور را از نیروهای سرکش پاک سازی کرد. البته به تن خویش نه در هم دستی با قشون بیگانه.
پس هنگام رسیده بود که به دولت خود مشروعیت بخشد. بنابراین ریش سفیدان و بزرگان و سرکرده گان اقوام را در سراسر کشور فرا خواندند تا در باره آینده ی کشور رایزنی کنند. بیش تر از بیست هزار نفر در دشت مغان گردهم آمدند و نیز نماینده گانی از دولت عثمانی. مهمانان از آن جا که می دانستند سردار خودکامه افشار – مانند شاه زاده ی ما- دل در گرو تاج و تخت دارد، اگرچه آن را برزبان نمی آورد، شکرانه تلاش او تاج پادشاهی را بر سرش نهادند. این همایش در تاریخ «شورای کبیر مغان» نام گرفته است.
اگر سازوکار دشوار سفر و شمار باشنده گان آن روز کشور را به دیده بگیریم؛ چنین همایشی در روزگار خود کاری کارستان بود. به ویژه آن که به شبکه تلویزیونی «من و تو» دست رسی نبود و «ایران اینترنشنال» هنوز راه اندازی نشده بود!!
گزارش گر این نمایش خنده بازار اما خود را از تک و تا نمی اندازد و می نویسد: «سالن انباشته از جمعیت است.»
هرکس گفته باشد راست گفته است: تاریخ در کار بازتولید خود در نسخه هایی کمیک است.
* * *
نخستین چالش ابوالفضل محققی با رژیم شاه در جوانی آغاز می شود: سرود نواخته می شود و او بر نمی خیزد و به کیفر می رسد. سپس گامی فرا می گذارد سازوبرگ چریکی بر می گیرد تا رژیم را براندازد و پس از آن در پی گشت و گذاری درازدامن در جای جای جهان و سیروسلوک روحی و «برخاستن از درون» به اصل نخستین و آغازین خود باز می گردد. داستان غریبی است.
درست همان گونه که «ایده مطلق» هگل در دولت به غایت ارتجاعی پروس بر سرگردانی و بیگانه گی خود چیره می شود و به آرامش و خودآگاهی می رسد؛ روح سرگردان فیلسوف ما نیز که در سرشت خود برون افکنی ارتجاع رژیم پهلوی بود؛ نخست خود را هم چون برنهاد در برابر آن می یابد و سرانجام منزل به منزل راه می پوید تا به معرفتی شهودی دست می یابد و به آغازگاه خود باز می گردد و با آن به آشتی می رسد.
اعتراض ناآگاهانه به سرود شاهنشاهی و سپس بازگشت آگاهانه به آن. و این همه ی آن پیامی است که آقای محققی در باره کارنامه سیاسی خود باز می گوید.
چه تقدیر غم باری.
سرگذشت او روایتی کمیک از شاه کار به یادماندنی سوفوکل است. ادیپوس شاه در تلاشی نافرجام می کوشد از تقدیر خود- کشتن پدر و زناشویی با مادر- بگریزد؛ تقدیر اما او را به دام می اندازد و ناخواسته هر دو ناهنجار را انجام می دهد.
در باره ی قهرمان! داستان ما نیز شاید بازی سرنوشت این بوده است که پس از چند بار پوست انداختن و سیروسفر از جابلقا به جابلسا و «برخاستن از درون»! در فرجام کار برپا بایستد و به سرود شاهنشاهی گوش بسپارد. با این تفاوت که اودیپ از سرنوشت تلخ خود رنج می برد و خود را به کیفر می رساند. در نسخه ی بدلی این داستان، قربانی سرنوشت ما با «فرهنگی کلبی مسلکی» شانه ها را بالا می اندازد و به تقدیر خود لبخند می زند و خوش آمد می گوید: «نشستن یا برخاستن من چیزی را حل نمی کرد» برخاستن «چیزی جز هم آهنگی با محیط نبود». همین دو جمله کوتاه شاه کار بی اخلاقی است. روزگاری مرعوب کاریزمای بی چون و چرای خمینی می شود و از وی حمایت می کند؛ دیگر روز کاریزمای خیالی شاه زاده دست مایه حمایت از او می شود. اگر اصولی در کار نباشد سیاه و سفید برابرند. نزاع بر سر اصول نیست بر سر کاریزماست.
جاذبه «سوسیالیسم واقعا موجود» در روزگار خود همان اندازه برانگیزاننده ی عشق لاهوتی است که چیره گی یک قطبی سرمایه داری جهانی . و این همه «در هم آهنگی با محیط»! به انجام می رسد.
اگر معرفت شهودی دست دهد به ساده گی می توان از کنار حمیداشرف برخاست و با همان شورواحساس و عاطفه در کنار شاه زاده و ارباب او نتان یاهو نشست.
دوستان پیشین ما اندکی دیر از «درون برخاسته اند» اطاق های فکر سرمایه داری در ایالات متحده و غرب از أن ها سحرخیزترند و پیش تر کشف شاه زاده را در جای گاه قصاب آینده مردم به نام خود ثبت کرده اند.
به هر روی آرزوی نگارنده این است که یک بار دیگر «از درون برنخیزند» که «بیرون» را به آتش خواهند کشید.
با این همه برای آقای محققی و دوستان اش اندک مایه ای از تسلی وجود دارد این که در این تقدیر شوم تنها نیستند. شمار دیگری نیز با وی هم سرنوشت اند. تنهایی دردناک است، در شکست اما هولناک تر است.
به باور نگارنده آقای محققی هم چون بسیارانی دیگر در جنبش چپ از آغاز تا پایان کردوکارسیاسی خود تحول معناداری را تجربه نکرده اند. زیرا در هر فراز از کنش گری چه زمانی که به گفته ی خود سیانور در دهان داشتند و یا هنگامی که آرمان شهر خویش را در لیبرال دموکراسی یافتند؛ و چه امروز که با شبه فاشیست ها هم پیمان شده اند؛ در همه این فرازها هم چون اسب عصاری درون منظومه ی سرمایه چرخیده اند. پریدن از روی گرایشی به گرایش دیگر. آویختن از شاخه ای به شاخه ای اما هم چنان از همان درخت.
این گزاره نباید چنین خوانده شود که گرایش های سیاسی در سپهر سیاست ورزی سرمایه از وزن و ارزش یک سانی برخوردارند. مثلا سوسیال دموکراسی با فاشیسم این همان است و…
آن ها نه همان با هم متفاوت اند که در تناقض اند. اما از چشم اندازی دیگر دیدگاهی که آن ها را در برابر اردوی کار و قطعیت استثمار و معیشت قرار می دهد؛ اموری نسبی و منشوری رنگین کمان درون سرمایه اند.
گذر از مشی چریکی به روی کرد خشونت پرهیز هرچند گامی به پیش است اما به خودی خود تحول معناداری نیست. مهم جهت گیری سیاسی پس از آن است. اگر ایستگاه بعدی، لیبرال دموکراسی و یا هریک از گرایش و نحله ها در «بازار سیاست سرمایه» باشد؛ تنها توهم پوست اندازی را افاده می کند و نه چرخشی بنیادی را.
جنبش چریکی به رغم پوسته رمانتیک و پوشش آرمان گرایانه، در سرشت خود جنبشی اصلاح طلبانه بود. زیرا به خود سرمایه دست رسی نداشت و سازوکار آن را نمی شناخت و نه همچنان شیوه برانداختن آن را. بلکه با پاره ای از بدترین نمودهای اجتماعی و فرهنگی آن از جمله خودکامه گی سیاسی و هژمونی سرمایه ی بیگانه در ستیز بود. از همین رو فاصله ای معنادار با رادیکالیسم داشت. کاربرد خشونت و کارگرفتن از ابزاری مانند اسلحه و سیانور حتی شورمندی بی مانند و فداکاری ستودنی هم وندان اش، روی کردهای رادیکال در معنای طبقاتی و سرمایه ستیز نیستند. آن ها را می توان واکنش هایی قهرآمیز در برابر قهر دولتی به شمار آورد.
شورمندان با قهر به درهای بسته می کوبیدند؛ کلید اما جای دیگری بود.
برای رادیکالیسم یک معنی بیش تر وجود ندارد: پرداختن به ریشه ها.
به هر روی آماج فرجامین جنبش چریکی یعنی سوسیالیسم خلقی بدیل سرمایه داری نیست. و نه بدیلی برای سوسیالیسم پرولتاریایی. از همین رو زمانی که فرو پاشید؛ جاذبه سرمایه «مونادها» و ذره های پراکنده آن را در خود فرو کشید. شاخه ها، هموندان و هواداران آن به فراخور ظرفیت های طبقاتی شان جذب یکی از گرایش های درون همان منظومه شدند. تقدیر برخی نیز «عرفان بورژوایی» یا به زبان سیاسی فاشیسم بود.
از یک زاویه نگاه، آدمی هستی مندی، خوش بخت است که طبیعت «سازوکار روانی دفاع» را به وی ارزانی داشته است. اگر نه چنین بود کار بسیاری چه بسا به جنون می کشید. به یاری این سازوکار می توان خود را فریب داد. شکست را پیروزی ، ستم را دادگری، جاهلان را فرزانه دید و آرامش یافت. در این خودفریبی تنها دست طبیعت در کار نیست. در روزگار ما نیرنگ سرمایه حتی نیرومندتر است. «این موش پیر کور» از آغاز برآمدن هم چنان در کار نقب زدن است.
اگر دست سرمایه از آستین بنگاه های پردازش فریب و «ضدآگاهی» تلقین کننده گان معرفت شهودی!! بیرون بیاید؛ به ساده گی می تواند شاه زاده ای بی بهره از هر دانش و هنری را «یوسف گم گشته ی» افسانه های سامی فرا نماید که قرار است در پناه آتش ارتش اسرائیل و ساق دوشی فریدون احمدی و دوستان اش از راه «کنعان» به ایران بازآورند تا کلبه های احزان را گلستان کند.
آن جا که تجربه راه ندارد؛ جایی نیز برای پرسش هایی از این دست نمی ماند که شایسته گی سیاسی شاه زاده از کجا و چه گونه احراز شده است؟ دانش آموخته کدام دانشگاه، نگارنده ی چند کتاب و نویسنده چند مقاله علمی یا فرهنگی است؟ پژوهش گر کدام یک از رشته ها در علوم است؟ جز اعتمادی و قاسمی نژاد استادان راهنمای او کیانند؟ بنیان گذار کدام مکتب فکری- فلسفی یا دبستان سیاسی است؟ در کارنامه او رهبری چند حزب و سازمان سیاسی وجود دارد؟ کدام بنگاه اقتصادی را مدیریت کرده است؟ نان و برگ خود را از کجا و چه گونه فراهم می کند؟ در پیکار با حاکمان اسلامی چه خطرهایی رابه جان خریده است؟ یا کدام شجاعت را بروز داده است؟ جز این که اگر یک بسیجی ریشو را در خواب ببیند ماه ها دچار سوء هاضمه می شود.
پاسخ روشن است. رضا پهلوی به پیرایه هایی از این دست نیازی ندارد. زیرا هرچه نباشد شاه زاده است!
آن چه مردم دارند؛ شرافت، آزاده گی، هوش و … به کار شاه زاده نمی آید. و آن چه شاه زاده دارد از مردم به دور باد! طفیلی گری، تبار شاهی، کاهلی و برتر از این ها «فره ایزدی»!
این گفت و گو را با نقل خاطره ای به پایان می برم و در آینده دنبال می کنم.
سیدی دست به دهان از نزدیکان ام در روستا زندهگی می کرد . پس از سال ها بی خبری او را یافتم و از حال و روزش جویا شدم که آیا هنوز در کار کشاورزی است؟ پاسخ داد: نه. از دستم بر نمی آید. پرسیدم: پس هزینه زنده گی ات از کجا تامین می شود؟ گفت: «سیدی» می کنم. درست همانند شاه زاده ما که کاروکسب اش شاه زاده گی است.
دوم شهریور۱۴۰۴ – ع. روستایی