جنگ، هر جنگی، از رنج های بزرگ و بی کرانی است که بر سر انسان توسط انسان فرود آمده است. تاریخ تاکنونی بشر پیوسته تاریخ رشد و تکامل انسان و جامعه انسانی از یکسو، و تاریخ جنگ های بی شمار و بی پایان برای ویرانی انسان و شرایط زیست آن از سوی دیگر است. جنگ بدرستی ریشه در تقسیم طبقاتی جامعه و رقابت و نبرد منافع متضاد دارد و حاصل سیطره طبقات حاکمه و در دوران مدرن نماد بربریت نظام سرمایه داری است. این حقیقت اما تغییری در ماهیت ویرانگر و انسان ستیزانه جنگ ایجاد نمی کند و تاکیدی مضاعف بر این ماهیت است. از اینرو پرهیز و اجتناب از جنگ تا سر حد امکان یک اصل بنیادین در سیاست طبقه کارگر است. همینطور آنگاه که دفاع از انسان و شرایط زندگی اش جنگ را به مثابه آخرین وسیله برای طبقه کارگر اجتناب ناپذیر می سازد نیز تعهد به حفظ حد و مرزهای انسانی در جنگ و تعهد به کاهش هرچه بیشتر مصائب آن اساس تعریف جنگ دفاعی طبقه کارگر است. چرا که طبقه کارگر نه جنگ، که صلح و آزادی و عدالت و برابری و نوعدوستی و یک زندگی پربار را می خواهد. طبقه کارگر نه جنگ، که رهایی از مالکیت بورژوایی بر ابزار و وسایل تولید جامعه و رهایی از بردگی مزدی را می خواهد. طبقه ای که رهایی اش در گرو نفی استثمار انسان از انسان است نمی تواند جنگ طلب باشد.
جنگ دوازده روزه ایران و اسرائیل، پس از جنگ هشت ساله ایران و عراق، بار دیگر تجربه تباه کننده جنگ را در برابر جامعه ایران قرار داد. این جنگ نیز مانند آن یکی از هر دو سو فاقد حقانیت بود و از هر دو سو حامل منافعی ضد مردمی و لذا ارتجاعی بود. جنگ مردمی با هر تعریفی خود مردم و محل کار و زندگی شان را ویران نمی کند. برخلاف ادعاهای کاذب طرفین مبنی بر هدف قرار دادن «مراکز نظامی و امنیتی» اما مصائب وارده به مردم و محل کار و زندگی شان در هر دو سو بسیار گسترده تر از آسیب های وارده به مراکز ادعایی بود. اسرائیل که در امتداد بیش از هشتاد سال کشتارهای جمعی و نسل کشی و پاکسازی قومی و اشغال و تصاحب و ویران سازی محل زیست مردم تحت ستم فلسطین هم اکنون نیز به یکی از بی سابقه ترین کشتارها در قرن حاضر و نابود سازی کلیت زندگی فلسطینی در غزه مشغول است در بخش وسیعی از ایران جان و شرایط زندگی مردم را مورد حمله قرار داد و ویران نمود. جمهوری اسلامی که فلسفه وجودی و کل حیاتش چیزی جز جنگی دایمی علیه کارگران و زنان و مردم تحت ستم در ایران نیست و به کشتارهای جمعی و اعدام های روزانه و به خون کشیدن اعتراضات بر حق مردمی و آدم ربایی و ترور فعالین مشغول است، موشک هایش را بر سر مردم عادی و محل زندگی شان در شهرهای اسرائیل فرود آورد.
پایین تر به زمینه ها و علل و آینده این جنگ و رویکرد طبقه کارگر بدان می پردازیم. ابتدا اما تاکید بر دو رویکرد ضد انسانی نسبت به این جنگ ضروری است: رویکرد جنگ طلب حامی دولت اسرائیل، و دیگری رویکرد ناسیونالیستی همسو و یا حامی رژیم اسلامی.
معمولا در هرج و مرج فضای سیاست، بنیانهای مادی و منافع طبقاتی شکل دهنده سیاست ها و رویکردهای مختلف از نظر دور داشته می شوند و علی رغم مخالفت ها و موافقت های شدید شناخت درستی از آنها بدست نمی آید.
بخشی از اپوزیسیون دست راستی جمهوری اسلامی شامل طیف سلطنت طلبان و پادشاهی خواهان و مشروطه طلبان تا همه جریاناتی که به نحوی خود را در این طیف می دانند و پرستش نظام سرمایه داری و ضد کمونیسم از عناصر ثابت هویتی شان است، مشوق و مدافع حمله نظامی اسرائیل و امریکا و در صورت نیاز ناتو به ایران هستند. این طیف آماده است تا در پشت بمب ها و موشکهای اسرائیل و امریکا و ناتو و بر دریای خون و ویرانی در جامعه ایران فرود آید و بر مسند قدرت سیاسی بنشیند و با تصاحب ثروت موجود دور جدید انباشت سرمایه را آغاز کند و به رویاهای برباد رفته اش جانی تازه بدمد.
این طیف آن بخشی از طبقه سرمایه دار ایران است که بدنبال انقلاب ضد سلطنتی ۵۷ از دسترسی به قدرت سیاسی محروم شد و اکنون می خواهد به هر قیمتی بقدرت باز گردد. اما از آنجا که به روش های معمول سیاسی و دمکراتیک و پذیرش مردمی شانسی برای بازگشت این جریان به قدرت موجود نیست و یا بسیار اندک است، لذا تمام امید خود را بر قدرت جنگی امریکا و اسرائیل و بمباران ایران هر اندازه که لازم باشد بنا نموده است.
از اینرو برای طبقه کارگر بسیار حیاتی است که این رویکرد جنگ طلبانه و ویرانگر و ضد انسانی را بر پیشانی تاریخ این بخش از طبقه سرمایه دار و بورژوازی ایران حک کند و این جنایت را هیچگاه نه ببخشد و نه فراموش کند. سلطنت طلبان و پادشاهی خواهان و مشروطه طلبان آنگاه که در عصر سلطنت قدرت را در اختیار داشتند بی حقوقی سیاسی و نابرابری اقتصادی را بر اکثریت بزرگ کارکن جامعه تحمیل کردند. اکنون که در قدرت نیستند می خواهند با اعمال ویرانی و تباهی به جامعه بقدرت باز گردند. بنابراین معنای بازگشت ایشان چیزی جز بازگشت فقر و فلاکت و ناامنی و بی حقوقی و بی حرمتی در شکلی دیگر برای اکثریت کارکن جامعه و طبقه کارگر نخواهد بود.
بخش دیگر اپوزیسیون دست راستی جمهوری اسلامی شامل طیف ناسیونالیستی همسو و یا حامی رژیم که در برخورد به حمله اسرائیل و امریکا دارای رویکردی ریاکارانه و مخرب است نیز متعلق به بخش دیگر طبقه سرمایه دار و بورژوازی ایران است. در این طیف که موضع مشترکشان «علیه تجاوز خارجی» و «دفاع از وطن» است جریان موسوم به «اصلاح طلبان» جمهوری اسلامی، و نیز کل نیروهای ملی گرا و «دمکرات» و «لیبرال» قرار دارند که از جمهوری اسلامی راضی نیستند اما نگران «تمامیت ارضی ایران» و «مام وطن» هستند.
هنگامی که این طیف صحبت از «تجاوز خارجی» می کند عامدانه این حقیقت را مسکوت می گذارد که جمهوری اسلامی خود از روز نخست با مبنا قرار دادن «صدور انقلاب اسلامی» به عنوان اساس سیاست خارجی اش نیرویی توسعه طلب و تجاوزگر است. اگر با پایان جنگ ایران و عراق مساله صدور انقلاب اسلامی به حاشیه رفت اما سیاست توسعه طلبانه و تجاوزگرانه جمهوری اسلامی در اشکال «نابودی اسرائیل» و «حلال شیعه» و «عمق استراتژیک» و «محور مقاومت» تا شکست نهایی آن در دوران پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ عمق و گسترش یافت. لذا در جنگ دوازده روزه با جنگ دو نیروی جنگ طلب و توسعه طلب و تجاوزگر مواجه ایم که آوار تباهی جنگ منافع ضد انسانی شان را بر سر مردم بی دفاع در دو طرف فرود می آورند. بنابراین «سلحشوری» ناسیونالیسم ایرانی علیه «تجاوز خارجی» چیزی جز شستن دستان خون آلود جنگ طلب و توسعه طلب و تجاوزگر جمهوری اسلامی نیست.
به همین ترتیب هنگامی که ناسیونالیسم ایرانی ندای «دفاع از وطن» سر می دهد و همصدا با جمهوری اسلامی پشت سرود «ای ایران» سنگر می گیرد این را نیز مسکوت می گذارد که این «وطن» چیست و در چه وضعی قرار دارد. می گویند «ما کاری به رژیم نداریم و فقط از آب و خاک ایران دفاع می کنیم». خامنه ای هم قبلا گفته بود «اگر با نظام مخالفید حداقل وطن پرست باشید». مساله فقط این نیست که «وطن پرستی» وجه مشترک ناسیونالیسم ایرانی و جمهوری اسلامی است، مساله اینست که ایشان برای «آب و خاکـ» ایران بدون حق مالکیت آن ارزشی قایل نیستند و این حق را نیز همواره از آن حکومت جاری می دانند. لذا به حکم برخورداری از قدرت سیاسی حاکم، حق مالکیت این «آب و خاک» از آن جمهوری اسلامی است و این نظام صاحب و مالک و اختیاردار آن است. مردم ساکنین بی حق و حقوق و تحت ستم این «آب و خاک» بشمار می آیند و در اسارت نظام سیاسی حاکم بر آن هستند. در اینجا «وطن» یک زندان بزرگ برای مردمان کارگر و زحمتکش و بی حق و حقوق است. لذا ناسیونالیسم ایرانی چشم خود را بر این حقایق تاریخی می بندد که این «آب و خاک» تحت مالکیت و حاکمیت جمهوری اسلامی، و نیز قبلا تحت مالکیت و حاکمیت سلطنت پهلوی، چیزی جز فقر و فلاکت و ناامنی و بیحقوقی و بی حرمتی برای اکثریت کارکن و زحمتکش جامعه، یعنی تنها تولید کننده گان ثروت موجود، نبوده و نیست و نخواهد بود. از اینرو این تنها حق همین مردم، و در راس آن طبقه کارگر، است که باید صاحب و مالک و اختیاردار و همه کاره این «آب و خاک» باشند و تنها برای کسب همین حق بجنگند.
برای بررسی هر جنگی هنوز هم راهنمایی بهتر از این تاکید لنین به نقل از کلوویتز نیست که: «جنگ ادامه سیاست است با ابزاری دیگر» و برای شناخت هر جنگی باید آن سیاست هایی که به جنگ منتهی شده اند را شناخت.
بستر عمومی سیاست در جمهوری اسلامی از همان روز نخست تاکنون در دو وجه اساسی حرکت کرده است: جنگ و جنگ طلبی از یکسو، و مبارزه طبقاتی از سوی دیگر.
روندی که نهایتا به جنگ دوازده روزه رسید با انقلاب ۵۷ آغاز شد. جمهوری اسلامی حاصل معامله ای بزرگ بین غرب به رهبری امریکا و جریان اسلامی خمینی بود. معامله ای که در آن امریکا در مقابل تسهیل خروج شاه و کنار رفتن بختیار و حمایت ارتش از خمینی، تضمین کنترل اوضاع ایران و پر کردن خلا قدرت و تامین جریان صدور نفت و جلوگیری از رشد کمونیسم در ایران را از خمینی دریافت کرد. تصور اولیه امریکا و غرب این بود که این معامله به رابطه ای قابل اتکا و پایدار با حاکمان جدید و تامین و حفظ منافع امریکا و غرب در ایران خواهد انجامید. اما خیلی زود در آبان ۱۳۵۸ با اشغال سفارت امریکا در تهران توسط «دانشجویان پیرو خط امام» ورق کاملا برگشت. به اینترتیب ۹ ماه پس از انقلاب، رژیم جدید بدنبال استقرار و تثبیت اولیه، خلق الساعه «ضد امریکایی» و «ضد اسرائیلی» شد. سفارت امریکا که هنوز ۹ ماه پس از انقلاب در ایران دایر و به امور اداری معمول مشغول بود و جریان اسلامی هم با آن مشکلی نداشت به یکباره توسط حامیان رژیم اشغال شد و به نماد تغییر جهت سیاسی آن بدل گشت.
آنچه که برای شناخت ماهیت اختلاف جمهوری اسلامی با امریکا و اسرائیل که به جنگ کنونی منتهی شده بسیار مهم است توجه به ماهیت واقعی «ضد امریکایی» گری و «ضد اسرائیلی» گری جمهوری اسلامی میباشد. اگر در فضای سیاسی دهه شصت که هنوز در امتداد جنبش های رهایی بخش ملی پس از جنگ جهانی دوم قرار داشت، «ضد امپریالیسم» و «ضد صهیمونیسم» بعضا از محتوایی آزادیخواهانه و مترقی و سکولار و متمایل به چپ برخوردار بودند، اما «ضد امریکایی» و « ضد اسرائیلی» شدن جمهوری اسلامی تماما فاقد این خصوصیات مثبت بود و یکسره آزادی کش و انسان ستیز و ضد کارگر و ضد زن و ضد هرگونه ترقی خواهی و در یک کلام سراپا ارتجاعی بود. این مفاهیم نزد حکومت جدید، بدون هیچ تعلق خاطر واقعی به آنها، صرفا ترفند و دستاویزی ایدولوژیک بود تا از یکسو سلطه انسان ستیزانه خود را بر جامعه تثبیت و تعمیق و گسترش دهد، از سوی دیگر با سوار شدن بر امواج نارضایتی بر حق مردمی از سیاست های ویرانگر و ستمگرانه امریکا و اسرائیل در کشورهای منطقه به توسعه حوزه نفوذ و قدرت خود در خارج از ایران بپردازد. به این ترتیب جمهوری اسلامی نه تنها به مثابه قدرتی ستمگرانه و فوق ارتجاعی بر جامعه ایران مسلط شد، همزمان نیز به عنوان نیرویی مداخله گر و توسعه طلب که بدنبال برتری هژمونیک در منطقه است بدل گشت و همین مبنای سیاست خارجی رژیم شد. سیاستی که ماهیتا خصمانه و نظامی گرانه و جنگ طلبانه بود.
در همه حیات جمهوری اسلامی خطر و تهدید دایمی «دشمنان» و آمادگی برای جنگ با این «دشمنان» اساس ماهیت جمهوری اسلامی و چسب انسجام صفوف آن و ابزار سرکوب مردم و اعمال سلطه بر جامعه و توجیه گر سیاست توسعه طلبان و سلطه طلبانه آن در منطقه بود. از اینرو جنگ و جنگ طلبی به انحاء مختلف، از تبلیغ و رجزخوانی و شانتاژ و فضا سازی و نمایش و تهدید و توطئه تا تولید و توسعه و انباشت انواع سلاح و تا ایجاد سپاه نظامی خارج از مرز و جوخه های ترور بین المللی و نیروهای نیابتی و جنگ های نیابتی، به راز بقای جمهوری اسلامی بدل گشت. در سیاست خارجی رژیم دیپلماسی صرفا ردایی بود برای پوشش نظامی گری و جنگ طلبی واقعی که به تهدیدی واقعی علیه کشورهای منطقه و بعضا جهان بدل گشت. لذا وقوع جنگ همیشه احتمالی ممکن و یک نگرانی دایمی در جامعه ایران بود که بالاخره در ۲۳ خرداد سال جاری با حملات اسرائیل و سپس امریکا به ایران به وقوع پیوست.
در آنطرف جنگ ۱۲ روزه اسرائیل و امریکا قرار داشتند که هر دو حداقل از پس از جنگ جهانی دوم برجسته ترین حاملین سیاست های ضد انسانی و ویرانگر و توسعه طلبانه و جنگ طلبانه و هژمونی طلبانه در منطقه و امریکا نیز در کل جهان هستند. امریکا و اسرائیل و حامیان غربی شان نزدیک به دو سال است که در غزه در حال کامل نمودن یکی دیگر از نسل کشی های انسانی در برابر جهان اند. نسل کشی ای که توسط منادیان «دمکراسی» و «حقوق بشر» و آنهم در دورانی که وعده رفاه و صلح و آسایش توسط «پیروزی سرمایه داری لیبرال» به جهانیان داده شده بود انجام می گیرد. دلایل و ادعاهای امریکا و اسرائیل برای جنگ هایشان هرچه که باشد اما هسته اصلی و ماهیت بنیادین سیاست و افقی که در برابر جهان عرضه می کنند از جنس ماهیت انسان ستیزانه همین نسل کشی در غزه است که روز به روز آنرا به پایان نزدیک می کنند. نسل کشی به مثابه راه حل نهایی مساله فلسطین که توسط اسرائیل و امریکا و متحدان غربی شان سیستماتیک انجام می شود.(۱)
موضع ضد اسرائیلی جمهوری اسلامی ابتدا تهدیدی علیه اسرائیل بود و سپس به فرصتی بی نظیر برای آن بدل شد. تهدید بود چون نیروهای نیابتی ایران تقریبا اسرائیل را در محاصره خود داشتند. با حمله هفت اکتبر حماس به اسرائیل این تهدید بالفعل شد. تا آنموقع اگر چه اسرائیل به تفوق نظامی خود بر توان نظامی ایران و نیروهای نیابتی اش اطمینان داشت، اما هنوز برآورد واقعی از قدرت نظامی آنها و میزان توانشان برای آسیب رساندن جدی به اسرائیل نداشت. بهرحال اسرائیل با حمایت گسترده و نامحدود امریکا و دول غربی حامی اش وارد جنگ با حماس و نیروهای نیابتی و خود جمهوری اسلامی شد که تاکنون ادامه دارد. در این مسیر که نزدیک به دو سال ادامه دارد به نظر می رسد اسرائیل با رویکردی پراگماتیستی توازن قوای نظامی بین خود و مجموعه مقابل و میزان پیشروی هایش را گام به گام بررسی نموده و اهداف بلند مدت خود را باز تعریف می کند. این اهداف در ابتدا هرچه بودند طولی نکشید که جای خود را به دو هدف بلند مدت اسرائیل دادند.
اول در رابطه با جنگ در غزه هدف اسرائیل چیزی جز حل نهایی مساله فلسطین (Final Solution) با نسل کشی و پاکسازی قومی و حذف کامل زندگی فلسطینی در غزه و سپس گسترش همین رویکرد به کرانه باختری و پاکسازی قومی در آنجا نیست.
دوم، در مورد جنگ اسرائیل با جمهوری اسلامی توجه به اینها مهم است، از آنجا که اسرائیل در طول جنگ غزه توانست ضربات خردکننده ای به نیروهای نیابتی ایران وارد سازد و جمهوری اسلامی را در جبهه نیروهای نیابتی اش عملا شکست دهد، شکستی که با سقوط حکومت بشار اسد در سوریه تکمیل و قطعی شد، لذا از سوی جمهوری اسلامی دیگر تهدیدی متوجه اسرائیل نیست که توجیه گر جنگ آن با جمهوری اسلامی باشد. از سوی دیگر مساله پروژه اتمی رژیم نیز ربط مستقیمی به اسرائیل ندارد و تهدید بلافاصله علیه آن نیست. این پروژه نیز همچون همه برنامه های تسلیحات اتمی در جهان تهدیدی علیه بشریت و اساس هستی جوامع بشری است. از اینرو کل جهان نیازمند خلع سلاح اتمی و نابودی همه برنامه ها و سلاح های اتمی می باشد. لذا مستقل از امر حیاتی خلع سلاح اتمی جهانی، پروژه اتمی جمهوری اسلامی و تهدیدات احتمالی آن در همان چارچوب مذاکرات تاکنونی آژانس بین المللی انرژی اتمی و یا شورای امنیت سازمان ملل قابل کنترل و مدیریت بود.
بنابراین آنچه که توضیح دهنده سیاست اصلی و نیز پنهان اسرائیل در جنگ با جمهوری اسلامی می باشد را باید در ورای این واقعیت جست که اکنون تهدیدی از سوی رژیم متوجه اسرائیل نیست. این تهدید تا پیش از حمله هفت اکتبر حماس موجود بود، اما طی دو سال اخیر جنگ در غزه و تحمیل شکست های پی در پی به جمهوری اسلامی آشکار شد که بخش زیادی از تهدیدهای جمهوری اسلامی توخالی و حتی ناتوان از محافظت از فرماندهان ارشد خود در تهران است. در این روند اسرائیل بطور واقعی دید که آن «اختاپوس» جمهوری اسلامی که بعضا نیز از آن هراس داشت ببری کاغذی بیش نیست. لذا تداوم موضع ضد اسرائیلی جمهوری اسلامی از تهدید به فرصتی بی نظیر برای اسرائیل بدل شد تا به بهانه تهدید جمهوری اسلامی در جنگ دوازده روزه با درهم کوبیدن رژیم و تزریق تحقیر بزرگ و تاریخی به آن، مقام خود را به عنوان قدرت برتر در منطقه بالا کشیده و تثبیت کند. لذا، و این مهمترین مساله است، هدف اصلی و پنهان اسرائیل در این جنگ تثبیت اقتدار و هژمونی بلامنازع خود بر خاورمیانه است. این اقتدار و هژمونی قطعا برای اسرائیل منافع چندگانه کوتاه مدت و بلند مدت بهمراه خواهد داشت. اما برای کارگران و زحمتکشان و کل مردم تحت ستم خاورمیانه چیزی جز تداوم فقر و فلاکت و بی حقوقی و ناامنی های موجود نخواهد بود. حکومت اسرائیل حاکمیت طبقاتی سرمایه داران نژاد پرست و فاشیست است که ماهیتا و تاریخا با پاکسازی قومی و نسل کشی بوجود آمده و به حیات خود ادامه می دهد.
حال بدرستی می توان دید سیاست هایی که از هر دو سوی ایران و اسرائیل به جنگ دوازده روزه منجر شد تقابل دو سیاست توسعه طلبانه و هژمونی طلبانه و به یکسان ماهیتا ضد انسانی برای سلطه بر خاورمیانه بود که به برخورد قهرآمیز و نظامی منجر شد. تقابل و جنگی که با آتش بس جنگ دوازده روزه پایان نیافته و هر آن می تواند مجددا شعله ور شود چرا که مساله هژمونی در خاورمیانه هنوز حل نشده و همچنان باز است.
از نقطه نظر منافع طبقه کارگر و زحمتکشان و مردم تحت ستم این مساله که کدام طرف جنگ را شروع کرده اهمیتی ندارد چرا که این جنگ چند دهه است از هر دوسو آغاز شده و به اشکال مختلف جریان داشته و دارد و خواهد داشت و جنگ دوازده روزه تنها مرحله ای از این تقابل طولانی است. آنچه که برای منافع طبقه کارگر و زحمتکشان بسیار حیاتی است توجه و تمرکز بر همان ماهیت بنیادین سیاست های دو طرف این تقابل است که هر دو بدنبال توسعه قدرت خود در منطقه و کسب هژمونی بر آن هستند. از اینرو مساله اساسی در مقابل طبقه کارگر اینست که اگر جمهوری اسلامی برای مردم ایران حکومتی استثمارگر و ستمگر و سرکوبگر و زندگی کش است، و اگر حکومت اسرائیل یک حکومت استثمارگر و ستمگر و سرکوبگر و فاشیست علیه مردم تحت ستم فلسطین است، و از اینرو توسعه و سلطه این حکومت ها بر کشورهای خود و خاورمیانه چیزی جز تقویت بیش از پیش همین وضع تحت ستم و تباهی کنونی نخواهد بود، در اینصورت طبقه کارگر در ایران چگونه می تواند این جنگ و جنگ طلبی های جمهوری اسلامی را که هیچ منفعتی در آن ندارد اما آوار آن بر زندگی خود طبقه و کل جامعه فرود می آید را دفع و رفع کند؟
پاسخ به این سوال در مبارزه طبقاتی جاری در ایران نهفته است. بالاتر گفتیم که بستر عمومی سیاست در جمهوری اسلامی از ابتدا در دو وجه حرکت کرده است: جنگ و جنگ طلبی از یکسو، و مبارزه طبقاتی از سوی دیگر. اگر جنگ را رژیم با سیاست ها توسعه طلبانه و هژمونی طلبانه اش به جامعه تحمیل می کند، نفی این جنگ و جنگ طلبی را باید در مبارزه طبقاتی کارگران جست.
منظورمان از مبارزه طبقاتی همان مبارزه جاری بین طبقه سرمایه دار و حکومت اش از یکسو و طبقه کارگر از سوی دیگر است که در:«رو در رویی دایمی با یکدیگر قرار گرفته و دست به مبارزاتی بی وقفه، گاه پوشیده گاه آشکار» می زنند.(مانیفست کمونیست)
اینجا نیز مساله به انقلاب ۵۷ منتهی می شود که انقلابی برای آزادی و برابری واقعی و طرح و پاس داشت کرامت انسانی علیه ارتجاع سلطنتی بود. طبقه کارگر نقش موثری در آن انقلاب ایفا نمود و بدون آن سلطنت به ذباله دان تاریخ ریخته نمی شد. با توجه به این نقش موثر و نیز این حقیقت که جنبش کارگری ایران همیشه متاثر از جنبش چپ برخاسته از سنت فکری مارکس و انگلس و لنین در ایران بوده، لذا از معضلات مهم بورژوازی ایران و غرب در انقلاب ۵۷ باز شدن فضا برای رشد طبقه کارگر و کمونیسم در ایران بود. امکانی که ریشه در این حقیقت مادی داشت که انباشت سرمایه در ایران متکی بر تامین و تحکیم نیروی کار فوق ارزان بود. الگویی از انباشت که نیازمند بی حقوقی مطلق طبقه کارگر و سرکوب بی وقفه مبارزات کارگری برای حفظ وعرضه نیروی کار ارزان بود که قبلا توسط سلطنت تامین می شد. از اینروست که سرمایه داری ایران، بطور یکسان تحت سلطنت پهلوی یا جمهوری اسلامی، فاقد حتی حداقلی از همان حقوق کارگری شناخته شده در برخی از کشورهای سرمایه داری است.
جمهوری اسلامی به عهد خود به امریکا و غرب برای جلوگیری از رشد کمونیسم در ایران وفادار ماند. دهه خونبار شصت، دهه درهم کوبیدن عدالت جویی و آزادی خواهی و برابری طلبی و حق طلبی کارگران و زنان و خلق های تحت ستم بود. آن دهه بطور ویژه دهه عقب راندن طبقه کارگر از دست آوردهایش بدنبال انقلاب و نیز به حاشیه راندن حضور مستقل اجتماعی برجسته اش بود که به مثابه یک طبقه کسب کرده بود.
اگر چه دهه شصت قادر شد برای مدتی جنبش مستقل کارگری را به محاق ببرد، اما این جنبش بویژه از اوایل دهه هشتاد پر قدرت سر بر کشید و با عبور از هزاران اعتراض و اعتصاب و دیگر اشکال متنوع مبارزاتی و با ایجاد دهها تشکل و پرورش صدها فعال مستقل کارگری در همه رشته های صنعت و آموزش و بهداشت و خدمات و حمل و نقل و کشاورزی و تهیه و تدوین مطالبات فوری و حداقلی کارگران و مباحث پُر شور مربوط به افق بلند رهایی از نظام سرمایه داری و صدور بیانیه ها و منشورهای سیاسی و اجتماعی هم و همه به یک جنبه برجسته و دایمی سیمای سیاست در ایران بدل گشت. طوریکه هیچگاه در تاریخ سرمایه داری ایران به اندازه سه دهه اخیر مبارزه طبقاتی بین پرولتاریا و بورژوازی این چنین نقش تعیین کننده و شفافی نداشته است. سیاست ورزان و روشنفکران و فعالان سیاسی همراه و مدافع نظام سرمایه داری، در پوزیسیون و اپوزیسیون، همواره می کوشند تا به اصطلاح با «گفتمان سازی» مبارزه کلان سیاسی را حول مفاهیم «جامعه مدنی» و «توسعه متوازن» و «گذار دمکراتیک» و «دمکراسی خواهی» و «سوسیال دمکراسی» و غیره محدود و مهار کنند. اما همین تلاش ها خواسته یا ناخواسته بر موقعیت زیربنایی و تعیین کننده مبارزه بین پرولتاریا و بورژوازی در ایران و نقش مهم مبارزه طبقاتی کارگران سرپوش می گذارند.
اگر چه مبارزه طبقاتی در وجه عمده خود توسط جنبش مستقل کارگری شامل صدها و هزاران مبارزه مستقیم و جاری و به عنوان مثال تنها در سال ۱۴۰۲ به تعداد ۱۷۰۰ مورد آن ثبت شده است بالفعل می شود و پیش می رود، اما تحت سیطره سیاسی نظام سرمایه داری و سلطه دیکتاتوری سرمایه در محیط کار بخش قابل توجهی از مبارزه طبقاتی کارگران در دل اعتراضات و مبارزات همگانی بصورت اعتراضات خیابانی و شورش ها و قیامهای مردمی علیه ظلم و ستم و بی حقوقی عمومی جریان می یابد. از اینرو این مبارزات و قیامهای همگانی همیشه عنصر مبارزه طبقاتی کارگران را در خود دارند و نادیده انگاشتن این حقیقت و جداسازی این دو مبارزه خطایی مهلک خواهد بود. در تحولات سیاسی ایران اگر زیاد به عقب برنگردیم حداقل قیام های دی ماه ۹۶ و آبان ۹۸ و قیام «زن، زندگی، آزادی»(۲) عنصر مبارزه طبقاتی کارگران را نیز در خود داشتند. لذا تحت حاکمیت های استبدادی نظام سرمایه داری مانند جمهوری اسلامی، جنبش مستقل کارگری و این مبارزات و قیامهای همگانی شانه به شانه هم و گاها درهم تنیده پیش می روند و یک دیگری را تقویت می کند. اگر چه مبارزه طبقاتی کارگران بدرستی لازم است در سه عرصه اقتصادی و سیاسی و تئوریک بدرجات زیادی رشد و تکامل یابد، تکاملی که طبقه کارگر دقیقا بدلیل سلطه استبداد بورژوازی از آن محروم است، لذا هنگامی که صحبت از مبارزه طبقاتی کارگران می کنیم منظورمان وضعیت موجود مبارزه کارگران به عنوان نقطه عزیمت و نیز همین دو سطح این مبارزه یعنی مبارزات مستقیم کارگری بهمراه مبارزات و قیامهای همگانی است.(۳)
جنگ دوازده روزه موقتا متوقف شد اما هر آن ممکن است مجددا شعله ور شود. از اینرو ممانعت از وقوع جنگ و سپس خاموش نمودن آن و نفی اساسی آن سیاستی که از سوی ایران به جنگ منجر می شود ضرورتی حیاتی است. مساله جنگ در ایران اکنون در اوج بحرانهای همه جانبه و درهم تنیده جمهوری اسلامی رخ داده و جامعه و رژیم را بر سر دوراهی نهایی قرار داده است. لذا تعیین تکلیف با جنگ به تعین تکلیف با رژیم و نفی جنگ به نفی رژیم گره خورده است. یا رژیم به مسیر تاکنونی اش ادامه می دهد که در اینصورت خود و جامعه را ویران خواهد نمود، یا به سازش بزرگ تن داده و در اینصورت دیگر قادر به ادامه به شیوه سابق نخواهد بود. جامعه نیز قادر به ادامه حیات تاکنونی در دل بحرانهای موجود و شعله های جنگ نخواهد بود و نیاز دارد راه خروج از این بحرانها و ضرورتا راه عبور از جمهوری اسلامی را پیدا کند.(۴)
تاکنون در برابر جامعه ایران می توان بطور کلی سه مسیر خروج از وضعیت کنونی را شناسایی نمود.
اول، کل طیف اصلاح طلب و ملی گرا و دمکرات است که با تفاوت هایی درونی مدعی خروج از وضع کنونی اند. اما آنها هریک می خواهند این مساله را به نحوی از طریق جلب رضایت کل و یا بخش هایی از رژیم و نیز با حفظ بنیادهای سیاسی و اقتصادی جاری و مناسبات قدرت موجود به سرانجام رسانند. این مسیر بی شک به حفظ و تداوم مناسبات ستمگرانه موجود و تداوم بحرانهای کنونی منتهی خواهد شد. ایران کنونی نیازمند تحولی ریشه ای و رادیکال به نفع اکثریت عظیم کارکن و زحمتکش جامعه است و این همان امریست که این طیف دقیقا برای ممانعت از آن در میدان است. طیف اصلاح طلب و ملی گرا و دمکرات از حضور مستقل و قائم به ذات و قدرتمند کارگران و زحمتکشان در سیاست بیشتر هراسناک است تا از سلطه استبداد.
دوم، طیف سلطنت طلب و پادشاهی خواه و مشروطه خواه است که بازگشت به گذشته ای که یکبار توسط انقلابی مردمی نفی شده را راه نجات از وضع کنونی نشان می دهد. این طیف بر پایه یک سو تفاهم دو جانبه بین خود و «هواداران» اش در ایران دچار خود فریبی کشنده ای است. از یکطرف آن اقلیتی که در ایران به این طیف امید بسته اند انتظار دارند این طیف به عنوان ناجی برای «آزادی ایران عزیز» وارد میدان نبرد واقعی شود، نه اینکه مردم خودشان بجنگند و «شاهزاده» را بر تخت بنشانند. از طرف دیگر پادشاهی خواهان نه اهل میدان نبرد واقعی هستند و نه اهل جنگیدن بر روی دو پای خود. پادشاهی خواهان گلادیاتورهای دیجیتال فضای مجازی اند. لذا اینها امید دارند که مردم به میدان بیایند و ایشان را بقدرت برسانند. مردم نیز چنین خطایی نخواهند کرد و برای بقدرت رساندن استبدادی دیگری هزینه نخواهند داد. لذا این انتظار دو طرفه بتدریج پژمرده شده و از بین می رود. از اینروست که تنها امید و اتکای این طیف برای بازگشت بقدرت توسل به نیروی جنگی امریکا و اسرائیل و براندازی رژیم بشیوه براندازی صدام است. اینکه این شیوه براندازی چقدر شانس موفقیت دارد اهمیت ندارد. همانطور که در جنگ دوازده روزه دیدیم، با هر اندازه اجرایی شدن این شیوه مستقیما یعنی جان و زندگی و شرایط زیست انسانهای هرچه بیشتری نابود می شود. سپس بر روی این ویرانی پادشاهی خواهان می خواهند شرایطی سرشار از بی عدالتی و نابرابری و اختناق همچون دوران سپری شده سلطنت پهلوی را احیا کنند. مسیر طیف سلطنت طلبان و پادشاهی خواهان و مشروطه خواهان حتما صاحبان قدرت و ثروت و سرمایه را پروار تر و فربه تر خواهد نمود، اما برای کارگران و زحمتکشان و مردم تحت ستم چیزی جز تداوم فزاینده همین شرایط مملو از فقر فلاکت و بی حقوقی و بی حرمتی و ناامنی نخواهد بود.
اما مسیر سوم راه مبارزات دایما جاری طبقه کارگر بهمراه قیام های همگانی مردم تحت ستم است. ایران کنونی در آستانه تحولات بزرگی قرار دارد. این تحولات از پتانسیل بالایی تواما هم بسوی اوضاع بدتر و وخیم تر، و هم بسوی بهروزی و بنا نمودن یک زندگی بهتر برخوردار است. اینکه کدام پتانسیل به فعل درآید و آینده را رقم زند تماما بستگی به مسیری است که اکنون برگزیده شود. منافع کارگران و زحمتکشان و مردم تحت ستم نه تنها در پیروی از طیف اصلاح طلب و ملی گرا و دمکرات و یا طیف سلطنت طلبان و پادشاهی خواهان و مشروطه خواهان نیست و تامین نمی شود، بلکه نتایج عملی مسیر این دو طیف چیزی جز تداوم فزاینده مصائب موجود نخواهد بود. سعادت و نیکبختی و آینده بهتر برای کارگران و زحمتکشان و مردم تحت ستم که اکثریت بزرگ جامعه را تشکیل می دهند تنها و تنها در گرو حضور مستقل و قائم به ذات خود آنها در صحنه سیاست و اعمال اراده شان و بدست گرفتن سرنوشت سیاسی خودشان نهفته است. اما این حضور و اعمال اراده و تعیین سرنوشت خویشتن چگونه عملی می شود و به واقعیت در می آید؟
پاسخ این سوال در مبارزه طبقاتی کارگران قرار دارد. گفتیم که این مبارزه به دو شکل مبارزه مستقیم کارگری و قیامهای همگانی رخ میدهد. درک این مبارزه به مثابه اصلی ترین و مادی ترین و موثرترین عامل تغییر در تحولات سیاسی و فراتر از آن در کلیت جامعه است که ما را بسوی پاسخ به سوال بالا رهنمون می سازد. سلطه فرهنگ سیاسی بورژوایی بر جوامع، که انعکاسی از تقسیم و نابرابری طبقاتی در زیربنای اقتصادی جوامع است نقش انسانها در سیاست را به دوگانه «نخبگان» و «عوام» تقسیم می کند. همانگونه که کارگران تولیدکننده اصلی ثروت موجودند اما در تعیین اهداف و برنامه و روال و ساختار تولید نقشی ندارند و تنها سرمایه داران و یا قشر مدیران به نیابت از آنان از چنین نقشی برخوردارند، در سیاست هم نیز «نخبگان» نقش مغز و فرمانده را دارند و «عوام» نیز در نقش بدن و فرمانبر به حساب می آیند. دوگانه «نخبگان و عوام» به همان اندازه دوگانه «سرمایه دار و کارگر» تبعیض آلود و ستمگرانه است. در فرهنگ سیاسی بورژوایی هر کس که «سیاست مدار» و «نظریه پرداز» و «رهبر» و «پروفسور» و «متخصص» و «سلبریتی» و «اینفلونسر» و غیره خوانده می شود عامل مهم در سیاست محسوب می شود اما مبارزه طبقاتی کارگران فاقد چنین نقشی و عاملیتی به حساب می آید. اگر در نگاه علمی سازندگان واقعی تاریخ توده های مردم هستند، در فرهنگ سیاسی بورژوایی «نخبگان» جانشین آنها می شوند. این در حالی است که همه تحولات سیاسی واقعی کلان توسط مبارزه کارگران و زحمتکشان و بر دوش مردم تحت ستم رخ می دهد. همانطور که سرمایه داران برای تولید سود و ثروت به نیروی کار کارگران احتیاج دارند، در سیاست هم به نیروی مبارزاتی همین کارگران و مردم برای تحولات سیاسی مورد نظرشان نیاز دارند اما نه مثابه نیرویی مستقل و خلاق و تصمیم گیرنده بلکه به عنوان نیرویی زیر دست و فرمانبر. به این دوگانگی ستمگرانه در سیاست باید پایان داد و در برابر هم جریانات بورژوایی و غیر کارگری باید عاملیت راهبردی مبارزه طبقاتی کارگران را قرار داد.
واضح است که مبارزه طبقاتی کارگران برای ایفای نقش تاریخی و دوران ساز خود نیازمند افق و برنامه و تبیین سیاسی و سازمان و مکانیزم رهبری جمعی است، اما این مبارزه در خود و خودپو از پتانسیل فراهم نمودن این ملزومات برخوردار است. انباشت عظیم تجربیات تاریخی بهمراه تسهیل دسترسی به اطلاعات این پتانسیل را در طبقه کارگر ایجاد نموده و دیگر محدود به ورود آگاهی از بیرون به درون طبقه نیست. (۵) نکته اساسی اینجا اما اینست که در پایه ای ترین سطح تایید و تصدیق این مبارزه به مثابه عمده ترین عامل تغییر بویژه مثبت در تحولات سیاسی و اجتماعی و نیز اتکا به این عاملیت به همان صورت که موجود است بسیار مهم و ضروری می باشد.
جنبش کارگری ایران طی سه دهه اخیر از تجربیات با ارزشی برخوردار شده تا بتواند در بستر مبارزه طبقاتی جاری و در اتحاد و پیوند با قیامهای همگانی مسیر سوم علیه جنگ و کلیت نظام جمهوری اسلامی و نیز علیه نظام سرمایه داری در ایران را شکل دهد و به صحنه بیاورد. انتشار «منشور بیست تشکل کارگری» (۶) در قیام «زن، زندگی، آزادی» نشان از بلوغ جنبش و توان آن برای درک ضرورت ایفای نقش در بحرانهای بزرگ و بزنگاههای تاریخی بود.
لذا راه سوم راه توانمند نمودن هرچه بیشتر مبارزه طبقاتی کارگران است که فی الحال در همه بخش های صنعت و خدمات و آموزش و بهداشت و حمل و نقل جریان دارد. این مبارزه نیاز دارد تا افق پیش روی خود و رویکرد های سیاسی و سازمانیابی مناسب و فرهنگ ناظر بر خود را هر چه بیشتر ترسیم و تدقیق نموده و تکامل دهد. همچنین نیاز دارد تا مبارزات خود را بر علیه همه مصائب موجود از مبارزه علیه جنگ و جنگ طلبی تا علیه فقر و فلاکت و بی حقوقی و ناامنی و علیه نژاد پرستی و فاشیسم ایرانی ضد افغانستانی و نیز در دفاع از مهاجران تحت ستم از افغانستان و علیه زن ستیزی و زن کشی و علیه اعدام و شکنجه و سرکوب و آزادی های سیاسی و دفاع از همه زندانیان سیاسی و علیه همه اشکال ستم ملی و دفاع از خلق های تحت ستم بویژه خلق بلوچ و خلق کرد و خلق عرب و دفاع از خلاقیت های هنری و هنرمندان متعهد به انسانیت و آزادی خواهی گسترش دهد. به این منظور ضروری است تا کارگران در مقام افراد مستقل و تصمیم گیرنده در رابطه ای شورایی عاملیت خود برای تحول و نیز رهبری طبقاتی جمعی خود را پرتوان ساخته و اختیار مسیر تحول را بدست گیرند. از اکنون ضروریست تا شوراهای مستقل کارگران در محیط های کار به ظرف پیشروی این مبارزه بدل شوند. همچنین جنبش کارگری بتواند مطالبات و مبارزات همه اقشار تحت ستم را از آن خود بداند و برای استقبال از قیامهای همگانی که رخ می دهند آماده شوند.
سخن کوتاه، در مصاف با جنگ و مصائب موجود کارگران و زحمتکشان و مردم تحت ستم راهی جز اتکا به نیروی مبارزاتی خود که فی الحال جاریست ندارند. همین مبارزه را باید توانمند نمود و به افق و سیاست و رویکرد و فرهنگ همدلی و هم سرنوشتی موثر و سازنده مجهز کرد. اگر مسیر طیف اصلاح طلب و ملی گرا و دمکرات، و نیز مسیر طیف سلطنت طلب و پادشاهی خواه و مشروطه خواه چیزی جز تداوم فزاینده وضعیت مشقت بار موجود نیست، اما مسیر مبارزه طبقاتی کارگران و زحمتکشان و مردم تحت ستم با همه مشکلات و کمبودهایی که دارد و موانعی که مواجه خواهد شد بی شک از توان نفی وضع موجود و کسب یک زندگی بهتر برای همگان برخوردار است.
امیر پیام