تحولات دموکراسی و حاکمیت در اروپا، روایتی از گذار از سلسله‌مراتب صلب امپراتوری به سیستم‌های حکمرانی چندلایه و پیچیده قرن بیست و یکم است . این مسیر که با فروپاشی امپراتوری‌های چندملیتی در ابتدای قرن بیستم آغاز شد، به تثبیت دموکراسی پارلمانی به عنوان مدل استاندارد سازماندهی سیاسی پس از جنگ جهانی دوم منجر گردید . با این حال، امروزه این ساختار با چالش‌های بنیادینی در زمینه‌های حاکمیت، نابرابری اقتصادی و قدرت دیجیتال روبروست .

۱. تحول مفهوم حاکمیت: از وستفالی به حاکمیت مشترک

تأسیس و گسترش اتحادیه اروپا، مفهوم سنتی حاکمیت ملی (کنترل مطلق ملی) را با مدل «حاکمیت مشترک» (Shared Sovereignty) یا تجمیع شده جایگزین کرده است . در این مدل، کشورهای عضو برخی از صلاحیت‌های خود را به نهادهای فراملی واگذار می‌کنند تا از مزایای ادغام بهره‌مند شوند . این تغییر منجر به بروز سه نوع تضاد ساختاری شده است:

تضادهای بنیادین: جدال بین دیدگاه «اکثریت‌گرا» از دموکراسی (مانند لهستان و مجارستان) و دیدگاه «مشروطه‌خواه و مبتنی بر حاکمیت قانون» که توسط نهادهای اتحادیه اروپا ترویج می‌شود .

تضادهای نهادی: رقابت بین بازیگران اجرایی، مقننه و قضایی برای بازتعریف نقش‌های خود در یک سیستم سیاسی که دیگر سلسله‌مراتب صلب سابق را ندارد .

تضادهای سرزمینی: چالش بر سر مرزهای جامعه سیاسی و میزان مجاز مداخله نهادهای فراملی در امور داخلی کشورها .

همچنین، استفاده از رای‌گیری اکثریت واجد شرایط (QMV) در شورای اتحادیه اروپا باعث شده است که ائتلاف‌های بزرگتر بتوانند سیاست‌های خود را بر اقلیت‌های کوچک‌تر تحمیل کنند، که این امر حق وتوی سنتی و حاکمیت ملی را بیش از پیش تضعیف کرده است .

۲. فرسایش دموکراسی و قرارداد اجتماعی

ثبات دموکراسی‌های اروپایی به طور تاریخی بر یک قرارداد اجتماعی استوار بوده که وعده برابری اقتصادی و تحرک اجتماعی می‌داد ۵. با این حال، از اواسط دهه ۱۹۸۰، افزایش مداوم نابرابری اقتصادی این پایه را سست کرده است ۵.

نفوذ ثروتمندان: در حدود ۵۳ درصد از کشورهای اروپایی، تمرکز قدرت سیاسی در دست ثروتمندان افزایش یافته است، در حالی که شهروندان کم‌درآمد تنها در موضوعات کم‌اهمیت نفوذ دارند.

تضعیف پیوندهای سنتی: شکاف‌های اجتماعی سنتی (مانند طبقه و مذهب) که احزاب سیاسی را به جامعه متصل می‌کرد، از بین رفته است؛ این امر فضایی لرزان و مبتنی بر ارزش‌های فردی ایجاد کرده که زمینه را برای ظهور جنبش‌های پوپولیستی فراهم می‌کند .

۳. چالش پوپولیسم و بازتعریف «اراده عمومی»

ظهور احزاب راست‌گرای پوپولیست (PRRPs) چالشی درونی برای نظم لیبرال‌دموکراتیک است. این جنبش‌ها با ایجاد شکاف بین «دموکراسی» (به معنای اراده اکثریت) و «لیبرالیسم» (محدودیت‌های قانون اساسی و حقوق اقلیت‌ها)، مدعی‌اند که نهادهای مستقل مانند دستگاه قضایی و رسانه‌های آزاد، تنها موانعی بر سر راه اراده ملت هستند . آن‌ها همچنین با ترویج «شوویسم رفاهی»، تلاش می‌کنند خدمات اجتماعی را تنها به گروه‌هایی که «سزاوار» (Deserving) می‌دانند محدود کنند.

۴. حاکمیت دیجیتال و عصر الگوریتمیک

در قرن بیست و یکم، قدرت به شکلی فزاینده از طریق الگوریتم‌ها و زیرساخت‌های دیجیتال اعمال می‌شود .

جامعه الگوریتمیک: دولت‌ها برای پیش‌بینی جرم، ارائه خدمات و تخصیص منابع به الگوریتم‌هایی متوسل شده‌اند که اغلب فاقد شفافیت و نظارت دموکراتیک هستند.

مشروطه‌خواهی دیجیتال: اتحادیه اروپا با ابتکاراتی مانند GDPR و قانون خدمات دیجیتال (DSA) تلاش کرده است تا چارچوبی برای محافظت از حقوق اساسی در برابر قدرت پلتفرم‌های جهانی تکنولوژی ایجاد کند. با این حال، مفهوم «حاکمیت دیجیتال» همچنان موضوعی مناقشه‌برانگیز است، به‌ویژه در اروپای مرکزی که حاکمیت دولت-ملت را بر خودمختاری استراتژیک اتحادیه اروپا ترجیح می‌دهند.

نتیجه‌گیری

معماری جدید قدرت در اروپا بر سه پایه استوار است: کنترل اطلاعاتی (مدیریت جامعه الگوریتمیک)، بازتعریف استحقاق اجتماعی (حرکت به سمت رفاه انحصاری) و ابهام نهادی (تلاش برای آشتی دادن اقتصاد یکپارچه با حاکمیت ملی). ثبات آینده این قاره به توانایی نهادها در پیوند دادن حکمرانی اقتصادی با عدالت اجتماعی و بازگرداندن اعتماد شهروندان از طریق شفافیت و پاسخگویی بستگی دارد.

هابز چگونه از روش هندسی برای تبیین ضرورت دولت استفاده کرد؟

توماس هابز با تأثیرپذیری از انقلاب علمی قرن هفدهم، تلاش کرد تا سیاست را از یک حوزه مبتنی بر حدس و گمان یا تاریخ‌نگاری، به یک «علم دقیق» تبدیل کند . او برخلاف متفکرانی مانند ماکیاولی که از مثال‌های تاریخی بهره می‌بردند، روش هندسی (Geometric Method) و استدلالی را برگزید تا به نتایجی دست یابد که مانند قضایای ریاضی، غیرقابل انکار باشند .

استفاده هابز از این روش برای تبیین ضرورت دولت را می‌توان در مراحل زیر تحلیل کرد:

۱. روش‌شناسی تحلیلی-ترکیبی (Resolutive-Compositive) هابز متدولوژی خود را بر پایه تجزیه و بازسازی بنا نهاد . او معتقد بود برای درک یک پدیده پیچیده مانند «دولت»، ابتدا باید آن را به اجزای سازنده یعنی «افراد و انگیزه‌های انسانی» تجزیه کرد (تحلیل) و پس از شناخت دقیق این اجزا، کل را دوباره بازسازی نمود (ترکیب) . او مدعی بود که چون دولت یک موجود «مصنوعی» و ساخته دست بشر است، ما می‌توانیم نسبت به آن شناختی «پیشینی» (a priori) و قطعی داشته باشیم؛ درست همان‌گونه که در هندسه نسبت به اشکالی که خودمان رسم می‌کنیم، معرفت کامل داریم .

۲. تحلیل جزء بنیادین: انسان به مثابه ماده محرک در نگاه هندسی و مکانیکی هابز، انسان‌ها موجوداتی هستند که تحت تأثیر نیروهای درونی حرکت می‌کنند . او با مشاهده دقیقِ «انسان آن‌گونه که هست»، به این نتیجه رسید که قوی‌ترین انگیزه انسانی، «ترس از مرگ فجیع» و میل به صیانت از نفس است . این انگیزه، حکم «اصل موضوعه» (Axiom) را در هندسه سیاسی او دارد که تمام استدلال‌های بعدی بر آن بنا می‌شود .

۳. ترسیم وضعیت طبیعی به مثابه بن‌بست منطقی هابز برای اثبات ضرورت دولت، یک «وضعیت طبیعی» فرضی را ترسیم کرد که در آن هیچ قدرت مرکزی وجود ندارد . در این وضعیت، برابری نسبی انسان‌ها در توانایی کشتن یکدیگر، به طور منطقی منجر به «جنگ همه علیه همه» می‌شود . این حالت جنگی، وضعیتی «منزوی، مسکین و کوتاه» است که در آن هیچ قانون یا عدالتی معنا ندارد . این وضعیت در واقع نمایش هندسیِ تناقضی است که در آن میل انسان به بقا، در غیاب دولت، به نابودی او منجر می‌شود .

۴. استنتاج ضرورت «لویاتان» (ترکیب) برای خروج از این بن‌بست، عقل حکم می‌کند که افراد از طریق یک قرارداد اجتماعی، تمام قدرت و حقوق خود را به یک فرد یا مجمع (لویاتان) واگذار کنند . این نتیجه‌گیری برای هابز یک انتخاب اخلاقی نبود، بلکه یک ضرورت منطقی بود؛ چرا که «پیمان‌های بدون شمشیر، کلماتی بیش نیستند» و تنها یک قدرت قهری و مطلق می‌تواند صلح و امنیت (هدف نهایی) را تضمین کند .

نتیجه‌گیری: هابز با استفاده از روش هندسی، دولت را نه به عنوان یک نهاد الهی یا طبیعی، بلکه به عنوان یک ماشین یا موجود مصنوعی تبیین کرد که وجودش برای بقای انسان ضرورت ریاضی دارد .

تمثیل: روش هابز مانند یک ساعت‌ساز است که ابتدا تمام قطعات ساعت (افراد) را از هم باز می‌کند تا منطق حرکت هر چرخ‌دنده (انگیزه‌ها) را بفهمد و سپس آن‌ها را به گونه‌ای کنار هم می‌چیند که ماشینِ دولت بتواند نظم و زمانِ صلح را به درستی نشان دهد؛ از نظر او، بدون این نظمِ مهندسی‌شده، قطعات تنها با اصطکاک مدام، یکدیگر را نابود می‌کنند.

تفاوت مفهوم «ویرتو» در اندیشه ماکیاولی با فضیلت کلاسیک چیست؟

نشان‌دهنده یک گسست بنیادین از سنت کلاسیک و قرون وسطایی است که پیش از او بر فضای فکری اروپا حاکم بود . تفاوت‌های کلیدی این دو مفهوم بر اساس منابع ارائه‌شده به شرح زیر است:

۱. هدف و غایت (تلوس) در پارادایم کلاسیک (اندیشمندان نظیر ارسطو و آکویناس)، سیاست تابعی از اخلاق و الهیات بود و هدف غایی آن هدایت انسان‌ها به سوی «زندگی خوب» و تحقق فضایل اخلاقی و کمال انسانی تعریف می‌شد . اما ماکیاولی این دیدگاه غایت‌شناسانه را رد کرد؛ در اندیشه او، هدف «ویرتو» نه تحقق اخلاق، بلکه حفظ نظم، ثبات و بقای دولت است .

۲. ماهیت معنایی: از اخلاق‌گرایی به توانمندی سیاسی

  • فضیلت کلاسیک: بر پایه آموزه‌های مسیحی و ارسطویی، بر مفاهیمی چون عدالت، فروتنی و نیکوکاری استوار بود .
  • ویرتو ماکیاولیستی: به معنای فضیلت اخلاقی نیست، بلکه به معنای توانمندی، جسارت، زیرکی و مهارتی است که یک حاکم برای مقابله با چالش‌های پیش‌بینی‌ناپذیر سیاسی به آن نیاز دارد . ویرتو ابزاری است که شهریار به وسیله آن بر «فورتونا» (بخت و اقبال) غلبه می‌کند .

۳. نسبت با رذایل و نیکی در سنت کلاسیک، حاکم فضیلت‌مند همواره باید به اصول اخلاقی پایبند باشد . اما ماکیاولی بر این باور بود که شهریار برای حفظ دولت باید یاد بگیرد که «چگونه خوب نباشد» . از نظر او، «ویرتو» گاهی ایجاب می‌کند که حاکم برای دستیابی به نتایج سیاسی (پیروزی و ثبات)، از رذایل استفاده کند یا اقداماتی انجام دهد که در عرف اخلاق فردی، ناپسند شمرده می‌شوند .

۴. حقیقت موثر در برابر آرمان‌گرایی فضیلت کلاسیک بر این پرسش متمرکز بود که «انسان چگونه باید باشد؟» و به دنبال ترسیم مدینه‌های فاضله بود . در مقابل، ماکیاولی با تکیه بر «حقیقت موثر»، ویرتو را بر اساس مشاهده دقیق «انسان آن‌گونه که هست» (موجودی خودخواه و طماع) بازتعریف کرد . در این چارچوب، ویرتو یعنی قدرتِ تطبیق با ضرورت‌های عملی برای حفظ اقتدار .

۵. فضیلت مدنی در برابر فضیلت فردی اگرچه ماکیاولی در کتاب «شهریار» بر ویژگی‌های فردی حاکم تأکید دارد، اما در «گفتارها» به «فضیلت مدنی» نیز اشاره می‌کند؛ به این معنا که شهروندان باید برای حفظ آزادی و قدرت دولت، مشارکت فعال داشته باشند و از فساد دوری کنند . این نوع فضیلت نیز بیش از آنکه جنبه مذهبی داشته باشد، جنبه‌ای سیاسی و در خدمت قدرت ملی دارد .

خلاصه تفاوت‌ها در یک نگاه: | ویژگی | فضیلت کلاسیک (ارسطویی/مسیحی) | ویرتو ماکیاولیستی | | :— | :— | :— | | مرجعیت | الهیات و قوانین طبیعی متعالی  | عقلانیت زمینی و ضرورت عملی  | | ابزار اصلی | نیکی، عدالت و فروتنی  | جسارت، زیرکی و گاهی فریب  | | رابطه با قدرت | قدرت وسیله‌ای برای فضیلت است  | ویرتو وسیله‌ای برای حفظ قدرت است  |

به طور کلی، ماکیاولی با بازتعریف فضیلت به عنوان «ویرتو»، سیاست را از یک حوزه اخلاقی به یک دیسیپلین سکولار و مستقل تبدیل کرد که در آن پیروزی و ثبات دولت، بر هرگونه پیش‌فرض اخلاقی اولویت دارد .

print