کتاب گفتار در بندگی خودخواسته نوشته‌ی اتین دو لا بوئسی (قرن شانزدهم) یکی از متن‌های کلاسیک درباره‌ی مسئله‌ی قدرت و اطاعت است.

ایده‌ی مرکزی‌اش ساده اما تکان‌دهنده است: هیچ استبدادی فقط با زور دوام نمی‌آورد؛ قدرتِ حاکم از جایی عمیق‌تر می‌آید: از رضایت، عادت، و همکاریِ خودِ مردمی که زیر سلطه‌اند.

لا بوئسی می‌پرسد: چطور ممکن است یک نفر بر میلیون‌ها نفر حکومت کند؟

پاسخش این است: چون آن میلیون‌ها نفر، آگاهانه یا ناآگاهانه، به او تکیه داده‌اند و شبکه‌ای از وابستگی، منافع خرد، ترس، عادت و تقلید ساخته‌اند. چند نکته‌ی مهم در این رساله:

عادت انسان‌ها به وضع موجود خو می‌گیرند. نسلی که در بندگی به دنیا آمده، بندگی را «طبیعی» می‌پندارد.

سلسله‌مراتب منافع

مستبد تنها نیست؛ حلقه‌هایی از نفع‌بران خرد پیرامونش شکل می‌گیرد. هر کس در سطحی کوچک‌تر، از نظم سلطه سود می‌برد و آن را بازتولید می‌کند.

تماشاگر شدن مردم

مردم به جای کنشگر بودن، به مصرف‌کننده‌ی نمایش قدرت بدل می‌شوند. راه رهایی؟

لا بوئسی راه‌حل پیچیده‌ای پیشنهاد نمی‌کند. حرفش رادیکال است: اگر مردم «نخواهند» اطاعت کنند، قدرت فرو می‌ریزد.

یعنی ستون اصلی استبداد، خودِ اطاعت است. این متن بعدها روی اندیشمندانی مثل میشل دو مونتنی (که دوست لا بوئسی بود) و حتی در قرن بیستم روی نظریه‌پردازان قدرت تأثیر گذاشت. اگر بخواهم به زبان امروز بگویم: لا بوئسی درباره‌ی همان چیزی حرف می‌زند که بعدها با واژه‌هایی مثل «درونی‌سازی قدرت» یا «سوژه‌سازی» توصیف شد — یعنی جایی که فرد، خودش حامل منطق سلطه می‌شود.

با توجه به بحث‌هایی که قبلاً درباره‌ی سوژه‌ی سیاسی و بازسازی سوژه‌ی جمعی داشتیم، این متن دقیقاً نقطه‌ای را لمس می‌کند که باید پرسید: ما کجا صرفاً تحت فشاریم، و کجا خودمان در بازتولید نظم موجود شریک شده‌ایم؟

اگر بخواهی، می‌توانیم از اینجا وارد خوانش رادیکال‌ترش شویم — مثلاً نسبتش با پوپولیسم، یا با مفهوم فانتاسم سیاسی.

اگر ایده‌ی محوری گفتار در بندگی خودخواسته را جدی بگیریم — اینکه قدرت فقط با زور نمی‌ماند، بلکه با مشارکتِ زیرپوستیِ تابعانش دوام می‌آورد — آن‌وقت می‌شود دو نسبت مهم را دید: یکی با پوپولیسم، یکی با فانتاسم سیاسی. و بعد این را در وضعیت ایران و اپوزیسیون سنجید.

۱) نسبت با پوپولیسم

پوپولیسم معمولاً با دو قطبیِ «مردمِ پاک» در برابر «نخبگانِ فاسد» کار می‌کند. در این ساختار، یک رهبر یا دالِ مرکزی به عنوان تجسم «اراده‌ی مردم» ظاهر می‌شود.

از منظر لا بوئسی، خطر اینجاست:

مردم برای رهایی از یک سلطه، میل به تمرکز اراده در یک چهره پیدا می‌کنند.

اطاعتِ پراکنده، تبدیل به اطاعتِ پرشور می‌شود.

بندگی از حالت انفعالی به شکل عاطفی و داوطلبانه درمی‌آید.

اینجا دیگر صرفاً ترس نیست؛ شورِ تعلق است.

اطاعت تبدیل می‌شود به نوعی لذت سیاسی: احساس مشارکت در یک کل بزرگ.

در چنین وضعی، حتی اگر قدرت رسمی تغییر کند، منطق اطاعت بازتولید می‌شود.

یعنی مردم از «رعیتِ خاموش» به «رعیتِ هیجانی» بدل می‌شوند.

در مورد ایران، چه در درون ساختار قدرت و چه در برخی طیف‌های اپوزیسیون، این میل به تجسم اراده در یک فرد یا یک نام تاریخی دیده می‌شود. اگر نقد ساختاری و نهادسازی جای خود را به شورِ شخص‌محور بدهد، بندگی فقط لباس عوض می‌کند.

۲) نسبت با فانتاسم سیاسی

اگر از منظر روان‌کاوانه نگاه کنیم، مسئله عمیق‌تر می‌شود.

فانتاسم سیاسی همان صحنه‌ی خیالی‌ای است که به سوژه می‌گوید: «اگر این مانع برداشته شود، اگر این فرد بیاید، اگر این دشمن حذف شود — هماهنگی برقرار می‌شود.»

لا بوئسی نشان می‌دهد که بندگی صرفاً بیرونی نیست؛

در سطح میل عمل می‌کند.

مردم فقط از سر اجبار اطاعت نمی‌کنند؛

آن‌ها در چارچوبی نمادین، جایگاه خود را می‌پذیرند و حتی از آن هویت می‌گیرند.

در ایران امروز، چه در میان حامیان نظم موجود و چه در بخشی از اپوزیسیون، فانتاسم‌هایی فعال‌اند:

فانتاسم «منجی تاریخی»

فانتاسم «بازگشت به شکوه ازدست‌رفته»

فانتاسم «پاکسازی کامل و آغاز صفر»

این فانتاسم‌ها کارکرد دارند:

اضطرابِ بی‌نظمی و خلأ قدرت را تحمل‌پذیر می‌کنند.

اما در عوض، سوژه را از موقعیت پرسشگر به موقعیت منتظر منتقل می‌کنند.

۳) مسئله‌ی اپوزیسیون

اپوزیسیون اگر فقط حول نفی قدرت مستقر شکل بگیرد اما درونی‌ترین سازوکارهای اطاعت را بازتولید کند، از نظر لا بوئسی هنوز در مدار بندگی است.

چند نشانه‌ی این بازتولید:

شخصی‌سازی سیاست

ترجیح هیجان رسانه‌ای به سازمان‌یابی پایدار

جایگزینی «وفاداری» به جای نقد درون‌گروهی

اخلاقی‌سازی مطلق نزاع سیاسی (خیر مطلق/شر مطلق)

در چنین وضعی، سوژه‌ی جمعی ساخته نمی‌شود؛

شبکه‌ای از دلبستگی‌های عاطفی ساخته می‌شود.

۴) پرسش بنیادین

اگر لا بوئسی را جدی بگیریم، پرسش اصلی این نیست که «چه کسی باید حاکم شود؟»

پرسش این است: ما چگونه از میل به واگذاری اراده‌ی خود رها می‌شویم؟

تا زمانی که مردم نهادهای مستقل، سازوکارهای پاسخگویی، و فرهنگ نقد درونی نسازند، هر تغییر سیاسی می‌تواند فقط جابه‌جایی شکلِ همان منطق اطاعت باشد.

اگر بخواهم جمع‌بندی کنم:

در ایران، مسئله فقط استبداد نیست؛

مسئله میل به تمرکز قدرت است — چه در ساختار رسمی، چه در خیال مخالفانش.

و این دقیقاً همان نقطه‌ای است که «بندگی خودخواسته» از یک متن قرن شانزدهمی به مسئله‌ای معاصر تبدیل می‌شود.

اگر بخواهی، می‌توانیم این را دقیق‌تر از زاویه‌ی سوژه‌ی لاکانی باز کنیم:

این‌که چرا سوژه از آزادی می‌ترسد و به ارباب نیاز دارد.

print