نام کتاب درباره رنگ‌ها نوشته لودویگ ویتگنشتاین ترجمه لیلی گلستان گوینده مریم شهبازی صفحه پ معرفی ویراستار گرترود الیزابت آنسون متولد ۱۹۱۹ فیلسوف معاصر انگلیسی به عنوان مترجم و مفسر آثار و شهرت بسیار دارد او که خود از فیلسوفان مکتب تحلیلی شمرده می‌شود در جوانی به کیش کاتولیک گروید و به همین دلیل بخش مهمی از کارش در زمینه دین و اخلاق و در دفاع از آموزه‌های کاتولیک بوده است در زمان تحصیل در کمبریج در کلاس‌های معروف ویتگنشتاین حضور مییافت و با اینکه از پیروان و مریدان ویتگنشتاین محسوب نمی‌شود در اندیشه‌های خود از او تأثیر بسیار پذیرفته است آثار خود او نیز مانند آثار ویتگنشتاین بیشتر به رابطه‌ای بین اندیشه و واقعیت اختصاص یافته است اما برخلاف ویتگنشتاین توجهی جدی به تاریخ فلسفه داشته و بیشتر کار فلسفی او در بحث و بست اندیشه‌های ارسطو آکویناس و هیوم بوده است صفحه ش پس از مرگ ویتگنشتاین آنس کمب یکی از امنای انتشار آ آثار او شد و در اجرای این مسئولیت بود که بسیاری از آثار او را ترجمه و ویرایش کرد و متن‌های ویراسته او متن‌های معیار آثار ویتگنشتاین به شمار می‌روند یکی از آثار او شرح مهم و پر تأثیر او بر رساله منطقی فلسفی ویتگنشتاین است صفحه ۹ مقدمه ویراستار سومین بخش از این مجلد بر اساس دست نویسی است که طی تابستان ۱۹۵۰ در آکسفورد نوشته شده است من ملاحظاتی را بر مبحث درون عیرونی اسپیر از آن بر کشیدم جابهجا خود ویتگنشتاین آن را نشان کرده بود انگار مربوط به آن متن نمی‌شدند این ملاحظات روزی جداگانه منتشر خواهند شد بخش اول در کمبریج در ماه مارس ۱۹۵۱ نوشته شد جز چند تکه افزوده شده شامل گزینشی است که در عین حال بازنگری مواد پیشین است روشن نیست که آیا بخش دوم نسبت به بخش سوم به دوره پیشین ربط دارد یا به دوره پسین به هر حال به این منتج شد که از صفحاتی جداگانه و بدون تاریخ نسخه برداری کنم که اشاره‌هایی به یقین را افزون دارد این صفحات را در فوریه ۱۹۵۱ ویتگنشتاین در آکسفورد به من داد و بعد نزد دکتر وان رفت و به انتظار مرگ نشست صفحه ۱۰ مجریان وصیت او معتقد بودند که تمام این مواد را باید منتشر کرد بخشی از آن که ویگن شان ویتگنشتاین برای بار دوم آن را نگارش نکرده بود بخش با اهمیتی بود ویراستار برای نشر آن روشی را برگزید که نوشته دست نخورده باقی بماند تنظیم متن نوشته با رونویسی بسیار دقیق فون رایت کار را برای من بسیار آسان کرد همچنین رونویسی مستقل از نوشته پیشین که لیندا مک آلیست رو مارگارت شتل آماده کردند از دکتر لابوف سکی که بخش به بخش دستنویس آلمانی را از نوع خواند سپاسگزارم آنس کومب صفحه ۱۱ یک یک بازی زبانی اثبات اینکه یک جسم خاص روشن‌تر یا تیره تر از یک اسم دیگر است حالا یک بازی زبانی دیگر شبیه اولی عقیده امان را در مورد نسبت روشنی بین دو رنگ مایه از یک رنگ مشخص بگوییم در قیاس با تعیین طول دو تکه چوب و نسبت دو رقم شکل گزاره در هر دو این بازی‌های زبانی یکی است ایکس از وا روشن‌تر است اما اولی به یک رابطه بیرونی مربوط می‌شود و گزاره در زمان است در حالی که دومی به یک رابطه درونی مربوط می‌شود و گزاره بیرون از زمان است د در یک تابلو تکه‌ای از کاغذ سفید روشناییش را از آسمان آبی گرفته است این آسمان آبی از کاغذ سفید روشن‌تر است اما به روایتی دیگر آبی رنگی تیره‌تر و سفید رنگی روشن‌تر است گته روی ش شستی رنگ سفید روشن‌ترین رنگ است ه صفحه ۱۲ لیختنبرگ می‌گوید کسانی که سفید ناب را دیده باشند نادرند آیا این به این معناست که اغلب این اصطلاح را به اشتباه به کار می‌گیرند چگونه می‌تواند کاربرد درست آن را یاد بگیرد او بر اساس کاربرد همیشه کاربرد مطلوب را ساخته است و به این معنا نیست که کاربرد بهتری است بلکه فقط از جهاتی کاربردی خالص‌تر است یا اینکه چیزی به غایت سوق داده شده است چار و این درست است که چنین ساختاری می‌تواند به نوبه خود چیزی در مورد کاربرد همیشگی به ما یاد دهد ۵ اگر در مورد یک صفحه کاغذ بگویم که سفید خالص است و آن را کنار برف بگذارم و کاغ کاغذ به نظرم خاکستری بیاید مانع از این نیست که کاغذ را در محیطی معمولی خود به حق سفید بنامم و نام خاکستری روشن می‌تواند چنین باشد که به طور مثال در یک آزمایشگاه من مفهوم خالص تری از سفید را به کار گیرم مثلاً با همان شیوه‌ای که من یک مفهوم خالص تری از تعیین صحیح وقت را به کار گیرم شش با کدام دلیل می‌رسیم به اینکه سبز را مثل یک رنگ اولیه و نه مخلوطی از زرد و آبی منظور کنیم آیا این گفته صحیح است این را می‌توان تنها با نگاهی بیواسطه به رنگ‌ها فهمید اما چگونه بدانم که منظور من از رنگ اولیه همان چیزیست که شخص دیگری بر اساس آن سبز را رنگ اولیه می‌نامد نه در اینجا خود بازی‌های زبانی تصمیم می‌گیرند صفحه ۱۳ ه به کسی می‌گویند که یک سب سب زرد یا یک سبز آبی را با یک سبز کمتر زرد یا کمتر آبی مخلوط کنند یا آن را از میان نمونه‌های رنگ‌های متعدد یک رنگ بندی انتخاب کند اما یک سبز کمتر زرد یک سبز آبی نیست و بالعکس و همچنین می‌توان به کسی گفت که رنگ سبزی را که نه به زرد مایل است و نب آبی انتخاب یا مخلوط کند می‌گوییم یا مخلوط کند چون رنگ سبز که به نوعی از اختلاط زرد و آبی ساخته می‌شود لزوماً همانی نیست که به آبی و زرد مایل است ه امکان دارد کسی مفهوم رنگ واسطه یا رنگ مخلوط را بدانند بی اینکه هرگز آن رنگ‌ها را با مخلوط کردن به هر معنا به دست آورده باشند امکان دارد که بازی زبانی آنها فقط مربوط شود به جستجو یا انتخاب رنگ‌های واسطه یا رنگ‌های مخلوطی که از پیش وجود دارند ۹ با تمام این‌ها حتی اگر سبز یک رنگ واسطه مابین زرد و آبی نباشد آیا کسانی وجود دارند که از نظر آنها زرد مایل به آبی یا سبز مایل به قرمز وجود داشته باشد یعنی کسانی که مفهوم رنگ در نزد آنها از مفهوم رنگ در نزد ما دور است به همین دلیل است که مفهوم رنگ از نظر دور رنگ‌ها دور از مفهوم رنگ در نظ نزد اشخاص طبیعیست و لزوماً این دور بودن‌ها نسبت به قاعده اصلی کوری یا عیب محسوب نمی‌‌شوند ۱۰ حالا کسی را در نظر بگیریم که می‌داند چگونه یک رنگ مایه زردتر سفیدتر یا قرمزتر یا از رنگ مایه موجود را پیدا کند یا مخلوط کند و غیره کسی که مفهوم رنگ واسطه را بداند و از او بخواهیم که سبز مایل به قرمز را نشانمان دهد صفحه ۱۴ امکان دارد که به سادگی متوجه درخواستم نشود و رفتارش طوری باشد که انگار یک سطح چند ضلعی منظم را از ار پ یا ۶ زاویه نشانمان داده است و حالا باید یک سطح یک ضلعی را نشانمان دهد اما چه می‌شود اگر بی‌تردید نمونه‌ای از یک رنگ را نشانمان دهند مثلاً آن را ن قهوه سیاه شده بنامیم ۱۱ کسی که یک سبز مایل به قرمز به خوبی برایش شناخته شده است باید قادر باشد که طیفی از رنگ بسازد که با قرمز شروع و با سبز تمام شود و حتی برای ما هم به گذر منظمی از یک کلمه به دیگری شکل دهد پس به نظر می‌رسد آنجایی که ما هر بار همان رنگ مایه را می‌بینیم مثلاً همان رنگ مایه قهوه‌ای را او آن را گاهی قهوی و گاهی سبز مایل به قرمز ببیند مثلاً متوجه می‌شویم که او می‌تواند بین رنگ‌های دو ترکیب شیمیایی که به نظر ما یکسان میآیند فرق بگذارد و یکی را قهوه‌ای و یکی را سبز مایل و قرمز بنامد ۱۲ فرض کن که همه آدم‌ها به استثنا اشخاص نادر به سبز و قرمز کور باشند یا این حالت تمام آدم‌ها به قرمز و سبز یا آبی و زرد کور باشند ۱۱۳ یک ملت کوررنگ را تصور کنیم چیزی که به راحتی می‌تواند وجود داشته باشد آنها همان مفهوم ما را از رنگ ندارند حتی اگر فرض کنیم که مثلاً به زبان آلمانی حرف بزنند پس به عبارت مربوط به رنگ در زبان آلمانی تسلط دارند و در این صورت کاربرد دیگری جدا از کاربرد ما خواهند داشت و یاد خواهند گرفت که آنها را به نحو دیگری به کار گیرند صفحه ۱۵ یا اینکه زبانی جز زبان ما دارند برای ما سخت خواهد بود که عبارات مربوط به رنگ‌های آنها را به زبان خودمان برگردانیم ۱۴ حتی اگر کسانی باشند که به کار بردن اصطلاح سبز مایل به قرمز یا آبی مایل به زرد به طور مدام برایشان عادی باشد و حتی قابلیت‌هایی را از خود نشان دهند که ما فاقد آن هستیم ما همچنان مجبور نخواهیم بود بپذیریم که آنها رنگ‌هایی را می‌بینند که ما نمی‌توانیم ببینیم هیچ معیار شناخته شده‌ای از اینکه یک رنگ چه چیزی هست وجود ندارد مگر اینکه یکی از رنگ‌های خود ما باشد ۱۵ در تمام پرسش‌های جدی فلسفی تردید تا بیخ و بن ادامه دارد همیشه باید آماده باشیم که چیزی کاملاً جدید فرا گیریم ۱۶ توصیف پدیده کور رنگی به روانشناسی مربوط می‌شود یعنی آیا پدیده طبیعی دیدن هم از روانشناسی می‌آید روانشناسی فقط انحراف‌های کوررنگی را از طبیعی دیدن تشریح می‌کند ۱۷ رنگه در نامه‌ای که گوته در رساله رنگ‌هایش باز نوشته است می‌گوید برخی رنگ‌ها شفاف ان و برخی رنگ‌ها ماتان سفید رنگی مات است این ابهام را در مفهوم رنگیا حتی در هویت رنگ نشان می‌دهد ۱۸ آیا یک شیشه شفاف سبزرنگ می‌تواند همان رنگی را داشته باشد که یک کاغذ مات یا نه صفحه ۱۶ اگر چنین شیشه‌ای در تابلو عرضه شود رنگ‌های دیگر روی شستی شفاف نخواهند بود اگر می‌خواستیم بگوییم که رنگ شیشه در تابلو هم به طور حتم ش فاف است باید مجموعه‌ای از لکه‌های رنگینی را که در تابلو می‌بینیم رنگ شیشه بنامیم ۱۹ چگونه یک چیز شفاف می‌تواند سبز و نمی‌تواند سفید باشد شفافیت و بازتاب فقط در بعد عمق یک تصویر بصری یافت می‌شود تأثیری که یک واسطه شفاف به دست می‌دهد این است که چیزی در پس این واسطه هست اگر تصویر بصری کاملاً تک رنگی باشد نمی‌‌تواند شفاف باشد ۲۰ یک چیز سفید که در پشت یک واسطه شفاف رنگی قرار بگیرد به رنگ واسطه ظاهر می‌شود اما یک چیز سیاه سیاه می‌نمایاند بناب این قاعده چیزی سیاه بر سطحی سفید باید از ورای یک واسطه شفاف سفید دیده شود انگار از ورای یک واسطه بی‌رنگ ۲۱ رنگه از اگر بخواهیم به یک نارنجی مایل به آبی یا یک سبز مایل به قرمز یا یک بنفش مایل به زرد فکر کنیم همان تأثیری را می‌گذارد که اگر باد شمال از جانب جنوب شرقی بوزد سفید هم مثل سیاه هر دو به یک اندازه مات یا خالصان به گفته دیگر جسمانی اند آب سفیدرنگ به همان اندازه یر قابل تصور است که شیر شفاف ۲۲ قصدمان اثبات یک نظریه درباره رنگ نیست نه از نظر فیزیولوژیکی و نه از نظر روانشناختی صفحه ۱۷ بلکه می‌خواهیم منطق مفاهیم رنگ را اثبات کنیم و این همان کاری را به اشتباه انجام می‌دهد که از یک نظریه انتظار داریم ۲۳ نمی‌توان متصور آب سفید شد و غیره یعنی اینکه نمی‌توان چیزی را که هم سفید و هم شفاف است توصیف توصیف کرد مثلاً نقاشی کرد به گفته دیگر نمی‌دانیم با کدام توصیف یا با کدام اجرا این لغات برایمان ملزم می‌شوند ۲۴ در مورد کدام شیشه شفاف می‌توان گفت که همان رنگ یک نمونه ناشف رنگی را دارد این به سادگی روشن نیست اگر با نشان دادن کاغذی رنگین بگویم من شیشه‌ای از همین رنگ را می‌جویم حدوداً معنایش این است که چیزی سفید رنگ که از ورای شیشه دیده می‌شود باید همان منظری را داشته باشد که نمونه رنگ من اگر نمونه رنگ صورتی آبی کمرنگ یا بنفش است پس شیشه را کدر دیده‌ایم یا شاید هم آن را زلال دیده‌ایم فقط با ته رنگی از قرمز آبی یا بنفش ۲۵ امکان دارد در سینما چیزی را که در فیلم می‌گذرد فرض کنیم که انگار پشت پرده دارد اتفاق میافتد پرده شفاف است نوعی صفحه شیشه‌ای شیشه رنگ را از روی چیزها برمی‌دارد و فقط سفید خاکستری و سیاه را از خود عبور می‌دهد در اینجا کار ما ربطی به فیزیک ندارد با سیاه و سفید همان رفتاری را داریم که دقیقاً با سبز و قرمز داریم پس می‌توان تصور کرد که ما در اینجا صفحه شیشه‌ای را بازنمایی می‌کنیم که در آن واحد هم سفید و هم شفاف می‌نامیم اما با تمام این‌ها راقب نیستیم که آن را اینچنین بنما بنامیم آیا برای این است که شباهت با یک صفحه شفاف سبز مثلاً در یک جایی از میان می‌رود ۲۶ در مورد یک صفحه سبز حدوداً می‌گوییم به چیزهایی که در پشت آن قرار دارند یک تهرنگ سبز می‌دهد و بیش از هر چیز به رنگ سفیدی که در پشت آن قرار دارد ۲۷ وقتی به منطق مربوط می‌شود نمی‌توان آن را بازنمایی کرد یعنی اینکه نمی‌دانیم در اینجا باید چه چیزی را بازنمایی کنیم ۲۸ آیا در مورد مثال سینمای من خواهند گفت که صفحه شیشه‌ای خیالی من به چیزهایی که در پشت آن جای گرفتند رنگآمیزی سفید می‌دهد ۲۹ بر اساس قاعده‌ای که ظاهر رنگین و شفاف را مشخص می‌کند یعنی قاعده‌ای که تو چیزهای سبز شفاف و چیزهای قرمز شفاف و غیره را از آن منتزع می‌کنی منظری سفید شفاف بساز چهرا این کار شدنی نیست ۰ تمام واسطه‌های رنگین چیزهایی را که از برایشان دیده می‌شود تیره می‌کنند نور را جذب می‌کند یعنی اینکه شیشه سفید من هم باید تیره کند و هرچه ضخیم‌تر بیشتر به این ترتیب می‌تواند یک شیشه تیره باشد صفحه ۱۹ ۳۱ چرا نمی‌توان یک شیشه شفاف سفید را مجسم کرد آیا در واقعیت وجود ندارد در کدام لحظه تشابه با یک شفاف رنگین تحریف می‌شود ۳ د اغلب اتفاق میافتد که کاربرد گزاره‌ها تا مرز منطق و تجربه حسی پیش می‌روند به نوعی که معنای آنها میان این دو در نوسان است و گاهی مثل بیان یک هنجار محسوب می‌شود و گاهی مثل بیان یک تجربه چون چیزی که گزاره منطقی را از یک اصل تجربی متمایز می‌کند بیشک یک پدیده ذهنی نیست که همراه این اصل است بلکه کاربردیست همانطور که وقتی تفکر را متصور می‌شویم ۳۳ از رنگ طلا می‌گوییم و چیزی که از آن استنباط می‌کنیم زرد نیست رنگ طلا خاصیت یک سطح است که برق می‌زند و درخشان است ۳۴ آن که با قرمز گرم می‌شود حرارتی دارد و آن هم که با سفید گرم می‌شود حرارتی دارد اما حرارت یک قهوه‌ای یا یک خاکستری به چه شبیه است چرا نمیتوان آن را از سفید با حرارت ضعیف‌تر تصور کرد ۳۵ نور نور بی‌رنگ است اگر بی‌رنگ است در همان جهتی اس که ارقام بی‌ رنگند صفحه ۲۲۰ ۳۶ چیزی که نورانی به نظر می‌رسد خاکستری می‌نماید به نظر می‌رسد که انگار تمام خاکستری‌ها نور را دریافت می‌کنند ۳۷ چیزی را می‌بینیم که انگار دارد نور می‌دهد آن را خاکستری نمی‌بینیم اما به خوبی می‌توان آن را سفید دید ۳۸ پس می‌توان چیزی را دید که گاهی نوری ضعیف بدهد گاهی مثل خاکستری ۳۹ من به روانشناسی گشتالت نمی‌گویم که تصور سفید با این یا با آن شیوه به وجود آمده است اما پرسش دقیقاً این است آیا معنای این بیان چیست منطق مفهوم ۴۰ زیرا نمی‌توان خاکستری را افروخته مجسم کرد و این نه از هیئت جسمانی رنگ برمی‌آید و نه از روانشناسی آن ۴۱ به من گفتان نوعی ماده هست که با شعله خاکستری می‌سوزد به هر حال من رنگ تمام شعله‌های تمام ماده‌ها را نمی‌شناسم پس چرا نباید ممکن باشد ۴۲ می‌گویند روشنایی قرمز تیره و نمی‌گویند قرمز سیاه ۴۳ یک سطح سفید سیقلی می‌تواند چیزی را باز بتاباند چه می‌شود اگر اشتباه شود و چیزی که در آن بازتابیده شده در واقع در پشت آن باشد و از ورای آن دیده شود آیا سفید و شفاف خواهد بود صفحه ۲۱ ۴۴ از آینه سیاه می‌گویند اما به یقین در جایی که بازتاب دارد تیره می‌شود ولی سیاه هم به نظر نمی‌رسد و چیزی که از ورای آن دیده می‌شود چرک به نظر نمی‌آید بلکه به نظر عمیق می‌آید ۴۵ ناشف فیت خاصیت رنگ سفید نیست و به همان اندازه نامحتمل است که شفافیت خاصیت رنگ سبز باشد ۴۶ همچنین کافی نیست که کلمه سفید فقط برای سطوح به کار رود ممکن است ما برای رنگ سبز دو کلمه به کار بریم یکی مختص سطوح سبز و دیگری برای اشیای شفاف پس این پرسش می‌ماند که بدانیم چرا با کلمه سفید هیچ لفظی از رنگ نیست که به یقین یک چیز شفاف داده باشد ۴۷ واسطه‌ای را که از ورای آن یک نمونه سفید و سیاه صفحه شطرنج نامیر نامت میر به نظر آید به نام یک واسطه سفید نمی‌خوانند حتی اگر از ورای آن باقی رنگ‌ها را ببینیم که رنگشان را از دست داده‌اند ۴۸ ما می‌توانیم برای یک بازتاب سفید آن را سفید ننامید و این لفظ را برای رنگ یک سطح حفظ کنیم صفحه ۲۲ ۴۹ از جهتی دو بخش از محیطمان می‌بینم و از جهتی دیگر یکی از آن دو می‌تواند به نظرم سفید و دیگر خاکستری بیاید در زمینه این رنگ از نظر من یک سفید کم نور است و در زمینه دیگر یک خاکستری پرنور در اینجا گزاره‌ها درباره مفاهیم سفید و خاکستری اند ۵ا سطحی که در برابر من است سفید براغ است بیهوده است اگر آن را خاکستری بنامیم یا بگوییم در واقع یک خاکستری روشن می‌بینم اما در بخشی از سط سطح آن بازتابی سفید است بسیار روشن‌تر از باقی سطح بخشی که نور به آن تابی است و بخشی که پشت به نور دارد بی اینکه رنگی دیگر به نظر بیاید می‌گویم به نظر بیاید و نه فقط اینکه باشد ۵ه و۱ اگر بگوییم تصور سفید یا خاکستری به علتی در شرایطی خاص به وجود آمده است همانی نیست که بگوییم این تصوری است در زمینه خاص از رنگ و از شکل ۵۲ د سفید وقتی رنگ یک ماده باشد در جهتی که بگویید برف سفید است روشن‌تر از رنگ ماده است و سیاه هم تیره‌تر در این وضعیت رنگ تیره کننده است و به یقین اگر تمام چنین رنگی را از ماده بردارند سفید باقی می‌ماند پس به این دلیل می‌توان آن را بی‌رنگ نامید ۵۳ به طور حتم این پدیده شناسی نیست اما به یقین مسائل پدیده شناختی وجود دارد صفحه ۲۳ ۵۴ چون تمام مفاهیم رنگ از لحاظ منطق یک نوع نیستند به همین جهت دیدن آن آسان است مثلاً تفاوت مابین مفاهیم رنگ طلا یا رنگ نقره و زرد یا سبز ۵۵ یک رنگ در محیطی می‌درخشد به همان شیوه‌ای که چشم‌ها فقط در چهره می‌خندند یک رنگ سیاه شده به عنوان مثال خاکستری نمی‌خرد ۵۶ وقتی به جوهره رنگ‌ها فکر می‌کنیم به مسائلی برمی‌خوریم مسائلی که گته در رساله رنگ‌هایش راقب مسائلی که گته در رساله رنگ‌هایش راقب بود با آنها رودر رو شود که در ابهام مفهوم ما از هویت رنگ پنهانند ۵۷ ایکس را احساس می‌کنم ایکس را مشاهده می‌کنم همان مفهومی که ایکس در حالت اول دارد در حالت دوم معنا نمی‌دهد حتی اگر به صورتی محتمل جای همان بیان اسمی را بگیرد به عنوان مثال یک درد چون اگر بپرسند چه نوع دردی می‌توانم در مورد اول سوزنی به پرسش کننده بزنم و بگویم این درد در مورد دوم ملزم می‌شوم جواب متفاوتی بدهم مثلاً پا دردی که دارم متوجه باشیم که ایکس در مورد دوم می‌تواند درد من باشد اما در مورد اولی نمی‌‌تواند باشد ۵۸ تصور کن که کسی جایی از محلی از عنبیه چشم را در یک نقاشی به سبک رامبراند نشان دهد و بگوید می‌خواهم دیواره‌های اتاقم این رنگی بشود ۵۹ من چیزی را که از پنجرم می‌بینم نقاشی می‌کنم جای مشخصی را مشخص از نظر وضعیت معماری خانه با رنگ آجری رنگ می‌زنم می‌گویم این محل را به این رنگ می‌بینم اما به این معنا نیست که من در اینجا رنگ را آژور می‌بینم چون این رنگ در این محیط می‌تواند روشن‌تر تیره‌تر قرمزتر از آجری به نظر بیاید من این محل را در اینجا آجری کردم یعنی زردی که بسیار به قرمزی بزند اما چه می‌شود اگر من از من بخواهند که دقیق دقیقا رنگ مایه جایی را که می‌بینم نشان دهم چطور می‌توان آن را نشان داد و چگونه باید مشخص شود میشود از من بخواهند که نمونهی بسازم یک تک کاغذ مستطیل از رنگ مورد نظر نمیگویم چنین قیاسی جالب نیست اما این به ما نشان میدهد که از پیش هیچ چیز نه در مورد شیوهای که باید رنگها را قیاس کرد معلوم است و نه در معنای هویت رنگ ۰ یک تابلوی نقاشی را تص و کنید که آن را در تکه‌های تکه رنگ پاره کردهاند و بعد متصور شوید که آن را مثل تکه‌های پازل به کار گیرند یک چنین تکه‌ای حتی اگر تک رنگ هم نباشد نباید هیچ شکل مکانی را معنا دهد و به سادگی فقط باید یک لکه رنگ مسطح باشد فقط در تجمع با باقی تکه هاست که به یک آسمان آبی یک ابر یک نور درخشان که شفاف یا نش یا ناشف است یا غیره تبدیل می‌شود آیا این تکه‌های جدا از هم رنگ واقعی بخش‌های تصویر را به ما نشان می‌دهند صفحه ۲۵ ۶۱ مایلیم باور کنیم که تحلیل مفاهیم ما از رنگ در نهایت ما را به رنگ‌های محلی تصویر بشران راهبری می‌کندند رنگ‌هایی که مستقل از هر تعبیر مکانی یا جسمانی اند چون اینجا نه نوری هست نه سایه‌ای نه سایه روشنی و نه غیره و غیره ۶۲ این عمل که من بتوانم بگویم که چنین مکانی در میدان دید من یک سبز خاکستری است این معنا را نمی‌دهد که من باید بدانم که رونوشت دقیق رنگ مایه رنگ آن مکان را چگونه بنامم ۶۳ در یک عکس سیاه و سفید مردی را با موهای تیره و بچه‌ای را با موهای طلایی صاف و شانه ‌زده می‌بینم که جلوی یک چیزی مثل برج ایستاده است که قسمتی از آن چدن سیاه شده است و قسمتی هم درخت و چرخ دنده‌های سیقل خورده و غیره که در کنار آن یک نرده از مفتول‌های آهن گالوانیزه است سطح آهن شکل داده شده را من به رنگ‌های رنگ آهن موهای پسر جوان را طلایی و نرده را به رنگ روی می‌بینم در حالی که تمام این‌ها از رنگ در حالی که تمام این‌ها از رنگ مایه‌های کمرنگ و پررنگ کاغذ عکاسی اند ش چ اما آیا من موهای درون عکس را واقعاً طلایی می‌بینم چه دلیلی بر اعتبار این تأیید است واکنش کسی که به عکس نگاه می‌کند چگونه است که نشان می‌دهد موها را طلایی می‌بیند و آیا فقط به دلیل سایه روشن‌ها مختلف عکس نیست که طلاییان اگر از من بخواهند این عکس را تشریح کنم آن را با شیوه‌ای بسیار صریح و با همین کلمات می‌گویم فقط اگر این شیوه تشریح را نپذیرند باید شیوهی دیگر پیدا کنم صف صفحه ۲۶ اگر کلمه طلایی خودش بتواند معنای طلایی بدهد پس چه بسیار موهای طلایی که در یک عکس به نظر طلایی می‌آیند ۶۶ آیا نمی‌توان اشخاصی را متصور شد که هندسه‌ای ورای هندسه ما از رنگ‌ها داشته باشند چیزی که در نهایت معنایش این است نمی‌توان کسانی را متصور شد که مفهومی برای مفهوم ما از رنگ‌ها داشته باشند و این هم به نوبه خود معنای ش این است آیا می‌شود کسانی را متصور شد که همان مفاهیم ما را از رنگ ندارند و مفاهیمش شبیه ما است و به طوری که ما آنها را هم مفاهیم رنگ‌ها می‌نامیم ۶۷ به هنگام شب اتاق را نگاه کن کمتر می‌توانی رنگ‌های آن را تشخیص دهی چراغ را روشن کن و چیزهایی را که لحظه‌ای بی پیش در تاریک روشن دیده بودی نقاشی کن چگونه می‌توانی رنگ‌های این نقاشی را به رنگ‌های اتاق نیمه تاریکت مقایسه کنیم ۶۸ اگر از ما بپرسن معنای کلمات قرمز آبی سیاه سفید چیست ما می‌توانیم به فوریت چیزهایی را که به این رنگ‌ها هستند نشان دهیم اما توان ما برای تعریف این کلمات خیلی دور نمی‌رود در مورد باقی ما از کاربری آنها چیزی ارائه نمی‌دهیم یا اینکه یک ارائه کاملاً ابتدایی و حدوداً اشتباه را انجام می‌دهیم ۶۹ می‌توانم منطق دانی را تصور کنم که می‌گوید توانسته معادله د دو در دو مساوی ۴ را واقعاً به فکر درآورد صفحه ۲۷ ۷۰ نظریه گوتی که با تکوین رنگ‌های طیف مربوط می‌شود نظریه‌ای نیست که به صورتی ناکافی آشکار شده باشد در واقع نظریه نیست به هیچ چیزی اجازه پیشگویی نمی‌دهد بیشتر مبهم از تفکر است از آن انواعی که در روانشناسی جیمز یافت می‌شود تجربه قطعی هم در آن نیست تا بتواند بر له یا علیه این نظریه تصمیمی بگیرد ۷۱ هر کس موافق گته باشد متوجه شده است که گته به طوری صحیح طبیعت رنگ را شناخته است و طبیعت در اینجا همانی نیست که از تجربه به دست آمده باشد بلکه چیزی است که در مفهوم رنگ یافت می‌شود ۷۲ برای گته فقط یک چیز مسلم بوده است از تاریکی‌ها هیچ درخششی به دست نمی‌‌آید همانطور که از انبوه سایه‌ها هیچ نوری متولد نمی‌‌شود همین باعث می‌شود که این چنین بیان شود پس اگر بنفش را یک رنگ آبی مخلوط با سفید و قرمز بنامیم و اگر رنگ قهوه‌‌ای را یک زرد مخلوط با سیاه و قرمز بنامیم پس نمی‌توانیم سفید را یک آبی مخلوط با زرد قرمز و سبز بنامیم و نه هیچ روشی را مشابه آن سفید یک رنگ واسطه مابین باقی رنگ‌ها نیست و این را تجربه‌هایی با طیف نه می‌توانند تایید و نه رد کنند اما به همان اندازه اشتباه ه اگر بگوییم رنگ‌های درون طبیعت را نگاه کن فقط درون طبیعت را و خواهی دید که این چنین است چون درباره مفاهیم رنگ‌ها چیزی از الهام نمی‌آموزند می‌‌توانم تصور کنم که مشاهدات گته بر خاصیت رنگ‌ها و اختلاط رنگ‌ها بتواند برای یک نقاش یک دکوراتور مفید باشد رنگ یک چشم زخمی خونین می‌تواند همان تأثیر درخشانی را بگذارد که رنگ یک قالی کسی که از خاصیت یک رنگ حرف می‌زند فقط به یک نوع از کاربری آن فکر کرده است ۷۴ اگر نظریه‌ای برای هماهنگی رنگ وجود می‌داشت شاید با چیزی مثل تقسیم‌بندی رنگ‌ها و رده‌بندی آنها آغاز می‌شد و برخی اختلاط ها و برخی مجاورت را ممنوع می‌کرد در حالی که چیزهای دیگری را جایز می‌دانست و مثل اصول هماهنگی هیچ توجیهی برای این قوانین بر نمی‌شم کرد ۷۵ امکان دارد اشخاص کند ذهنی باشند که مفهوم فردا مفهوم من یا شیوه خواندن وقت به سرشان فرو نرود چنین کسانی کاربرد کلمه فردا را فرا نمی‌گیرند اما این فرا نگرفتن را برای چه کسی می‌توانم توصیف کنم فقط برای کسی که آن را فرا گرفته است آیا فقط به همانی که آن را می‌داند باید بگویم آیا می‌توانم به a بگویم که بی قادر به فراگیری ریاضیات عالی نیست هرچند که خود ا هم به آن مسلط نیست آیا کسی که شطرنج بلد است معنی کلمه شطرنج را طور دیگری می‌فهمد تا کسی که بازی را فرا نگرفته است تفاوت است میان کاربردی که کسی از این کلمه می‌تواند داشته باشد تا کسی که صرفاً معنای آن را یاد گرفته است صفحه ۲۹ ۷۶ آی تشریح بازی همیشه به این معنا است دادن توصیفاتی چنان که بتوان آن را فرا گرفت ۷۷ آیا کسی که طبیعی می‌بیند و کسی که کوررنگ است از کوررنگی یک مفهوم را دارند کسی که کوررنگ است نمی‌‌تواند با همان گونه کسی که طبیعی می‌بیند عبارات رنگ ما را فرا گیرد و حتی به همان گونه هم نمی‌‌تواند بیان کوررنگی را به کار گیرد به طور مثال او نمی‌‌تواند کوررنگی را به همان شیوه دیگری گواهی دهد ۸ امکان دارد وقتی می‌گوییم نارنجی زردی است مایل به قرمز اشخاصی نحوه بیان ما را نفهمند مگر وقتی با چشمان خود روند گذار زرد را به قرمز با گذر از نارنجی ببینند و راقب شوند چیزی از این دست بگویند برای چنین کسی بیان سبز مایل به قرمز نباید هیچ مشکلی را عرضه کند ۷۹ روانشناسی پدیده دیدن را تشریح می‌کند این توصیف را برای چه کسی می‌کند کدام ناآگاه می‌تواند چنین تیفی را نادیده بگیرد ۸۰ روانشناسی چیزی را تشریح می‌کند که مشاهده شده است ۸۱ آیا می‌توان برای یک کور تشریح کرد که وقتی می‌بینیم چگونه است بله شاید بتوان کور درباره چیزی که کوری را از دیدن جدا می‌کند بسیار چیزها می‌داند اما پرسش بد مطرح شده آنچنان مطرح شده که انگار دیدن یک فعالیت است و دارای یک توصیف است صفحه ۳۰ در حالی که می‌توانم به کوررنگی توجه کنم پس چرا نتوانم به دیدن توجه کنم می‌توانم متوجه باشم که کوررنگ یا یک بیننده عادی در برخی موقعیت‌های مشخص چه قضاوتی در مورد رنگ دارند ۸۲۳ گاهی می‌گویند حتی اگر با گفتن آن اشتباه بگویند فقط من هستم که می‌توانم چیزی را که می‌بینم بفهمم و نه فقط من هستم که می‌توانم بفهمم که گور رنگم یا اینکه فقط من هستم که می‌توانم بفهمم می‌بینم یا کور هستم ۸۴ این یان من یک دایره قرمز می‌بینم و من می‌بینم کور نیستم منطقاً از یک نوع نیستند چگونه می‌توان واقعیت مورد اول را مستدل کرد و چگونه واقعیت مورد دوم را ۸۵ آیا می‌توانم ببینم و کور باشم یا کور باشم و ببینم ۸۶ آیا این اصل اشخاصی هستند که می‌بینند می‌تواند در یک جزوه روانشناسی یا یافت شود آیا می‌تواند اشتباه باش باشد در اینجا چه چیزی با چه کسی در میان گذاشته می‌شود ۸۷ چطور با این گفته معنای آن از بین می‌رود اشخاصی هستند که می‌بینند اگر نگوید که اشخاصی هستند که کورند اما فرض بر این باشد که من از موجودیت اشخاص کور چیزی نشنیده باشم و یک روز بر این باشد که من از موجودیت اشخاص کور چیزی نشنیده باشم ۸۷ چطور با این گفته معنای آن از بین می‌رود اشخاصی هستند که می‌بینند اگر نه بگوید که اشخاصی هستند که کورند اما فرض بر این باشد که من از موجودیت اشخاص کور چیزی نشنیده باشم و یک روز کسی بیاید و به من بگوید اشخاصی هستند که نمی‌بینند آیا باید فوراً این جمله را بفهمم صفحه ۳۱ اگر خود من کور نباشم آیا باید آگاه باشم به این قا اینکه قادر هستم ببینم پس آیا می‌شود اشخاصی باشند که دارای این آگاهی نباشند ۸۸ اگر روانشناس این اطلاع را بدهد که اشخاصی هستند که می‌بینند پس می‌توانیم بپرسیم حالا تو اشخاصی را که می‌بینند چه می‌نامی جواب باید این باشد اشخاصی که در فلان و بهمان وضعیت با فلان و بهمان روش رفتار می‌کنند صفحه ۳۲ بخش دوم یک می‌توان از تأثیر رنگی که از یک سطح به دست می‌آید صحبت کرد و آن را مدنظر داشت نه رنگ را بلکه اثر مجموعه رنگ‌هایی را که یک سطح مثلاً قهوه‌ای میسا سازد د عمل افزودن سفید به یک رنگ رنگآمیزی آن را محو می‌کند در این مورد اگر زرد را به آن بیافزاییم هما نمی‌‌شود آیا در همین جا بنای این اصل گذاشته می‌شود که نمی‌توان سفید شفاف کمرنگ داشت ه اما این چه اصلی اس که الحاق سفید از رنگآمیزی یک رنگ کم می‌کند به طوری که فکر می‌کنم شاید این یک اصل فیزیک نباشد در این اجا بسیار وسوسه می‌شویم که یک پدیده شناسی را باور کنیم نوعی واسطه را مابین علم و منطق ۴ پس اساس این کدر بودن در کجاست چون یک چیز شفاف زرد یا قرمز کدر نیست اگر سفید باشد کدر است صفحه ۳۳ ۵ آیا کدر بودن همانیست که اشکال را پشت پرده قرار می‌دهد و اشکال را پشت پرده قرار می‌دهد چون نور و سایه را پاک می‌کند شش چیزی که سفید است همانی نیست که تیرگی را برداشته است هفت یقیناً از یک شیشه سیاه صحبت می‌شود اما کسی که از ورای یک شیشه قرمز به یک سطح سفید نگاه کند آن را قرمز می‌بیند در حالی که از ورای یک شیشه سیاه آن را سیاه نمی‌بیند ه برای بهتر دیدن اغلب از عینک‌هایی با شیشه رنگ سنگین استفاده می‌شود اما هرگز کدر نیست ۹ الحاق سفید تفاوت مابین کمرنگ و پررنگ و نور و سایه را از بین می‌برد آیا با این عمل مفاهیم به طور دقیق‌تری مشخص می‌شوند من فکر می‌کنم می‌شوند ۱ اگر کسی فکر می‌کند که این چنین نیست این نیست که او تجربهای مخالف دارد بلکه فقط ما او را درک نکرده‌ایم ۱۱ هم همیشه در فلسفه باید پرسید چگونه باید به این مسئله توجه کنیم تا قابل حل شود صفحه ۳ و۴ ۱۲ چون در اینجا مثلاً وقتی به رنگ‌ها توجه می‌کنم به طور خالص و به سادگی از دادن هر نظمی به مفاهیم ناتوان هستیم ۱۳ به شیوه‌ای فکر کن که یک نقاش چیزی را که از ورای یک شیشه قرمز رنگ دیده می‌شود بازنمایی کند نتیجه آن به خوبی تصویر پیچیده یک سطح است یعنی تصویر نقاشی شده انبوهی از لایه‌های قرمز و سایر رنگ‌ها را در کنار هم دارد همین طور است اگر از ورای یک شیشه آبی نگاه شود اما چه می‌شود اگر تصویری بکشیم که در آن مثل مثال‌های پیشین مان رنگ آبی و قرمز خورده باشد و از این پس با سفید رنگ شود ۱۴ آیا در اینجا تمام تفاوت مبتنی می‌شود به اینکه درزی زیر یک نور قرمز رنگ‌ها اصلاً حالت غلظتش را از دست نمی‌دهند در حالی که نور قرمز آن را از ورای یک نور سفید از دست می‌دهد بله درست است نمی‌گویند یک نور سفید ۱۱۵ اگر با نورپردازی خاصی همه چیز سفید شده به نظر بیاید جز این نتیجه نمی‌گیریم که سرچشمه نور باید سفید باشد ۱۶ تحلیل پدیده شناختی که به طور مثال گته آن را اینچنین می‌خواست تحلیلی از مفاهیم است نه تأیید می‌کند و نه برخلاف فیزیک می‌گوید صفحه ۳۵ ۱۷۷ اما چه می‌شود اگر در جایی با موقعیتی که در پی می‌آید رابطه داشته باشد نور یک جسم افروخته سفید باعث می‌شود که چیزها کمرنگ به نظر بیایند کمرنگ اما سفید شده به بگوییم بسیار کم‌رنگ شده نور یک جسم افروخته قرمز چیزها را قرمز شده به نظر می‌آورد و غیره فقط یک سرچشمه نوری نامرعی که با چشم حس نمی‌شود به رنگ آنها درخشش می‌دهد ۱۸ همچنین آیا چگونه می‌شود اگر چیزها در رنگ‌هایش ندرخانی به زعم ما هیچ نوری بر آنها نتابیده باشد انگار مثلاً آسمان سیاه بوده باشد پس نمی‌توان گفت فقط به واسطه یک نور سیاه است که رنگ‌ها کاملاً به نظر ما می‌آیند ۱۹ آیا در اینجا تناقض گویی نشده است ۲۰ من نمی‌بینم که رنگ اجسام نور را در چشم من باز بتاباند صفحه ۳۶ سه ۲۴۳۵ ی در یک تابلو سفید باید کمرنگ ترین رنگ‌ها باشد د مثلاً در پرچم سه رنگ سفید نمی‌‌تواند پررنگتر از آبی و قرمز باشد هه در اینجا نوعی ریاضیات رنگ‌ها وجود دارد ۲۶ سه ۴ اما زرد خالص کمرنگتر از قرمز خالص غلیظ یا آبی خالص غلیظ است آیا این یک گزاره از تجربه است نمی‌دانم قرمز مقصود قرمز خالص است کم‌رنگ‌تر یا پررنگ‌تر از آبی است باید آنها را ببینم تا بتوانم بگویم به هر حال اگر آنها را دیده باشم یک بار برای همیشه آن را می‌دانم مثل نتیجه یک محاسبه در اینجا خط مابین منطق و تجربه تجربه حسی از کجا می‌گذرد صفحه ۳۷ ۵ عبارتی که در اینجا معنایش واضح نیست خالص یا غلیظ است اما چگونه چنین معنایی را فرا می‌گیریم چگونه متوجه می‌شویم که اشخاص همان چیز را در آن می‌بینند رنگی را نام می‌برم مثلاً قرمز غلیظ که نه سیاه دارد و نه سفید نه به سیاه مایل است و نه به سفید اما این تشریح فقط به درک گزاره می‌انجامد شش مفهوم رنگ غلیظ دارای چه اهمیتی است هت به طور آشکار در اینجا یک عمل مهم وجود دارد این عمل که اشخاص در نقطه‌ای از دایره رنگ‌ها حالت خاصی را تعیین می‌کنند تشخیص این نقطه کار دشواری برای ایشان نیست و برخلاف همیشه این نقطه را به راحتی می‌یابند ه آیا تاریخ طبیعی رنگ‌ها وجود دارد و تو و تا کجا به تاریخ طبیعی گیاهان شبیه است آیا این یکی بیرون از زمان در جریان از آن یکی درون زمان ۹ اگر بگوییم که گزاره زرد غلیظ کم‌رنگ‌تر از آبی غلیزان روانشناسانه نیست چون فقط اینطوری است که می‌تواند تاریخ طبیعی بشود و به این معنا نیست که ما آن را به مثال یک گزاره تاریخ طبیعی به کار نمی‌بریم و این پرسش می‌آید به کارگیری آن دیگری یعنی بیرون از زمانی به چه شبیه است صفحه ۳۸ ۱ چون به دلیل این نحو است که یک گزاره ریاضیات رنگ‌ها می‌شود و مثل یک گزاره تاریخ طبیعی قابل تشخیص است ۱۱ یا باز هم اینکه پرسش اینچنین است آیا به وضوح می‌توان دو کاربرد را تشخیص داد ۱۲ اگر در حافظه دو رنگ a و ب را نقش زده‌ای و اینکه a از ب کم رنگتر است و از آن به بعد یک رنگ را به a و رنگ دیگر را بی نامیدی که این یکی کمرنگ‌تر از آن دیگریست پس تو در نامیدن آنها اشتباه کرده‌ای این منطق است ۱۳ مطرح کنیم که مفهوم رنگ غلیظ طبیعتی دارد و رنگ ایکس غلیظ نمی‌‌تواند گاهی کمرنگ‌تر و گاهی پررنگ‌تر از رنگ ایر غلیظ باشد یعنی اگر بگویید گاهی کمرنگ‌تر و گاهی پررنگ‌تر می‌شود هیچ معنایی نمی‌دهد در اینجا به یک تعریف مفهومی ربط پیدا می‌کند و ما از نوع در هیته منطق هستیم یک چنین مفهوم مشخصی مفید است یا نه این چیزیست که در اینجا درباره‌ش تصمیمی گرفته نمی‌شود ۱۴ امکان دارد که این مفهوم فقط کاربرد بسیار محدودی داشته باشد و این به این دلیل است که بنا به عادت ما یک ایکس غلیظ تأثیر در رنگ درونی یک محیط مشخص است موردی قابل قیاس با مورد یک ایکس شفاف صفحه ۳۹ ۱۵ نمونه‌هایی می‌دهد از بازی‌های زبانی ساده با مفهوم رنگ‌های غلیظ ۱۶ پیش فرض دارم که برخی ترکیب‌های شیمیایی مثلاً نمک‌های یک اس کاملاً مشخص رنگ غلیظ خواهد داشت و می‌تواند با این رنگ شناخته شود ۱۷ با اینکه می‌توان از غلظت رنگ برخی گل‌ها مبدأ اصلی آن را شناخت به شیوه‌ای که مثلاً بتوان گفت این باید گل منطقه آلپ باشد چون رنگش اینقدر تند و تیز است ۱۸ اما در چنین موردی می‌تواند قرمز غلیظ کمرنگ‌تر و یا پررنگ‌تر و غیره داشته باشد ۱۹ آیا نباید موافق باشیم با اینکه برخی گزاره‌ها تا محدوده منطق و تجربه حسی به کار برده می‌شوند به نوعی که در برخی جاها معنایشان این مرز را تغییر بدهد گاهی هم بیان یک قاعده اند در حالی که باقی اوقات آنها را به مثابه بیان یک تجربه به کار می‌گیریم چون به یقین تفکر یک پدیده فیزیک همراه نیست که یک گزاره منطق را از یک گزاره تجربه مشخص کند بلکه کاربرد آن است چیزی که آن را احاطه می‌کند ۲۰ تصویر اشتباه باعث سردرگمی می‌شود تصویر درست کمک می‌کند صفحه ۴۰ ۲۱ مثلاً سؤال این خواهد بود آیا به آموختن اینکه قرمز غلیظ یا زرد غلیظ یا آبی غلیظ چیست می‌توان فهماند که معنای سبز غلیظ چیست ۲۲ درخشش لکه نور نمی‌توانند سیاه باشند اگر من در یک تابلوی روشنی یک لکه نور را با سیاه جایگزین کنم لکه‌های نور سیاه به وجود نمی‌‌آیند و این نه به این خاطر است که لکه نور در طبیعت با این شیوه یا بهی با شیوه دیگر تولید می‌شود بلکه برای این است که ما با نور در این مکان با واکنشی معین برخورد می‌کنیم یک پایون عمارت می‌تواند زرد سیاه یا زرد و سفید باشد ۲۳ شفافیت با همان روشی در تابلو اثر می‌گذارد که ناشف فیت ۲۴ چرا یک سفید شفاف ممکن نیست یک جسم را به رنگ قرمز شفاف بکشید و بلافاصله قرمز را با سفید جایگزین کنید سیاه و سفید در شفافیت رنگ به حساب می‌آیند اگر قرمز را با سفید جایگزین کنیم دیگر تأثیر شفاف بودن تولید نمی‌شود همان گونه که تأثیر این جسم جامد با تبدیل این شکل مکعب مستطیل به این شکل دیگر مکعب مربع یکسان نخواهد بود ۲۵ چرا یک رنگ غلیظ به سادگی این نیست یا این نیست یا این نیست چون ما آن را به نوعی دیگر می‌شناسیم یا به نوعی دیگر تشخیص می‌دهیم صفحه ۴۱ ۲۶ چیزی که می‌تواند باعث بدگمانی ما بشود این است که برخی می‌گویند سه رنگ اصلی را می‌شناسند برخی چهار رنگ را برخی تأکید دارند که رنگ واسطه‌ای است مابین زرد و آبی که به نظر من حتی اگر تجربه هایم را نادیده بگیرم نادرست است به نظر من آبی و زرد و همین طور قرمز و سبز به نظر من آبی و زرد و همین طور قرمز و سبز در مقابل همدیگرند اما شاید این به سادگی از این ناشی می‌شود که من عادت کردم در دایره رنگ‌ها آنها را در مقابل همدیگر ببینم به راستی پرسش بگوییم به نظر نوعی روانشناسانه در مورد تعداد رنگ‌های خالص چه اهمیتی می‌تواند برای من داشت باشد ۲۷ به نظر می‌رسد که یک چیز مهم و منطقی را می‌بینم اگر سبز را رنگی واسطه مابین آبی و زرد بدانیم پس می‌توانیم چیزی را زرد کمی مایل به آبی یا آبی با کمی زرد بنامیم اما این عبارات چیزی را برای من معنا نمی‌کنند آیا این عبارات برای کسی دیگری هم معنا ندارند اگر کسی رنگ یک دیوار را به شیوه‌ای که در پی میآید تشریح کند دیوار زرد کمی قرمز بود این را می‌توانم اینچنین برداشت کنم که بتوانم مابین یک رده از نمونه رنگ‌ها رنگی را انتخاب کنم که بیشتر به آن رنگ تعریف شده نزدیک باشد اما اگر رنگ این‌چنین تشریح شود رنگ این دیوار زرد کمی آبی بود با این نوع تعریف نمی‌توانم هیچ نمونه‌ای به نظر بیاورم پس لازم است بگوییم که در چنین موردی می‌شود رنگ را تصور کرد و در مورد دیگر نمی‌‌شود اما این بیان ما را گمراه می‌کند صفحه ۴۲ چون در اینجا به هیچ وجه لزومی ندارد که به آشکار شدن تصویری در مقابل چشم درونی فکر بشود ۲۸ همانطور که یک گوش مطلق وجود دارد و کسانی هم فاقد آن هستند همانطور هم می‌توان تصوری از کل یک رد وضعیت‌های متفاوت کرد که که به نگرش رنگ‌ها مربوط می‌شوند مثلاً مفهوم رنگ غلیظ را با مفهوم رنگ گرم مقایسه می‌کنیم آیا همه مردم باید تفاوت مابین رنگ‌های گرم و رنگ‌های سد را بدانند اما دست کم به سادگی یاد گرفته‌اند که به یک تفاوت مشخص مابین رنگ‌ها چنین اسمی بدهند مثلاً آیا نمی‌شود که یک نقاش مفهوم چار رنگ خالص را به هیچ وجه نداند و هیچ و حتی بیان این را آشکارا مضحک بداند ۲۹ یا یا به عبارت دیگر اشخاص چه چیزی کم دارند که برایشان چنین مفهومی طبیعی نیست ۰ این پرسش مطرح می‌شود آیا می‌دانی قرمز شده چه معنایی می‌دهد و چگونه نشان می‌دهی که می‌دانی بازی زبانی به ما چیزی نشان بده مثل یک رد قرمز شده یک س یک سفید یک آبی یک قهوه‌ای قرمز شده یک قرمز ترش را نشان بده یک کمتر قرمزش را و غیره حال که این بازی را یاد گرفته‌ای از تو می‌پرسند به ما چیزی مثل یک سبز قرمز شده نشان بده حال دو مورد را حدس بزن اولی بی هیچ تردیدی رنگی را نشان می‌دهی و همیشه هم همان رنگ را مثل یک سبز زیتونی صفحه ۴۳ دومی جواب می‌دهی نمی‌دانم یعنی چه یعنی اینکه چنین چیزی وجود ندارد می‌توانیم تمایل پیدا کنیم به اینکه بگوییم شخص اول از رنگ مفهومی متفاوت با مفهوم شخص دیگر دارد یا اینکه اصلاً از هر رنگی کمابیش مفهومی دیگر دارد ۳۱ از کوررنگی می‌گوییم و آن را یک عیب می‌دانیم اما این می‌تواند به غایت وضعی متفاوت باشد و هیچ کدام از این وضعها هم آشکارا کمتر از دیگران نیست این را هم فراموش نکنیم که یک شخص می‌تواند بدون اینکه کور رنگیش معلوم شود زندگی را بگذراند مگر اینکه موقعیت خاصی آن را آشکار کند ۳۲ پس اینچنین است که اشخاص متفاوت می‌توانند مفاهیم متفاوتی از رنگ داشته باشند کمی متفاوت متفاوت از دیدی یا از دیدی دیگر و این کمابیش فهم متقابل آنها را ضایع می‌کند بیشتر تقریباً نمی‌‌کند ۳۳ می‌خواهم در اینجا مشاهده عمومی بر طبیعت مسائل فلسفی انجام دهم فقدان بارقه فلسفی یک شکنجه است و به مساب یک شرم احساس می‌شود حس می‌کنیم در جایی که باید خود را بشناسیم خود را در آن باز نمی‌شناسیم اما با تمام این‌ها این چنین نیست می‌توانیم بدون اینکه آن را تشخیص دهیم بدون اینکه خود را خود را در آن باز بشناسیم به خوبی زندگی کنیم صفحه ۴۴ ۳۴ چگونه اختلاط رنگ‌ها و رنگ‌های واسطه را به هم متصل می‌کنیم می‌توان آشکارا در یک بازی زبانی از رنگ‌های واسطه حرف زد یعنی در جایی که به هیچ وجه رنگها از اختلاط به وجود نیامده‌اند جایی که رنگ‌های موجود وجود دارند و گزیده شده‌اند به هر حال شناختن اختلاط رنگ‌هایی که رنگ خاصی را می‌سازند خودش همان کاربرد مفهوم رنگ واسطه است ۳۵ لیختنبرگ فرض می‌کند که اشخاص نادری وجود دارند که هرگز سفید ناب را ندیده‌اند آیا این به آن معناست که اغلب این کلمه را واژگونه به کار می‌گیرند و چگونه خود او خود او کاربرد صحیح آن را فرا گرفته است بیشتر امکان دارد که از یک کاربرد انجام گرفته یک کاربرد مطلوب ساخته شود مثل اینکه یک هندسه بسازیم اما معنایی که از مطلوب می‌گیرم چیز به ویژه خوبی نیست فقط چیزیست که به غایت به کمال رسیده است ۳۶ طبعاً یک کاربرد ساخته شده از این نوع می‌تواند به نوبه خود چیزی را در مورد کاربرد واقعی یاد دهد و همین که مثلاً می‌توانیم به نتایج علمی مفهوم تازه‌ای از سفید ناب را وارد کنیم یک چنین مفهوم تازه‌ای کمی مرتبط است با مفهوم شیمیایی نمک ۳۷ تا چه حدی سفید و سیاه باید یا نباید باز زرد قرمز و آبی مقایسه شوند اگر یک کاغذ دیواری با چهار خانه‌های قرمز آبی سبز زرد سیاه سفید داریم رغبت نداریم به اینکه بگوییم دو نوع ترکیب بندی داریم رنگ این‌ها و بی‌ رنگ‌ها صفحه ۴۵ ۳۸ حالا تصور کنیم که اشخاص در مورد رنگ‌ها دچار اختلاف ان نه فقط در مورد تصاویر رنگین و تصاویر سیاه و سفید که تصاویر رنگین و تصاویر آبی و سفید می‌خواهم بگویم آیا آبی نمی‌تواند به مثابه رنگی که اعتبار رنگین بودن را دارد احساس شود مقصود از احساس شود به کار بردن است ۳۹ بر طبق حسی که من دارم آبی زرد را حذف می‌کند اما چرا آن را نوعی زرد سبز زرد آبی شده و سبز را یک رنگ واسطه مابین آبی و زرد ندانم و چرا یک سبز نمی‌‌تواند به شدت مایل به آبی باشد چیزی مثل آبی زرد شده ۴۰ در یک زرد سبز من هیچ آبی مشاهده نمی‌کنم از نظر من سبز ایستگاه بخصوصی است در راه رنگینی که از آبی به زرد می‌رود قرمز هم یکی از همان‌هاست ۴۱ کسی که راه مستقیم مابین زرد و آبی را بداند بر من چه امتیازی دارد و چگونه آشکار می‌شود که من چنین راهی را نمی‌شناسم آیا تمام این راه‌ها از نظر من به بازی های زبانی ممکنی می‌مانند که کمابیش شکل فلان رنگ اند ۴۲ پس این پرسش را باید از خود بپرسیم وقتی اشخاص رنگ‌هایی را می‌شناسند و کسانی که از نظر ما دید طبیعی دارند آن رنگ‌ها را نمی‌شناسند چه می‌شود صفحه ۴۶ یک چنین پرسشی نمی‌‌تواند یک جواب کلی بی‌ ابهام را بپذیرد چون به سادگی روشن نیست که در مورد این غیر طبیعی‌ای بگوییم که آنها رنگ‌های دیگر را می‌شناسند از رنگی که باید یکی از رنگ‌های ما باشد قیاس مطلق شناخته شده دیگری وجود ندارد به هر حال می‌توان وضعیت‌هایی را متصور شد که در آن وضعیت‌ها بگوییم این اشخاص باز رنگ‌های دیگری جز رنگ‌های ما می‌بینند ۴۳ در تمام موارد فلسفه مجبور به فراگیری هستیم نه فقط قرا گرفتن آنی را که باید در مورد یک شی گفت بلکه چگونه باید از آن حرف زد همیشه اول باید روشی را از نو فرا گیریم که بشود با آن روش به آن نزدیک شد ۴۴ با اینکه در تمام مسائل کمی جدی‌تر ناامنی تا بی خوبن می‌رود ۴۵ باید همیشه آماده باشیم که چیز کاملاً تازه‌ای فرا گیریم ۴۶ در رنگ‌ها رنگ نزدیک به هم یا مخالف هم و این همان منطق است ۴۷ چه معنایی دارد قهوه‌‌ای نزدیک به زرد است ۴۸ آیا به این معنا است که گزینش رنگ زرد مایل به قهوه‌ایی کاریست که به آسانی قابل درک نیست یا به همان اندازه گزینش رنگ قهوه‌ای مایل به زرد صفحه ۴۷ ۴۹ وساطت رنگین ما بین دو رنگ ۵۰ زرد بیشتر نزدیک به قرمز است تا به آبی ۵۱ تفاوت مابین یک طلای قرمز تیره و یک زرد قرمز تیره در اینجا طلا ارزش یک رنگ را دارد ۵۲ امر مسلم این است که ما قادریم با شش رنگ در مورد مبحث رنگ حرف همدیگر را بفهمیم و همچنین م است که کلمات سبز قرمز شده و آبی زرد شده را به کار نمی‌بریم و غیره ۵۳ توصیف یک پازل با توصیف قطعات می‌پذیرم که این یکی هرگز از نظر ما دارای یک شکل مکانی نبوده است بلکه به مثابه قطعه‌های کوچک تک نقشه‌ای یا چند رنگی به نظر ما میآیند فقط با تجسم کردن آن قطعات است که چیزی مثل یک سای یک درخشندگی یک سطح مقعر یا مهدب بروز می‌کند و غیره ۵۴ می‌توانم بگویم این شخص قرمز و سبز را تشخیص نمی‌دهد اما آیا می‌توانم بگویم ما که طبیعی هستیم قرمز و سبز را تشخیص می‌دهیم چون می‌توانیم بگوییم ما در اینجا دو رنگ می‌بینیم او فقط یکی می‌بیند ۵۵ توصیف پدی ایده‌های کوررنگی از روانشناسی می‌آید صفحه ۴۸ آیا به این معنا است که توصیف پدیده‌های طبیعی دیدن هم از روانشناسی می‌آید البته اما پیش‌فرض‌های چنین توصیفی کدامند و برای چه کسی این یک توصیف است یا بهتر بگویم با کدام امکان به یاریش میآید وقتی می‌گویم پیشفرض هایش کدامند به این معناست چه واکنشی باید برای درک این توصیف نشان داد کسی که در یک کتاب پدیده‌های کوررنگی را توصیف می‌کند آنها را با مفاهیم یک بیننده تشریح می‌کند ۵۶ کمرنگ و پررنگی همین ورق کاغذ ارتباط با مکان دارد اما آیا می‌توانم بگویم در مکانی سفید است و در مکان‌هایی دیگر خاکستری است اگر آن را رنگ بزنم برای جاهای تیره تر خاکستری را با رنگ مخلوط می‌کنم رنگ یک سطح کیفیت سطح است پس می‌توان وسوسه شد که آن را مفهوم ناب رنگ ننامید پس چنین مفهوم نابی چه می‌شود ۵۷ درست نیست که در یک تابلو سفید همیشه رنگ روشن‌تر است اما این به خوبی در ترکیب بندی لکه‌های رنگین بر یک سطح واقعیت دارد یک تابلو به خوبی می‌تواند کتابی را از کاغذ سفید در سایه نشان دهد و از این هم روشن‌تر یک آسمان درخشان زرد آبی یا قرمز شده را اما اگر یک سطح مسطح را شرح می‌دهم به طور مثال یک کاغذ دیواری را در نظر داریم که شامل چهار خانه‌های زرد قرمز آبی سفید و سیاه خالص است و چهار خانه‌های زرد نه از سفیدها روشن‌ ترند و نه حتی از قرمزها و زردها به همین دلیل بود که از نظر گته رنگ‌ها سایه اند صفحه ۴۹ ۵۸ به نظر می‌رسد که مفهوم اساسی‌تری از رنگ وجود دارد تا فقط رنگ یک سطح پانویس بررا اساس خوانشی دیگر سادهتر ابتدایی تر خالص‌تر ادامه مطلب می‌توان این مفهوم را به تصویر درآورد این دست کم چیز که تصور می‌کنم حال چه با عناصر رنگین میدان دید چه با نقطه‌های درخشانی مثل ستارگان از تجمع چنین رنگ‌های نقطه‌ای یا لکه‌های کوچک رنگ است که ساحل بزرگ رنگین شکل می‌گیرد و به این شکل می‌توان تأثیر رنگ یک سطح را با مشخص کردن محلی از این لکه‌های کوچک رنگین بسیار تشریح کرد اما مثلاً برای مقا این نمونه کوچک رنگین با تکه‌ی از یک سطح بزرگ چه باید بکنیم چه محیطی این نمونه رنگین باید داشته باشد ۵۹ در زندگی روزمره ما حدوداً از رنگ‌های ناخالص احاطه شده‌ایم و به همان اندازه تعجب برانگیز است که ما با مفهوم رنگ‌های خالص شکل گرفته‌ایم ۰ چرا ما از یک قهوه‌ی خالص حرف نمی‌زنیم آیا دلیل آن به سادگی جایگاه قهوه‌ای در ارتباط با رنگ‌های خالص است و شباهت آن با تمامی آنها بیش از هر چیز قهوه‌ای فقط یک رنگ سد است به این معنا که قهوه‌ای زلال نداریم و فقط قهوه‌ای کدره هست و باز هم این قهوه‌ای حاوی سیاه است صفحه ۵۰ یک شخص چ باید بکند تا بتوانند بگویند او قهوه خالص و اولیه را می‌شناسد ۶۱ ما همیشه باید این پرسش را از نوع در ذهنمان داشته باشیم چگونه آدم معنای اسامی رنگ‌ها را فرا می‌گیرد ۶۲ چه معنایی دارد قهوه‌‌ای حاوی سیاه است قهوه‌ای هایی هستند که کما بیش سیاهند آیا ی یکی ه که اصلاً سیاه نباشد در هر حال قطعاً یکی هم نیست که زرد باشد پانویس شاید در دستنویس باید یک علامت سؤال گذاشته میشد ادامه مطلب ۶۳ اگر این نوع فکر کردن را ادامه بدهیم معناهای درونی یک رنگ بیش از پیش به ذهنمان می‌آید معناهایی که پیش از این در موردش فکر نکرده بودیم و این تصویر خوبیست از روند یک تحقیق در باب فلسفه باید همیشه منتظر باشیم تا یک معنای درونی نو به ذهنمان بیاید معنایی که درباره‌ش تخیل نکرده بودیم ۶۴ همچنین نباید فراموش کنیم که عبارات ما برای رنگ‌ها حسی را که از یک سطح به دست می‌آید مشخص می‌کند سطحی که نگاهمان بر آن چرخیده است این‌ها برای همین ساخته شده‌اند ۶۵ روشنایی قهوه‌ایی فرض کنیم کسی پیشنهاد کند که چراغ راهنمایی ماشین‌ها را در خیابان با نور قهوه‌‌ای تنظیم کنند صفحه ۵۱ ۶۶ فقط باید منتظر باشیم تا صفاتی را بیابیم به طور مثال درخشنده که مشخصه رنگ یک سطح گسترده باشد یا همچنین صفات مشخصه گستره کوچکی را در یک محیط مشخص مثل براغ لرزان درخش نورانی ۶۷ این است که رنگ‌های ناب حتی نام خاصی ندارند که معمولاً به کار بروند از بس که برایمان کم اهمیت ان ۶۸ تصور کنیم که کسی تکیه‌ای از طبیعتی را بکشد و آن را هم با رنگ‌های وفادار به طبیعت بکشد هر تکه از سطح چنین تابلویی یک رنگ مشخص را داراست چه رنگی چگونه می‌توانم نام آن را مشخص کنم آیا نام رنگی را دارد که نقاش بر آن گذاشته است یعنی همان نامی که در بازار می‌نامند اما آیا چنین رنگی نمی‌‌تواند ظاهر کاملاً متفاوتی در محیط خاص خودش و یا روی شستی رنگ داشته باشد ۶۹ به این ترتیب شاید برسیم به اینکه مثلاً به خرده‌های کوچک رنگ بر زمینه سیاه نام‌های خاصی بدهیم چیزی که به خصوص می‌خواهم بگویم این است که بدان مفاهیم ساده رنگ‌ها اصلاً علناً واضح نیستند ۳۰ نق سه ۰ این درست نیست که یک رنگ تیره‌تر یک رنگ سیاه‌تر باشد این کاملاً روشن است اما یک زرد غلیظ تیره است ولی سیاه‌تر از یک زرد مایل به سفید نیست کهربا هم به هیچ وجه یک زرد سیاه شده نیست صفحه ۵۲ اما با تمام این‌ها از یک شیشه یا یک آینه سیاه حرف زده می‌شود چیزی که در اینجا مشکل می‌آفریند آیا این است که اساساً من از سیاه رنگ یک سطر را می‌بینم حتماً در مورد یاقوت نمی‌گویم که یک قرمز سیاه است چون معنای کدری را می‌دهد از سویی فراموش نکنیم که کدری و شفافیت را نقاشی می‌کنند ۷۱ من مفاهیم ر رنگ را به همان گونه مطرح می‌کنم که مفاهیم دریافت‌های حسی را ۷۲ باید مفاهیم رنگ را به همان گونه مطرح کنیم که مفاهیم دریافت‌های حسی را ۷۳ مفهوم خالص رنگ وجود ندارد ۷۴ اما توهم از کجا میآید آیا مثل تمام توهم‌های دیگر یک ساده کردن شتاب زده در منطق نیست ۷ پ یعنی اینکه مفاهیم متفاوت رنگ صمیمانه به همدیگر شباهت پیدا کردند عبارات رنگ هم به خوبی کاربردی متشابه دارند اما باز در اینجا همه جور تفاوتی وجود دارد ۷۶ رنگ فرض می‌کند که رنگ‌های شفاف و رنگ‌های ناشف وجود دارند صفحه ۵۳ اما با تمام این‌ها یک تکه شیشه سبز در یک تابلو با همان رنگ سبزی که پارچه‌ای را رنگ می‌زنند نقاشی نمی‌شود ۷۷ این عمل صحیحی در نقاشی است که بگذاریم یک لکه نور با امکان یک رنگ دیده شود ۷۸ چیزی که در مفهوم رنگ مبهم است بیش از هر چیز مربوط می‌شود به ابهامی که در مفهوم هویت رنگ وجود دارد و به روشی که رنگ‌ها را با هم قیاس می‌کنند ۷۹ یک رنگ طلا وجود دارد اما این همان رنگی نیست که رامبراند برای دیدن یک کلاه طلایی از آن استفاده کرده است ۸۰ چه چیزی باعث می‌شود که خاکستری یک رنگ خنسا باشد آیا یک چیز فیزیولوژیکی هست یا یک چیز منطقی چه چیزی رنگین را از رنگ‌های نا خنث می‌سازد آیا چیزی در مفهوم است یا در رابطه مابین علت و تأثیر چرا در دایره رنگ‌ها سفید و سیاه را نمی‌گنجند آیا به سادگی به این دلیل است که باعث آزرده خاطری ما می‌شود ۸۱ خاکستری درخشان وجود ندارد آیا این از مفهوم خاکستری برمیآید یا از روانشناسی یا اصلاً از تاریخ طبیعی خاکستری می‌آید آیا عجیب نیست که من هیچ‌کدام از این‌ها را نمی‌دانم صفحه ۵ ۵۴ ۸۲ رنگ‌ها دلایل خود و اثرات مختص خود را دارند ما این را می‌دانیم ۸۲ سه خاکستری مابین دو نهایت است سیاه و سفید و می‌تواند رنگ مایه هر رنگ دیگری را نیز دریافت کند ۸۴ آیا می‌توان تصور کرد کسی که تمام چیزهایی را که ما سفید می‌بینیم سیاه ببیند یا بالعکس ۸۵ در در مجموعه‌ای از رنگ‌ها سیاه و سفید می‌توانند کنار قرمز سبز و غیره قرار گیرند به اینکه مشخص شوند که طبیعت دیگری دارند فقط در دایره رنگ‌ها چنین تفکیکی انجام می‌گیرد آن هم با این دلیل که سیاه و سفید با باقی رنگ‌ها مخلوط می‌شوند اما دلیل آن بیشتر و و بهخصوص این است که هر دوی آنها با قطب مقابلشان مخلوط می‌شوند ۸۶ آیا می‌توان کسانی را تصور کرد که هندسه دیگری ورای همان هندسه معمول ما از رنگ داشته باشند طبعاً با این معنا که آیا می‌توان آن را تشریح کرد می‌توان بی‌توقع تشریح کردن راضی شد یا به عبارت دیگر آیا بدون هیچ ابهامی می‌دانیم که در اینجا چه تقاضایی از ما می‌شود به طور آشکار مشکل این است آیا دقیقاً همین این هندسه رنگ‌ها نیست که موضوع بحث را پیش رویمان می‌گذارد که بدانیم درباره رنگ داریم بحث می‌کنیم صفحه ۵۵ ۸۷ مشکل بازنمایی آن یا مجسم کردن آن را اگر بخواهیم با صراحت بگوییم این است که بدانیم در چه زمانی این را مجسم کرده‌‌ایم به این معنا که مشکل مبتنی است در مبهم بودن چیزی که از ما خواسته شده است آن هم به وقتی که از ما می‌خواهند آن را بازنمایی کنیم ۸۸ بنابراین مشکل در فهم چیزیست که در اینجا باید آن را به مثابه شبیه با چیزی که برایمان آشناست در نظر بگیریم ۸۹ یک رنگ وقتی رنگ یک دیوار است می‌تواند چرک شود اما چنین چیزی در نقاشی وجود ندارد ۹۰ به شدت تردید دارم که ملاحظات گته بر خصیصه رنگ‌ها بتواند برای یک نقاش و کمتر از آن برای یک دکوراتور مفید باشد ۹۱ اگر یک نظریه برای هماهنگ کردن رنگ‌ها وجود داشته باشد با چیزی مثل تقسیم‌بندی رنگ‌ها به دسته‌های مختلف شروع می‌شود که برخی اختلاط ها و همجواری ها را نفی می‌کند در حالی که چیزهای دیگری را جایز می‌داند و تمام این‌ها مثل نظریه هماهنگی هیچ اساسی به قواعد آن نمی‌دهد ۹۲ آیا این طبیعت تفاوت‌ها را مابین رنگ‌ها به نوعی واضح‌تر نمی‌‌کند صفحه ۵۶ ۹۳ نمی‌گوییم که a چیزی می‌داند و ب نمی‌داند اما اگر باور کردن را به جای دانستن بگذاریم پس می‌شود یک گزاره ۹ ۴ رنگه به گته اگر بخواهیم یک نارنجی مایل به آبی یا یک سبز مایل به قرمز یا یک بنفش مایل به زرد را بازنمایی کنیم همان تأثیری را بر ما می‌گذارد که اگر باد شمال از جانب شرقی بوزد در همین جا سفید هم مثل سیاه هر دو نا شفاف اند یا خالص نمی‌توان آب سفید را که خالص هم هست با بازنمایی کرد و به همان اندازه شیر زلال را اگر به سادگی سیاه تیره می‌کند پس به خوبی می‌تواند کمرنگ هم باشد اما چون چرک می‌کند نمی‌‌تواند ۹۵ در اتاقم در اطرافم اشیا به طور متنوعی رنگین تشخیص دادن رنگ آنها آسان است اما اگر از من بپرسند از این جایی که هستم یعنی از قسمت میزم چه رنگ را می‌بینم نمی‌توانم به آن جواب بدهم چون محل مورد پرسش به سوی سفید مایل است میز قهوه‌ایی است و از روشنایی دیوار که کم‌رنگ است نور گرفته و به هر حال این قسمت از باقی میز کم رنگ‌تر است اما در یک گروه رنگ نمی‌توانم رنگ این قسمت از میز را بیابم ۹۶ اگر چنین چیزی به نظرم برسد یا به نظر کس دیگری برسد لزوماً این این‌چنین است بنابراین اینکه میز به نظر همه ما قهوه‌‌ای می‌آید این نتیجه را نمی‌دهد که میز قهوه‌‌ای است اما بگویم که این میز در نهایت قهوه‌ای نیست صفحه ۵۷ پس این چه معنایی می‌دهد آیا از اینکه میز به نظرمان قهوه‌ای می‌آید نتیجه می‌گیریم که با تمام این‌ها قهوه‌ای است ۹۷ آیا به کسی که دید طبیعی دارد میزی را که در بعضی موقعیت‌ها به طور دقیق به نظر قهوه‌ای می‌آید قهوه‌ای می‌نامیم بی‌ تردید می‌توان کسی را متصور شد که گاهی اینطور و گاهی طوری دیگر به نظرش چیزها رنگین می‌آیند رنگینی که مستقل از رنگ خاص خودشانند ۹۸ اگر چیزی به نظر اشخاصی اینجور ت آنجور بیاید پس از نظر آنها ملاک این‌چنین است ۹۹ اینچنین به نظر آمدن و این‌چنین بودن می‌تواند حتمی باشد در موارد استثنایی مستقل بودن یکی از دیگری منطقاً آنها را مستقل نمی‌کند بازی زبانی شامل استثنا نمیشود صد طلایی یک رنگ سد ه است ۱۱ ما در مورد کاربرد کلمات دچار پیشداوری هستیم ۱۰۲ اگر از ما بپرسند قرمز آبی سیاه سفید چه معنایی می‌دهند به یقین چیزهایی را مستقیماً نشان می‌دهیم که به این رنگ‌ها باشند و این تمام چیزیست که ما قادر به آن هستیم توان ما برای تعریف معانی بیش از این نیست صفحه ۵۸ ۱۳ در مورد باقی از آنها هیچ بازنمایی نمیکنیم یا اینکه یک بازنمایی بسیار ابتدایی می‌کنیم که تا حدودی هم اشتباه است ۱۴ تیره و سیاه شده دارای یک مفهوم نیستند ۱۵ رنگه می‌گوید سیاه چرک می‌کند این چه معنایی دارد آیا این تاثیر سیاه بر روان است آیا هدف در اینجا تث یر افزودن رنگ سیاه است ۱۶ چگونه است که یک زرد پررنگ نباید به مساب یک زرد سیاه شده احساس شود حتی اگر آن را پررنگ بنامیم منطق مفاهیم رنگ بیش از آنچه به نظر می‌آید پیچیده است ۱۷ مفاهیم مات و براق اگر چیزی را که خاصیت یک نقطه در فضا است با عبارت رنگ با بازنمایی کنیم پس مفهوم مات و براق هیچ ربطی با چنین مفهومی از رنگ نخواهد داشت ۱۰۸ اولین چاره‌ای که در مورد مشکل رنگ‌ها به ذهنمان می‌رسد این است که مفاهیم خالص رنگ به نقطه‌ها یا لکه‌های نامرئی در فضا وابسته است پرسش چگونه رنگ‌های دو نقطه از این گونه را می‌توان مقایسه کرد آیا فقط می‌توان نگاه را از این یک به آن یک گرداند یا با انتقال دادن یک شیعی رنگین در مورد این آخرین چگونه می‌دانیم که با این حرکت رنگش تغییر نکرده است و در اولین فرضیه چگونه هر یک از این نقاط رنگ را می‌توان با هم قیاس کرد بدون اینکه مقایسه از محیط آنها تأثیر نگرفته باشد صفحه ۵۹ ۱۹ به خوبی می‌توانم منطق دانی را تص کنم که تعریف کند از این پس کاملاً موفق شده که فکر کند دو ضربدر د مساوی ۴ میشود ۱۱۰ اگر تو به وضوح نقش منطق را در مفاهیم رنگ نمی‌بینی با یک مورد ساده شروع کن مثلاً قرمز مایل به زرد کسی در وجود چنین چیزی تردید ندارد چگونه کاربرد این بیان را یاد می‌گیریم مایل به زرد مثلاً با بازی‌های زبانی که به نوعی مبتنی بر ترتیب دادن چیزها است بنابراین اگر خود را با دیگران وقف دهم یاد می‌گیرم که یک قرمز زرد و یک قرمز زردتر یک سبز زرد و یک سبز زردتر یک قهوه‌ای زرد و یک قهوه‌ای باز هم زردتر یک سفید زرد و یک سفید باز هم زردتر را بشناسم در این کار مثل حساب با مرحله‌های مستقل عمل می‌کنم صورت مسئله یافتن یک آبی مایل به زرد است کسی می‌تواند آن را با یک آبی سبز حل کند و کس دیگری آن را درک نکند این ناشی از آن می‌شود ۱۱۱۱ من می‌گویم که آوی سبز زرد ندارد اگر با این همه کسی به من بگوید که زرد دارد حق با کیست چگونه می‌شود در مورد این چیزها تصمیم گرفت آیا تفاوت ما دو نفر فقط به امر کلام مربوط می‌شود آیا کسی سبز ناب را می‌شناسد که نه به آبی مایل باشد و نه به زرد کاربرد این کدام است در کدام بازی زبانی به کار می‌آید با تمام این موارد قادر است لکه‌ای را که شامل چیزهای سبزیست که هیچ زردی ندارد و آنهایی را که شامل آبی نیستند کنار بگذارد و در اینجا نقطه تعیین حدود سبز معلوم می‌شود نقطه‌ای که دیگری آن را نمی‌شناسد ۱۱۲ یکی می‌تواند یک بازی زبانی فراگیرد و دیگری نمی‌‌تواند و کوررنگی دقیقاً چیزی جز همین امر نیست چون اگر کسی که کوررنگ است می‌تواند بازی زبانی بیننده طبیعی را یاد بگیرد پس چرا نتوانیم بعضی از مشاغل را به او واگذار کنیم ۱۱۳ بنابراین اگر توجه رنگه بر این تفاوت بین سبز و نارنجی جلب شده است باید این ایده را که فقط سه رنگ اصلی داریم رها می‌کرد ۱۱۴ اما اینکه یکی بتواند یا نتواند یک بازی را یاد بگیرد تا چه اندازه از منطق برمی‌آید و نه از روانشناسی ۱۱۵ من می‌گویم کسی که نتواند چنین بازیی را بازی کند این چنین مفهومی را ندارد ۱۱۶ چه کسی مفهوم فردا را دارد به چه کسی می‌گوییم که آن را دارد ۱۱۷ من در یک عکس پسرکی را با موهای طلایی می‌بینم موها نرم و به عقب شانه خورده‌اند یک کت کمرنگ چرک دارد مردی را هم با موهای پررنگ می‌بینم هر دو جلوی ماشینی ایستاده‌اند که از قطعات چدن سیاه رنگ است و درختان و چرخ دنده‌های سیقل خورده و غیره صفحه ۶۱ در نزدیک آنجا نرده‌ای از مفتول‌های آهن گالوانیزه است آهن کارشده رنگ آهن دارد موهای پسرک طلاییان قطعات چدن سیاهند نرده رنگ رویی دارد و تمام این‌ها را از نوسان‌های کمرنگ و پررنگ کاغذ عکاسی دریافت می‌کنم ۱۱۱۱۸ امکان دارد اشخاص عقب مانده‌ای باشند که مفهوم فردا مفهوم من یا شیوه خواندن وقت به سرشان فرو نرود چنین کسانی کاربرد کلمه فردا را فرا نمی‌گیرند و غیره ۱۱۹ آیا در مورد این چیزهایی که افراد عقب‌مانده نمی‌توانند فراگیرند به چه کسی می‌توانم توضیح دهم آیا نه فقط به همان کسی که خودش آن را فرا گرفته است آیا می‌توانم به شخصی این اطلاع را بدهم که این کس یا آن کس نمی‌‌تواند ریاضیات عالی را فراگیرد حتی اگر خود آن شخص هم ریاضیات عالی را نداند به هر حال کسی که ریاضیات عالی را فرا گرفته است آیا متوجه نمی‌شود که من با چه دقتی دارم این را می‌گویم آیا کسی که بازی شطرنج را می‌داند کلمه شطرنج را متفاوت از کسی می‌داند که بازی کردن را بلد نیست تشریح یک فن را چه می‌نامند ۱۱۲۰ یا تحت این شکل آیا کسی که طبیعی می‌بیند و کسی که کوررنگ است یک مفهوم از کوررنگی دارند به هر حال کسی که کوررنگ است این بیان را می‌فهمد من کوررنگ هستم و همین طور خلاف آن را صفحه ۶۲ کنگ نمی‌تواند کاملاً با همان روش یک بیننده طبیعی عبارات رنگ‌های ما را فراگیرد و نه کوررنگی را بیان کند مثلاً او نمی‌‌تواند کوررنگی را محقق کند در حالی که بیننده طبیعی می‌توانند ۱۲۱ به چه کسی می‌توانم تشریح کنم که ما آدم‌های طبیعی قادر به فراگیری هستیم حالا دیگر خود مفهوم توصیف این پیشفرض را دارد که مخاطبش چیزی فرا گرفته است ۱۲۲ چگونه می‌توانم به کسی شیوه به کارگیری کلمه فردا را تشریح کنم در اینجا می‌توانم آن را به یک کودک بیاموزاند اما به این معنا نیست که به کارگیری آن را تشریح کنم آیا با تمام این‌ها می‌توانم رفتار شخصی را تشریح کنم که مالک یک مفهوم است مثلاً مفهوم سبز قرمز که ما آن را نداریم با این وجود مطمئن هستم که این رفتار را نمی‌توانم به هر کسی بیاموزاند ۱۲۳ آیا فقط به سادگی می‌توانم بگویم این اشخاص به این نامی داده‌اند چیزی مثل قهوه‌ای سبز قرمز پس آیا کلمه دیگری برای چنین چیزی وجود ندارد تا ما هم مالک کلمه‌ای بشویم اگر آنها را به طور حتم مفهوم دیگر جز مفهوم من دارند می‌تواند به این معنا گرفته شود که من فکر نمی‌کنم به کارگیری کلمات را خیلی خوب بلد باشم صفحه ۶۳ ۱۲۴ با تمام این‌ها با این حرف تکراری ختم می‌کنم که می‌توان تصور کرد که مفاهیم ما متفاوت از مفاهیم آنهاست آیا تمام این‌ها چیزی جز بی‌معنایی نیست ۱۱۴ ۱۲۵ عقیده گوته ای در مورد منشأ طیف یک نظریه نیست که به شکلی ناکافی آشکار شده باشد اگر بخواهیم صریح بگوییم اصلاً نظریه نیست به هیچ چیز رخصت پیشگفته نمی‌دهد بیشتر طرح مبهمی از تفکر است از همان‌هایی که در روانشناسی جیمز یافت می‌شود در عقیده گوتی در مورد رنگ‌ها هیچ تجربه قاطعی وجود ندارد کسی که با گته در توافق است معتقد است که گته به طور درست در طبیعت رنگ نفوذ کرده است و طبیعت در اینجا مجموعه‌ی از تجربیات نیست که به رنگ مربوط می‌شود بلکه در مفهوم رنگ یافت می‌شود ۱۲۶ برای گته یک چیز واضح بوده است از سیاهی‌ها هیچ نوری برنمی‌آید دقیقاً به همان شیوه‌ای که از یک توده سایع نور زاده نمی‌‌شود اما این به این صورت هم می‌شود بیان شود مثلاً اگر بتوانیم بنفش را آوی مایل به قرمز و سفید بنامیم یا قهوه‌ای را زرد مایل به قرمز و سیاه بنامیم پس نمی‌توان سفید را یک آبی مخلوط با زرد و قرمز و سبز نامید یا رنگ‌های دیگر و این را هم نیوتون مدلل نکرده است سفید در این جهت مخلوطی از رنگ‌ها نیست صفحه ۶۴ ۱۲۷ رنگ‌ها چیزهایی نیستند که خواص مشخصی را در اختیار داشته باشند به نوعی که بتوانیم به راحتی رنگ‌هایی را که هنوز نشناخته‌ای بازنمایی کنیم یا اینکه بتوانیم کسی را متصور شویم که متفاوت از شناخت ما بشناسد به خوبی امکان دارد که در برخی وضعیت‌ها به اینجا برسیم که بگوییم اشخاص رنگ‌هایی را می‌شناسند که ما نمی‌شناسیم اما ملزم نیستیم که اینچنین بیان کنیم چیزی که در واقع باید با آن به مثابه قیاس کافی از رنگ‌های به آن توجه کنیم کافی برای توانایی در این گفتن گفته نشده است در اینجا مثل موردی است که در مورد نور ماورای قرمز حرف بزنیم اگر این چنین حرف بزنیم د دلایل کافی برای چنین حرفی داریم اما می‌توان این شیوه گفتن را به مساب زیاده روی در زبان آشکار کرد و این همچنین با مفهوم من هم جور است درد من در کالبد دیگری ۱۲۸ یک قبیله کامل از کور رنگ‌ها می‌توانند به خوبی زندگی کنند آیا تمام آنها نام رنگ‌های ما را توسعه می‌دهد و رابطه مجموعه اصطلاحات آنها با مال ما کدام است زبانی که از نظر آنها طبیعی باشد در اینجا به چه چیزی شباهت پیدا می‌کند آیا ما آن را می‌دانیم شاید آنها سه رنگ اصلی داشته باشند آبی زرد و یک رنگ سوم که جای قرمز و سبز را بگیرد اگر چنین قبیله‌ای را ببینیم و بخواهیم زبانشان را فرا گیریم آنوقت چه در اینجا با چه مشکلاتی برخورد خواهیم کرد ۱۲۹ آیا کسانی هستند که شیوه بیان ما را وقتی می‌گوییم نارنجی زردی مایل به قرمز است و غیره درک نکنند صفحه ۶۵ کسانی که راغب نیستند وقتی نارنجی می‌بینند در تحول واقعی رنگین قرمز به زرد چیزی از این دست بگویند برای این اشخاص به خوبی امکان دارد که سبزی وجود داشته باشد که مایل به قرمز باشد پس آنها نمی‌توانند اختلاط رنگ‌ها را تجزیه کنند نمی‌توانند کاربرد ما را از وا مایل به ایکس یاد بگیرند مثل آدم‌هایی که کمبود گوش مطلق دارند ۱۳۰ چه می‌شوند اش خواصی که فقط مفاهیم رنگ فرم را دارند باید در مورد آنها بگویم که اگر یک برگ سبز و یک میز سبز را که هم رنگند نشانشان بدهیم نمی‌بینند که آنها هم هم رنگند به گفته دیگر آیا باید درباره شان بگوییم که اگر به آنها یک برگ سبز و یک میز سبز همرنگ را نشان دهم نمی‌بینند یعنی نمی‌بینند که آنها یک چیز مشترک دارند و چه می‌شود اگر این فکر به سرشان بیفتد که اشیاء همرنگی را در اشکال متفاوت قیاس کنند این قیاس در ارتباط با محیط خاص آنها چندان اهمیتی برای ایشان ندارد و یا شاید فقط یکی را که خیلی استثنایی است برگزینند به نوعی که در آنجا از ابزار زبانی شکل نگرفته باشد ۱۳۱ یک بازی زبانی ثابت کنید که اجسام روش روشنتر یا تیرهتر از باقیان حالا یک بازی زبانی دیگر که به اولی شبیه است در مورد رابطه روشنی مابین دو رنگ مشخص اظهار عقیده کنید در قیاس با رابطه طولی بین دو چوب دست معلوم در رابطه بین دو عدد معلوم شکل گزاره‌ای در هر دو مورد یکسان است ایکس کم رنگتر از ر است اما در بازی زبانی اول گزاره‌ها در زمان و در دومی بیرون از زمانند صفحه ۶۶ ۱۳۲ در معنای مشخصی از سفید سفید از تمام رنگ‌ها کم‌رنگ‌تر است در یک تابلو تکه کاغذ سفید نورش را از آسمان می‌گیرد آسمان آبی از سفید کمرنگ‌تر است و با وجود این در جهتی دیگر آبی پررنگ‌ترین رنگ‌هاست و سفید کمرنگ‌تر این گته یک سفید و یک آبی بر شستی رنگند اولی از دومی کم رنگتر است سفید کمرنگ‌تر این رنگ بر شستی رنگ است ۱۳۳ می‌توانم در حافظه یک نوع سبز خاکستری را به شیوه‌ای که همیشه می‌دانستم هک کنم به اینکه به یک نمونه متوصل شوم اما همیشه توانستم از نوع بازسازی کنم به نوعی قرمز خالص آبی خالص و غیره این دقیقاً قرمزی است که نه به این سو تمایل دارد و نه به آن سو و آن را بدون متوصل شدن به یک نمونه می‌شناسم مثل زاویه راست در تقابل با هر زاویه منفجره یا تند ۱۳۴ پس در این جهت چار رنگ ناب داریم یا با شمارش سیاه و سفید شش رنگ ۱۳۵ یک کتاب تاریخ طبیعی رنگ‌ها باید ما را در مورد ظاهر شدن رنگ‌ها در طبیعت مطلع کند و نه در مورد ذات آنها گزاره‌های چنین تاریخی باید گزاره‌هایی موقت باشند ۱۳۶ در قیاس با رنگ‌های دیگر یک طرح سیاه بر زمینه سفید که از برای یک شیشه شفاف سفید دیده شود باید نامت باشد یک طرح سیاه بر زمینه سفید چون سیاه باید سیاه بماند و سفید چون رنگ جسم شفاف هم است نا متغیر می‌ماند صفحه ۶۷ ۱۳۷ می‌توان شیشه‌ای را متصور شد که سیاه از ورای آن به مساب سیاه دیده شود و سفید به مثابه سفید و باقی رنگ‌ها به مثابه رنگبندی هایی متفاوت از خاکستری به نوعی که اگر از ورای چنین شیشه‌ای دیده شود کل آن مثل یک عکس به نظر می‌آید اما چرا باید آن را شیشه سفید بنامیم ۱۳۸ پرسش این است آیا ساختار یک جسم سفید شفاف مثل ساختار یک دو زاویه منظم است ۱۳۹ می‌توانم جسمی را نگاه کنم و نوعی از یک سطح سفید سیقل نشده را ببینم یعنی حس چنین سطحی را احساس کنم یا حس شفافیت را احساس کنم حالا چه وجود داشته یا نداشته باشد این احساس می‌تواند با انتشار رنگ‌ها حس شود و سفید و باقی رنگ‌ها به یک اندازه در آن سحیم نیستند برایم اتفاق افتاده که گنبدی از آهن سفید را که به رنگ سبز رنگ شده به جای شیشه شفاف بگیرم در آن لحظه نمی‌دانستم چه خصوصیتی در نشر رنگ‌ها هست که چنین ظاهری را باعث می‌شود ۱۴۰ و در احساس بصری از یک جسم شفاف کاملاً ممکن است که سفید به مثابه یک درخشش یا یک انعکاس دخالت کند به این معنا که اگر احساس به مثابه یک شفافیت حس شود پس آن سفیدی که ما می‌بینیم کاملاً به مثال برگردان سفیدی آن جسم نیست صفحه ۶۸ ۱۴۱ از ورای یک شیشه شفاف نگاه می‌کنم آیا نتیجه این است که من سفید را نمی‌بینم به هیچ وجه من شیشه را به مثابه سفید نمی‌بینم چگونه اینچنین می‌شود به انواع متفاوت می‌توان اتفاق بیفتد می‌توانم با دو چشمم سفید را ببینم انگار پشت شیشه است اما می‌توانم به سادگی سفید را مثل یک بازتاب حتی اگر احتمالاً هیچ بازتابی هم نباشد به خاطر موقعیتش ببینم در عین حال در اینجا به خوبی به یک دیدن مربوط می‌شود و نه فقط به جای دیدن گرفته شدن به هیچ وجه هم لزومی ندارد که برای دیدن چیزی که انگار پشت شیشه است آن را با دو چشم ببینم ۱۴۲ رنگ‌های متفاوت همه‌شان ربطی همسان با دیدن مکانی ندارند ۱۴۳ مهم نیست که تعریف آن بر مبنای تجربیاتی باشد که در طفولیت انباشته‌شده همان ربطی است که مابین مکانی و سایه و نور است ۱۴۵ باز هم نمی‌توان گفت که سفید ذاتاً خاصیت یک سطح است سطح بصری چون می‌توان تصور کرد که سفید فقط به مساب یک بازتاب تولید شده است یا به مثابه رنگ یک شعله صفحه ۶۹ ۱۴۶ مطمئناً به خوبی ممکن است که یک جسم که در واقع شفاف است به نظر ما سفید بیاید اما نمی‌‌تواند به نظر ما سفید و شفاف بیاید ۱۴۷ اما ما نباید این را با چنین بیانی بگوییم سفید یک رنگ شفاف نیست ۱۴۸ می‌توان شفاف را با منعکس کننده مقایسه کرد ۱۴۹ یک عنصر از فضای بصری می‌تواند سفید یا قرمز باشد اما نه می‌تواند شفاف باشد و نه ناشف ۱۵۰ شفافیت و انعکاس فقط در بعد عمیق یک تصویر بصر وجود دارد ۱۵۱ چرا در میدان دید یک سطح مسطح تکرنگ نمی‌‌تواند به رنگ کهربایی باشد این لفظ از رنگ به واسطه شفاف وابسته است پس حالا اگر نقاشی لیوانی بکشد از شرابی به رنگ کهربا می‌توان آن سطحی را که تابلو معرف آن است کهربایی نامید اما نمی‌توان یک عنصر تکرنگ را در این سطح اینچنین نامید ۱۵ د آیا سیاه براغ و سیاه مات نباید نام‌های متفاوت داشته باشند ۱۵۳ به چیزی که به نظر شفاف می‌آید نمی‌گوییم که به نظر سفید می‌آید صفحه ۶۸ احساس به مثابه یک شفافیت حس شود پس آن سفیدی که ما می‌بینیم کاملاً به مثال برگردان سفیدی آن جسم نیست صفحه ۷۰ ۱۵۴ آیا نمی‌توان تصور کرد که اشخاصی هندسه رنگشان سوای هندسه ما باشد به خوبی مقصود این است که می‌توان اشخاصی را تصور کرد که مفاهیم دیگری سوای مفاهیم ما از رنگ‌ها دارند و این هم به نوبه خود می‌خواهد بگوید که نمی‌توان تصور کرد که اشخاص همان مفاهیم را از رنگ‌ها ندارند و دارای مفاهیم هستند که نزدیک به مفاهیم ما از رنگ‌ها به نوعی که ما می‌خواهیم آن را مفاهیم رنگ‌ها بنامیم ۵۵ اگر اشخاص عادت کرده باشند که هرگز مربع‌های سبز و دایره‌های قرمز را نبینند امکان دارد که به دایره سبز با همان چشم نگرانی نگاه کنند که به یک موجود عجیب نگاه می‌کنند و کار به آنجا برسد که مثلاً بگویند این در واقع یک دایره قرمز است اما چیزی در آن هست که پانویس این عبارت خط خوردگی دارد یادداشت ویراستار ادامه مطلب اگر از اشخاصی مفاهیمش از رنگ بستگی به شکل داشته باشد پس یک عبارت درست برای مربع قرمز دارند و یکی دیگر برای دایره قرمز و یکی دیگر هم برای دایره سبز و غیره و آیا این فکر به سرشان نمی‌زنند که تشابهی بین دایره سبز و دایره قرمز پیدا کنند اما چگونه می‌خواهم که این کار چنان متجلی شود که چنین تشابهی به ذهنشان بیاید مثلاً می‌توانند مفهومی داشته باشن از چیزهای که به هم می‌آیند و در ضمن در این فکر نباشند که لفظ رنگ‌ها را به کار برند و اینکه قبایلی وجود دارند که تا ۵ج بیشتر نمی‌شمارند و احتمالاً آنها این احتیاج را حس نمی‌کنند که چیزی را که در اینجا نمی‌توان تشریح کرد تشریح کنند صفحه ۷۱ ۱۵۶ رنگه سیاه چرک می‌کند یعنی رنگ را از روی رنگ برمی‌دارد اما این به چه معناست سیاه قدرت درخشندگی را از رنگ می‌گیرد اما این چیزی منطقی اس یا چیزی روانشناسانه یک قرمز درخشان هست یک آبی درخشان هست و غیره اما سیاه درخشان نیست سیاه تیره‌ترین رنگ‌هاست می‌گویند یک سیاه عمیق اما نمی‌گویند یک سفید عمیق با این حال یک قرمز درخشان یک قرمز کم‌رنگ نیست یک قرمز تیره هم می‌تواند درخشان باشد اما یک رنگ در و از محیط ت ش درخشان است در حالی که خاکستری درخشان نیست اما به نظر می‌رسد که سیاه در یک رنگ ایجاد کدری می‌کند در حالی که تیره این کار را نمی‌‌کند یاقوت می‌تواند همیشه تیره‌تر شود بی اینکه به همان اندازه کدر باشد در حالی که اگر قرمز سیاه شده بشود کدر می‌شود سیاه یک رنگ سد ه است در حالی که تیره را رنگ نمی‌مانی تیره می‌تواند از سیاه هم بیاید تفاوت مابین سیاه و بگیریم بنفش تیره شبیه به تفاوت مابین تنین یک طبل بزرگ است و یک طبله اولی یک هیاهوست و نه یک صدا مات است و کاملاً سیاه ۱۵۷ وقتی که دارد شب می‌شود و دیگر تشخیص رنگ‌ها کمتر ممکن است اتاقت را نگاه کن چراغ را روشن کن بعد چیزهایی را نقاشی کن که در غروب دیده بودی تابلوهایی از مناظر یا اتاق‌های نیمه تاریک وجود دارد اما چگونه می‌توان رنگ‌های تابلو را با رنگ‌هایی که در تاریک روشن دیده شده مقایسه کرد صفحه ۷۲ تا چه اندازه چنین قیاسی با دو نمونه‌ای که پیش رو دارم و برای قیاس کردن به همدیگر نزدیکشان می‌کنم تفاوت دارد ۱۵۸ چگونه می‌توان این نظر را بهانه کرد و گفت که سبز رنگ اصلی است نه مخلوطی از آبی و رد آیا در اینجا صحیح است که به این صورت جواب دهیم آن را فقط از راه مستقیم و با نگاه کردن به رنگ‌ها می‌توان فهمید اما من چگونه می‌دانم که با کلمات رنگ‌های اصلی همان چیزی را می‌بینم که شخص دیگری می‌بیند که خود او هم راغب است که سبز را یک رنگ اصلی بنامد نه در اینجا پرسش را بازی‌های زبانی باعث می‌شوند سبزی وجود دارد که کمابیش مایل به آبی یا زرد است همچنین می‌توان به کسی این دستور را تجویز کرد که به یک سبز زرد داده شده یا به یک سبز آبی داده شده یک سبز کم کمتر زرد یا کمتر آبی مخلوط کند یا آن را مابین برخی نمونه‌ها انتخاب کند اما یک سبز کمتر زرد سبز بیشتر آبی نیست یا بالعکس یک دستور دیگر هم وجود دارد اینکه رنگ سبزی را که نه مایل به زرد باشد و نه مایل به آبی برگزینیم یا مخلوط ک کنیم می‌گوییم یا مخلوط کنیم چون اینکه یک سبز از مخلوط کردن زرد آبی به وجود بیاید معنایش این نیست که در آن واحد به آبی یا به زرد مایل است ۱۵۹ به این فکر کن که چیزها می‌توانند بر سطح سفید سیقل داده شده بازتاب داشته باشند و تصویر بازتاباندن می‌تواند به نظر برسد که پشت سطح قرار دارد و در جهتی دیگر از ورای آن دیده می‌شود صفحه ۷۳ ۱د و شست اگر درباره یک کاغذ بگویم که سفید خالص است و آن را کنار برف بگذارم به نظر خاکستری می‌آید در محیط طبیعی و در کاربرد طبیعیش نه می‌گویم سفید است و نه می‌گویم خاکستری کمرنگ است این مکان هست که مثلاً در یک آزمایشگاه از یک مفهوم سفید استفاده کنم مفهومی که در جهت دیگر خالص شده است همان گونه که گاهی در آزمایشگاه از مفهوم خالص شده‌ای از تعیین درست زمان استفاده می‌کنم ۱۶۱ رنگ‌های غلیظ خالص یک درخشندگی نسبی اساسی دارند که در نزد آنها خاص است مثلاً زرد از قرمز کم‌رنگ‌تر است آیا این یکی از آبی کم‌رنگ‌تر است نمی‌دانم ۱۶۲ کسی مفهوم رنگ واسطه را تجربه کرده و فن را هم بر آن غالب کرده و از آن پس توانسته یک رنگ مایه سفیدتر زردتر آبی‌تر پیدا کند تا یک رنگ داده شده یا اینکه با آن مخلوط کند حالا از این شخص می‌خواهند یک سبز قرمز را مخلوط یا انتخاب کند ۱۶۳ کسی که یک سبز قرمز برایش رنگ آشناست باید این توانایی را داشته باشد که یک رد رنگ تولید کند که از قرمز شروع شود به سبز خاتمه پیدا کند و برای ما هم یک گذر ممتد را مابین این دو شکل دهد امکان دارد در همان جایی که ما رنگ مایه را قهوه‌ای می‌بینیم او یک بار قهوه‌ای ببیند و یک بار سبز قرمز مثلاً در رنگ می‌تواند دو ترکیب بندی شیمیایی را تشخیص دهد که برای ما یک رنگ به نظر میآید او یک قهوه یکی را قهوه‌ی می‌نامد و دیگری را سبز قرمز صفحه ۷۴ ۱۶۴ برای تشریح کردن پدیده‌های کوری به قرمز و سبز کافیست چیزهایی را که این کوررنگ ها نمی‌توانند بیاموزند برشمارم اما برای تشریح کردن پدیده دید طبیعی باید چیزی را که می‌توانیم انجام دهیم برشمارم ۱۶۵ کسی که پدیده کوررنگی را تشریح می‌کند فقط تفاوت‌ها را در ارتباط با مشخصه معمولی کوررنگی تشریح می‌کند او اصلاً باقی دیدن آنها را تشریح نمی‌‌کند اما یه شیوه‌های متفاوتی را هم که کوری کامل را از طبیعی دیدن جدا می‌کند نمی‌‌تواند تشریح کند می‌توان پرسید آموختن چنین چیزی به که مربوط می‌شود آیا می‌توان به من آموخت که درخت را می‌بینم درخت چیست و دیدن چیست ۱۶۶ می‌توان به عنوان مثال گفت شیوه یک شخص با چشم‌بند به چشم چنین است و دیدن یک شخص بدون چشم‌بند همچنین است با چشم‌بند با این یا آن شیوه واکنش نشان می‌دهد و بدون چشم بهن به فوریت به کوچه می‌رود به آشنایانش سلام می‌کند و سرش را برای این یا آن تکان می‌دهد به راحتی از برخورد با ماشین و دوچرخه اعتراض می‌کند یا وقتی از خیابان می‌گذرد و غیره و غیره متوجه شدند که نوزادان هر آنچه را که حرکت دارد با چشم دنبال می‌کنند و غیره و غیره صفحه ۷۵ پرسش این است چه کسی باید این توصیف را بفهمد آیا فقط آن کس که می‌بیند یا شخص نابینا هم این حرف معنی می‌دهد که مثلاً کسی که می‌بیند با چشم سیب ک را از سیب رسیده تشخیص می‌دهد اما این حرف معنی نمی‌دهد اگر بگویند کسی که می‌بیند سیب سبز را از سیب قرمز تشخیص می‌دهد مگر قرمز و سبز چه هستند ملاحظه‌ای در حاشیه کسی که می‌بیند یک سیب را که به نظرش سبز می‌آید از سیبی که به نظرش قرمز می‌آید تشخیص می‌دهد اما آیا در حالی که دارم یک سیب قرمز و یک سیب سبز را نشان می‌دهم نمی‌توانم بگویم چنین سیبی را از چنان سیبی تشخیص می‌دهم اما چه اتفاقی میافتد اگر کسی دو سیب را نشانم دهد که برای من کاملاً همسان ان و همین را بگوید از سوی دیگر می‌تواند به من بگوید از نظر تو این سیب‌ها ظاهری کاملاً همسان دارن پس می‌توانی یکی را به جای دیگری بگیری اما من بین آن دو تفاوت می‌بینم و در هر لحظه می‌توانم آن تفاوت را باز شناسم این حرف می‌تواند با یک تحقیق تأیید شود ۱۶۷ کدام ت تجربه به من آموخته که می‌توانم قرمز را از سبز تشخیص دهم ۱۶۸ روانشناسی پدیده دیدن را تشریح می‌کند این توصیف را برای چه کسی می‌کند این توصیف چه جهلی را از بین می‌برد ۱۶۹ اگر کسی که می‌بیند هرگز درباره یک شخص کور نشنیده باشد آیا می‌تواند حالت کور بودن را تشریح کند صفحه ۷۶ ۱۷۰ میت مانم بگویم کسی که کوررنگ است نمی‌تواند سیب سبز را از سیب قرمز تشخیص دهد و این می‌تواند ثابت شود اما آیا می‌توانم بگویم می‌توانم سیب سبز را از سیب قرمز تشخیص دهم یا شاید هم از مزش و در عین حال مثلاً می‌توانم سیبی را که شما سبز مینامید از سیبی که قرمز مینامید تشخیص دهم پس کوررنگ نیستم ۱۷۱ این کاغذ در محل‌های مختلف درخشش مختلفی دارد اما آیا در محل‌های تاریک‌تر به نظرم خاکستری می‌آید سایه‌ای که از دست من ایجاد می‌شود بخشی را خاکستری می‌کند اما آنجایی هم که کاغذ دور از نور می‌شود من باز آن را سفید می‌بینم البته تیره‌تر حتی برای نقاشی کردن آن باید خاکستری را با آن مخلوط کنم آیا این به همان شیوه‌ای نیست که ما اغلب شیعی را از دور می‌بینیم انگار که دور است و نه انگار که کوچک‌تر است بنابراین نمی‌توانیم بگوییم متوجه شدم که به نظر کوچک‌تر میآید و نتیجه گرفتم که دور است در حالی که برخلاف متوجه شدم که دور است به اینکه بتوانم بگویم که چگونه متوجه دوری آن شدم ۱۷۲ تأثیر یک واسطه شفاف رنگین این است که چیزی پشت آن واسطه است پس یک تصویر بصری کاملاً تکرنگ نمی‌‌تواند شفاف باشد ۱۷۳ یک چیز سفید در پشت یک واسطه رنگین شفاف رنگ واسطه را می‌گیرد یک چیز سیاه به نظر سیاه می‌رسد بنابراین قانون یک طرح سیاه روی یک کاغذ سفید از برای یک واسطه سفید شفاف باید مثل این باشد که انگار پشت یک واسطه بی‌رنگ است صفحه ۷۷ این یک گزاره فیزیک نیست پانویس در اینجا در نسخه دستنویس یک خط به طرف جمله قبلی کشیده شده که نوشته یک چیز سفید یادداشت ویراستار ادامه مطلب این یک قانون تحویل فضایی تجربه بصری ماست می‌توان به خوبی گفت که این قانونیست برای نقاش اگر می‌خواهی یک چیز سفید را پشت یک قرمز شفاف نشان دهی پس باید آن را قرمز رنگ کنی اگر آن را سفید رنگ بزنی به نظر نخواهد آمد که پشت یک واسطه قرمز است ۱۷۴ آنجایی که کاغذ سفید فقط نوری ضعیف‌تر دریافت می‌کند اصلاً خاکستری به نظر نمی‌‌آید برخلاف همچنان به سفید بودن ادامه می‌دهد ۱۷۵ پرسش این است میدان دید اگر بنا باشد که واسطه شفاف را نشانمان دهد چگونه باید عمل کند مثلاً رنگ واسطه باید چگونه خود را تحمیل کند اگر از شیوه فیزیکدان‌ها بگوییم هرچند در اینجا به قوانین فیزیک مربوط نمی‌شود پس باید از ورای یک صفحه شیشه‌ای به رنگ سبز خالص همه چیز سبز به نظر بیاید سبز کمابیش پررنگ رنگ مایه کمرنگ‌تر متعلق به واسطه خواهد بود چیزی که از ورای آن دیده می‌شود کمی به عکس شبیه است اگر آن را روی یک سطح شیشه‌ای سفید جا ب جا کنیم همه چیز باید از نوع مثل عکاسی شده به نظر بیاید صفحه ۷۸ اما در رنگ مایه‌های ما بین سفید و سیاه چرا نمیخواهیم چنین صفحه شیشه‌ای را اگر وجود دارد سفید بنامیم آیا در اینجا چیزی در تقابل با آن است آیا در اینجا تشابه صفحات شیشه‌ای رنگین با رنگ دیگر در جایی در هم شکسته می‌شود ۱۷ ش یک مکعب شیشه سبز مقابل ما قرار می‌گیرد سبز به نظر می‌آید کل آن سبز به نظر میآید پس کل یک مکعب شیشه‌ای سفید باید سفید به نظر بیاید ۱۷۷ مکعب باید در کجا سفید به نظر بیاید تا بتوانیم آن را سفید و شفاف بنامیم ۱۷۸ آیا دلیل اینکه ما با سفید مثال قیاس یک شیشه شفاف سبز را نداریم این است که مجاورت ها و تقابل‌های سفید و رنگ‌های دیگر با چیزی که مابین سبز و باقی رنگ‌هاست متفاوت است ۱۷۹ اگر نور از ورای یک شیشه قرمز بگذرد روی چیزها یک نور قرمز می‌تاباند اما یک نور سفید به چه چیز شبیه است آیا در یک نور سفید زرد باید سفید شده بشود یا فقط کمرنگ‌تر بشود و سیاه باید خاکستری بشود یا سی سیاه بماند ۱۸۰ ما در اینجا نگران واقعیت‌های فیزیک نیستیم مگر فقط در مقیاسی که در آن قوانین صورت ظاهر مشخص می‌شوند صفحه ۷۹ ۱۸۱ در مورد کدام شیشه شفاف می‌توان گفت که همان رنگ یک تکه کاغذ سبز را دارد این به وضوح روشن نیست ۱۸۲ اگر مثلاً کاغذ صورتی بنفش یا آبی آسمانی باشد تصور می‌کنیم که شیشه انگار کمی کدر است اما می‌شود همچنین به شیشه شفافی فکر کرد که کمی قرمز باشد و غیره این به همان دلیل است که گاهی چیزی بی‌ رنگ سفید نامیده می‌شود ۱۸۳ می‌توان گفت که رنگ یک شیشه شفاف همانیست که سرچشمه نور سفید از ورای آن دیده شود اما این یکی یک سفید تغییر ناپذیری است از ورای یک شیشه بی‌رنگ ۱۸۴ اغلب در سینما ممکن است اتفاق‌های فیلم را انگار که در پشت پرده اتفاق میافتند ببینیم و پرده هم مثل یک صفحه شیشه‌ای شفاف است اما این صفحه رنگ پیش آمدها را در عین حال حذف می‌کند و فقط سفید خاکستری و سیاه را از خود رد می‌کند در عین حال وسوسه می‌شویم که این صفحه را شیشه سفید شفاف بنامیم چگونه چیزها را از برای یک صفحه شیشه‌ی سبز می‌بینیم طبعاً یک تفاوتی خواهد بود بود که باعث می‌شود این صفحه تضاد مابین کمرنگ و پررنگ را تعدیل دهد در حالی که آن یکی دیگر باید این تضاد را دست نخورده باقی بگذارد اما یک صفحه خاکستری شفاف همین تضاد را کمی تعدیل می‌کند صفحه ۸۰ ۱۸۵ می‌توان در مورد یک صفحه شیشه‌ای سبز گفت که رنگش را به چیزها می‌دهد اما آیا صفحه سفید من هم همین کار را می‌کند اگر واسطه سبز رنگ خود را به چیزها بدهد اول از همه به چیزهای سفید می‌دهد ۱۸۶ یک لایه نازک از یک واسطه رنگین به چیزها رنگ ضعیفی می‌بخشد چطور یک شیشه سفید نازک را رنگ می‌زنند آیا نباید تمام رنگ آنها را بگیرد ۱۸۷ نمی‌توان متصور آب سفیدی شد که خالص هم باشد یعنی اینکه نمی‌توان تشریح کرد که یک چیز سفید و زلال چه منظری دارد و این از نوع به این معناست که نمی‌دانیم از این عبارت چه توصیفی برداشت می‌شود ۱۸۸ به دنبال یافتن نظریه رنگ نیستم نه یک نظریه فیزیولوژیکی و نه یک نظریه روانشناسی بلکه در پی منطق مفاهیم رنگ هستیم و این انتظاری را که ما به غلط از نظریه داریم برآورده می‌کند ۱۸۹ با نشان دادن تکه‌هایی از کاغذهای رنگین نام رنگ‌ها را برای کسی می‌گوییم این هنوز به مفهوم شفافیت مربوط نمی‌‌شود این مفهومی اس که دارای روابطی متفاوت از مفاهیم متنوع رنگ‌هاست ۱۹۰ پس اگر کسی در مورد رنگ‌ها مدعی شود که به مفاهیم آنها که این همه متفاوتند توجهی نمی‌‌شود باید در جواب او گفت که او مشخصاً توجهش را به چیزی که در مفاهیم متشابه است معطوف کرده است صفحه ۸۱ در مورد هویت در حالی که تفاوت در رابطه با مفاهیم دیگر یافت می‌شود تأکیدی بهتر در مورد این نکته ۱۹۱ اگر یک صفحه شیشه‌ای سبز رنگ سبزش را به اشیایی بدهد که در پشتش قرار دارند سفید را به سبز قرمز را به سیاه زرد را به زرد سبز آبی را به آبی سبز تبدیل می‌کند بنا برا این یک صفحه شیشه‌ای سفید باید همه چیز را سفید کند مقصودم این است که آنها را رنگ پریده می‌کند در این مورد پس چرا سیاه را خاکستری نمی‌‌کند حتی یک شیشه زرد تیره می‌شود پس آیا یک شیشه سفید هم تیره می‌شود ۱۹۲ تمام واسطه‌های رنگین چیزهایی را که از برایشان دیده می‌شوند تیره می‌کنند نور را می‌بلعند آیا نباید شیش سفید من هم تیره شود و هرچه قطورتر باشد تیره‌تر شود با این همه سفید را می‌گذارد تا سفید بماند به این ترتیب شیشه سفید به راحتی یک شیشه تیره می‌شود ۱۹۳ اگر از ورای آن سبز سفیدتر می‌شود پس چرا خاکستری سفیدتر نمی‌شود و چرا سیاه خاکستری نمی‌شود ۱۹۴ با تمام این‌ها یک شیشه رنگین چیزهایی را که در پشتش قرار دارد نباید کم رنگ‌تر کند مثلاً با یک چیز سبز رنگ چه اتفاقی برایش میافتد صفحه ۸۲ آیا باید آن را به م مثابه یک چیز سبز خاکستری ببینیم پانویس روایت‌های مختلف یادداشت ویراستار ادامه مطلب پس یک چیز سبز چگونه باید از ورای آن دیده شود سبزی که متمایل به سفید باشد ۱۹۵ اگر تمام رنگ‌ها سفیدتر شوند پس تاثیر هرچه بیشتر عمقش را از دست می‌دهد ۱۹۶ خاکستری یک سفید کم نور نیست سبز تیره یک سبز کمرنگ کم نور نیست می‌گویند تمام گربه‌ها در شب خاکستری اند و این به طور وضوح می‌خواهد بگوید می‌توانیم رنگشان را تشخیص دهیم اما می‌توانند خاکستری هم باشند ۱۹۷ در اینجا تفاوت مابین سفید و باقی رنگ‌ها بر چه پایه‌ای استوار است آیا بر بی‌ قرینه بودن روابط استوار است یعنی اگر بخواهیم واضح‌تر بگوییم آیا در وضعیت خاصی که سفید در هشت وجهی بودن رنگ‌ها دارد یا اینکه بیشتر در وضعیت نامساوی رنگ‌ها در نسبت با تیر روشن است ۱۹۸ یک نقاش که می‌خواهد حالت یک شیشه سفید شفاف را اجرا کند چه باید بکشد آیا قرمز و سبز و غیره باید سفید شده بشوند صفحه ۸۳ ۱۹۹ تفاوت در این نیست که فقط تمام شیشه‌های رنگین باید سفید را رنگین کنند در حالی که در حالی که مال من یا باید بی‌ تغییر بماند یا باید فقط تیره ترش کند ۲۰۰ سفید از ورای یک شیشه رنگین رنگ شیشه را به خود می‌گیرد این قانونیست برای تجلی شفافیت بنابر این سفید از ورای یک شیشه سفید سفید به نظر می‌رسد پس به مثابه این است که از ورای یک شیشه بی‌رنگ تجلی کند ۲۱ لیختنبرگ از یک سفید خالص می‌گوید و مقصودش کم‌ رنگ‌ ترین رنگ‌هاست هیچکس نمی‌‌تواند از یک زرد خالص به این شکل حرف بزند ۲۲ گفتن اینکه سفید جسمانی است حرفی عجیب است چون زرد و قرمز هم می‌توانند رنگ سطوح باشند و وقتی این‌چنین آنها را به طور قطع نمی‌توان از سفید تشخیص داد ۲۳ اگر به یک مکعب سفید نگاه کنیم که سطوح کوچکش از ورای یک شیشه زرد روشن اند به نظر زرد می‌آید و سطوح کوچک آن به گونه‌های مختلف به روشن بودن ادامه می‌دهند از ورای یک شیشه سفید چگونه باید نمایان شود و یک مکعب زرد از ورای یک شیشه سفید چگونه می‌تواند نمایان شود صفحه ۸۴ ۲۴ آیا باید جوری نمایان شود که انگار رنگ سفید را به رنگ‌هایش زده‌اند یا به آن خاکستری زده‌اند ۲۵ آیا یک شیشه نمی‌‌تواند سفید سیاه و خاکستری را نا متغیر بگذارد و رنگ‌های دیگر را با سفید رنگ بزند آیا چنین شیشه‌ای از فاصله نزدیک‌تر یک شیشه سفید شفاف نیست حسان مثل عکسی اس که هنوز ردی از رنگ‌های طبیعی را در خود حفظ کرده است اما درجه تاریکی هر رنگ باید حفظ شود و حتماً کاسته نشود ۲۶ می‌توانم کاملاً بفهمم که یک نظریه فیزیک مثل نظریه نیوتون از حل مشکلاتی که گته به وجود آورد ناتوان است حتی خود گته هم آنها را حل نکرد کرده بوده باشد ۲۲۷ اگر یک قرمز خالص را از ورای یک شیشه نگاه کنیم و به نظر خاکستری بیاید آیا در این مورد میزان خاکستری رنگ در واقع مدیون شیشه است به این معنایی درست که اینطور نمایان می‌شود ۲۸ چرا این حس را دارم که یک شیشه سفید باید به سیاه رنگ بدهد با پذیرفتن اینکه چیزی را رنگین کند پس آیا می‌پذیرم که زر جذب سیاه شده است آیا به این دلیل نیست که یک شیشه رنگین شفاف پیش از هر چیز باید سفید را رنگین کند و اگر این کار را نکند و سفید بماند پس کدر است صفحه ۸۵ ۲۹ اگر به یک منظره نگاه کنیم و چشم‌ها را تنگ کنیم رنگ‌ها نامشخص و همه‌شان مثل سفید و سیاه می‌شوند آیا از نظر من این است که آیا از نظر من عین این است که اگر از برای این با آن شیشه رنگی نگاه کنم ۲۱۰ اغلب از سفید طوری حرف می‌زنند که انگار بیرنگ است چرا این کار را وقتی می‌کنند که حتی به شفافیت هم فکر نکردهاند ۲۱۱۱ این قابل توجه است که سفید گاهی در همان سطح باقی رنگ‌ها نمایان می‌شود مثلاً روی خانه‌ها و گاهی نه چرا یک سبز یا یک قرمز مخلوط با سفید را مثلاً غلیظ نشده می‌نامند چرا سفید رنگ‌ها را ضعیف می‌کند در حالی که زرد این کار را نمی‌‌کند این مربوط به روانشناسی رنگ‌ها می‌شود یا به منطق آنها البته اگر برخی کلمات نظیر غلیظ کثیف و غیره به کار برده شوند به روانشناسی مربوط می‌شود می‌شود اما اگر به تفاوت محسوسی منجر شود خودش به رده مفهومی برمی‌گردد ۲۱۲ آیا این بستگی دارد به عملی که سفید تمام تضادها را حذف می‌کند یعنی عملی که قرمز نمی‌‌کند ۳ خصیصه یک مضمون موسیقایی در گام مینور با خصیصه همان مضمون در گام ماژور تفاوت دارد اما بحث درباره گام مینور به خودی خود کار عبسی است نزد شوبرت ماژور اغلب غمگین‌تر از مینور است و به همین دلیل من فکر می‌کنم که صحبت درباره خصص رنگ‌ها به خودی خود هیچ کمکی به درک نقاشی نمی‌‌کند و کار بی‌ فایده‌ای است صفحه ۸۶ وقتی از رنگ‌ها به خودی خود صحبت می‌کنیم فقط به کارایی ویژه رنگ‌ها فکر می‌کنیم اینکه رنگ سبز یا قرمز رومیزی چنین یا چنان تاثیری دارد ربطی به تاثیر کل آنها در نقاشی ندارد ۲۱۴ سفید تمام رنگ‌ها را حذف می‌کند آیا قرمز این کار را می‌کند ۲۱۵ چرا نور قهوه‌‌ای یا خاکستری نداریم آیا نور سفید هم نداریم یک جسم نورانی به صورت سفید نمایان می‌شود و نه قهوه‌ای و نه خاکستری ۲۱۶ چرا نمی‌توان یک خاکستری تند را نشان داد ۲۱۷ اینکه چیزی که به نظر نور می‌دهد نمی‌‌تواند در عین حال به نظر خاکستری هم بیاید مربوط می‌شود به اینکه ما همیشه سفید را یک چیز بی‌رنگ می‌دانسته که نور می‌دهد این چیزی را در مفهوم ما از سفید به ما یاد می‌دهد ۲۱۸ یک نور سفید ضعیف یک نور خاکستری نیست ۲۱۹ اما آسمان که هر آنچه را که می‌بینیم روشن می‌کند می‌تواند با تمام این‌ها حسابی خاکستری باشد و یا با یک نظر چگونه می‌دانم که خودش یک جسم نورانی نیست صفحه ۸۷ ۲۲۰ یعنی تقریباً هیچ چیز خاکستری و سفید نیست مگر در محیطی مشخص ۲۲۱ چیزی را که در اینجا می‌گویم چیزی نیست که روانشناسان گشتالت گفته باشند اینکه احساس سفید از این یا آن شیوه به وجود آمده است اما پرسش دقیقاً این است احساس سفید چیست معنای این عبارت چیست منطق مفهوم سفید چیست ۲۲۲ اما اینکه نمی‌توان یک چیز خاکستری تند را متصور شد نمایان گار نمایانگر روانشناسی رنگ نیست ۲۲۳ تصور کن که به ما بگویند ماده‌ای با شعله خاکستری می‌سوزد به هر حال تو رنگ شعله تمام ماده‌ها را نمی‌شناسی پس چرا اینها این نمی‌‌تواند ممکن باشد با وجود این نمی‌‌تواند معنایی داشته باشد اگر تأییدی از این نوع بشنوم فقط فکر خواهم کرد که شعله روشنایی ضعیفی می‌دهد ۲۲۴ چیزی که به نظر نورانی می‌آید به نظر خاکستری نمی‌آید تمام خاکستری‌ها به نظر نورانی می‌آیند اما اینکه چیزی بتواند به نظر نورانی بیاید نتیجه تقسیم تفاوت‌های درخشندگی در چیزی است که دیده می‌شود در این بین این مورد که چیزی را به مثال یک چیز نورانی می‌بینیم در برخی از موقعیت‌ها می‌توان یک نور بازتابنده شده را بر یک جسم به جای نوری گرفت که از خودش می‌آید صفحه ۸۸ ۲۲۵ می‌توانم چیزی را با نور ضعیف ببینم و در عین حال آن را خاکستری ببینم ۲۲۶ چیزی را که به مثابه نورانی می‌بینم آن را به مساب خاکستری نمی‌بینم اما به خوبی می‌توان آن را به مساب سفید دید ۲۲۷ می‌گویند نور قرمز تیره و نمی‌گویند قرمز سیاه ۲۲۸ احساس روشن بودن وجود دارد ۲۲۹ همانی نیست اگر بگویم احساس سفید یا خاکستری ایجاد نمی‌‌شود به معنای سببی آن مگر به این یا آن شرط و بگوییم که این احساس است در یک زمینه مشخص تعریف اولین گزاره‌ی از روانشناسی گشتالت و دومین از منطق است ۲۳۰ یک پدیده اصلی مثلاً همانی که فروید فکر می‌کرده از رویاهای ساده اشتیاق برملا می‌کند پدیده اصلی فکر عجولانه است که بر ما غالب شده است ۲۳۱ اگر به هنگام شب شبهی به نظرم بیاید امکان دارد یک نور ضعیف سفید شده را نشر دهد اما اگر خاکستری به نظر بیاید پس باید نور از جای دیگری آمده باشد صفحه ۸۹ ۲۳۲ روانشناسی در وقتی که از صورت ظاهر می‌گوید صورت ظاهر را ربط می‌دهد به موجودیت اما ما فقط می‌توانیم از صورت ظاهر بگوییم یا به نوعی دیگر صورت ظاهر را به صورت ظاهر مرتبط می‌کنیم ۲۳۳ می‌توان گفت که رنگ یک شبه همانیست که من باید روی شستی رنگ مخلوط کنم تا آن را درست رنگ بزنم اما چگونه یک تابلوی درست را مشخص می‌کنیم ۲۳۴ روانشناسی اتفاق واقع شده را به چیزی از فیزیک ربط می‌دهد در حالی که ما اتفاق واقع شده را با اتفاق واقع شده مرتبط می‌کنیم ۲۳۵ می‌توان تاریکی را در تاریکی نقاشی کرد و امکان دارد که نورپردازی خوب یک تابلو تاریکی باشد نقاشی دکور تئاتر ۲۳۶ یک سطح سفید هموار می‌تواند چیزها را باز بتاباند چه می‌شود اگر اشتباه کنیم و چیزی که روی چنین سطحی بازتابیده شده در حقیقت در پشت آن واقع باشد و از ورای آن دیده شود پس آیا این سطح سفید و شفاف خواهد بود حتی چیزی که ما می‌بینیم به شفاف رنگین ربطی ندارد ۲۳۷ از یک آینه سیاه میگ اما اگر چیزی را که منعکس می‌کند تیره کند باز سیاه به نظر نمی‌‌آید و سیاه آن کثیف نمی‌‌کند صفحه ۹۰ ۲۳۸ چرا سبز در سیاه غرقه می‌شود و سفید نمی‌شود ۲۳۹ فقط مفاهیم رنگند که به صورت ظاهر بصری یک سطح ارتباط دارند و بعضی از مفاهیم دیگر تنها به سطح‌های شفاف یا به تأثیرهای بصری این سطوح اشاره دارند شاید نخواهیم به راحتی رنگ نقره‌ای را مثلاً سفید بنامیم و آن را از رنگ یک سطح سفید متمایز بنامیم بدانیم بهنظر من سرچشمه بحث درباره نور شفاف بر همین است اگر برای فهماندن مفاهیم رنگ به یک کودک شعله‌های رنگین یا اجسام شفاف رنگین را نشانش می‌دهند ویژگی سفید خاکستری و سیاه به این صورت بسیار واضح‌تر نمایان می‌شود ۱ چون تمام مفاهیم رنگ منطقاً از یک نوع نیستند آنها را به راحتی می‌توان دید به راحتی می‌توان تفاوت مابین مفاهیم را دید رنگ طلا یا رنگ نقره و مفاهیم زرد یا خاکستری اما یک تفاوت وجود دارد و در عین حال نوعی همجواری مابین سفید و قرمز وجود دارد این دیدنش مشکل است ۲۴۲ دلیل اینکه شیر شفاف نیست این نیست که سفید است انگار سفید چیزی غیر شفاف است اگر سفید مفهومی است که فقط به یک سطح بصری ربط دارد پس چرا یک مفهوم رنگ شبیه به سفید وجود ندارد تا به چیزی شفاف ربط داشته باشد صفحه ۹۱ ۲۴۳ ما یک واسطه را که از ورای آن یک نمونه سیاه و سفید را صفحه شطرنج که به نظر ما نامت مغیر بیاید رنگ سفید نمی نامیم حتی اگر باقی رنگ‌ها را سفید شده بکند ۲۴۴ خاکستری و سفید کم نور یا کم نور داده شده می‌توانند در جهت یک رنگ داشته باشند چون اگر دومی را رنگ بزنم امکان دارد که مجبور شوم برای این کار اولی را روی شستی رنگم مخلوط کنم ۲۴۵ اگر چیزی را خاکستری یا سفید ببینم می‌تواند به اینکه به نوعی چیزها را در اطرافم روشن ببینم ربط داشته باشد در یک زمینه تحت یک نورپردازی بد رنگ برایم سفید است و در زمینه دیگر تحت یک نورپردازی خوب رنگ خاکستری است ۲۴۶ سطل ل ل آبی که من در برابر خود می‌بینم سفید براغ است برایم ناممکن است که آن را خاکستری بنامم یا اینکه بگویم من به طور واضح خاکستری می‌بینم اما بازتابی دارد که از باقی سطح آن بسیار روشن‌تر است تو چون گرد است کمکم از روشنی به سایه می‌رسد بی اینکه رنگش عوض شود ۲۴۷ این سطل در چنین محلی چه رنگی دارد چگونه باید در این باره تصمیم بگیرم صفحه ۹۲ ۲۴۸ به طور مطمئن پدیده پدیده شناسی نیست اما به خوبی مشکلات پدیده شناختی را دارد ۲۴۹ می‌توان گفت زمین یمه قرمز رنگ‌ها را مخلوط نمیکند ضمیمه سفید آنها را مخلوط می‌کند از سوی دیگر هرگز یک رنگ سورتی یا یک رنگ آبی رنگ پریده را به مثابه مخلوط شده حس نمیکنیم ۲۵۰ آیا میتوان گفت یک خاکستری درخشان سفید است ۲۵۱ وقتی درباره جوهره رنگ‌ها فکر میکنیم با مشکلات مواجه میشویم مشکلاتی که گته در فاربن هر می‌خواست بشکافد به صورت پیچیده‌ای در این عمل یافت می‌شوند که ما صاحب یک مفهوم واحد در مورد هویت رنگ نیستیم بلکه مفاهیم بسیاری داریم که به یکدیگر شبیهند ۲۵۲ پرسش این است اگر بخواهیم تصویر یک واسطه شفاف رنگین را تصویر تصویر بصری بنامیم باید از چه نوع باشد یا اینکه یک چیز چه منظری باید داشته باشد تا به نظر ما رنگین و شفاف بیاید این پرسش یک پرسش فیزیک نیست اما به پرسش فیزیک مربوط شده است ۲۵۳ این تصویر بصری که ما آن را یک تصویر یک واسطه شفاف رنگین می‌نامیم چگونه تشکیل می‌شود صفحه ۹۳ ۲۵۴ به نظر می‌رسد چیزی را که بشود رنگ مواد نامید و چیزی را که میت توان رنگ سطوح نامید وجود دارد ۲۵۵ مفاهیم ما از رنگ‌ها گاهی به ذات آنها مربوط می‌شود مثل برف سفید است گاهی به سطوح این میز قهوه‌ای است گاهی به نور پردازی‌ها در سرخی غروب گاهی به اجسام شفاف آیا کاربردی وجود ندارد که در میدان دید به محلی مربوط شود که من منطقاً مستقل از زمینه مکانی باشد آیا نمی‌توانم بگویم من در آنجا سفید می‌بینم یا مثلاً آن را را نقاشی کنیم حتی اگر به هیچ وجه نتوانم از لحاظ مکانی تصویر بصری را برگردان کنم لکه‌های رنگ من به روش نقطه چین در نقاشی فکر می‌کنم ۲۵۶ توانایی در نامیدن یک رنگ اغلب به معنای توانایی در رونویس کردن دقیق آن نیست شاید بتوانم بگویم من در آنجا یک محل قرمز می‌بینم و قادر نباشم رنگی را که در دقیقاً شبیه می‌بینم به همان اندازه مخلوط کنم ۲۵۷ سعی کنید چیزی رو نقاشی کنین که وقتی چشم‌هایت بسته‌اند می‌بینی اما با تمام این‌ها می‌توانی آن را حدوداً تشریح کنی ۲۵۸ به رنگ نقره سیقل داده شده فکر کن به نیکل یا کرم سیقل داده شده و غیره یا به رنگ یک خراش روی این فلس‌ها صفحه ۹۴ ۲۵۹ به یک رنگ نام اف می‌دهم و می‌گویم این رنگی اس که من در آن جا می‌بینم یا تصویر بصر را می‌کشم و می‌گویم من این را می‌بینم حالا چنین محلی از تصویر من چه رنگی دارد چگونه آن را می‌شود مشخص کرد گیریم که من کلمه آبی کبالت را به کار گیرم چگونه ممکن است که که چیست می‌توانم یک کاغذ یا ماده رنگی درون یک ظرف را به عنوان نمونه بردارم پس چگونه مشخص کنم که مثلاً یک سطح دارای این رنگ است همه چیز برمی‌گردد به شیوه مقایسه کردن ۲۶۰ چیزی را که می‌شود احساس مجموعه رنگین از یک سطح نامید نوعی امکان محاسبه برای تمامی رنگ‌های سطوح نیست ۲۶۱ من ایکس را می‌بینم می‌شنوم حس می‌کنم و غیره من ایکس را ملاحظه می‌کنم این به همان مفهوم در مفهوم مورد اول و مورد دوم ارجاع نمی‌شود حتی اگر هر دو مورد را با همان بیان مثلاً یک درد جایگزین کنند چون اولین گزاره می‌تواند این پرسش را در پی داشته باشد چه نوعی از درد و می‌توان با سوزن زدن به کسی که پرسش را پرسیده به آن جواب داد اما جواب دومین گزاره باید به نوعی دیگر باشد مثلاً درد دستم ۲۶۰ ۲۲ می‌توانم بگویم در این محل از میدان دید من این رنگ هست انتظاری که از کل تعبیر ساخته شده است اما چنین گزاره‌ای به چه درد می‌خورد این رنگ باید به هر حال اینچنین باشد تا من بتوانم در دوباره آن را ایجاد کنم باید شرایط مشخص شوند تا بگویم این رنگ را دارد صفحه ۹۵ ۲۶۳ تصور کن که کسی جای انبیه را در یک چهره نقاشی شده از رامبراند نشان دهد و بگوید می‌خواهم دیوار اتاقم این رنگی شود ۲۶۴ اینکه بتوانیم بگوییم این مکان در میدان دید من سبز خاکستری است به این معنا نیست که ما می‌دانیم این یک رونوشت دقیق از این رنگ را باید چگونه بنامیم ۲۲۶۵ چیزی را که از پنجرم می‌بینم نقاشی می‌کنم با رنگ آجی مکان کاملاً مشخصی را نقاشی می‌کنم مشخص از لحاظ وضع معماری خانه می‌گویم من این مکان را این رنگی می‌زنم این به آن معنا نیست که من در آن مکان رنگ ژاری را می‌بینم چون این رنگ مایه در چنان محیطی می‌تواند به نظر من کمرنگتر پررنگتر یا قرمزتر و غیر از آجار بیاید می‌توانم چیزی بگویم مثل این مکان را جوری می‌بینم که اینجا کشیدم با رنگ آجری یا به مثابه یک زرد بسیار مایل به قرمز اما چطور میشود اگر از من بخواهند تا رنگ دقیق آن اینجا را آنطور که به نظرم می‌رسد نشان دهم چ چگونه باید آن را نشان دهم و چگونه باید آن را مشخص کنم مثلاً می‌توانند از من بخواهند که نمونه‌ای بسازم تکه کاغذ مستطیل از این رنگ نمی‌گویم چنین قیاسی بیفایده خواهد بود اما نشان می‌دهد شیوه‌ای که رنگ مایه‌ها را با همدیگر مقایسه می‌کنیم از پیش روشن نیست و بنابراین در اینجا معنای آن هویت رنگ نخواهد بود صفحه ۹۶ ۲۶۶ یک اثر نقاشی را تصور کنیم که به تکه‌های کوچک کمی تک رنگ پاره شده باشد و تصور کنیم که این تکه‌ها مثل تکه‌های یک پازل به کار روند چنین تکه‌ای حتی در آنجا که تک رنگ نیست نباید شکل مکانی را نشان دهد اما به نظر میآید که به مثابه یک لکه رنگ مسطح است و فقط با تجمع با تکه‌های دیگر تکه‌ی از آسمان می‌شود یا ابر یا اشعه از نور یا یک سطح مقعر یا محدب و غیره د ۲۶۷ همچنین می‌توان گفت که یک پازل رنگ‌های درست را از مکان‌های مختلف تصویر نشان می‌دهد ۲۶۸ می‌توانیم راقب شویم به اینکه تحلیل مفاهیم مفاهیم ما از رنگ در نهایت ما را به رنگ‌هایی از برخی محل‌های میدان دیدمان می‌رساند رنگ‌هایی که مستقل از تمام تعابیر مکانی یا فیزیکی اند چون در اینجا نه نورپردازی هست و نه سایه نه تابش هست و نه شفافیت یا نا شفافیت و غیره ۲۶۹ چیزی که به نظر ما مثل یک خط تک تک رنگ روشن بی غلظت بر یک سطح تیره می‌آید می‌تواند به نظر سفید بیاید و نه خاکستری یک سیاه نمی‌تواند خاکستری کمرنگ باشد صفحه ۹۷ ۲۷۰ اما آیا در برخی از موقعیت‌ها نمی‌توانی یک نقطه یا یک خط را به خاکستری تعبیر کرد به یک عک فکر کن ۲۷۱ آیا من موی پسربچه را واقعاً طلایی می‌بینم آیا آن را خاکستری می‌بینم آیا نتیجه می‌گیرم که آنها را فقط خاکستری می‌بینم آیا فقط نتیجه می‌گیرم که چیزی که در عکس اینچنین است در حقیقت باید طلایی بوده باشد در جهتی من آن را طلایی می‌بینم و در جهتی یک خاکستری کمرنگتر و یا پررنگتر ۲۷۲ قرمز تیره و قرمز سیاه مفهومش از یک نوع نیست وقتی به شفافیت یک یاقوت نگاه کنیم می‌تواند به نظر قرمز تیره بیاید اما اگر از عیبی که در نشده باشد نمی‌تواند قرمز سیاه به نظر بیاید یک نقاش می‌تواند آن را با یک لکه قرمز سیاه این‌چنین کند اما در تابلو حس لکه قرمز سیاه را به دست نمی‌دهد به نظر می‌رسد که عمق دارد همان طور که سطح تابلو هم سه بعدی به نظر می‌آید ۲۷۲۳ در یک فیلم مثل در یک عکس صورت و موها به نظر خاکستری نمی‌‌آید بلکه اثری کاملاً طبیعی دارد برخلاف اغلب غذاهای داخل بش خاب در فیلم خاکستری اند و کمتر اشتها آور ۲۷۴ اما در یک عکس موی طلایی چه معنایی دارد چه چیزی را نشان می‌دهد که این چنین نمود پیدا می‌کند و اینکه رنگ فقط استنباط نیست واکنش‌های ما کدامند که باعث می‌شوند آن را تأیید کنیم آیا می‌شود به نظر بیاید که یک سر از گچ سفید یا سنگ است صفحه ۹۸ ۲۷۵ حتی اگر کلمه طلایی طلایی معنی دهد چه اندازه مو در یک عکس می‌تواند طلایی به نظر بیاید ۲۷۶ پس من طبعاً با این کلمه عکس را تشریح می‌کنم مردی با موهای تیره با پسر جوانی که موهای طلایی دارد و آنها را به عقب شانه زده مقابل یک ماشین ایستاده‌اند من عکس را اینچنین تشریح می‌کنم و در جواب کسی که بگوید این تشریح عکس نیست بلکه اشیایی را که احتمالاً عکاسی شدند تشریح می‌کند فقط می‌توانم بگویم که تصویر چنان است که می‌گوید موها این رنگیان ۲۷۷ اگر از من بخواهند که عکس را را شرح دهم آن را با این عبارات تشریح می‌کنم ۲۷۸ کوررنگ جمله‌ای را که خبر می‌دهد او کوررنگ است می‌فهمد کور هم جمله‌ای را که خبر می‌دهد کور است می‌فهمد اما به هر حال نمی‌‌تواند خودش جملاتی را که بیننده طبیعی به کار می‌برد به کار برد به همین ترتیب بیننده طبیعی مثلاً می‌تواند بر یک بازی زبانی مسلط شود آن هم با عباراتی که آنها نمی‌توانند فرا گرفته باشند همین طور در مورد بازی زبانی به عبارت کوررنگ و کور صفحه ۹۹ ۲۷۹ آیا می‌توان برای یک کور تعریف کرد که دیدن چگونه است بله می‌توان یک کور به خوبی می‌تواند بسیار چیزها در مورد تفاوت خودش با کسی که می‌بیند یاد بگیرد اما با وجود این می‌خواهیم به این سؤال جواب منفی بدهیم آیا چنان مطرح نشده که ما را که ما را گمراه کند می‌توان برای کسی که فوتبال بازی نمی‌کند به همان اندازه برای کسی که بازی می‌کند شرح دهیم که چگونه فوتبال را بازی می‌کنند شاید این توصیف را وقتی برای دومی می‌کنیم که بخواهد سحت گفته را قضاوت کند پس آیا می‌توان برای کسی که می‌بیند تشریح کنیم که چگونه می‌بینیم اما با تمام این می‌توان برای او تعریف کرد که کوری چیست یعنی می‌توان حالت یک فرد کور را برای او تعریف کرد و چشم‌های او را با یک نوار بست از سوی دیگر نمی‌توان گاه به گاه یک کور را نابینا کرد اما می‌توان برای او رفتار کسی را که می‌بیند شرح داد ۲۸۰ آیا می‌توان گفت که کوررنگی یا کوری یک پدیده است در حالی که دیدن یک پدیده نیست حدوداً به این معناست که من می‌بینم یک بیان است من یک کور هستم یک بیان نیست اما به هر جهت این حقیقت ندارد اغلب در خیابان مرا به جای کور می‌گیرن می‌توانم به کسی که مرتکب این تحقیر می‌شود بگویم من می‌بینم یعنی من کور نیستم ۲۸۱ می‌توان گفت اشخاصی هستند که نمی‌توانند این یا آن را فرا بگیرند این یک پدیده است این پدیده کوررنگی است پس این یکی ناتوانی می‌شود و دیدن توانایی می‌شود صفحه ۱۰۰ ۲۸۲ به بی که بازی شطرنج را بلد نیست می‌گویم a در فرا گرفتن بازی شطرنج ناتوان است این چیزیست که بی می‌تواند بف احمد اما حالا به کسی که در وضعیت یادگیری هرچه که باشد نیست بگویم که این یا آن شخص نمی‌‌تواند چیز یاد بگیرد این آخری از اصل یک بازی چه می‌داند آیا امکان دارد که در مورد مفهوم بازی کاملاً اشتباه کرده باشد در عین حال قادر است که بفهمد او یا شخص دیگری را نمی‌‌تواند به یک مهمانی سرگرم کننده دعوت کند چون نمی‌توانند هیچ‌گونه بازی‌ای را اجرا کنند ۲۸۳ آیا تمام چیزی را که می‌خواهم بگویم به این ارجاع می‌شود که بیان من یک دایره قرمز می‌بینم و بیان من می‌بینم پس کور نیستم منطقاً متفاوتند با کدام آزمون می‌توانیم کسی را که می‌خواهد بفهمد اولین بیان درست است یا دومی قانع کنیم روانشناسی کوررنگی را محقق می‌داند و در پی آن طبیعی دیدن را اما چه کسی می‌تواند این آخری را فراگیرد ۲۸۴ نمی‌توانم به هیچکس درباره بازی که خودم نتوانستم آن را فرا بگیرم اطلاعاتی بدهم یک کنگ نمی‌‌تواند در مورد کاربرد طبیعی عبارت رنگ‌ها به یک بیننده طبیعی اطلاعات بدهد آیا این حرف درست است او نمی‌‌تواند بازی و طرز به کارگیری آن را اظهار کند ۲۸۵ آیا عضو یک قبیله کور رنگ‌ها نمی‌تواند این فکر را شکل دهد که تصور کند کسانی در قیاس با کسان خودش غریبند صفحه ۱۱ و ما آن را بیننده طبیعی می‌نامیم به طور مثال آیا نمی‌تواند روی یک صحنه تئاتر یک بیننده طبیعی را این‌چنین نشان دهد همان طور که می‌تواند مردی را نشان دهد که دارای استعداد پیشگویی است بی اینکه خودش این استعداد را داشته باشد این بسیار کم قابل تصور است ۲۸۶ اما آیا کور رنگ‌ها هرگز به این فکر افتاده‌اند که خودشان خودشان را کوررنگ بنامند چرا که نه اما چطور بیننده‌های طبیعی می‌توانند کاربرد طبیعی عبارات رنگ‌ها را فراگیرند نکند در جمع کور رنگ‌ها استثنا اند آیا امکان ندارد آنها فقط عبارات رنگ‌ها را به طور طبیعی به کار گیرند شاید از نظر دیگران برخی هم اشتباه بکنند تا بالاخره بتوانند از این توانایی‌هایی که عادت به آن ندار لذت ببرند ۲۷۸ می‌توانم تصور کنم که از نظر من اگر چنین شخصی را ملاقات کنم توصیف کردن چگونه خواهد بود ۲۸۸ می‌توانم تصور کنم که چگونه یک شخص در برابر چیزی که برای من اهمیت دارد و برای او ندارد رفتار می‌کند اما آیا می‌توانم موقعیت او را تصور کنم این یعنی چه آیا می‌توانم وضعیت کسی را تصور کنم که چیزی که برای من اهمیت دارد برای او هم اهمیت دارد ۲۸۹ همچنین می‌توانم بدون اینکه خودم قادر به فرا گرفتن ضرب کردن باشم از کسی که ضرب می‌کند تقلید کنم در این حالت نمی‌توانم ضرب کردن را به دیگران یاد دهم آن هم به شکلی که بشود تصور کرد کسی را برمی‌انگیزاند تا تصمیم به یاد گرفتن بگیرد ۲۲۹۰ آشکار است که یک کوررنگ میتوان ماند آزمونی را انجام دهد تا ناتوانایی اش را تشریح کند پس اگر از این پس بتواند آن را تشریح کند خواهد توانست از خودش هم ابداع کند ۲۹۱ آیا می‌توان ریاضی عالی را برای کسی تشریح کرد سوای طوری که به سرش فرو کرده‌اند یا باز آیا این اطلاعات یک توصیف از نوع ریاضی است اگر بازی تنیس را برای کسی شرح دهیم به این معنا نیست که می‌خواهیم آن را به او یاد بدهیم یا بالعکس از سوی دیگر کسی که نمی‌دانسته تنیس تریست و حالا بازی آن را فرا گرفته است از این پس میت می‌داند که این بازی چیست پا ورقی دانستن از طریق توصیف و دانستن از طریق آشنایی تقسیم بندی راسل ۲۹۲ کسی که یک گوش مطلق دارد می‌تواند بازی زبانی را فرا گیرد که من نمی‌توانم فرا گیرم ۲۹۳ می‌توان گفت که مفاهیم اشخاص چیزی را که برایشان مهم است و چیزی را که برایشان مهم نیست نشان می‌دهد اما نه در جهتی که این کار مفاهیم خاصی را که دارا هستند تعریف کند صفحه ۱۳ چیزی که باید از این در بیاید فقط این است که ما مفاهیم درستی داریم و دیگران مفاهیم اشتباهی دارند گذری از اشتباه محاسبه است به روش دیگری از محاسبه ۲۹۴ وقتی کورها از یک آسمان آبی و به ویژه پدیده‌های بصری دیگری حرف می‌زنند و این کار را هم داوطلبانه انجام می‌دهند کسی که آن را می‌بیند اغلب با خود می‌گوید چه کسی می‌داند که او چه چیزی را متصور شده است چرا او این را به باقی بیننده‌ها نمی‌گوید البته در شکل عام این یک بیان اشتباه است ۲۹۵ این موردی که من می‌نویسم به زحمت می‌تواند برای کس دیگری بدیهی باشد پس فهم آن آنقدرها هم تحریف نمی‌شود ۲۹۶ ما می‌گوییم تصور کنیم اشخاصی را که این بازی زبانی را بلد نیستند اما هنوز این از نوع زندگی این اشخاص و از اینکه با روش ما از چه چیزی دور می‌شوند تصویر روشنی به دست نمی‌دهد ما هنوز نمی‌دانیم که چه چیزی را باید متصور شویم چون زندگی این اشخاص باید با زندگی ما مربوط باشد اما اول باید چیزی را که در وضعیت‌های تازه آن را یک زندگی مرتب با زندگی خودمان می‌نامیم مشخص کنیم آیا همان طور که می‌گویند اینطور نیست که اشخاصی وجود دارند که بدون شاه بازی شطرنج می‌کند صفحه ۱۴ پرسش بلافاصله ظاهر می‌شود در این حالت چه کسی می‌برد و چه کسی می‌بازد و غیره تو مجبوری تصمیم‌های دیگری بگیری که در فرضیات اولیت پیش‌بینی نکرده بوده‌ای و به فن اصلی هم که برا راحتی قدم به قدم برایت آشناتر می‌شود مسلط نشده‌ای ۲۹۷ اینکه بتوان دیگران را قادر به وانمود کردن دانست خود بخشی از وانمود کردن است ۲۹۸ اگر انسان‌ها به شکلی رفتار کنند که انگار در حال وانمود کردن هستند اما هیچ نشانی از بدگمانی به یکدیگر بروز ندهند آنگاه تصویری که پیش روی ماست تصویر انسان‌های وانمود کرده نیست ۲۹۹ ما با این اشخاص فقط از یک شگفتی به شگفتی دیگری می‌رویم ۳۰۰ می‌توانی بر یک صحنه نمایش اشخاصی را معرفی کنی و در دهانشان کلماتی را بگذاری که در زندگی واقعی به طور معمول آن کلمات را ادا نمی‌کنند اما با وجود این این کلمات می‌توانند با تفکر آنها مربوط باشند اما آدم‌هایی را که با ما به نوعی غرابت دارند نمی‌توان اینچنین معرفی کرد حتی اگر بتوانیم ل کات شان را پیش‌بینی کنیم باز نمی‌توانیم در دهانشان کلماتی بگذاریم که به ایشان بیاید با تمام این‌ها یک چیز غلط در شیوه نگرش این چیزها هست صفحه ۱۵ کسی می‌تواند به هنگام کار چیزی با خودش بگوید که این چیز می‌تواند مثلاً کاملاً شرطی باشد ۳۰۱ اینکه بتوانم رفیق کسی باشم مربوط می‌شود به اینکه او همان امکانات یا امکاناتی مشابه م را داشته باشد ۳۰۲ آیا درست است بگوییم زندگی ما بر مفاهیم مان پرت و افکنده مفاهیم در بند زندگی اند ۳۰۳ اینکه زبان منظم شود تمام زندگیمان ساختگی می‌شود ۳۰۴ به چه کسی می‌گوییم که او مفهوم ما را از درد دارا نیست می‌توانم مطرح کنم که او درد را نمی‌شناسد اما ترجیح میدهم که بگویم آن را می‌شناسد چون علایم درد را نشان می‌دهد می‌توان این کلمات را به او فهماند من درد دارم آیا توانی این را دارد که دردهایش را به یاد آورد آیا باید مثل بعضی‌ها تظاهرات درد دیگران را باز شناسد آیا باید دلسوزی را نشان دهد آیا باید مثل کس دیگری ادای درد درآوردن را بفهمد ۳۰۵ نمی‌دانم تا چه اندازه ملتهب است نمی‌دانم آیا واقعاً التهاب دارد آیا خودش می‌داند از او پرسیده می‌شود و او می‌گوید بله ملتهب بودم صفحه ۱۶ ۳۶ پس این چیست تردید تا آنجایی که بدانیم آیا دیگری ملتهب شده آیا این وضعیت یک شخص مردد است چرا باید خودمان را مشغول آن کنیم تردید در به کار بردن بیان او ملتهب است یافت می‌شود ۳۰۷ اما در جایی که او نامطمئن است دیگری می‌تواند مطمئن باشد وقتی آن مرد ملتهب می‌شود او حالتی را در چهره‌ش می‌شناسد چگونه می‌تواند فرا بگیرد که نشانه چنین التهابی را بشناسد گفتنش آسان نیست ۳۰۸ اما این فقط به این پرسش مربوط نمی‌شود تردید در مورد وضعیت کس دیگر چه معنایی می‌دهد به این هم مربوط می‌شود دانستن چه معنایی می‌دهد و اطمینان از اینکه این مرد ملتهب است ۳۰۹ در اینجا می‌توان از من پرسید که بالاخره مقصودم چیست و تا چه حد این دستور زبان است که مطرح می‌کنم ۳۱ اطمینان از اینکه او می‌خواهد مرا ببیند و اطمینان از اینکه او ملتهب است چیز مشترکی با هم دارند یک چیز مشترک هم در بازی تنیس و دروازی شطرنج وجود دارد اما هیچکس نمی‌گوید این بچگانه است در هر دو مورد بازی انجام می‌شود اما هر بار با چیزی دیگر در این مورد آخر تفاوت را با این‌ها می‌بینیم او گاهی یک سیب می‌خورد و گاهی یک گلابی در حالی که در مورد اول آن را به راحتی نمی‌بینیم صفحه ۱۷ می‌دانم که او دیروز آمده است می‌دانم که دو ضربدر دو می‌شود ۴ می‌دانم که او درد دارد می‌دانم که در آنرا یک در است ۳۱۲ هر بار می‌دانم آیا فقط در هر بار چیزی را که می‌دانم متفاوت است در جهتی بله اما بازی‌های زبانی از گزاره‌هایی که نمی‌گذارند ما زنین زنین شویم بسیار متفاوت‌تر ان ۳۱۳ دنیای اشیای فیزیکی و دنیای ادراک از این آخری چه می‌دانم احساسم به من چه می‌آموزد می‌خواهم بگویم وقتی که می‌بینم چگونه است وقتی که میشنو وقتی که حس می‌کنیم و غیره و غیره اما آیا من کاملاً این را یاد گرفتم ۳۱۴ اگر بخواهیم صریح بگوییم که دنیای ادراک چیست دوست دارم بگویم این چیزیست که من که در ذهن من می‌گذرد چیزی که حالا دارد می‌گذرد چیزی که می‌بینم می‌شنوم و غیره آیا می‌توانم آن را ساده‌تر کنیم و بگوی بگوییم چیزی که حالا دارم می‌بینم ۳۱۱۵ پرسش آشکارا این است اشیای فیزیکی را چگونه مقایسه می‌کنیم چگونه واقعی ‌ها را مقایسه می‌کنیم صفحه ۱۰۸ ۳۱۶ اگر بخواهیم صریح بگوییم دنیای ادراک چیست چیزیست در ضمیر من چیزی که حالا می‌بینم می‌شنوم حس می‌کنم و مثلاً حالا چه می‌بینم پاسخ نمی‌‌تواند اینچنین باشد خب دیگر تمام تمام اینها با حرکتی در برگیرنده ۳۱۷ وقتی کسی خدا را قبول دارد به اطرافش نگاه می‌کند و می‌پرسد تمام این‌هایی که می‌بینم از کجا می‌آیند تمام اینها از کجا میآیند توضیحی سببی نمی‌خواهد و شیطنت در پرسش او بیان یک چنین پرسشی است پس در برابر تمام توضیحات حالت را بیان می‌کند اما این حالت در زندگی او چگونه نمود پیدا می‌کند همین حالت است که باعث می‌شود برخی چیزها را جدی بگیریم و در همین حال در برخی نقاط آن را جدی نگیریم و اعلام کنیم که هنوز چیز دیگری جدی‌تر است بنابراین کسی می‌تواند بگوید که آیا آن شخص پیش از به پایان بردن اثری می‌میرد و این چیزی بسیار جدی است اما در جهتی دیگر می‌تواند اصلاً اهمیتی نداشت باشد در اینجا در جهتی عمیق‌تر کلماتی به ک به کار گرفته می‌شوند چیزی که به صراحت می‌توانم بگویم این است که در اینجا هم ربطی به کلماتی که ادا می‌کنیم ندارد یا ربطی به کلماتی که وقتی ادای شان می‌کنیم در فکر مانند ندارد بلکه به تفاوتی که مابین آنهاست ربط دارد آن هم بر حسب تنوع لحظات زندگی چگونه بدانم که وقتی دو مرد می‌گویند خدا را قبول دارند دارند از یک چیز مشترک می‌گویند این را در قیاس با سه شخصیت ترینیتی هم می‌توان گفت علم الهیات اصرار می‌ورزد به به بکارگیری برخی کلمات و برخی جملات برخی دیگر را هم نفی بلد می‌کند و هیچ چیزی را روشن‌تر نمی‌‌کند کارل بارت صفحه ۱۹ به نوعی دیگر الهیات مابین کلمات دست و پا می‌زند چون می‌خواهد چیزی بگوید و نمی‌داند آن را چگونه ادا کند این کنشی اس که به کلمات معنایشان را می‌دهد ۳۱۸ من به این لکه توجه می‌کنم مثلاً با نشان دادن یک تابلو می‌گویم حالا این چ چنین است می‌توانم مستمراً همان یک چیز را تعریف کنم و چیزی را که می‌بینم می‌تواند همان باقی بماند یا تعبیر شود چیزی که تعریف می‌کنم و چیزی که می‌بینم هویتی همسان ندارند چون کلماتی مثل این لکه اجازه نمی‌دهد نو نوع هویتی را که در نظر دارم باز شناسیم ۳۳۱۹ روانشناسی هم پدیده کوررنگی را تشریح می‌کند و هم پدیده طبیعی دیدن را پدیده‌های کوررنگی کدامند بدون شک واکنش‌هایی هستند که یک کوررنگ را از یک بیننده طبیعی مشخص می‌کند اما این تمام واکنش‌های او نیستند مثلاً واکنش‌هایی هستند که او را از یک کو و کامل مشخص می‌کند آیا می‌توانم به یک کور بگویم بگویم دیدن چیست و آیا می‌توانم این را به کسی که می‌بیند هم بگویم این هیچ معنایی ندارد تشریح کردن دیدن چه معنایی دارد در عوض می‌توانم موجودات انسانی را از معنای کلمات کور و بینا مطلع کنم و از این کار کسی که می‌بیند و کسی که کور است این معنا را فرا می‌گیرد پس آیا کور می‌داند که دیدن چگونه است است و کسی که می‌بیند این را خودش می‌داند آیا می‌داند که داشتن درک چگونه است صفحه ۱۱ اما آیا روانشناسی قادر نیست به تفاوت مابین حالات بینا و کور توجه کند هواشناس تفاوت بین باران و خشکسالی مثلاً می‌توان کاملاً توجه کرد به تفاوت حالات مابین موش‌هایی که سیبیل شان را کند و موش‌هایی که سبیلش را نکنده اند و احتمالاً این را می‌توان تشریح نقش این دستگاه قابل لمس نامید زندگی کورها چیزی ورای زندگی آدم‌هایی است که می‌بینند ۳۳۲۰ مثلاً یک شخص طبیعی می‌تواند دیکته بنویسد این چیست خب یکی حرف می‌زند یکی چیزهایی را که اولی می‌گوید می‌نویسد مثلاً اگر بگوید صدای آ دیگر نشانه آ را می‌گذارد و غیره اگر کسی این توضیح را بفهمد اینطور نیست که بازی را تحت هر اسمی که باشد خوب می‌داند یا اینکه آن را با توصیف کردن یاد گرفته است اما بدون شک شارلمانی اساس نوشتن را فهمیده بوده است اما نوشتن را یاد نگرفته بوده است امکان دارد کسی که توصیف یک فن را بفهمد از آموختن آن ناتوان باشد اما دقیقاً ناتوانی در آموختن دو مورد متفاوت است در اولی به سادگی موفق نمی‌شویم که کسب صلاحیت کنیم و در دیگری فاقد فهم هستیم می‌توان یک بازی را به کسی توضیح داد ممکن است او این توضیح را بفهمد اما بازی را فران نگیرد یا اینکه از فهم توضیح بازی ناتوان باشد ولی خلاف آن هم قابل درک است ۳۲۱ این درخت را می‌بینی کور آن را نمی‌بیند این را باید به کسی که می‌بیند بگویم آیا باید به یک کور بگویم تو این درخت را نمی‌بینی ما می‌بینیم اگر کور فکر کند می‌بیند یا من فکر کنم نمی‌توانم ببینم چگونه می‌شود صفحه ۱۱۱۱ ۳۲۲ اینکه من درخت را می‌بینم خودش یک پدیده است این را به درستی مثل یک درخت می‌بینم پس کور نیستم ۳۲۳ من یک درخت می‌بینم از لحاظ بیان احساس بصری آیا این توصیف یک پدیده است چه پدیده‌ای چطور می‌توانم این را برای کسی تعریف کنم با همه این‌ها حالا که این حس بری را دارم آیا این برای کس دیگری پدیده نیست چون این چیزیست که او مشاهده می‌کند نه چیزی که من مشاهده می‌کنم کلمات من یک درخت می‌بینم توصیف یک پدیده نیستند مثلاً نمی‌توانم بگویم من یک درخت می‌بینم چقدر اجری است اما من یک درخت می‌بینم اما درختی اینجا نیست چقدر عجیب است ۳۲۴ یا باید بگویم احساس یک پدیده نیست آیا اینکه ل واو این احساس را دارد یک پدیده است ۳۲۵ می‌توان تصور کرد که کسی احساسی را تعریف کند انگار که رویایی را تعریف می‌کند بی اینکه نام کوچک اول شخ را شخص را بگوید ۳۲۶ مشاهده کردن همان نگاه کردن یا دیدن نیست این رنگ را ببین و به من بگو چه چیزی را به یادت می‌آورد اگر رنگ خراب شود دیگر رنگی را که از آن می‌گویم نمی‌بینی مشاهده می‌کنیم تا چیزی را که اگر مشاهده نکنیم نمی‌بینیم ببینیم صفحه ۱۱۲ ۳۲۷ مثلاً می‌گویند این رنگ را برای یک دقیقه نگاه کن اما اگر این کار را بکنیم برای این نیست که بیش از آنی که در نظر اول دیده‌ایم ببینیم ۳۲۸ گزاره این‌ها آدم‌هایی هستند که می‌بینند آیا این گزاره می‌تواند در یک روانشناسی یافت شود یعنی اشتباه خواهد بود اما از آن به چه کسی اطلاع داده می‌شود و فقط نمی‌خواهم بگویم که چیزی که در اینجا شیعی مورد اطلاع دادن است مدت زیادیست که شناخته شده است ۳ ۲۹ اینکه می‌بینم آیا برای من یک چیز شناخته شده است ۳۳۰ می‌توانیم بگوییم اگر چنین اشخاصی نبودند مفهوم دیدن هم نبود اما آیا اهالی کره مریخ نمی‌توانند چیزی شبیه به این بگویند از سر اتفاق اولین آدم‌هایی که دیدند همه گور بودند ۳۳۱ چگونه می‌توان عریی از حس گفت اشخاصی هستند که می‌بینند اگر ن گوییم اشخاصی هستند که کورند ۳۳۲ آیا دیدن نمی‌‌تواند یک استثنا باشد اما نه کورها و نه بینا نمی‌توانند آن را تشریح کنند مگر به مثابه صلاحیتی برای انجام این یا آن مثلاً بازی یا برخی بازی‌های زبانی اما در اینجا باید بسیار مراقب شیوه تشریح بازی زبانی باشیم صفحه ۱۱۳ ۱ ۳۳۳ اگر بگویند اشخاصی هستند که می‌بینند پرسشی که بلا فصاله پس از این می‌آید این است که دیدن چیست چگونه باید به آن پاسخ داد آیا با آموختن مورد استعمال کلمه دیدن می‌توان به کسی که پرسشی را می‌پرسد پاسخ داد ۳۳۴ تعریفی از این دست چطور است اشخاصی هستند که وضعیت من و تو را دارند و نه وضعیت آن مرد را که کور است ۳۳۵ اگر چشمانت را باز کنی می‌توانی در خیابان راه بروی بی اینکه جایت ضربه ببیند و غیره منطق اطلاعات ۳۳۶ ساده ترین عمل یک گزاره از نوع آگاه کننده که کاربردی دارد هنوز حرفی در مورد گونه کاربردی که دارد نمی‌گوید ۳۳۷ آیا روان شناسی می‌تواند مرا از اینکه دیدن چیست آگاه کند این را چه می‌نامد آگاه کردن از چیزی که دیدن است روانشناسی کاربرد کلمه دیدن را به من یاد نداده است ۳۳۸ اگر روانشناسی ما را آگاه کند که اشخاصی هستند که می‌بینند پس می‌توانیم از او بپرسیم تو آدم‌هایی را که می‌بینند چه می‌نامی صفحه ۱۴ ده پاسخ با آن از این دست خواهد بود آدم‌هایی که در این یا آن موقعیت واکنشی از این یا آن نوع دارند این یا آن وضع را دارند دیدن یک عبارت فنی روانشناس است که برایمان شرح می‌دهد دیدن چیزیست که او در نزد آدم‌ها مشاهده کرده است ۳۳۹ ما یاد گرفته‌ایم که عباراتی را به کار گیریم من می‌بینم او می‌بیند و غیره آن هم پیش از اینکه بین دیدن و کوری تشخیص دهیم ۳۴۰ آدم‌هایی هستند که می‌توانند حرف بزنند من می‌توانم یک جمله بسازم من می‌توانم کلمه جمله را ادا کنم همین طور که می‌بینی من بیدار شدند من اینجا هستم ۳۴۱ بدون هیچ شکی یک شیوه آموختن وجود دارد که حاکی از وضعیت‌هایی اس که در آنها یک گزاره داده شده می‌تواند به یک آگاهی ت دیل شود این چنین آگاهی را چه باید بنامم ۳۴۲ آیا می‌توانم بگویم که مشاهده کردم که دیگران و خود من می‌توانیم در خیابان راه برویم و اگر چشمانمان باز باشد به چیزی برخورد نمی‌کنیم ولی با چشمان بسته نمی‌توانیم این کار را بکنیم ۳۴۳ اگر به اطلاع کسی برسانم که من کور نیستم آیا این یک مش مشاهده است به هر حال با رفتار خودم نمی‌توانم به آن مسلط شوم ۳۴۴ یک نفر کور می‌تواند به راحتی کشف کند که آیا من هم کور هستم مثلاً با یک حرکت دست و بعدد با پرسیدن اینکه چه کرده است ۳۴۵ آیا نمی‌توانیم یک ملت کور را متصور شویم آیا آنها تحت برخی شرایط قادرند زندگی کنند و آیا در بین خودشان می‌توانند استثناً اشخاصی را داشته باشند که می‌بینند ۳۳۴۶ فرض کن یک کور به من بگوید تو می‌توانی بی اینکه برخورد کنی به همه جا بروی من نمی‌توانم آیا بخش اول جمله آگاهی دهنده است ۳۴۷ این درست است که در اینجا چیز تازه‌ای به من نگفته است ۳۴۸ به نظر می‌رسد در آن گزاره‌هایی است که مشخصه گزاره‌های تجربی را دارند از نظر من واقعیت غیر قابل انکار است به این معنا که اگر بپذیرم این‌ها واقعیت‌هایی غلطان حتماً داوری‌های را مورد تردید قرار دادم ۳۴۹ با تمام اینها اشتباهاتی هستند که برایم عادت شدند و اشتباهاتی که مشخصه متفاوت دارند و من باید آنها را به منزله اقت شاش موقت قطی از باقی داوری‌های مجزا کنم اما آیا بین این دو گزاره‌های وجود ندارد صفحه ۱۱۶ ۳۳۵۰ اگر در تحقیق مفهوم دانستن را بگنجانیم به ما کمکی نخواهد کرد چون دانستن یک وضعیت روانشناسانه نیست که ویژگی‌هایش تشریح همه چیز و هر چیز را مجاز بداند برخلاف منطق درست مفهوم دانستن منطق یک وضعیت روانشناسانه نیست صفحه ۱۱۷ کتاب رنگ‌ها پی گفتاری از بابک احمدی صفحه ۱۱۱۸ کتاب رنگ‌ها در متن این مقاله تمامی بازگفت های آثار ویتگنشتاین بنا به جدول راهنمایی عناوین کتاب‌ها که در زیر آمده است تنظیم شدند در این نقل قول‌ها نخست حروف اختصاری عنوان کتاب پس از علامت دو نقطه شماره صفحه و سرانجام پس از خط مایل شماره اشاره آمده است به عنوان مثال الف ف ر خط تیر ۱۱۶ ۲ ن۱ ۶۳۰ یعنی اشاره ۶۳۰ از صفحه ۱۱۶ از جلد یک کتاب اشارات به فلسفه روانشناسی نقل شده است الف ف ر خط تیر یک یک ویتگنشتاین ف یکس آکسفورد ۱۹۸ پرانتز ۱۹۸۸ الف ف ر خط تیر دو ال ونش دو تراسی جی لو خارد آکسفورد ۱۹۸۰ پرانتز ۱۹۸۸ پ ف ال ویتگنشتاین فیلسوف اینویشن ترایی ام انوس کمبا اکسفورد ۱۹۵۳ پرانتز ۱۹۸۹ صفحه ۱۹ دال ر ل ویتگنشتاین درباره رنگها ترجمه گلستان تهران ۱۳۷۸ دال کاف ال ویگن شان لکتر کمبریج ۱۹۳۰ خط تیر ۱۳۲ ایدی دی لی آکسفورد ۱۹۸۰ دالی ویتگنشتاین سرتی ترا جیول اکورد ۹ ۶۹ هز پرانتز ۱۹۷۹ ر میم ف لام نقطه ویتگنشتاین رساله منطقی فلسفی ترجمه میم ش ادیب سلطانی تهران ۱۳۷۱ ز ال ویتگنشتاین زل ترا جی ای ام آسک بای آکسفورد ۱۹۶۷ پرانتز ۱۹۹۰ ف الف ویتگنشتاین کالچر اند والو تراپی وینچ آکسفورد ۱۹۸۰ پرانتز ۱۹۹۸ کاف آ قاف ال ویتگنشتاین د بلو اند براون بوک اکسفورد ۱۹۵۸ پرانتز ۱۹۹۲ صفحه ۲۰ کتاب رنگها کتاب درباره رنگها یکی از آخرین نوشته‌های فیلسوفی اتریشی اس که در سال ۱۹۳۸ تابعیت انگلیسی یافت لودویگ یوزف یوهان ویتگنشتاین مجموعه از اشارات پراکنده به فلسفه زبان نقاشی و رنگ‌ها که از سایر آثار او کمتر شناخته شده و به ندرت به صورت مستقل مورد بحث قرار گرفته است آن را همچون یادداشت‌هایی در حاشیه کار ناتمام دیگرش درباره یقین شناسانده اند که بسیار شناخته و ستایش شده و درباره‌ش چه بحث‌ها کرداند برگردان فارسی درباره رنگ‌ها اکنون در دست خواننده است سرچشمه شگفتی و گسترش اندیشه او هدف این نوشته یاری به خواننده‌ای است که هرچند هنوز و پسین نوشته‌های ویتگنشتاین به ویژه شاهکار او پژوهش‌های فلسفی را به فارسی در اختیار ندارد می‌خواهد از اشارات کوتاه و شگرف کتاب رنگهای او تحویل های شخصی به دست آورد پانویس برای شناخت امروزی از ویتگنشتاین مجموعه زیر و به ویژه مقاله های سوگا کاول استرن فاگل و نیز پیشگفتار کتاب بسیار کاراست اس کمبریج یونیورس پرس ۱۹۹۶ کتاب زیر هم به خواننده آثار وید گنشین کمک زیادی میکند اچ جی گوک ویتگنشتاین دکشن آکسفورد ۱۹۹ ش ادامه مطلب صفحه ۱۲۱ ی فلسفه چونان خاطره نویسی لودو ویتگنشتاین در تنها کتابی که در ایام زندگی خود منتشر کرد و ما امروز آن را مهم‌ترین اثر از نخستین دوران کار فکری او می‌شناسیم یعنی رساله منطقی فلسفی نوشت من جهان خود هستم ر میم ف دو نقطه ۶۳ م ۹۰ نق ۵ پانویس از این رساله‌ها دو ترجمه کامل به زبان فارسی منتشر شده است لام ویتگنشتاین رساله منطقی فلسفی ترجمه دکتر میر شمسالدین ادیب سلطانی تهران ۱۳۷۱ لام ویگن شین رساله منطق فلسفی ترجمه دکتر محمود عبادیان تهران ۱۳۶۹ ترجمه دکتر ادیب سلطانی منبع تمامی اشاره‌ها و نقل قول‌های متن حاضر است ادامه مطلب آیا از نظر او زندگی و جهان به یک معناست خودش گفته مرزهای زبان مرزهای آن تنها زبانی که من می‌فهمم به معنای مرزهای جهان منند ر مم ف دو نقطه ۲.۹۰ ن ۵ جهان ویتگنشتاین یا خود او آدمی بود که در پوست خود نمی‌گنجید دیر آمده‌ای که بنا که به کنایه خودش در طرح پیشگفتار اشارات فلسفی هنوز رمانتیک مانده بود نه فقط بتهون شوبرت و مندلسون را دوست داشت و ستایشگر ادبیات رمانتیک بود و رمان‌های روزگار خودش را بیش از حد اندیشمندانه می‌دید بل در زندگی شخصی و خصوصی‌اش نیز چنان آدم‌های افسانه‌ای رمانتیک زندگی می‌کرد همیشه مسافر بی‌خانه گریزان از لذت‌های عادی مردم خوشی‌های زندگی خانوادگی و ثروت هیچ چیز از میراث سرشار پدری را نخواست صفحه ۱۲۲ مدتی به نسبت طولانی را در دبستان‌ها معلمی کرد و سالی را در سومعه باغبانی در پایان زندگی نیمسالی را در ایرلند به تنهایی مطلق گذراند آدم عجیبی بود زندگی هم برایش بیش از اندازه شگفتی پیش می‌آورد از هفت خواهر و برادرش هه تا خودکشی کردند یکی در جنگ دست راستش قطع شد و دوست آهنگسازش موریس راول کنسرتوی پیانوی چپ دست و ارکست سیستر را برای او نوشت خود لودویک یک سال در دبیرستانی درس می‌خواند که جوانکی که چند روزی تولدش با او فاصله داشت آنجا در کلاس دیگر تحصیل می‌کرد آدولف هیتلر در عکس آنها در دو ردیف متفاوت اما در چند متری یکدیگر ایستادند دو چهره مدرنیته بیشک ویتگنشتاین آدم عجیبی بود نمونه‌اش اینکه در آغاز ترور استالینی به شوروی رفت و چندان اصرار کرد تا در کال خوزی به او کار بدهند که بعد با احترام بیرونش کردند بارها نوشت که از زندگی و هنر مدرن خوشش نمی‌‌آید و در طرح پیشگفتار اشارات فلسفی تأیید کرد که فرهنگ مدرن اروپایی و آمریکایی را نه می‌فهمد نه دوست دارد نه هدف آن را درک می‌کند اگر اساساً هدفی داشته باشد ف الف د نق ۸ خط تیر ۹ او تنهایی همجنس خواهی بود که گاه به افراط احساساتی میشد و گاه به نظر سرد و بی احساس میآمد بارها وسس خودکشی در سر می‌پروراند و گاه به شیوه رواقی می‌نوشت مرگ رویدادی در زندگی نیست ما مرگ را به تجربه در نمی‌یابیم ر میم ف دو نقطه ۴۳۱۱ م ۱۱۳ نق ش دانشجوی مهندسی هوایی و شیفته موسیقی بود که به خاطر منطق ریاضی به فلسفه روی آورد و شاید اثر تصادف محض در جبهه جنگی خونین رساله فلسفی نوشت که وقتی منتشر شد اهل فن را مات و متحیر کرد صفحه ۱۲۳ بعد فلسفه را رها کرد و به این نتیجه رسید که سرانجام توانسته مسئله قرن‌های فلسفه را حل کند و مثل هر کسی که چنین بیاندیشد آواره شد سال‌ها گذشت ریاضی درس داد برای خواهرش خانه‌ای طرح ریخت سفرها کرد زندگی را آزمود و سرانجام دوباره به فلسفه روی آورد این بار برای اینکه یکی از بزرگ‌ترین انقلاب‌های فلسفی روزگار مدرن را موجب شود انقلابی که لرزه هایش پس از مرگش مسیر فکر و بینش دو نسل را دگرگون کرد های آخر عمر وسواسش اجازه نمی‌داد تا چیزی منتشر کند در کمبریج برای شاگردانی برگزیده و محبوب فلسفه درس داد تنها و د مرده زیست و مرد این سرباز اتریشی جنگ نخست سرباز بریتانیایی جنگ دوم کسی که یک بار گفت به شوخی جدی که هرگاه جنگ نمی‌بود از ملال خود را می‌کشت این شیفته داستان‌های جنایی و سینمای پلیسی راستی که ذره‌ای هم شبیه دیگران زندگی نکرد عمرش در سخت‌ترین روزهای تاریخ مدرن در قلب اروپا گذشت دو دهه جنگ جهانی دید بی‌شک از واقعیت آنچه در اردوگاه‌ها می‌گذشت باخبر شد و شاید به همین دلیل علاقه‌ای به مدرنیته بازار آزاد اقتصادی و رأی دادن به جای آزادی نداشت گناه از او نبود که روزگارش امتیازی به خرد مدرن سوژه اخلاقی و پیشرفت منطقی بشری نمی‌داد روزگاری که نظام‌مندی فکر و فرهنگ را منکر میشد مگر آنکه پیشتر آنها را در قالب تنگ ابر روایت‌هایی جای دهد پس او در روش بیان و در گوهر فکر فلسفی‌اش ضد نظام باقی ماند نیچه فیلسوفی که به او نزدیک بود اما به ندرت نامش را به قلم آورد گفته هر فلسفه اصیلی نوعی خاطره‌نویسی ناخواسته است آیا در اشارات یا قطعات فراوان نوشته‌های ویتگنشتاین در مثال‌هایی که می‌آورد و در روش تک روانه کارش که کلیتی را با چند مثال ساده نقض و رد می‌کرد نمی‌توان خبری از روزگار دشواری که در آن زیست و زندگی کرد پیشبرد یافت صفحه ۱۲۴ پانویس در زندگی نامه معتبر ویتگنشتاین بی اف مک گویان ویتگنشتاین ای لایف یانگ لودو ۱۸۸۹ ۱۹۲۱ لندن ۱۹۸۴ ۰ نق چایر لودویگ ویتگنشتاین پاریس ۱۹۸۹ ادامه متن خود او در دسامبر ۱۹۴۸ گفته بود تقریبا تمامی نوشته‌های من گفتگوی خصوصی با خود من هستند چیزهایی که من در گوشی پرانتز ت ت ا ت ت به خود میگویم ف ۸۸۲ نقطه ۱ د تاثیر وید گنشین آنتونی کنی وید گنشین را بر سته ترین متفکر صده بیستم خوانده جورج هندریک فون رایت او را یکی از بزرگترین و تاثیرگذارترین فیلسوفان روزگار ما نامیده و حتی مخالف فکری او جانی میر فیندلی اندیشه او را تاثیرگذار اصیل ژرف و درخشان نامیده است پانویس ای سی گلینگ ویتگنشتاین آکسفورد یونیورسیتی پرس ۱۹۸۸ صفحه ۱ ۱۲ ادامه مطلب دانشجویان فلسفه از تاثیر هر یک از دوره های کار فکری وید گنشین بر فلسفه تحلیلی و فلسفه زبان باخبرند و نوشتن در این مورد دوباره گویی زایدی مینماید پانویس در این مورد بنگرید به ام اس هاکر وید گنشین فیلسوفی آکسفورد ۹ ۹۶ ادامه مطلب مایکل دامت که خود را ضد ویتگنشتاین گرایی خوانده در کتاب مبنای منطقی متافیزیک نوشته همگی ما در سایه ویگن شتاین ایستادهایم به همان شکلی که نسل‌های پیش از ما در سایه کانت ایستاده بودند پانویس امدام لوس متاف هاروارد یونیورسیتی پرس ۱۹۹۱ صفحه ا ا آی صفحه ۱۲۵ فیلسوفان تحلیلی و فیلسوفان زبان چون جار جان سرل دونالد دیویدسن هیلاری پاتنام کریستوفر پیکاک کریس پین رایت و بسیاری دیگر بارها از تاثیر ویتگنشتاین بر اندیشه خود یاد کردند نکته تازه تر شاید بحث از تاثیر این اندیشمند بر فلسفه اروپای قارهای امروز باشد در روزهای پایانی سده پیش بارها از بزرگ در این‌ها یاد کردن بسیاری نوشتن که که دو بزرگ سخن فلسفی این سده هیگر و ویتگنشتاین هستند شباهت میان آنان کم نیست هر دو در سال ۱۱۸۸۹ به دنیا آمدند زبان فلسفی شان آلمانی بود در جنگ جهانی نخست شرکت کردند و جنگ تأثیری پایدار بر اندیشه و فلسفه آنها نهاد هر دو بی‌ خدایانی بودند که نمی‌توانستند از وسوسه اندیشیدن به امر مقدس و راز وزی رها شوند دو ناقد روزگار مدرن دو دشمن سرسخت غرد باوری مدرن سوژه دکارتی و نظام فلسفی دو متفکر که از اندیشه نقادانه ساده نوزدهم در طرد نظام فلسفی هگل متأثر شده بودند هیدگر از کیرک گارد و ویتگنشتاین از شوپنهاور هر دو به گونه سنجشگرانه و ناباورانه وامدار نقادی کانتی بودند هیچ‌کدام نمی‌خواستند درباره اخلاق بنویسند اما اخلاق همواره خود را به منطق بحث آنها تحمیل می‌کرد دو مرگ اندیش و دو اندیشه گر که در رویکرد فلسفی مدرن به زبان نقش کلیدی داشتند هر دو در دهه ۱۹۳۰ با چرخشی بزرگ در کار خود روبهرو شدند راه تازه‌ای را در پیش گرفتند و تأثیری ژرف بر فلسفه نهادند در عین حال نمی‌توان تفاوت‌های آن را کمرنگ کرد در مورد نقش فلسفه هم نظر نبودند هیدگر به تحویلی از سنت اندیشه یونانی متکی بود و ویتگنشتاین به تحویلی از اندیشه تجربه گرایان صفحه ۱۲۶ اولی در زمینه هستی شناسی حرف‌ها داشت و دومی به طور عمده در گستره شناخت شناسی باقی ماند پانویس در مورد اندیشه ویتگنشتاین به هستی‌شناسی بنگرید به و پاریس ۱۹۸۲ اس ودن ۱۹۹ ادامه مطلب چارلز تیلور نوشته که در دشمنی با نظریه و خردورزی و سوژه استعلایی و متافیزیک غربی ویتگنشتاین در افق فلسفه صده بیستم همتای جز هیدگر و مرلوپونتی ندارد پانویس سی تایلور ان گگ سگر کمبریج یونیورسیتی پرس ۱۹۹۵ صفحه ۳۱۷۷ در مورد رابطه فکری هیگر و ویتگنشتاین بنگرید به مقاله ریچارد رورتی در کتاب بالا در حالی که هیدگر هیچ اشارهای به ویتگنشتاین نکرده او درباره هیدگر چند صفحهی در سال ۱۹۲۹ نوشته که خواندنیست و گنشین آ هیگر بینگ ان در این ام مورا هیگر اند مدرن فیلسوفی یال یونیورسیتی پارس ۱۹۷۸ پی بی ۸ ۸۴ ادامه مطلب بحث از هیگر و مرلوپونتی چند دهه منحصر به قلمرو فلسفه اروپایی قاره‌ای بود جزء مواردی استثنایی و تازه دو دهه است که به شکرانه آثار اندیش گرانی چون ریچارد رورتی چارلز تیلور استنلی کاول هی بورت درای فوس و دیوید کوزن هوی راه به قلمرو فلسفه تحلیلی و دنیای انگلیسی زبان باز کردند اما ویتگنشتاین دهه‌هاست که در مرز دو جریان مهم فلسفه قرن یعنی فلسفه اروپایی قاره‌ای و فلسفه تحلیلی قرار دارد و راهنمایی‌های او به پوزیتیویسم منطقی و فلسفه تحلیلی زبان خلاصه نمی‌شود بل تاثیر تعیین کننده بر سخن هرمونی تیک و اندیشه پسامدرن دارد ژاک دریدا ژان فرانسوا لیوتار و حتی پل ریکور بدون او از هم اندیشه بزرگ بی‌بهره می‌بودند صفحه ۱۲۷ س رساله منطقی فلسفی نگاهی گذرا اروین پانوفسکی تاریخ‌نگار هنر با توجه به زندگی و تأثیر شماری از هنرمندان اصیل نکته‌ای را پیش کشیده که البته نخواسته و نمی‌توانسته که آن را تبدیل به حکمی جهانشمول کند برخی از هنرمندان در جریان زندگی آفریننده خویش از ه مرحله گذر کردند نخست موضع خود را نسبت به سنت مشخص و بیان کردند سپس خود موجب پیدایی سنتی در بیان هنری شدند و سرانجام همان سنتی را که خود برپا کرده بودند کنار گذاشتند و فراتر از آن رفتند نمونه مورد بحث پانوفسکی تیت سیانو وچل است که ما بیشتر او را به نام تیسین می‌شناسیم اما آسان می‌توان نام‌های دیگری را نیز در تاریخ هنر یافت بتهون سزان جویس نخستین نامی که در گستره فلسفه به ذهن می‌آید نام ویتگنشتاین است کسی که نخست با منطق جدید راسل و فرگه درافتاد سپس نظریه متافیزیکی درباره زبان ارائه کرد و سرانجام از این نظریه گذشت و به جای دیگر گام نهاد برتراند راسل هرچند که دل خوشی از این جای دیگر نداشت یک بار اعتراف کرد که از سال ۱۹۱۴ به این سو سه جریان عمده بر جهان فلسفی بریتانیایی یکی پس از دیگری مسلط بودند نخست جریان رساله منطقی فلسفی وی شتاین دوم پوزیتیویسم منطقی و سوم پژوهش‌های فلسفی ویتگنشتاین صفحه ۱۲۸ راسل چند بار این خاطره را نقل کرده که زمانی دانشجوی اتریشی در کمبریج نزد او رفت و رساله کوتاهی را برای مطالعه به او داد و درخواست کرد که نظرش را صریح بگوید تا اگر این نوشته رساله باارزشی نیست او دیگر وقت خود را تلف نکند و رشته مهندسی را ادامه دهد راسل رز را خواند و به جوان گفت که او به یقین نباید مهندس شود راسل متأثر از انتقادهای رساله به نظریات منطقی او آلفرد نورس وایتهد و گوت فورگ درگیر با جدول حقیقت و مجذوب نظم منطقی مباحث رساله اعلام کرد که این متن تأثیری ظرف بر او نهاده و حتی می‌تواند راه تازه‌ای برای منطق ریاضی و فلسفه بگشاید البته راسل پیشنهادهایی هم داشت و در مقدمه کوتاهش چیزهایی هم نوشت که به مذاق نویسنده رساله خوش نیامد اما دوستی آنها آغاز شد تا اینکه یک دهه بعد جوان راه خود را عوض کرد رساله قدیمی را مورد انتقاد قرار داد و به افقی تازه در اندیشه پا نهاد راسل این بار نیز نظرش را صریح اعلام کرد و گفت که حرف‌های ویتگنشتاین از نظر فلسفی بی‌ ارزش است ما امروز این ظر راسل را رد می‌کنیم و به ویژه روش نسبت دادن نیت به دیگری را سست می‌یابیم انگار از کار جدی و دشوار فلسفه خسته شده است رساله معجز دقیق و سرشار از نوآوری و نمایانگر نبوغ فلسفی است مترجم دانشمند فارسیش آن را گران گوهر فلسفه خوانده است ر میم ف دو نقطه سیزدهم هدف رساله چنان که در پیشگفتار کوتاه مؤلف آمده بررسی مسئله‌های فلسفی و نشان دادن این نکته است که طرح پرسش درباره آنها بر پایه دش فهمی منطق زبانمان قرار دارد ر مم ف دو نقطه ۷ به گمان مؤلف هرگاه بتوانیم زبان را درست به کار ببریم مسائل فلسفی ناگو شودنی مان حل می‌شوند و معلوم می‌شود که از اصل به صورت نادرست طرح شده بوده‌اند صفحه ۱۲۹ کتاب می‌خواهد برای اندیشیدن یا برای بیان اندیشه‌ها مرزی نهد کدام مرز می‌خوانیم مرزهای زبان من نشانگر مرزهای جهان منند ر مم ف ۲.۶ م ۸۹.۵ پس هرگاه این مرزها و حدود و منطق زبان را بشناسیم توانسته‌ایم مرزها حدود و منطق جهان را بشناسیم و از آنجا که جهان و زندگی یکی اند ر مم ف دو نق ۶۲۱ م ۹۰ نق ۵ توانسته این زندگی و آنچه را که فیلسوفان از دیرباز واقعیت خوانده‌اند بشناسیم نویسنده رساله برای این باور است که هرچه در فلسفه می‌تواند دانسته شود به سادگی قابل بیان است آنچه هم قابل فهم نیست نباید گفته شود رساله با این عبارت تکان دهنده تمام می‌شود آنچه درباره‌ش نمی‌توان سخن گفت می‌باید درباره اش خاموش ماند ر میم ف د نق ۷ م ۱۱۶ این تا حدود یادآور چیز در خود و هرگز نشناختن کانت است شاید به این دلیل که ویگن شتاین جوان به یاری جهان ناپیدای شوپنهاور با انتقاد کانتی آشنا شده بود نومن یا جهان درونی در رساله به صورت امری راز وزان جلوه‌گر شده است ما احساس می‌کنیم که حتی هنگامی که به همه پرسش‌های ممکن دانش پاسخ داده شده باشد باز هم مسئله‌های زندگی ما همچنان دست نخورده باقی می‌مانند البته در آن حال دیگر هیچ پرسشی هم باقی نخواهد ماند و دقیق انه همین خود پاسخ است است ر میم ف ۵۲ م ۱۱۵ ن۶ اگر مسئله‌های زندگی فراتر از آن پاسخ‌های نهایی و کلی که علم در نهایت می‌تواند ارائه کند بروند پس معنای علم گرایی به شیوه پوزیتیویستی صده نوزدهمی و نیز در شکل‌های جدیدتر آن نادرست خواهد بود صفحه ۱۳۰ این گسست بزرگ ویتگنشتاین از باورهای فلسفی رایج و مثل روزگار اوست شناسایی چگونگی جهان جای خود را به پرسش بنیادینی می‌دهد که آشکارا رساله در مرز طرح آن متوقف شده است پرسشی که در همان ایام هیدگر آن را پیش می‌کشید چرا هستند گان هستند به جای اینکه نباشند همانندی گفته‌ای در رساله با درسهای هیدگر در دهه ۱۹۲۰ پیش از انتشار هستی و زمان شگفت آور است امر راز وزان این نیست که جهان چگونه است بل همانا اینکه هست ر میم ف ۲.۴۴ م ۱۱۴ ن۶ توجه به وید گنشین دوره دوم کار علاقه‌مندان بررسی رابطه اندیشه او با فلسفه اروپای قاره‌ای را آسان می‌کند اما اهمیت این رابطه در آثار دوره نخست او نیز به خاطر تأثیر پذیریش از شوپنهاور باز یافتنی است وقتی می‌نویسد جهان مستقل است از اراده من ر میم ف ۳۷ ۳ م ۱۱۱ ن۶ می‌توان نفوذ قدرتمند شوپنهاور را بر اندیشه او بازیافت خود وید گنشین در ۱۹۳۱ از تاثیر شوپنهاور بر اندیشه فلسفی اش همچون ت تاثیر راسل فرگه اش فنگر و چند متفکر دیگر یاد کرده ف الف د نقطه ۱۸ خط تیر ۱۹ بسیاری از گزاره‌های رساله همانندی هایی در کتاب جهان همچون خواست و بیانگری دارن اشارات به اخلاق و امر راز وزان از این دسته اند رویکرد ضد نظریه که در رساله به شکلی مبهم آمده وامدار شوپنهاور است اما خود رساله خود رساله از یک نگاه استوار به نظریه متافیزیکی در مورد زبان است و آنجا در مورد نظریه یانگر پیش کشیده یکدست و رها از ناسزاگویی نیست صفحه ۱۳۱ رساله بنا به اشاراتی به ویژه در واپسین صفحات آن ضد نظریه علمی است توصیف جهان با مکانیک نیوتونی اطلاعی درباره جهان نیست فقط می‌گوید که جهان می‌تواند بدین گونه یعنی با مکانیک نیوتونی توصیف شود ر میم ف دو نقطه ۴۳۲ م ۱۰۸ نق ش مهم‌تر در بن سراسر جهان صحیح جهانبینی نوین این پندار فریبنده وجود دارد که قانون‌هایی که به اصطلاح قانون‌های طبیعت نامیده می‌شوند توضیحی پدیدارهای طبیعی می‌باشند ر مم ف ۳۷۱ م ۱۱ نق ش و بدین سان مردمان اکنون در قانون‌های طبیعت چونان چیزی که نباید بدان دست بخورد توقف می‌کنند چنانکه پیشینیان در برابر خداوند و سرنوشت رفتار می‌کردند روح نیچه‌ای گفته بالا آشکار است به نظر می‌رسد که چیزی از امر مقدس در باور مدرن به علم باقی مان باشد ادامه می‌دهیم و به راستی هر دو هم حق دارند و حق ن هم حق ندارند ولی البته پیشینیان از این جنبه که یک فرجام نتیجه قطعی روشن را بر می‌‌شد روشن‌ ترند حال آنکه دستگاه نوین می‌خواهد چنین جلوه دهد که گوی همه چیز توضیح داده شده است ر میم ف ۱۱۱ خط تیره ۳۷۲ م ۱۱ نقطه ش رساله نگاهی تازه به نقش سوژه دکارتی دارد در آن می‌خوانیم درون آخته مساوی سوژه به جهان تعلق ندارد بلکه یک مرز جهان است ر میم ف ۶۳۲ م ۹۰.۵ و می‌پرسد در درون جهان کجا می‌توان یک درون آخته متا گتان مساوی متافیزیک را ملاحظه کرد ر مم ف ۶۳۳ م ۹۰.۵ این پرسش به معنای نیچه‌ای و حتی هیری پرسشی است بنیادین سوژه در واقعیت و در قلم را عمل یافتنی نیست آن را نباید چیزی بیش از یک فرز فلسفی دانست صفحه ۱۳۲ از نظر ویگن شان سوژه امری است که به دلیل ناروشن منطق زبان ابداع شده است درون آخته اندیشن و تصور کننده وجود ندارد ر می ف ۱.۰.۵ این عبارت سریح نشان می‌دهد مرزی که میان رساله به آثار بعدی وید گنشین ترسیم شده است دست کم در مواردی برگذشت نیست بحث ویتگنشتاین علیه روش استقرا و تاکید او بر این نکته که این روند هیچگونه بنیاد موجه منطقی ندارد بلکه فقط یک بنیاد موجه روانشناختی دارد ر میم ف ۳۶۳۱ م ۱۱.۶ یادآور بحث مشهور کارل پوپر است حتی مثالی که می‌آورد نزدیک به مثال‌های پوپر است اینکه خورشید فردا برخواهد آمد یک فرضیه است و این بدان معناست که ما نمی‌دانیم که آیا فردا خورشید برخواهد آمد یا نه ر میم ف ۳۶ ۳۱۱ م ۱۱ نق ش آنچه علیه روش یا روند استقرار در رساله آمده ما را فراتر از شناخت شناسی سنتی می‌برد روشن است که هیچ دلیلی در دست نیست تا باور کنیم که اکنون واقعا ساده‌ترین وضع واقع نیز هستی خواهد پذیرفت ر مم ف ۳۶۳۱ م ۱۱ نقطه ش در رساله ما با یک شک آور روبروییم هرچند بیان معجز و تا حدود پیچیده رساله فهم این نکته را تا حدودی دشوار می‌کند گزاره‌ها نمی‌توانند هیچ چیز برتر را بیان کنند ر میم ف ۴۲ م ۱۱۲ ن۶ اما نکته بنیادین به زیبا ترین بیان آمده است جهان مرد خوشبخت جهانی دیگر سان است با جهان مرد بدبخت ر میم ف ۴۳ م ۱۱۳ نق ش در یکی از اشارات نکته مهمی آمده است که از یک سو محدودیت شک‌گرایی رساله را روشن می‌کند و از سوی دیگر راهگشای دوره بعدی کار فکری فیلسوف است شک‌گرایی اگر بخواهد در جایی شک کند که پرسشی نمی‌توان کرد با زنش ناپذیر نخواهد بود بلکه آشکارا بی‌معنا خواهد بود صفحه ۱۳۳ زیرا شک فقط در حالتی موجود تواند بود که پرسشی در میان باشد پرسش در جایی تواند بود که پاسخی وجود داشته باشد و پاسخ در جایی که چیزی بتواند گفته شود ر میم ف ۲.۵۱ م ۱۱۵ نق ش نویسنده رساله بارها یادآور می‌شود که مسائل متافیزیکی را نمی‌توان به زبان آورد مگر برپایه کارکرد نادرست زبان و فلسفه هم وظیفه دارد که همین نکته را روشن کند پس شک آوری فقط در حق آنچه به سادگی و روشنی به بیان در می‌آید یعنی در مورد پرسش‌های سرراست و صریح معنا تواند داشت اینجا رساله متوقف می‌شود اما از همین جا آثار دوران گذرا آغاز می‌شوند رسالت فلسفه یا به بیان نزدیک‌تر به بیان ویتگنشتاین بگوییم روش درست فلسفه بنا به منطق مبا مباحث رساله کدام است وید گنشین نوشته روش صحیح فلسفه شاید این می‌بود هیچ چیز را نبایستی گفت مگر آنچه را که می‌تواند گفته شود یعنی گزاره‌های دانش طبیعی را بنا بر این چیزی را که اصلاً با فلسفه سر کار ندارد و سپس هرگاه کس دیگری بخواهد چیزی متا گتان متافیزیکی بگوید باید برای او ثابت کرد که او به پاره‌ای از نشانه‌ها در گزاره‌های خود نشانگری بخشیده است هرچند این روش برای فرد دیگر خرسند کننده نیست چون او این احساس را نخواهد داشت که ما به دو فلسفه می‌آموزیم ولی این روش بیگانه روش فرسخ تانه صحیح است ر میم ف ۵۳ م۵ ر میم ف ۵۳ م ۱۱۵ نق ش فلسفه نظریه پردازی تعمق در مسائل و تخیل نیست سخن فلسفی و روش درست آن صرف تحلیل مسئله‌ای است که بیشتر به یاری تبین منطق زبان تدقیق شده باشد پس هم اکنون باید بتوانیم دریابیم که زبان چه کارهایی می‌تواند انجام بدهد و چه کارهایی را نمی‌‌تواند انجام بدهد صفحه ۱۳۴ گزاره‌های من بد این راه روشن کننده اند که آن کس که نگریسته مرا دریابد هنگامی که طی گزاره‌های من یعنی بر پایه آنها از گزاره‌های من بالا رود آنها را بی‌معنا میا به یک تعبیر او پس از بالا رفتن از نردبان باید نردبان را به دور افکند او می‌باید بر این گزاره‌ها چیره شود و سپس جهان را به درستی خواهد دید ر میم ف ۱۱۶ خط تیر ۵۴ م ۱۱۵ نق ش سال‌ها پس از بیان این گفته ویتگنشتاین در پژوهش‌های فلسفی نوشت فلسفه نبردی است با مهور شدن شعور ما به دلیل زبان پ ف ۲۱۰۹ مایس ۴۷ فلسفه باید ما را برانگیزد تا چشم‌انداز نادرست و منحرف را رها کنیم وظیفه فلسفه راهنمایی ماست کار فیلسوف نمایش راه خروج از بطری مگس‌گیر به مگس زندانی است ویتگنشتاین بارها حتی کار فلسفه را به کار پزشکانی همانند دانست که امکان بهبود را فراهم می‌آورند پ ف د نق ۲۵۵ م ۹۱ در عبارت مشهوری گفته یک روش فلسفی وجود ندارد به راستی روش‌های گوناگون همچون معالجه‌ی گوناگون وجود دارند پ ف ۱۳۳ م ۵۱ پیداست که این درک از فلسفه بازمانده روزگار نگرش رساله است او آنجا یک هدف برای کار کار فکری می‌شناخت به نظم آوردن زبان تا بتوان مسائل را ساده و روشن گفت در پیشگفتار هم به صراحت گفته می‌توان تمامی معنای کتاب را به گونه‌‌ای در این واژه‌ها گنجاند هر آنچه اصلاً بتواند گفته شود می‌تواند به روشنی گفته شود و آنچه درباره‌ش نتوان حرف زد می‌باید درباره‌ش خاموش ماند ر مم ف ۲ نق ۷ این زبان سرراست روشن و شفاف که بتواند در حق معنا سنگ تمام بگذارد این بازنمایی کامل که که باید بتواند کارش را به بهترین شکل انجام دهد کجاست چگونه باید آن را بیابیم یا فراهم بیاوریم سال‌ها بعد وید گنشین درباره رنگ‌ها نکته یکسر مخالف با نکته بالا را پیش می‌کشد اینکه زبان منظم شود تمام زندگیمان ساختگی می‌شود در ۳۰۳ م ۱۵ روشن است که این گفته تفاوتی عظیم با برداشت رساله از ضرورت منظم کردن زبان دارد اکنون باید بپرسیم که این دگرگونی از کجا آمده است صفحه ۱۳۷ ۵ گذار ویتگنشتاین با دقت به گزاره‌های زبان به دلیل تعمق در منطق ریاضی و سرانجام از راه بحث با دوستانش که همگی فیلسوف نبودند یکی از کسانی که تأثیر زیادی بر او گذاشت پیرو رافا بود دوست اقتصاددان ایتالیایی که در دهه ۱۹۳۰ در کمبریج به تدوین انتقادی آثار ریکاردو مشغول بود به تدریج به این نتیجه رسید که نظریه تصویری معنا نادرست است او متوجه شد که معنا امری نیست که در ذهن ما پدید آید و تکامل بیابد و در نهایت به ابژه‌ی در جهان بازگردد چرا که معنای واژگان در بیشتر موارد محدود به یک مورد یا یک امر واقع نیست و نمی‌‌تواند با بازگشت به یک ابژه به طور کامل و دقیق دانسته و مطرح شود همین که رساله ناگزیر رشته‌ای از کاربردهای زبان سخن اخلاقی زیبایی‌شناسانه دینی را از قلمرو بحث خود خارج می‌کرد و می‌گفت که درباره آنها باید خاموش ماند نشان می‌دهد که اصرار به باقی ماندن در محدوده عبارت‌های منطقی و علمی و نیز عبارت‌های هر روزه دشواری ساز است ویگ انشتاین در ۱۹۲۹ به کمبریج بازگشت درجه دکترای فلسفه را اخذ کرد و تدریس فلسفه منطق و تحلیل مبانی ریاضی را آغاز کرد صفحه ۱۳۸ این سرآغاز دوره گذار در کار فکری و فلسفی او بود پانویس کتاب ساده اما دقیق که می‌تواند راهنمای خوبی برای شناخت دوره دوم فلسفه ویتگنشتاین باشد دی نق پرس ویتگنشتاین لندن ۱۹۷۱ ادامه مطلب از سال بعد او به شیوهی تازه به مبانی ریاضیات اندیشید و پرسید آیا گزاره‌های ریاضی ضرورتاً حقیقی اند آیا می‌توانند به طور کامل در حد منطق توضیح داده شوند اگر نه پس به چه کار می‌آیند این اندیشه‌ها به نقادی نظریه تصویری معنا که دیگر جای خود را در کار فکری او باز می‌کردند بی ارتباط نبودند نتیجه تحلیل‌های نقادانه او در کتاب اشارات فلسفی یافتنی است کتابی که می‌خواست آن را منتشر کند اما به دلیل منش ناتمام و انتقالی مباحث اصلیش کار را به تأخیر انداخت و سرانجام پس از مرگ او چاپ شد استفاده از لفظ بمر کانگ به معنی اشاره در عنوان برگزیده اش برای کتاب بسیار مهم است او قطعه‌های کوتاهی را که می‌نوشت و در نگارش آنها مهارت استادانه‌ای در حد نیچه یافته بود اشاره می‌خواند همچنین باور داشت که بحث ما از مسائل فلسفی نمی‌تواند جز اشاراتی باشد و به هیچ رو دارای آن منش متافیزیکی نیست که نظام‌مندی سخن فلسفی را برجسته می‌کند در عنوان بسیاری از درس‌ها و سخنرانی‌هایش و متونی که نوشت واژه بمر کانگ تکرار شده است اشاراتی به مبانی ریاضیات اشاراتی به فلسفه روانشناسی اشارات ای به شکل‌های منطقی و البته اشاراتی درباره رنگ‌ها که عنوان کامل کتاب حاضر است کتاب اشارات فلسفی در برگیرنده مشخصه‌های اصلی یک متن انتقالی است صفحه ۱۳۹ از یک سو ادامه رسالت است و نکته مهمی از آن را پی می‌گیرد اما از سوی دیگر آغازگر انتقاد به نظریه تصویری معناست با اینکه در برگیرنده انتقادهایی اس به پوزیتیویسم منطقی از جنبه‌هایی همراه است با برخی از پیشنهاد‌های اصلی آن تا آنجا که به بحث ما مربوط می‌شود می‌توانید که وید گنشین در این کتاب ملاک تازه‌ای برای فهم معنا مطرح کرده است کاربرد یا استفاده اینجا نخستین جوانه‌های بحثی نو در مورد معنا به منزله کاربرد یافتنی است در فاصله سال‌های ۱۹۳۲ تا ۱۹۳۴ وید گنشین یادداشت‌هایی تهیه کرد که پس از مرگش در کتابی به عنوان دستور زبان فلسفی منتشر شدند بخش نخست کتاب درباره گزاره‌های زبانی و معنای آنها و بخش دوم درباره منطق ریاضیست در همین حال او نکته‌های مهمی از یادداشت‌ها را با تحویل‌گیرنده این تحویل‌گیرنده گرد می‌آورد و به همین دلیل زمانی هم که منتشر شدند عنوان کتاب آبی یافتند در دو سطر آخر صفحه چهارم این کتاب می‌خوانیم اما اگر ما ناگزیر باشیم که از چیزی یاد کنیم که زندگی نشانه باشد باید بگوییم آن چیز کاربرد است که الف قاف ۲ ن۴ کمی بیش از یک سال بعد کتاب دیگری نیز تهیه شد این بار در دفتری به رنگ قهوه‌ای و به نام کتاب قهوه‌‌ای در این کتاب می‌بینیم که گسست کامل شده و دوران گذار به پایان رسید است کتاب قهوه‌ای چندان تفاوتی با پژوهش‌های فلسفی ندارد و شاید بتوان آن را به بیانی موسیقیایی در حکم اتود یا تمرین آن کتاب دانست به هر رو افقی تازه گشوده میشد و در آن فلسفه زبان معنایی تازه مییافت صفحه ۱۴۰ دستور زبان فلسفی در مهم‌ترین نکته‌ها و دانسته‌ها با پژوهش‌های فلسفی همخوان است دستاورد نظری آن در حکم گسست کامل از نظریه متافیزیکی است که معنا را رابطه ذهنی یا متافیزیکی میان زبان و واقعیت می‌داند بیشتر مردم قبول دارند که زبان همچون راشد ذهنی و فکری در نهایت اشاره‌ای اس به امور واقعی و ابژه‌های این جهان به گمان آنان زمانی که ما حرفی را می‌شنویم یا متنی را می‌خوانیم چیزی از ذهن ما می‌گذرد که همان خود معنا یا دستیابی به معناست ویتگنشتاین علیه این برداشت قیام و اعلام کرد شناخت درگیری عملی و گونه توانایی انسانیست اگر فهم فرا شده ذهنی می‌بود آنگاه ما می‌توانستیم بپرسیم چه زمانی ما می‌فهمیم که مثلاً شطرنج بلدیم یا رانندگی می‌دانیم یا زبان خارجی بلدیم همیشه یا فقط وقتی که حرکتی در شطرنج انجام می‌دهیم یا به رانندگی در کوچه و خیابان مشغولیم یا با کسی به زبانی بیگانه حرف می‌زنیم همین پرسش که شاید در نگاه نخست زاید به نظر می‌آید نشان می‌دهد که فهمیدن از جمله معنای چیزی یا کاری را دانستن جز کاربرد نیست فهم توانایی یا قابلیتی است در ما که در جریان عمل به صورت فعال ظاهر می‌شود ما به قاعده‌های بازی شطرنج وقتی شطرنج بازی می‌کنیم نمی‌اندیشم ما آنها را در عمل به کار می‌بریم در بازی یک مسئله مهم آموختن قاعده در عمل است برخلاف نظر آگوستین قدیس کودک از شنیدن لفظ آتش و دیدن اشاره مادرش به آتش معنای آتش را در بازنگری آن یعنی لفظ آتش نمی‌آموزند صفحه ۱۴۱ او در عمل بازی با آتش را می‌آزماید مخاطرات و لذت‌های سرگرم شدن با آتش را به طور واقعی تجربه می‌کند و لفظ آتش را در کاربرد عملی و تجربی آن در می‌یابد مسئله مهم این است که قاعده و در نتیجه معنا بر اساس امکانات عملی و در جریان فعالیت‌های ما شکل می‌گیرد اگر فوتبالیست‌هایی پیدا شوند که بتوانند توپ را به اندازه ۱ کیلومتر شوت کنند قاعده‌های بازی فوتبال عوض خواهد شد در این ح حالت بسیاری از معناها هم عوض خواهند شد وید گنشین در درباره یقین نوشته رابطه‌ی وجود دارد میان مفاهیم قاعده و معنا د ی ۶۲.۱ و در پژوهش‌های فلسفی نوشته پرسش واقعاً یک واژه چیست قابل قیاس است با پرسش یک مهره در شطرنج چیست پ ف ۲ ن ۱۰۸ ما مدام می‌پرسیم معنای این واژه چیست اما در واقع پرسش درست باید چنین باشد توضیح دا دادن معنای این واژه چیست یعنی باید بپرسیم در کدام زمینه عملی و واقعی این واژه معنا می‌یابد جان کلامم اینجاست که توضیح واژه با معنی کردن آن در حکم توضیح زمینه است شاید با توجه به همین نکه ظریف بود که وید گنشین در کتاب درباره یقین نوشت معنای یک واژه نوعی شغل برای آن است د ی ۶۱.۱ اکنون پرسش مهم دیگری مطرح می‌شود چگونه کاربرد واژه‌ای آموخته می‌شود چگونه می‌آموزیم که به عنوان مثال لفظ دروازه‌بان را در موقعیت عملی و واقعی فوتبال به کار ببریم و بعد آن را به صورت استعاری در زمینه‌های دیگری از گفتار و زبان آوری مورد استفاده قرار دهیم مسئله مورد نظر وید گنشین به زبان فلسفی تر در نوشته‌های دوران گذار او آمده است چه چیزی صداها و نشانه‌هایی که زبان را می‌سازند زندگی می‌بخشد و پ خود پاسخ می‌دهد استفاده کاربرد زندگی فعال صفحه ۱۴۲ از یاد بردن یا بیتوجهی به اهمیت زمینه واقعی و عملی و طرح مفاهیمی چون فرا شد ذهنی در مورد معنا جز بدفهمی و گیجی نظری نیست از این رو وید گنشین در پژوهش‌های فلسفی نوشته که هیچ خطایی از این بزرگتر نیست که معنا را یک کنش ذهنی بدانیم پ ف ۶۹۳ م ۱۷۲ و ز ۶۰۶ م ۱۰۴ خط تیر ۶۰۵ گیجی که عدم درک معنا همچون کاربرد و باور به معنا همچون فرا شده ذهنی پیش می‌آورد پذیرش جدایی شناخت شناسی از زندگی واقعی و عملی است در این حالت بحث در محیط قرنطینه ادامه می‌یابد نه در محیط زندگی راستین بیان دیگر این باور که ما را به گستره هستی‌شناسی می‌کشاند اعتقاد دکارتی به دوگانگی جسم و روح است که از یک نظر ریشه در اندیشه‌های دینی و متافیزیکی نیز دارد این باور که نفس یا خویشتن ذهن و آگاهی است ما را به آن مباحث فلسفی باز می‌گرداند که امر روحی را از امر جسمی جدا می‌کردند در سخن فلسفی مدرن این همه خود را در باور دوگانگی جسم و روح در اندیشه دکارتی نمایان می‌کنند به نظر ویتگنشتاین آگاهی و سوژه اطلاعی باید از موقعیت متافیزیکی خود از جمله دوگانگی روح و بدن جدا شوند تا بتوانند مقام درست خود را در عمل بازیابند پ ف ۱ ۶.۴۸ صفحه ۱۴۳ او در درس گفتاری به سال ۱۹۳۰ یادآور شد که باید مراقب باشیم تا از معنا گرفتار سوژه یا درون خط تیر سر ساب جک تم و ابژه یا بورون خط تیر سر اب جک تم نشویم د که ۲.۲۵ پس از وید گنشین گیلبرت رایل متأثر از آثار او این را ادامه داد و آنچه در نتیجه آثار هیگر و مولو پونتی در قلمرو فلسفه اروپای قاره‌ای مطرح شده بود با کتاب مهم مفهوم ذهن رایل و نوشته‌های دیگر او راه به گستره فلسفه تحلیلی نیز گو شود پانویس جیرل کپت مانن ۱۱۹۴۹ پرانتز ۱۹۹۹ جای ترجمه این کتاب مهم و آموزنده در ادبیات فلسفی زبان فارسی به راستی خالی‌ست ادامه مطلب خطا و سردرگمی دیگری که باور به معنا همچون فراشاد ذهنی پیش می‌آورد بروز این تصور است که فقط یک نوع دانستن یا یک نوع آموختن وجود دارد در این حالت ما از یاد خواهیم برد که فهم‌تر نبه هایی با یکدیگر شباهت‌هایی داشته باشند اما به هر رو با هم متفاوتند من در هر بازی قاعده‌های و معناهایی را می‌آموزم شباهت احتمال خالی برخی از قاعده‌ها میان انواع بازی‌ها نمی‌توانند نفی تفاوت بنیادین مجموعه قاعده‌های هر بازی با مجموعه قاعده‌های بازی دیگری باشد برداشت همانندی اینجا چندان ساده نیست و تا حدودی به صورت مفهوم پیچیده‌ای مطرح می‌شود موارد همانندی همیشگی تکراری و به اصطلاح یک به یک نیستند بل ما با افقی از شباهت‌ها روبه‌روییم که فصل مشترکی متعددی از امور مشابه در آن جای می‌گیرند ویتگنشتاین اینجا مفهوم پیچیده مورد نظرش را به یاری مثال ساده‌ای شرح داده است مفهوم شباهت‌های خانوادگی که او پیش کشیده به بهترین شکلی معنا را می‌رساند صفحه ۱۴۴ ۲ شباهت‌های خانوادگی بینی دختر نخست به بینی پدر شبیه است و شیوه حرف زدن او به شیوه حرف زدن دختر دوم دست‌های دختر دوم به دست‌های مادر شبیه است و رنگ پوست مادر به رنگ پوست پسر نخست هر بیننده‌ای متوجه می‌شود که گردی صورت پسر نخست درست همان گردی صورت پسر دوم است و شیوه ایستادن و نشستن این یکی شبیه شیوه ایستادن و نشستن پدر است میان مادر و پدر هیچ شباهتی یافتنی نیست و سلول‌های ژنتیک مشترکی با یکدیگر ندارند اما آنها و چهار کودکشان در اموری جاب جا فرد به فرد همانندان هرچند تمامی آنها یک به یک شبیه همدیگر نیستند اما هر کسی این گروه کوچک را در جمع انواه کسانی که در این سالن انتظار سینما نشسته و با هم حرف می‌زنند ببیند فوراً می‌فهمد که آنها اعضای یک خانواده‌ اند به این دلیل که همه‌شان با هم شباهت‌های خانوادگی دارند وید گنشین برای توضیح بشتر چنین مجموعه شباهت‌هایی از مثال بازی کمک گرفته است بازی‌های متعدد و مختلفی وجود دارند ما شطرنج فوتبال و پوکر را بازی می‌خوانیم کودکی با عروسک‌هایش بازی می‌کند بازی‌های فکر و امروز بازی‌های کامپیوتری رایج شده‌اند و غیره همه این‌ها بازین اما با هم شباهت کامل ندارن و نمی‌شود بر اساس فرض وجود شباهت به تعریف نهایی و قطعی و به اصطلاح ذات باور از آنها رسید اگر بگوییم بازی عبارت است از فعالیت بیهدف آنگاه دشوار می‌توانیم بهره‌های مالی یا اهداف آموزشی بسیاری از بازی‌ها را رد کنیم اگر بگوییم بازی‌ها صرفاً سرگرم کننده‌اند متوجه می‌شویم که برخی از آنها دارای بهره‌های هم هستند صفحه ۱۴۵ اگر شرط وجود تماشاگر را فصل مشترک بازی‌ها بدانیم متوجه می‌شویم که کودکی که با عروسک خود بازی می‌کند معمولاً تماشاگر ند دارد و به احتمال قوی بدون تماشاگر مزاحم خیلی هم راحت‌تر است بازی‌ها می‌توانند چند نفره یا یکنفره باشند در محیط خاص ادامه یابند یا در هر جایی وابسته به ابزار خاصی باشند یا نباشند خلاصه تعریف بازی بر اساس گوهر مشترک بازی‌های متنوع ممکن نیست اما می‌توان میان هر یک از بازی‌ها همانندی هایی با برخی از بازی‌های دیگر یافت مفهوم شباهت‌های خانوادگی اینجا پیدا می‌شود که کمترین بهره آن در فلسفه این است که ما را نسبت به تعریف‌های کل و ذات باور بدبین می‌کند نکته مورد بحث ما در سخن زیبایی شناسی روشنگر نکته‌های مهمی است در میان آنچه آثار هنری خوانده می‌شوند کارهای فراوانی می‌توان یافت که با یکدیگر هیچ عنصر مشترکی ندارند اما هر کدام به آثار دیگری همانندی ها یا عناصری مشترک دارد جدا از شباهت‌های محتمل میان برخی آثار باید اعتراف کنیم که نمی‌توانیم صفتی مشترک یا علامتی مشخص که بتواند همچون دلیل یا ملاک هنری بودن به کار رود و قابل تعمیم به آثار باشد و در نتیجه تعریف جامع و مانع یا تعریف منطقی اثر هنری محسوب شود بیابیم البته هر کس می‌تواند خود ملاکی وض و بر اساس آن داوری کند و بیشتر مردم همچنین می‌کنند اما همگان با یکدیگر در این موارد هم نظر نیستند و گزینش شخصی ملاک نمی‌‌تواند همه گیر شود بل همچنان به صورت برداشت شخصی که یا اصلاً در جریان ارتباط عملی فکری و نظری قرار نمی‌گیرد و یا بسیار کم در جریان ارتباط قرار می‌گیرد باقی می‌ماند این سان تعریف کلی و مشترکی از اثر هنری و از هنر نمی‌شود یافت صفحه ۱۴۶ ۷ بازی‌های زبانی علیه برداشت متافیزیکی از گوهر یکه زبان انکار ناکردنی است که در رساله منطقی فلسفی تصور تصوری از گوهر یکه و کشف شدنی زبان وجود دارد گوهری که ساختار درونی یکای دارد و از راه تحلیل ساختاری و کشف مناسبات منطقی درونی‌اش آشکار می‌شود مهم‌تر از این چنین کشفی به معنای مکاشفه ساختار منطقی واقعیت و جهان است بزرگ‌ترین دستاورد پژوهش‌های فلسفی این است که سبب می‌شود تا ما تصو یکه از زبان را دور بیاندازیم و نشان مان می‌دهد که نه یک منطق زبان بل منطقهای بی‌شمار زبان وجود دارد ویتگنشتاین دوره دوم با ج دیت و شکیبایی ثابت کرد که یک زبان وجود ندارد بل بنا به مجموعه وسیع از فعالیت‌های مختلف در زندگی هر روزه استفاده‌های زبانی گوناگون از نشانه‌های زبانی بنا به منطقه‌های مختلف پیش می‌آیند معنای کارکرد دلالت گونی میان واژگان و چیزها یا رابطه تصویری میان گزاره‌ها و واقعیت‌ها نیست صفحه ۱۴۷ معنای یک عبارت در استفاده آن در یکی از ان فراوان فعالیت‌ها دانسته می‌شود فعالیت‌هایی که زبان را در مجموعه آن می‌سازند پس زبان گوهری درونی ندارد و امری کامل و خود بسنده نیست و نمی‌تواند مستقل از سایر فعالیت‌ها و ملاحظه بررسی و فهمیده شود زبان در تمامی فعالیت‌های ما وجود دارد با آن سرشته است از آنها جدا نمی‌شود و بیرون آنها باز شناخته نمی‌شود زبان به کارهای ما ارتباط‌های بی‌شمار انسانی ما شکل‌های متنوع زندگی هر روز زه ما واکنش‌های درونی و ذهنی ما و توانمندی تحویل آفرینی ما وابسته است نمی‌شود آن را فقط به یکی از این موارد کاهش داد و بعد مدعی فهم آن شد زبان امری یکه نیست که به کارهای مختلف بیاید زبان چندگانه است و به کارهای مختلف می‌آید مثال از نظر ادبی زیبای ویتگنشتاین که زبان را به یک شهر صده های میانه تشبیه می‌کند جامعیت و گوناگونی زبان را مورد تأکید قرار می‌دهد پ ف د۲ نق ۱۸ م۸ ما زبان را برای توصیف کردن گزارش دادن اطلاع رسانی روایتگری حکایت گویی اثبات نفی و انکار کردن شک شعر گفتن معما گویی دعاخوانی پرسیدن شوخی کردن بامزگی امر و فرمان دادن نهی کردن به خاطر آوردن سپاسگزاری ابراز عشق کردن مخالفت کردن نفرت ورزیدن جدال کردن دروغ گفتن و غیره به کار می‌بریم هر یک از این‌ها یک با بازی زبانی است آنچه را که ما ساده گرایانه با لفظ مفرد زبان می‌خوانیم در واقع کلکسیون بازی‌های زبانیست فرض تصویری بودن زبان فقط یکی از انواع ممکن بازی‌هاست همان طور که در کل زبان علمی هم یکی دیگر از این انواع متعدد است این بحث با مفهوم سخن چنان که میشل فوکو به کار برده تا حدودی شبیه است صفحه ۱۴۸ وقتی از دیدگاه ویتگنشتاین در مورد رابطه رابطه زبان با زمینه یا شکل زندگی بحث کنیم همانندی نظر او با بحث فوکو از رابطه زبان و شکل‌های قدرت روشن‌تر خواهد شد این همانندی ها یادآور منش نوآورانه کار فلسفی ویتگنشتاین و تأثیرش بر پیدایش سخن پسا مدرن است مفهوم بازی‌های زبانی اساس فهم کنونی ما را از سوژه چند پاره مدرن شکل می‌دهد در این مورد فیلسوف بی آنکه بداند همراه شده با نویسنده مدرنیستی که در سواحل خاکستری و دلمرده جنوب انگلیس گردش می‌کرد رمان‌های امواج و به سوی فانوس دریایی را می‌نوشت و از س سوژه چند پاره مدرن سخن می‌گفت ۸ رابطه فکر و عمل بازی زبانی سرچشمه‌ای در تعمق ندارد بل تعمق است که بنیاد خود را در بازی‌های زبانی می‌یابد و پیوندش با زندگی راستین و فعال از مسیر بازی‌های زبانی می‌گذرد ز د ن۳ ۹۱ م ۶۹ سخن علمی هم فقط یکی از بازی‌های زبانیست اما بازیی که در خود منکر سایر انواع بازی می‌شود و به گفته لیوتار روایت یکه را می‌سازد بازی‌های زبانی ویتگنشتاین بحث مهمی اس که از ضدیت او با فهم متافیزیکی از گوهر یکی زبان نتیجه می‌شود اما فرتر از آن می‌رود در واقع این مفهوم راهگشای ادراکی تازه در فلسفه زبان است صفحه ۱۴۹ آثار ویتگنشتاین در دوره دوم متمرکز شدن بر نفس روح سوژه فرد جنبه عملی جسم و جامعه زبان بازی‌های زبانی شکل‌های زندگی باز هم جسم آیا ضرورتی دارد که یادآوری کنم که تمامی این نکته‌ها و تفاوت مفهومی که در بالا آمد تا چه حد در مباحث امروزی ما درباره سیاست اخلاق و یزدان شناسی مهمند اگر ایدلی اسم به این معنا باشد که ایده‌ها و تصورات ذهنی مهم‌تر از عمل هستند یا معناها همه در ذهن آدمی یا در سر موجوداتی کامل‌تر از آدمی می‌گذارند به یقین نمی‌توان ویتگنشتاین را اید آلیست خواند همان طور که او را به معنای متعارف واژه رئالیسم نمی‌توان رئالیست خواند او نشان داد که همه آنچه ما آگاهی معنا خرد و خردورزی می‌خوانیم خارج از ما در فرا شد زندگی اجتماعی و در کنش‌های زبانی و به صورت کاربردی مت طرح اند این راشد خود نشان می‌دهد که ما پیش از هر چیز موجوداتی عملگرا هستیم ویتگنشتاین بیش از یک بار سرچشمه مفاهیم و معناها را عمل اجتماعی دانست او یادآور شد که این نکته چندان روشن و ساده است که به طور معمول از نظر دور می‌ماند پ ف د نق ۱۲۹ م ۵۰ سرچشمه یا مبنای راستین هیچ نیست مگر زندگی عملی و اجتماعی وگن ان شتاین بارها از مبنای طبیعی پیوستگی طبیعت و کار انسانی یاد کرد برای نمونه در ز ۲۴۳۹ م ۷۷ قیاس این برداشت ویتگنشتاین با بحث‌های کارل مارکس در مورد مبنای راستین زندگی اجتماعی جالب است مارکس در پیشگفتار کتاب کتاب درآمدی به انتقاد اقتصاد سیاسی که به پیشگفتار ۱۸۵۹ معروف است نوشته انسان‌ها در تولید اج اجتماعی وجود خویش به گونه‌ای ناگزیر به روابط معینی وارد می‌شوند که مستقل از خواست و اراده آنهاست این روابط را مناسبات تولید می‌خوانیم که منطبق ان با مرحله معینی از تکامل نیروهای مادی تولیدی آنها صفحه ۱۵۰ کلیت این مناسبات تولیدی سازنده ساختار اقتصادی جامعه است که این مبنای راستی نیست که بر رویش فراساخته حقوقی و سیاسی استوار می‌شود و به این فراساخته شکل‌های معینی از آگاهی اجتماعی مرتبط می‌شوند شیوه تولید زندگی مادی راشد کلی زندگی اجتماعی سیاسی و اندیشگران را مشروط می‌کند این آگاهی انسان‌ها نیست که وجود آنها را تعیین می‌کند بل وجود اجتماعی آنهاست که آگاهی آنها را تعیین می‌کند به دلیل کمبود اسناد و شواهد نمی‌توانیم به دقت بگوییم که وید گنشین تا چه حد با این متن و سایر نوشته‌های مارکس آشنا بود او دوستانی چون نیکولاس باختین برادر میخائیل باختین ناقد ادبی مشهور روسی جورج تامسون نویسنده کتاب‌هایی در مورد جامعه و فلسفه یونان و روی پاسکال داشت که همگی مارکسیست بودند و در سال ۱۹۳۲ به دنبال انتشار کتاب ایدئولوژی آلمانی نوشته مارکس و انگلس آن را با اشتیاق مطالعه کرده بودند روی پاسکال در ۱۹۳۸ ترجمه انگلیسی بخش‌های مهم از آن کتاب را که نمایانگر بینش ماتریالیستی از تاریخ بود منتشر کرده بود با وجود دوستی ویتگنشتاین با پاسکال شاهد دال بر اینکه ویتگنشتاین این کتاب را خوانده باشد در دست نیست توقف بر سر این نکته از این جهت برای ما مهم است که می‌توانیم شباهتی میان مفهوم شکل زندگی که همان زندگی اجتماعی فعال و تولیدی انسان است و به نظر وید گنشین بنیاد راستین آگاهی و زبان انسان محسوب می‌شود با برداشت مارکس از زندگی فعال و تولیدی انسان که تعیین کننده آگاهی اوست مشاهده کنیم صفحه ۱۵۱ اگر به متن ایدئولوژی آلمانی دقت کنیم جمله‌هایی در آن میابیم که می‌توانند شباهتی را که در بالا از آن یاد شد برجسته کنند تولید عقاید مفاهیم آگاهی در گام نخست به طور مستقیم همبسته است با فعالیت مادی و روابط مادی انسان زبان زندگی راستین زبان زبان همانقدر پیشینه دارد که آگاهی زبان آگاهی عملی و راستین است که برای انسان‌های دیگر نیز وجود دارد و فقط پس از آن برای من نیز موجود است آگاهی در نتیجه از همان آغاز یک محصول اجتماعیست رابطه من با محیطمان من است یکی از دشوارترین وظایفی که پیش روی فیلسوف قرار دارد پایین آمدن از جهان اندیشه به حد جهان واقعیست گمان می‌کنم که نمونه بعدی را یک خواننده آشنا با آثار اندیشه ویتگنشتاین و ناآشنا با آثار مارکس به احتمال قوی جمله نوشته ویتگنشتاین خواهد دانست فیلسوفان صرفاً باید زبان خود را به زبان معمولی که که از آن تجرید شده بازگردانند تا دریابند که زبانشان زبان تحریف شده جهان واقعی و موجود است و این را هم دریابند که اندیشه و زبان در خود قلمرویی از آن خود را شکل نمی‌دهد بل صرفاً بیان زندگی واقعی و عملی هستند صفحه ۱۵۲ راهبرد ویتگنشتاین که می‌کوشد تا نفس منزوی و مجرد را به شکل زندگی و قلمرو فعالیت‌های انسانی بازگرداند و تاکیدش بر منش عملی زبان برای مثال بر کاربرد چنان ملاک معنا نشان می‌دهد که او می‌پذیرد که امور فکری و ساختارهای معنایی از کار یا به گفته مارکس از فعالیت تولید مادی برمی‌خیزند و نتیجه فوری زبان ذهن و آگه اهی نیستند او ه هفته پیش از مرگش در درباره یقین نوشت من مایلم اینجا به انسان به عنوان یک جانور نگاه کنم همچون هستن‌ ابتدایی که به او غریضه تعلق می‌گیرد و نه خردورزی همچون موجودی که در موقعیتی ابتدایی قرار دارد هرگونه منطقی که برای ابزارهای ابتدایی ارتباط بسنده باشد نیازی به دفاع از سوی ما ندارد زبان از آن نوعی از خرد پدید نمیآید ب ی ۴۷۵ م ۶۲ در واقع ویتگنشتاین شک آوری را نیز پیش از آنکه امری بخردانه بداند امری غریزی معرفی می‌کند در اشارات به فلسفه روانشناسی نوشته شک یک روش غریزی رفتاری است راهیست برای یافتن ارتباط با دیگری الف و ر خط تیر دو د نقطه ۶۴۴ ن ۱۱ جای دیگری معنای ابتدایی و غریزی را هم روشن می‌کند لفظ ابتدایی اینجا به چه معناست احتمالاً به این معناست که این گونه رفتار کردن پیشا زبانیست که یک بازی زبانی استوار بر آن است که سر نمونی است برای شیوه‌ای از اندیشیدن و خودش نتیجه اندیشه نیست ز ۵۴۱ م ۹۴ افراد انسان دارای واکن کش‌های ابتدایی هستند ز دو نق ۵۴۰ م ۹۴ و نباید رفتار و شیوه زندگیشان را نتیجه اندیشه دانست برعکس اندیشه نتیجه هستی فعال آنهاست صفحه ۱۵۳ برای شناخت هر چیز انسانی باید به کلیتی که فراهم آمده از زبان و فعالیت‌هایی پیوسته به آن برای شناخت هر چیز انسانی باید به کلیتی که فراهم آمده از زبان و فعالیت‌هایی پیوسته به آن است تکیه کنیم و نه به مفهومی تجریدی از خردورزی انسانی فلسفه از نظر نویسنده پژوهش‌های فلسفی امکانی است که پیش از هر علمی و قبل از هر ابداع و کشف مدرن علمی وجود دارد پ ف ۲. ۱۲۶ م ۵۰ ما که به صورت ابتدایی و پیش از علم و خرد باوری وجود داریم و در فلسفه نیز این موقعیت را با باز می‌یابیم باید بتوانیم که زبان را از شر کاربردهای مطلق گرایانه خلاص کنیم آنچه ما انجام می‌دهیم این است که واژگان را از کاربرد متافیزیکی به کاربرد هر روزه برگردانیم پ ف دو نقطه ۱۱۶ م ۴۸ اینسان ما متوجه می‌شویم که همپای تلاش سرسختانه ویتگنشتاین علیه خرد باوری مدرن و طرح برداشت‌های تازه‌تر از انسان همچون موجودی فعال و اجتماعی درک او از فلسفه نیز متحول می‌شود او بر کنش تأکید می‌کند و می‌گوید که فلسفه بیش از هر چیز یک فعالیت است وه و نه یک آیین یا مجموعهی از آیین‌ها و می‌نویسد کار کردن در فلسفه از بسیاری جنبه‌ها همچون کار کردن در معماری است و به راستی بیشتر کار کردن روی خودمان است روی تحویل خودمان روی شیوه نگریستن مان و آنچه از آن انتظار داریم ف الف د نق ۱۶ این همه نشان می‌دهند که مفهوم زندگی فعال و عملی انسان چه نقش مهمی در کل برداشت ویتگنشتاین از انسان زبان و فلسفه داشته است پس بهتر است که با دقت به این نکته که خودش آن را در قالب مفهوم شکل‌های زندگی برجسته کرده توجه کنیم صفحه ۱۵۴ ۹ شکل‌های زندگی واژه و عبارت در کاربرد و استفاده معنا میابند با بیان این مطلب کار دشواری آغاز می‌شود و مسائل پیچیده نظری و معزل های تازه‌ای سربر می‌آورند نخست می‌پرسیم کاربرد یا استفاده به چه معناست آیا کاربرد با قاعده و قانون همبسته است اگر نیست مرزهای آزادی فرد در ساختن معنا کجاست اگر هست از آنجا که قواعد با توجه به توانایی‌های انسانی وضع می‌شوند وگرنه قابل اجرا نخواهند بود پرسش دیگری پیش می‌آید آیا حدود توانایی‌های جسمی و فکری به معنای مرزهای معنا نیستند نخستین نکته‌ای که باید به آن توجه کنیم این است که وید گنشین در پژوهش‌های فلسفی نمی‌خواست نظر نظریه‌ی نظاممند و شیوه دار در مورد معنا به منزله کاربرد استفاده بسازد و می‌دانست که ارائه تعریف یکای از کاربرد ممکن نیست و شاید به همین دلیل به جای کاربرد از اصطلاح‌های متنوع دیگری استفاده می‌کرد او از کارکردهای واژگان و عبارت‌ها پ ف ۱۱.۶ ۱۷ م۸ ۲۷۴ م ۹۵ ۵۵۶ م ۱۴۸ ۵۵۹ م ۱۴۹ و اهداف و مقصود آنها پ ف ۵/۴۶ م۴ ۸ م۵ ۳۴۸ م ۱۱ ۵۵۰۱ م ۱۳۹ و نقش‌های گوناگون آنها پ ف ۶.۴ ۸.۵ ۵۶ م ۲۷ ۳۰۴ م ۱۰۲ ۳۶۳ م ۱۴۴ ۴۹۶ م ۱۳۸ یاد می‌کرد از نظر اون معنا همچون کاربرد تعریف منطقی معنا نیست معنای یک عبارت را زمانی می‌فهمیم که نقش آن را در بازی زبانی بشناسیم و از سایر کاربردهای آن تمیز دهیم یعنی تفاوت را بفهمیم این دستاورد نوآورانه ویگن اشتاین کار او را به سخن پسامدرن نزدیک می‌کند صفحه ۵۵ ویتگنشتاین محدودیت کاربرد قانون و قاعده را انکار نمی‌‌کند اما آنها را از یک مرز یک سوژه یعنی یک آگاهی یا یک ذهن فراتر می‌برد او نشان می‌دهد که بازی‌های زبانی و امکانات کاربردی نشانه‌های زبانی به کلیتی در برگیرنده توانایی‌ها و محدودیت‌های انسانی طبیعی و فرهنگی مرتبط می‌شوند اینجا زبانی که در میان افراد جامعه انسانی در رفتارها و عمل آنها شکل می‌گیرد همبسته است با شرایط زیستی مردمان آن جامعه و خود تأثیر می‌گذارد بر شیوه‌های زیستی جسمی ذهنی و روانی آنها وید گنشین این کل همبسته را فرهنگ وجه تولید قلمرو فعالیت‌ها و از این دست عناوین نمی‌خواند آن را شکل زندگی لبن فورم می‌نامد و اعلام می‌کند که هر کاربرد در نهایت وابسته به یک شکل زندگی است و به دلیل آن پدیده آمده است شکل زندگی بازی‌های زبانی را تعیین می‌کند و ما در هر بازی معناها را به عنوان کاربردها و استفاده‌ها می‌سازیم شکل زندگی مفهوم مهمی اس که نشان می‌دهد ما چه رابطه‌ای میان معنا فهم کاربرد قاعده و قانون قائل می‌شویم و چه توافق جمع درباره آنها وجود دارد فهم عبارت یعنی فهم بازی زبانی و کاربرد ماهرانه قاعده یعنی درگیری در فعالیت جمعی که پیروی از قاعده را ممکن می‌کند به بیان دیگر توافق جمعی لازم است تا معنا کاربرد و قاعده مطرح شوند این توافق باید میان کاربر انگانو انی خاص در جامعه خاص صورت گیرد این سان توافق در مورد امور حقیقی و نادرست نیز باید در میان همین افراد جامعه زبانی صورت گیرد به نظر ویتگنشتاین افراد نه در مورد عقاید و باورها بل در مورد شکل زندگی توافق مییابند پ ف ۲۴۱ م ۸۸ این توافقی اس در مورد عبارت‌های ساده‌ای که به طور طبیعی رد و بدل می‌شوند یعنی رفتارهای زبانی و نیز در مورد رفتارهای غیر زبانی صفحه ۱۵۶ وجود یک زبان یعنی وجود یک شکل زندگی آسان می‌توانیم زبانی را متصور شویم که فقط از فرمان‌ها و گزارش‌های جنگی شکل گرفته باشد یا زبانی را که فقط از پرسش‌ها و هایی که صرفاً پاسخ عریی یا خیر دارند و بی‌شمار زبان‌های دیگر را متصور شدن یک زبان به معنای متصور شدن یک شکل زندگی است پ اف ۱۹ م۸ ویتگنشتاین در نخستین صفحات پژوهش‌های فلسفی شرح داده که حل دشواری نظریه تصویری معنا فقط از راه تکیه به یک مفهوم کلی ممکن است کلی کلی فراهم آمده از زبان و فعالیت‌هایی که زبان به آنها پیوسته است پ ف ۲.۷ میمز پ او کوشید تا ما را متوجه کند که واژگان زبان وابسته‌اند به زندگی انسانی کار تولید و شیوه‌های ارتباط انسانی در اندیشه و عمل این توجه به زندگی انسانی سبب می‌شود تا حق را به دوستش نورمن مال کولم بدهیم که نوشته پژوهش‌های فلسفی در واقع گونه مردمشناسی است به نظر او توصیف وید کنشین از شکل‌های زندگی انسانی که مفاهیم بر پایه آنها استوار می‌شوند می‌توانند ما را متوجه کنن که چگونه موجوداتی هستیم به این ترتیب شاید بتوان گفت که برخلاف میل و مقصود ویتگنشتاین پژوهش‌های فلسفی او سبب می‌شوند تا ما به ارائه نظریهی انسان شناسانه نزدیک شویم این نکته که میزان شناسایی ما از خودمان دیگران و زبان مشترکمان از اشتراک ما با دیگران در شکلی از زندگی نتیجه می‌شود جنبه‌ی نظری دارد البته اینجا در کاربرد واژه نظریه باید محتاط باشیم همان طور که در مورد آثار ژاک دریدا و ژیل دلوز نمی‌توانیم بنا به برداشت متعرف از لفظ نظریه و واژگان همانندش استفاده کنیم صفحه ۱۵۷ برای ویتگنشتاین دستاورد دکارد یعنی من می‌اندیشم ذره‌ی اهمیت ندارد الف ف ر خط تیر د ۲.۱۴ م۴ وسوسه رادیکال ضد دکارتی او این است که نشان دهد امید باور و غیره در زندگی انسان نهفته‌اند در تمامی وضعیت‌ها و واکنش‌هایی که زندگی سانی را می‌سازند الف ف ر خط تیر د ۱۶.۵ او متوجه رفتار است اما به معنایی بسیار وسیع‌تر از آنچه رفتارگرایان و مردم عادی از آن درک می‌کنند رفتار در معنای خود در بردارنده موقعیت‌های بیرونی اس بیرونی نسبت به معنای محدود رفتار الف و ر خط تیر ۱ ۲ نق ۶۲ پ ۳۱۴ مبنای نظری کار ویتگنشتاین به قول استنلی کاول بی‌ بنیادی را پیش می‌کشد با مطالعه پژوهش‌های فلسفی ما درمیابیم که هر چند دانسته‌ایم البته گاه بسیار دشوار که در زندگی هر روزه ماان چه وقت و اقبالی داریم چه کارها باید بکنیم به دنبال چه چیزها باید بگردیم چه چیزها خوشی ما هستند و چه چیزها ناخوشی مان اما این نکته که ما بیش و کم در این موارد با هم شریکیم استوار به هیچ چیز ژرف تری نیست هیچ بنیادی در میان نیست نه بنیاد منطق و نه بنیاد فلسفی که توضیح بدهد که ما چه می‌کنیم و یا شکل‌های راستین برای زندگی و زبان ما بسازند ۱۰ زبان شخصی هیچ بنیادی در میان نیست پس آیا می‌توانیم بگوییم که آزادیم تا هر زبانی را که دلمان می‌خواهد اختراع کنیم آیا مستقل از هر بند رابطه و الغای موجوداتی زبان آوریم صفحه ۱۵۸ روشن است که مقصود ویتگنشتاین این مطرح کننده و مدا منش تعیین کننده شکل زندگی نمی‌توانست قبول چنین نتایجی باشد ما در جریان همزیستی اجتماعی زبان را همچون ابزار ارتباط با دیگران به کار می‌بریم زبان خصوصی زبانی که بنا به فرض نشانه‌های آن دارای معنای شخصی یعنی دلالتی برای یک نفر باشند و از نظر دیگران کشف ناشدنی باقی بمانند دیگر زبان نخواهد بود من نمی‌توانم برای الفاظ دلالت‌های خصوصی اختراع کنم و راز آنها را برای کسی فاش نکنم و باز مدعی باش م که کاربرد این الفاظ فعالیت یا کنش زبانیست در واقع یکی از مخاطرات قائل شدن به نظریه معنا همچون فرا شد ذهنی باور به چنین برداشت‌هایی است آن کس که معنا را در کاربرد بیابد یعنی بسازد نمی‌‌تواند مختر زبانی شخصی یا خصوصی شود او قاعده را به معنای امری اجتماعی و مورد توافق همگان یا گروهی از انسان‌ها به کار می‌گیرد و با دیگرانی که در شکلی از زندگی با او شریکند در کنش معناش شناسانه شریک می‌شود در یک کلام زبان شخصی وجود ندارد مفهوم شکل زندگی پیوند نزدیکی دارد با خصلت جمعی زبان که منش بنیادین آن است ویتگنشتاین گفته اگر که اگر آدم‌ها هرگز درد کشیدن خود را ظاهر نمی‌کردند برای مثال ناله نمی‌کردند یا به خود نمی‌پسندد نمی‌توانستیم به یک کودک معنای دندان درد را آموزش بدهیم پ ف ۲. ۲۵۷ م ۹۲ تمامی مفاهیم از راه دقت به زمینه عملی شکل‌های زندگی و در واقع زیستن با دیگران پدید می‌آیند هیچ راهی برای گریز از دیگران وجود ندارد صفحه ۱۵۹ چنین می‌نماید که یک بار دیگر به یکی از درون مایه‌های اصلی اندیشه هیدگر نزدیک شده‌ایم هستن یعنی هستند با یا میسین زبان جمعی است و نه شخصی یا خصوصی ممکن است وقتی به خود می‌گوییم امروز چقدر آسمان آبیست فکر کنم که که مفهوم آبی مفهوم است مفهومی اس که فقط برای من وجود دارد پف ۲.۹۶ م ۳۷۵ ممکن است من باور کرده باشم که فقط خودم به رنگی خاص می‌گویم آبی همان طور که درد جسمانی من در این لحظه فقط برای من معنا دارد و برای بقیه قابل فهم نیست ولی به مجرد اینکه عبارت امروز چقدر آسمان آبیست را خطاب به کسی دیگر بر زبان می‌آورم آبی نشانه‌ای قرار داده می‌شود و گزاره من در معرض داوری معناشناسی قرار می‌گیرد و زبان من دیگر شخصی نخواهد بود شاید بپرسید که هرگاه قاطعانه به این نتیجه برسیم که زبان شخصی وجود ندارد در این صورت چگونه می‌توانیم از کار هنرمندی که زبان شخصی را ابدا می‌کند و از نظر بسیاری از ناقدان و حتی مردم عادی اهمیت کار هنری‌اش همین دستیابی به زبان فردی و شخصی است یاد کنیم آیا هنجارشکنی رمزگان شکنی و نوآوری‌های بیان در هنر که یکی از مهم‌ترین وظایف یک هنرمند اصیل فرض می‌شود به معنای بنا کردن قرارداد یکسر تازه و در واقع ایجاد گونه زبان شخصی نیست اگر این زبان ضرورتاً چنانکه ویتگنشتاین نشان داده باید جمعی باشد ما چگونه خواهیم توانست در هنر به زبان تازه‌ای دست یابیم این پرسش‌ها بر پایه نوعی بد فهمی از مفهوم زبان تعمیم نادقیق آن و یکی انگاشتن زبان با سبک یا روش بیان که صرفاً به طور استعاری زبان هنری خوانده می‌شود پدید می‌آیند آنچه در بحث زبان شخصی مورد نظر ویتگنشتاین است زبان به معنای دستگاه نشانه‌های آوایی و قراردادی در ارتباط انسانی در در قلمروی یک شکل زندگی و در محدوده همان چیزی است که او بازی‌های زبانی نامیده است صفحه ۱۶۰ مقصودش از زبان آن امری نیست که ما به طور مجازی زبان هنر می‌خوانیم گذشته از این در مورد نوآوری‌ها در سبک و روش بیان خاص نیز هدف هدف هنرمند و دایره امکانات او نمی‌توانند به طور کامل خروج از مدار ارتباط‌های انسانی و زیبایی‌شناسانه باشد بسیاری از افراد یک نسل نوآوری‌های نیما یوشی را درک نکردند و به گمانشان آثار او شعر نبود یا در بهترین حالت بیان ادراکی کاملاً شخصی از زبان شاعرانه بود اما سرانجام شعرهای او راه ارتباط خود را با مخاطبان دیگری گشودند و تعریفی تازه از شعر فارسی را ساختند ۱۱۱ نسبی نگری اگر حق با ویدک انشتاین باشد و شناخت را نتیجه یک شکل زندگی و درگیری در بازی‌های زبانی بدانیم پس برای فهم معنای پدیداری خاص ما باید به آن شکل زندگی که موجب رشته‌ای از بازی‌های زبانی می‌شود که پدیدار با آنها تعلق دارد متعلق باشیم و در بازی زبانی خاصی هم درگیر شده باشیم بیرون آن شکل زندگی و بی‌خبر از بازی‌های زبانی که پدید می‌آورد شناخت در شناخت درستی حاصل نخواهد شد این به معنای گونهی نسبی نگری فرهنگی است به همان شکلی که پیرو ویتگنشتاین پیتر وینچ در آثارش مطرح کرده است از سوی دیگر دامنه نسبی نگری معرفتی که از نوشته‌های ویتگنشتاین نتیجه می‌شود فراخ‌تر از نسبی نگری فرهنگی است در واقع او بر این نکته تیه تکیه می‌کند که ما نمی‌توانیم خارج از زبان به زبان بیاندیشیم صفحه ۱۶۱ فرازبان یا ابر زبان وجود ندارد ما ناگزیر عضو جامعه رفتاری و زبانی زبانی خاصی هستیم و از دریچه آن به جهان می‌نگریم حدود آن زبان حدود جهان و فهم ما را تعیین می‌کند نکته فقط بر سر این نیست که معنا ناگزیر به صورت جمعی ساخته می‌شود بل مسئله مهم‌تری در میان است خارج از این جمع خاص نمی‌توان قواعد بازی زبانی خاصی را شناخت و درست به کار گرفت این نکته چه معنایی می‌دهد جز پیروی از نسبی نگری معرفتی وید گنشین هراسی از برچسب خطرناک نسبی نگری نداشت در بخش دوم پژوهش‌های فلسفی نوشت اگر یک شیر می‌توانست حرف بزند ما او را نمی‌فهمیدیم پ ف ۲. ۲۲۳ و به شکل دیگری نیز همین نکته را مطرح کرد ما نمی‌توانیم اشارات و حرکات چینیها را بهتر از عبارت‌های آنها بفهمیم پ ف ۲۱۹ حتی در موارد زیادی در چارچوب فرهنگی که درون آن بار آمده‌ایم و با آن آشناییم به این دلیل که بازی‌های زبانی در طول زمان دگر گون می‌شوند قادر به شناخت و کاربرد درست زبان نمی‌شویم اگر چنین نبود اساساً بحث ضرورت تدوین زبان برای حل مسائل فلسفی موردی پیدا نمی‌کرد ویتگنشتاین در رساله‌ای درباره یقین مسائل فراوانی را پیش می‌کشد که به نسبی نگری مربوط می‌شوند ولی با توجه به اشارات آن کتاب ناتمام نمی‌توانیم با خیال راحت ادعا کنیم که متنی نسبی نگرانه را در اختیار داریم وید گنشین همواره به مسئله شک و یقین و نسبیت شناخت توجه داشت با اینکه چندان موافق دقت و موشکافی در تاریخ فلسفه نبود اما گاهی بازگشتی به فلسفه شک آورانه کهن داشت و پژواکی از گفته‌های شک آوران یونانی و سوفیست ها در آثارش به گوش می‌رسد صفحه ۱۶۲ از جمله همان عبارت زیبای رساله منطقی فلسفی که پیشتر هم از آن یاد کردم جهان مرد خوشبخت جهانی دیگر سان است با جهان مرد بدبخت اشارات دیگری در در رساله نیز تکرار گفته‌های قدیمی هستند ما احساس می‌کنیم که حتی هنگامی که به همه پرسش‌های ممکن دانش پاسخ داده شده باشد باز هم مسئله‌های زندگی ما همچنان دست نخورده باقی می‌مانند که ادامش از خود ویتگنشتاین است البته در آن حال دیگر هیچ پرسشی هم باقی نخواهد ماند و دقیقا دقیق انه همین خود پاسخ است ر میم ف دو نقطه ۵۲ م ۱۱۵ نق ش و به راستی امر نا فرا گفتنی وجود دارد این امر خود را نشان می‌دهد این همان امر راز وزان است ر مم ف د نق ۵۲۲ م ۱۱۵ ن۶ سال‌ها بعد وید گنشین به یاری تصویر مشهور اردک مرغابی در پژوهش‌های فلسفی پ ف ۲ق ۱۹۴ نکته‌ای را پیش کشید که در رساله در بحث از دو شیوه نگریستن به یک مکعب مطرح شده بود ر می ف دو نقطه ۵۴۲۳ م ۸۶.۵ مفهوم مهمی دیدن به عنوانی که او پیش کشید برای هرمون تیک امروزی مفهوم کلیدی و راهگشا است از نظر او جان کلام اینجاست که ما چگونه از چه زاویه‌ای بر پایه کدام پیش انگشت‌ها و پیش فهم های چیزی مثلاً رنگ را می‌بینیم و می‌شناسیم نیشه یادآور بی‌شمار چشم و نگاه میشد تا ثابت کند که حقیقت وجود ندارد وید گنشین از راهی دیگر تا مرز این قلمرو نصبی گری پیش می‌رفت اما به گمان برخی از تحویل‌گیرنده به این قلمرو متوقف میشد این تحویل‌گیرنده شهای فلسفی مطرح شده چندان مبهم نیست بحثی که می‌توان آن را علیه نسبی نگری فرهنگی و شناختی به کار برد صفحه ۱ ۶۳ آنجا می‌خوانیم فرض کنیم که به کشور بیگانه‌ای رفته دو زبان مردم آن کشور برای شما به کلی ناشناخته است در چه وضعی می‌توانید بگویید که آنجا کسی فرمان می‌دهد یا فرمان را می‌فهمد یا از آن اطاعت می‌کند یا علیه آن شورش می‌کند و غیره شیوه مشترک رفتار انسانی آن نظام اجرایی است که به وسیله آن ما با ما زبان ناشناخته‌ای را تحویل می‌کنیم پ ف ۲.۶ م ۸۲.۲ مخالفان نسبی نگری استدلال می‌کنند که از نظر وید گنشین یک شیوه مشترک رفتار انسانی به صورت جهان شمول وجود دارد که به ما امکان می‌دهد زبان ناشناخته‌ای را درک کنیم اما دقت کنیم ویتگنشتاین نوشته تحویل می‌کنیم نه اینکه می‌شناسیم برای او برخلاف هیگر این تفاوت وجود داشت از این رو می‌توان گفت که ما به یاری شیوه مشترک رفتار انسانی زبان بیگانه را نمی‌فهمیم بل فقط تحویل می‌کنیم جای این پرسش باقی می‌ماند که آیا برداشت ما از شیوه مشترک رفتار انسانی خود یکی از تحویل‌گیرنده ار در بازی‌های زبانی مختلف و در شکل‌های گوناگون زندگی همواره یکسان تحویل می‌شود به گمانم پاسخ به سود نسبی نگریست فرض کنیم که در سرزمین بیگانه ما شاهد مرگ انسانی هستیم او به عنوان یک انسان موجود موجودی طبیعی می‌میرد و برای ما آدم‌های مدرن این به معنای آن است که یکی از افرادی که بیانیه حقوق بشر به آنها اشاره دارد کسی که دارای حقوق مسلم طبیعی و انسانیست می‌میرد این تحویل من به عنوان آدمی مدرن است اما نمی‌توان دانست که در آن سرزمین ناشناس او او برای دیگران به چه عنوان مرده است و مرگش چه نتیجه‌ای به بار خواهد آورد صفحه ۱۶۴ برای فهم این نکات باید در قلمرو فرهنگی جای داشته باشیم که این مرگ در آن روی می‌دهد برای پیش‌بینی آنچه به دنبال این مرگ روی خواهد داد نیازمند زندگی در همان شکل زندگی خاص هستیم باید در مورد شکل زندگی با دیگران به تفاق به توافق رسیده باشیم توافقی که از فعالیت کار و کنش نتیجه می‌شود در شکل زندگی کنش مهم است مسئله این است که افراد گونه عمل می‌کنند حتی آنچه همگانی ترین و شاید طبیعی‌ترین جلوه‌های طبیعت انسانی معرفیش می‌شوند باز مسائل فرهنگی زبانی یعنی اموری در گستره علم زبان رفتار و در و در یک کلام در حد شکل زندگی هستند مسئله بر سر عقاید آگاهی‌ها و حتی خواست‌ها نیست مسئله بر سر عمل و شکل زندگی است به گفتگوی کوتاهی که در پژوهش‌های فلسفی آمده دقت کنیم پس شما می‌گویید که توافق انسانی تعیین می‌کند که چه چیز راست است و چه چیز اراست است آنچه انسان‌ها می‌گویند راست و ناراست است و آنها درباره زبانی که به کار می‌برند توافق می‌کنند این توافقی در عقاید نیست ت توافقی در شکل زندگیست پ ف ۲. ۲۴۱ م ۸۸ ادامه صفحه ۱۶۴ ۱۲ کتاب رنگ‌ها آنچه تا اینجا به صورت موجز و با قبول مخاطرات ساده‌ گرایی بیش از حد در بیان دیدگاه ویتگنشتاین در دور دوره دوم کار فکریش نوشتم شاید به کار شناخت کتاب درباره رنگ‌ها بیاید اشارات پراکنده و نامنظم این کتاب تا حدودی در پرتو مفاهیم آثار دوره دوم شناختی است اشارات درباره رنگ‌ها همچون اشاراتی که در کتاب فرهنگ و ارزش گرداوری شدهاند از جنبه‌های دیگر کار فکری علمی و هنری فیلسوف خبر می‌دهند و سرشار از نکته‌های بدیع هستند که خواننده می‌تواند حتی به صورت مستقل و رها از دانسته‌های در مورد کار فلسفی نویسنده به آنها بیاندیشد صفحه ۱۶۵ در یادداشتی که ویگن شتاین به تاریخ یازدهم ژانویه ۱۹۴۸ نوشت و در میان اشارات کتاب فرهنگ و ارزش چاپ شده می‌خوانیم رنگ‌ها انگیزش حایی برای فلسفیدن هستند شاید همین توضیحی باشد بر شور گوته برای نظری رنگ‌ها چنین می‌نماید که رنگ‌ها ما را با یک معما روبهرو می‌کنند معمایی که ما را برمی‌انگیزد نه معمایی که ما را خشمگین می‌کند ف الف ۲ نق ۷۶ به نظر می‌رسد که یادداشت‌های کتاب درباره رنگ‌ها با توجه به نکته بالا شکل گرفته‌اند بیشتر افراد بینا در میان رنگ‌ها و به یاری رنگ‌ها زندگی و کار می‌کنند و می‌اندیشند بدانند یا ندانند بخواهند یا نه نظامی از رنگ‌ها ها و کارکردهای رنگ‌ها و منطق رنگین یعنی نمادگرایی رنگ‌ها فکر و ذکر آنها را به خود مشغول می‌کند شناسایی بدون رنگ ممکن نیست پاسخ‌های حسی روانی و حتی شناختی محسوب می‌شوند یکی از نخستین آزمون‌های باخبری یک کودک از آزادیش این است که بتواند بگوید کدام رنگ را دوست دارد و از کدام رنگ خوشش نمی‌‌آید وید گنشین می‌پرسید که آیا ما فقط بر اساس ادراک حسی و بینایی خویش رنگ ک را می‌شناسیم و از هم تمییز می‌دهیم یا رنگ‌ها شکل گرفته در نظامی منطقی و اجتماعی وابسته به کار و فعالیت و شکل زندگی ما پیش از هر چیز تعیین‌تکلیف و تحویل می‌کنند صفحه ۱۶۶ آیا رنگ‌ها در نظام‌های متفاوتی از نمادها در فرهنگ‌های گوناگون جای نمیگی رند و به یاری آنها بازشناخته یا تحویل نمی‌شوند در اشاره‌ای از کتاب ز تل به معناهای تکه کاغذ اشاره و یادداشت که معمولاً به نام آلمانی اش به زبان‌های دیگر ترجمه شده است وید گنشین می‌نویسد ما یک نظام رنگ همانند نظام اعداد داریم آیا این نظام‌ها در طبیعت ما جای گرفتند یا در طبیعت چیزها ما این نظام‌ها را در طبیعت خود اعداد و رنگ‌ها قرار نمی‌دهیم ز ۲ نق ۳۷۵ م ۶۴ آیا این نظام‌ها ساخته ما یعنی زندگی اجتماعی ما شکل زندگی ما هستند در اشاره دیگری تأکید کرده هرگاه آدم‌ها درباره رنگ رنگ چیزها به توافق کلی نمی‌رسیدند اگر مواردی نامتعارف هوم ما از رنگ نمی‌توانست وجود داشته باشد خیر مفهوم ما از رنگ اصلاً وجود میداشت ز ۲۳۵۱ م ۶۳ توافق ما در مورد رنگ‌ها به بازی‌های زبانی و شکل‌های زندگی باز می‌گردد در پژوهش‌های فلسفی می‌خوانیم چگونه می‌توانم بدانم که این رنگ رد قرمز است پاسخی می‌تواند وجود داشته باشد من انگلیسی بلد هستم پ ف د نق ۳۸۱ م ۱۱۷ من پیش از زبان از رنگ قرمز باخبر نشده‌ام برای من درگیر بازی زبانی خاصی این رنگ با این لفظ ساخته شده است شما نمی‌توانید رنگ قرمز را برای شخص دیگری از راه اشاره به چیز قرمز روشن کنید مگر اینکه آن شخص بیشتر از تفاوت میان رنگ و سایر مشخص و صفت‌های آن چیز باخبر باشد فقط در این صورت او معنای اشاره شما را تحویل می‌کند همچنین او باید پیشتر بداند که رنگ‌ها با هم تفاوت دارند و مهم‌تر او باید بداند که اشاره کردن به چه معناست به بیان بهتر او باید با شما در مورد انبوهی از مسائل پیشتر توافق کرده باشد از گونه فناوری باخبر باشد در فعالیت مشترکی با شما همراه شود و در یک کلام در شکل زندگی با شما شریک باشد صفحه ۱۶۷ نظام رنگها همچون نظام اعداد به گستره زندگی فکری اقتصادی فرهنگی انسان و ارتباط او با طبیعت مربوط می‌شود گستره‌ای که ویتگنشتاین یک بار آن را همچون مارکس تاریخ طبیعی انسان خواند تف ۲. ۴۱۵ م ۱۲۵ وید گنشین در سال ۱۹۴۷ در اشارات به فلسفه روانشناسی نوشت که این نکته که ما به راه‌های گوناگون عمل می‌کنیم حرف می‌زنیم تنبیه می‌کنیم حکم می‌دهیم رنگ‌ها را توصیف می‌کنیم همه به واقعیت‌های زنده بودن تا ساچن دس لی بنز باز می‌گردند این واقعیت‌های زنده بودنش همان شکل زندگیست الف ر خط تیر ۱ د نق ۶۳۰ م ۱۱۶ در مورد رنگ‌ها نیز مسئله اصلی در مورد معناها در ذهن ما یا گوهر و ابژه هایی که برابر ما قرار دارند نیست بل مسئله بر سر نظامی است که انسان‌ها در جریان زندگی که همراه با یکدیگر پیش می‌برند آن را می‌سازند مسئله به شیوه دکارت یعنی به اینکه انسان می‌اندیشد خلاصه نمی‌شود همچنین به شیوه لاکو و تج ربه گرایان به بررسی امور پیشر روی ما نیز ختم نمی‌شود الف ر خط تیره د د نق ۱۴ مز ۴ اینجا تمامی محصولات عمل زندگی و فعالیت جمعی مطرح می‌شوند بنیادی که من به عنوان خودآگاهی مستقل بر آن ایستادم همان فعالیت‌های گوناگون و متعددی است که با دیگران پیش می‌برم و این فعالیتهای فعالیت‌ها استوار به سنت ان و خودشان سنت را کامل می‌کنند سنتی که من خود را متعلق به آن می‌دانم قرمز جز در یک شکل زندگی قرمز نیست پیشتر از پژوهش‌های فلسفی نقل کردم که متصور شدن یک زبان به معنای متصور شدن یک شکل زندگی است پ ف ۲.۱۹ م۸ صفحه ۱۶۸ در کتاب قهوه‌ای ویتگنشتاین نوشته بود که آسان می‌توان زبانی را متصور شد که در آن هیچ بیان مشترک یا توافقی بر سر تفاوت آبی تیره و آبی روشن وجود نداشته باشد که الف قاف ۲. ۱۳۴ این به معنای تصور شکلی از زندگی یا فرهنگ و سنتی اس که چنین تمایزی به طور عملی در آن وجود نداشته باشد همانطور که می‌توان فرض کرد که زبانی وجود داشته باشد که در آن سبز و قرمز یکی دانسته شوند و آبی و زرد یکی قبیله‌ای را متصور می‌شویم که در آن حاکمان فقط لباس‌هایی به رنگ‌های سبز و قرمز بپوشند و بقیه اهالی فقط آبی و زرد به تن کنند چون تفاوت‌ها زاده زندگی اجتماعی هستند هرگاه از فردی از این قبیله بپرسید که قرمز می‌خواهد یا سبز به شما پاسخ خواهد داد که آنها اساساً یکی هستند و می‌کوشد به شما بفهماند که این رنگ حاکمان است با توجه به این نکته در کتاب درباره رنگ‌ها آمده ما همیشه باید این پرسش را از نو در ذهنمان داشته باشیم چگونه آدم معنای اسامی رنگ‌ها را فرا می‌گیرد دا ر ۲.۶۱ م ۵۰ در رساله منطقی فلسفی دو بار از رنگ یاد شده است یکی آنجا که رنگ و رنگینی همچون مکان و زمان صورت ابژه دانسته شده است ر میم ف ۲۰ ۱۲۵۱ م س۳ و البته قائل شدن به زمان و مکان همچون شکل یا صورت ابژه چندان بحث انگیز است که کمتر کسی به مسئله رنگ در این اشاره توجه کرده است و دیگری در بحث از ناممکنی منطقی که از ناممکن بودن اینکه دو رنگ به طور همزمان در یک هیز میدان بینایی وجود داشته باشند یاد شده و علت آن هم ساختار منطقی رنگ دانسته شده است ر میم ف دو نقطه ۳۷۵۱ م ۱۱۱ ن۶ در واقع برداشت رساله هنوز به طور کامل به برداشت کلاسیک استوار است اینکه رنگ یک مشخصه یا صفت یک ابژه است هنوز بحثی از نسبت رنگ با زبان یا برداشت‌های پیشرفته‌تر دوره دوم کار فکری وید گنشین برای مثال رابطه رنگ با شکل زندگی مطرح نیست صفحه ۱۶۹ اما برداشت کلاسیک به معنای دقیق چیست شاید بهترین بیان آن را در قطعه چهاردهم کتاب سنجش نیروی داوری کانت بتوان یافت آنجا از رنگ‌ها صرفاً به عنوان عناصر تزینی بحث شده است کانت نوشته در نقاشی پیکرتراشی و کلیه هنرهای تجسمی در معماری هنر باغبانی تا جایی که هنرهای زیبا هستند طرح زیچ نانگ مساوی دیزاین عمده است که در آن نه چیزی که در دریافت حسی الزاز می‌بخشد بلکه چیزی که به واسطه صورتش خوشایند است شرط بنیادی ذوق را تشکیل می‌دهند رنگ‌هایی که طرح اولیه را روشن می‌کنند به جذابیت تعلق دارند آنها البته می‌توانند شی شیی را برای دریافت حسی زنده کنند اما نمی‌توانند آن را شایسته تماشا و زیبا کنند بلکه برعکس در اغلب موارد به وسیله مقتضیات صورت زیبا محدود می‌شوند و حتی جایی که جذابیت مجاز است تنها به برکت صورت زیباست که منزلت می‌یابد پاورقی الف نق کانت نقد قوه حکم ترجمه عین رشیدیان تهران ۱۳۷۷ س صفحات ۱۲۹ تا ۱۳۰ ادامه مطلب در آغاز همین بحث کانت رنگ سبز چمن را که به گمان همگان زیبا می‌آید از آنجا که فقط به وسیله حواس درک می‌شود صرفاً مطبوع می‌داند و نه زیبا واکنش تند و مشهوری به برداشت کلاسیک به صورت مخالفت با بحث فیزیکی نیوتون از طیف رنگ‌ها و به معنایی کلی‌تر مخالف با علم باور علم باوری مدرن در کتاب نظریه رنگ‌ها یا فاربن لهر گوته آمده است هرچند مخالفت گته با فیزیک نور نیوتون سبب شد که درصده نوزدهم بحث او را به بی‌اعتبار بدانند و جدی نگیرند اما این نکته را نباید فراموش کرد که در یک مورد بحث او از سایه‌ها به کار فیزیک‌دانان آمده صفحه ۱۷۰ دیدگاه ادوین لند در مورد نظریه رینگز از مشاهده رنگ‌ها گته تا حدودی هم نظر با اویلر ریاضیدان صده هجدهم آلمانی بود به گمان اویلر ذهن صرفاً به یاری حس بینایی با رنگ‌ها سر کار نمی‌یابد بل تعمق هایی در تحویل‌گیرنده مسئله مورد نظر اویلر در کتاب درباره رنگ‌های ویتگنشتاین مطرح شد او در عین حال نظری مساعد به کتاب گته داشت و آن را طرحی مبهم از تفکر خواند و نوشت که گوته به طور صحیحی طبیعت رنگ را شناخته است دال ر ۲.۷۲ م ۲۷ و ۱۲۵.۶ و از نظر گته که رنگ‌ها سایه اند دفاع کرد د ر ۲.۵۷ م ۴۸ و تا آنجا پیش رفت که نوشت من کاملاً می‌توانم بفهمم که یک نظریه فیزیک مثل نظریه نیوتون از حل مشکلاتی که گته به وجود آورد ناتوان است حتی اگر خود گته هم آنها را حل نکرده باشد د ر ۲.۲۶ م ۸۴ وید گنشین در برخی از اشارات درباره رنگ‌ها متوجه این مشکلات بود چون تردید داشت که ملاحظات گوته پاسخی قطعی و نهایی به پرسش‌های اصلی باشند و چیزی را به طور کامل حل کرده باشند یا حتی در زمینه عملی مفید باشند برای نمونه بتوانند به کار نقاش و دکوراتور بیایند دال ر ۲.۹۰ م ۵۵ اما چنین می‌نماید که از نظر ویتگنشتاین فضیلت گته در این بود که او به به مسئله رنگ‌ها اندیشیده و متوجه مسائل و معزل هایی شده بود دال ر ۲ نق ۲۵۱ م ۹۲ در دو اشاره بسیار مهم درباره رنگها اهمیت کار قطه و نا بسندگی نظریه نیوتون تصریح شده است دال ر ۲.۱۲۵ م ۶۳ و ۱۲۶ م ش۳ صفحه ۱۷۱ امروز پژوهش رنگ‌ها به طور عمده در سه زمینه فیزیکی پژوهش انرژی تابشی که بینایی را تحریک می‌کند و در کل منش جسمانی عینی وضعیت تحریک تن کارشناسی یا فیزیولوژی پژوهش فعالیت الکتروشیمیایی عصب‌ها و در کل راشدی که در چشم و مغز روی می‌دهد وقتی وضعیت تحریک به تجربه رنگ‌ها منجر می‌شود و سرانجام روانشناسی پژوهش آگاهی از رنگ‌ها همچون نتیجه تجربه دیداری ادامه دارد کتاب ویتگنشتاین متعلق به هیچ یک از این سه زمینه نیست خود او بارها تأکید کرده قصدمان اثبات یک نظریه درباره رنگ‌ها نیست نه از نظر فیزیولوژی و نه از نظر روانشناختی بلکه می‌خواهیم منطق مفاهیم رنگ را اثبات کنیم و این همان کاری را به اشتباه انجام می‌دهد که از یک نظریه انتظار داریم د ر ۲ نق ۲۲ م۱ و ۱۸۸ م ۸۰ یا در اینجا کار ما ربطی به فیزیک ندارد د ر ۲۵.۱۷ گنشین درباره تفاوت رنگ‌ها می‌اندیشد و به مفهومی کاملاً تازه از تفاوت دست مییابد که مسیر بحث او را عوض می‌کند د ر ۲۱۹۰ ز ۸ مخالفت او با روانشناسی جدی است معتقد است که این علم کاربرد واژه دیدن را به کسی یاد نمیدهد د ر د نق ۳۷۷ م ۱۱۳ و دیدن را به واکنش آدم‌ها وابسته می‌کن دیدن یک عبارت فنی است که روانشناس برایمان شرح می‌دهد دیدن چیزیست که او در نزد آدم‌ها مشاهده کرده است دال ر ۳۳۸ م ۱۱۴ دیدن به گمان روانشناس یک فعالیت انس انانی استوار به نیت چگونه دیدن و وابسته به پیش فهمها تحویلی برآمده از شکل‌های زندگی نیست ویتگنشتاین دانستن را نیز یک وضعیت روانشناسانه نمی‌شناسد این نکته‌ای اس که در واپسین آثار بارها مطرح شده و اینجا در پیکر یک اشاره به زیبایی بیان شده است صفحه ۱۷۲ اگر در تحقیق مفهوم دانستن را بگنجانیم به ما کمکی نخواهد کرد چون دانستن یک وضعیت روان شناسانه نیست که ویژگی‌هایش تشریح همه چیز و هر چیز را مجاز بداند برخلاف منطق درست مفهوم دانستن منطق یک وضعیت روانشناسانه نیست دال ر ۳۵۰ م ۱۱۶ چون دیدن از نظر ویتگنشتاین معنای روانشناسانه ندارد او اعلام می‌کند که مفهوم خالص رنگ نیز وجود ندارد دالر ۷۳ م ۵۲ و باید مفاهیم رنگ را به همان شکل مطرح کن که مفاهیم دریافت و ادراک حسی را دال ر ۲.۷۲ م ۵۲ به گوان ویتگنشتاین تحویل وابسته است به بازی زبانی نمونه خوبی در اثبات این نکته در در درباره رنگ‌ها آمده است د ر ۱۵۵ م۷ به نظر او مفهوم یک رنگ اولیه تصمیم بازی زبانی است و نه تصمیم خود ما د ر د نق ش ۱ و ۸۸ م س۳ او می‌گوید هرگاه یک آدم کوررنگ نه در میان ما یعنی در جمع بینایان بل در میان ملت فرضی کور رنگ‌ها به سر ببرد آنگاه یاد خواهد گرفت که مفاهیم رنگ‌ها را به نحو دیگری به کار ببرد دال ر د نق س۳ م ۱۴ و ۷۷ م ۲۹ مثال عکس و فیلم سینمایی سیاه و سفید بارها در کتاب تکرار می‌شود دال ر ۵ ۱۷ و ۶۳ م ۲۵ و ۱۱۷ م ۶۰ هرگاه به این سودا که نشان دهد ما بر اساس پیش دانسته‌ها و تحویل های خود برای نشانه‌ها یا اجزای تصویری آنها رنگ قائل می‌شویم هرچند وید گنشین به مفهوم رنگ قائل شدن اشارهای مستقیم نمیکند اما می‌توان گفت که این یک درون مایه اصلی اشارات کتاب است صفحه ۱۷۳ سپیده م در این لحظه خاص به راستی کوه آبی به نظر می‌رسد اما من آن را همچنان گونه‌‌ای از قهوه‌ای روشن می‌بینم نقاشان بارها ما را شگفت زده می‌کنند چون نشانمان می‌دهند که تا چه حد اشتباه کرده‌‌ایم که همچنان رنگ قهوه‌ایی را رنگ کوه می‌دانستیم یا رنگ آبی را برای آسمان قائل شده‌ایم از سوی دیگر دگرگونی رنگ‌ها از موقعیت ترکیبی و همنشینی آنها پدید می‌آید همان طور که هر نقاشی به تجربه در می‌آورد قرمزی که کنار زرد قرار می‌گیرد همان قرمزی نیست که کنار آبی می‌نشیند با توجه به خطاهای بینایی و بدفهمی مان در تشخیص رنگ‌ها و وابستگیم به نظام‌های تفاوت گذاری که به طور تقلیدی آنها را پذیرفته‌ایم باید اعتراف کنیم که ما به طور پدیدارشناسانه رنگ‌ها را نمی‌شناسیم قادر به تعریف رنگ‌ها نیستیم و فقط می‌توانیم آنها را نشان دهیم دالر ۲.۶۸ م ۲۶ ۱۳ دسته‌بندی اشارات آنچه در زیر به عنوان دسته‌بندی اشارات کتاب درباره رنگ‌های وید گنشین می‌آید یک کاملاً شخصی است و مطمئن نیستم که کسی با آن به طور کامل موافق باشد د کامل نیست و همواره امکان دارد که شماری از اشارات کتاب خارج از این دسته‌ها قرار گیرند پس چه نیازی به آن احساس می‌شود دسته‌بندی یا آنچه در علم ساده نوزدهم طبقه‌بندی تاکسونومی خوانده میشد و به کار رده‌بندی گیاهان و جانوران می‌آمد و سرانجام شکل قابل قبول آن در جدول عناصر شیمیایی بیان شد نمی‌‌تواند رخ از بینش و پیش‌فروش هی عملی باشد که هم وابسته‌اند به صورت‌بندی دانایی دوران و سرمشق های مسلط و هم وابسته‌اند به ران‌های نا آگاهانه‌ای که تحویل‌گیرنده صفحه ۱۷۴ البته دستیابی به کمال در دسته‌بندی‌های خوش پنداری است چون موقعیت منفرد و خاص هر ابژه و گوناگونی مشخصه‌های آن همواره می‌تواند راه را بر نوع دیگری از دسته‌بندی بگشاید با توجه به نکته‌های بالا دسته‌بندی اشارات کتاب ویتگنشتاین فقط یکی از انواع منظم کردن موضوع‌های دانایی را پیش می‌کشد شاید از این رهگذر نوعی خوانش تازه را موجب شود شاید هم شوق دسته‌بندی دیگری را در خواننده برانگیزد که این به بهترین حالت ممکن است چهار دسته بندی پیشنهادی من این هایند یک دسته‌ی از اشارات به خود فلسفه مربوط می‌شوند برخی از کلی‌ ترین و مشهورترین آنها عبارتند از در تمام پرسش‌های جدی فلسفی تردید تا بی خبن ادامه دارد همیشه باید آماده باشیم که چیزی کاملاً جدید فرا گیریم دال ر پ۱۵ م۱ و همیشه در فلسفه باید پرسید چه چگونه به این مسئله توجه کنیم تا قابل حل شود دالر ۲.۱۱ م ۳۳ مثال‌های دیگر ۲۷ م ۱۸ ۶۹ م ۲۶ ۸۵ م۳ ۳۳ م ۴۳ ۴۳ م ۴۶ ۴۴.۴۶ ۵۰ م ۴۶ ۶۱ م ۵۰ و غیره د دستهای از اشارات به زبان و نسبت زبان با مفاهیم رنگ‌ها و منطق رنگ‌ها برمی‌گردند د تا از مهم‌ترین آنها ۶۱.۵ و ۳۰ م ۴۲ هستند مثال‌های دیگر ۱ م ۱۱۶ م۱ ۸.۱۳ ۶.۳۳ ۸.۳۳ ۲۸ م ۴۲ ۰.۴۲ ۳۳۱۱ م ۱۷ ۳۱۲ م ۱۰۷ و غیره ه دستهای از اشارات مستق یا نا مستقیم به هنر و فن نقاشی مربوط می‌شود مهم‌ترین آنها ۵۹ م ۲۴ است و نیز ۷۹ م ۵۳ و ۲۱۳ م ۸۵ مثال‌های دیگر ۶۳ م ۵۰ ۴۶ م ۵۰۶۷ م ۵۱ ۷۶ م ۵۲ ۷۷۷ م ۵۳ ۹۰ م ۵۵ و غیره ۴ مودی از اشارات هدف یا مقصود ویتگنشتاین را از توجه به منطق رنگ‌ها روشن می‌کنند ۲۲ م ۱۶۶ ۸ ۱۸۸ م ۸۰ ۲۳۸ م ۹۰ و غیره صفحه ۱۷۵ ۱۴ چرا درباره رنگ‌ها کتاب مهمی است اگر ویتگنشتاین در یک مورد با افلاطون هم نظر باشد این است که فلسفه از شگفتی آغاز می‌شود ت تتس ۱۵۵ پانویس افلاطون دوره آثار ترجمه میم لطفی تهران ۱۳۶۷ جلد ۲ صفحه ۱۳۸۳ ادامه مطلب اما ویتگنشتاین از ما دعوت کرده تا شگفت زدگی خود را گسترش دهیم مثل بقیه مردم متعجب نشویم و مثل آنها به دنبال پاسخ نگردیم همان طور که جهان رنگین من یکی است از آن من است و و به کسی دیگر تعلق ندارد درباره رنگ‌ها کاری بزرگ می‌کند ما را شگفت‌زده می‌کند پس میشد اینطوری هم دید پس شیوه نگاه من تاکنون بنا به عادت و در واقع نامت فکرانه بود اکنون می‌توانم به رنگ‌ها پس به جهان از راه تازه نگاه کنم باید چنین کنم باید جور دیگری ببینم ۵۸ این بزرگترین کاریست که یک متن فلسفی می‌تواند انجام دهد ساختار تغییرپذیر جهان را پیش چشم ما می‌گذراند تا از ما د خالت فعال در این دگرگونی مداوم را طلب کند پایان کتاب درباره رنگ‌ها

print