کتاب گفتار در بندگی خودخواسته نوشته ایتین دولا بوسی ترجمه لاله قدک پور راوی علی علیزاده گفتار در بندگی خودخواسته در چند ارباب داشتن هیچ خیری نمیبینم بیش از یکی سرور مباد و تنها یکی شاه باد این را ادو سئس در داستان هومر به س پاهی میگفت اگر جز این نگفته بود که در چند ارباب داشتن هیچ خیری نمیبینم چیزی بهتر از آن نمیشد گفت اما به جای اینکه گفته اش را بر این حجت استوار کند که سلطه چند تن نمیتواند خوب باشد زیرا قدرت یک تن هم همین که آن یک تن عنوان اربابی بگیرد سخت و گذا میشود نعل وارانه زد و افزود که بیش از یکی سرور مباد و تنها یکی شاه باد سنجیده نیست که بیش از این بر ادوس اوس خورده بگیریم چون شاید در آن هنگامه برای فرونشاندن شورش سپاهیان به آن کلام نیاز داشت و به باور من بیشتر به فراخور وقت سخن گفت تا به پیروی از حقیقت اما کلام سنجیده این است که مصیبتی گرانتر از به قید اربابی درآمدن یافت ن میشود اربابی که هرگز نمیتوان به نیکخواهی او یقین داشت زیرا هرگاه که بخواهد توان بد کردن دارد و چند ارباب داشتن شمارشان هر چقدر که باشد همان شمار مصیبت کشیدن است در این فرصت نمیخواهم به این پرسش بپردازم که آیا دیگر گونههای جمهوری از تک سالاری بهترند هرچند که بر سر آن بحث بسیار میکنند اگر هم میخواستم چیزی بگویم پیش از اینکه درباره جایگاه آن در میان گونههای جمهوری در گمان بیفتم نخست در این شک میکردم که تک سالاری در میان آنها جایی داشته باشد زیرا به سادگی نمیتوان پذیرفت که در این گونه حکومت نشانی از جمهوری باشد حکومتی که در آن همه چیز از آن یکیست اما اکنون این پرسش را کنار میگذارم زیرا پاسخ آن خود جداگانه رسالهای میطلبد یا بهتر بگویم این پرسش به خودی خود همه جدلهای سیاسی را به دنبال میآورد در این نوبت تنها میخواهم بفهمم چه میشود که گاه این همه آدم این همه شهر و روستا این همه ملت یک تن جبار را تاب میآورند جباری که قدرتی جز همان که ایشان به او میدهند ندارد جباری که نمیتواند آزارشان دهد مگر از آن روی و به همان اندازه که میخواهند تابش آورند جباری که نمیتوانست کمترین آسیبی به ایشان رساند تنها اگر نمیخواستند به او گردن نهند و رویاروی او میایستادند این بیگمان امری گزاف است و با این حال چنان همه گیر است که بیشتر باید دردآور باشد تا شگفت انگیز که میبینیم کرور کرور آدم بینوایان بندگی میکنند و یوغ برگردن دارند نه اینکه زورمند تری وادارشان کرده باشد بلکه گویی تنها به شنیدن نام یکی افسون و جادو شدند یکی که نبا از قدرتش بترسند چرا که تنهاست و نشاید که به شایستگی او دل ببندند چرا که با ایشان درنده خوی و ددمنش است ضعف ما آدمیان چنان است که اغلب به ناچار از دیگران فرمان میبریم و ناگزیر کوتاه میآییم زیرا هیچ یک از ما نمیتواند همیشه و همه جا زورمند ترین باشد شد بنابراین اگر ملتی به زور جنگ به بندگی یکی وادار شود چنان دولت شهر آتن که به سی جبار گردن نهاد پیش آمدی است که نباید از آن به شگفت آمد هرچند که باید افسوس خورد یا بهتر اینکه نه به شگفت آمد و نه افسوس خورد بلکه برد بارانه شکیب آورد و به آیندهای بختیار تر چشم داشت اما آدمی بنابر سرشت خویش به دوستی با دیگران روی میآورد حکم عقل است که این فضیلت را دوست بداریم که کردار نیک را ارج بنهیم که خیر را از هر کجا به ما برسد باز بشناسیم و اغلب از آسایش خود بکاهیم تا کسانی را که دوستشان داریم و ارزشش را دارند سربلند کنیم بنابراین اگر مردم کشوری بزرگواری را یافتهاند که از پی آزمونی نشان داد که در نگهداریشون بسیار دوراندیش در پاسداری شان بسیار بیباک و در راهبری شان بسیار باپرتو خو بگیرند و چنان به نیکخواهی او باور بیا آورند که بر خود برتری اش بدهند گمان نکنم خردمندانه باشد که او را از جایگاهی که در آن نیکی میکرد برکشند و به جایگاهی رسانند که در آن بتواند بدی کند و یقین دارم دستکم نابخردانه نیست که او را در جایی که بود بگذارند تا هرگز بیمی از بدی آنکه تاکنون جز نیکی از او ندیدند نداشته باشند اما پروردگارا این چه میتواند باشد این را چه میتوان نامید این چه مصیبتی است این چه رذیلتی است یا بالاتر از همه این چه نکبتی است ببینید این انبوه مردمانی را که فرمان نمیبرند بلکه بندگی میکنند که بر ایشان حکم رانده نمیشود بلکه ستم میرود و نه مالشان و نه خانوادهشان نه همسر و نه فرزندانشان و نه زندگیشان هم از آن خودشان نیست ببینید چگونه این همه دشنام و چپاول و کشتار را تاب میآورند و لشکری از ستیزه جویان نیست که به ایشان بد میکند یا اردویی از بربران که راهش را جز با تن و جان خویش نتوان صد کرد بل تنها یک نفر است یک نفر یک نفر که در پهلوانی هم به هراکلس نمیماند و از جنگاوری شمشون هم نشانی ندارد یک نفر که مردکی تنهاست و از آن هم اغلب پستترین و سست نهاد ترین فرد ملت نه کسی که به گرد می دان نبرد خو کرده باشد بل کسی که با خاک گود بازی هم آشن نیست آیا این را پستی بنامیم یا بگوییم کسانی که بندگی میکنند بزدل و وا ماندهاند دو تن اگر سه تن اگر چهار تن اگر در برابر یک تن به پایداری برنخیزد شگفتآور است ولی هنوز باور کردنیست شاید بتوان گفت و باید هم گفت که جگر این کار را ندارند اما اگر صد تن اگر هزار تن آن یک تن را تاب بیاورند آیا دیگر نباید گفت که نمیخواهند با او د افتند و نه اینکه تنها دل آن را ندارند آیا نباید گفت که این دیگر بزدلی نیست بلکه بیدردی و بی رگی است اکنون که میبینیم نه تنها صد تن نه تنها هزار تن بل صد کشور هزار شهر کرور کرور آدم هم بر آن یک تن نمیشورن بر آن یک تنی که بهترین کردار او با مردم همان رزاله به بندگی و بردگی کشیدنشان است چه بگوییم این را چگونه بنامیم پس هستیش بخوانیم حالیا هر رذیلتی را حدی طبیعیست که از آن فراتر نمیرود دو تن شاید از یک تن بترسند و شاید ده تن نیز اما صد تن اما هزار تن اما کرور کرور آدم اگر در برابر یک تن به پایداری برنخیزد این دیگر بزدلی نیست کار بزدلی به اینجا نمیکشد همان گونه که کار دلاوری نیز به آنجا نمیکشد که یکی به تنهایی بر دژی یورش برد یا بر لشکری تازد یا ارتشی را هم در هم شکند پس این چه رذیلت هیو آواری است که انگ پستی را هم نمیسوزد آن یافت نمیشود رذیلتی که طبیعت خلقت آن را هاشا میکند و زبان از نامیدن آن سرباز میزند بیایید ۵۰ هزار سوار را در یک سو بگذاریم و همین شمار را در سوی دیگر تا به آهنگ نبرد در برابر هم صف کشند و به جنگ یکدیگر روند در این سوی آزادگانی که که برای حق آزادی خود میجنگند و در آن سوی کسانی که میخواهند این حق را از ایشان بگیرند بر کدامین طرف زن داوری میتوان برد به کدامین طرف وعده پیروزی میتوان داد کدامین شان چالاک تر به میدان در خواهند آمد این یکی که امید دارند اجر جان بازیشان حفظ آزادیشان باشد یا آن یکی که تنها مزدشان برای ضربههایی که میزنند و میخورند بندگی دیگران است این طرف آزادگان همواره خوشبختی گذشته خویش را در پیش دارند و به امید آسایشی همانند در آینده دل بستهاند چون بیش از آنکه به رنجی که هنگام نبرد میبرند بیاندیشند بیم از ستمی دارند که اگر شکست بخورند بر ایشان بر فرزندانشان و بر همه آیندگان شان خواهد رفت آن طرف آن دیگران چیزی جز همان خاک زغال آزمندی شان را ندارد که دل گرمشان کند که آن هم شعلهاش به گاه رویا رویی با خطر رنگ میبازد و چنان کم فروغ مینماید که ناگ زیر با ریختن نخستین قطره خونشان فرو مینشیند در رزم آوریهای بلند آوازه میلد ادس لئونیداس تمیس و تو کلس که ۲ هزار سال پیش رخ دادند و امروز هم یاد آنها در خاطر مردمان در کتابها چنان زنده ماندان که گویی همین دیروز بود رزم ها ی که در یونان و برای خیر یونانیان و چون سرمشقی برای همه جهانیان آوردند چه چیز به آن یونانیان اندک شمار نه زور و قدرت بل دل و جرئت این را داد که در برابر آن همه کشتی که دریا را آکنده بودند پایداری کنند و ارتشهای را در هم شکنند که چنان پر شمار بودند که اگر همه سربازار یونانی گرد هم میآمدند باز هم به عدد سرداران آنها نمیرسیدند در وصف آن حماسه چه میتوان گفت جز اینکه آن روزهای باشکوه بیش از آنکه هنگامه پیکار یونانیان علیه پارسیان باشد گاه پیروزی آزادگی بر سلطهجویی و چیرگی آزاد منشی بر زیاده طلبی بودند چون سخن از شوری میشنویم که آزادی در جان پاسداران میانگیزد به شگفت میآییم اما اگر خود ندیده بودیم و آنچه را که هر روز در همه کشورها برای همه مردمان رخ میدهد تنها از زبانها شنیده بودیم آیا باورمان میشد آیا هرگز باور میکردیم که ۱۰۰ تن ۱۰۰ هزار تن را مهار کرده باشد و آزادیشان را ستانده باشد اگر تنها خبر آن به ما میرسید که همه اینها در کشوری ناشناس و در سرزمینی در دوردست رخ میدهند آیا نمیپردازم که چنین داستانی حقیقت ندارد و سراسر دروغ و ساختگی است کاش هم حرف تنها بر سر آن یک نفر جبار بود دیگر نیازی به جنگیدن با او نبود شکست دادن او کاری نداشت خود در هم میشکست اگر مردم تن به بندگی او نمیدادند نباید چیزی از او باز میگرفتند همین بس که دیگر چیزی به او وانه میگذاشتند لازم نبود تلاشی کنند تا سودی ببرند کافی بود که دیگر به خود زیا نرسانند پس خود مردمند که میگذارند جبار سرکوبش کند و بدتر از آن اینکه سبب سرکوب خود هم میشوند زیرا اگر از بندگی دست میکشیدند و از آن میره دند مردم به دست خود در بند کشیده میشدند خودشان گردن به یوغ میسپردند و با پای خود به کشتارگاه میروند بر سر دو راهی میان بنده ماندن و آزاد زیستند خود مردمند که آزادگی را پس میزنند و بندگی پیشه میکنند مردم خود به این ذلت تن در میدهند و در طلب آن هم میدوند اگر بازیافتن آزادی گران تمام میشد کسی را به این کار برنمیانگیزد هرچند که چه چیز میتواند برای آدمی گرانتر از این باشد که حق طبیعی خود را باز یابد و چنین بگوییم از حیوان دوباره انسان شود اما باز هم مردم را به خطر کردن فرا نمیخوانم و گرچه نمیدانم چه چیز در حال عصف بارشان چنین خاطر ایشان را آسوده کرده است ولی میگذارم به همان دل خوش کنند و از امیدی آمیخته با شک به آیندهای دلخواه چشم بپوشند اما چه میگویم اگر برای کسب آزادی چیزی جز میل به آن لازم نباشد چه اگر صرف ارادهای کافی باشد چه اگر تنها همان خواستن آزادی برای به دست آوردن آن بس باشد آیا ملتی در جهان پیدا میشود که قیمت آن را زیاده گران بداند آیا میشود که ملتی از خواستن و بازیافتن خیری دریق ورزد که گر نباید آن را به بهای خون خود باز خرد خیری که او از دست دادنش زندگی را بر هر انسانی سربلندی تلخ و مرگ را در کام او گوارا میکند همچون شراره کوچکی که بزرگ میشود و زبانه میکشد و هرچه بیشتر هیمه مییابد با ولعی افزونتر آن را میبلعد اما بدون آنکه بر آن آبی بریزیم تا خاموش شود تنها اگر دیگر در آن هیزمی نیاندازیم چون چیزی برای خوردن نمییابد خود را میخورد و میسوزد و بی زور و بی نور میشود جباران نیز هرچه بیشتر به تاراج میبرند بیشتر به طمع میافتند هرچه بیشتر ویرانی بار میآورند بیشتر میتازند هرچه بیشتر خدمتشان میکنیم به همان اندازه بر قدرتشان میافزاییم پس میشتابند تا همه چیز را نیست و نابود کنند اما اگر دیگر در برابر ایشان سر فرود نیاوریم اگر دیگر فرمانش را نب یم بدون آنکه به نبردش بخوانیم یا تیغ بریشان برکشیم جباران نیز به رهن و نظار میمانند و از نفس میافتند درست بهان شاخهای که چون به ریشهاش آب و غذا نمیرسد خود نیز میخشکد و میمیرد دلیران برای به دست آوردن خیری که میطلبند هیچ ترسی از خطر ندارند دوراندیشان از هیچ تلاشی روی بر نمیگردند مردمان ترسو و نادانند که چون سختی را برنمیتابند خیر خود را باز نمییابند و به آرزوی آن بسنده میکنند گرچه پست یشان توانایی در پی رفتن آن را از ایشان گرفته است ولی بنا بر سرشت خیز هنوز هم خواستن آن را دارند همین است که هر انسانی چه خردمند و چه نادان چه بیباک و چه ترسو هر چیز نیکی را آرزو میکند هر چیز که اگر به دست بیاید شادکامی و خوشبختی او را فراهم میآورد تنها یک چیز است که نمیدانم چرا آدمیان به رغم سرشت خویش از خواستن آن باز میمان آن چیز همان آزادیست که با این حال چنان گوهر فرخنده ایست که اگر از دست برود همه ناکامیها یکی پشت دیگری از راه میرسند و هر چیز نیکی هم که به جا مانده باشد عطر و طعم خود را از دست میدهد زیرا بندگی آن را تباه میکند تنها آزادیست که آدمیان دیگر میلی به آن ندارند و برای این بیمیلی علتی نمیدانم جز همین که اگر آزادی را میخواستند به دستش میآوردند گویی از دستیابی به چنین چیز نازنینی سرباز میزنند تنها چون دسترسی به آن زیاده آسان است ای بیچاره و بینوا مردم بیخرد ای شما ملتها که خیره سرانه در پی زیان میروید و دیگر نمیبینید سودتان در چه است میگذارید بر کشت زارهای تان برانند و گل سرسبد دست رنجت را بربایند به خانههایتان در بیایند و مرده ریگ پدرتان را هم به تاراج ببرند به روزی افتادهاید که دیگر هیچ ندارید که به داشتن آن ببالید و گویی بخت بلند تان همین است که به اندک مالی و خانوادهای که آنها هم دیگر به راستی از آن شما نیستند بچسبید و سرافکنده زندگی کنید این پریشانی اینور شکستگی این سیه روزی نه از دشمنان بل بیگمان آری بیگمان از همان یک دشمن بر شما میرسد همان که بزرگ است چون شما بزرگش میکنید همان که برای او چشم و گوش بسته میجنگید همان که بهر شکوهش از دادن جان خود هم دریق ندارید آنکه چنین مهارت میکند دو چشم بیشتر ندارد دو دست بیشتر ندارد یک تن بیشتر ندارد و چیزی افسون بر هیچ یک از بیشمار مردم شهرها و روستاهای شما ندارد جز آنچه شما به او میدهید تا بی چیزتان کند از کجا این همه چشم آورده است که بپاید تان مگر نه اینکه شما آنها را به او دادهاید چگونه است که این همه دست برای زدن شما دارد مگر نه اینکه از شما میگیرد اشان این همه پا که به آنها شهرهای تان را رگد کوب میکند از کجا آمدند مگر نه اینکه ازن شمایند به کدام بند میتوانست شما را گرفتار کند اگر خود به او گردن نمینهد آیا میتوانست چنین بیپروا بر شما بتازد اگر خود بر او راه نمیگ شودد با شما چه میتوانست بکند اگر مار خر دزدی که لختت میکند و تیغدار آدمکشی که جانتان را میگیرد نبودید و از پشت به خود خنجر نمیزدی باز در باغتان درخت میکارید تا او میوهاش را پایمال کند باز خانهتان را میآراید تا او از آن ویرانهای بسازد دخترانتان را میپروراند تا او برای هوسرانی خود چیزی کم نداشته باشد پسرانت را میپروراند تا او به جنگهایش به برد به قربانگاه بکشاند که کارگزارانی برای آزمندی خود و سربازانی برای کینه جویی خود داشته باشد وانگهی او به فرزندان شما بیش از این هم بد میکند خود را از خواب و از خوراک میاندازید تا او خوب بخورد و آب و رنگ بگیرد و در بستری زشت و آلوده قلط بزند روز و شب کار میکنید و بار میبرید تا او نیرو بگیرد و پشت راز کند و افسار تان را بکشد از این همه ننگ که چار پایان هم یا درکش نمیکردند یا تابش را نمی آوردند میتوانید برهد اگر برای رهایی بکوشید نه اینکه بکوشید که برهد بلکه تنها بکوشید که بخواهید برهد بر آن شوید که دیگر بندگی ن نکنید و آنک شما آزادید نمیگویم که او را بجنبانید یا بلرزاند تنها دیگر پشتیبانش نباشید و خواهید دید که چون ستون گرانی که پایهاش را از جا ببرند زیر بار خود فرو خواهد ریخت و در هم خواهد شکست اما پزشکان به درستی اندرز میدهند که بر زخمهای درمان ناپذیر مرم نهیم و سنجیده نیست که بخواهم مردم را تکان دهم زیرا دیریست که از هوش رفتهاند و همین که دیگر از درد خود آگاه نیستند نشان میدهد که بیماریشان کشنده است پس بیایید کند و کاف کنیم و ببینیم آیا میتوان پی برد چگونه این میل کهنه به بندگی چنین ژرف ریشه دوانده است که اکن دیگر عشق به آزادی چندان هم طبیعی نمینماید نخست اینکه به باور من اگر ما در زندگی از حق طبیعی خود برخوردار میشدیم و درس طبیعت را میآموخت بیگمان از پدر و مادر خویش فرمان میبردیم و از عقل پیروی میکردیم اما بنده کسی نمیشدیم درباره فرمانبرداری از پدر و مادر همه آدمیان یک به یک گواهی میدهند که پیش از هر چیز ندایی درونی ایشان را به این کار برمیانگیزد درباره عقل و اینکه آیا با ما به دنیا میآید یا نه پرسشی است که اهل آکادمی پیش کشیدهاند و دیگر فیلسوفان نیز همگی به آن پرداختهاند گمان نمیکنم بیراه باشد که کوتاه بگویم که طبیعت در نفس ما بذری از عقل نهاده است که اگر به روال درست بار بیاید گل فضیلت میدهد ولی اغلب چون نمیتواند تاب بلای رذیلت را بیاورد به بار نمینشیند و نارس میماند وانگهی اگر چیزی چنان روشن و آشکار باشد که چشم بستن بر آن روا نباشد همین است که طبیعت این کارزار خداوند و دایه آدمیان ما را همگی به یک سان و گویی در یک کالبد ساخته است تا هر یک از ما دیگری را هم تاع و همتراز خود داند و همچون برادر خود باز شناسد اگر هم برخی از آدمیان چه در جسم و چه در نفس خویش بیش از دیگران از گشاده دستی او بهره برده باشند نباید گمان کرد که مادر طبیعت ما را به این دنیا آورده است تا از آن میدان جنگی تن به به تن بسازد و زورمند تران و هوشمندتر آ را چن آنچه کارگرانی به صلاح آراسته به جنگی فرستاده است که در آن به جان ناتوانان بیافتند به عکس باید باور داشت که طبیعت گاه به گاه به برخی بیشتر و به برخی دیگر کمتر بخشیده است تا میان آدمیان مهر برادری پدید آید و چون برخی گاه توانش را دارند که به دیگران یاری رسانند و برخی را گاه نیاز میافتد که از دیگران یاری جویند پس برادرانه بازو در بازو افکنند اکنون که مادر نیک طبیعت ما را همگی بر این زمین و در همین خانه جا داده است اکنون که ما را همگی به یک الگو تراشیده است تا خود را در آینه یکدیگر ببینیم اگر به ما این ارمغان خجسته آوا و سخن را داده است تا آشنای یکدیگر باشیم و اندیشه هامان را رو در رو به زبان آوریم تا خواستههایمان همساز و همخوان شوند اگر از راه و به روشی کوشیده است که ما را تنگ هم گرد بیاورد تا همکاری و همیاری پیشه کنیم و چون به هزار بهانه نشانمان داده است که پیش از آنکه بخواهد یک دستمان کند میخواهد که هر یک از ما یگانه باشد تا همگی با هم یکی شویم پس نباید در این شک کنیم که هر یک از ما آزاد است زیرا همگی با هم برابریم و چون طبیعت ما را چنین ساخته و پرداخته است در فهم نمیگنجد که همان طبیعت یکی را بنده دیگری کند اما به راستی که بحث و جدل بر سر طبیعی بودن آزادی بیهوده است زیرا نمیتوان آزادی را در بند کشید مگر به ناور وا و در ناسازگاری با قانون طبیعت که خود با عقل سازگار است هیچ چیز در جهان به پای بیداد نمیرسد بنابراین آزادی طبیعیست بر همین قیاس به باور من ما نه تنها با حق آزادی به دنیا آمدهایم بل توانایی نگهداری و پاسداری از آن هم به ما داده شده است اکنون اگر کسانی پیدا شوند که در این شک کنند و چنان تباه باشند که در پی حق طبیعی خود نروند و دیگر آن را باز هم نشناسند باید با ایشان همان کنم که سزاوار آنند و بگذار چنین بگویم باید مشتی جانور وحشی را به سراغشان بفرستم تا به ایشان خیر و صلاحش را گوشزد کنند پروردگارا به داد ما برس اگر آدمیان خود را چنین به کری نمیزدند میشنیدند که چارپایان هم بر ایشان بانگ برمیدارند که زنده باد آزادی جانورانی هستند که همین که گرفتار میشوند میمیرند مانند ماهی که جز در آب نمیتواند زنده بماند اینها نیز چنان به روشنای آزادی خود دل بستاند که چون از آن دورشان کنیم چشم از جهان فرو میبندند اگر جانوران میخواستند و می توانستند در میان خود برخی را بر برخی دیگر برتر بدانند همینها را برمیگزینند دیگران از کوچک و بزرگ گرفتار که میشوند در دم با چنگ و دندان و شاخ و سن به تکاپو میافتند تا با زبان بیزبانی به ما بفهمانند که چه اندازه به آنچه از دست میدهند پایبندند و آرام که گرفتند آشکارا نشان میدهند که از بدبختی خود آگاهند و دیدنیست که چگونه از همان دم نخست میسوزند و با بندگی نمیسازند گویی تنها برای این زنده میمانند که بر آسایش از دست رفته خویش سوگواری کنند و نه اینکه در بندگی خوش بگذرانند فیل هم پس از اینکه تا جایی که میتواند پایداری میکند هنگامی که دیگر چارهای نمیبیند و چیزی به گرفتاریش نمانده است درخت را میان آروارههای میگیرد و دندانهایش را با فشار بر آن میشکند مگر چه میگوید جز اینکه تنها آرزویش آزاد ماندن است وگرنه چگونه میتوانست چنین هوشمندانه با شکارچیان چانه زند که به بهای آج هایش خودش را رها کند تا آزادیش را به این تاوان باز خرد اسب را اگر از روزی که بر پای خود میایستد آب و غذا دهیم تا رام شود و بندگی کند هرگز نمیتوانیم دلش را به دست بیاوریم چون هنگام آن رسید که سواری نمیدهد نمیشود که لگام بزنیم و گاز نگیرد یا اینکه او را بفشاریم و جفتک نیاندازد تا دست کم به این زبان در آستان طبیعت گواهی دهد که اگر هم بندگی میکند به میل خودش نیست بل زیر قید ماست پس چه باید گفت بگذار همان را بگویم که یک بار که وقتم را به قافیه پردازی میگذراندم نوشتهام گاو هم زیر یوغ ناله میکند و مرغ هم در قفس مویه میکند ای لنگا باکی ندارم که هنگام نوشتن به تو بیتهای را در میان نصر خود بیاورم بیتهایی که نمیشود برای تو بخوانم و چون وانمود میکنی که از شنیدنشان خرسند میشوی مرا به اوج غرور نرسانی باری چون هر جانوری که توان حس آن را داشته باشد و همان دم که حس کند رنج بندگی را درمیابد و در پی آزادی میدود و چون چار پایانی هم که آدمی برای خدمت به خود پرورده است به بندگی خونه میگیرد و هرگاه که میتواند سرکشی میکنند پس بشر که تنها او به راستی برای آزاد زیستن به دنیا آمده است به چه شوربختی دچار میشود که حال نخستش را چنان از او و خاطر او میزداید که دیگر نمیخواهد آن را بازیابد جباران بر سه دستهاند نخست آنها که مردم برای فرمانروایی بر مملکت برگزیدند دیگر آنها که به زور تیق آن را به چنگ آوردهاند و آخر آنها که آن را از تبارشان به ارث بردند آنها که به قانون جنگ بر مملکت چیره شدهاند چنان رفتار میکنند که هرک ببیند میپندارد که بر بیگانگان در سرزمین آنان فرمان میرانند آنها هم که شاه به دنیا آمدند بهتر از این نیستند چون در آغو خش جباریت زاده و پرورده شدند خمیره شان به شیران آغشته است پس مردم را هم بندگانی میشمارند که به ارث برده باشند و با مملکت همان میکنند که با ثروتی که پدرشان به جا گذاشته میکنند یا به تنگ نظری بر آن قفل و زنجیر میدهند یا با مخرجی آن را برباد میدهند به گمان من برتافتن آنکه مردم مملک را به او دادند باید سادهتر باشد و بیگمان چنین میبود اگر این نبود که چون بر دیگران برتری یافت آنچه نمیدانم چرا بزرگواری مینامیم اش او را به خوش میآید و بر آن میشود که دیگر از جای خود تکان نخورد چنین کسی اغلب قصد میکند قدرتی را که مردم به او سپردند به فرزندان خود واگذارد و شگفت اینکه فرزندانش همین که از از قصد او باخبر میشوند همه جباران دیگر را در هر رزالی و به ویژه در سنگدلی پشت سر میگذارند زیرا برای کوبیدن میخ جباریت راهی ندارند جز اینکه گره بندگی را تنگ بفشارند و مردم را از آزادی که یاد آن هنوز زنده است چنان دور برانند که دیگر فراموش شود پس باید بگویم که گرچه این سه دسته را ناهمگون میبینم ولی هیچ یک را بهتر از دیگری نمیدانم و گرچه هر یک از راه خود به حکومت میرسند ولی هر سه کم و بیش به یک سان حکم میرانند برگزیدگان در این گمان میافتند که مردم گله گاو میشند و میخواهند رامشان کنند ستیزه جویان مردم را توه خود میدانند و به سیدش میروند و جانشینان مردم را غلامان خانه زاد خود میپندارند حال اگر امروز نا گ گهان آدمیانی نوین پایدار گردند که شیرینی آزادی را نچشیده باشند ولی به بندگی هم خون نگرفته باشند و درست هم ندانند که این یکی چیست و آن یکی کدام است و نام این دو را هم به سختی بدانند اگر دو گزینه پیش بایشان بگذاریم که یا همگی به یک تن در میان خود سر سپرند یا رأی زنند و قانونی پدید آورند که به هر یک از ایشان حق آزادی دهند گمان میکن کنید چه خواهند کرد شک ندارم که میگویید دوستتر خواهند داشت که آزادانه از عقل خویش فرمان برند تا اینکه به بندگی یکی دیگر در بیایند هرچند که میدانی مردم بنی اسرائیل بی آنکه نیازی به آن داشته باشند یا کسی ایشان را به آن واداشته باشد شائول را به جباری رساندند همان مردمی که هر برگ از تاریخشان را را که میخوانم بیشتر آزرده میشوم تا به آستانه آن میرسم که سرشت انسانی خویش را از دست بدهم و ایشان را سزاوار آنچه بر سرشان آمد بدانم اما بیگمان همه انسانها در و همین بس که نشانی از انسان بودن داشته باشند پیش از اینکه به بندگی تر در دهند یا گرفتار شدند یا راه گم کردند و جز این دو حال شد د نی نیست مردمانی که گرفتار میشوند یا به تیغ بیگانه است چنان دو دولت شهر آتن و اسپارت که در دام ارتش اسکندر افتادند یا در پی چند دستگی میان خودشان همان گونه که حکومت آتن پیش از آنکه به دست پیسی استراتوس افتاده بود اما اغلب مردم را گم کرده و سرگشته کرده بودند که آنها آزادی را از دست میدهند و در این سرگشتگی چندان که فریب خودی را میخورند شیفته بیگانه نمیشوند چنین بود که مردم سیراکوز مادر شهر سیسیل چون از جنگ به سطوح آمده بودند هضم را وانهاده و دیگر جزو خطری که مردم پیش چشم داشتند نیان اندیشیدند و برای دفع آن دیونوسوس را به جباری پذیرفتند مردم آن شهر خودشان او را به فرماندهی ارتش گماشتند و چنان بیپروا به او بال وپر دادند که آن چرب زبان هنگامی که از نبردی پیروز بازگشت و انگار نه انگار که دشمنان بل بر همشهریان خود چیره شده بود نخست خود را از سرداری به شاهی رساند و سپس از شاهی به جباری باور کردنی نیست که چگونه آدمیان همین که در بند کشیده میشوند به یکباره چنان از آزادگی دور میافتند که دیگر چنین مینماید که هرگز برای بازیابی آن از جا برنخواهند خواست و چنان خودخواسته و تو گویی آزادانه بندگی میکنند که هر که ببیند میگوید ایشان آزادی را از دست ندادهاند بل بندگی را به دست آوردهاند گرچه کسانی که به غلامی گرفته شدهاند دست بسته و سرشکسته خدمت میکنند ولی غلامزادگان دیگر از بنده بودن شرم هم ندارند و آنچه را که که پیشینیان شان به سختی تاب میآوردند ایشان به خواست خویش میپذیرند چنین است که مردمانی در بند زاده و پرورده شده و زیر یوغ سختی بار آمدهاند و بی آنکه دورتر را بنگرند به زیستن در همان حالی که به دنیا آمدند دلخوش میکنند و چون هرگز به این نمیاندیشند که شاید حق و حساب دیگری هم جز آنچه گرفت داشته باشند حال خود را طبیعی میپندارند به شگفت میآییم اگر خلفی چنان سهل انگار و بیخیال پیدا شود که یک بار هم نگاهی به سیاحه مال و منال نیاکانش نیاندازد و نخواهد بداند که آیا از همه حق رث خود برخوردار شده است یا اینکه کسی به حساب او یا سلش دست درازی کرده است اما این را هم به یاد داشته باشیم که عادت همواره بر ما چیره میشود و بیگمان آن هنگام که به بندگی میآموزد از همیشه هم کارآمدتر است و همان گونه که درباره مهرداد نوشتند که عادت کرده بود زهر بخورد ما نیز یاد میگیریم که سم بندگی را ببل ایم و آن را هیچ تلخ نیابیم نادیده نمیتوان گرفت که آنچه طبیعت به ما بخشیده است سنگینی میکند و ما را به آن سو که میخواهد میکشد تا ذات نیاکانمان را خواه کم و بیش آشکار کند اما باید پذیرفت که نیروی عادت باز بزرگتر است زیرا بهره ما از طبیعت هر اندازه هم که نیکو باشد اگر به کار گرفته نشود از دست میرود و به رغم طبیعت تربیت است که به ما شکل میدهد هر شکلی که بخواهد نهال نیکی که دست طبیعت در نهاد ما میکارد چنان نرم و نازک است که توش و توان کمترین برخوردی با تربیت ناسازگار ندارد و پرورش آن چنان دشوار است که اگر به حال خود رها شود به سادگی میپوسد و میپسندم شود درست مانند درختان میوه که هر یک از آنها بهره ویژهای از طبیعت فرا گرفته است و اگر بگذاریم به بار نشیند بنابر قانون طبیعت ثمر میدهد اما اگر پیوند بیگانهای به آن دست زنیم و دم آن را با پیوند بیگانهای به هم زنیم ویژگی خود را میبازد و همان میوه بیگانه را بار میآورد وانگهی هر گیاه دیگری نیز خصلت طبیعی خود را دارد اما آب و خاک گرما و سرما و دست باغبان ان که گیاه را خوب یا بد میپرورانند چنان کهه همان گیاهی که در جای دیدهایم در جای دیگر نمیتوانیم باز شناسیم هر که شهروندان وریز را نیک بنگرد یک گروه آدمی که چنان آزادانه میزیند که بدمش ترینشان هم نمیخواهد شاه دیگران شود مردمی که چنان زاده و پرورده شدند که هیچ کدام از ایشان در پی برتری بر دیگران برنمیآید جز بر روی اینکه بخواهد در نگهداری و پاسداری از آ آزادی گوی از همگان خود ببرد و در این کار بهتر و سنجیدهتر از دیگران بیاندیشد و بکوشد مردمی که از گهواره چنان ساخته و پرداخته شدند که تمام خوشیهای دیگر زمین را هم در ازای وانهادن سر سوزنی از آزادگی شان نمیاندیشند این مردمی را ببیند و سپس ایشان را ترک کند و کمی دورتر به تماشای مردمان در مملکت آنک سلطان بزرگ مینامیم اش بنشیند مردمانی که گویی برای بندگی آن ارباب به دنیا آمدن و خود نیز جزی نمیخواهند و برای حفظ سلطه او از زندگی خویش هم دست میشویند یا آنکه هر دو ملت را دیده است که میتواند بپذیرد که این یکییکی ها سرشت و نهاد یکسانی دارند یا اینکه میپندارد که از شهر آدمیان بیرون آمد مده و به باغ وحش رسیده است آوردهاند که لوکر گوس شهریار لاک دایمون و قانونگذار اسپارت دو سگ پرورده بود که یکی از شکم زاده شده و یکی دیگر هم از همان شکم و هر دو از یک سینه شیر خورده بودند اما پس از آن یکی در آشپزخانه فربه شده بود و دیگری در دشت به شنیدن بوغ و کرنای شکار خو گرفته بود روزی آن دو سگ را در میانه بازار گذاشت و میان آن دو یک کاسه آش و یک خرگوش یکی به سوی کاسه دوید و دیگری به سوی خرگوش پس لکور گوس به کسانی که آنجا بودند گفت با این حال برادرند سپس آن مرد به مردم شهر خویش آموخت که آدمیان را نیز تربیت میسازد و با قانون و سیاست خود از آن مردم چنان شهروندانی ساخت که تکتک ایشان هزار بار مردن را دوستتر میداشتند تا اینکه به پیروی از چیزی جز عقل و قانون تر در دهند خوش دارم گفتگویی را هم که میان یکی از نورچشمی های خشایارشاه و دو شهروند اسپار در گرفت به یاد آورم هنگامی که خشایارشاه سپاه کلان خود را برای لشکرکشی به یونان ساز و برگ میکرد پیام آورانی به شهرهای آن سرزمینی فرستاد تا از مردم آب خاک بخواهند این رسم پارسیان بود و آنان با این کار به شهرها هشدار میدادند که از پایداری دست بکشند اما خشای شاا کسی را به آتن یا اسپارت نفرستاد زیرا پیش از آن هنگامی که پدر او داریوش آهنگ لشکرکشی به آن دو شهر کرده بود مردم پیامآوران او را در آتن به خندق انداخته بودند و در اسپارت به چاه و به ایشان گفته بودند که اگر جرأت دارند در آنجا خاک و آب بجویند و برای شه یارانشان ببرند آن مردمان تاب این را هم نداشتند که کسی با کمترین کلامی به آزادیشان دست دراز کند با این حال مردم اسپارت از رفتار خویش پشیمان شدند زیرا بیم داشتند که مبادا خشم ایزدان و به ویژه تالت بیوس ایزد پیامآوران را انگیخته باشند پس برای اینکه دل ایزدان خویش را به دست آورند رأی بر این کردند که دو تن را به پیشکش نزد خشیارشا بفرستند تا او به تاوان مرگ پیامآوران پدرش هرچه که میخواهد با ایشان بکند دو اسپارتی داوطلبانه رفتند تا این تاوان را با جان خویش بپردازند و در راه به کاخ یک پارسی رسیدند که گماشته شاه در کرانه آسیایی دریای مدین ترانه بود او ایشان را آبرومندانه پذیرفت و بسیار گ گرامی داشت پس از اینکه از هر دری سخنی گفتند از ایشان پرسید چرا چنین از دوستی با شاه سرباز میزنند آن پارسی گفت بهه من بنگرید و دریابید که شاه چه خوب میداند کسانی را که سزاوار آنند ارج نهد باور کنید که اگر در خدمت او بودید با شما نیز چنین میکرد اگر به خدمت او در میآمدید و او میشناخت تان هر یک از شما ارباب یکی از شهرهای یونان میشد آن دو اسپارتی گفتند در این باب تو نمیتوانی پند مان دهی زیرا آنچه را به ما نوید میدهی آزمودهایم ولی بهرهای از آنچه ما داریم نبردهایم لطف شاه را به چشم خود دیده باشی ولی از آزادی از طعمی که دارد و اینکه چه اندازه گوار است چیزی نمیدانی اما اگر طعم آزادی را چشیده بودی خودت بیدرنگ به ما پن میدادی که از آن نه تنها با نیزه و سپر بل با چنگ و د هم پاسداری کنیم در این گفتگو کلام شایسته را تنها اسپارتی توانستند بگویند ولی بیگمان هر دو طرف چنان سخن گفتند که تربیت به ایشان آموخته بود نمیشد که آن پارسی غم آزادی را بخورد زیرا از آن بهرهای نبرده بود و نمیشد که آن دو یونانی بندگی را تاب بیاورد زیرا طعم آزادگی را چشیده بودند این را ما هم خواندهایم که کاتوی کوهین هنگامی که هنوز کودک و زیر ترکه بود اغلب نزد سووی دیکتاتور رفت و آمد میکرد زیرا به سبب خانواده و تبس سرشناسی که داشت به هر در و به هر روی او باز میشد از این گذشته آن دو خویشاوند نزدیک یکدیگر هم بودند به رسم نوجوانان برگزار استاد سرخانه او نیز در این دیدارها همراهیش میکرد دیری نگذشت که کات تو پی برد که در خانه سولا در برابر چشمان خود او یا به فرمان او مردم را کتک میزنند و به زنجیر میکشند دار و ندار یکی را میربایند و دیگری را سرب نیست میکنند یکی میخواهد مال شهروندی را از آن خود کند و دیگری جان شهروند دیگری را میطلبد و باری از روال امر چنین برمیآیند که در پیشگاه جباری است و نه در کاخ دادشان شهر و آنچه نه سرای دادخواهی که کارگاه جباریت است پس آن جوان به استاد خود گفت چرا خنجری به من نمیدهید آن را زیر پیراهنم پنهان میکنم اغلب میگذارند هنگامی که آن بدکار هنوز در خواب است به اتاق او درآیم بازبان من توان این را دارد که شهر را از شر او برهانند ما که سرگذشت کاتو را خواندهایم و میدانیم اوشه سربلند زیست و به هنگام سربلندی از جهان رفت بیگمان میگوییم که این سخنان به راستی برازنده آن جوان مردند اما اگر تنها ماجرا را برای ما باز میگفتند و نمیدانستیم کی و کجا رخ داده است و چه کسی این سخنان را گفته است باز هم آنچه را باید میفهمیدیم و بیراهه نمیرفتیم را میفهمیدیم اگر گمان میبردیم که آن کس شهروند رم بوده و هنگام آزادی رم به دنیا آمده است اما این مثالها را بهر چه چیز میآورم بیگمان باور ندارم که زادگاه و زیستگاه مردمان سرنوشت ایشان را میتواند رقم بزند زیرا در اقلیمی بندگی ناگوار است و آزادی خوشید حرفم این است که بر کسانی که از روز به دنیا آمدن یوغ بر گردن داشتهاند دل بسوزانیم و ایشان را نکوهش نکنیم که چرا بندگی میکنند یا اینکه از ایشان درگذریم که چون تنها سایهای از آزاد دیدند و از خود آن هیچ باخبر نشدند هرگز در نمییابند که بر بودن چه بدبختی بزرگیست آنچه را هومر درباره میهن کیمری نوشته است به یاد آورید اگر سرزمینی باشد که در آنجا خورشید چنان که ما میشناسیمش ننماید و چون ۶ ماه تابید نیمه دیگر سال را رخ پوشاند و آدمیان را رها کند تا در تاریکی میان خواب و بیداری به سر برند حال اگر کودکانی در این شب دراز به دنیا بیا که روز را نبینند و چیزی هم از روشنایی آن نشنوند آیا در شگفت خواهیم شد که این کودکان به تاریکی که در آن زاده شدهاند خو بگیرن و به نور نگرد کسی از نداشتن آنچه هرگز نداشته است افسوس نمیخورد حسرت جز از پی لذت نمیآید و تنها با یادآوری شادی از دست رفته است که اندو را درمیابیم طبیعت آدمی را ببینید چنان ساخته شده است که آزاده باشد و آزادی بخواهد اما بافته طبیعت به قیچی تربیت بریده میشود پس میتوان گفت که انسان هرچه را برای آن تربیت شود و به آن عادت کند طبیعی مینماید اما ذات او همان است که گوهر ناب و دست ناخورده اش او را به آن فرا میخوان د بنابراین نخستین علت بندگی خودخواسته عادت است دلیرترین اسبها هم که در آغاز لگام را با خشم به دندان میگیرند سرانجام به جویدن آن سرگرم میشود و اگر چندگاهی زین را پس میزنند روزی میرسد که چون به یراق آراسته میشوند با خرسندی باد در قبقب میاندازند مردم میگویند که همیشه بنده بودهاند و نیاکانشان نیز بر همین روال زیستان باور کرداند که ناچارند ستم را تاب بیاورند و عذر از پی عذر میآورند تا سلطه جباران را روا بنمایند اما حقیقت این است که گذر سالیان بیداد را داد نمیکند بل بر ناروایی ستم میافزاید در این میان همیشه چند تنی هستند که بهره بیشتر از طبیعت گرفتهاند تنی چند که یوغ را گران میباید که از سرکشی باز نمیایستد و به هیچ سوری رام نمیگردند چنان ادوس اوس که در خشکی و دریا نگاهش به دنبال دود دودکش کلبش بود کسانی هستند که حق طبیعی خود را میشناسند و همواره به وضع نخستین آدمیان میاندیشند این آزادگان ذهنی پویا و فکری روشن دارند و مانند انبوه مردمان به این بسنده نمیکنند که پیش پای خود خیره شوند بل گذشته را به یاد میآورند تا حال را با آن بسنجند و بهر آینده رأی گزینند ایشان هوشی درخشان دارند که پیوسته با خواندن و آموختن بر جلای آن میافزایند و چنین است که اگر هم آزادی به تمامی از دست رفته و از جهان رخت بربسته باشد باز میتوانند آن را درون خویش حس کنند و هزش ببرند و بندگی به هر بزکی هم آراسته شده باشد به ذوق ایشان خوش نمیآید سلطان بزرگ این را خوب میداند که کتاب و مدرسه بیش از هر چیز دیگری به مردمان درک و فهم این را میدهد که اصل خویش را باز شناسند و کینه جباران را به دل گیرند شنیدهام که در شهر خود هیچ دانشمندی ندارد و نمیخواهند که داشته باشد حالیا این دلسوختگان آزادی اگر هم پرشمار باشند شور و شوقش به جایی نمیرسد زیرا یکدیگر را نمیشناسند جبار آزادی را از ایشان به تمامی رو بوده است آزادی اینکه دست به کاری بزنند آزادی اینکه با هم به گفتگو بنشینند کم و بیش آزادی این هم که به چیزی بیاندیشند و هر یک در آرمان خود از دیگران جدا افتاده است شاید موموس همان ایزد لوده چنان هم لودگی نکرد آن هنگام که بر آدمکی که ولکانو ساخته بود خورده گرفت که در سینهاش دریچهای کم دارد تا بتوان از آن اندیشهاش را دید خانوادهم که بروتوس و کاسیوس هنگامی که ازم کردند روم را یا بهتر بگوییم همه جهان را از شهر یولیوس کاسار برهانند ککی روک خیر همگانی پرچمداری مانند او نداشته به بازی فرا نخواندند شاید او برای چنین کار گرانی ناتوان شمردند و اگرچه در نتیجه در نیکخواهی او شک نداشتند ولی به دلاوری او هم یقین نداشتند با این حال هر که رویدادهای گذشته را وسد و سال نامههای کهن را بخواند کمتر نمونهای مییابد یا هیچ نمونهای نمییابد که کسی چون دیده باشد میهنش به دست نااهلان افتاده و بر آن بدر رفته است با نیتی راست و تمام و بی قل وغش بهر رهایی آ برخواسته باشد ولی به هدف خویش نرسیده باشد چنان که گویی خود آزادیست که به چنین کسانی زور بازو میدهد تا دوباره به دستش بیاورد هارما دیوس آریستو گیتن تراس و بولوس بروتوس مهین واریوس و دیون و آنچه نی خواهانه از مش را کردند به انجام رساندن و آنها کامیاب شدند در چنین کاری کمتر میشود یا اصلاً هیچ نمیشود که بخت خوب با خواست نیک هماهنگ نگردد بروتوس کیی هن و کاسیوس هم در سر نگوری جبار بختیار شدند و اگر هم در راه آزادی جان سپردند ولی نامراد نمردن و به باور من حرمت میشکند هر که بگوید نشانی از نامرادی نزد این مردان بوده است چه در زندگی و چه در مرگشان هرچند که بیگمان مرگ ایشان زیانی گران بود و روزگار رو روم پس از آن برای همیشه سیاه شد زیرا جمهوری هم از میان رفت و گویی با ایشان به خاک سپرده شد دیگرانی که پس از آن علیه امپراتوران رم دست به کارهایی زدند جز دستی سه بازانی جاه طلب نبودند کسانی که نباید برای آنچه بر سرشان آمد دل بسوزانیم زیرا آسان میتوان فهمید که در پی براندازی تاج و تخت نبودند بلکه تنها میخواستند دست به دستش کنند و گرچه فریاد سرنگونی جبار را سر میدادند ولی خواهان حفظ جباریت بودند برای چنین کسانی من هم نمیخواستم سرنوشت بهتری آرزو کنم و خرسندم اگر فرجام کارشان نشان داده باشد که نام پاک آزادی را نباید و نشاید که به نیت ناروا به کار گرفت اما به آنچه میگفتم برگردیم که دیگر از آن دور شدم نخستین علت بندگی خودخواسته این است که مردم ما بنده به دنیا میآیند و بنده هم بار میآیند اما عادت به بندگی سبب میشود که آدمی زیر سلطه جبار سس نهاد گردد و این سس نهادی خود علت دیگر بندگی آدمیان است بقرات پدربزرگ پزشکی که هوشمندانه به این امر پی برده بود از آن در یکی از رسالههای خود درباره بیماریها یا کرده است آن مرد بیگمان بر اندیشه خویش پایدار بود زیرا به شاه بزرگ که پیشکشهایی فراوان فرستاده بود تا او را نزد خود بکشد بیپرده پاسخ داد که خاطر خویش را می آشوبد اگر به درمان بربرهای بپردازد که میخواهند بر یونانیان بتازند و با هنر خویش شاهی را خدمت کند که خواستار چیرگی بر یونان است نامهای که بقرات به آن شاه فرستاد هنوز هم در میان نوشت شهای او یافت میشود و همیشه گواهی بر آزادگی او خواهد ماند چنین است که با از دست دادن آزادی دلاوری هم به یکباره از کف میرود بنابراین در میان نبرد نه سرخوشانه به یاری همزمان خود میشتابند و نه خشمگین بر دشمنان میتازند بل گیج و گول و کت بسته به سوی خطر میروند گویی رفتند تا بای را که بر دوش دارند به زمین بگذارند و شور آزادی در جانشان نمی شد همان شوری که به آدمی توان میبخشد تا خطر را نادیده انگارد و او را برمیانگیزد تا با مرگ زیبا در میان همرزمان خود سرافراز شود آزادگان به دلخواه خود در کارزار از یکدیگر پیشی میگیرند هر یک برای خیر دیگران و همگان هر یک به سهم خود و اگر در خوشی پیروزی سهم خود را میگیرند در اندوه شکست هم سهم خود را میپذیرند اما بندگان تنها دلاوری را گم نمیکنند بل سرزندگی را هم به تمامی میبازند پس کرخ میشوند از هر عمل والایی ناتوان میگردند جباران به خوبی از این امر آگاهند و چون مردم را چنین پژمرده میبینند باز هم بیشتر ستم میرانند تا بر خمودگی ایشان بیافزایند کسن فون تاریخدان بلند پایه در یکی از نوشتههای خود از زبان سیمون دنیس در گفتگو با هیرون از سیه روزی جباران خبر داده است این گفتگو سرشار از آموزههای گرانبهایی است که بسیار هم سخنوران نوشته شدند ای کاش همه جباران که تاکنون آمدهاند و رفتهاند در این کتاب چون آینهای نگریسته بودند باور نمیتوان کرد که باز هم دمل های چرکین را بر چهره خود نمیدیدند و از لک و پیس آن شرم نمیکردند کسن فون از سرنوشت شوم جباران نوشته است که چون به همه بد میکنند ناچار به همه بدگمان همچنین نوشته است که شاهان بدکار هنگام جنگ بیگانگان را به مزدوری میگیرند زیرا به مردم خود چنان بد کردهاند که میترسند سلاح به دستشان بدهند گرچه من باید بگویم که شاهان خوبی هم بودند که مزدور بیگانه داشتهاند شاهان فرانسوی نیز چنین میکنند و در گذشته بیش از این هم کردهاند اما هدف ایشان چیز دیگریست نگران سربازان خویشند و برای اینکه خودیها را از خطر بر کنار دارند از خرج سکه دریق نمیکند گمان میکنم برای همین بود که اسکی پیو گفت که اگر یک شهروند را زنده نگه دارد بهتر از این است که ۱د دشمن را در هم شکند اما ک سفان به دور درستی نوشته است که جباران قدرت خود را پابرجا نمیدانند مگر زمانی که دیگر هیچکسی در پیرامونشان نام انسان را نیرزد پس حق داریم به جباران همان را بگوییم که ترین سیوس از زبان تراس و که فیل بانان را سرزنش میکرد نوشته است همین که مهار چند چارپا را به دست گرفتهاید چنین بیپروا شدهاید بهترین نمونهای که از نیرنگ بازی جباران که بندگان را به چهار پایانی میکاهند میشناسم رفتار کوروش است با مردم لیدلی پس از اینکه بر سارد مادر شهر آن کشور چیره شد و کروزو اس آن شاه بسیار ثروتمند را به زانو درآورد و در زندان کرد چندی نگذشت که به کوراش خبر رسید که لیدی برای بازیافتن آزادی خود به پا خواستند او بیدرنگ سپاهی به سارد فرستاد و شورش را فرو نشاند اما چون نمیخواست چنان شهر آبادی را به یغما دهد و خوش هم نداشت که با گماشتن شماری از سپاهیانش در آنجا کار را بر خود دشوار سازد به ترفند زیرکانهای دست یازید تا خاطر خویش را آسوده کند کورش در آن شهر عشرت کتها و قمار خانههایی بنا کرد و دستور داد که مردم با آن بنگاهها رفت و آمد کنند بنگاههایی که از هر پادگانی بهتر به کار او آمدند زیرا آن بیچارگان بدبخت سرگرم این شدند که هر روز بازی تازهای را بیازمایند و او دیگر نیازی نداشت که بر ایشان تیغ بکشد همین است که لاتینی زبانان از نام آن ملت واژهای برای نامیدن آنچه ما وقت گذرانی مینامیم ساختهاند و میگویند لود انگار که بخواهند بگویند لید همه جباران به این روشنی نشان ندادهاند که مردم را سست نهاد میخوانند اما آنچه را کوروش بیپرده فرمان داد و آشکارا به انجام رساند اغلب بی سر صدا پیش بردند به راستی که مردمان فرودست که شمارشان هر روز افزون میشود عمر خود را بر این میگذارند که به آنکه خیرشان را میخواهد گمان بد برند و به آنکه فریبشان میدهد باور آورند همین بس است که برایشان دانه ب پاشند و شک دارم که مرغی باشد که بهتر به دام بیفتد و یا ماهی که بهتر کرم و با آن چنگک را نیز ببلد و شگفت آور اینکه چگونه ریز نانی هم دهان آدمی آن را به آب میاندازد عشرتکده ها و قمار خانههایی که میساختند پهلوان بازیها و خرس رقصان هایی که میگرداندند نشانها و جامهها و دیگر بنجل هایی که میدرخشیدند همگی دستاویز و کار افراز جباریت باستان بودند اینها مزد بندگی مردم و تاوان آزادیشان بودند از این راه و به این روش بود که آن جباران مردم را زیر یوق در خواب میکردند و بعد آن خواب آلودگان این وقتگذاری را خوشایند میافتند و به این خوشگذرانی بیمای سرگرم میشدند و به بندگی خو میگرفتند به همین ساده دلی ولی نه با همان بیگناهی که کودکان نقش نگار کتاب را مینگرند و خواندن میآموزند جباران در رم به ترفند دیگری نیز دست یازیدن برای فرودستان شهر سفره میگسترد ان و بیسر و پایانی را از راه به در میبردند که بیش از هر چیز به شکم چه رانی دل بسته بودند و آن هم که در میانشان کمی دوراندیش تر و هوشیارتر از دیگران بود کاسه آش خود را به مژده جمهوری افلاطون هم رها نمیکرد دست و دلبازی جباران همین بود که یک کیسه گندم یک چلیک شراب یک سکه طلا بدهند و آنگاه فریادهای زنده بادشاه گوشت را میخراشد و دل را به درد میآورد آن کوردلان نمیفهمید دند که تنها بخشی از مال خود را باز مییابند و جبار همین را هم نمیتوانست بدهد مگر اینکه پیشتر از خود ایشان رو بوده باشد همو که امروز یک سکه طلا دستش را گرفته بود و در سور همگانی تا خرخره خورده بود و نرو را به سبب دست و بازیش سپاس گفته بود همون فردا وادار میشد که مال خود را به آزمندی ایشان ببازد فرد فرزندانش را به هوسرانی بسپارد خون خود را هم پای وحشیگری آن امپراتوران باشکوه بریزد و چیزی نگوید و چون سنگی خاموش بماند و تکانی نخورد و چون کندهای به خشکد فرومایگان همیشه چنین بودند در لذتی که جز با سرافکندگی به دست نمیآید غرق میشوند و ذلتی را که جز با سرافکندگی نمیتوان تاب آورد حس هم نمیکنند امروز کسی پیدا نمیشود که اگر از نرو سخن بگوید و نام آن هیولای زشت کردار آن طاعون پلید و پلشت جهانگیر به زبان بیاید در دم بر خود نلرزد اما هنگامی که آن آتش افروز خانمان برانداز آن دژخیم آن حیوان وحشی جان داد و درست به همان زشتی مرد که زیسته بود مردم والامنش رم مرگ او را چنان ناخوشایند یافتند که با یادآوری دلغک بازیها و مجلس گرمی هایش چیزی نمانده بود که برای او س ا گواری کنند این را تاکی تووز نوشته است که درستی گزارش او زبانزد است هرچند که نباید از این رفتار رومیان به شگف آییم زیرا از یاد نبردهایم که پیش از آن به هنگام مرگ یولیوس کاسار چه کرده بودند همان کسی که قانون و آزادی را به کناری نهاد و به باور من هیچ ویژگی ارزندهای نداشت زیرا همان بشر دوستی او که برخی درباره آن سخن میرانند از درنده خویی ددمنش ترین جباران هم که تاکنون پا به دنیا گذاشتند زیان بارتر بود و به راستی همان شیرینی زهرآلود ویژه او بود که بندگی را در کام رومیان گوارا کرد اما پس از مرگ آن جبار مردمی که هنوز دهانشان از نواله بخشیهای او لبریز بود و جز ولخرجیهای او چیزی به یاد نمیآوردند برای بزرگ داشتش بیدریغ نیمکتها را در میدان شهر برهم انباشتند و آنها از آنها تلی بلند ساختند و آتشی افروختند تا پیکر او را بسوزانند و برای او ستون یادبودی برپا کردند و بر آن نوشتند به پدر مردم و با اینکه مرده بود چنان بزرگش داشتند کهی زندهای در جهان در خرا نبود مگر شاید آنها که او را کشته بودند همچنین این امپراتوران رم هوشیارتر از آن بودند که کرسی تریبون مردم را از میان بردارند و آن را از آن خود کردند آن جایگاه که برای نگهداری و پاسداری از حق مردم بنا شده بود پاک و ناب سود به شمار میآمد و همین آن جباران را آسوده خاطر میکرد که مردم ایشان را سخنگوی خود بدانند گویی مردم تنها لقب ایشان را میشنیدند و نمیدیدند که رفتارشان با آن ناسازگار است بهتر از این نیستند آنها که امروز هر بیداد گرانی را هم با پردهی از سخنان خوشاب و رنگ درباره خیر همگانی میپوشانند و ای لنگا تو خوب میدانی چنین کسانی گاه چه زیرکانه حکم شاهانه را به سود خویش به کار میبندند اما اغلب زیاده روی میکنند و بیشرمی را به جایی میرسانند که دیگر نشانی از زیرکی نمیماند شاهان آشور و پس از آن شاهان ماد نیز تا جایی که میتوانستند از نمایان شدن در روز روشن و پیش چشم مردم خودداری میکردند تا کوردلان را به این گمان بیفکنند که شاید شاهان برتر از دیگر آدمیان و کسانی را که به خیالپردازی درباره آنچه نمیتوانستند ببینند روی میآوردند و در همان خیال رها میکردند چنین بود که بیشتر ملتها بسیار هار ملتها که سلطه عاشور بر آنها به درازا کشیده بود به دستاویز همین پنهانکاری به بندگی خو گرفته بودند و باز بیشتر تن به بندگی میدادند چون اربابشان را نمیشناختند و گرچه یقین نداشتند که اربابی در کار باشد ولی از آنکه به نقد ندیده بودند به نسیه میترسیدند نخستین شاهان مصر نیز خود را نشان نمیدادند مگر با گربه یا شاخهای یا آتش نانی روی سرشان و چون بندبازان دوره چهره خود را با نقابی میپوشاندند و با سیمای شگفتآور خود مردم را به ستایش برمیانگیخت ان اما به باور من آن مردم یا بیش از اندازه کدن بودند یا بندگی را از اندازه گذرانده بودند وگرنه آن نمایش تنها به خنده اشان میانداخت درداور است که میشنویم در گذشته جباران چه چیزها و گاه چه چیزهای ناچیزی را به کار نمیبست تا بنای جباریت را استوار کنند زیرا همواره مردم را پذیرای بندگی یافته بودند و نشده بود که دامی بگسترد و مردم به پای خود در آن نیفتند و چون هر بار به ارزانی فریبشان داده بودند هرگز بند را به پای مردم نمیزدند مگر پس از اینکه بیحساب دستشان انداخته باشد چه بگویم چه بگویم از گنده یاوه دیگری که مردمان باستان در بست پذیرفتند بیچون و چرا باور کرده بودند که انگشت بزرگ پرس جادو میکند و بیماریهای تلال را بهبود میبخشد پس از مرگ آن شاه و سوزاندن پیکر او داستان را باز شاخ و برگ دادند و گفتند که آن انگشت از آتش آسیب ندیده و در میان خاکستر به جا مانده است مرد بان نابخرد همیشه دروغهایی میسازند که سپس خود باورشان میکند نویسنده د گان چندی این ماجرا را درآوردند ولی آن را چنان نوشتند که پیداست تنها آنچه را از این و آن شنیدند بازگو کردند از کاه کوهی ساختند همچنین آوردند که وسپاسیان وس هنگامی که از آشور از راه اسکندریه به رم برمیگشت تا بر تخت امپراطوری نشیند چه جادوها که نکرد نوشتند که چلاق ها را شفا میداد که کورها را بینا میکرد و چه داستانهای پرآب و تاب که دیگر ننوشتن اما به باور من هر که کلک را در کار او نمیدید از همه آن کورهای که او میگفت درم نشان میکرد کوردل تر بود وانگهی جباران باستان که خود را از بردباری مردم در برابر ستم به شگفت میآمدند و همواره از سرکشی ایشان بیم داشتند سخت در پی آن بودند که از کیش و آیین برای خود سپری بسازند و هر بار که میتوانستند از ای زدانش مایع میگذاشتند تا باز هم بیشتر بد کنند اما این را هم به یاد بیاوریم که ویرجیل از زبان سی بویل فرجام کار سالمان نوس در شهر ایلیس را وصف کرده بود که چون خود را به جای یوپی تیر جا زده و مردم را به ریش خن گرفته بود به خشم نی زد دچار شد در آن مقا سالمون نوس را هم دیدم که به کیفر خود رسیده بود همون که سته بود تندر و آذرخش یوپی تر را باز آفریند سوار بر ارابه چهار اسبه در میان شهر ایلیس در برابر یونانیان تاخته بود و مشعل سوزانی در دست خود گرفته بر فراز سر خود چر خوانده بود گستاخانه آهنگ کاری کرده بود که تنها از ایزدان برمیآید و نابخردانه خواسته بود به صدای سم اسبان بر پلی مفرق این تندر بیافریند پس یوپی تر آذر شی راستین را که چون قندیل سالمون اوس دودآلود نبود ب رو فرستاد و آن ریاکار را سرنگون کرد اگر کسی که تنها دلغک بازی کرده است چنین سرنوشتی داشته باشد به گمان من آنها که کیش و آیین را به بازی گرفتند تا بتوانند بیشتر ستم کنند نباید حال و روز بهتری داشته باشند ما هم در فرانسه وزق ها و گلهای سوسنی داریم و دیگر چه میدانم روغندان تاجگذاری و درفش زرین فروغ را هم داریم هرچه باشد من که نمیخواهم زیر هیچ کدام از اینها بزنم و نه من و نه پیشینیان مان هرگز نشده است که از باور به اینها سرباز زنیم زیرا همیشه شاهانی داشتهایم در صلح نیک اندیش و در جنگ بیواک که گرچه شاه را زاده شدند ولی چنین مینماید که چون شاهان دیگر تنها به لطف طبیعت شاه نبودند بلکه خداوند ایشان را برای نگهداری و پاسداری از این مملکت برگزیده است پس نمیخواهم پاب گد بنهم و درستی داستانهایم را به پرسش بگیرم چون اگر چنین کنم بازی را برهم میزنم و شعر فرانسوی را از میدانی برای نمایش توانایی خود بیبهره میکنم امروز به کوشش عزیزان ما رونسار بله و بایف که شعرمان را بزک نکردهاند بل انگار آن را از نو ساختهاند زبانمان چنان پرتوان شده است که دور نمیبینم روزی را که نه یونانیان و نه لاتینی زبانان دیگر هیچ یک در برابر ما جز به حق کهنسالی زبان خویش حرفی برای گفتن داشته باشند پس نباید در حق نظم بد کنیم آری خوش دارم که به جای شعر از نظم سخن بگویم زیرا اگر هم کسانی واژه نظم را در بست از آن اهل حرفه میدانند و میخواهند شعر را از دورنمای اش توهی کنند دیگرانی نا میشناسم که میتوانند گوهر والای آن را جلا دهند و به آن شکوهی را که شایسته است است باز بخشند ولی میگفتم روا نخواهد بود که امروز داستانهایی را که درباره شاه کلویس میگویند به نزل در میاریم داستانهایی که شک ندارم ز رونسار عزیز را برای سرودن فران سید کوک نخواهد کرد از دوراندیشی و تیزبینی این مرد آگاهم و میدانم چگونه دلها را میرباید او همانگونه که در بزرگداشت درفش زرین فروغ خواهد کوشید که رومیان کوشیدند سپر برنز یر خود را پاس دارند همچنان که ویرژیل نوشته است و اینها سپرهای آسمان که بر خاک فرو افتادند او همان گونه بی دریق کمر به ستایش روغندان تاجگذاری خواهد بست که آتنی به ستایش سبد ایری خونی اوسوس میایستادند او نشانههای سلحشوری ما را هماسان زبانزد خواهد کرد که مردم شهر آتن تاج زیتون را خودشان میگویند هنوز در برج مینورا مانده است پس هیا حکم میکند که از ارزش کتابهای ما نکا هم و پا در کفش شا رمان هم نکنم اما اکنون باید به جایی برگردم که نمیدانم چرا از آنجا به رشته گفتار خود پیچ و خم دادم و بگویم که هرگز جباری نبوده است که برای پابرجا کردن جباریت نخواسته باشد مردم را عادت دهد که گذشته از اینکه بندگی اش را میکنند او را بپرستند آنچه تاکنون در باب انگیزه بندگی خود خواسته گفتهام کار جباران نمیآید مگر در برای دربند کشیدن مردمان فرودست و نافر هیخ ته اکنون به نکتهای میرسم که به باور من کلید و اهرم سلطه است و پی و ستون جباریت هر که میپندارد دربانان و نیزه داران و کمان گیران یگانه پشت و پناه جباران سخت به خطا میرود به باور من اینان بیشتر مترسک و سیاهی لشکرن تا پشتیبان سرباران تنها ژنده پوشان بیچاره را از درآمدن به کاخ باز میدارند ولی آنکه شمشیر بسته باشد و بتواند کاری از پیش برد از هم در میگذرد در میان آن همه امپراتور رومی که یکی پس از دیگری بر تخت نشستند آنها که به یاری نیزه داران خود از خطر مرگ جستند انگشت شمار بودند و تازه شمار بیش ازان به دست کمانگیر خود کشته شدند نه سپاه سواران نه لشکر پیادگان نه نه تیغ و نه تیر نیستند که جبار را از گزند پاس میدارند آنچه را که اکنون میخواهم بگویم شاید به سادگی نتوان باور کرد ولی بیگمان درست است همیشه چار یا پنج تنند که جبار را بر جا نگه میدارند همان چهار یا پنج تر کشور را به بندگی جبار وا میدارند همیشه پنج یا شش تن بودند که با زبانبازی دل جبار را به دست آورده و چه خود پیش او رفته باشند و چه او ایشان را نزد خویش فرا خنده باشند در کنار جبار ماندهاند تا هم دست وحشیگری اش شود ندیم خوشگذرانی اش باشد در هوسرانی اش قبادی کنند در غارت گریش بهرهمند بشوند این شش تن چنان چیره دستانه رهبرشان را از راه میبرند که بدکرداری او از اندازه زشت خویش در میگذرد زیرا باید به نیابت ایشان نیز بدی میکند و همین مایه پیوستگی آن انجمن است وانگهی این شش تن هم ۶۰۰ تن زیر دست دارند که میخواهند نفعی برند و همان گونه بی آرز و بی آذرم در کنار اربابان خود جا میگیرند که ایشان جبار را در میان گرفتند این ۶۰۰ تن باز ۶۶ هزار تن را به زیردستی میگیرند و پایگاه میبخشند و چون ایشان را به آزمندی و زیاده خواهی میشناسند و میخواهند مهارتشان را در دست داشته باشند به استانها گسیل شان میکنند و در آنجا دیوان یا خزانه را به دستشان میسپارند پس آن گماشتگان در آنجا به غارت و جنایت میپردازند و چنان بد میکنند که جز در سایه اربابان خود نمیپاید و تنها به دستور آنان آن بالا دستان است که کیفر بر کنار میماند این ماجرا سر دراز دارد و هر که بخواهد خود را با کلاف کردن این رشته سرگرم کند خواهد دید که نه تنها ۶ هزار تن که صدها هزار تن و کرور کرور آدم هم به این ریسپان آویخته و خود را به جبار وابستهاند چنان زوس که میگفت تنها اگر زنجیرش را بکشد همه ایزدان را نزد خود گرد میآورد ج بار هم دست نشانده کم ندارد و هردم که بخواهد میتواند ایشان را بسیج کند چنین بود که در زمان قانون شکنی یولیوس کایسر خیل سخنوران به ثنا روان گشتند بر شمار استانها افزوده شد کارگزارانی نا آزمون بسیار دیوان و دفتر و نو بنیاد را انباشتند و نیک اگر بنگریم ادالت به سامان نشد ولی جباریت ریشه دواند باری چه به لطف شاه باشد و چه از قبل غلامان آنچنان درآمد و باز درآمد پدید میآید که سرانجام کسانی که سهم خود را از جباریت چشم دارند کم و بیش به همان شمار که میرسند مردمانی که هنوز دلبسته آزاد اند همچنان که پزشکان میگویند که اگر در بدن ما بخشی تباه شود هر خرده ریز گندیده ای در هر بخش دیگری باشد به آن سوی روان میشود و آنجا دملی برمیآید همین که جبار بودن شاهی هم آشکار شود همه لای و لرد کشور پیرامون او گرد میآیند پشتیبانش میشوند تا بهرهی گیرند و در سایه جبار بزرگ خود جبار کهی شوند از مشتی دله دزد و گوش بریده سخن نمیگویم که سود و زیانش در جمهوری به پشیزی نمیارزد بل از کسانی که به آزمندی آلوده اند و در تب زیاده خواهی میسوزند اینان همانگونه مملکت را به یغما میبرند که دز بدنام و راهزنان بیآبرو از دیوار خانهها بالا میروند و بر کاروانها راه میبندند اینان هم گاه شبی خون میزنند و گاه در کمین مینشینند جایی ویرانی بار میآورند و جای دیگر خون میریزند و گرچه در میان خود برخی را بر دیگران برتری میدهند و چند تنی سر کردهاند و دیگران تنها چاکری میکنند ولی هیچ کدام از اینا نیستند که اگر چشم نداشته باشند از پسمانده آن نیز بگذرند خواندیم که دزدان دریایی کلیلی کیه نه تنها چنان پرشمار گرد هم آمده بودند که نیاز آمد پمپ ایوس به آنجا برود و ایشان را از هم بپراکند بل همچنین مردم چندین شهر بزرگ و آباد را با خود همسفری کرده بود و پس از هر گشت در بندر یکی از آن شهرها را لنگر میانداخت و پناه میگرفتند و سهم مردم آن شهر را با بخشی از دستبرد خود میپرداختند چنین است که جبار مردمان را یکی به دست دیگری در بند میکشد و کسانی او را از گزن پاس میدارند که اگر به چیزی میارزید ان او باید خود را گزند ایشان پاش میداشت و چنین بگوییم او تیر چوبی را با گوهی از همان چوب میشکافد اینانند پشتیبانان جبار نیزه داران و کمان گیران راستین جبار همینان نه اینکه خود هم گاه بگ از او آزار نبینند ولی چون رسوا شدند و آدمیان و خدا نیز ترکشان کردند تنها به این خرسندند ک تاب بیاورند تا بتوانند خود هم آزاری برسانند نه به آنکه آزارشان میدهند بلکه به مردمی که چنان تاب آزار آوردند که دیگر توانی ندارند این بی آبروی را که میبینم چگونه چاکری اربابشان را میکنند تا از بندگی مردمان نفعی برند اغلب از نابکاری ایشان به شگفت میآیم و گاه برنا نا دانیشان دل میسوزانند زیرا نزد جبار مانند همان و از آزادگی دور افتادن همان و گویی ایشان بندگی رو در آغوش میکشن پس باید لختی از زیاده روی و زیاده خواهی دست بکشند و آزمندی را دمی کنار بگذارند سپس در خود ژرف بنگرند و حال خود را دریابند تا آشکارا ببینند که روستاییان همان برزگران که خود تها میتوانند به تنگش میآورند و از غلام و برده هم بیشتر خارش میشمارند آری میگفتم اگر حال خویش را بسنجند میفهمند که آن رنجیدگی باز بخت بلندی دارند و هنوز نشانی از آزادگی نزد ایشان مانده است کارگران و پیشهوران هم هرچند که بیگاری میکنند تنها قیدش همان کاریست که بر گردنشان نهاده شده است اما آنها که نزد جبار جا گرفتند هرگز از گدایی و دی روزگی دست نمیکشند کاس لیسان باید نه تنها آنچه را جبار میگوید بکنند بلکه به آنچه که او میخواهد بیاندیشند و اغلب برای خوشایند او به این بیاندیشند که چه میخواهد بس نیست که از او فرمان ببرند باید که پسند او هم بیابند ناچارند برای پیشبرد کار به هر دری بزنند و به هر ننگی تن بدهند وانگهی باید از خوشی او خوش باشند و ذوق خود را فراخور ذوق او بگردانند وادار میشوند که سرشت خود دست بشویند و نهاد خود را زیر پا بگذارند پیوسته به او چشم میدوزند و به هر سخن و هر آوای او گوش میسپارند سرپا نگرانند مبادا اشارهای را نبینند یا کنایهای را نشنوند و جز این راهی ندارند تا بتوانند اندیشهاش را در بیابند و به خواستهاش پی برند همین از زندگی آسودهای که به آن میان زند آیا این هم زندگیست چیزی جانفرسا تر از این در جهان هست روی سخنم با بیدار دلان نیست هر که عقل سلیم دارد یا حتی فقط صورت انسان دارد از او میپرسم آیا حالی سیاهتر از این هست که از خود هیچ نداشته باشی و اراده و سلیقه و تن و جانت را از دیگری به وام بگیری اما باز خدمت میکنند تا به پندار خود مالی بیاندازند و گرچه دیگر به این هم باور ندارند که جانشان حتی مال خودشان باشد ولی چیزی از آن خود داشته باشند همین کافیست میخواهند به منالی برسند انگار که زیر سلطه جبار کسی میتواند چیزی از آن خود داشته باشد میخواهند سرمایهی گرد آورند و فراموش کردهاند که خود به جوار توانایی این را دادند که همه کس را از همه چیز بیبهره کند و چیزی از دارایی کسی بر جا نگذارد میبینند که جبار به ثروت دیگران چشم دارد و حشمت نزدیکانش رشک او را برمیانگیزد میدانند که دارایان آماج کینه جباران و او ایشان را از هر بزهکاری بیشتر سزاوار مرگ میداند ولی باز با پای خود نزد دژخیم میروند و خود را پر وار و نونوار پیشکش میکنند و او را به هوس میاندازند بیشک این کاسه لیسان دیگرانی را که پیرامون جبار پرخور بودند از یاد بردهاند بیشک به یاد نمیآورند که برخی از آنان همه چیز خود و گاهی زندگیشان را هم از دست دادهاند بیشک از یادشان رفته است که پرشمار کسان گرد جبار بسیار اندوخته بودند و تنها اندکی برای چند تنی باقی مانده است در داستانهای گذشتگان خواندهایم و در ماجراهایی هم که خود گواه بودند بارها کسانی که بد کارانه پیش شهریاری جاخوش کردند خواه از زشت خویی او بهره گرفته بودند خواه از کم خردی او سود جسته بودند در پایان به دست خود او از پا درآمدهاند همو که اگر روزی سبکسرانه به اوجش رسانده بود روز دیگر هوس بازانه به زمینشان زده است در میان درباریان که تاکنون شاه نابکاری را خدمت کردند یکی هم نبوده است که دست کم یک بار به خشم سرور خود دچار نشده باشد همان خشمی که پیشتر خود کوشیده بود دیگرانی را به آن دچار کند و بسیاری از آنان چون در سایه جبار از لغد کردن دیگران به سرمایه رسیده بودند سرانجام به دست خود او لخت شدند و بر سرمایهاش افزودهاند مردمان نیک هم اگر گاه به گاه در میانشان کسانی پیدا شوند که جوار را خوش بیایند لطف جوار هر اندازه هم که باشد و دستکاری ایشان هم چنان چشمگیر باشد که بداندیش ترین آدمیان هم ناگزیر گرامیشان دارند ولی میگفتم مردمان نیک هم نمیتوانند نزد جبار بیایند چون اگر هم خود زخمی نبینند رنج دیگران دلشان را به درد میآورد و اغلب در پایان بهای سنگینی میپردازند بروس و سنکا را به یاد بیاوریم و به سرگذشت تراس ب اندیشیم از این سه مرد نیک به ویژه دو تن را بخت بعدد به جبار نزدیک کرد و سکان حکومت را او در آغاز به دستشان سپرد جباری که هر دوی ایشان را ارج مینهاد و گرامی میداشت و یکیشان هم در کودکی به او درس و مشق داده بود و همین گرو بس بود که دوستی او را به دست آورد ولی مرگ دلخراش این سه تن خود گواه است که هیچ چیز دوستی ارباب بد را بیمه نمیکند به راستی چه امیدی میتوان بست به جباری چنان سنگدل که از مردمی هم جز فرمان بردن از او کاری نکردهاند بیزار است و چون نمیتواند خودش را هم دوست بدارد سرانجام بییار و بیور میشود و مملکت خود را به آشوب میکشد حال اگر کسی بگوید که این سه تن چون نیک دلانه زیستند چنین فرجام دردناک یافتند باید پیرامون همان جبار را بنگرند تا ببینند که دسیز کارانی هم که در آنجا گرد آمده بودند بیش از ایشان نپایی استند چه کسی تاکنون شنیده است یا جایی خوانده است که مردی چنان مهار گسیخته به زنی دلباخته باشد و چنان خیره سرانه به او دلبسته باشد که پیگیر نرو و پوپیا شده باشد اما سرانجام همان مرد آن زن را زهر داد و او را کشت مادر آن مرد هم آگری پینا بود که همسر خود کلودیوس را از میان برداشت تا پسر خویش را به جای او بر تخت نشاند و در این راه از رساندن هیچ آزاری به هیچکسی رویگردان نشد اما آن پسر که شیر او را خورده بود همان امپراتوری که او با دستهای خود ساخته و پرداخته بود همو پس از اینکه بارها در حق مادر خود ناروا کرد سرانجام جانش را گرفت و کسی پیدا نمیشد که نگوید بیگمان آگری پینا سزاوار چنین کیفری بود ولی نه به دست کسی که خود به او جان بخشیده بود کمی هم از امپراتور کلودیوس بگم آیا فرمانروایی بوده است که مانند او بازیچه دست نزدیکانش شده بود چه شاهی ساده دل تر یا درستتر بگویم کم هشر از او بوده است آیا هرگز کلاهی به گشادی آن که م سالینا بر سر او گذاشت دیدهایم اما سرانجام کلودیوس همان مالینا را به دست دژخیم سپرد جباران کموش چاره ندارند و از هر رفتار سنجیدهای ناتوانند اما هنگامی که به سنگدلی به جان کسی میافتند به ویژه اگر آن کس از نزدیکانشان باشد نمیدانم چه میشود که یکباره همان خرد هوش خود را خوب به کار میاندازند این را هم شنیدهایم که کالی گولا با دیدن گریبان برهنه زنی که چنان دل دلداده اش بود که میگفتند نمیتوانند بی او به سر ببرد با این سخن نوازشش میکرد که اگر فرمان دهم این گردن زیبا هم در هم بریده خواهد شد به همین سبب شمار بزرگی از جباران باستان به دست نزدیکان خود کشته شدند نزدیکانی که چون خصلت جباریت را شناخته بودند از قدرت جبار بیم داشتند و به اراده او بدگمان بودند میدانیم که دومی تانوس را پیشکاری کشت کومودوس به دست همبازی خود کشته شد ماکر نوز دستور کشتن کاراکالا را داد و بسیاری از جباران نیگه نیز سرانجامی همانند داشتن این سرنوشت جبار است زیرا کسی او را دوست ندارد و کسی هم دوستش ندارد و او هم کسی را دوست ندارد دوستی نامی پاک و گوهری یکتاست دوستی جز میان مردمان نیک پدید نمیآید و تنها از پی اینکه آدمیان ارزش یکدیگر را باز شناسند پا میگیرد دوستی بیش از آنکه با نیکی رساندن یکی به دیگری بر پا نگه داشته شود با نیک زیستن از که پا بر جا میماند دوستی استوار نمیگردد مگر اینکه هر یک دیگری را به درستکاری شناخته باشند و گواهی از پایداری او بر نیکخواهی داشته باشند اما جایی که سخت دلی و نادرستی بیداد میکنند نشانی از دوستی نمیماند میان بدکاران که بر سر یک سفره مینشینند همد ستی هست ولی همدلی نیست صدم گران یکدیگر را دوست ندارند بل از هم میترسند با هم دوست نیستند تنها هم باز یکدیگرند اگر همه آنچه گفتم هم جبار را از دوستی با دیگران باز ندارد او کسی را نمییابد که بتواند دوستش بدارد چون بالاتر از همه است همتایی ندارد و همین او را از مرزهای دوستی بیرون میراند چرا که بوم دوستی همان پهنه برابری است و گام دوستی تنها بر آن زمین هموار استوار میگردد همین است که میگویند میان دزدان هم در آن هنگام که دستبرد را قسمت میکنند نشانی از نیکی به چشم میخورد زیرا دمی پاهم پایی یکدیگر میشود هرچند که همدیگر را دوست ندارند و تنها چون از هم میترسند نمیخواهند که با هم یکدستی شان را بکاهند اما نزدیکان جبار به این امید ندارند حتی به این هم امیدی ندارند زیرا خودشان جبار را به این گمان انداختهاند که هرچه میخواهند میتوانند بکنند و نباید و نشاید که حق دیگران را باز شناسد او عادت کرده است که اراده خود را به جای عقل بگیرد و کسی را همتراز خود نداند بل ارباب همه باشد پس آیا درداور نیست که این همه نمونه از روزگار سیاه گذشتگان میشناسند و امروز هم نشانههای خطر را میبینند ولی درسی از سیاه روزی دیگران نمیگیرند درداور نیست که در میان این همه آدمی که چنین خودخواسته به جباران نزدیک میشوند یکی هم موشکافی و رک گویی آن روبای قصهها را ندارد که به شیری که خود را به بیماری زده بود گفت دلم میخواهد برای دیدن تو به کنمت دربیایم اما چه کنم که در میان این همه رد پا از جانورانی که به سوی تو آمدند یکی را هم نمیبینم که از جا برگشته باشد این وقت برگشتگان به گنجهای درخشان جبار چشم دوختند و از فروغ آن همه شکوه خیره ماندند و شیفته و فریفته آن پرت و پیش میروند و نمیبینند که خود را در آتشی میافکنند که از سوزاندن ایشان فروگذار نخواهد بود چنین بود که آن سایت گستاخ چون درخشش آتش پرومتئوس را دید افسون زیبایی او شد و بهر بوسیدن آن نزدیک رفت و در آن سوخت چنین است که پروانه آتش را میبیند که میدرخشد به امید لذتی خود را در آن میاندازد اما در آتش که افتاد حسش میکند که میسوزاند و این را پترا که نویسنده بزرگ توسکانی نوشته است وانگهی گیریم که چند تنی هم ب خواهند چنان دل جبار را به دست بیاورند که از دست او جان به در ببرند باز میماند که هرگز از دست جانشین او نخواهند گریخت اگر دادگری بر جای او بنشیند ایشان باید به سزای خود برسند و کیفر ببینند اما اگر باز بیدادگری بر سر کار بیاید خود کاس لیس کم نخواهد داشت و آن از راه رسیدگی اغلب به این بسنده نمیکنند که جای این پیشینه داران را بگیرند بلکه مال و جان ایشان را هم میطلبند پس اینان چگونه مردمانی اند که خود میخواهند در چنین خطر گاهی بی هیچ پشتوانهای به هر بهایی به بندگی اربابی چنین هولناک درآید ای پروردگان راستین این چه شکنجهای است این چه کابوسی است شب و روز از خواب بیفتی خیالی جزی نداشته باشی که چگونه یکی را خوش بیابی یکی که همو بیش از همه گمان بد به برده است پیوسته چشم به در و گوش به زنگ در کمین بنشینی و در هراس از شبی خون بلرزی هماره در پی این باشی که پیش از همه بدانی چه کسی بد چه کسی را خو میدانند و کی و کجا دسیسه میکند نه دشمنت را بشناسی که از او دوری جویی و نه دوستت را که به او پناه بری از همه کس بترسی و ناگزیر در روی هر کسی بخندی آنچنان افسرده باشی که از گریه هم ناتوان شوی پس خنده بر لبانت یخ ببندد و میخکوب بر جا میمانی اما زهرخندی بر لبان من مینشیند آن هنگام که سرنوشت این کوردلان را میبینم که گذشته از عذابی که به خواست خود میکشند و افزون بر زندگی سیاهی که خود برمیگزینند پاداش دیگری هم از مردم میگیرند مردم در برابر رنجی که میبرند هیچ گناهی به پای جبار نمینویسند چون رایزنان و کارگزاران او را گناهکار میدانند همه مردم چه در میانه پایتخت خانه داشته باشند و چه در گوشه و کنار روستایی دور افتاده نام تکتک آن بداندیشان را یاد میگیرند بدیهایش را برمیشمارد هزار درشت و بد و بیراه نثارشان میکنند و نفرینشان میگویند هر دو یی که مینویسند و هر نذری هم که میطلبند علیه آنان است هر آفت و هر خوش سالی هر سیل و هر زلزلهای را به گردن آنان میاندازند و اگر هم گاه به بانگ بلند نای شان میخوانند همان دم در دل بر آران لعنت میفرستند این از شکوه آوازهای که به امید آن به خدمت جبار درآمدهاند این است مزدی که به پاس خدمت خود از مردم میگیرند مردمی که چنان بیزار شدند که اگر هم به یک از ایشان پارهای از پیکر آن بدکاران را بدهند نیمی از دردشان هم فرو نمینشیند و هنوز آرام نمیگیرد بیگمان پس از مرگ آن مردم آزاران آیندگان هم از گناهشان در نمیگذرند نامشان را با جوهر هزاران قلم لکهدار میکنند در شرح رسوایی شان هزاران کاغذ سیاه میکنند هرچه را از آنان مانده باشد از بیخ وبان برمیان در گور هم آسوده اشان نمیگذارند و باز آنان را کیفر میدهند پس یک بار هم که شده بیاموزیم بیاموزیم که درستی پیشه کنیم که چشم بگشاییم و سر بیفزود مان چه به عشق فضیلت یا بیگمان سنجیدهتر این است که بگوییم به عشق و به حرمت خدای توانای بیمانند که گواه استوار و داور دادگر رفتار و گفت ار ماست من که گمان نمیکنم نادرست گفته باشم زیرا هیچ چیز جن جباریت با رحم و کرامت بیپایان خداوند ناسازگار نیست بادا که در سوی دیگر هم برای جباران و هم دستانشان عذاب ویژهای کنار گذاشته باشد پایان