اندیشه ، فلسفه
تاریخ
اقتصاد
  • برقراری اجباری سانترالیسم دموکراتیک
    یکم- آیا نظام موجود بانکداری در ایران کارآمدی دارد؟ همه کسانی که به نظام بانکی نگاه کارشناسانه و نیز مطابقت دادن این نظام با بانکداری مدرن دارند بر این باورند آنچه به عنوان بانکداری در جمهوری اسلامی عمل می‌کند فاقد
  • مسعود نیلی: کار صندوق بازنشستگی در ایران تمام شد
    شکی نداریم که کشور ما در شرایط بسیار سختی قرار گرفته که هیچ‌گاه در تاریخ با مشکلاتی به این عمق و تنوع به‌صورت همزمان مواجه نبوده است. این روند تدریجی قابل پیش‌بینی بود. کارشناسان با تهیه گزارش‌های مختلف،
  • ستون فقرات حکمرانی باید «رشد و توسعه اقتصادی» باشد
    استاد دانشگاه گفت: ستون فقرات حکمرانی باید «رشد و توسعه اقتصادی» باشد. بر اساس برآورد کارشناسان انرژی و محیط زیست، برای رسیدن به شرایط نرمال، کشور به ۴۵۰ میلیارد دلار سرمایه‌گذاری در بازه زمانی ۱۰ تا ۱۵
  • چشمشان رابرروی خطر می بندند
    یکم- چند روزی بیشتر به اجرای تهدید کشیدن ماشه در پرونده هسته‌ای از سوی سه‌گانه اروپایی باقی نمانده است. براساس تهدیدی که از سوی سه غول اروپایی صورت گرفته اگر جمهوری اسلامی برخی شرایط اعلام شده از

ما که بر تپه‌ای از جنازه ایستاده‌ایم و سخن می‌پراکنیم ما را جدی نگیر بگذر از ما: جدا از مشاهدات عینی و حواس شخصی که همه داریم، مایل نیستم غیر از ادبیات و هنر، لنزی برای مشاهده‌ی پیرامونم داشته باشم. همان لنزی که موافق و مخالف سیاسی نگاه ابزاری به آن دارد و آن را نوعی سرگرمی، بلندگوی مداح خودی یا میکروفون خش‌دار ضد خود می‌دانند، زندگی خود و دیگری را در آن نمی‌بینند و مدام می‌خواهند موجش را روی فرکانسی که دوست دارند تنظیم کنند.

من سال‌های پیش از انقلاب پنجاه و هفت وجود نداشتم تا شاهد عینی باشم اما آنچه از هنر و ادبیات و اندکی تاریخ آن دوران دریافتم خلاصه‌اش این است: نویسندگان، دانشجویان، هنرمندان مستقل، اهل موسیقی، روزنامه نگاران و فیلم‌سازان (و حتی تعدادی از ورزشکاران ودانشمندان و فعالان سیاسی) بعد از کودتای بیست و هشت مرداد سال سی و دو خورشیدی، به زبان ساده ، دیگر دل‌شان با پهلوی و حکومت، صاف نشد جز تعدادی اندک. در واقع حالا مدام عده‌ای بگویند: «حضور بر دروازه‌ی تمدن، برنامه‌های بعدی برای توسعه، وضعیت بهتر، قول اصلاحات، قول آزادی مطبوعات،…» اینها دیگر فایده نداشت. هر جا هر فیلمی می‌ساختند، هر سازی می‌نواختند، هر درسی سر کلاس می‌دادند و هر مقاله و کتابی که می‌نوشتند کنایه‌ای به استبداد داشت. این را شاه و ساواک هم می‌دانستند برای همین، هم با اعمال سانسور و هم در بازجویی و تفتیش‌ها  هر کتاب و هر کلمه را یک گلوله می‌دیدند. حالا شاه و دار و دسته‌اش واقعاً می‌خواستند اصلاحات انجام بدهند و در آینده فقر و شکنجه از ایران می‌رفت یا نه، کسی نمی‌داند؛ ولی حتی اگر چنین بود، مردمی که تاثیرگذار بودند نه بخشیدند و نه فراموش کردند. این یکی را دیگر نه شاه و دربار درست درک کردند، نه ساواک. آنها هرگز به این فکر نکردندکه وقتی نویسندگان و هنرمندان و دانشجویان با آنها موافق نیستند و مدام عصیان می‌کنند راهش زندان و تهدید و سانسور نیست؛  تا اینکه سرنوشت شوم آن شد که برایشان رقم خورد. گفتم من لنز ادبیات و هنر را انتخاب می‌کنم چون تاریخ، غالباً در نظر نسل‌های نو، فراموش می‌شود اما ادبیات و هنر راه خودش را می‌رود. ادبیات و هنر چیزهایی را روایت می‌کنند که معمولاً تاریخ‌نگار آنها را نمی‌بیند مگر اینکه از همان متن‌ها و قطعه‌های ادبی و هنری برای شرح اوضاع ، سود بجوید؛ چنانکه می‌بینیم در بسیاری از متون اجتماعی و انتقادی و فلسفی غرب مثل اندیشمندانِ «مکتب فرانکفورت» غالباً بدون ارجاع به ادبیات و نقاشی و تئاتر و فیلم، موضوعی را بررسی نمی‌کنند. حتی مردم‌شناسان وقتی بخواهند مردم اقوام اولیه‌یِ به دور از کتاب و سواد را بررسی کنند به آثار فرهنگی ایشان مراجعه می‌کنند و بخشی از آن را در تندیس‌ها و کتیبه‌های احتمالی پیشینیان، جستجو می‌کنند.

تا پنجاه و هفت:

با نگاه به سال‌های منتهی به انقلاب مشخص می‌شود که از بسیاری از آثار شاملو تا  اخوان در شعر، از آثار صمد بهرنگی تا درویشیان و گلشیری در داستان، ترانه‌هایی که هنرمندان می‌سرودند و می‌خواندند تا تئاترها و فیلم‌های اعتراضی، همه و همه خبر از «احساسات جمعی» یک جامعه می‌داد. حتی فیلم «اسرار گنج دره جنی» ابراهیم گلستان که داستانی کاملاً تمثیلی ست (و نه داستانی واقعی که بتوان نمونه‌اش را در جامعه دید)، نمایشی که وضعیت مدرنیته شاهنشاهی و مدیران و سخنرانی‌های آنها را به سخره می‌گیرد، راوی بخشی از نظر روشنفکران زمان خویش است.

این‌ها را تاریخ‌نگار و شاید حتی جامعه شناس نمی‌تواند به راحتی در همان زمان ببیند، چون غالباً آنها بعد از واقعه نقل می‌کنند. حتی یک نیروی نظامی و امنیتی وظیفه شناس و میهن پرست هم بدون درک هنر و ادبیات قادر به درک این احساسات جمعی نیست تا بداند چگونه با مردم برخورد کند.

وقتی فلان تلویزیون، تونلی به زمان می‌زند، عکس و فیلم‌های بدون احساس و زیست جمعی را روایت می‌کند یا وقتی عده‌ای از نسل‌های بعدی، سخنرانی و نمایش شاه و دربار را می‌بینند نمی‌توانند صرفاً با همین چیزها درک کنند مردمان بعد از سال سی و دو چه گونه مردمی بوده‌اند و چه اندیشه و احساسی داشته‌اند، این افراد فقط تصاویر و سخنان چند سال پایانی حکومت شاه را می‌بینند که حکومت در ظاهر از آینده‌ای روشن خبر می‌داد. از شاه شخصیتی «وطن پرست» به نمایش می‌گذارند درحالی که افراد ملی‌گرا مثل مصدق و فاطمی و بختیار و فروهر را آزار یا اعدام و یا زندانی کرده بود. به دانشجویان و معلمانی که برای آرمان‌های ازادیخواهانه، برای وطن و جهانی بهتر، به اعتراض برخاستند و جانشان را دادند می‌گویند «وطن فروش» و عجیب اینکه با «تجزیه هراسی» از جنس جمهوری اسلامی و با فحاشی ضد زن در زمانه‌ی زن-زندگی- آزادی، و تهدید مخالفانشان دقیقاً روش ساواک را ترویج می‌کنند. بگذریم که مدام جمهوری اسلامی را با پادشاهی مقایسه می‌کنند و بدیهی ست که حکومت پیشین در چنین مقایسه‌ای برنده است. امروز رسانه‌ها و افرادی فعالند که به خیال خود، نسل‌های جدید را با چند تصویر و سخن فریب می‌دهند تا آنان را که اصلاً زمان شاه را ندیده‌اند دچار حس نوستالوژیک کنند که «چه بودیم و چه شدیم»، تا آنان را به طرفدارانی پوچ برای گذشته‌ای که ناقص نقل قول می‌شود، تبدیل کنند. و باید پرسید شما دیگر چرا احساس نوستالوژی سراغتان می‌آید وقتی آن زمان، مثل من، اصلاً وجود نداشته‌اید؟  با این برش‌های کودکانه و تبلیغاتی از چند خبر و فیلم و کتاب، نمی‌شود احساسات و خاطره‌ی جمعی را جعل کرد. نظر و احساسات و زندگی مردم را بیشتر باید در ادبیات و هنر آن زمان جست، نه در اخبار و خیال این زمان. آن دوران هر چه در واقعیت بود، برای من ادبیات و هنر بعد از آن در اینجا مهم است. آن همه ترانه و موسیقی اعتراضی، آن همه داستان و رمان واقعیِ گاه با کنایه و گاه با چهره‌ی عریان علیه نظم موجود وآن همه شعر اعتراضی از خلوت شاعران تا زمزمه‌ی مبارزان در لحظه‌ی تیرباران نمی‌تواند حاصل جوی غیر از جو عصیان علیه ستم و نابرابری، علیه شرایط غیرانسانی بوده باشد.

مقایسه‌ی دو زمان:

کودتای سی و دو و اعتراض‌های بزرگ این سال‌ها تشابهی ندارند. قیاس شرایط دیروز با امروز می‌تواند غلط باشد اما فرهنگ مردم، ابزاری برقی نیست که با چهار تا تکنولوژی عوض شود، دیکتاتورها نیز شباهت عجیبی به هم دارند که گاهی استبدادی مشابه و سقوطی مشابه دارند. پس شاید بشود با ملاحظاتی این دو زمان را با هم مقایسه کرد، ملاحظه‌ای از این دست که: تاریخ تکرار نمی‌شود.

به نظرم، در محدوده‌ی این مبحث، دو نوع بررسی فرهنگ مردم داریم: تغییرات لاک پشتی در فرهنگ که مردم یک جامعه را تا چند نسل به هم وصل می‌کند. مثل اسطوره‌ها، افسانه‌ها، رسم‌های جشن و سوگ کهن (آنها که زنده و جاری هستند) و زبان در هیئت مُشتی قرارداد مشترک بین افراد یک جامعه. این مولفه‌ها یکی دو دهه عمر ندارند تا در همین مدت هم محو یا دگرگون شوند. از این جهت مردمِ امروز تا حدودی قابل مقایسه با مردم پیش از انقلاب پنجاه و هفت هستند. اما نوع دومی از بررسی هم داریم که حاصل آموزش و رشد نسل ها در امر فرهنگ و رفتار است. از این منظر مثلاً ما در بسیاری از نظرها و آرمان‌ها، نه تنها فرزندان کوروش تاریخی و آرش و کاوه‌ی افسانه‌ای نیستیم که حتی شباهتی به مردم دوران مشروطیت و بعد از آن نداریم، ما حتی با خود بیست سال قبل‌مان متفاوتیم. کافی ست نگاهی به دیدگاه مردم درباره‌ی پخش فیلم خصوصی رقص و مهمانی‌ها داشته باشیم. همین بیست سال قبل، گاهی دختری با لو رفتن فیلم رقصش تا مرز خودکشی می‌رفت و امروز دختران ایرانی فیلم رقص خود را خودشان در فضای مجازی منتشر می‌کنند. یا میزان مزاحمت و رفتارهای عقب مانده‌ی ضد زن در همین بیست سال تغییر اساسی کرده است. گویی این مردم، مردم بیست سال قبل نیستند. در واقع تغییر رفتار با «زن» چیزی نیست که به راحتی بتوان از کنارش رد شد و آن را موضوعی ساده انگاشت آن هم در کشوری تماماً مردسالار .  این تغییر متناقض‌نما چنان سریع اتفاق افتاده است که مردم چند نسل به طور مستقیم شاهدش بوده‌اند. یا برای مثال برخی از مردمی که آرمانشان کشته شدن در راه خمینی بود و مبارزان سیاسی مخالف او را لایق شکنجه و اعدام می‌دانستند الان متضاد با قبل فکر می‌کنند و تصور نکنید که خمینی آنها را فریب داد. بسیاری از آن مردم می‌دانستند که خمینی چه می‌گوید، اسلام او چیست و منظور از «ضد انقلاب» چه کسانی ست.

اما در هر دو حالت از بررسیِ موضوع، نمی‌توان بین دو نسل یا دو دوره، گسست کامل فرهنگی قائل شد، اگر چنین گسستی وجود داشت ما مثل مردم افسانه‌ی بابل، زبان یکدیگر را نمی‌فهمیدیم.

مجموع و تلفیق این دو نوع از بررسی فرهنگ جامعه مرا به این نتیجه می‌رساند که گرچه تاریخ تکرار نمی‌شود اما گاهی شرایطی مشابه برای مردم رقم می‌خورد. گاهی نیز تفاوت‌ها و تضادهای عجیبی وجود دارد. نمی‌شود یک قاعده برای هر دوره تعریف کرد و گفت همین است و بس، بلکه غالب موضوع را می‌توان در حد وسع و درک خود از شرایط، بیان کرد. اگر بپذیریم که ادبیات و هنر، ناخودآگاه پیش از وقوع یک واقعه و نه بعد از آن، تا حدودی آن واقعه را پیش بینی می‌کند، از این منظر می‌توان دو دوره را با هم مقایسه کرد؛ در اینجا «واقعه»، همان سقوط حکومت‌ها ست.

اما تفاوت معترضان در این دو دوره و برخورد آنها با ادبیات و کتاب و هنر در این است که اگر شعرها و ترانه‌ها و تئاترهای آن دوران می‌توانست بر مردم انقلابی تاثیر بگذارد امروز چنین نیست. نه اینکه هنر هیچ فایده و اثری ندارد اما دیگر چنین نیست که نسل‌های نوجوان معترض جویای آزادی، آن را در ادبیات و سرود و فیلم سانسور شده ببینند. وقتی سانسور تا سر حد کشتار خیال و رویا و آزادی پیش رفته است، وقتی بسیاری از نویسندگان و هنرمندان یکی یکی در برابر دستگاه ستمگر حاکم و بخش فرهنگی‌کاران حکومتی فرو ریخته‌اند دیگر آثار آنان نمی‌تواند زمزمه‌ی زبان نوجوان معترض و آزادیخواه باشد. بخصوص که مستقل‌ها در کمیت و تبلیغات و معرفی و ویترین، بسیار کم هستند. اگر دورانی بود که شاعر و نویسنده و آوازه‌خوان در کتاب و آهنگ به نوجوان یاد می‌دادند آزادی و عدالت چند حرف است، اکنون و در اینجا این نوجوانان هستند که به هنرمندان درس آزادی می‌دهند؛ حتی ترانه‌ای را انتخاب و زمزمه می‌کنند که از نوشته‌های خود مردم معترض برگرفته شده است و نویسنده‌اش یک شاعر نیست بلکه هر سطرش را یکی نوشته است.

البته می‌دانیم که شرایط اثرگذاری هنر و کتاب در حضور پررنگ فضای مجازی تغییر کرده است اما این دلیل اصلی نیست. معترضان سی و دو تا پنجاه و هفت از هنرمندان و نویسندگان تاثیر می‌گرفتند و معترضان امروزی اهمیتی به این قشر فرهنگی نمی‌دهند. به نظرم دلیل اصلی این است که مردم رد پای خشم و خروش خود را در ویترین ادبیات و هنر آنگونه که باید، نمی‌بینند.

با این همه، هنوز فرصت هست که اهل فرهنگ، خود را به هنر و ادبیات، به مردم و به خویشتن بازگردانند. کافی ست همدست حکومت خونریز نباشند. حتی اگر بروند «پشت هیچستان» پنهان شوند، حتی اگر در غار تنهایی خود از «دلم، وای دلم» بنویسند کسی به ایشان خرده نخواهد گرفت، شاید حکم احساسات جمعی این است: هر چیزی می‌خواهی بنویس و خلق کن، فقط «بر سر سفره ی خون منشین»!

( اگر مایل بودید توضیحات بیشتر درباره‌ی سیاست‌های فرهنگی حکومت فعلی و دوزیستان فرهنگی را در متن قبلی من با عنوان «وقتی وحشیانه عقب مانده‌ایم، چاره در رادیکالیسم است» که مفصل و با مثال و توضیح است، بخوانید.)

وقت ربودن زنان در خیابان‌های ایران:

اعتراض و شوریدن بر یک حکومت استبدادی حاصل احساسات مشترک و خشم مشترک مردم است. مثالی ازآن که شاهدش بوده‌ایم، «گشت ارشاد» است.

اینکه تعدادی غریبه، حتی با ماشین نظامی و لباس نظامی در خیابان دختری بی‌گناه را می‌ربایند (اسمش ربایش است و نه بازداشت) نه تنها ضد ارزش‌های انسانی ست که حتی با فرهنگ مردم ایران در شهرها و روستاها متضاد است. هیچ فرد سنتی یا مدرن ایرانی تحمل نمی‌کند زنی از خانواده‌ی او را بربایند، بخصوص که مثل ژینا امینی، او را بربایند و به قتل برسانند. از طرفی وقتی تو تماشاچی غریبه‌ی ماجرای ربایش هستی و می‌دانی که آن زن هیچ گناهی ندارد و هیچ غلطی هم نمی‌توانی بکنی چون ماموران مرد هم آماده هستند تا بخصوص هر پسر و مردی را که بخواهد دخالت کند بازداشت کنند، حس تحقیر دو چندان می‌شود (این که ماموران مرد به بدن زنان دست می‌زنند و  تعرض می‌کنند خلاف قوانین خودشان هم هست، ظاهراً این ماموران برای مقابله با دخالت مردم تماشاچی در آنجا هستند.) شخصاً وقتی به عنوان رهگذر، شاهد صحنه‌های ربایش زنان به دست ماموران بوده‌ام، نتوانسته‌ام قدم از قدم بردارم؛ مکثی طولانی کرده‌ام، تو گویی تمام جهان از حرکت ایستاده است، کاملاً حسم این بوده که کشور ما تحت اشغال دشمن است، گویی عده‌ای وحشی به شهرها و روستاهای ما حمله کرده‌اند و با تحقیر مردم، زنان و دختران را می‌ربایند. اینکه این ربایش در مقیاس بالا انجام گرفته، خود احساس خشمی مضاعف و مشترک را موجب شده است. این احساس را هیچ مامور و وزیر و رهبر مستبدی درک نمی‌کند. چنین است که پیش از قتل ژینا باید دنبال رد پای این حس تحقیر و خشم توامان در ادبیات و هنر گشت که بسیار کمیاب است. در داستان و فیلم وشعر و موسیقی، هنرمند یا نویسنده حتی درباره‌ی لباس زیر مردم زمان خویش حرف می‌زند. آینه‌ی فکر و فرهنگ مردم را، با جزییات کامل، در برابر خود آن مردم قرار می‌دهد. هنرمندان، تغییرات آرام فرهنگ مردم را در آثارشان ثبت می‌کنند بدون هیچ قصد و غرض یا زور و تصنعی، کافی ست راوی و فرزند زمان خویش باشند. این را دیکتاتورها نمی‌فهمند و حتی سانسورش می‌کنند تا روزی که به شکل انفجاری بزرگ ظاهر شود. آنها نمی‌فهمند که تغییر فرهنگ با سانسور امکان پذیر نیست. بخشی از تغییر فرهنگ با نیازهای مردم و بدون توجه به سیاست‌های فرهنگی حکومت، اتفاق می‌افتد.

از حالا تا کی؟

قبل از مرداد سی و دو، هم ستم بود و هم اعتراض، اما از آن زمان به بعد نویسندگان وهنرمندان بیانیه‌ای نانوشته علیه حاکمیت امضا کردند که تمام پراکندگی‌های پیش از آن را یکجا جمع کرد. اکنون نیز مجموعه اعتراض‌های ۷۸-۸۸-۹۶-۹۸ را می‌توان در این اعتراض‌های جاری سال ۱۴۰۱ دید. در این سال‌ها مدام نوشتیم که هنرمندان ونویسندگان بهتر است دوزیست نباشند. جنایات دهه شصت چشم اکثر ایشان را باز نکرد. بسیاری از آنها به همراه مردم سعی کردند با اعتماد به اصلاحات، بدون خشونت از این شرایط عبور کنند، نشد. (مردم که می‌گویم یعنی حتی کسانی که کمتر برخوردار از عدالت و آزادی بودند، کافی ست به آرای بالای دو استان کردستان و سیستان‌وبلوچستان به رییس‌جمهور‌های به اصطلاح اصلاح طلب نگاه کنید که بالاترین رای در کشور بوده است، همان‌ها که این روزها در صف اول مبارزه برای آزادی هستند.) بعدکه نشد انتظار این بود که دیگر، نویسندگان و هنرمندان با دستگاه‌های حکومتی همکاری نکنند که تعدادی کردند. تا حدی که گاهی همان‌ها که در متن و اثر هنری مدرن اعتراض می‌کردند همان‌ها بودند که در جشنواره‌های دولتی و سپاهی و ارشادی و گاهی در برنامه‌های مذهبی متحجرانه و حتی تلویزیون دولتی هم شرکت می‌کردند. حال باید دید بعد از اعتراض‌های سیزده سال اخیر و بخصوص بعد از این شش ماه دوم سال ۱۴۰۱ آیا ایشان آنقدر بی حافظه، ساده‌لوح یا زرنگ هستند که به چنین رفتاری ادامه بدهند؟ دروغ و دغل ادامه خواهد داشت یا مثل آنچه بعد از سی و دو اتفاق افتاد، احساس خواهند کرد که دیگر راهی برای آشتی با حکومت بی رحم وجود ندارد؟

تصورم این است حالا شرایط متفاوت است، یعنی احتمالاً مثل غروب بیست و هشت مرداد سی و دو، دل این قشر فرهنگی هم بعد از این دیگر با جمهوری اسلامی صاف نخواهد شد. انتظار یا بهتر است بگویم این بار امید دارم در شعرها، داستان‌ها، فیلم‌ها و موزیک‌ها بیش از قبل و به شکلی چشمگیر رنگ و رگ  رویگردانی از حکومت و دروغ‌ها و جعل‌هایش، یا همان رنگ اعتراض حضور داشته باشد. حتی اگر حاکمیت همین فردا همه‌ی زندانی ها را آزاد کند و با خارجی‌ها به توافق برسد تا شاید ارزانی و فراوانی پیش رو باشد؛ شاید اینها موجب شود مردم معترض کمتر به خیابان بروند اما در هنر و ادبیات، رد خون مهسا، روش کشتن نیکا، با گلوله زدن و به کارون انداختن دنیا، شکنجه و از بالای پل پرت کردن آیدا، کور کردن‌ها و تجاوزها، جمعه‌ی خونین زاهدان، اعدام محسن شکاری که در هرنوع دادگاهی در هر جایی و در هر زمانی غیر انسانی و غیر قانونی بود ( حتی اگر بر خلاف من، موافق  وجود حکم اعدام در قوانین باشید)، اعدام های بعدی و بعدی و این همه ستم آشکار با جزییات فراون (که جزیی نگری در ذات هنر و ادبیات است) و نفرت مردم از لباس شخصی‌ها و نظامی‌هایی که مثل ارتش متخاصم و متجاوز با مردم ایران برخورد کردند؛  نفرت مردم از دادستان‌ها و قاضی‌ها، چنان در حافظه‌ی تاریخی تک تک ذهن‌های حساس رسوخ کرده که با هیچ اصلاحاتی بیرون نخواهد رفت. به عنوان یک نویسنده که تا حدی احساسات و نگاه جمعی مردم را نه در فضای مجازی که نخست در کوچه وخیابان بسیاری از شهرهای ایران و سپس در فرهنگ و ادبیات و هنر معاصر، لمس و درک کرده‌ام می‌گویم: سقوط جمهوری اسلامی قطعی‌ست. شاید نه آنگونه که درباره‌ی رژیم پهلوی از سال سی و دو تا پنجاه و هفت طول کشید، شاید هم به همان گونه. بنابراین از امروز به بعد هر حرکت هنرمندان و فعالان فرهنگی بیش از همیشه زیر نظر است. برداشت من از نظر و احساسات مردم پیرامونم این است که آنان می‌گویند: همکاری با دستگاه سرکوب، پایکوبی بر خون مردم است. قدرت حاکمیت بعد از این قدرتی پوشالی و خالی از حمایت مردم خواهد بود (نگویید از اول هم حمایت مردم را نداشته است که دروغ است). و البته که دیکتاتور هیچ وقت متن و فیلم و مستندی اعتراضی را نخواهد خواند و نخواهد دید، تا حامیان آدمخوارش از خودشان بپرسند، در فرهنگ و هنر بدون سانسور که نبض احساسات مردم و جامعه است، چه می‌گذرد. آنها و بسیاری از فعالان سیاسی وابسته‌شان به سیاست مبتذل و رای‌های هرز وتبلیغاتِ دروغ، بیش از پیش روی خواهند آورد و به همان اندازه خشونت و بگیر و ببند را افزایش خواهند داد، غافل از اینکه همین نشانه‌ی سقوط همیشگی و بازگشت ناپذیر قدرت و تمام چارچوب‌های ایدئولوژیک‌شان خواهد بود . این خشمِ جمعی را سر باز ایستادن نیست بلکه تشدید خواهد شد.آنان نمی‌فهمند که از نشانه‌های آغاز سقوط یک حکومت و ایدئولوژی آن، سانسور است. وقتی کتاب و فیلم و موسیقی را سانسور می‌کنند یعنی تصور می‌کنند چیزهایی هست که نباید مردم بفهمند و البته تصور نمی‌کنند که دیر یا زود خواهند فهمید. قطعاً دزدی و قتل و تجاوز سیستماتیک از سوی یک حکومت سانسورچی بیش از یک حکومت بدون سانسور است. وجود سانسور و در افتادن با آزادی بیان، گواهی بر وجود ستم و نابرابری سیستماتیک از سوی حکومت است و این یعنی برای سقوط آماده است.

از طرفی، آن دوران گذشت که شاعر و نویسنده و هنرمند روی دو صندلی بنشیند و بعد که ما انتقاد و اعتراض کردیم علیه‌مان لشکرکشی کنند. دیگربا مردم و خون‌های شدیداً سرخ، طرف حساب هستند و با هر نوع همکاری با دستگاه حاکمیت، ابتدا انگشت نما و سپس بی اهمیت وفراموش خواهند شد. فراموشی، در نظر هنرمند و نویسنده وحشتناک است و همین مجازاتِ کوچکی برایش نیست.

تا دیروز داد و فریاد ما بر سر این بود که هنرمندان مستقل به صدا و سیما که دستگاه دروغ و اعتراف گیری و ابزار اعدام است نروند، حالا تعدادی از ذوب شدگان در این دستگاه خود از آن بریده‌اند، آنهایی که امیدی به اصلاح داشتند از حکومت برگشته‌اند و خون وزندان و شکنجه- همان که حکومت ستمگر تصور می‌کند نقش بازدارندگی دارد- نوعی همدلی و همصدایی بین بسیاری از مردم ایجاد کرده است.

اگر فرض کنیم مردم و مخاطبان حرفه‌ای، آن دست از اهل فرهنگ را که دوگانه زیسته‌اند نبخشند پس باید منتظر شراکتی بزرگ بین هنرمندان سانسورستیز و آزاده‌ی واقعی از نسل‌های حاضر و نسل‌های جدید و بعدی بود. اگر شاهد شورش هنر بر نظم موجود و زبانِ ستیز و قراردادهایش باشیم، هر آنچه و هر آنکه با سانسور و ستم همدست بوده و هست، بر باد خواهد رفت.

علی کاکاوند  بهمن۱۴۰۱

این متن همزمان با اعتراضات مردم ایران در سال ۱۴۰۱
نوشته و در بهمن همان سال در مجله تئاتر امروز متعلق به گروه تئاتر اگزیت منتشر شد

print
مقالات
سکولاریسم و لائیسیته
  • لائیسیته در قدرت و سکولاریزاسیون در جامعه ایران – جلال ایجادی
    (بخش 1): جامعه ایران نیازمند یک مبارزه بزرگ فکری در باره سکولاریزاسیون و لائیسیته است. بررسی رشد گیتی مداری و عرفی گرایی در جامعه کنونی و ضرورت تدارک یک قدرت سیاسی لائیک پس از رژیم اسلامی، از چالش های
  • یاد و خاطره خانجان جبل عاملی گرامی باد!
    با تاسف و ناباوری بسیار باخبر شدیم رفیق دیرین و دوست مهربانمان خانجان جبل‌عاملی (بهمن) سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۴ (سوم ژوئن ۲۰۲۵)، در استکهلم زندگی را وداع گفت.‬‬‬‬‬‬‬‬ خانجان فرزند رشیدخان بود که در سال ۱۳۴۳ (۱۹۶۴میلادی)، در تهران توسط رژیم شاه اعدام شد.
  • سکولاریسم (Laïcité): تبیین، کاربردها و چالش‌ها در جوامع امروز
    سکولاریسم، مفهومی اساسی در جوامع مدرن، به دنبال یافتن راهی برای همزیستی مسالمت‌آمیز میان آزادی وجدان، برابری شهروندان و بی‌طرفی دولت در جوامعی است که با تنوع مذهبی فزاینده‌ای روبرو هستند. با این حال، تعریف و اجرای این مفهوم در کشورهای مختلف می‌تواند به طور چشمگیری متفاوت باشد، حتی در دو کشور همسایه
  • روابط دین و دولت در فرانسه
    تاریخچه‌ی «دین فرانسوی» و چالش‌های امروزه‌ی لائیسته: **مقدمه** در میانه‌ی بحث‌های داغ و غالباً مبهم امروز پیرامون مفهوم لائیسته (سکولاریسم دولتی) در فرانسه، اثر ژان-فرانسوا کولوسیمو با عنوان «دین فرانسوی»
Visitor
0266808
Visit Today : 319
Visit Yesterday : 696