جهان بر اساس چهار پدیدهی مهم قابلشناسایی است. این چهار پدیده عبارتاند از: انسان، موجودات، نباتات و گیاهان و جمادات و در علمِ جامعهشناسی به این چهار پدیده: «موالید چهارگانه» میگویند؛ یعنی زایشها و بیآیشهایی چهارگانه که جهانِ معنا را شکل میدهند. از جانبی دیگر جهان به دو بخش مهم تقسیم میشود.
نخست جهان طبیعی است. جهان طبیعی به جهانی گفته میشود که خالقِ آن انسان اندیشنده نیست و بهطور خودکار و یا بر اساس مفاهیم فلسفی و الهیات صاحب خالق است و یا در ازمنهی تاریخ هر پدیده به عنوان یک خالق شناختهشده بهمانند فلاسفهی پیش از سقراط که هرکدام پدیدهای به نام هوا یا آب و یا اتم و خورشید را ستایش کردهاند و یا اعتقادِ به خداوندِگاری داشتهاند و در جهاتی در بطن همین جهان طبیعی اعتقاداتی بهمانند آتهئیسم – پانتهئیسم – دئیسم و تئیسم رشد و نمو پیداکردهاند که هرکدام از این تفکرات نگاهی مجزا را به «جهان معنا» به دایرهی تعبیر و تصویر میآورند. برای مثال: آتهئیسمها به خالق اعتقادی ندارند بلکه سوژهی ذهن انسان اندیشنده خود خالق جهان است. پانتهئیسمها نیز خدا و طبیعت را یکی میدانند و از بسیاری از نمادهای طبیعی بهعنوان خالق یاد میکنند اما تئیسمها به خالق جهان اعتقاد دارند و برای تمام جهان خالقی را تعریف میکنند و علت هر معلوم در جهان را خدا میدانند و خدا بهعنوان خالق برتر جهان ممکن و غیرممکنها محسوب میشود. بااینکه دئیسمها اگرچه خدا را خالق میدانند اما او را ناظر بر امور زندگی تصور نمیکنند و معتقدند که خدا مستقیماً در امورات زندگی بشر دخالتی ندارد.
دیگر جهان، جهان انسان یا جهان مصنوعی است. جهان انسان به آن دسته از جهانی گفته میشود که توسطِ ذهن ِخودِ انسان مُفکر خلق میشود بهمانند جهان تکنولوژی، جهانِ هنر، جهانِ دانش، جهانِ قدرت، جهانِ علم، جهانِ فلسفه، جهانِ ادبیات، جهانِ صنعت و غیره. یعنی خالق اینگونه جهانها ذهن خلاقِ بشر است که تا به امروز دست به دستاوردها و فکرآوردهایی همراهِ با ابتکار و خلاقیت زده و درواقع مفهومِ ماتریالیست و علم را در مقابلِ متافیزیک و مابعدالطبیعه قرار داده است.
با این جمعبندی و تفاسیر که به دایرهی بیان آمد میتوان چنین برداشت نمود که جهانِ طبیعی و جهانِ انسان در بطنِ خود مفاهیم متعددی را که در جهاتی همان موالید چهارگانه هستند گنجانده است که این مفاهیم شاملِ مفاهیمِ مجرد یا انتزاعی و مفاهیم عینی است و البته مفاهیم ذهنی نیز در این دوجهان میتواند مزید بر علت باشد که از این نگاه خالقِ مفاهیم مجرد (انتزاعی) همان انسانِ مُفکر (اندیشنده) است و مفاهیم عینی در درون خود جوهر ثابتی دارند و از نگاههای مختلف قابلبحث میباشند چراکه برخی از فلاسفه این مفاهیم را مطلق و ابدی میدانند و برخی دیگر از آنها بهعنوان شیء قدیمی به نامِ «آرخه» یادکردهاند که این شیء قدیمیترین شیء نظام آفرینش است و برخی دیگر به آفرینندهای به نام کردگار و یا خداوندگار مطلق معتقدند که تمامِ این مفاهیم عینی را آفریده است؛ بنابراین آنچه فرآروی ما قرارگرفته و بایستی به دایرهی بررسی و وارسی برده شود همین مفاهیم مجرد و مفاهیم عینی است که در همهی علوم چه انسانی و چه طبیعی و آزمایشگاهی کارکردی کارآمد دارند و اصولاً اغلب فلاسفه نیز به این دو مفاهیم در دیدگاههای فلسفی خود توجه و التفاتِ عمده داشتهاند و صرفاً مبانی نظری خود را تحت عنوان همین مفاهیم طرحریزی کردهاند چراکه برخی از فلاسفه تجربهگرا و یا احیاناً ذهنیتگرا و شکگرا هستند و برخی دیگر به واقعگرایی و عینیتگرایی باور دارند که این تقابل فکری خود میتواند شناخت ما را از جهان معنا و موالید چهارگانه در این جهانِ پهناور، وسیعتر و دامنهدارتر جلوه نماید. بههرروی درجهانِ مجرد یا انتزاعی و جهان عینی نگاهها به پدیدهها عمدتاً متفاوت است. مفاهیم مجرد و مفاهیم عینی از بارزترین دستهبندیهای مفاهیم در فلسفه، منطق، روانشناختی و زبانشناختی به شمار میروند که تصور بر آن است بایستی این دودسته مفاهیم را با تشریح دقیق و آوردنِ مثالهای گوناگون و نظراتِ فیلسوفانه به دایرهی توضیح و بیان ببریم تا که پژوهنده و جوینده بتواند درجهانِ معنا فرق و یا شباهت این دو را بهخوبی فهم و درک نماید و احیاناً بداند که ممکن است یک مفهوم عینی از حیث معنا دولایه باشد و یا مفهومی مجرد از لایههایی عینی هم برخوردار شده است.
مفاهیم مجرد به انگلیسی (Abstract concepts) است: به آن دسته از مفاهیمی اطلاق می شود که بهطور مستقیم قابللمس و دیدن نیستند و یا در تجربهی حسی ما درکپذیر نشان نمیدهند. مفاهیم مجرد مفاهیمی غیرملموس و محسوساند که تنها از طریقِ فهم و تجربه قابل شناخت هستند. بهعبارتیدیگر، دارای ویژگیها و خصایصی به شرح ذیلاند: وابسته به ذهن هستند- محصول تجرید ذهنی انسان از واقعیتاند- قابل اشاره مستقیم در جهان فیزیکی نیستند و معمولاً مفاهیمی فلسفی، اخلاقی، دینی یا ریاضیاند و بیشتر از اینکه قابللمس باشند و یا قابلدیدن بایستی آنها را فهم و تجربه کرد. برای مثال: عدالت- آزادی- محبت- امید- شجاعت- وجود- مرگ- نیکی و بدی- عدد- زیبایی- عشق- وجدان، شعور- عقل و … این مفاهیم را شما نمیتوانید لمس و یا ببینید بلکه از طریق حس و یا تجربه به دست میآیند. برای مثال: شجاعت قابللمس یا دیدن نیست ولی میتوان در دایرهی زندگی آن را فهم یا تجربه کرد و تا زمانی که شجاعت یا عدالت و یا مرگ را در جامعه مشاهده ننماییم و به یک تجربه حسی کلی از آنها دست نیابیم درواقع این مفاهیم قابلتعریف نیستند.
افلاطون دربارهی مفاهیم مجرد میگوید: این مفاهیم در قلمرویی فراتر از جهانِ مادی قرار دارند که او این جهان را: «عالمِ مُثُل» مینامد. برای مثال: عدالت مطلق در عالم مثال وجود دارد و آنچه در دنیا میبینیم سایهای از آن است. ارسطو نیز نظراتی دارد. وی برخلاف افلاطون معتقد است که مفاهیم مجرد از تجربهی مادی و مشاهدهی جهان پیرامون استخراج میشوند.
وی میگوید: «ذهن انسان با تجرید مفاهیمی چون «زیبایی» را از موارد خاصی میسازد.» امانوئل کانت در مورد مفاهیم مجرد چنین میگوید: «مفاهیم مجرد، بخشی از ساختار ذهناند و تجربهی ما از جهان از طریق این مفاهیم سامان مییابد، مثلاً «زمان» و «سببیت» مفاهیمی هستند که ذهن ما بر واقعیت اعمال میکند. مارتین هایدگر نیز بر این باوراست که برخی مفاهیم مجرد (مانند هستی) بهقدری بنیادی هستند که پیش از هرگونه تجربه قراردادند و باید آنها را از دل زبان و وجود بازیافت. دیگر مفاهیم، مفاهیم عینی به انگلیسی (concrete concepts) هستند. به آن دسته از مفاهیم گفته میشود که میتوان آنها را بهطور مستقیم از طریق حواسِ پنجگانه درک کرد.
این مفاهیم ملموس و محسوساند و در جهان مادی حضور دارند. به مفاهیمی که قابلرؤیتاند و میتوان آنها را به عینه مشاهده نمود، مفاهیم عینی میگویند. این مفاهیم دارای مؤلفههایی هستند بهمانند: قابلِ تجربهی مستقیم هستند (دیدن، لمس کردن، شنیدن، چشیدن و بوئیدن) – به چیزهایی که در جهان فیزیکی هستند اشاره دارند- معمولاً نخستین مفاهیمی هستند که کودکان یاد میگیرند – برای مثال: درخت، سنگ، انسان – آب – صدای پرنده- کتاب- خورشید- گرسنگی- ماه- دریا- دشت- رود- خانه – کوه- بیابان- آهن- ماشین- هواپیما –خانه و… در مورد مفاهیم عینی نیز نظرات فلاسفه حائزِ اهمیت است بهطوریکه جان لاک فیلسوف تجربهگرای انگلیسی بر این باور است ذهن نوزاد همچون لوح سفیدی است و مفاهیم عینی از طریق تجربهی حسی وارد ذهن میشوند یعنی یک نوزاد نمیتواند درخت را تشخیص دهد و تا زمانی درخت را فهم و تجربهی حسی نکند، قادرِ به شناخت از آن نیست. دیوید هیوم نیز تأکید مؤکد بر تجربهی حسی دارد و معتقد است که مفاهیم تنها زمانی اعتباردارند که ریشه در ادراک حسی داشته باشند؛ بنابراین یک درخت بهتنهایی و بدونِ فهم و تجربهی ذهن اندیشنده قابلشناسایی نیست اما وجودِ آن را نمیتوان کتمان کرد چونکه عینیت دارد حالا برای دریافت مدلولهای این درخت مسلماً ذهنِ خلاق بشر لازمهی کار است و شما نمیتوانید بدونِ دریافتِ مفاهیم از یک پدیده، آن پدیده را وجود بدانید. موجودشناسی لازمهی وجودشناسی است که در همهی پدیدهها این مهم بایستی انجام پذیرد.
برگسون نیز باورهایی دارد چراکه وی معتقد بر آن است که بین شهود مستقیم و مفاهیم فاصله هست اما اعتقاد دارد که مفاهیم عینی بهتر از مفاهیم مجرد میتوانند باتجربهی زنده سازگار شوند. ویتگنشتاین زبانشناس معتبر نیز که اصولاً بر کارکرد زبان بیشتر تأکید میکند نظراتی دارد چراکه معتقدست بسیاری از مفاهیم عینی در بازیهای زبانی شکل میگیرند، یعنی معنای آنها بسته و وابسته به کاربردشان در زبان دارد. وی میخواهد چنین ابراز نماید که مفاهیم عینی زمانی معین و مشخص میشوند که در زبان کاربرد خودشان را به تصویر بکشند و اصولاً مفاهیم عینی رابطهی مستقیمی با ذهن و زبان نیز دارند؛ بنابراین در یک جمعبندی کلی میتوان گفت این دو مفاهیم قابل قیاس هم هستند یعنی مفاهیم عینی: قابلدرک با حواس، مفاهیم ذهنی: غیرقابل درک با حواس- مفاهیم عینی: قابل تجربهی مستقیم. مفاهیم ذهنی: ذهن، زبان و تجرید. مفاهیم عینی: درخت، سنگ و صدا ولی مفاهیم ذهنی: عدالت، عشق و مرگ. مفاهیم عینی مشخص، محدود و حسی هستند اما مفاهیم ذهنی پیچیده، انتزاعی و چندمعنایی به نظر میآیند. لذا با توجه به نظرات متعدد فلاسفه دربارهی مفاهیم مجرد (انتزاعی) و مفاهیم عینی میتوان چنین نتیجهگیری نمود که مفاهیم عینی پیوندی با واقعیت فیزیکی دارند و برای همهی افراد قابلمشاهدهاند اما مفاهیم مجرد برخاسته از ذهن، تخیل، زبان یا تحلیل عقلانی هستند. هر دو نوع مفهوم در فهم ما از جهان و ساختار ذهن و زبان نقش اساسی دارند.
با این تفاسیر نگاه این قلم در نوشتارها و اشعارم بهطورکلی و در مبانی نظری خویش صرفاً نه به منزلهی رد و انکار این مفاهیم بلکه دارای چارچوب متفاوتی است چراکه معتقدم که مفاهیم مجرد و عینی نهتنها دستهبندیهای مفهومیاند بلکه دو سپهر هستیشناختی و زبانشناختی به شمار میروند که درهمتنیده شدهاند. من هرگز مرزی فیمابین این دو مفاهیم نمیدانم زیرا که از بطن یک مفهومِ مجرد میتوان مفاهیمی عینی را استخراج نمود و یا در کُنهِ یک مفهومِ عینی هم میتوان مفاهیمی ذهنی را ایجاد کرد. یعنی این مفاهیم یک رابطهی چند سویه و چندلایه با یکدیگر برقرار میکنند. برای مثال: گرسنگی عشق/ در چشم خیابان شنیدنی است/ و تشنگی صدا چه بیرحمانه / در شهر جان میسپارد / و شجاعت چنان قلمی توسن / در میدان نوشتار میتازد/ تا که فهمِ انسان را تسخیر کند.
جاندهی و شخصیتبخشی به مفاهیم چه عینی و چه ذهنی در جهتِ ارائهی زبانی گویا و ذهنگرا کاملاً نگاه مستقیمنگارانه نسبتِ به مفاهیم است. در این شعر شجاعت که یک مفهوم مجرد است به مفهومِ عینی دیگری تشبیه شده که قلم است و قلم که مفهومی عینی است انگار اسب توسنی است که در میدان نوشتار میتازد. میدانِ نوشتار درواقع تشخص دادنِ به خود ِنوشتاراست که مفهومی مجرد است و با آوردنِ میدان در کنار آن خواننده احساس میکند که با یک میدان شهر تصادم دارد و یا خودِ گرسنگی عشق که شاعر یک گرسنگی استعاری را برای عشق تعبیر میکند و یا چشم ِخیابان و تشنگی صدا که صدا یک مفهومِ عینی است اما شاعر یک مفهومِ مجرد را بهعنوان صفت یا ویژگی خاص برای آن ترسیم میکند و پی آمد واقعی است. باز برای مثال: خورشید یک مفهومِ عینی است اما طلوع و رفتار عدالت محور آن خود میتواند یک عینیت دیگر باشد که در ذهن من تراوش میکند و کاملاً بُعدِ اجتماعی خود را در قالبی دیگر به نمایش میگذارد. من در آثار خود چه شعر و چه در جستارهای فلسفی این مفاهیم را با بیانی انفجاری، ساختارگریز و اغلب آیندهنگر و مفهومساز به چالش میکشم. از جهاتی دیگر تجرید از این منظر بهمثابهی زایش معناست؛ یعنی معتقدم مفاهیم مجرد خود محصول زایشهای پیدرپی زبان در متن بحران هستی هستند. یعنی عدالت یا مرگ و عشق برای من نه یک واژه و نه تعریفپذیر بلکه تجلیاتِ آشوب ذهن در برابر پرسشهای بیپاسخاند.
مثال در شعر: چشم شدن/ با نگاه شدن فرق میکند/ مرگ واژه نیست/ که در قابوسِ آینه جا بگیرد.» در اینجا مرگ یک مفهوم مجرد است اما نه بهمثابهی یک تعریف پزشکی یا دینی بلکه یک تجربهی زبانی از انفصال است. دو دیگر، مفاهیم مجرد، زبانِ گسست از واقعیتاند. یعنی اینکه مفاهیم مجرد زمانی متولد میشوند که زبان از سطح عینیات میگسلد و در لایههای ژرفساخت فرد میرود و این گسست، زبان را به حالت طغیان میکشاند. برای مثال: آزادی / دهانِ زخمی واژههاست/ که هنوز در امپراتوری دهلیز ذهن تبعید میشود/ و خون چه ناجوانمردانه مهاجرت میکند/ به دوردستهای زبان.» در اینجا آزادی و خون دو مفهومِ مجرد و عینیاند که در ستیز با ساختار زبانی خودشان تعریف میشوند یعنی واژههایی که از خودشان بیرون میزنند و فضای زبانی دیگری را میسازند. اصلِ سوم من در مفاهیم مجرد: نفی تفکیک قطعی بین ذهن و بیرون است؛ یعنی مرز مفاهیم مجرد و عینی در نوشتارهای من چندان مشخص نیست و بیشتر به گسستِ مرزهای فیمابین این مفاهیم باور دارم. برای مثال: «درد» هم عینی است و هم مجرد. «اشک» هم آب است و هم غایتِ فهمِ درد.
در مفاهیم عینی نیز نگاه راقم این سطور در نوشتارهایم عمدتاً متفاوت است یعنی، پس از عبور از فیلتر زبان، دیگر خالص و عینی نیست؛ یعنی حتی مفاهیمی چون «درخت» یا «خاک» هم، در جهانِ شعر، استعاری و چندلایه میشوند. برای مثال: درختی در معنا ریشه دارد/ کهبرگهای آن به کودکیام سایه میدهند/ این درخت زبان خورشید پیر را میفهمد/ و با زبان انسان در دیرینهها نسبتی دارد! «درخت» که یک مفهوم عینی به شمار میرود در این سطور به یک مفهومِ روانی- شعر و حتی فلسفی تبدیل میشود و بهعنوان یک طرحواره از خود معانی متعددی را به تصویر میکشد که این معانی درونمایهای اجتماعی دارند. دوم از این منظر، عینیت، از خلال تاریخ فردی بازتعریف میشود؛ یعنی بهطور مداوم نشان میدهم که عینیت، یک تجربهی عمومی نیست بلکه از درون تاریخ شخصی و حافظهی فردی عبور کرده و منحصربهفرد میشود: برای مثال: مثلاً وقتی از «خانه» میگویم: خانه هزار نصف از نیمه دارد/ و نیمهی دیگرش یک خشم یک تشویش است / لیوان خانه همیشه نیمی از آن خالی است / و من به نیمهی پری از آن نگاه میکند که پر از خالی است! در اینجا خانه دیگر یک مکان نیست بلکه عینیتِ تشویش درونی است.
از آن تاریخ شخصی و حافظهی فردی بیرون میآید و معانی دیگری را با کمکِ مفاهیم مجرد و عینی به تصویر میکشد. اصل ِدیگر تجسد مفاهیم مجرد در عینیت شکسته است؛ یعنی اغلب مفاهیم مجرد را در عینیتهای تکهتکه و ناقص متجلی میسازم. برای مثال: «امید» را در تصویر «پنجرهای که رو به نقطهای از ویرگول باز میشود» تجسم میکنم. لذا رویکردِ نگارنده به مفاهیم عینی و مجرد در یک ساختار معین به شرح ذیل است: در مفاهیم عینی: تجسد زبان در خاطره و حافظه- تصویر تکهتکه شدهی جهانِ حسی- نمادهای چندلایه در شعر و استعارهسازی از زندگی مدنظر است اما در مفاهیم مجرد به: گریز از معنا- طغیان زبان- انفجارِ ذهنی و هستیشناختی – نقب زدن به بحران فلسفی و خلق زبان جدید و افقهای فلسفی اشاره دارم و بر این ساختار، ماهیت و کاربرد و حتی نتیجه که ذکر آن رفت پایبند هستم؛ بنابراین پدیدهها چه عینی باشند و چه ذهنی در نگاهِ من قابلتعریف و تصویرند و اصولاً برخلاف همهی فلاسفه که نسبتِ به این دو مفاهیم کلیدی بهصورت ِ تز و آنتیتز عمل میکنند نظر من بر این منظر است که میتوان به یک سنتز فیمابین این دو دست یافت و صرفاً معتقدم که علاوه بر مفاهیم مجرد در خودِ مفاهیم عینی نیز ذهن و زبان انسان نقشِ مهمی دارند و فردِ مفکر به سهولت میتواند در مفاهیم عینی دست به خلاقیت و آفرینش نوین بزند و به عبارتی هنرآزمایی و هنرآفرینی کند.
به تعبیری دیگر، من اصولاً تفکیک سنتی میان مفاهیم عینی و ذهنی قائل نیستم و یا بهتر بگویم بهجای پذیرش دوگانگی سادهانگارانهی بیرون/ درون، عین/ ذهن، به همتنیدگی، شکست و جابهجایی مرزها معتقد هستم؛ یعنی میخواهم بگویم مفاهیم عینی آن چیزهایی نیستند که صرفاً در جهان فیزیکی وجود دارند بلکه آنهاییاند که ذهن انسان توانسته برای لحظهای کوتاه آنها را تثبیت کند. یعنی شما میبینید مفاهیمی چون درخت، خانه، پنجره، کفش، نان، آینه، خاک، دریا، آسمان و غیره در شعر من ظاهر میشوند اما نه بهعنوان موجودات بیرونی بلکه بهعنوان تصویرهای تجسمیافتهی حافظه، درد و زبان و هرگز پذیرای این نیستم که این مفاهیم صرفاً بیرونی محض هستند بلکه میگویم: «درختی که دیدهای/ شاید همان زخم دیرینهی ریشههای تو باشد/ که سایهاش را با سایهی چنار اشتباه گرفتهای / گرفتهای / من و تو/ از دست رودخانه / تقدیرنامهی باران را گرفتهایم/ از دست بادها / برگهای زرد را سرد گرفتهایم.» و مفاهیم ذهنی نیز معمولاً با لحنی بسیار شخصی، پارهپاره و تجربه محور در ذهن من بیان میشوند و بر ذهنی بودن حتمی آنها اعتقاد ندارم و بر این باورم که این مفاهیم مثل «امید» همیشه درجایی از جهان عینی نشت میکنند مثلاً در یک «لباسِ خیس» یا «یا کفشهای بیصاحب» یا «دستمالی که پنجره را تمیز نمیکند.» یعنی بر مطلقگرایی در مفاهیم تأکید مؤکد ندارم و صرفاً محور جایگزینی و همنشینی را برای هر دو مفاهیم تجویز میکنم.
در زوایایی دیگر میتوان برخی از مفاهیم مجرد (انتزاعی) و مفاهیم عینی را دولایه و دوگانهمعنا تعبیر نمود. بهمانند مفاهیمی چون: قدرت، گرسنگی، زیبایی، تشنگی و غیر. همانطور که مطلع هستیم مفهوم ذهنی در ابعادی میتواند با مفهومِ مجرد از حیث معنا متفاوت باشد زیرا که مفهوم ذهنی به آن دسته مفهومی اطلاق میشود که مستقیماً در ذهن ما وجود دارد و ممکن است لزوماً در بیرون واقعیتی نداشته باشد و یا درک آن وابسته به ذهن انسان باشد و اصولاً مفاهیم بیشتر درونی، شخصی یا کیفی هستند. در مقابلِ مفهومِ ذهنی، مفهومِ عینی است. مفهومِ عینی یا محسوس به چیزی گفته میشود که در بیرون از ذهن وجود دارد و مستقل از ادراک ما قابلبررسی و تجربه است بهمانند سنگ، صدا، غذا و هوا و مفهومِ مجرد یا انتزاعی مفهومی است که از چندین تجربهی عینی و ذهنی استخراجشده و در قالب یک واژه یا ایده کلی بیان میشود بهمانند عدالت، شجاعت و زیبایی که این مفاهیم هم میتوانند عینی باشند و هم انتزاعی چراکه رابطهی عمیقی با تجارب عینی و ذهنی دارند و بهتنهایی نمیتوانند در قالب یک واژه یا ایده خودشان را نشان دهند ضمن اینکه این مفاهیم ذهنی و عقلی هم هستند چراکه از طریقِ تشخیص و تحلیل عقل و ذهن به دست میآیند. مفاهیم عینی نیز بهتنهایی قادر به تصویر معانی از خود نیستند بلکه زمانی در قالب یک واژه یا ایده محل بحث هستند که ذهنِ انسان مدلول این مفاهیم را در دلِ دالِ آنها کشف و استخراج نماید. از این منظر مفاهیم به دودستهی دیگر هم تقسیم میشوند: دسته مفاهیم ذهنی – عینی و دسته مفاهیم ذهنی عقلی. مفاهیم ذهنی- عینی به آن دسته از مفاهیمی گفته میشود که اندیشنده یا هنرمند این مفاهیم را خلق میکند و پی آمد این مفاهیم عینی است بهمانند اشعار تخیلی و یا داستانهای فراواقعی و مفاهیم ذهنی- عقلی به آن دسته از مفاهیمی گفته میشود که با پشتوانهی عقل ساخته میشوند بهمانند قدرت، شجاعت، زیبایی، عدالت و غیره؛ یعنی عقل در آفرینش این مفاهیم که اصولاً مجرد هم هستند سهم به سزایی دارد که من به این مفاهیم، مفاهیمِ عُقلایی میگویم. برای مثال: قدرت مستقیماً دیده نمیشود بلکه از آثار آن در رفتار و یا ساختار اجتماعی استنباط میشود.
یعنی بهخودیخود قابلدیدن نیست اما بخشی از رفتارِ انسان است که در جامعه تصویر میشود و چون تصویر میشود بهمنزلهی عینی و عقلایی هم هست و اصولاً چنین مفاهیمی وابسته به برداشت ذهنی و فرهنگی افراد هم هست. اصولاً قدرت یا شجاعت را یک گفتمان ذهنی- اجتماعی میدانم که ریشه در مناسبات ذهنی انسان دارد و صرفاً مفهومی ذهنی و انتزاعی است یعنی ممکن است در پیرامونِ ما واقعیتی نداشته باشد اما در ذهن ما وجود دارد و درک آن وابسته به ذهن انسان است پس اغلب مفاهیمی که درک آنها وابسته به ذهن انسان است از مفاهیم ذهنی به شمار میروند. قدرت یا شجاعت و زیبایی اگرچه ذهنیاند اما وقتی به فهم و تجربه میرسند عینیت خود را در قالب معنایی دیگری به نمایش میگذارند اما گرسنگی یا تشنگی یک حالتِ فیزیولوژیکی واقعی است اما تجربهی آن در ذهن درک میشود؛ یعنی انسان یا سایر موجوداتِ زنده گرسنگی یا تشنگی را در ذهنِ خود بهصورت یک مفهومِ غریزی یا واقعی و حیاتی فهم و تجربه کردهاند. لذا ازنظر فیزیکی: گرسنگی واقعی و عینی است (بدن نیاز به غذا دارد) و از نظر احساسی و تجربی در ذهن تجربه میشود.
گرسنگی قابلرؤیت و دیدن نیست اما احساس میشود و بعد از احساس ما آن را نیاز داریم و چون نیاز داریم آن را تجربه میکنیم برای مثال: وقتی گرسنه میشویم به سمت خوردن غذا هدایت میشویم و عینیت گرسنگی خودش را نشان میدهد و ازلحاظ ذهنی- عقلی نیز این گرسنگی حالتی مشهود و نمایان دارد درنتیجه گرسنگی یا تشنگی چون احساس میشوند یک مفهوم عینی باتجربهی ذهنی است و یا میتوان گفت نه کاملاً ذهنی و نه کاملاً مجرد است بلکه از تلفیق این دو حاصل میشود. مفاهیمی چون قدرت، گرسنگی، شجاعت زیبایی، عدالت و تشنگی نه صرفاً در چارچوب سنتی فلسفه طبقهبندی میشوند بلکه دارای ابعادی چندلایهی پدیدار شناختی، زبانی و اگزیستانسیال میباشند. اصولاً من مفاهیم را نهتنها ازنظر فلسفی بلکه از منظر تجربهی انسانی و زبان شاعرانه تحلیل میکنم. قدرت یک مفهومِ روانی – اجتماعی است یعنی ابتدا در دلِ ذهن و احساس انسان میجوشد و منبعد در جامعه صورت عینی مییابد و گاهی هم در قالب ایماژهای شاعرانه خودش را نشان میدهد. قدرت همیشه در متن پنهان است یعنی در ساختار زبان، نگاه، هنجارها و حتی در نبودِ کلمات هم عمل میکند و کارِ نویسنده و شاعر کشف قدرت در دلِ دالهاست. قدرت بیشتر از آنکه احساس شود عمل میکند و چنین نوعی از پراگماتیسم بودن قدرت مدنظر من است.
از این نگاه، گرسنگی صرفاً نیاز بدن نیست بلکه درخواست هستی برای معنا، نهفقط برای نان بلکه گرسنگی یک استعارهی اگزیستانسیال است. اصالت ِوجود آن قابلِ کتمان نیست اما برای دریافت آن بایستی در جامعه و طبیعت احساس و تجربه شود. گرسنگی در شعر و نوشتارِ من تنها رنج جسم نیست بلکه فقدان حضور، حرمان از حقیقت و گاهی انکار خویشتن است. گرسنگی تنها گرسنگی شکم نیست بلکه گرسنگی کلمه، گرسنگی نگاه، گرسنگی خدا، گرسنگی زن و گرسنگی وطن است؛ یعنی از آن حالتِ واقعی تبدیلِ به حالتی دیگر از نوعِ ذهنی- عینی میشود. گرسنگی مفهومی است که از امر عینی آغاز میشود اما گامِ در قلمروهای تجربی و شاعرانه میگذارد و معانی دیگری را برای جامعه ترسیم میکند. با این تعابیر، میتوان نتیجه کلی از بحث را از نگاه جامعه نیز به دو بخش تقسیم کرد. بخش نخست: مفاهیم عینی است که این مفاهیم در جهانِ پستمدرن به دو زیرشاخه تقسیم میشوند.
یکی آنگونه مفاهیمی است که عینیتِ سودمندی دارند بهمانند ماشین، پول، هواپیما، خانه، زمین و غیره و مفاهیم دیگر عینیتی معنوی و یا درونی دارند بهمانند کتاب، قلم، انسان و… که در جهان سوم خیلی اهمیت و سودمندی خاصی را ندارند و تنها وابسته و همبسته به ساختار فرهنگها و بافتارِ باور داشتها و آدابورسوم و قانون عمل میکنند.
بخش دوم مفاهیم مجرد (انتزاعی) است که باز به دو بخش تقسیم میشوند: یکی مفاهیمی است که حالتی سودمند را برای جامعه به تصویر میکشند بهمانند آزادی، عدالت، زندگی، ورزش، زیبایی، لذت و غیره که این مفاهیم اغلب درکشورهای دمکراتیک و لیبرال جایگاه و پایگاه دارند اما در مقابل همین مفاهیم میتوان به مفاهیمی چون: قدرت، مرگ، جنگ، عشق، ایثار و غیره اشاره نمود که این مفاهیم خیلی در کشورهای دمکراتیک حالا بهظاهر جایگاه سودمندی ندارند بلکه بیشتر در جوامع سنتی و جهانِ سوم و متمدن حائزِ اهمیت و کارکرد هستند؛ بنابراین نقش مفاهیم مجرد و عینی در بطن جوامع بستگی و وابستگی به نوعِ قانون وضعشده، فرهنگ، ایدئولوژی، باورداشتها، آدابورسوم و از همه مهمتر سلایق فکری و علایق روحی و روانی جوامع دارد که درواقع به دنبال برجسته کردن چه گفتنها و چگونه گفتنهای این مفاهیم بر اساس سلیقه و بافتار و ساختار حاکم در بطن جامعه هستند.