عصر روشنگری (Enlightenment) که از آن به عنوان «قرن فلسفه» نیز یاد میشود، جنبشی فکری و اجتماعی در قرن هجدهم بود که ریشه در انقلاب علمی سدههای قبل داشت و هدف آن بهبود زندگی بشر از طریق بهکارگیری عقل، علم و نقد بود [۱، ۲]. اگرچه کانون اصلی این جنبش در فرانسه و میان «فیلسوفان» (philosophes) بود، اما مراکز مهم دیگری در اسکاتلند، آلمان و آمریکا نیز داشت.
مؤلفههای اصلی عصر روشنگری بر اساس منابع شامل موارد زیر است:
۱. تعریف و جوهر روشنگری
از نظر متفکران این عصر، روشنگری نه تنها یک دوره تاریخی، بلکه یک فرایند توسعه روانشناختی و اجتماعی بود [۴]. ایمانوئل کانت در مقاله مشهور خود، روشنگری را «خروج انسان از نابالغی خودخواسته» تعریف کرد؛ نابالغی یعنی ناتوانی در به کار بردن فهم خود بدون هدایت دیگری [۴]. شعار اصلی این دوران «شهامت دانستن داشته باش» (Sapere Aude) بود که بر اعتماد به توان فکری بشر و سوءظن نسبت به مراجع قدرت سنتی (مانند سنت، خرافات و کلیسا) تأکید داشت [۴].
۲. جستجوی حقیقت (علم و معرفتشناسی)
در این عصر، پیشرفت علوم طبیعی (بهویژه فیزیک نیوتنی) الگویی برای تمام حوزههای معرفت شد [۶].
تقابل عقلگرایی و تجربهگرایی: روشنگری میراثبر سیستمهای عقلگرای دکارت، اسپینوزا و لایبنیتس بود که معتقد بودند جهان نظمی کاملاً عقلانی دارد [۷، ۱۰، ۱۱]. با این حال، به تدریج تجربهگرایی (بر پایه آرای فرانسیس بیکن و جان لاک) غالب شد؛ رویکردی که دانش را حاصل مشاهده و تجربه حسی میدانست [۱۳، ۱۴، ۱۷].
دایرةالمعارف: انتشار «دایرةالمعارف» به سردبیری دیدرو و دالامبر، نماد تلاش برای گردآوری تمام دانش بشری و انتشار آن به منظور تغییر شیوه تفکر عمومی و مبارزه با استبداد مذهبی و سیاسی بود [۳۰].
شکگرایی: متفکرانی مانند پیر بیل و دیوید هیوم با به کار بردن شکگرایی، جزماندیشیهای مذهبی و متافیزیکی را به چالش کشیدند [۱۹، ۲۰، ۲۱].
۳. سیاست و اخلاق (خیر عمومی)
روشنگری بستر فکری انقلابهای بزرگ (انگلستان، آمریکا و فرانسه) را فراهم کرد [۳، ۳۱].
آرمانهای سیاسی: مفاهیمی چون حکومت بر پایه رضایت حکومتشوندگان، حقوق فردی، آزادی، برابری، و تساهل مذهبی در این دوران شکل گرفتند [۳۱، ۳۳]. همانطور که در گفتگوهای قبلی اشاره شد، نظریات قرارداد اجتماعی هابز، لاک و روسو شالوده این تحولات بودند [۳۲، ۳۴، ۳۸].
اخلاق سکولار: در این دوره، اخلاق از قیمومت دین خارج شد و تلاش شد تا بر پایه طبیعت انسان و عقل (مانند نظام اخلاقی کانت یا فایدهگرایی اولیه) بازسازی شود [۴۲، ۵۲].
۴. دین در عصر روشنگری
برخلاف تصور رایج، روشنگری همیشه ضد دین نبود، بلکه بیشتر با خرافات و تعصب مخالف بود [۵۴].
دئیسم (خداشناسی طبیعی): بسیاری از اندیشمندان (مانند ولتر) معتقد به خدایی بودند که جهان را همچون ساعتی دقیق ساخته، اما پس از آن در امور جهان مداخله نمیکند [۵۶، ۵۷].
الحاد و فیدئیسم: در کنار دئیسم، جریانهای تندروتر مانند الحاد (هولباخ) و همچنین «ایمانگرایی» (فیدئیسم) که بر محدودیت عقل در برابر ایمان تأکید داشت، حضور داشتند [۵۹، ۶۰].
۵. محدودیتها و پایان دوران
روشنگری علیرغم ادعای جهانشمولی، نسبت به مسائلی چون نژاد و جنسیت دچار تناقض بود؛ به طوری که بسیاری از حقوق مطرح شده، زنان و غیرسفیدپوستان را شامل نمیشد [۴۰]. پایان این دوره معمولاً با «دوران ترور» در انقلاب فرانسه و ظهور جنبش رمانتیسیسم (که بر احساس در مقابل عقل تأکید داشت) پیوند میخورد [۳].
به طور خلاصه، عصر روشنگری تلاشی بود برای نشاندن انسان به جای خدا در مرکز جهان و جایگزینی عقل به جای وحی به عنوان ابزار اصلی شناخت و اداره جامعه [۲۲، ۲۷].
برای درک بهتر، میتوان روشنگری را به طلوع خورشید پس از یک شب طولانی تشبیه کرد: همانطور که نور خورشید سایههای خرافه و ترس را از میان میبرد و اشیاء را آنگونه که هستند نمایان میکند، روشنگری نیز تلاش کرد با نور عقل، ساختارهای فرسوده و ناعادلانه جامعه را افشا و مسیر پیشرفت بشری را روشن سازد.
نظریه سیاسی لیبرال را میتوان مشخصترین و تأثیرگذارترین فلسفه سیاسی عصر روشنگری دانست که ریشه در بازآفرینی جهان سیاسی بر اساس الگوهای عقلانی دارد [۳۱، ۳۳]. این نظریه با به چالش کشیدن اقتدارهای سنتی، مذهبی و سلطنتهای مطلقه، شالوده دموکراسیهای قانون اساسی مدرن را بنا نهاد [۳۱، ۳۴].
مؤلفههای اصلی این نظریه بر اساس منابع به شرح زیر است:
۱. منشأ و بنیانگذاران
باروخ اسپینوزا: او یکی از پیشگامان لیبرالیسم بود که با استفاده از عقل فلسفی، علیه خرافات استدلال کرد و از تسامح و مدارا و تابعیت دین نسبت به دولت دفاع نمود [۳۳].
جان لاک: منابع، کتاب «رساله دوم درباره حکومت» لاک را منبع کلاسیک نظریه سیاسی لیبرال مدرن معرفی میکنند [۳۴]. لاک بر آزادی و برابری طبیعی انسانها تأکید داشت و معتقد بود حکومت باید بر پایه رضایت حکومتشونده بنا شود [۳۴].
۲. حقوق طبیعی و حکومت محدود
در مرکز تفکر لیبرال، این ایده قرار دارد که انسانها دارای حقوق طبیعی جهانی (مانند حق حیات، سلامت، آزادی و مالکیت) هستند که توسط عقل قابل شناسایی است [۳۴، ۳۵].
وظیفه دولت: از دیدگاه لاک، هدف اصلی جامعه سیاسی، محافظت از داراییها و حقوق افراد است [۳۶].
حق شورش: برخلاف نظریه هابز، در تفکر لیبرال لاک، اگر قدرت سیاسی به حقوق طبیعی مردم تجاوز کند، مردم حق سرنگونی و شورش علیه آن حکومت را دارند؛ ایدهای که الهامبخش انقلابهای آمریکا و فرانسه شد [۳۴].
۳. لیبرالیسم اقتصادی و جامعه مدنی
توسعه لیبرالیسم با ظهور طبقه متوسط (بورژوازی) و مفهوم «جامعه مدنی» پیوند خورده است [۳۶].
آزادی اقتصادی: آزادی فردی در این دوران به معنای آزادی تجارت و مبادله بدون مداخله دولت تفسیر شد [۳۶].
آدام اسمیت: او با انتشار «ثروت ملل»، از تجارت آزاد و حداقل مداخله دولت در بازار دفاع کرد و معتقد بود پیگیری نفع شخصی در یک نظام تجاری میتواند به نفع کل جامعه منجر شود [۳۶].
۴. تفکیک قوا و حاکمیت قانون
برای جلوگیری از استبداد، متفکران لیبرال بر ساختارهای نهادی تأکید داشتند:
مونتسکیو: او ساختار اصلی تفکیک قوا و سیستم کنترل و توازن (Checks and Balances) را ارائه داد که بعدها در قانون اساسی ایالات متحده تجلی یافت [۳۱، ۳۹].
جیمز مدیسون: او میان «دموکراسی ناب» و حکومت قانون اساسی تمایز قائل شد و استدلال کرد که برای محافظت از حقوق اقلیت (صاحبان املاک) در برابر اکثریت، باید از مکانیسمهای نمایندگی و کنترل جناحها استفاده کرد [۳۷].
۵. چالشها و تناقضات
منابع خاطرنشان میکنند که لیبرالیسم کلاسیک علیرغم شعارهای جهانی درباره «حقوق بشر»، در قرن هجدهم نسبت به مسائل نژادی و جنسیتی دچار تعصب بود و حقوق زنان و افراد غیرسفیدپوست را نادیده میگرفت [۴۰]. همچنین، همواره تنشی میان آزادی اقتصادی (حفاظت از مالکیت) و برابری دموکراتیک وجود داشته است [۳۷].
در یک آنالوگی برای درک بهتر، میتوان نظریه سیاسی لیبرال را به یک قرارداد اجاره تشبیه کرد: در این قرارداد، شهروندان (مستأجران) بخشی از قدرت خود را به دولت (صاحبخانه) میسپارند، اما این واگذاری مشروط به این است که صاحبخانه امنیت و حقوق اساسی آنها را تأمین کند. اگر صاحبخانه به مفاد قرارداد عمل نکند یا به حریم خصوصی مستأجر تجاوز کند، مستأجر قانونی و اخلاقی حق دارد قرارداد را فسخ کرده و او را اخراج کند.
در عصر روشنگری، تجربهگرایی (Empiricism) و علم به شکلی جداییناپذیر با هم پیوند خوردند، به طوری که پیشرفت علوم طبیعی به عنوان موتور محرک و نمونه اصلی پیشرفت بشر نگریسته میشد [۶]. اگرچه این دوران به «عصر عقل» شهرت دارد، اما این عقلانیت بیشتر در مقابل ایمان مذهبی معنا مییافت، نه در تقابل با تجربه حسی؛ در واقع، ویژگی بارز این قرن، صعود تجربهگرایی در هر دو حوزه «عمل علمی» و «نظریه معرفت» بود [۱۳].
محورهای اصلی پیوند تجربهگرایی و علم در این دوران عبارتند از:
۱. گذار از قیاس به استقراء (متدولوژی نیوتنی) تغییر بنیادین در علم این قرن، جایگزینی روش «بالا به پایینِ» عقلگرایانی چون دکارت (که علم را استنتاج از اصول پیشینی میدانستند) با روش «پایین به بالایِ» اسحاق نیوتن بود [۱۵]. نیوتن با روش استقرایی (Induction)، ابتدا پدیدههای مشاهدهشده در طبیعت را بررسی میکرد و سپس کثرت آنها را به وحدتِ قوانین ریاضی (مانند جاذبه) تقلیل میداد [۱۵]. این موفقیت خیرهکننده نشان داد که علم میتواند مستقل از اصول مابعدالطبیعی (متافیزیکی) به نتایج قطعی برسد [۱۶].
۲. فرانسیس بیکن و جان لاک: شالودههای فکری
فرانسیس بیکن: او که «پدر فلسفه تجربی» نامیده میشود، علم جدید را بر پایه مشاهده، آزمایش و روش استقرایی بنا نهاد [۱۴]. شعار مشهور او، «دانایی قدرت است»، نشاندهنده هدف تجربهگرایی برای ارتقای توانمندیهای عملی انسان بود [۱۴].
جان لاک: او در کتاب «جستاری در باب فاهمه بشری»، با رد نظریه «ایدههای فطری» عقلگرایان، استدلال کرد که تمام دانش بشر از تجربه حسی سرچشمه میگیرد [۱۷]. این دیدگاه که به «حسگرایی» (Sensationalism) معروف شد، زیربنای معرفتشناختی علم مدرن و حتی علم نوظهور روانشناسی در آن دوره را تشکیل داد [۱۷].
۳. استقلال علم از مابعدالطبیعه در قرن هجدهم، علم طبیعی که پیشتر خود را از بند الهیات رها کرده بود، تلاش کرد تا از مابعدالطبیعه (متافیزیک) نیز مستقل شود [۱۶]. پیروزی روش نیوتنی بر سیستمهای انتزاعی دکارت و لایبنیتس، این باور را تقویت کرد که برای شناخت اسرار طبیعت، نیازی به اصول پنهان و مبهم نیست، بلکه تمرکز بر مشاهده دقیق و توصیف پدیدهها کافی است [۱۵، ۱۶]. دایرةالمعارف بزرگ دیدرو و دالامبر که به بیکن، لاک و نیوتن تقدیم شده بود، نماد این پیروزی تجربهگرایی و تلاش برای گردآوری دانش تجربی و فنی بشری بود [۱۳، ۳۰].
۴. ظهور «علم انسان» و چالشهای آن تجربهگرایان تلاش کردند روشهای علمی (نیوتنی) را در مورد خودِ انسان نیز به کار ببرند و به دنبال کشف قوانین حاکم بر ذهن باشند (پروژهای که دیوید هیوم آن را دنبال کرد) [۲۲، ۲۴]. با این حال، این نگاه علمی با خود تناقضی به همراه داشت:
از یک سو، علم افتخارِ توانمندی عقل بشر بود [۲۳].
از سوی دیگر، مطالعه تجربی انسان، او را اغلب به عنوان موجودی کاملاً طبیعی، بدون اراده آزاد و شبیه به یک ماشین پیچیده بازنمایی میکرد که توسط قوانین علّی و معلولی هدایت میشود [۲۳].
۵. شکگرایی هیوم: لرزه بر اندام علم تجربی دیوید هیوم با نگاهی افراطی به تجربهگرایی، اساس علم نیوتنی را به چالش کشید. او استدلال کرد که ما هیچ توجیه عقلانی برای استقراء (اینکه آینده شبیه گذشته خواهد بود) یا رابطه علیت نداریم و اینها تنها حاصل عادت ذهن هستند [۲۱]. این شکگرایی نشان داد که اگر تجربهگرایی به غایت خود برسد، ممکن است حتی اعتبارِ خودِ علم را نیز که بر پایه تجربه است، زیر سؤال ببرد [۲۱].
برای درک بهتر، میتوان علم پیش از روشنگری (عقلگرایانه) را به معماری تشبیه کرد که ابتدا نقشه کامل یک ساختمان خیالی را در ذهن میکشد و سپس سعی میکند واقعیت را به زور در آن جای دهد. اما تجربهگرایی عصر روشنگری مانند باستانشناسی است که ابتدا با دقت هر قطعه سنگ و سفال موجود در زمین را لمس و مشاهده میکند و تنها پس از بررسی تمام شواهد عینی، تلاش میکند تصویری از بنای واقعی ترسیم کند.