تفاوت دیدگاههای توماس هابز، جان لاک و ژان ژاک روسو درباره قرارداد اجتماعی، شالودههای متفاوتی را برای نظامهای سیاسی مدرن، از سلطنت مطلقه تا دموکراسیهای لیبرال و مستقیم، بنا نهاده است. این سه متفکر علیرغم توافق بر ضرورت قرارداد برای خروج از «وضعیت طبیعی»، در مورد ماهیت انسان و هدف حکومت به نتایج کاملاً متفاوتی رسیدند که تأثیرات عمیقی بر سیاست گذاشت.
. توماس هابز: امنیت و اقتدار مطلقه هابز در کتاب «لویاتان»، وضعیت طبیعی را «جنگ همه علیه همه» توصیف میکند که در آن زندگی انسان «تنها، فقیرانه، زشت، ددمنشانه و کوتاه» است.
- تأثیر سیاسی: هابز معتقد است انسانها به دلیل ترس از مرگ و تمایل به امنیت، تمام حقوق خود را به یک حاکم مقتدر (لویاتان) واگذار میکنند .این دیدگاه منجر به توجیه حکومتهای مطلقه و تمامیتخواه میشود که در آن نظم و امنیت بر آزادی اولویت دارد و شهروندان حق شورش علیه حاکم را ندارند، زیرا هرجومرج وضعیت طبیعی را بدتر از استبداد میداند. برخی معتقدند میلیتاریسم مدرن و قدرت شرکتهای بزرگ فناوری نیز از منطق هابزی پیروی میکنند.
. جان لاک: حقوق طبیعی و حکومت محدود لاک برخلاف هابز، انسان را ذاتاً موجودی عاقل و اخلاقی میبیند و وضعیت طبیعی را حالتی از آزادی و برابری میداند که تنها نقص آن نبود یک داور بیطرف برای حل اختلافات است.
- تأثیر سیاسی: قرارداد اجتماعی لاک بر پایه حفاظت از حقوق طبیعی (حیات، آزادی و مالکیت) است. در این الگو، قدرت حاکم محدود و مشروط به رضایت مردم است و اگر حکومت به حقوق فردی تجاوز کند، مردم حق شورش دارند .این تفکر سنگبنای لیبرالیسم، دموکراسیهای مشروطه و قانون اساسی کشورهایی مانند ایالات متحده و هند شد.
۳. ژان ژاک روسو: اراده عمومی و حاکمیت مردم روسو معتقد بود انسان در وضعیت طبیعی «وحشی نجیبی» بود که با ظهور مالکیت خصوصی و تمدن دچار فساد و نابرابری شد.
- تأثیر سیاسی: هدف قرارداد اجتماعی روسو، دستیابی به آزادی واقعی از طریق اطاعت از «اراده عمومی» است. در این دیدگاه، حاکمیت متعلق به کل مردم است و نه یک فرد یا نهاد خاص .این نظریه تأثیر مستقیمی بر انقلاب فرانسه داشت و مبنای دموکراسی مستقیم و حاکمیت توده مردم قرار گرفت که در آن نفع جمعی بر منافع فردی اولویت دارد.
خلاصه تأثیرات بر سیاست مدرن:
- هابز: تمرکز بر قدرت مرکزی مقتدر برای جلوگیری از فروپاشی جامعه (گرایشهای اقتدارگرا).
- لاک: تأکید بر حقوق فردی و محدودیت قدرت دولت (پایه دموکراسی لیبرال).
- روسو: تأکید بر مشارکت همگانی و اراده جمعی (پایه حاکمیت ملی و دموکراسیهای رادیکال).
برای درک بهتر، میتوان جامعه را به یک کشتی در دریای طوفانی تشبیه کرد: در نگاه هابز، برای غرق نشدن باید یک ناخدا با قدرت مطلق داشت که همه بدون چون و چرا از او اطاعت کنند. در نگاه لاک، ناخدا تنها مأموری است که برای محافظت از جان و اموال مسافران استخدام شده و اگر اشتباه کند، مسافران حق دارند او را برکنار کنند. اما در نگاه روسو، تمام مسافران کشتی با هم ناخدا هستند و مسیر حرکت باید دقیقاً همان چیزی باشد که از طریق گفتگوی جمعی و اراده همگانی تعیین میشود.
نظریات قرارداد اجتماعی یکی از ارکان اصلی فلسفه سیاسی مدرن است که با پرسش از منشأ مشروعیت قدرت و چرایی تشکیل دولت آغاز شد .فیلسوفان این حوزه با فرض وضعیتی پیشاتمدنی به نام «وضع طبیعی»، تلاش کردند تا توضیح دهند چرا انسانها از آزادی مطلق خود چشمپوشی کرده و تحت حاکمیت یک دولت درآمدهاند .
سه متفکر اصلی این جریان، توماس هابز، جان لاک و ژان ژاک روسو، دیدگاههای متفاوتی در این باره دارند:
.. توماس هابز: امنیت در سایه اقتدار مطلق
هابز در اثر مشهور خود «لویاتان»، نگاهی بدبینانه به طبیعت بشر دارد.
- وضع طبیعی: او این وضعیت را «جنگ همه علیه همه» میداند که در آن هیچ قانونی جز قدرت وجود ندارد و زندگی انسان «منزوی، مسکین، زشت، ددمنشانه و کوتاه» است.
- انگیزه قرارداد: ترس از مرگ ناگهانی و نیاز به امنیت، محرک اصلی انسانها برای خروج از وضع طبیعی است.
- ماهیت قرارداد: افراد طی قراردادی، تمام حقوق خود را به صورت مطلق به یک حاکم مقتدر (لویاتان) واگذار میکنند.
- نتیجه سیاسی: این نظریه به توجیه سلطنت مطلقه منجر میشود که در آن حاکم برای برقراری نظم، قدرتی مهارنشدنی دارد.
. جان لاک: محافظت از حقوق طبیعی و مالکیت
لاک برخلاف هابز، معتقد بود که وضع طبیعی وضعیتی عقلانی و نسبتاً صلحآمیز است.
- وضع طبیعی: انسانها در این وضعیت دارای حقوق طبیعی شامل حق حیات، آزادی و مالکیت هستند.
- انگیزه قرارداد: فقدان یک داور بیطرف برای حل اختلافات باعث ناپایداری این وضعیت میشود، لذا انسانها برای حفظ بهتر حقوق و اموال خود قرارداد میبندند.
- ماهیت قرارداد: این قرارداد یک وکالت مشروط است؛ یعنی مردم بخشی از قدرت خود را به دولت میسپارند تا از حقوقشان محافظت کند.
- نتیجه سیاسی: این نگاه شالوده لیبرالیسم و دموکراسیهای مشروطه است که در آن قدرت حاکم محدود و مشروط به رضایت مردم است.
. ژان ژاک روسو: اراده عمومی و آزادی مدنی
روسو بر این باور بود که تمدن و مالکیت خصوصی باعث فساد انسان شده است.
- وضع طبیعی: او انسان را در ابتدا یک «وحشی نجیب»، آزاد و نیکسرشت توصیف میکرد.
- انگیزه قرارداد: بازگشت به آزادی از دست رفته و ایجاد نظمی که در آن نفع همگانی تأمین شود .
ماهیت قرارداد: در این قرارداد، افراد ارادههای فردی خود را در یک «اراده عمومی» ادغام میکنند.
- نتیجه سیاسی: روسو بر دموکراسی مستقیم تأکید داشت؛ جایی که شهروند با اطاعت از قانونی که خودش در وضع آن مشارکت داشته، در حقیقت از خودش اطاعت میکند و آزاد باقی میماند .
مقایسه تطبیقی نظریات قرارداد اجتماعی .:
مولفه مقایسه توماس هابز جان لاک ژان ژاک روسو
نگاه به انسان بدبینانه (ترسو و متجاوز) واقعبینانه (عاقل و ذیحق) خوشبینانه (نیک و آزاد)
هدف دولت برقراری امنیت و نظم محافظت از حقوق و مالکیت تحقق اراده عمومی و آزادی
حق شورش ندارد (مگر در خطر مرگ) دارد (اگر دولت نقض حق کند) معنا ندارد (دولت خودِ مردم است)
الگوی حکومتی قدرت متمرکز و مطلق دولت محدود و قانونی حاکمیت توده و مستقیم
این نظریات، گذار از مرجعیتهای سنتی و الهی به سمت سوبژکتیویته و خودبنیادی عقل بشر را نشان میدهند؛ جایی که مبنای مشروعیت نه اراده خداوند، بلکه رضایت و قرارداد میان انسانها تلقی میشود.
تحولات ساختاری و مبانی هستیشناختی در اندیشه و فلسفه مدرن: روایتی تحلیلی از سوبژکتیویته تا پسامدرنیسم
فلسفه مدرن در تاریخ اندیشه غرب، نه صرفاً یک بازه زمانی، بلکه یک گسست معرفتشناختی بنیادین از سنتهای قرون وسطایی و کلاسیک است که بر پایه اولویت عقل، سوبژکتیویته و تجربه بنا شده است. این دوران که بهطور سنتی از قرن هفدهم میلادی آغاز میشود، با بازتعریف نسبت انسان با جهان و الوهیت، شالودههای علم، سیاست و اخلاق معاصر را پیریزی کرد. در حالی که تفکر قرون وسطی عمدتاً حول محور کلام و توجیهات وحیانی سازمان یافته بود، فلسفه مدرن با تأکید بر چگونگی شکلگیری دانش و اعتباربخشی به آن از طریق قوای ذهنی بشر، مسیر استقلال اندیشه را هموار کرد. این تحول عظیم، ریشه در دگرگونیهای عمیق اجتماعی، علمی و فرهنگی داشت که از عصر رنسانس نطفه بست و با انقلابهای علمی قرن هفدهم به بار نشست.
آستانه مدرنیته: رنسانس و فروپاشی مراجع سنتی
دوران رنسانس که از سده چهاردهم در ایتالیا آغاز شد و تا سده شانزدهم در سراسر اروپا گسترش یافت، به مثابه گذاری ضروری میان سدههای میانه و دوران جدید عمل کرد.] این عصر با احیای علاقه به متون کلاسیک یونان و روم، زمینهساز ظهور “اومانیسم” یا انسانگرایی شد که بر ارزش و کرامت ذاتی فرد و توانمندیهای او در شناخت طبیعت تأکید داشت.
اومانیسم رنسانس و نقد اسکولاستیک
جنبش اومانیسم رنسانس، بیش از هر چیز یک حرکت آموزشی و ادبی بود که با نقد جزماندیشی فلسفه مدرسی (اسکولاستیک)، راه را برای استقلال فکری باز کرد. فیلسوفان این دوره با بازگشت به منابع اصلی (ad fontes)، به جای تکرار مکررات ارسطویی در خدمت الهیات، به مطالعه افلاطون، اپیکور و رواقیون پرداختند که این تنوع منابع، زنجیرهای فکری قرون وسطی را در هم شکست. متفکرانی همچون پیکو دلا میراندولا در رساله “خطابه در ستایش کرامت انسان”، جایگاه بشر را در مرکز عالم تعریف کردند؛ موجودی که برخلاف سایر پدیدهها، ماهیت ثابتی ندارد و میتواند با اراده آزاد خود، سرنوشت و هویتش را رقم بزند.این “خودمختاری اراده”، نخستین گام در مسیر شکلگیری “سوژه” مدرن بود که بعدها در اندیشه دکارت به اوج رسید.
انقلاب علمی و دگرگونی مفهوم طبیعت
همزمان با تحولات فلسفی، انقلاب علمی با آثار کوپرنیک، گالیله و کپلر، کیهانشناسی ارسطویی-بطلمیوسی را به چالش کشید.. طبیعت که پیشتر موجودی رمزآلود یا نمادین تلقی میشد، به موضوعی برای تجربه، محاسبه ریاضی و کاربرد انسانی تبدیل گشت..گالیله با ریاضیاتی کردن فیزیک و تأکید بر مشاهده تجربی، اثبات کرد که کتاب طبیعت با زبان ریاضی نوشته شده است؛ امری که به تدریج مرجعیت کلیسا را در تبیین جهان فیزیکی سلب کرد..این رویکرد جدید، طبیعت را از حالت استعلایی خارج کرد و آن را به مثابه ماشینی عظیم در نظر گرفت که قوانین آن توسط عقل بشر قابل کشف است.
مولفه تحول وضعیت در قرون وسطی وضعیت در رنسانس و آغاز مدرنیته
مرجعیت شناخت کتاب مقدس و مفسران کلیسا] عقل بشری و تجربه مستقیم
جایگاه انسان بندهای گناهکار در انتظار رستگاری] فاعلی خلاق با کرامت ذاتی و اراده آزاد
نگاه به طبیعت عرصهای نمادین و استعلایی] موضوعی برای مطالعه علمی و کاربرد فنی
هدف دانش هماهنگی ایمان و عقل برای درک الوهیت] تسلط بر طبیعت و بهبود زندگی بشری
انقلاب دکارتی و تأسیس سوبژکتیویته
رنه دکارت به عنوان “پدر فلسفه مدرن”، با انتشار “گفتار در روش” در سال ۱۶۳۷، مسیر اندیشه را از هستیشناسی به معرفتشناسی تغییر داد.[2, 5] دکارت با استفاده از شک دستوری، تلاش کرد تا زیربنای مستحکمی برای دانش بشری بیابد که در برابر هرگونه شکاکیت مقاوم باشد. او در نهایت به حقیقت بدیهی “من میاندیشم، پس هستم” (Cogito, ergo sum) رسید که سوبژکتیویته یا “منِ اندیشنده” را به تنها نقطه اتکای یقین تبدیل کرد.
دوگانهانگاری دکارتی و فیزیک مکانیکی
دکارت با تفکیک میان جوهر اندیشنده (res cogitans) و جوهر مادی یا ممتد (res extensa)، شکافی عمیق میان ذهن و جهان فیزیکی ایجاد کرد. این دوگانهانگاری (Dualism) اجازه داد تا جهان مادی به عنوان مجموعهای از ذرات در حال حرکت که تابع قوانین مکانیکی هستند، بدون مداخله نیروهای غیبی مطالعه شود.در استعاره مشهور دکارت، فلسفه به مثابه درختی است که ریشههای آن متافیزیک، تنه آن فیزیک و شاخههای آن اخلاق، پزشکی و مکانیک هستند؛ که نشاندهنده ابزاری بودن دانش برای بهبود زندگی انسان است.]
عقلگرایی قارهای: نظامهای مونیستی و هماهنگی پیشین
عقلگرایان قرن هفدهم، با الهام از دکارت، معتقد بودند که عقل منبع اصلی شناخت است و برخی ایدهها بهصورت فطری (Innate Ideas) در ذهن وجود دارند.
پانتهئیسم و مونیسم اسپینوزا
باروخ اسپینوزا با نقد دوگانگی دکارتی، استدلال کرد که وجود دو جوهر مستقل از یکدیگر محال است.او در کتاب “اخلاق”، مدعی شد که تنها یک جوهر واحد وجود دارد که همان “خدا یا طبیعت” (Deus sive Natura) است.. اسپینوزا معتقد بود که ذهن و بدن، نه دو جوهر متفاوت، بلکه دو صفت از صفات بیشمار همان جوهر واحد هستند. نظام او بر ضرورت مطلق استوار بود؛ به این معنا که هر اتفاقی در جهان، نتیجه گریزناپذیر قوانین طبیعت است و آزادی واقعی در درک این ضرورت نهفته است.
لایبنیتس و جهانهای ممکن
گوتفرید ویلهلم لایبنیتس با معرفی مفهوم “موناد” (جوهرهای ساده و تقسیمناپذیر)، تلاش کرد تا کثرت جهان را تبیین کند. او نظریه “هماهنگی پیشین” را مطرح کرد تا توضیح دهد چگونه ذهن و بدن بدون اثرگذاری مستقیم بر یکدیگر، با هم هماهنگ عمل میکنند. لایبنیتس همچنین معتقد بود که جهان کنونی، “بهترین جهان ممکن” است که توسط عقل الهی انتخاب شده است.
فیلسوف نگاه به جوهر نسبت ذهن و بدن منشأ دانش
دکارت دوگانه (اندیشنده و ممتد) [16] تعامل دو سویه در غده صنوبری [15] عقل و ایدههای فطری [18, 19]
اسپینوزا یگانه (خدا یا طبیعت) [16, 21] دو صفت از یک جوهر واحد [21, 22] عقل و شهود عقلی [24]
لایبنیتس تکثر جوهرها (مونادها) [16, 19] هماهنگی پیشبنیاد [19] عقل و تحلیل منطقی [19]
تجربهگرایی بریتانیایی: از لوح سفید تا شکاکیت مطلق
در مقابل عقلگرایان، فیلسوفان بریتانیایی مدعی بودند که تمام مفاهیم و دانش بشری از طریق تجربه حسی حاصل میشود.[12, 15]
جان لاک و نقد ایدههای فطری
جان لاک در “رسالهای در باب فاهمه بشری” (۱۶۹۰)، نظریه ایدههای فطری را رد کرد و ذهن را در بدو تولد به یک “لوح سفید” تشبیه کرد.. لاک معتقد بود که ایدهها یا از طریق “حس” (دادههای خارجی) و یا از طریق “تامل” (فعالیتهای درونی ذهن بر روی دادههای حسی) شکل میگیرند.. او همچنین تمایز میان کیفیتهای اولیه (مانند شکل و جرم که در خود شیء هستند) و کیفیتهای ثانویه (مانند رنگ و طعم که وابسته به ناظر هستند) را برای تبیین محدودیتهای ادراک مطرح کرد.
ایدئالیسم برکلی و شکاکیت هیوم
جورج برکلی با استفاده از مبانی تجربهگرایی لاک، به نتیجهای شگفتآور رسید: “بودن یعنی ادراک شدن” (Esse est percipi). او مدعی شد که جوهر مادی وجود ندارد و آنچه ما اشیاء مینامیم، تنها مجموعهای از ادراکات در ذهن ما هستند. اما دیوید هیوم، تجربهگرایی را به غایت منطقی خود که شکاکیت بود، رسان.هیوم استدلال کرد که ما هیچ شاهد تجربی برای مفاهیمی چون “جوهر”، “نفس” و حتی “علیت” نداریم.از نظر او، علیت تنها یک “توالی منظم” است که ذهن به دلیل عادت، میان دو رویداد برقرار میکند، نه یک ضرورت عقلانی یا عینی. این نقد هیوم، پایههای علم فیزیک را که بر اصل علیت استوار بود، به لرزه درآورد.
عصر روشنگری: عقلانیت ابزاری و اصلاحات اجتماعی
سده هجدهم میلادی، عصر روشنگری، دوران بلوغ اندیشههای مدرن و تلاش برای کاربست عقل در تمامی عرصههای زندگی بشری بود..روشنگری با تأکید بر پیشرفت، تساهل و آزادی، به جنگ با سنتهای اقتدارگرا و خرافات رفت.
سکولاریسم و دین طبیعی (دئیسم)
یکی از ویژگیهای بارز این عصر، گذار به اخلاق و سیاست سکولار بود.با توجه به جنگهای مذهبی خونین قرون گذشته، متفکران روشنگری به دنبال مبنایی طبیعی و عقلانی برای اخلاق گشتند که مستقل از وحی باشد. دئیسم (Deism) یا دین طبیعی، محصول این تفکر بود؛ اعتقاد به خدایی که جهان را همچون ساعتی دقیق ساخته و کوک کرده، اما دیگر در امور آن دخالت نمیکند. در این نگاه، معجزات و وحی خاص نفی میشد و تنها “نور طبیعی عقل” برای درک وظایف اخلاقی کافی دانسته میشد.
فلسفه سیاسی و نظریههای قرارداد اجتماعی
فلسفه سیاسی مدرن با پرسش از منشأ مشروعیت قدرت آغاز شد. فیلسوفان قرارداد اجتماعی با فرض وضعیتی پیشاتمدنی به نام “وضع طبیعی”، تلاش کردند تا ضرورت تشکیل دولت را تبیین کنند.
توماس هابز در “لویاتان” (۱۶۵۱)، وضع طبیعی را وضعیتی از “جنگ همه علیه همه” ترسیم کرد که در آن زندگی انسان “منزوی، مسکین، زشت، ددمنشانه و کوتاه” است.[28, 31] هابز معتقد بود که افراد از ترس مرگ، طی قراردادی تمام حقوق خود را به یک حاکم مطلق واگذار میکنند تا امنیت برقرار شود.[27, 31, 32] در مقابل، جان لاک در “دو رساله درباره حکومت”، وضع طبیعی را وضعیتی عقلانی دانست که در آن افراد دارای حقوق طبیعی (حیات، آزادی و مالکیت) هستند.. هدف قرارداد اجتماعی لاک، نه واگذاری حقوق، بلکه ایجاد داوری بیطرف برای محافظت از این حقوق است؛ لذا قدرت حاکم باید محدود و مشروط به رضایت مردم باشد.
ژان ژاک روسو در “قرارداد اجتماعی” (۱۷۶۲)، مفهوم “اراده عمومی” را مطرح کرد. او معتقد بود که با پیوستن به قرارداد اجتماعی، انسان آزادی طبیعی خود را با آزادی مدنی معاوضه میکند و با اطاعت از قانونی که خود وضع کرده (اراده عمومی)، در حقیقت از خودش اطاعت میکند.
مولفه مقایسه توماس هابز جان لاک ژان ژاک روسو
وضعیت طبیعی جنگ و آشوب] صلحآمیز اما ناپایدار] آزاد و نیک (انسان وحشی نجیب)
منشأ انگیزه ترس از مرگ] حفظ مالکیت و حقوق بازگشت به آزادی از دست رفته
ماهیت قرارداد واگذاری مطلق حقوق,] وکالت مشروط برای حفظ حقوق] ادغام ارادهها در اراده عمومی
نوع حاکمیت سلطنت مطلق دموکراسی نمایندگی/مشروطه [] دموکراسی مستقیم
کانت و انقلاب کپرنیکی در فلسفه
ایمانوئل کانت، بزرگترین فیلسوف عصر روشنگری، با انتشار “نقد عقل محض” (۱۷۸۱)، سنتز عظیمی میان عقلگرایی و تجربهگرایی ایجاد کرد. کانت مدعی شد که اگرچه تمام شناخت با تجربه آغاز میشود، اما همه آن برآمده از تجربه نیست؛ بلکه ذهن دارای ساختارهای پیشینی (زمان، مکان و مقولات فاهمه) است که به دادههای حسی نظم میدهند.
ایدئالیسم متعالی و تفکیک فنومن از نومن
کانت با معرفی “ایدئالیسم متعالی”، مرزهای شناخت بشری را مشخص کرد. او میان “فنومن” (جهان آنگونه که بر ما پدیدار میشود) و “نومن” (شیء فینفسه یا حقیقت پدیدهها مستقل از ذهن ما) تمایز قائل شد.[15, 35, 37] از نظر کانت، ما تنها میتوانیم فنومنها را بشناسیم، زیرا ابزارهای شناخت ما (زمان و مکان) همواره بر واقعیت تحمیل میشوند و نومنها برای همیشه دور از دسترس عقل باقی میمانند.[35, 36, 38] این چرخش که کانت آن را “انقلاب کپرنیکی” نامید، به این معنا بود که به جای آنکه ذهن تابع اشیاء باشد، اشیاء تابع ساختار ذهن هستند.
اخلاق وظیفهگرا و امر مطلق
در حوزه اخلاق، کانت بر خودمختاری اراده و “وظیفه” تأکید کرد. او معتقد بود که ارزش اخلاقی یک عمل نه در پیامدهای آن، بلکه در نیت و انطباق آن با قانون عقلانی نهفته است.] “امر مطلق” کانت به عنوان سنگبنای اخلاق مدرن، از فرد میخواهد به گونهای عمل کند که بتواند اراده کند قاعده عملش به یک قانون جهانی تبدیل شود.
ایدئالیسم آلمانی: هگل و تحقق عقل در تاریخ
پس از کانت، فیلسوفانی چون فیشته و شلینگ تلاش کردند تا شکاف میان سوژه و ابژه (فنومن و نومن) را پر کنند، اما این گئورگ ویلهلم فریدریش هگل بود که با طرح “ایدئالیسم مطلق”، مدعی شد که کل واقعیت، تجلی “روح” (Geist) یا عقل کلی است.
دیالکتیک هگلی و پیشرفت تاریخ
روش هگل، روش دیالکتیکی بود؛ فرایندی که در آن یک ایده (تز) نقیض خود را فرا میخواند (آنتیتز) و از تنش میان این دو، حقیقتی جامعتر حاصل میشود (سنتز. هگل تاریخ را نه مجموعهای از حوادث تصادفی، بلکه “پیشرفت در آگاهی از آزادی” میدانست.. از نظر او، روح در طول تاریخ از مراحل مختلف عبور کرده تا در نهایت در دولت مدرن و دانش مطلق به خودآگاهی کامل برسد. در نظام هگلی، فردیت تنها در بطن نهادهای اجتماعی و عقلانی (Sittlichkeit) معنا مییابد.[35, 39]
مفهوم کلیدی هگل تعریف و کارکرد در نظام فلسفی
روح (Geist) کلیت عقلانی و آگاهی جمعی بشری که در تاریخ شکوفا میشود .
دیالکتیک موتور محرک اندیشه و تاریخ از طریق تضاد و رفع تضاد
خدایگان و بنده الگویی برای تبیین شکلگیری خودآگاهی از طریق پیکار برای رسمیت
دولت عقلانی تجسم عینی آزادی و والاترین مرحله اخلاق اجتماعی
سده نوزدهم: بحران عقل و کشف امر غیرعقلانی
در حالی که هگل بر عقلانیت کل تاریخ تأکید داشت، نیمه دوم سده نوزدهم شاهد ظهور جریانهایی بود که بر جنبههای تاریک، غریزی و غیرعقلانی وجود بشر تمرکز کردند.
شوپنهاور و اراده کور
آرتور شوپنهاور با رد خوشبینی هگلی، مدعی شد که حقیقت جهان نه عقل، بلکه “ارادهای” کور، بیهدف و رنجآور است. تحت تأثیر فلسفه شرق، تنها راه رهایی از این رنج دائمی را در هنر و زهدگری دانست.
مارکس و ماتریالیسم تاریخی
کارل مارکس با وارونه کردن دیالکتیک هگل، آن را بر پایههای مادی بنا کرد. مارکس معتقد بود که آگاهی و فرهنگ (روبنا)، محصول ساختار اقتصادی و شیوه تولید (زیربنا) هستند. او مدرنیته سرمایهداری را مرحلهای از تکامل تاریخی میدید که با ایجاد طبقه کارگر و تضادهای طبقاتی، ناگزیر به فروپاشی و استقرار سوسیالیسم منجر خواهد شد.مارکس مفاهیمی چون “بیگانگی” و “ایدئولوژی” را برای نقد شرایط زیست در دنیای مدرن ابداع کرد.]
نیچه و ویرانگری ارزشها
فریدریش نیچه، رادیکالترین منتقد مدرنیته، با اعلام “مرگ خدا”، پایان عصر متافیزیک و اخلاق مسیحی را نوید داد. نیچه معتقد بود که ارزشهای مدرن همچون دموکراسی، برابری و سوسیالیسم، در حقیقت ادامه اخلاق ضعیفان (اخلاق بردگان) هستند. او مفهوم “اراده معطوف به قدرت” را مطرح کرد و از انسان خواست تا با عبور از نیهیلیسم، به “ابرمن” تبدیل شود که خود واضع ارزشهای خویش است.
فلسفه مدرن در سده بیستم: پدیدارشناسی و اگزیستانسیالیسم
در سده بیستم، فلسفه مدرن با دو جنگ جهانی و بحرانهای تمدنی روبرو شد که منجر به بازنگری در مفهوم سوژه و آگاهی گشت.
هوسرل و بازگشت به آگاهی
ادموند هوسرل با بنیانگذاری پدیدارشناسی، تلاش کرد تا فلسفه را به عنوان یک “علم متقن” بازسازی کند.او با استفاده از روش “اپوخه” (تعلیق حکم درباره وجود جهان خارج)، تمرکز خود را بر تحلیل ساختارهای آگاهی و “قصدیت” (آگاهی همواره آگاهی از چیزی است) معطوف کرد.
هایدگر و دازاین
مارتین هایدگر، شاگرد هوسرل، با تغییر مسیر از معرفتشناسی به هستیشناسی، مفهوم “دازاین” (هستی-در-جهان) را مطرح کرد.هایدگر معتقد بود که سنت فلسفه مدرن از دکارت به بعد، با تبدیل جهان به “ابژه” و انسان به “سوژه”، حقیقتِ هستی را به فراموشی سپرده است.[46, 53] او بر مفاهیمی چون “اصالت”، “اضطراب” و “هستی-رو-به-مرگ” تأکید ورزید.
سارتر و آزادی مطلق
ژان پل سارتر با ترکیب پدیدارشناسی و اگزیستانسیالیسم، اعلام کرد که “وجود بر ماهیت مقدم است”.[14, 46] از نظر سارتر، انسان هیچ ماهیت از پیش تعیینشدهای ندارد و “محکوم به آزادی” است تا خود را از طریق انتخابهایش بسازد.[14, 53] او مفاهیمی چون “ایمان بد” (فرار از مسئولیت آزادی) را برای توصیف وضعیت انسان مدرن به کار برد.[46, 53]
جنبش فلسفی فیلسوف محوری ایده بنیادین نسبت با سوژه مدرن
پدیدارشناسی ادموند هوسرل قصدیت آگاهی [46] بازسازی سوژه به عنوان آگاهی محض [53]
هستیشناسی بنیادین مارتین هایدگر دازاین (هستی-در-جهان) [53] نقد سوژه دکارتی و بازگشت به هستی [46]
اگزیستانسیالیسم ژان پل سارتر تقدم وجود بر ماهیت [14] تأکید بر آزادی و مسئولیت مطلق سوژه [53]
پدیدارشناسی ادراک ملو-پونتی بدنمندی تجربه [53] سوژه به مثابه “تنِ زیسته” در جهان [46]
مدرنیته در نگاه متفکران معاصر ایرانی: سوبژکتیویته و غربزدگی
مواجهه اندیشمندان ایرانی با فلسفه مدرن، بهویژه در دهههای اخیر، منجر به شکلگیری گفتمانهای انتقادی عمیقی شده است که عمدتاً حول محور نقد سوبژکتیویسم میچرخد.
احمد فردید و نقد سوبژکتیویته مضاعف
سید احمد فردید با ابداع مفهوم “غربزدگی”، مدرنیته را دوران سلطه “نفسانیت” یا “سوبژکتیویسم” دانست..از نظر فردید، در عصر مدرن، انسان خود را به جای حق (خدا) نشانده و جهان را به ابژهای برای تصرف خود تبدیل کرده است. او رنسانس را آغاز “غربزدگی مضاعف” مینامید که در آن انسان از عهد الهی خود گسسته و در حجاب خودبنیادی گرفتار شده است.
سید حسین نصر و سنتگرایی
سید حسین نصر با رویکردی سنتگرا و دفاع از “حکمت خالده”، سوژه خودمحور مدرن را که زیربنای مدرنیته است، به چالش میکشد.نصر معتقد است که مدرنیته با محوریت اومانیسم، در برابر دین و سنت قرار گرفته و منجر به بحرانهای زیستمحیطی و معنوی شده است. او در مقابل “انسانِ سوژه”، مفهوم “انسانِ عبدالله” یا “انسانِ دلآگاه” را مطرح میکند که در پیوند با ساحت استعلایی معنا مییابد.
جمعبندی: میراث و افقهای اندیشه مدرن
فلسفه مدرن، پروژهای عظیم برای آزادسازی عقل بشر از زنجیرهای اقتدار بیرونی و تأسیس جهانی بر پایه آگاهی و اراده انسانی بود. از کوجیتوی دکارت تا سیستم هگلی، این سنت تلاش کرد تا کلیت هستی را در چنبره فهم بشری درآورد. با این حال، همانگونه که دیالکتیک روشنگری نشان داد، عقلانیت ابزاری که هدفش تسلط بر طبیعت بود، در نهایت به ابزاری برای تسلط انسان بر انسان تبدیل شد.
میراث مدرنیته امروز در مفاهیمی چون حقوق بشر، دموکراسی و علم تجربی تداوم دارد، اما همزمان با پرسشهای بنیادین پسامدرنیسم درباره “روایتهای بزرگ” و پایههای سوبژکتیویته روبروست. گذار از مدرنیته به معنای نفی مطلق عقل نیست، بلکه به معنای شناخت محدودیتهای آن و گشودگی به ساحتهایی از وجود است که در هیاهوهای خودبنیادی مدرن به فراموشی سپرده شده بودند. درک جهان معاصر، بدون بازخوانی مداوم این سنت سهصد ساله و چالشهای معرفتی آن ممکن نخواهد بود.