مفهوم «بی‌پناهی ساختاری» به‌عنوان یک سازهٔ تحلیلی، برای توصیف وضعیتی به‌کار می‌رود که در آن بخش‌های وسیعی از جامعه، نه به‌صورت تصادفی یا مقطعی، بلکه به‌طور سیستماتیک و نهادینه، از دسترسی به منابع قدرت، امنیت، رفاه و مشارکت اجتماعی و امکان اثرگذاری بر سرنوشت خود، محروم می‌شوند. در این وضعیت، افراد و گروه‌ها، فاقد سازوکارهای مؤثر، قانونی و مشروع برای دفاع از حقوق خود، بیان مطالبات و مشارکت معنادار در ساختن آینده‌ هستند. آنچه بی‌پناهی ساختاری را از مفاهیمی چون فقر یا سرکوب مقطعی، متمایز می‌کند، ویژگی پایدار و بازتولیدشونده در ساختارهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی است که مانع توانمندی واقعی افراد برای مشارکت برابر در جامعه می‌شود.

از منظر نظری، مفهوم بی‌پناهی ساختاری، ترکیبی از چند سنت فکری است: این مفهوم با خشونت ساختاری یوهان گالتونگ، خشونت نمادین پی‌یر بوردیو و عدالت توزیعی و بازشناختی نانسی فریزر پیوند دارد؛ خشونت ساختاری (Structural Violence)، خشونتی که نه از طریق اعمال مستقیم زور، بلکه از طریق نهادها، سیاست‌ها و روابط نابرابر اجتماعی اعمال می‌شود؛ یعنی آسیب رساندن به انسان‌ها از طریق ساختارهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی ناعادلانه؛ از نظر گالتونگ، وقتی انسان‌ها کمتر از توان بالقوهٔ خود زندگی می‌کنند، خشونت رخ داده است زیرا این ساختارها مانع شکوفایی انسان می شوند. همچنین، نظریه‌ی سلطه‌ی/خشونت نمادین(Symbolic violence) پی‌یر بوردیو نشان می‌دهد که چگونه نظم مسلط، نابرابری را نه‌تنها تحمیل، بلکه طبیعی و بدیهی جلوه می‌دهد. بدین معنی که سلطه همیشه از راه زور فیزیکی اعمال نمی‌شود، بلکه اغلب به شکلی نامرئی، نرم و پذیرفته‌شده، عمل می‌کند. تحمیل معناها، ارزش‌ها و شیوه‌های فکر کردنِ گروه‌های مسلط به گروه‌های فرودست، به‌گونه‌ای که این تحمیل طبیعی، مشروع و بدیهی به نظر برسد. این شرایط باعث تداوم نابرابری ، احساس کم‌ارزشی، ناتوانی یا نالایقی در افراد و توزیع ناعادلانه فرصت‌ها و موقعیت‌ها می شود.

نانسی فریزر با  نظریه بی‌عدالتی توزیعی و بی‌عدالتی بازشناختی، چارچوبی دقیق برای تحلیل چنین وضعیت پیچیده‌ای ارائه می‌دهد. او نشان می‌دهد که محرومیت اقتصادی و انکار و تبعیض هویتی و حذف سیاسی به‌هم گره خورده‌اند و چگونه به‌صورت همزمان عمل می‌کنند و یکدیگر را تشدید می‌نمایند. به‌نظر او، جامعه عادلانه،  جامعه‌ای است که در آن همه‌ی افراد بتوانند به‌عنوان همتایان برابر در زندگی اجتماعی، اقتصادی و سیاسی مشارکت کنند. بنابراین هر وضعیتی که مانع مشارکت برابر شود و یا برخی را به حاشیه براند، بی‌عدالتی محسوب می‌شود. بی‌عدالتی توزیعی (Distributive Injustice) به نابرابری‌های اقتصادی و مادی اشاره دارد؛ یعنی نحوه‌ی ناعادلانه‌ی توزیع ثروت، درآمد، شغل، مسکن، آموزش، خدمات بهداشتی و امنیت اقتصادی. پیامد اجتماعی این نوع بی عدالتی، این است که افراد یا گروه‌ها، امکان مشارکت واقعی در جامعه را از دست می‌دهند. در این وضعیت، حتی اگر حقوق سیاسی به‌ظاهر برابر باشد، نابرابری اقتصادی، آن را بی‌اثر می‌کند. بی‌عدالتی بازشناختی (Recognitional Injustice) به حوزه‌ی فرهنگ، معنا و منزلت اجتماعی مرتبط است. زمانی رخ می‌دهد که هویت، سبک زندگی، زبان، جنسیت یا باورهای یک گروه، تحقیر، نادیده گرفته، کلیشه‌سازی یا نامشروع جلوه داده می‌شود. و ریشه در نظم نمادین مسلط، گفتمان‌های رسمی و ایدئولوژی‌های فرهنگی دارد که برخی گروه‌ها را طبیعی، هنجار و برتر و برخی دیگر را غیرعادی، مسئله‌دار یا کم‌ارزش، معرفی می‌کنند. پیامد اجتماعی این نوع بی‌عدالتی منجر به تحقیر افراد از حیث نمادین و تضعیف اعتمادبه‌نفس اجتماعی آنها  می گردد، به گونه ای که خود را شایسته‌ی مشارکت برابر ندانند یا دانسته نشوند. فریزر به شدت مخالف تفکیک این دو  است؛ او می‌گوید اغلب مشکلات اجتماعی ریشه در هر دو جنبه دارند، زیرا بی‌عدالتی بازشناختی و توزیعی به‌طور متقابل یکدیگر را تشدید می‌کنند، ‌طوری که محرومیت اقتصادی، فرصت‌های مشارکت برابر را محدود می‌کند و در عین حال، تحقیر نمادین و تبعیض هویتی، نابرابری‌های مادی را پایدارتر و شدیدتر می‌سازد.

وضعیت بی‌پناهی ساختاری در ایران، به‌تدریج به ویژگی مسلط نظم اجتماعی بدل شده است. ساختار سیاسی متمرکز، غیرپاسخگو و امنیتی، امکان مشارکت مؤثر شهروندان در تصمیم‌گیری‌های کلان را محدود کرده و شکاف عمیقی میان دولت و جامعه پدید آورده است. این شکاف، در بستر بی‌ثباتی مزمن سیاسی و اقتصادی، به فرسایش اعتماد اجتماعی و تضعیف سرمایه‌ی اجتماعی انجامیده است. در چنین شرایطی، سیاست نه عرصه‌ی گفت‌وگو و حل تعارض، بلکه میدان اعمال قدرت یک‌سویه تلقی می‌شود.

بی‌پناهی ساختاری در ایران، چهره‌ای چندبعدی و تقاطعی دارد. قومیت‌ها، اغلب با ترکیبی از محرومیت اقتصادی، حذف سیاسی و انکار فرهنگی مواجه‌اند. این وضعیت، نه‌تنها دسترسی آنان به منابع مادی را محدود می‌کند، بلکه آنان را از بازنمایی عادلانه‌ی هویت و روایت تاریخی‌شان نیز محروم می‌سازد. چنین محرومیتی، مطابق با تحلیل فریزر، همزمانی بی عدالتی توزیعی و بازشناختی است و احساس «دیده‌نشدن» و «دیگری‌بودن» را بازتولید می‌کند.

از سوی دیگر، زنان در ساختاری زندگی می‌کنند که تبعیض جنسیتی در آن در قانون، عرف و سیاست‌گذاری نهادینه شده است. محدودیت‌های حقوقی، کنترل بدن و زندگی خصوصی، و نابرابری در فرصت‌های شغلی و سیاسی، زنان را در موقعیتی قرار داده که بی‌پناهی آنان نه استثنا، بلکه قاعده است. در اینجا، بدن زنانه به میدان اعمال قدرت، تبدیل می‌شود و خشونت ساختاری، خود را در قالب «طبیعی‌سازی نابرابری» نشان می دهد.

جوانان، به‌ویژه نسل‌های متولد دهه‌های اخیر، با شکل خاصی از بی‌پناهی مواجه‌اند که می‌توان آن را بی‌پناهی آینده‌محور نامید. یعنی این نسل، بی‌آینده‌بودن را تجربه می‌کند. بیکاری گسترده، ناامنی شغلی، فروپاشی رؤیای تحرک اجتماعی و انسداد افق‌های پیشرفت، باعث شده است که آینده برای بسیاری از جوانان نه عرصه‌ی امید، بلکه منبع اضطراب باشد. در این وضعیت، آنچه از دست می‌رود صرفا شغل یا درآمد نیست، بلکه «احساس امکان» است؛ احساسی که به تعبیر هانا آرنت، شرط کنش سیاسی معنادار محسوب می‌شود. بدین صورت  که کنش سیاسی فقط زمانی ممکن است که انسان‌ها احساس کنند می‌توانند کاری بکنند، نه اینکه از پیش، محدود شده باشند و احساس کنند عمل‌آنها بی‌نتیجه و بیهوده است و نمی تواند تاثیرگذار باشد و تفاوتی در وضعیت عمومی ایجاد کند.

فقر روزافزون و نابرابری اقتصادی نیز نقشی کلیدی در تعمیق بی‌پناهی ساختاری دارد. سیاست‌های اقتصادی ناپایدار، تورم مزمن، کاهش قدرت خرید، بیکاری ساختاری و گسترش طبقات فرودست شهری و روستایی، جامعه‌ای را شکل داده است که در آن بقا، جای زندگی را گرفته است. فقدان نظام‌های حمایتی، باعث محرومیت هر چه بیشتر طبقات فرودست و جوانان از مشارکت واقعی شده است. مهم‌تر آنکه این اشکال مختلف بی‌پناهی، به‌صورت مجزا عمل نمی‌کنند، بلکه در یکدیگر تداخل می‌یابند. زن جوانِ فقیرِ از یک قومیت به‌حاشیه‌رانده‌شده، در نقطه‌ی تلاقی چندین ساختار تبعیض قرار دارد. این همان چیزی است که نظریه‌ی تقاطعی‌ (Intersectionality) بر آن تأکید می‌کند: رنج اجتماعی نه جمع ساده‌ی محرومیت‌ها، بلکه حاصل هم‌افزایی آن‌هاست.

در چنین بستری، بیش از چهار دهه اعتراض، نارضایتی و مقاومت را نمی‌توان صرفا به‌عنوان واکنش‌های مقطعی تحلیل کرد. این اعتراضات، بیان انباشت تاریخی بی‌پناهی ساختاری‌ هستند؛ تلاشی برای تبدیل رنج خصوصی به مسئله‌ی عمومی و سیاسی. اعتراضات سال‌های اخیر، از جمله ۱۴۰۴، نشان‌دهنده‌ی گسستی عمیق در رابطه‌ی حکومت و جامعه‌ است؛ گسستی که در آن بخش‌های وسیعی از مردم دیگر خود را در نظم موجود، نمایندگی‌شده نمی‌بینند.

در چنین شرایط بی پناهی ساختاری، پیام‌هایی مانند حمایت ترامپ از معترضان ایران، می‌تواند به‌طور موقت روحیه و انگیزه آن‌ها را تقویت کند و احساس دیده‌شدن و حمایت بین‌المللی ایجاد کند، اما همزمان احتمال تشدید سرکوب داخلی توسط دولت ایران وجود دارد، چرا که این پیام ممکن است به‌عنوان تهدید مستقیم امنیت ملی تلقی شود. از سوی دیگر، این اظهارنظر می‌تواند توجه جهانی را به اعتراضات جلب کند و فشار رسانه‌ای و دیپلماتیک بین‌المللی بر ایران افزایش یابد، اما حمایت خارجی بالقوه ممکن است برای برخی معترضان امیدواری کاذب ایجاد کند و توسط حکومت به‌عنوان دخالت خارجی تعبیر شود. به طور کلی اگرچه پیام حمایت ترامپ از معترضان، عامل تغییر واقعی سیاست داخلی نیستند، اما می‌توانند اثرات نمادین و روانی مهمی داشته باشند مانند کاهش احساس انزوای مطلق گروه‌هایی که بی‌پناهی ساختاری را تجربه می‌کنند، تقویت احساس دیده‌شدن و شنیده‌شدن و افزایش سرمایه روانی برای مقاومت و ادامه اعتراض که فرصت سیاسی و رسانه‌ای برای معترضان ایجاد می‌کند و در عین حال ریسک واکنش شدیدتر دولت و سرکوب بیشتر را بالا می‌برد و هزینه و آسیب برای معترضان افزایش می دهد. با این حال، اثر این پیام‌، یکسان نیست.  تکثر نسل‌ها، طبقات، فرهنگ‌ها و تجربه‌های تاریخی باعث می‌شود برخی گروه‌ها دلگرم شوند و برخی دیگر نسبت به مداخلات خارجی، بی‌اعتماد یا محتاط باقی بمانند.

جمع‌بندی 

تحلیل بی‌پناهی ساختاری در ایران نشان می‌دهد که آنچه جامعه با آن مواجه است، نه مجموعه‌ای از بحران‌های مقطعی و منفصل، بلکه وضعیتی نهادینه، پایدار و بازتولیدشونده است که در تار و پود ساختارهای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و نمادین ریشه دارد. بی‌پناهی ساختاری به این معنا، وضعیتی است که در آن بخش‌های وسیعی از جامعه، به‌طور سیستماتیک از امکان مشارکت برابر، اثرگذاری سیاسی، امنیت اقتصادی، بازشناخت فرهنگی و دسترسی به سازوکارهای مشروع دفاع از حقوق خود محروم می‌شوند. این وضعیت، همزمان محصول و بازتولیدکننده‌ی خشونت ساختاری (به معنای گالتونگی)، خشونت نمادین (به معنای بوردیویی) و بی‌عدالتی‌های توزیعی و بازشناختی (در چارچوب نظری نانسی فریزر) است.

از این منظر، اعتراضات مداوم چهار دهه‌ی اخیر، به‌ویژه اعتراضات سال ۱۴۰۴، نه واکنش‌هایی هیجانی یا صرفا اقتصادی، بلکه بیان سیاسی انباشت تاریخی بی‌پناهی ساختاری‌ هستند؛ تلاشی برای تبدیل رنج‌های خصوصی، خاموش و پراکنده به مسئله‌ای عمومی، مرئی و سیاسی. این اعتراضات نشانه‌ی گسستی عمیق در نظم نمایندگی سیاسی‌ هستند؛ جایی که بخش‌های بزرگی از جامعه، دیگر خود را در چارچوب‌های رسمی، دیده شده، شنیده شده و نمایندگی‌شده نمی‌بینند.

در چنین بستری، پیام‌هایی نظیر حمایت ترامپ از معترضان ایران، واجد تأثیراتی عمدتا نمادین، روانی و رسانه‌ای‌ هستند، نه تغییرات ساختاری. این پیام‌ها می‌توانند به‌طور موقت احساس دیده‌شدن، کاهش انزوای مطلق و تقویت سرمایه‌ی روانی مقاومت را برای بخشی از معترضان به همراه داشته باشند و توجه جهانی را به وضعیت ایران جلب کنند. بااین‌حال، همین پیام‌ها همزمان می‌توانند به تشدید سرکوب داخلی، امنیتی‌سازی بیشتر اعتراضات و افزایش هزینه‌های کنش اعتراضی بینجامند، زیرا از سوی دولت به‌عنوان دخالت خارجی و تهدید امنیت ملی تفسیر می‌شوند. افزون بر این، اثر چنین حمایت‌هایی در جامعه‌ای متکثر و با حافظه‌ی تاریخی پیچیده، یکدست نیست؛ برخی گروه‌ها دلگرم می‌شوند و برخی دیگر با بدبینی، احتیاط یا بی‌اعتمادی به آن می‌نگرند.

در نهایت، می‌توان گفت که سرنوشت اعتراضات و امکان گذار از وضعیت بی‌پناهی ساختاری، نه به پیام‌ها و حمایت‌های خارجی، بلکه به تحولات درونی جامعه، بازسازی پیوندهای اجتماعی، شکل‌گیری کنش جمعی معنادار و ایجاد سازوکارهایی برای بازتوزیع عادلانه منابع، بازشناخت هویتی و گشایش واقعی فضای مشارکت سیاسی، وابسته است. حمایت‌های خارجی، در بهترین حالت، می‌توانند پژواک این صدا باشند، نه جایگزین آن. بی‌پناهی ساختاری تنها زمانی کاهش می‌یابد که جامعه بتواند از موقعیت بی‌اثر بودن به جایگاه کنشگرانی برابر در تعیین سرنوشت جمعی خود، تبدیل شود؛ گذاری که ماهیتی عمیقا ساختاری، تاریخی و درون‌زا دارد.

print