وقت مصائب جنگ؛ زمین سوخته، احمد محمود- انوش صالحی
چه سخت ودشوار است نوشتن از رنجها ومصیبتهایی که این روزها سرزمین و مردم ایران با آن روبرو شدهاند، این جنگ ویرانگر که دورنمای پایانیاش به تصور درنمیآید به هر صورتی پایان یابد، عوارض و آثارش تا دههها در موجودیت سرزمینی و روح و روان مردمانش باقی خواهد ماند، نمیتوان از مدافعان بمبهای رهاییبخش و یا رسانههایی که در خدمت جنگ سالاران امیدی کاذب را در دل و دورنمای بخشی از جامعۀ ایرانی کاشتند انتظاری داشت ولی میتوان همچنان به مردمانی امید داشت که بدون توجه به تبلیغات جنگ سالاران و رسانههای وابستهشان، شرایط دشوار این روزها را -در پس فاجعه دیماه- همچنان تاب میآورند و خود حافظ نظمی شدهاند که اکنون در شرایط جنگی در جاجای کشوربه چشم میخورد. “وقت مصائب جنگ” با یادآوری این موضوع که در صورت تداوم هرجنگی چه بسا حماسهها و یک دلیهای روزهای نخست برباد رود و جنگ چهره کریه و خانمان سوز خود را بیشتر رخ بنماید به بررسی کتاب زمین سوخته اثر احمد محمود اختصاص دارد. قابل ذکر است که این نوشته قبلا در نشریۀ جهان کتاب (شماره ۴۱۳ /مهروآبان۱۴۰۴) در پی جنگ دوازده روزه منتشر شده است.
###

از تاریخِ گذشتههای دور بیشتر روایت فاتحانی به یادگارمانده است که در هجوم به سرزمینهای دیگر میکشتند،غارت میکردند و به هنگام عقبنشینی تتمه باقیمانده از حیات آن سرزمینها را به آتش میکشیدند. امروزه سیاست “زمین سوخته” به همین روش جنگیدن به منظور ویرانگری گفته میشود، شیوهای که در جنگهای مدرن ابعاد دهشت بارتری یافته و کم نیستند کشورهایی که درهمین چند دهه اخیر با چنین ترفندی ویران شدند.
جنگ هشت سالۀ عراق و ایران هرچند یکی از طولانیترین جنگهای دورۀ معاصر بود ولی به جز در مقاطعی به همان مرزها و شهرهای مرزی محدود ماند و دو کشور همسایه کمتر تحت تاثیر سیاست “زمین سوخته”رو به ویرانی نهادند با این همه احمد محمود این نام را برای رمانی انتخاب کرد که به نخستین روزها و ماههای جنگ اختصاص داشت. رمانِ “زمین سوخته” درسال ۱۳۶۰ به نگارش درآمد وچاپ اول و دوم آن در ۳۳ هزار نسخه توسط انتشارات معین در سال ۱۳۶۱ منتشر شد.
اثرِ احمد محمود در شرایطی منتشر شد که ایران از شرایط تاریخی دهه سی بستر اصلی دو رمان قبلی نویسنده (“همسایهها” و “داستان یک شهر”) فاصله گرفته و جامعه در پی اصلاحات اقتصادی و اجتماعی دهه چهل و سپس وقوع انقلاب و جنگ دچار دگرگونی اساسی شده بود. از میان عوامل سه گانه ذکر شده، جنگ بیشتر از هر عاملی بر شرایط زیست مردمِ جنوب تاثیرگذار بود. در شرایط اجتماعی قبل از انقلاب به جز تهران که پایتخت و مرکز تقل تحولات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی محسوب میشد جنوب و شمال کشور از فضای بازتری در سبک زندگی و مراودات اجتماعی برخوردار بودند امری که با نگاه ایدئولوژیک حاکمان پس ازانقلاب در تضاد بود و تحمیل سلایق مورد نظر حاکمان در این دو خطۀ کشور دشوارتر به نظر میرسید. ولی بعدها اگر شمال کشور با نادیده گرفته شدن و جلوگیری از روند طبیعی توسعهاش برای سالها در محاق عقب ماندگی گرفتار شد جنگ توانست چهره جنوب کشور به خصوص سه شهر آبادان، خرمشهر و اهواز را تغییر داده و هویت اجتماعیاش با ویرانی بافت شهری و روستایی، مهاجرت دستهجمعی مردم بومی به نقاط دیگر و گسیل نیروهای نظامی از سایر نقاط به آنسو به طور اساسی دگرگون شود. برگزیده شدن نام زمین سوخته برای کتابی که قرار بود به نخستین روزهای جنگ بپردازد حتی اگر در برگیرنده مضمون متداولش در عالم سیاست نباشد با توجه به دگرگونی که در روند جاری زندگی مردمان جنوب ایجاد کرد نشان از آینده نگری نویسنده از تبعات جنگی داشت که برای روایت آن از منظر اول شخص خود نیز پا به میدان گذاشت و راهی جنوبِ جنگی شد.
زمین سوخته رمانی شهری محسوب میشود و شهر در رمان دارای دو ماهیت به هم پیوسته است. یکی در چهارچوب موجودیت مادی آن که این موجودیت هر لحظه در هجوم دشمن رو به ویرانی میرود و دیگری در تاروپودی از روابط اجتماعی که بخشی از این روابط از سالهای قبل از انقلاب باقی مانده و بخش دیگر به واسطه انقلاب و سپس جنگ در جامعه شکل گرفته است. در رمان علاوه بر نزاع با دشمن خارجی به تقابل بین گروهها و طبقات اجتماعی حاضر در صحنه جنگ نیز پرداخته میشود و نویسنده از منظر باورهای سیاسیاش آنها را محک میزند و یا در باره آنها قضاوت میکند.
روایت محمود این بارهم از خانه به عنوان مامن اصلی زندگیِ جمعی شروع میشود ولی همانند “همسایهها” دیگر از خانه پر از مستاجر و صاحبخانه حاشیۀ شهری خبری نیست. راوی متعلق به طبقه متوسط شهری به همراه خانوادهاش در خانۀ شخصی زندگی میکند. یکی از خانههای حیاطدار اهواز جایی که گنجشکها توی شاخ و برگ انبوه درختان کُنار وسط حیاط سروصدا راه انداختهاند و شاخههای گستردۀ گل کاغذی، سرتاسر دیوار شرقی خانه را پوشانده و گلهای کاغذی، لابهلای برگهای قصیلی رنگ میدرخشند. (ص۷)
زمان آغاز داستان آخرین روزهای شهریور ۱۳۵۹ است و شهر اهواز قبل از جنگ به روشنی تصویر میشود، نشانههایی از حس همدردی نویسنده با سرزمینی که قرار بود با آغاز جنگ رو به فنا برود، نرمۀ باد کارون بر روی پل سفید، ردیف چراغ خیابان خمینی( پهلوی سابق)، بلوار کنار رودخانه، فلکۀ پل سفید،باغ سه دختران و پل نادری تا تلالوی شعلههای گاز در دوردستتر که همگی نشان ازهمان جنوب با مردمی سرزنده و اهل زندگی دارد. مردمی که همدیگر را برغم گستردگی شهر تا حدی میشناسند و به وقت قدم زدن در فلکه پل سفید و بلوار ساحلی و جمع شدن دور بساط آب هویجی، بستنی و چهارچرخ باقلای پخته آداب آشنایی بجامیآورند:«تو فلکه پل سفید بوی خوش گلهای اطلسی و بوی گلهای محبوبه شب حجم میدان را پر کرده است، بوی چمن، بوی گل و بوی شببو، نشاط انگیز است. چراغهای مهتابی پل سفید زیر طاقهای بلندش به قندیلهایی میمانند که از آسمان آویزانشان کرده باشند».(ص۱۴و۱۷)
با وجود چنین آرامشی نگرانی در گفتهها و شنیدههای مردم موج میزند، از تحرکات ارتش عراق در آن سوی مرز وحضور نامریی ستون پنجم در درون شهرها و آبادیها سخن گفته میشود. سیر وقایع پرشتاب مرز شایعه را رد کرده و به تیتر روزنامههای عصر پایتخت راه مییابد. راوی(نویسنده) در گشتوگذار غروبگاهی تلاش میکند تا هر آن چه را که متعلق به شیوه زیست اهواز قبل از جنگ است به خاطرۀ جمعی بسپارد چرا که چندماه پس از وقوع جنگ به هنگام نگارش کتاب دیگری اثری ازآنها نمیبیند و در ادامه این شهرنگاری به ضرورت خط داستانی که خود ایجاد کرده است ازهمان نخستین لحظات حمله به سمت بخشهایی قدیمیتر شهر کشیده میشود که حال وهوای نوشتههای قبلی او را دارد. اعلان جنگ از رادیو قهوهخانۀ مهدی پاپتی شنیده میشود جایی که بعدتر به عنوان یک مکان عمومی نقش اساسی در روند داستان دارد تا نویسنده با بازتاب حرفهای مردم حاضر در آن محل و پیرامونش شیوۀ روایتی مورد علاقه خود را پیش ببرد.
پس از روز نخست حمله وقتی خبر رسیدن تانکهای عراقی به ده کیلومتری شهر میان شایعه و واقعیت ورد زبانها میشود. کارگران و کارمندان، همه جا را زیر پا میکوبند و سنگر میسازند از زیتون گرفته تا خیابان زند از کیانپارس گرفته تا شیلنگ آباد و از گلستان و بوستان گرفته تا چهارشیر.(ص۲۶) نویسنده فضای بهم ریخته شهر در نخستین روزهای جنگ را به خوبی تصویر میکند،از فرار خانوادهها، حمل ماسههای کنار کارون برای سنگرسازی، گرانی بنزین، ساخت کوکتل مولوتف برای مقاومت در مقابل تانکها و هجوم به پادگان شهر برای گرفتن اسلحه و یا تشکیل گروههای مقاومت توسط مردم کوچه و خیابان مینویسد و این تصویر هیجانزده شهر اهواز در نخستین روزهای جنگ است، شهری که در التهاب و انتظار میسوزد و با پیدا شدن میگها نقاط شهری از کمپلو تا فلکه پل سفید و ایستگاه راهآهن یکی پس از یگری مورد حمله قرار میگیرند. مکانهای شهری نیز در چنین جنگی تغییر کاربری میدهند مثل هتل آستوریا که تبدیل به بیمارستان میشود.(ص۳۴) شهر به هم ریخته قراروآرام ندارد،آژیر قرمز و زرد و سفید دم به دم تکرار میشود.جنگ واقعیتر ازهر واقعیتی به امر روزمره زندگی مردم بیآینده تبدیل میشود و گروهها و طبقات مختلف اجتماعی را به تکاپو وامیدارد تا تکلیف خودشان را روشن کنند، بمانند و مقاومت کنند و یا دست بستگانشان را بگیرند و از شهر بگریزند.
یک ماه پس از آغاز جنگ مردم دیگر امید چندانی به پایان زودرس آن ندارند. شهر هر لحظه مورد هجوم و حمله واقع میشود. نظم اجتماعی شهر به هم ریخته است. مدارس تعطیل شدهاند، هرکس به هرشکلی که میتواند به وسیله قطار یا وسیله نقلیۀ شخصی خانوادهاش را به جای امنتری میفرستد بدون آنکه امیدی به بازگشت دوباره داشته باشد در این میان کارمندان دولت تنها یک استثنا هستند و آنها در صورت ترکِ محلِ کار با دادگاه زمان جنگ روبروخواهند شد. در خانواده راوی نیز چنین مشکلی وجود دارد و هرسه برادرش کارمندان دولتی گاز و کشاورزی و استانداری هستند. وقتی تصمیم گرفته میشود تا زنها و بچهها با یک وسیله شخصی و بقیه با بلیطهایی که توسط آشنایی پیدا کردهاند شهر را ترک کنند مادر خانواده میان باران گلوله راهی کوچه و خیابان میشود.«عصر، وقتی که صدای گلولهها خفه شد، مادرراه افتاد که برود وخرده بدهکاریهایش را بدهد…دلش میخواهد که آرام راه بیفتد تو کوچهها و پسکوچهها وخیابانها وحتی باسنگها و دیوارههای شهر خداحافظی کند غمی که به چشم مادر نشسته است، انگار که سنگینتر ازغم روزهایی است که پدر فوت کرد».(ص۵۲)و وقت دل کندن از خانه« یکهو چشمان پیرمادر میجوشد و حرف توی گلویش چنگ میاندازد[ومیگوید]: به من قول بدین… که اگر تو غربت مردم… بیاریدم تو همین شهر خودم »(ص۵۶) مادر که سختتر از دیگران از خانه و شهرش دل میکند به همراهشان راهی ایستگاه کارون واقع در شرق اهواز میشود، ایستگاهی فرعی که بدلیل بمباران ایستگاه اصلی راهآهن واقع در مرکز شهر ترددهای بسمت تهران نیز از آنجا صورت میگیرد. توی محوطه بزرگ ایستگاه در یکی از روزهای نیمه دوم مهر ۱۳۵۹«چند هزار نفر بزرگ و کوچک و همه سرگردان و کم طاقت توهم وول میخورند. حالا، هرگونه صدا حتی ترکاندن بادکنک همه را از جا میجهاند. خیلیها بنه کن راه افتادهاند و آمدهاند راهآهن. جابهجا، دسته دسته که از گرما وارفتهاند. رختخوابها را و چمدانها را و بقچهها را رو هم کوت کردهاند و کنارشان نشستهاند و با یک برگ روزنامه، یا بادبزن حصیری و یا یک تکه مقوا خودشان را باد میزنند ونگاهشان به آسمان است.(ص۵۷) به جز ایستگاه راهآهن مردم از راههای دیگر نیز در حال خروج از شهر هستند.«گروه کثیری پیاده راه افتادهاند بار و بندیلشان را رو سر گرفتهاند و درحاشیه جاده شوشتر بیآنکه مقصدی داشته باشند، به طرف بیابان میروند. سهراه بندر خمینی محشر کبراست».(ص۵۷)ولی همه آنهایی که میروند درخانههای اجارهای یا خانه دوست و آشنا و یا اردوگاههای جنگی باقی نمیمانند و دوباره برمیگردند.
راوی نیز نه همانند بقیه بلکه در خود شهر اهواز از خانه و کاشانهاش نقل مکان میکند.او که به محله قدیمیشان جایی در خیایان سیمتری گاهی سر میزد پس از دست دادن یکی از برادرانش در بمباران شهرو فرستادن برادر دیگر به تهران از زیرزمین خانه مسکونیاش که دیگر دل ماندن در آن را ندارد بیرون میآید و به آن محله قدیمی میرود و در یک اتاق خانۀ ننهباران ساکن میشود. اگر در رمان “همسایهها”، راوی با کشیده شدن به مبارزۀ سیاسی از محیط کوچک و حاشیۀ شهر به سمت محیط بزرگ شهری کشیده میشود، در”زمین سوخته” این جریان برعکس اتفاق میافتد و راوی از بخش نوساز شهر به یکی از محلههای قدیمیاش کوچ میکند و در خانۀ ننهباران که بیشباهت به خانه همسایهها نیست ساکن میشود.«کلبه کوچک و جمعوجوری که دیوارهایش کاهگلی است. سقفش حصیر و چوب سفید است و یک پنجره تو حیاط دارد».(ص۱۶۰)
با سکونت راوی در موقعیت تازه،خواننده احساس نزدیکتری به آدمهای داستان پیدا میکند بخصوص ازطریق آمدورفت در قهوهخانه مهدی پاپتی که محل تردد وتجمع تیپها و قشرهای مختلف است و نویسنده از طریق حضور راوی درچنین موقعیتی میتواند تصویر ملموستری از وضعیت اجتماعی شهر در شرایط جنگی تصویرکند. قهوهخانه توی میدان قناسی است که دو خیابان کمعرض با زاویه تند دارد، مرکز شورای محل تو یکی از خیابانها است. خیابان دوم تا رودخانه کارون پیش میرود طرف راست میدان خیابان پهنی است که از کمر قوس برمیدارد و انتهایش ناپیداست. مسجد محل تو همین خیابان است. کمیته تو مسجد است. بنبست ننهباران، روبروی خیابان کارون است. قهوهخانه مهدی پاپتی سربنبست است. در همین میدان و خیابانهای پیرامون آن است که داستان اصلی شکل میگیرد و آدمهای تیپک متعلق به گروههای مختلف اجتماعی رونمایی میشوند. از مهدی پاپتی قهوهخانهدار،رستم افندی شیرهای، رضا جیببر که با احمد فری و یوسف بیعار خانههای مردم را خالی میکنند، تاجرزاده بازاری که توی حکومت جا خوش کرده و مال دزدی میخورد، کل شعبانِ مغازهدارکه از آشفته بازار جنگ برای سرکیسه کردن مردم سواستفاده میکند تا محمد مکانیک کارگر انقلابی که توی انقلاب هم بروبیایی داشت و اکنون در صف اول مدافعان شهر است. ننهباران، که سنی از او گذشته است عصرها به مسجد میرود تا آموزش نظامی ببیند تک پسرش نیز با آنکه سنی نداشت راهی جبهه شده، امیر سلیمان بازنشستهای که زن و بچهاش را به نائین فرستاده است و خودش مانده است تا از خانهاش مراقبت کند وهم او« صبح که میشود، صندلی و میز عسلیاش را میگذارد تو سایه دیوار، سیگار و کبریت و تنگ آب یخاش را میگذارد بغل دستش ومینشیند و سیگار میکشد و مردم را نگاه میکند.(ص۹۶) اگر شکُری نامی مانده است تا زمین و خانه مردم را پایینتراز ثلث قیمت برای روز مبادا بخرد(ص۱۱۲) درعوض جوانها از شهر دفاع میکنند و دکتر شیدا شبانهروز به مداوی مجروحان جنگی میپردازد.حضور کم رنگ زنها در روایتِ محمود ملموس است شاید به این دلیل که جنگ همیشه مقولهای مردانه! بوده است، در اتمسفر شکل گرفته پیرامون قهوهخانه به عنوان مرکز ثقل رخدادهای داستان، دخترخلوچل کل شعبان گاهی میآید ومینشیند روی تخت بیرونی قهوهخانه وچای میخورد و یا ننهباران به هنگام گذر از آنجا با افراد بیرون قهوهخانه که تقریبا همسایگانش هستند حال و احوالی میپرسد و شهر مردانه در حال احتضار در ابتدای جنگ در محدوده کوچک”میدان ننه باران” از نگاه نویسنده چنین تصویری دارد:«تو میدان کسی نیست. چند تا مشتری، آن سو میدان، مقابل مکان کل شعبان ایستادهاند. خروس ناپلئون، رو لبه جدول میدان ایستاده است. سینهاش را پف کرده است و بالهایش را بهم میکوبد. مرغها تو سبزههای وسط میدان که حالا به زردی گراییدهاند کُپ کردهاند جوجهها، یکهو، دستهجمعی و شتابان پرپرزنان میروند آن سر میدان و چند لحظه بعد، باز دستهجمعی برمیگردند. شیرفشاری انگار که واشرش خراب شده باشد، آهسته شرشر میکند. دم جنبانکی رو سیم برق نشسته است و پیدرپی دمش را تکان میدهد. انگار هراسان است و انگار که راهش را گم کرده است. از روزی که گلولههای توپ همه جا را زیر آتش گرفتند و صدای انفجارها جابهجای شهر را لرزاند، پرندهها همه از شهر بیرون زدند. باد خنکی میوزد. اواخر ماه دوم پاییز است(ص۱۷۸) و این شهری که حتی پرندهها از آن بیرون زدهاند آدمها باقی ماندهاند و زیر باران موشک و حملات هوایی که هر لحظه همراهان و آشنایانی را میکُشد و خانهها را ویران میکند به زندگی خود ادامه میدهند.
نویسنده در رمانش تلاش میکند تا اهواز درگیر جنگ را بدون توجه به ضرورت داستانی و خارج از چهارچوب روایت اصلی خودش تصویر کند و از آدمهایی سخن بگوید که نقش چندانی در سیر اصلی و طبیعی داستان ندارند بلکه بیشترخواننده را با فضای شهری در حال جنگ آشنا میکند، جنگی که افراد زیادی را در آن شهر و پیرامونش بیخانمان کرده است و از آنجایی که هنوز نهادهای کمکرسان به افراد نیازمند درشهر شکل نگرفته است این طیف از افراد بخصوص زنان باقی مانده با مشکلات بیشتری دست به گربیان هستند. اممصدق که روزهای اول جنگ شوهر و پسرش نزدیکیهای حمیدیه اسیر شدند پس از مدتها دربهدری توانست در یک کارخانه آرد کار پیدا کند.(ص۱۹۳) و ایوب پسر بزرگ نرگس که پدرش جمشید سیاه از ناپدید شدهها است. روزها، کنار کارون راه میافتد و ماهی میگیرد.مادرش نرگس، گلاندام چهار ساله را میسپارد به گلنار هشت ساله و خودش، بچه شیرخواره را برمیدارد و تمام شهر را به دنبال کار سگ دو میزند (ص۱۹۵) و یا گلابتون که پدرش معمار است و شوهرش کارمند ادارۀ کشاورزی و بردارِ جوانش که به عضویت شورای محل درآمده بود چندی بعد شهید میشود.(ص۲۴۱) مکنت و سختی زندگی مردم در جنگ همیشه یک روی دیگر هم داشته است و آن حرص و آزعدهای برای مال اندوزی و یا دست اندازی به داشتههای دیگران است: ازمحمدحسن بنگاهی که ماشینهای مردم را به قیمت نازل میخرد و به شهرهای دیگر میفرستد.(ص۱۹۷)جنگ یک سرش به غارت مغازه کلشعبان محتکر و گران فروش میرسد که توسط یکی از باجگیرهای شهر و به کمک مردم عادی صورت میگیرد و سر دیگرش تاجرزاده که جواز عبور وسایل خانه و زندگی مردم را حتی برای دزدهای شهر صادر میکند.(ص۲۱۷)
راوی باز به ضرورت بازتاب شهر اهواز در شرایط جنگی به بهانهای از محله بیرون میزند تا روایت جان دارتری از جنگ به یادگار بماند. انتقال یکی از اهالی محل که در اثر بمباران مجروح شده است او را راهی مراکز درمانی شهر میکند:«مقابل بیمارستان شماره۲ شلوغ است، تو محوطه، آدمها تو هم وول میخورند سروصداها تو هم پیچیده است. مقابل سردخانه، شیون و زاری درهم شده است. زنی که تمام صورت خود را با ناخن خراش داده است، غش میکند و دو جوان رو دست بلندش میکنند آمبولانسها، چهار، پنج، شش جسد را رو هم میچینند و میرانند به طرف بهشتآباد، مردم انگار که همه دیوانه شدهاند.(ص ۲۲۲و۲۲۴) بعد وقتی باران توی جبهه شهید میشود تشیع جنازه او و پنجاه ویک نفر رنگ ماتم وعزای عمیقتری مییابد:«تمام خیابان سی متری سیاهی میزند،آفتاب روزهای اول ماه سوم پاییز، کمرمق و رنگ پریده است. پنجاه و دو تابوت و همه از جبهه دارخوین- تو پرچم ایران و با نقش «لاالهالاالله» برزمینه سفید پرچم- پیشاپیش انبوۀ جمعیت روی دستها بلند شده است» (ص۲۵۲) و بدین سان چهره واقعی جنگ نشان داده میشود :« نعشهای شهیدانمان همه جا از شمالیترین شمالغرب تا جنوبیترین جنوبغرب سرزمینمان ، نعشهای غریبانه عزیزانمان، شام غریبان را از سالهای گذشته دردناکتر وعمیقتر وغمبارتر کرده است».(ص۲۴۱)
علاوه بر اندوۀ حاصل از جان باختن و بیخانمانی مردم بومی، غارت اموال مردم و دزدی هایی که پنهان و آشکار صورت میگیرد امان مردم را میبرد ، احمد فری و یوسف بیعار که قبلا با حضورشان در قهوهخانه معرفی شدهاند در جریان یکی از همین دزدیها دستگیر و در دادگاه سرپایی اهالی محل با راهنمایی و هدایت ننه باران و محمد مکانیک تا نیروهای کمیته از گرد راه برسند تیرباران میشوند.
پس از این حادثه و آزادی ننه باران و دیگر مسببان محاکمه واعدام سارقین به ناگاه روح زندگی و همدلی اهالی محله چند ماه پس از آغاز جنگ کم فروغ میشود و این اقتضای هر جنگی حتی دفاع از خاک وطن است که با ادامهاش آلام ،اندوهها و خودخواهیها بر موج حماسهها واز خودگذشتگیها سایه میاندازد. کشته شدن ننه باران و محمد مکانیک در جریان حمله هوایی وقصد راوی برای ترک شهربه منظور کمک به برادر بستر شده در بیمارستانی در تهران فرجام نهایی تلخ و اندوه بار هر جنگی را به عیان آشکار میکند.
انتشار عکسی از یکی خانههای تخریب شده حملات اسرائیل به ایران در حالی که طرح روی جلد کتاب “زمین سوخته” آشکارتر از بقیه کتابها است، شاید در پی یادآوری این موضوع است که در صورت تداوم هرجنگی چه بسا حماسهها و یک دلیهای روزهای نخست برباد رود و جنگ چهره کریه و خانمان سوز خود را بیشتر رخ بنماید.