مشتاقان فلسفه هستند. همآورد فکری این دو فیلسوف علاوه بر اختلافات و کینههای شخصی، ریشه در تفاوتهای بنیادین فلسفۀ آنها نیز دارد. در این جستار تلاش میکنم که این اختلافات فکری را اجمالاً تشریح کنم.
۱. روششناسی فلسفی:
تأکید شوپنهاور بر شهود: روششناسی فلسفی شوپنهاور بر زمینۀ باور به ضرورت انکارناپذیر شهود و تجربۀ بیواسطه برای فهم واقعیت بنا شده است. در “جهان همچون اراده و تصور”، او ابتنای یک نظام فلسفی بر استدلال تجریدی و بریده از تجربه را به باد انتقاد میگیرد. وی معتقد است که فلسفه بایستی ریشه در واقعیات وجود آدمی داشته باشد که البته تأکید وی بر تجربۀ ذهنی-استعلایی است تا تحلیل عینی، زیرا دانش حقیقی از فراچنگ-آوری شهودی جهان حاصل میشود که امکانی ناب را برای رویارویی مستقیم فرد با گوهر بنیادین رنج و میل فراهم میآورد.
مواجهه با روش دیالکتیکی هگل: در سوی مقابل اما روش دیالکتیکی هگل بر مشی نظاممندی استوار است که به دنبال فهم واقعیت از طریق پروسۀ تز، آنتی تز و سنتز حرکت میکند. هگل فرض میکند که تضادها برای گسترش ایدهها حیاتیاند و خود واقعیت است که عقلانیت را در گذری زمانی (تاریخی) آشکار میکند. شوپنهاور از اساس تاریخ را فاقد چنین ظرفیتی در تبیین واقعیت میداند و پیرو کانت به سنخی عقلانیت جهانشمول باور دارد.
نتایج و دلالتهای این دو روش: نتایج این تفاوت عمیق و بنیادین رو روششناسی، بسیار چشمگیرند. تأکید شوپنهاور بر شهود، وی را به سوی برتریدادن بینش فردی و تجربۀ حسی و الزام درگیری فلسفه با جنبههای تاریکتر حیات آدمی هدایت میکند. فلسفۀ نظاممند هگل اما با هدف ایجاد یک نظام فکری جامع برای یکپارچهسازی جنبههای مختلف واقعیت در قامت یک کل منسجم است. همین اختلاف منجر به تباین درک این دو از ماهیت دانش و واقعیت است.
۲. ایدئالیسم در مقابل پسیمیسم:
نگاه پسیمیستی (بدبینانه) شوپنهاور: چشمانداز فلسفی شوپنهاور، ماهیتاً بدبینانه است و این بدبینی از ابتنای زندگی بر رنج و ناکامی آدمی در برآوردهسازیِ امیال ناشی میشود. او اینگونه استدلال میکند که اراده بهمثابۀ نیروی محرک هستی، علت تلاش و نارضایتی بیپایان است. در “جهان همچون اراده و تصور” توضیح میدهد که شادی، ماهیتاً گذرا و رنج، وضعیتی ایجابی است.
ایدئالیسم خوشبینانۀ هگل: فلسفۀ هگل، متضمن سنخی ایدئالیسمِ خوشبینانه است که تاریخ را بهمثابۀ فرآیندی عقلانی و منجر به تحقق آزادی و خودآگاهی درک میکند. وی باور دارد که پیشرفت روح مطلق از طریق حرکت دیالکتیکی آشکار میشود و تضادها در این فرآیند حل میشوند که مراتب بالاتر فهم و آزادی را محقق میکند. این نگاه خوشبینانه کاملاً در تقابل با نگاه بدبینانۀ شوپنهاور قرار میگیرد.
۳. چیستی واقعیت:
مفهوم اراده نزد شوپنهاور: فلسفۀ شوپنهاور بر ایدۀ “ارادۀ معطوف به حیات” بنا شده است که در نظر وی بنیان و اساس عالم است. شوپنهاور این مفهوم را به صورت “نیرویی کور و فاقد شعور” تعریف میکند که تمام هستندگان زنده را به تکاپو وامیدارد. اراده، خود را به صورتهای متنوعی از وجود، متجلی میکند که طیفی از سادهترین ارگانیسمها تا امیال پیچیدۀ انسانی را شامل میشوند.
واقعیت و عقلانیت نزد هگل: در فلسفۀ هگل برخلاف آنچه از شوپنهاور آوردم، واقعیت دارای ماهیتی غیرعقلانی نیست بلکه به تعبیر خود وی “هر آنچه واقعی است، عقلانی است و هر آنچه عقلانی است، واقعی” و واقعیت بهمثابه فرآیند آشکارشدنِ ایدهها در حرکت ناشی از تضادها و انحلال آنها است.
۴. اخلاق و زیباییشناسی:
چهارچوب اخلاقیات شوپنهاور: در نگاه شوپنهاور، اخلاقیات مبتنی بر شفقت و همدلی است که از تشخیص و تصدیق رنج مشترک میان تمام موجودات ناشی میشود. وی توضیح میدهد که بینش اخلاقیاتی حقیقی از فهم ارتباط تنگاتنگ زندگی و تقلاهای ذاتی موجودات برمیخیزد.
اخلاق عقلانی هگل: هگل از سوی دیگر، به اخلاق از منظر توسعه عقلانی و تطور دولت مینگرد. او بر این باور است که زندگی اخلاقی (Sittlichkeit) از طریق نهادهای خانواده، جامعۀ مدنی و دولت تحقق مییابد.
جایی که آزادی فردی در بستر زندگی جمعی به فعلیت میرسد. دیدگاه هگل نشان میدهد که رفتار اخلاقی یک فرآیند عقلانی است که در طول زمان تکامل مییابد و به تحقق آزادی و خودآگاهی در جامعه منجر میشود. این دیدگاه به این معناست که اخلاق تنها به شفقت فردی محدود نمیشود، بلکه در توسعۀ تاریخی و فرهنگی بشریت بهمثابۀ یک کل نهفته است.
تجربۀ زیباییشناختی بهمثابۀ تعالی:
برای شوپنهاور، زیباییشناسی نقش حیاتی در فراروی از رنج ناشی از اراده ایفا میکند. او استدلال میکند که هنر، بهویژه موسیقی، آسودگی موقتی را از تلاش بیپایان اراده فراهم میآورد و به افراد اجازه میدهد لحظهای از تفکر خالص و زیبایی را تجربه کنند.
در مقابل، هگل هنر را بهعنوان تجلی روح مطلق میبیند که به گشایش عقلانی آگاهی انسانی کمک میکند. تأکید شوپنهاور بر تجربۀ شخصی و سوبژکتیو زیبایی در تضاد با درک سیستماتیک و جمعی هگل از نقش هنر در جامعه قرار دارد. این واگرایی تفاوت بنیادینی را در نحوه درک هر فیلسوف از رابطۀ بین اخلاق، زیباییشناسی و تجربه انسانی نشان میدهد؛ در حالی که شوپنهاور رویکردی دروننگر و مشفقانه را ترویج میکند، هگل چهارچوبی عقلانی و تاریخی را پیش مینهد.