در گفتمان‌های هم‌وطنان ضد ولایت وقیح اظهارنظرهائی که با «اگر» شروع می‌شود فراوانند. اگر شاه چنین و چنان می‌کرد حرکت انقلابی مهار می‌شد و یا اگر نیروهای سکولار فریب خمینی را نمی‌‌خوردند نتیجه حرکت مردمی فاجعه ولائی نبود. «اگر در تاریخ» می‌تواند برای شاعران و داستان‌نویسان جالب باشد ولی برای تحلیلگران تاریخی و سیاسی نه تسکین دردی است و نه پاسخگوی مسئله‌ای.

یکی از درس‌های تلخی که می‌توان از پژوهش‌های تاریخی آموخت این است که چگونه تصمیمات سیاسی انتقام‌جویانه یا عجولانه نتایج مصیبت‌بار و شگفت‌انگیز به‌بار می‌آورند. به‌ درستی می‌توان گفت که بدون رهبری خمینی انقلاب ۱۳۵۷ نمی‌توانست آن‌گونه که اتفاق افتاد رخ دهد. صدای بی‌رقیب خمینی علیه شاه نه ‌تنها مخالفان چپ‌گرا، لیبرال و ملی‌ را به هیجان آورد، بلکه توده‌های فقیر شهری را نیز که از نظر سیاسی فعال نبودند و حتی تهدیدی برای وضعیت موجود تلقی نمی‌شدند، به میدان کشاند. این پیشامد نه برای شاه قابل تصوّر بود و نه برای خمینی.

در اواسط سال ۱۹۷۸، شاه تصمیم گرفت که خمینی را تحقیر کند. ابتدا انتشار مقاله‌ای توهین‌آمیز علیه او را تائید کرد و سپس از صدام حسین خواست که او را از عراق اخراج کند. قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر که به اختلاف مرزی ایران و عراق پایان داد رابطه‌ای نسبتاً دوستانه بین شاه و صدام بر قرار کرده بود.

بر اساس اسنادی که پس از سقوط صدام در سال ۲۰۰۳ توسط سازمان اطلاعات آمریکا ضبط شد، صدام از شاه خواسته بود که از ادامه حضور خمینی در عراق نگران نباشد. او به شاه قول داد که اجازه ندهد خمینی هیچ بیانیه‌ای صادر کند یا فعالیت سیاسی داشت باشد. شاه توصیه صدّام را نپذیرفت و از او خواست که هرچه زودتر اجازه اقامت خمینی در عراق را لغو کند. صدام با بی‌میلی تسلیم شد و به مأمورانش دستور داد که خمینی را به مرز کویت ببرند و از خاک عراق اخراجش کنند. سپس شاه از دولت کویت خواست به خمینی ویزای ورود به کشور را ندهد. لذا خمینی سه روز در منطقهٔ گمرک فرودگاه کویت اقامت کرد و نمی‌‌دانست که ازآنجا به چه کشوری تواند رفت.

دکتر ابراهیم یزدی (استاد دانشگاه در آمریکا و عضو نهضت آزادی) از تگزاس به کویت پرواز کرد تا از یک کشور اسلامی برای خمینی ویزا بگیرد ولی تلاشش بی‌نتیجه ماند. نفوذ شاه در کشورهای اسلامی قوی بود و لذا مخالفتش با اجازه اقامت دادن آنها به خمینی مورد تائید جملگی آنان قرار گرفت. در آن زمان ایرانی‌ها برای سفر به فرانسه نیازی به ویزا نداشتند. خمینی از رفتن به کشور اروپایی بیزار بود و از دکتر یزدی تقاضا کرد که از دولت اندونزی برایش تقاضای ویزا کند ولی اندونزی هم تقاضایش را رد کرد. بنابراین، یزدی او را به پاریس برد به این امید که اقامت در آنجا موقت باشد و یک کشور اسلامی را برای ویزا دادن به خمینی متقاعد کند.

آنچه شاه و خمینی تصوّر نمی‌‌کردند این بود که ورود او به فرانسه آغازی باشد برای شهرت بین‌المللی و متّحد کردن همه منتقدین و مخالفین شاه در پذیرش رهبری بلامنازع مردی که غالب آنان را کافر، مشرک و مرتد می‌دانست. صادق قطب‌زاده و ابراهیم یزدی خمینی را از فرودگاه به پاریس و چند روز بعد برای اقامت به نوفل‌لوشاتو بردند. وقتی ماشین آنان از خیابانی در جوار برج ایفل عبور می‌کرد قطب‌زاده به خمینی گفت که این برج ایفل معروف پاریس است. خمینی نگاهی به برج کرد و گفت «راجع به این برج هم به ما دروغ گفتند.» در نوفل‌لوشاتو ایرانیانی که مذهبی نبودند و هرگز نماز نخوانده بودند پشت سر او در نماز جماعت شرکت می‌کردند. همزمان، نوارهای سخنرانی خمینی از نوفل‌لوشاتو به ایران ارسال و در مساجد و محافل مذهبی برای فقیران شهری نواخته می‌شد. دیری نپائید که برخی از حامیان او تصویرش را روی ماه ‌دیدند.

من در آن زمان در ایالت کالیفرنیا تدریس می‌کردم و عضو فعّال عفو بین‌الملل بودم. مجلّه Inquiry که در سانفرانسیسکو منتشر می‌شد به من پیشنهاد کرد که در باره خمینی و حرکت انقلابی ایران مقاله‌ای بنویسم. برای اینکار تصمیم گرفتم که به نوفل‌لوشاتو بروم و با خمینی مصاحبه کنم. با پیشنهاد دکتر یزدی خمینی به من وقت مصاحبه داد. قبل از طرح سئوال، خودم را به او معرّفی کردم و گفتم که در آمریکا زندگی و تدریس می‌کنم. او در پاسخ گفت «منهم طلبه‌ام و امیدوارم که به قم برگردم و کار طلبگیم را ادامه دهم.»

کلمات خمینی چون موزیک دلنشینی شادم کرد زیراز یک رهبر انقلابی می‌شنیدم که علاقه‌ای به کسب قدرت سیاسی ندارد. هنگام اقامت در نوفل‌لوشاتو هر وقت خمینی «مصلحت» می‌دید در گفتگو با خبرنگاران و افرادی که به دیدنش می‌آمدند مدّعی می‌شد که مدافع دموکراسی، حقوق بشر، برابری جنسیتی و آزادی‌های سیاسی و مدنی برای همه ایرانیان است.

دروغها و فریبکاری‌های خمینی چه قبل از دستیابی به قدرت و چه در موضع قدرت بیانگر ماهيّت استالینیستی شخصيّت او بود، ماهيّتی بیگانه با اخلاق و معنويّت. او، چون هیتلر و استالین و دیگر مستبدّین خودشیفته، در ارتکاب همه دروغ‌ها و جنایاتش براین باور بود که هدف وسیله را توجیه می‌کند. خمینی مرد متعصّب و خودشیفته‌ای بود که با روشنگری ضدّیتی ذاتی داشت و دست‌یابی به قدرت مطلق او را به یک حیوان سیاسی جامعه‌ستیز و انتقام‌جو تبدیل کرد.

شاه تصوّر نمی‌‌کرد که اخراج خمینی از عراق موتور جنبش انقلابی ایران را شعله‌ور کند و خمینی که فرار به فرانسه برایش دردناک بود به خواب نمی‌‌دید که این سفر زمینه‌ساز امام‌شدنش در ایران و سمبل ضدروشنگری در سطح جهان شود. شاه با این باور از جهان رفت که جیمی کارتر، رئیس‌جمهور آمریکا، و شرکت‌های نفتی غربی علیه او توطئه کردند و خمینی صرفاً ابزاری در دست آن‌ها بود. و خمینی با ادّعای نایب امام غایب بودن از دنیا رفت و اگر چه از پیامدهای مهاجرت ناخواسته‌اش به فرانسه شگفت‌زده بود، اما توضیح او برای توده‌ها این بود که خداوند، به شکلی رازآلود و ماورایی، او را برگزیده بود تا احیای اسلام در جهان را رهبری کند.

print