نگاهی به بحران اعتماد و مسئولیت در ایران معاصر: اخلاق، ستون نامرئی هر جامعه است؛ نیرویی که نظم، اعتماد و احساس تعلق را به هم می‌دوزد. اما هنگامی که این رشته گسسته می‌شود، نشانه‌های فروپاشی را در همه‌جا می‌توان دید: از زباله‌ای که در دل جنگل رها می‌شود تا رشوه‌ای که بی‌صدا مسیر قانون را منحرف می‌کند، از دروغ و ریا در اداره و خیانت در خانواده تا بی‌تفاوتی نسبت به رنج دیگران. فروپاشی اخلاقی در ایران امروز، نه حادثه‌ای ناگهانی و فردی، بلکه محصول دهه‌ها بی‌عدالتی ساختاری، اقتصاد رانتی و بی‌اعتمادی نهادی است – جایی که نظام سرمایه‌داری وابسته، اخلاق را برای توده‌ها به ابزاری برای بقا و برای نخبگان به امتیازی برای تداوم سلطه تبدیل کرده است.

پس از انقلاب ۱۳۵۷، دولت جدید کوشید اخلاق را بر پایهٔ قرائتی ایدئولوژیک از دین بازتعریف کند. هدف اعلام‌شده، ساختن جامعه‌ای اخلاق‌مدار و عادلانه بود، اما در عمل، اخلاق به ابزار کنترل اجتماعی بدل شد نه بستری برای پرورش مسئولیت جمعی. نهادهای رسمی با اجبار و نظارت، اخلاق را از معنا تهی کردند و میان «اخلاق رسمی» و «اخلاق زیسته» فاصله‌ای عمیق پدید آوردند. مردم برای بقا در این نظام رانتی، آموختند دو چهره داشته باشند: یکی مطابق فشارهای ایدئولوژیک و بیرونی، و دیگری در زندگی خصوصی و واقعی. این دوگانگی، ریشهٔ بسیاری از رفتارهای متناقض، فریب‌کارانه و مقاومت‌های ناخودآگاه طبقاتی در جامعه امروز است – نه ضعف فردی، بلکه محصول تضاد میان توده‌ها و طبقه حاکم که اخلاق را به عنوان امتیاز انحصاری خود حفظ کرده است.

جنگ هشت‌ساله این شکاف را عمیق‌تر کرد. در شرایط بحران و کمبود، جامعه ناچار است اخلاق بقا را جایگزین اخلاق همزیستی کند؛ نسل‌هایی رشد کردند که در ناامنی و مرگ، یاد گرفتند «هر که زودتر برسد، می‌برد». این ذهنیت، پس از جنگ با اقتصاد رانتی نفتی و دلالی گره خورد و نهادینه شد. در چنین ساختاری، صداقت نه تنها پاداش ندارد، بلکه مانع پیشرفت است؛ قانون تضمینی برای عدالت نیست و فساد سازمان‌یافته، مکانیسم اصلی انباشت سرمایه برای طبقه حاکم می‌شود. اخلاق در این نظام، به کالایی لوکس بدل می‌گردد – چیزی برای گفتن در ایدئولوژی رسمی، نه برای زیستن در واقعیت طبقاتی توده‌ها.

وقتی دولت رانتی نه به اصلاح ساختارها تن می‌دهد و نه پاسخگوست، قانون به امتیاز طبقه بالا تبدیل می‌شود و برای «دیگران» اعمال می‌گردد. مردم درمی‌یابند که قدرت، قانون را برای حفظ منافع خود به کار می‌گیرد، و از این‌رو قانون‌گریزی و فساد نه انتخاب فردی، بلکه واکنشی اجتماعی و مقاومت طبقاتی در برابر بی‌عدالتی ساختاری است. راننده‌ای که خط ویژه را می‌گیرد، کارمندی که رشوه می‌پذیرد، یا مدیری که پروژه را با زدوبند می‌برد، همه در چرخه‌ای از استثمار و بیگانگی مارکسی گرفتارند – جایی که شهروند از جامعه خود بیگانه می‌شود. این وضعیت، فراتر از «آنومی» دورکیمی، بیگانگی طبقاتی است که نظم اخلاقی را می‌بلعد و هر کس را به منطق نفع فردی و بقای طبقاتی می‌کشاند.

خانواده، که زمانی آخرین سنگر مقاومت در برابر مناسبات کالایی سرمایه‌داری بود، نیز زیر فشار همین منطق ترک برداشته است. افزایش خیانت، طلاق، خشونت خانگی و نزاع بر سر دارایی‌ها، تنها مشکلات فردی نیستند؛ بازتاب مستقیم مناسبات سودمحور و رانتی‌اند که در عرصهٔ اقتصاد و سیاست جریان دارند. وقتی امنیت اقتصادی برای توده‌ها وجود ندارد، عشق به معامله‌ای طبقاتی بدل می‌شود و روابط عاطفی نیز کالایی می‌گردند. در جامعه‌ای چنین، صمیمیت جای خود را به مصلحت، و وفاداری به محاسبه سود و زیان می‌دهد – خیانت نه ضعف اخلاقی، بلکه محصول نظامی است که امنیت عاطفی را به کالایی برای طبقات فرودست تبدیل کرده است.

رشد نابرابری، بیکاری و فقر – نتایج مستقیم سیاست‌های نئولیبرال و اقتصاد رانتی – احساس «بی‌عدالتی ساختاری» را در میان مردم تثبیت کرده است. در جامعه‌ای که فرصت‌ها با رابطه، رانت و مناسبات طبقاتی توزیع می‌شوند، صداقت بی‌ثمر و تقلب سودمند است. از همین‌جاست که «بی‌اخلاقی موفق» به الگوی اجتماعی و الزام بقا برای توده‌ها بدل می‌شود: مردم در ظاهر ارزش‌های ایدئولوژیک را تکرار می‌کنند، اما در عمل منطق بقا و مقاومت در برابر استثمار را دنبال می‌نمایند. این دوگانگی، اخلاق را از درون تهی می‌کند و جامعه را به سمت فروپاشی نرم می‌برد – جایی که اعتماد به شک، همکاری به رقابت طبقاتی بی‌رحمانه، و روابط انسانی به مناسبات ابزاری و کالایی تبدیل می‌شوند.

در چنین وضعیت فرساینده‌ای، بار بازسازی اخلاق بر دوش آگاهی طبقاتی شهروندان و روشنفکران ارگانیک می‌افتد. وقتی دولت از مسئولیت اخلاقی شانه خالی می‌کند، وظیفهٔ معلمان، نویسندگان، روزنامه‌نگاران، هنرمندان و جنبش‌های توده‌ای است که وجدان طبقاتی جامعه را بیدار نگه دارند. آنان باید اخلاق را از شعار ایدئولوژیک رسمی بیرون بکشند و به معنای مقاومت در برابر استثمار، همدلی طبقاتی و مسئولیت جمعی بازگردانند – در رفتار روزمره مانند رانندگی مسئولانه، صداقت کاری، گفت‌وگو با فرزندان، و سازماندهی اتحادیه‌ها و تعاونی‌های محلی. تغییر اگر از بالا ممکن نیست، باید از پایین و از دل جنبش‌های مدنی آغاز شود.

تجربه کشورهایی چون کره جنوبی پس از دهه‌ها فساد، یا جنبش‌های توده‌ای در آمریکای لاتین مانند بولیوی و ونزوئلا، نشان می‌دهد که اصلاح از پایین – با رسانه‌های مستقل، کنش‌های جمعی می‌تواند اعتماد عمومی و اخلاق اجتماعی را بازسازی کند. جامعه‌ای که توده‌ها احساس کنند «در یک کشتی نشسته اند»، دیر یا زود ساختارهای قدرت را وادار به تغییر و پاسخگویی خواهد کرد.

فروپاشی اخلاقی را نمی‌توان تنها بر دوش مردم یا دولت انداخت؛ این پدیده حاصل رابطه‌ای دوطرفه میان ساختارهای طبقاتی و رفتارهای جمعی است. مردم محصول ساختارند، اما ساختار نیز با آگاهی طبقاتی، سازماندهی توده‌ای و مقاومت جمعی قابل تغییر است. بازسازی اخلاق، در نهایت، چیزی جز بازسازی عدالت اجتماعی و اعتماد طبقاتی نیست – و هیچ ملتی بدون عدالت نمی‌تواند اخلاقی بماند.

منابع

  1. امیل دورکیم، تقسیم کار اجتماعی، ترجمه باقر پرهام، نشر نی.
  2. آنتونی گیدنز، پیامدهای مدرنیته، ترجمه محسن ثلاثی، نشر ثالث.
  3. پیر بوردیو، عقل عملی: نظریه کنش، انتشارات دانشگاه کمبریج.
  4. یورگن هابرماس، نظریه کنش ارتباطی.
  5. زیگمونت باومن، زندگی مایع و اخلاق مایع.
  6. آنتونیو گرامشی، دفترهای زندان (گزیده‌ها)
  7. کارل مارکس، سرمایه، جلد اول، ترجمه حسن مرتضوی.
  8. پژوهش‌های جامعه‌شناسی معاصر درباره سرمایه اجتماعی در ایران (مرکز افکارسنجی ایسپا و پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه).
print