نقش برنامه‌ریزی شهری[1] در «زیست‌سیاست»[2]، دل‌مشغولیِ میشل فوکو بود. با این حال، تنها شمار معدودی از مولّفان بر نقش حیاتیِ «دیسپوزیتیف»[3] در اندیشه فوکو پیرامون فضا و انضباط[4] تأکید می‌کنند. نوشتار پیشِ رو، بر کلّی به نام دیسپوزیتیف در مقام الگویی برای فهم برنامه‌ریزی شهری تأکید دارد و از این رهگذر، به یکی از دست‌مایه‌های اصلیِ فوکو(شکل‌گیری نیروهای منضبط‌کننده[5] به‌میانجیِ روابط قدرت، دانش و فضا[6]) می‌پردازد. این نوشتار، دیسپوزیتیف را هم در معنای مقوله‌ای خاص، و هم نظر به استفاده متداولش، می‌کاود و با نگاهی دقیق به نوشته‌های فوکو در خصوص «شهر سالم»[7] و «پَناپْتیکون»[8]، فهم وی از دیسپوزیتیف را نمایان می‌سازد.

………..

میشل فوکو، یکی از نخستین اندیشمندانی بود که شهرها در آغاز قرن ۱۷ را در قامت مکانی برای تحدید منحرفان[10] به شکل بستری‌کردن در تیمارستان‌ها و یا حبس در زندان‌ها می‌دید(Foucault, 1977, 2003) و مطالعات وی، مشمولِ برّرسی نقش برنامه‌ریزی شهری در این کنترل زیست‌سیاستی[11](کنترل سیاسیِ بدن) است. از زمانی که فوکو درباره چنین کنترلی نوشت، چندین مولّف دیگر(Hegna, 1998; Philo, 2000) نیز از این دیدگاه‌ زیست‌سیاستی برای مطالعه برنامه‌ریزی شهری استفاده کرده‌اند. برخی محققّین(Gromark, 1987; Rabinow, 1989) در نگرش‌شان به برنامه‌ریزی شهری و معماری، مُلهم از دیدگاه‌ فضاییِ فوکو بودند و ملاحظه‌شان بر این بود که برنامه‌ریزی شهری و معماری، از طریق تولید یک فضای منضبط‌کننده، شکل‌دهنده‌ی یک آپاراتوسِ به‌هنجار‌سازی[12] هستند و در این راه، از نمودارها[13] و نگاه خیره[14] به‌عنوان ادواتِ دخیل در نظم‌دهیِ فضاییِ هدفمندِ زندگی روزمره، استفاده می‌کنند. اکنون، ادبیّات محکم و قابل‌اعتنایی در خصوص «وجه تاریکِ» قدرت برنامه‌ریزی[15] از قبیل مواردی چون جدایی‌گزینی قومیّتی[16](Yiftachel, 1996) و دستکاری آرا و افکار[17](Flyvbjerg, 1991) وجود دارد. خوانش دیگری از تأمّلات فوکو درباره فضا بر دگرفضاها[18]، فضاهای برآمده از غیریّت[19](see, for example, Genocchio, 1996; Hetherington, 1997; Soja, 1996) و آگونیسم[20](Gunder, 2003; Hillier, 2002, 2003; Wennam, 2003) تمرکز دارد.

در این میان، تنها معدودی از مولّفان بر نقش حیاتیِ دیسپوزیتیف در اندیشه فوکو پیرامون فضا(Deleuze, 1988) و اینکه چگونه نوشته‌های او در باب دیسپوزیتیف می‌تواند فهم ما از نقش فضایی‌شدن[21] در سیاست و برنامه‌ریزی شهری[22] را غنا بخشد، تأکید کرده‌اند(Brenner, 1994; Huxley, 2006; Ploger, 2002). نوشتار حاضر نشان خواهد داد که فهم فوکو از دیسپوزیتیف، اهمیّتی حیاتی برای برنامه‌ریزی شهری دارد.

برنامه‌ریزی شهری با چند پروبلماتیکِ دیسپوزیتیف مرتبط است. نخست، برنامه‌ریزی شهری، به ارتباط میان «امر بیان‌شده»[23](گفتمان[24]) و «امر رویت‌پذیر»[25](امر مادّی[26]/غیرگفتمانی) می‌پردازد. دوّم، برنامه‌ریزی شهری، وفقِ روابط و ارتباطات میان «امر گفته‌شده»(برنامه‌ها، متون، مراوده/ارتباط) [27] و «امر ناگفته»(استراتژی‌ها، نیّات/مقاصدِ معطوف به تأثیرات و عواطف، تبعیض‌ها و تعصّبات و …) [28]، ازپیش‌‌‌تعیین‌شده و ازپیش‌مقرّر است. سوّم، برنامه‌ریزی شهری، نظر به فعالیّت عمومی‌اش، حقیقتاً وابسته به روابط میان مجموعه‌ای از گفتمان‌های زیست‌شده، گفتمان‌های نهادینه‌شده، و گفتمان‌های معمارانه[29](که جملگی ابعادِ فضایی‌شدنِ «باهم‌زندگی‌کردنِ» یک جمعیّت هستند) از یک سو، و تصمیمات تنظیم‌گرِ برنامه‌ریزی[30](برنامه‌ها)، گزاره‌های علمی[31](در خصوص تأثیراتِ «چیزها/اشیاء» و عواطف و حال‌مایه برآمده از آنها)، و به‌ویژه، نهادینه‌کردنِ فرایند برنامه‌ریزی مشارکتیِ عمومی، از سویی دیگر است.

تأکید نوشتار پیش رو، بر مولّد‌بودن و زایندگیِ دیسپوزیتیف به‌مثابه یک کل، و در قامت الگویی برای برنامه‌ریزی شهری، است(see Huxley, 2006; Osborne and Rose, 1999, 2004; but also Joyce, 2003; Rabinow, 1989). هدف، استفاده از متون خود فوکو در خصوص دیسپوزیتیف شهری[32] به‌عنوان هسته اصلی بحث حاضر است.

اکثر مفسّران، اصطلاح دیسپوزیتیف را دال بر مضمونی فنّی[33] می‌دانند و ترجمه انگلیسی آن یعنی «آپاراتوس» را ترجیح می‌دهند. با این وجود، استدلال این نوشتار برآنست که اصطلاح دیسپوزیتیف، باید در ارتباط نزدیک با یکی از دستمایه‌های کلان فوکو در نظر گرفته شود؛ شکل‌گیری نیروهای منضبط‌کننده به‌میانجی روابط قدرت، دانش و فضا؛ که در آن و نزد فوکو، فضا نقش فعّالی دارد.

از طریق شهر بود که جوامع، ایده‌هایی را درباره نحوه منضبط‌کردنِ زندگی از مجرای فضا شکل دادند. این مهم تا حدّی، تابعِ تجارب پزشکیِ معطوف به بیمارهای غیرقابل‌کنترلی بود که شهرها را تهدید می‌کردند. حکومت‌ها فهمیدند که اَشکال زیست‌سیاست(بر اساس تکنیک‌هایی همچون نظارت، ثبت، طبقه‌بندی، تفکیک و جداسازیِ ساکنین[34] و در صورت لزوم، طرد از فضا[35])، کنترل شیوع و پخش بیماری‌ها در سطح شهر را امکان‌پذیر می‌سازد. بنابراین، شهرهای اروپایی وفق همین اصول یا همین طرز فکر ساخته ‌شدند که به چشم‌گیرترین شکل ممکن در پروژه‌های بزرگِ بهداشتی از دهه ۱۸۲۰ در فرانسه و از حدود ۱۸۸۰ تا ۱۹۳۰ در اسکاندیناوی قابل‌مشاهده است. معماران و شهرسازان، از مجرای شهرها، قدرت اجتماعیِ فضا و به‌ویژه نیروهای به‌هنجارسازش[36] را به رسمیّت شناختند. بدین‌ترتیب، علاقه‌ای خاص به اخلاقِ ناشی از فضای سازماندهی‌شده[37] به وجود آمد. شهر بدل به آزمایشگاهی برای جامعه منضبط‌کننده‌ی نوظهور شد که دلوز آن را «جامعه کنترلی»[38](Deleuze, 1995) می‌نامد.

گرچه شهرها و جوامع، پتاسیل‌هایِ قدرت فضا برای اِعمال انضباط، نظم و کنترل را دیدند یا تجربه کردند، امّا پرسش اینست که فضا، چگونه کار می‌کند، به‌چه‌نحوی تأثیر گذاشته و جلوه‌گر می‌شود یا احوالات و عواطفِ خاصّی را تولید می‌کند؟ چه چیز در مابینِ تجلیّاتِ (نمادین) فضایی[39] و تأثیر(جلوه) فضا[40] قابل طرح است؟ نشانه‌شناسان می‌گویند، فضا یک متن[41] است که باید خوانده شود(Barthes, 1999). نظریّه‌پردازان معماری می‌گویند، معماری[یا فضا]، دانسته و آگاهانه[42] [با نیّت و قصد قبلی‌] است. در هر دو مورد، فضا، تجلّیگاهِ نظامات جمعیِ برآمده از ارزش‌ها[43] یا مرجع‌های گفتمانی[44] است. نزد فوکو، بازنمایی[45] برابر با زبان یا کلمه[46] نیست[بلکه زبان و کلمات تنها بخشی از بازنمایی‌اند]، چراکه «هیچ وضعیّت بازنمایاننده‌ی منفردی[47][مثلاً فقط زبان یا کلمات] وجود ندارد»(Colebrook, 1999: 179)[48]. اگر گفته‌های مشهورِ فوکو درباره معماری را بخوانیم، او می‌پذیرد که معماری، ایدئولوژیک و نیز نمادین و آگاهانه است[معماری، بازنماییِ ایدئولوژی‌ها و مبتنی بر نیّات و مقاصد آگاهانه قبلی است]. گرچه به زعم فوکو، لوکوربوزیه «آگاهانه و با نیّت و قصدِ قبلی» کار می‌کرد(Foucault, 1989: 265)، امّا فوکو هرگز نگفت که این نیّات حتماً باید در فرم نمادهای فرهنگیِ زبانی یا سایر علائم و نشانه‌هایِ دلالت‌گر(حاوی معنا)[49] از حیث زبانی درآیند. به نظر می‌رسد، فوکو از اینکه چگونه نمادهای دلالت‌گر/معنادار به پراکسیس بدل می‌شوند، بحثی نمی‌کند؛ اینکه آیا چنین تغییر و تبدیلی، ناخودآگاه و به‌واسطه بدنِ فرهنگ‌مند‌شده[50] یا یک حس مکان[51]، زمینه و مبنایی هستی‌شناختی می‌یابد؟ آیا فضا باید مورد تفسیر قرار گیرد؟ یا …؟ فوکو حسّی دوگانه درباره این بحث دارد(see Foucault, 1980, The Confession of the Flesh). در ادامه، با نگاهی به نوشته‌های فوکو پیرامون شهرگرایی و به‌ویژه با نگاهی به اینکه چگونه تأمّلات فوکو درباره شهرگرایی، مفهوم دیسپوزیتیف را دربرگرفته و درگیر می‌کند، این دوگانگی مورد بحث قرار می‌گیرد.

نقطه عزیمتِ اکثر استفاده‌هایی که از آثار فوکو در خصوص فضا می‌شود، نوشته‌های او درباره فضاهای تحدید‌کننده و زندان‌گونه(مثلاً تیمارستان و زندان) است. در هر دو موردِ زندان و تیمارستان، تأثیرِ(جلوه) «نگاه خیره‌» بسیار مهم و حیاتی است. به نظر می‌رسد فوکو بر بدن در قامت هسته‌ فضاهای منضبط‌کننده، و بر حسِّ فرد از فضا- و نه «خواندنِ» فضا[آنطورکه نشانه‌شناسان باور داشتند]- تأکید دارد. امّا بدن چگونه قادر به «فهمِ» فضا در مقام امری هنجاری است که بر کدهای اخلاقیِ مُعیّن یا «قواعد رفتاریِ»[52] مورد‌انتظاری، دلالت دارد؟ پاسخ مباحثه‌های اخیری که به تبعیّت از دلوز مطرح شده، اینست که فضا به‌واسطه ارتباطات، روابط، و هم‌نشست‌هایی[53] که مولّدِ تأثیرات(جلوه‌ها) و احوالات و عواطف هستند، فعّال می‌شود(Hillier, 2006). برخی دیگر، از «هستی‌شناسیِ» «مواجهه و باهم‌بودن[در فضا] بر اساس اصولِ ارتباط، بسط، و تغییرِ مداوم» صحبت می‌کنند(Amin and Thrift, 2002: 27). یک پاسخ روشن و بدیهی نزد معماران و شهرسازان به پرسش فوق اینست که فضا، چیزی(something) را بازنمایی می‌کند/ بر آن دلالت می‌کند/ و آن را نمادپردازی می‌کند، و اینکه وقتی صحبت از تأثیر(جلوه) است، صحبت از قادربودن به «خواندنِ» این علائم، نشانه‌ها یا نمادها است. این خوانش توسط مردمی که فضا را به‌شکل بدنی حس و فهم می‌کنند، رخ می‌دهد؛ جایی که فضاها نزد بدنِ فرهنگ‌مند‌شده‌ای که تحت فرهنگِ عمیق و بی‌چون‌وچرایِ جامعه شکل گرفته، قابل‌شناسایی و پذیرفته می‌شوند؛ بدنی اجتماعی‌شده یا بدنی که به‌شکل شهودی-احساساتی، فهم می‌کند. چنانکه در ادامه می‌آید، فوکو هر نوع هرمنوتیکی که از «معنایی پنهان»[54] دفاع می‌کند یا حامیِ ‌تک‌معنیِ برآمده از تفسیر یک سوژه است را به مناقشه کشید و زیر سوال بُرد. امّا او ناتورالیسم خالص[55](بدن ناب[56]) را نیز مردود می‌دانست. بنابراین، استدلال نوشتار حاضر اینست که اصطلاح دیسپوزیتیفِ فوکو، در نسبت با فضا، بر یک معنایِ اجتماعی، گفتمانی و «خوانشی»[57] در فضا اتّکا دارد، و این همان چیزی است که رابطه‌ای معیّن میان «فرم‌ها و هنجارها»[58](Rabinow, 1989) را معقول و پذیرفتنی می‌سازد. با این حال، رخدادها و رخدادوارسازی‌[59]، نقشی اساسی را در جریان‌های[60] واقع در فضا، سیلان تغییراتِ[61] رخداده در فضا، و مجاورت‌های[62] موجود در فضا بازی می‌کنند، و برای خود فوکو مهم بود که تصریح کند: «معمار، قدرتی بر من ندارد»(Foucault, 1984: 247)؛ مردم می‌توانند انتخاب کنند که از فضا، به‌نحو دیگری[غیر از آنچه معمار تعیین کرده] استفاده کنند.

استفاده از فضا، تعاملی میان ذهن و بدن(تا‌خوردگیِ[63] ذهن و بدن بر روی هم) است؛ جایی که بازشناسیِ[فضا][64] و ادراک[فضا][65] دخیل هستند. چنانکه هیلی‌یِر[66](2007: 188) می‌گوید: «معنا، رابطه‌ای[67] است، و از تعامل پویایِ میان عناصر معنادار در سامانه‌های باز پیچیده[68] ظهور می‌کند». فوکو به معنایِ مخفی و رازآلود، یا معنایِ ناخودآگاهی که پنهان در پس پشتِ کنش‌های کنش‌گران باشد، اعتقادی نداشت، امّا وی، متأثر از نیچه، پذیرفت که مردم در متن روابطِ معناییِ بین‌الاذهانی عمل می‌کنند(Hjelmar and Germer, 1944)؛ به عبارتی، در متن نظامات جمعیِ برآمده از دلالت‌گری‌هایِ معنایی[69]. فوکو، همانند هایدگر، ‌پذیرفت که «جهان در قامت یک متن(text) موجودیّت دارد؛ جهان در قامت مجموعه‌ای از پیشآمدها و رویدادها موجودیّت دارد، و تنها وقتی می‌توان آنها را فهم کرد که به‌عنوان بیان یا تجلّیِ چیزی معنادار در نظر گرفته شوند(p. 94). الهام‌گیری فوکو از نیچه، وی را وا داشت تا از هرمنوتیکِ نیچه‌ای تبعیّت کند، مبنی بر اینکه، «فقط یک دیدگاه یا نقطه‌نظرِ عینی[70] وجود ندارد، بلکه جهانی از تفاسیر موجود است»(Schmidt and Kristensen, 1986). امّا، آیا این نیچه‌گرایی، در مفهوم دیسپوزیتیفِ او به کار رفته است؟ اگر بله، چرا و چگونه؟

خوانش‌های صورت‌گرفته از دیسپوزیتیفِ فوکو، اکثراً تقلیل‌گرا هستند، و دیسپوزیتیف را در قامت تلاشی برای تعریف مفهومی عملکردگرایانه[71] می‌بینند؛ عملکرد به‌منزله «واحد بنیادین»[72](Brenner, 1994: 687). این خوانشی تقلیل‌گرا است که امکان فهم جنبه‌ای منضبط‌کننده و بسامان‌کننده از دسپوزیتیف را می‌دهد، امّا نه فهمی از منظرِ مولّد و زاینده دیسپوزیتیف. لذا، چنین خوانشی، نوشته‌های فوکو در خصوص دیسپوزیتیف‌های سکسوآلیته، جنسیّت یا قدرت آنطورکه انجام و اجرا می‌شوند را نادیده می‌گیرد. خوانشی عملکردگرایانه از دیسپوزیتیف، از آنجایی که جنبه‌های زاینده و مولّدِ تفکّر فوکو در خصوص دیسپوزیتیف‌‌ها را نادیده گرفته، و به تفکّر وی صرفاً در مقام «استقرار»[73] دیسپوزیتیف به‌عنوان آپاراتوسی منضبط‌کننده[74] ارجاع می‌دهد، جنبه‌های اخلاقیِ فضای برنامه‌ریزی‌شده[75] و شیوه سیاسی‌‌شدن[76] و سوژه‌شدن[77](سوژه‌  قدرت شدن) آن فضا را از دست می‌دهد. اینجاست که ترجمه دیسپوزیتیف به‌عنوان «هم‌نشست»(Valverde, 2007)، بسیار مفیدتر و کمک‌کننده خواهد بود.

گرچه بِرِنر(1994) می‌تواند در کتاب «مراقبت و تنبیه»[78]، چندین گزاره پیدا کند که به‌نوعی مویِّد خوانشی از پَناپْتیکون  به‌منزله آپاراتوسی عملکردگرا برای اِعمال نظم و انضباطند(پی‌نوشت 1)، امّا باید گوشزد کنیم که فوکو پَناپْتیکون را به‌عنوان دیسپوزیتیفی فضایی برای «اصلاح اخلاق»[79] نیز می‌نگریست(Foucault, 1977: 185). یک دیسپوزیتیف(فضایی)، یک بایستگی و الزامِ عملکرد‌گرایانه نیست، و نکته فوکو اینست که همواره مجموعه‌ای از دیسپوزیتیف‌های اجتماعی-فضایی وجود دارد که از دل آنها، فضایی منضبط‌کننده و نیز اخلاقی منتج می‌شود. «اِمکان‌ها»[80] یا جلوه‌های فضا، از دل منظومه‌های خاصّی از گفته‌ها و ناگفتنی‌ها بُروز می‌کنند، و فضا، تنها یک مولّفه‌ دخیل در «اِعمال اتوریته‌ی به‌هنجار‌ساز»[81] است(Foucault, 1977: 273). این گفته فوکو چندان کمکی به استدلال بِرِنر که با عدله وجود «یک هدف غایی» یا «تاکتیکِ» ذاتی در دیسپوزیتیف درصدد است بگوید فوکو از اصطلاح عملکردگرا[82] به‌منزله «الزامات عملکردگرایانه»[83](نیازهای عاجل و فوریّتی) استفاده می‌نماید، نمی‌کند(Brenner, 1994: 687). دیسپوزیتیف، یک کثرت[84] است، یک بس‌گانگی[85]. نیّات قبلی(مقاصد آگاهانه) در برنامه‌ریزی یا سیاست یا معماری، می‌توانند مبتنی بر اهداف غایی یا تاکتیک‌ها باشند، امّا در هر صورت، اثرات(جلوه‌ها) وابسته به تعاملات و برهم‌کنش‌های خاصِّ مابینِ اوضاع و شرایط مختلف(منظومه‌ها، اتّصال و پیوستگی، اَشکال روابط، گفتمان‌های دخیل، خوانش‌هایِ[86] دخیل و …) است. استدلال نوشتار پیش رو اینست که دیسپوزیتیف را به جای عملکردگرایانه، باید زایا/مولّد(see Huxley, 2006) خواند یا در قامت اینرسی[87](شاملِ «عزم/اراده»[88]) در نظر گرفت، به‌ویژه به خاطر اینکه، دیسپوزیتیف نزد فوکو، شیوه‌ای ممکن از ایجاد یا تولیدِ معناهای(دلالت‌گری‌هایِ معنایی) قابل‌رویت و غیرقابل‌رویتِ[89] دخیل، است. ما باید نحوه فهم فوکو از فضا به‌عنوان امری فعّال(active) را به رسمیّت بشناسیم؛ فضا به‌عنوان یک دیسپوزیتیف در میان سایر دیسپوزیتیف‌‌ها.

اهداف نوشتار حاضر را می‌توان در سه مورد خلاصه کرد: ۱) کندوکاوی در مفهوم دیسپوزیتیف به‌مثابه مقوله‌ای خاص، چراکه به نظر می‌رسد ترجمه انگلیسی آن، معنای شخصی فوکو از این مفهوم و معرفت‌شناسی(اجتماعی)اش را کنار می‌گذارد؛ ۲) بحث در خصوص استفاده متداول از دیسپوزیتیف به‌عنوان اصطلاحی «فنّی»[90] و اصطلاحی مرتبط با «بدن»، که نظر به مطالعات شخصی فوکو در خصوص شهرگرایی، به نظر وارد و مرتبط می‌رسد؛ و این بحث ما را به سوی هدف سوّمی سوق می‌دهد، ۳) مثال‌آوردنِ از کاربرد دیسپوزیتیف نزد فوکو در قامت چیزی بیش از یک اصطلاح فنّیِ بدنی و فضایی، چنانکه در تلاش وی برای تبیین اتّکاءِ برنامه‌ریزی شهری بر دیسپوزیتیف فضایی در نوشته‌هایش در خصوص «شهر سالم» و “پَناپْتیکون”، قابل مشاهده است.

دیسپوزیتیف/آپاراتوس

به نظر می‌رسد گویا آپاراتوس به عنوان ترجمه انگلیسیِ اصطلاح دیسپوزیتیفِ فوکو، مورد پذیرش عموم واقع شده است. این ترجمه بر معنای فنّیِ مفهوم دیسپوزیتیف تأکید می‌کند، یا چنانکه رابینو[91](50: 2003) می‌گوید، به «ابزارها و دستگاه‌ها»[92] اشاره دارد. به نظر می‌رسد، منظور رابینو از ابزارها و دستگاه‌ها، «نهادینه‌سازیِ» پراکسیس[93] است، چراکه او درباره «مدیریت اقتصادیِ» امر اجتماعی، و نیز دستگاهی «که قصدش، کنترل و مدیریت است»، می‌نویسد. این چیزی است که شاید به شاخص‌ترین شکل ممکن، در قرن ۱۸ دیده می‌شد، جایی که «سیاست سلامت، سیاست آپاراتوس بود»[94](Rabinow, 2003: 50). در مصاحبه‌ای که از فوکو درباره منظورش از مفهوم دیسپوزیتیف و اینکه در زبان انگلیسی به آپاراتوس ترجمه شده، صریحاً سوأل شد، وی پاسخ داد که دیسپوزیتیف:

«… در وهله نخست، یک مجموعه یا کلِّ(پی‌نوشت ۲) سراسر نامتجانس و ناهمگون است مشتمل بر گفتمان‌ها، نهادها، فرم‌های معمارانه، تصمیماتِ انتظام‌بخش و تنظیم‌گر، قوانین، اقدامات اداری-اجرایی، گزاره‌های علمی، گزاره‌های فلسفی، اخلاقی و بشر‌دوستانه؛ خلاصه آنکه، دیسپوزیتیف به همان اندازه که برآمده از امر گفته‌شده(گفتمانی) است، به همان میزان نیز برخوردار از امر ناگفتنی(غیرگفتمانی) است. این دو توآمان، مولّفه‌ها و عناصر آپاراتوس(دیسپوزیتیف) هستند. آپاراتوس خودش یک سیستم(پی‌نوشت ۳) است؛ سیستمی از روابطی که میان این مولفه‌ها و عناصر برقرار می‌شوند. در وهله دوّم، آنچه من تلاش دارم تا در این آپاراتوس شناسایی کنم، دقیقاً ماهیّت ارتباطی[95](پی‌نوشت ۴) است که می‌تواند میان این عناصر نامتجانس وجود داشته باشد. از این رو، یک گفتمانِ ویژه می‌تواند زمانی نقشِ برنامه‌ یک موسّسه/نهاد را داشته باشد، و در زمانی دیگر، می‌تواند در قامت وسیله توجیه یا پنهان‌کردنِ پرکتیسی که خودش خاموش می‌ماند، عمل نماید، و یا از طریق گشایش یک حوزه عقلانیّت جدید برای آن پرکتیس، در قامت بازتفسیری ثانویه از آن عمل کند». کوتاه سخن آنکه، بین این عناصر و مولّفه‌ها، چه از نوع گفتمانی و چه غیرگفتمانی، یک جور فعل‌وانفعال وجود دارد؛ فعل‌وانفعالی برآمده از تغییر موضع[96] و جرح‌وتعدیل‌ عملکردها[97]، که البته می‌توانند بسیار متنوّع و متغیّر باشند. در وهله سوّم، فهم من از اصطلاح آپاراتوس(دیسپوزیتیف)، نوعی صورت‌بندی[98] است که عملکرد اصلی‌اش را در یک لحظه تاریخیِ مُعیّن و مفروض که همانا لحظه‌ی پاسخ به یک نیاز فوری و عاجل است، دارد. آپاراتوس(دیسپوزیتیف)، واجد یک عملکرد استراتژیکِ مسلّط است»(Foucault, 1980: 194-195).

در سطور فوق، پاسخ فوکو به‌شکل تفصیلی آورده شده تا نشان دهد که تقلیل مفهوم دیسپوزیتیف به چیزی شبیه «دستگاه»(device) در یک موضوع نهادی یا سیستم عملکردی، چنانکه بِرِنر(۱۹۹۴) بیان می‌داشت، غیرممکن است. دیسپوزیتیف به‌مراتب فراتر از اینها است. اگر قرار باشد تا بر کار فوکو در خصوص روابط میان مولّفه‌ها و عناصر تأکید شود، ترجمه دیسپوزیتیف به «هم‌نشست»(assemblage)(یا در کلام دلوز agencement) می‌تواند بجا و وارد باشد. از منظری دیگر، ترجمه دانمارکیِ «تأسیسات»(installations) می‌تواند بسنده‌ترین ترجمه باشد، چراکه به وجه «فنّیِ» معطوف به نهادینه‌سازیِ اجتماعیِ  دیسپوزیتیف اشاره دارد(Foucault, 1978). اگر قرار باشد تا بر گفتمان تأکید شود، همچنان به ترجمه دیگری نیاز است. بنابراین، وقتی مترجمان می‌گویند هیچ کلمه معادلی در انگلیسی وجود ندارد و از واژه آپاراتوس استفاده می‌کنند، این ترجمه‌ای تقلیل‌دهنده نسبت به نیّت شخصیِ فوکو برای دربرداشتنِ هم پرکتیس‌های گفتمانی[99]، روابط کل‌های گفتمانی[100]، و هم نهادینه‌سازی گفتمان‌ها[101] است. بدنِ منضبط(به‌انضباط‌درآمده)[102] ممکن است جلوه‌ای از یک دیسپوزیتیفِ کاری باشد، امّا نمی‌توان این را به یک «امر فنّی» یا به امری مرتبط با «آپاراتوس»(دستگاه) که حاکی از عملکردمندیِ دیسپوزیتیف از حیث بدنی و جسمانی است، تقلیل داد؛ بلکه در اینجا، بیشتر بحث از عادی‌سازی یا «به‌هنجارسازی»[103](Foucault, 2007: 57) است [که امری اخلاقی است و نه فنّی].

دیسپوزیتیف می‌تواند حاوی نیروها، تأسیسات و پیکربندی‌هایِ[104] مادّی، فنّی و متنی[105] باشد که – در قالب روابط یا منظومه‌هایی مُعیّن – قدرتِ تنظیم‌گری، حکمرانی، کنترل، نهادینه‌سازی یا توانمندکردنِ یک مولّفه/عنصرِ خاص در فضا را به دست می‌آورند. وفق آنچه رابینو می‌گوید، فوکو در حقیقت تأکید می‌کند که آپاراتوس «همواره با مختصّات مُعیّنی از دانشی که از آن نشأت می‌گیرد، پیوند دارد، امّا، به همان میزان، آن دانش را متأثر، مشروط و مقیّد می‌سازد. پس آپاراتوس، مرکّب است از استراتژی‌های مرتبط با مناسبات و روابطِ نیروهایی که هم حامیِ انواعی از دانش هستند و هم توسط همان دانش‌ها، مورد حمایت قرار می‌گیرند(Rabinow, 2003: 53; Foucault, 1980).

با این وجود، رابینو و رُز(2003) عقیده دارند که استفاده فوکو از مفهوم دیسپوزیتیف مشابه با استفاده از آپاراتوس در زبان انگلیسی است و به دستگاه یا تأسیساتی «برای تولید چیزی» می‌مانَد؛ «یک ماشینِ سرهم‌بندی‌شده‌ی عجیب‌وغریب»[106](2003: 10). این دو، به نوشته‌ای از فوکو ارجاع می‌دهند مبنی بر «اینکه، خصلت‌ها یا خصیصه‌های بیولوژیک» در سیاست سلامت[107] در قرن ۱۸، باید «از طریق یک آپاراتوس سازمان‌دهی می‌شدند» تا از «بیشینه‌کردنِ سودمندیِ‌ آنها، بلکه به‌همان میزان، از انقیاد‌[108]شان» اطمینان حاصل می‌شد. استدلالِ رابینو و رُز اینست که فوکو خودش گفته «وجه مُعرّفِ آپاراتوس‌، گروه‌بندیِ عناصرِ نامتجانس در قالب شبکه‌ای مشترک است»(p.10)؛ شبکه‌ای که «مبتنی بر بسترِ صورت‌بندی‌های گفتمانی عمل می‌کند»(p. 11). این دو، نوشته فوکو درباره دیسپوزیتیف را به موضوع حکومت[109]، و «هدایت و مدیریت رفتار»[110]، تقلیل می‌دهند، در حالی که، فوکو خودش تأکید می‌کند که دیسپوزیتیف، «صورتِ [فراگیرتری] از اپیستمه»(1980: 197) است [اپیستمه یک دیسپوزیتیف گفتمانی است، در حالی که دیسپوزیتیف، امور غیرگفتمانی را نیز شامل می‌شود]. برای مثال، حبس و زندانی‌شدن، جلوه یا تأثیرش بسی فراتر از این بود که صرفاً یک دستگاه‌، آپاراتوس‌ یا تأسیساتی برای حبس(فضایی) باشد. طبق آنچه فوکو(1980: 195) می‌گوید، زندان، دیسپوزیتیفِ اخلاقی‌گری[111] را با مدد از این حقیقت که «میان گزاره گفتمانی و امر غیرگفتمانی[112]، روابط/مناسباتِ گفتمانی وجود دارد»(Deleuze, 2004: 49)، در همه جا اشاعه داد(پی‌نوشت ۵). تنها زمانی یک آپاراتوس به پرکتیس‌های دانش‌بنیان[113] تبدیل می‌شود که بتواند به یک فنآوری اجتماعی[114] بدل گردد؛ دستگاهی تنظیم‌گرِ انتظام‌بخش که به‌واسطه قانون، مدرسه یا زندانی‌کردن عمل می‌کند. با مدِّنظرقراردادنِ «سرشت ارتباطات»[115]، به نظر می‌رسد استدلال‌هایی در دفاع از لحاظ‌کردنِ وجوه معناییِ دیسپوزیتیف و لحاظ‌کردنِ نقش و اهمیّت نظاماتِ دلالت‌گری[116](هنجارها، ارزش‌ها، فرهنگ، و …) و گفتمانِ برآمده از فضا و گفتمانِ درباره فضا وجود دارد.

برای فهم بیشترِ مفهوم دیسپوزیتیف می‌توان به ژیل دلوز(1988) رجوع کرد. او این مفهوم را به مفهوم قدرت[117] در نوشته‌های فوکو ربط می‌دهد؛ جایی که روابط و مناسبات قدرت، «کنش را وفق کنش شکل می‌دهند». دیسپوزیتیف، یک نیروی گفتمانی یا غیرگفتمانی است که هم از طریق گفتمان‌ها(صحبت‌کردن، کلمات) و هم از طریق تأسیساتِ تنظیم‌گرِ انتظام‌بخش(«رویت‌پذیری‌های» دلوز[118])، «در سراسر فضا، پخش می‌شود»(Deleuze, 1988).

دلوز در مقاله کوتاهی با عنوان «دیسپوزیتیف چیست؟»[119](Deleuze, 1992)(پی‌نوشت ۶)، می‌نویسد که فوکو دیسپوزیتیف را در قامت نیرویِ «نور ساختاردهنده»[120] می‌بیند، تا امر رویت‌پذیر و امر رویت‌ناپذیر[121](برای مثال، «آپاراتوسِ» زندان برای «دیدن، بدون دیده‌شدن، استفاده می‌شد») را در سراسر فضا توزیع نماید. بدین‌نحو، دیسپوزیتیف، هم «خطوطِ[122] نیروها»[123] و هم «خطوطِ سوژه‌شدن»[124] است؛ و فرایندهایی(همچون سوژه‌شدن) را خلق می‌کند که در آنها، «خود[125]، نه دانش است و نه قدرت»، بلکه یک فرایند فردیّت‌یابی/تفرّدِ[126](Deleuze, 1992: 161) برآمده از انضباط و نظم است. «ما متعلّق به آپاراتوس‌های اجتماعی(بخوانید دیسپوزیتیف‌ها) هستیم و در متن آنها کنش می‌ورزیم(p. 164)؛ در یک فرایندِ دائمیِ شدن[127] در متن تاریخ در مقام «امر بایگانی‌شده»[128] که آنچه ما هستیم(being) را «ترسیم می‌کند»، پیش از آنکه ما در فرایندی بی‌وقفه از فرد‌شدن[129] باشیم. دلوز نتیجه می‌گیرد که «آپاراتوس(بخوانید دیسپوزیتیف) شامل حقایق گفتن(اظهار)، حقایق نور و رویت‌پذیری، حقایق قدرت(نیرو) و حقایق سوژه‌شدن[130] است. حقیقت، فعلیّت‌بخشی به خطوطی است که آپاراتوس را تشکیل می‌دهند»(p. 166). نزد دلوز، حقیقت، یک اظهار(گفتن)[131] است که موضوع گفتمان‌ها است. حقیقت، دیسپوزیتیفی است که توسط اعتقاد و باور به یک نظام جمعیِ دلالت‌گری(معنابخشی) شکل گرفته یا به‌مثابه چنین باوری نهادینه می‌شود. حقیقت، فرمی از دستگاه فنّی نیست. این قدرت گفتمان، قدرت دانش، و قدرت حقیقت است که باید از دل بایگانی، علم، اسطوره‌ها یا از دل هرآنچه نزد مردم معنادار است، تغییر شکل یافته و استحاله یابد. گرچه دلوز، «فیزیکالیسمِ»[132] خام در مفهوم دیسپوزیتیف را رد می‌کند، امّا فیزیکالیته، غالباً «آستانه‌ای‌ از آن چیزی که رویت‌پذیر و قابل بیان(اظهار) است»(p. 167) می‌باشد. زندان، یا مدارسی که برنامه آموزشیِ مشخّصی را تدریس می‌کنند، نمونه‌های از این امر هستند(پی‌نوشت ۷). دلوز خودش مدّعی است که «واقعیّت اکنونِ ما، آرایشی از کنترل‌های آشکار و مستمر به خود می‌گیرد»(p.164). این جامعه کنترلی، هم بر نظارت غیرقابل‌رویت و هم بر نظاماتِ دلالت‌گری‌ها(هنجارها، ارزش‌ها، گفتمان‌ها و ….) متّکی است.

اگر نگاهی دقیق به فضا – به‌عنوان جنبه‌ای مهم از فهم دیسپوزیتیف(پی‌نوشت ۸) و به‌عنوان یک آپاراتوس انتظام‌بخش و تنظیم‌گر- بیندازیم، فضا باید در قامت مجرای انتظام‌بخشی و نظم‌دهی به کنش‌ها دیده شود که روابط میان «عناصر» فعّال در خود را شکل می‌دهد. با این وجود، نزد فوکو، فضا یک دستگاه یا فنّآوریِ جبرباورانه[133] نیست. او ترجیح می‌دهد تا فضا را در قامت «سازوبرگ»[134](‌پی‌نوشت ۹)، «آرایش(چیدمان)»[135]، یا به بیانی دیگر، یک دیسپوزیتیف ببیند. وقتی دیسپوزیتیف به روابط و مناسباتِ عناصر، به یک مجموعه/کل(ensemble)، ترجمه می‌شود، در واقع بخشی از چیزی رابطه‌ای[136] از قبیل برنامه‌ریزی شهری است که از طرّاحی و اُبژه‌های مادّی استفاده می‌کند. آپاراتوس در اینجا، مُتضمّنِ فضایی‌شدنِ عرصه اجتماعیِ کنش[137] به‌واسطه نصب و استقرار مادیّت‌ها[138] در فضای اجتماعی است. با این وجود، مادیّت‌ها نیز برای آنکه واجد جلوه و تأثیر لازم باشند، باید به برخی از انواع بازنمایی‌ها[139] ترجمه و تبدیل گردند.

اپیستمه، دیسپوزیتیف و هرمنوتیک

نقش اپیستمه(Foucault, 1998a) در کل آثار فوکو، و به طور دقیق در مفهوم‌سازی او از دیسپوزیتیف، بسیار مهم است. اپیستمه، به تعبیری، در میان کلمات و چیزها[140]، امر قابل‌بیان و امر رویت‌پذیر[141]، امر بازشناسی‌شده و امر تجربه‌شده[142] قرار دارد؛ در قامت یک «مادیّت خاموش»(May, 1993: 86) از زندگی، پرکتیس یا عاملیّت[143]. بدین‌ نحو، دیسپوزیتیف به‌عنوان یک کل، حاوی اپیستمه‌هایی است که، در قالب منظومه‌های مشخّص، با «بایگانی‌هایِ» تجربه(بدنی، بازشناسی‌شده‌)[144]، با دانش و اَشکال دانش؛ و با امر ناگفته و گفتنی[145] مرتبط بوده و بر آنها تأثیر می‌گذارند. در معنای دقیق کلمه، اپیستمه، «شرایط امکان»[146](May, 2006: 44) را شکل می‌دهد؛ اپیستمه تأثیر گذاشته و جلوه‌گر می‌شود و احوالات و عواطفی خاص را تولید می‌کند. فوکو، در قامت یک رهروِ نیچه، به جای آنکه صرفاً تلاش کند تا برای اپیستمه‌ی هژمونیک «جا یا موقعیّت دقیق» تعریف کند یا «معنای دقیق آن» را ارائه دهد، به چگونگیِ سیرکولاسیونِ اپیستمه و اینکه چگونه موجب گسست‌ها[147] می‌شده، علاقه‌مند بود. دیدگاه تحقیقاتیِ وی، درباره سیستم‌هایِ ازآن‌خودسازی(اختصاص‌دادن) و تعامل[148] بود، علی‌الخصوص درباره آستانه‌های چنین سیستم‌هایی، چراکه آنجا جایی است که می‌توان «دیرینه‌شناسی سکوت/خاموشی»[149](Schmidt and Kristensen, 1986: 54) را بازشناسی کرد؛ که طرد یا پنهان‌سازیِ «آنچه جنون و دیوانگی»، غیریّت[150] یا اَشکال دانشِ «خطرناک»[151] است، می‌باشد. نزد فوکو، هر گزاره، «رخدادی[152] است که نه زبان[153] و نه معنا[154] نمی‌توانند حق مطلب را در موردش به طور کامل ادا کنند»(Foucault, 1998a: 308)، و حاویِ هم مفصل‌بندی‌هایِ کلمات و هم بازنمایی‌ها و نیز حافظه و معنا است که وفق منظومه‌ها و استراتژی‌های زمانی و مکانیِ(موقعیّتی) معیّن، تأثیرات و جلوه‌هایی خواهند داشت. تأثیرات(جلوه‌ها) و احوالات(عواطف)، همواره اموری رابطه‌ای هستند.

نزد فوکو، «بایگانیِ برنامه‌ریزی شهری، همچون بایگانیِ پزشکی و حکومت، بایگانیِ نهادینه‌سازیِ «مجموعه‌ای از قواعد» است که پیدایش یا ناپدیدشدنِ گزاره‌ها را مُعیّن می‌کند»(1998a: 309). از این رو، بایگانی، در قامت یک «صورت‌بندیِ گفتمانی» دیده می‌شود که حاوی «مجموعه‌ای از پرکتیس‌های مدوّن در قالب نُسَخ تجویزی»(مثلاً در خصوص درمان‌)(p. 313) است، یا حاوی «نوعی از گفتن(اظهار)‌»(p. 314) است که همواره مبتنی بر «مفاهیمی که سازگاری درونی دارند»[155](p. 316) می‌باشد. یک صورت‌بندی گفتمانی همچون اپیستمه، به‌منزله «نظامی ‌کنترل‌شده از تفاوت‌ها و تفرّق‌ها»[156](p. 321) دیده می‌شود و این تفاوت‌ها/تفرّق‌ها «در نهادها، تکنیک‌ها، رفتارهای جمعی یا فردی، کارکرد‌های سیاسی، فعالیّت‌های علمی، قصّه‌های ادبی یا نظرورزی‌های تئوریک کاملاً نمود دارد»(p. 324). هر مفهوم و کنشی در «یک مورفولوژی دانش، در سیستم ایجابیّت‌ها[157]، و یا در آرایش درونیِ صورت‌بندی‌های گفتمانی»(p. 325) به سر می‌بَرد؛ در یک اپیستمه. در این خصوص، فوکو تصریح می‌کند که «آنچه من آپاراتوس(دیسپوزیتیف) می‌نامم، به‌مراتب از اپیستمه، عام‌تر و کلّی‌تر است؛ به‌عبارتی، اپیستمه یک آپاراتوسِ(دیسپوزیتیف) گفتمانیِ خاص است …»(1980: 197). بدین‌نحو، او نشان می‌دهد که رابطه‌ای‌ نظم‌یافته بر اساس دانش یا گفتمان میان کلمه و شیئ/چیز وجود دارد، و تأثیر یا جلوه «کلّی» که مورد بحث است، «عرصه تاریخ واقعی و بالفعلش» است(1998a: 326). آنچه باید دلمشغولش باشیم و به آن بپردازیم، همین است.

مفسّران و شارحانِ فوکو معمولاً به این مهم توجّه نمی‌کنند که او دیرینه‌‌شناسی دانش و اپیستمه، و بحثش درباره صورت‌بندی‌های گفتمانی و دیسپوزیتیف را ذیل یک «مضمون عامِ از شناخت(فهم)»[158](1998a: 331) قرار می‌دهد. دیسپوزیتیف، زایا و مولّد است و پیوند ناگسستنی و ماندگاری با مسأله هرمنوتیک[159] دارد. آشکار است که فوکو در فهمش از دیسپوزیتیف، به چیزی به مراتب فراتر از اپیستمه می‌اندیشد. چنین فهمی می‌تواند شامل سازوبرگ‌ها(تجهیزات) یا مادیّت‌ها(از قبیل معماری، دیوارها و …) نیز باشد. بدیهی است که فوکو تأثیر(جلوه) دیسپوزیتیف و احوالات و عواطفی که تولید می‌کند را با دانش و گفتمان، و بنابراین، با بازنمایی، «خوانش‌ها»، و تفسیر پیوند می‌دهد. خوانشِ تأثیر دیسپوزیتیف یا احوالات متأثر از دیسپوزیتیف، نزدیک‌شدن به جهان و حیات از حیث پدیدارشناختی و هرمنوتیک است، در حالی‌که، اپیستمه بر یک جنبه رابطه‌ایِ غیرقابل‌اجتناب با پراکسیس دلالت دارد.

از حیث هرمنوتیک(که فوکو از آن استفاده نمی‌کرد)، می‌توان گفت که دغدغه او، مفهوم‌سازیِ جهان و توصیف جهان در قالب کلمات و عبارات(معنا، دلالت‌گری، فهم)[160] است(پی‌نوشت ۱۰). ما در اینجا از دیسپوزیتیف در قامت یک کلمه– نه در معنای خاص و نه در معنای کلّی و عامش- صحبت نمی‌کنیم. در متن یک عرصه اجتماعیِ شکل‌یافته از تجارب بینابینی، نظاماتِ دلالت‌گری، معنا در یک بستر همواره نوپدیدی از فضاهای فولدینگ، پرکتیس‌ها، و دلالت‌گری‌ها، هم مولّفه‌هایِ گفتمانی/گفته‌شده[161] و هم مولّفه‌هایِ غیرگفتمانی/ناگفتنی[162] حائز اهمیّت‌اند. از این منظر، پذیرش حدوث/محتمل‌الوقوعیِ ناگزیرِ دیسپوزیتیف و پذیرش ابهام/ناروشنیِ غیرقابل‌اجتناب آن، بسیار مهم است. برای مثال، معماری را در نظر بگیرید:

«می‌توان معماری را در قامت یک متن(text) در نظر گرفت، امّا(نظر به سرشت متکثّر و بس‌گانه‌ی پرکتیس‌هایی که معماری با آنها مرتبط است) دانشی که معماری دربردارد، قابل‌تقلیل به یک معرفت‌شناسیِ عام از این حوزه نیست»(Teyssot, 1980: 92).

بنابراین، اگر قرار به کارآمدی، اثربخشی و مطلوبیّت معماری باشد، باید لزوماً دانش، تجربه، ارزش استفاده[163] یا خاطرات را «بازنمایی کند». معماری باید در قامت «یک متن»، در قامت چیزی «دانسته و شناخته‌شده»(ولو صرفاً به‌صورت شهودی و بی‌واسطه) عمل کند. طرح(design) از طرق مختلف خوانده می‌شود، چراکه عرصه اجتماعی، عرصه‌ای برآمده از هستنده‌هایِ[164](یا «خوانندگانِ[165]») متکثّر و بس‌گانه است. تأثیر(جلوه) معماری، بسته به اینکه با کدام نظامات دلالت‌گری، با کدام صورت‌بندی‌های گفتمانی، با چه پرکتیس‌هایی، با کدام «خاطراتِ بدنی» و یا با چه تفاسیری «در تماس است»، متفاوت خواهد بود. چنانکه تِی‌سووت می‌گوید، فضای معمارانه باید «آرایش‌یافته، مستعد و برساخته‌»[166](p. 92) و آرایش‌دهنده(تنظیم‌گر و استعدادبخش)[167](Huxley, 2006) باشد. این بحث بیشتر از آنکه با بدن مرتبط باشد، به حیطه معنا‌شناسی یا نشانه‌شناسی تعلّق دارد، چراکه مجموعه عناصر و تأثیر و جلوه آنها، به صورت‌بندی معانی و دلالت‌گری‌ها، مرتبط و متعلّق است.

چنانکه پُل رابینو در مقام دوست و شارحِ فوکو، می‌گوید:

«ادّعای ما… این بوده که هرکسی تفسیری دارد؛ چه بداند و چه نداند؛ چه این را تصدیق کند و چه نکند؛ و اساساً منظور ما از تفسیر، تشخیصی انضمامی از موقعیّت کنونی و مسائل حال حاضر آن موقعیّت است؛ پرسش‌هایی که نمی‌توان به صورت اُبژکتیو/عینی مطرح نمود»(Rabinow, in Hjelmar and Germer, 1994: 94-95).

فاصله‌گرفتن از چیزها/اشیأ(برای انجام تحلیل، و برای تلاش جهت فهم چگونگیِ استفاده از یک مکان یا فضا و …) «از طریق تفسیر[168] اتّفاق می‌افتد»(Rabinow, in Hjelmar and Germer, 1994: 97)(پی‌نوشت ۱۱)؛ گزاره‌ای که مورد پذیرش فوکو بود. برگردان دیسپوزیتیف به disposition (به معنی آرایش/نحوه استقرار یا به تعبیری، مستعد‌سازی) به نظر می‌رسد با دیدگاه شخصی فوکو و نیز خوانش دلوز(1988) همخوان است، چراکه قصد از دیسپوزیتیف‌‌ها، نیروهایِ زایا، مولّد، و معنابرانگیزی است که تولیدِ «حقیقت»، «عینیّت»، «امر به‌هنجار»[169]، یا یک استفاده معیّن، می‌کنند. دیسپوزیتیف‌‌ها، کل‌هایی انضمامی و موقعیّت‌مندِ سرشار از نیروهایِ شدن[170] هستند. برای مثال، نیروهایی که در بطن زندگی و یا درباره زندگی هستند، جایی که مردم در تلاشند تا آنچه در حین صحبت در خصوص چیزها/اشیأ در فضا می‌بینند را فهم کنند. چنانکه فوکو می‌گوید:

«ما نباید معنا را به هسته شناختی‌ای[171] که در قلب یک اُبژه قابل‌شناسایی[172] قرار دارد، محدود کنیم؛ بلکه، باید به معنا امکان دهیم تا جریان و سیلانی از حدّی از کلمات و چیزها/اشیأ را برقرار نماید؛ در قامت آنچه درباره یک چیز/شییء گفته می‌شود(نه صفت آن چیز/شییء یا خود آن چیز/شییء) و در قامت چیزی که رخ داده و پیش می‌آید(نه فرایندش یا وضعیّتش)»(Foucault, 1998b: 350).

آنچه فوکو در اینجا به آن اشاره می‌کند، اینست که «دلالت‌(معنا) تنها نزد آگاهی[173] وجود دارد» و «رخدادها می‌توانند تنها در زمان وجود داشته باشند»(p. 351). باید به‌دقّت این تفاوت[174] و نیروی مقارن با آن(نیروی هم‌زیستیِ فضایی، مواجه‌های فضایی، هم‌نشست‌ها و اتّصال‌های فضایی) را مد نظر قرار داد و ارج نهاد.

بنابراین، چنانکه فوکو به روشنی بیان می‌کند، سامانه دیسپوزیتیف می‌تواند هم کلمه باشد و هم چیز/شییء، و همچنین هر چیزی مابین این دو. وفق آنچه دلوز(1995: 85) می‌گوید، در کار فوکو، «رابطه‌ای مُعیّن میان فرم‌ها و نیروها» وجود دارد، از قبیل موقعیّت‌مندیِ رابطه‌ای و فضایی، و اثرات و جلوه‌های اجتماعی-بدنیِ ناشی از موقعیّت‌مندبودن در فضاها و مکان‌هایی که با نیّت قبلی و آگاهانه ساخته شده‌اند. چنانکه دلوز(1995: 91) باور دارد، این بخشی از زندگی‌باوریِ[175] فوکو است(پی‌نوشت ۱۲)، جایی که، «بازی و تعامل نیروها، در راستای خط زندگی و مرگ عمل می‌کند؛ خطی که همواره در حال تا‌خوردن و بازشدن[176] است، و در این حین، حدِّ دقیق اندیشه را ترسیم می‌کند». زندگی‌باوریِ زندگی[177] و خطوط زندگی، حدّوحدودِ دیسپوزیتیف در مقام فرم و نیروی انتظام‌بخش را ترسیم می‌کنند. بنابراین، تنشی دائمی میان آستانه‌های مابین حدود و انضباط(نظم) از هر نوعش وجود دارد. باید به یاد داشته باشیم که «معماری همواره فعالیّتی سیاسی بوده» که همین دلیلی است برای اینکه دریابیم چرا به‌منظور شکل‌دادن انضباط و نظم، هنجارمندی و به‌هنجارسازی(عادی‌سازی)، به «قولِ معروف معماری، یعنی: «ما به یک جماعت[178] نیاز داریم» برمی‌خوریم»(Deleuze, 1995: 158). جماعت(مردم)، بر روی هم تا خورده و به شکل «بافت اجتماعی»[179] درمی‌آیند. فضای برنامه‌ریزی‌شده[180] ‌برای تأثیرگذاری و جلوه‌مندشدن، نیازمندِ این جماعت(مردم) است. فضا می‌تواند تنها یک بافت متنی[181] –مادیّت‌هایی که در تلاشند تا بر معنا دلالت کنند- باشد، چراکه تأثیر(جلوه) باید از طریق اَشکال مختلفِ خوانش‌ها و تفاسیری که روی هم تا خورده و به شکل پراکسیس درمی‌آیند، ظاهر شود.

بنابراین، یک دیسپوزیتیف فضایی، بیش از آنکه یک آپاراتوس انتظام‌بخش باشد، یک تأسیسات مادّی یا یک هستی‌شناسی(فضایی) است. باید با این فرضیه رایج که فهم فوکو از «رفتار و کردار فردی، چیزی است که تا حد زیادی توسط سازمان‌دهیِ یک فضای مفروض، تعیین می‌شود»(Tonkiss, 2005: 135) مخالفت کرد. استدلال تانکیس، تنها امر اجتماعی(the social) را فضایی می‌کند، و در تأکید بر اهمیّت دیسپوزیتیفِ گفته‌شده/گفتمانی/معنایی در فهم فوکو از تولید امر اجتماعی از طریق فضا، توفیقی ندارد. فضا پرکتیس‌های خاصّی را تعیین نمی‌کند، بلکه بر آنها دلالت می‌کند، به آنها آرایش و ترتیب می‌دهد و استعدادِ انجام‌شان را فراهم می‌سازد، و بیش از آنکه این پرکتیس‌های خاصّ را «ممنوع» کند، امکان آنها را «میسّر» می‌نماید. به بیانی دیگر، فضا، کنش‌های مشخّصی را بدون آنکه تعیّین کند، «دعوت» کرده یا «برانگیخته» می‌سازد(فضا، استعدادِ برخی کنش‌ها را شکوفا می‌کند). چنانکه فوکو به صراحت بیان می‌کند، «معمار، قدرتی بر من ندارد».

شاید فوکو، بهترین توصیف از دیسپوزیتیفِ فضایی را زمانی ارائه می‌کند که به پرسشی مبنی بر اینکه آیا معماری می‌تواند «مسائل اجتماعی را حل‌وفصل کند؟»، پاسخ می‌دهد. او می‌گوید، «فکر می‌کنم که معماری در جایی که نیّاتِ آزادی‌بخشِ معمار با پرکتیس‌ واقعیِ مردم در اِعمال آزادی‌شان، مصادف و مقارن می‌شود، می‌تواند جلوه‌ها و اثرات مثبتی تولید کند»(Foucault, 1989: 265). تأثیرِ فضا و بازنمایی‌های آن، به رابطه فضا با فرد آزاد(اینکه چطور آن فضا را مورد خوانش قرار می‌دهد)، و همچنین به رابطه فضا با کارکرد، و از این رو، به رابطه فضا با بدن بستگی دارد.

فضا و امر اجتماعی(بدن)

فوکو در آغاز کتاب «پیدایش کلینیک»[182](23: 2000) می‌نویسد «این کتاب درباره فضا، زبان و مرگ[183] است؛ درباره نگاه خیره». در اینجا، فضا و زبان چیست؟ فوکو از فضا و زبانِ پزشکی در قرن ۱۸، و دقیق‌تر بگوییم، از نگاه خیره پزشکی(پزشک، متخصّص ستون فقرات، روانشناس) صحبت می‌کند که گفتمان پزشکیِ جدیدی را به‌واسطه‌ی شیوه‌های نوینِ مشاهده(معاینه) بیماران و برقراری ارتباط با آنها(Foucault, 2000) از طریق بدن یا مشاهدات(معاینات) و توصیفات بدن، شکل داد. این یک فضای واقعاً انضمامی است، چراکه در آن «نگاه خیره‌ی سخن‌گویِ پزشک[184]، به وجود می‌آید»(p. 26)؛ این نگاه خیره‌ به‌منزله یک کنش پرفورماتیو[185](یا مسامحتاً اجرایی) است؛ فضایی مملو از مرض و بیماری باید با یک نگاه خیره‌ی نظارتی تکمیل شود. این یک منظومه دانش-قدرت است که از طریق تکمیلِ یک فضای دانشیِ پیشینی با دانشی جدید، ارتقاءیافته و عقلانی‌تر در خصوص بدن و فضامندیِ اجتماعیِ سلامت و بیماری[186]، برپا و دایر شده است.

فوکو(2000) سه نوع فضایی‌‌شدن را در پزشکی قرن ۱۸ تعریف می‌کند(Osborne and Rose, 2004): ۱) فضایی‌شدنِ اولیّه(پایه)[187] به یک مفهوم‌سازی ارجاع دارد که فهم گفتمان‌ها در بطن آن صورت می‌گیرد؛ ۲) فضایی‌شدن ثانویّه[188] که به دریافت‌ها و ادراکاتِ حسّیِ بیمار ارجاع دارد؛ و ۳) فضایی‌شدنِ نوع سوّم[189] که به آپاراتوسِ(دم‌ودستگاه) تحقیقاتیِ بیماری ارجاع دارد. اُزبورن و روس(2004: 213-214) تفسیری از این فضایی‌شدن‌ها نزد علوم اجتماعی به دست می‌دهند. فضایی‌شدنِ اولیّه، برآمده از مدل‌سازی[190] است؛ «انگاشتِ ذهنیِ فضا از مجرای تفکّر(مدل‌کردن فضا در ذهن)»، که در آن، ایده کلیدی اینست که «تفکّر اجتماعی و فرهنگی، نحوه فضایی‌شدنِ اُبژه‌هایش را مُسلّم و پیش‌فرض می‌گیرد»(p. 123)؛ برای مثال، تفکّر در خصوص نظم فضاییِ حیات. فضایی‌شدنِ ثانویّه، فضایی‌شدنِ فهم و دریافتِ حسّی[191] است؛ شیوه‌هایی که از طریق آنها، فضا از قابلیّت تفکّر برخوردار می‌شود؛ بینش‌هایِ فضایی‌‌شده، و فضایِ مادیّت‌یافته»(p. 214). می‌توان این را فضای پرکتیس و تجسّم[192] نامید. فضایی‌شدنِ نوع سوّم، فضایی‌شدنِ مرزگذاری(تعیین محدوده)[193] است، «عرصه توپوگرافیک» و «سایت‌ها»(p. 214)؛ اینکه چگونه به فضا در قامت محل، مرزها، پهنه‌ها، گتوها، یا طردها[194]، اندیشیده می‌شود؛ در این خصوص می‌توان به مثال‌هایی همچون بیمارستان یا زندان اشاره کرد. توضیح بیشتر آنکه، دغدغه مدل‌سازی، نحوه اندیشیدن به حیات شهری در سیاست و برنامه‌ریزی[195] است؛ فهم و دریافت، یک برنامه(plan) است و بازنمایی‌ این برنامه از حیات شهری(تفکّر این برنامه در خصوص حیات شهری)؛ و مرزگذاری، مادیّت‌بخشی و تحقّقِ عینیِ این برنامه در مکان است. معماران و شهرسازان، فرم‌های فضایی‌ای را طراحی می‌کنند که این فرم‌ها باید «تخصیص افراد در فضا، کانالیزه‌کردنِ سیرکولاسیون‌شان، و نیز تحت‌دستورالعمل‌درآوردنِ روابط متقابل‌شان را تضمین نمایند»(Foucault, 1984: 253). همین کدگذاری(تحت‌دستورالعمل‌درآوردن) است که، برای مثال نزد چارلز بووث[196]، باید «فضایی‌شدن اخلاق»[197] را تولید کند؛ «تلاشی برای منضبط‌سازی و تحت‌کنترل‌درآوردنِ فضا، و تحمیل نوعی نظم بر فضا»(Osborne and Rose, 2004: 215; see also Huxley, 2006).

فوکو از همان نوشته‌های اولیّه‌اش، همواره فضا را در قامت محملی برای پیکربندی‌هایِ دانش، بدن‌ها و شکل‌دهی به رفتار انسان، و رابطه‌ای میان بدن، نگاه خیره، و انضباط می‌دید؛ که جملگی به فضایی‌شدن‌های قدرتمندِ پیکربندی‌هایِ(اجتماعی و موقعیّتی) خاص، منتهی می‌شود. برنامه‌ریزی شهری بر «اراده و میل به دانش»[198] مبتنی است؛ و فضایی‌شدنِ زندگی، هدف غایی است. فوکو(1984, 2007) نشان می‌دهد که پزشکی و برنامه‌ریزی شهری، به اتّفاق یکدیگر، فضا را هم عقلانی و هم جداکننده می‌دیدند. از یک سو، آنها فضا را در جهت اجرای زیست‌سیاست، و «سَروسامان‌دادن» از طریق طبقه‌بندی‌ها و دسته‌بندی‌ها[199] به‌کار می‌گیرند؛ و از سویی دیگر، به مدد فضا، آنچه به‌هنجار[200] است را از نابه‌هنجار[201] جدا و منفک می‌سازند؛ مریض از سالم، خوب از بد. بدین‌نحو، فضای شهری برای مدیریتِ حیات در شهر، و برای «مدرن‌سازی قدرت»(Foucault, 1980: 176) از حیث سیاسی، مهم می‌شود. اپیستمه نوپدیدِ زیست‌پزشکی[202]، به یک دیسپوزیتیف اجتماعیِ مهم برای «سَروسامان‌‌دادن» بدل می‌شود که افراد را از طریق هماهنگ‌کردنِ نظامات مُعیّنی از دلالت‌گری و نهادینه‌سازیِ این نظامات، به‌نحوی عقلانی در فضا تقسیم و پخش می‌کند. تفکّر در خصوص فضا حسب پزشکی، به شیوه مسلّطِ تفکّر در «سیاست سلامت در قرن ۱۸»[203](Foucault, 1980: 166-183) و پروژه‌های بهداشتی در شهرها(Hegna, 1998) بدل شد، و درهم‌تنیدگیِ دانش، فضا و امر اجتماعی(نظم؛ انضباط)، به یکی از موضوعاتِ اصلی و دیرپایِ برنامه‌ریزی شهری تبدیل گشت. در شهر، این پیکربندی «بدل به یک جور حکومت می‌شود»(Osborne and Rose, 1998: 6).

فوکو(2007) در تاریخ‌نگاری‌اش از ایده‌ها، پی می‌بَرد که چگونه برنامه‌ریزی شهری(یا شهرگرایی) در قرن ۱۸ بدل به امری سیاسی می‌شود. معماری و برنامه‌ریزی شهری، به‌تعبیری همواره سیاسی بوده‌اند، و برای مقاصد سیاسی یا نظامی به کار گرفته شده‌اند، امّا در قرن ۱۸ بود که «شکل‌گیری تأمّلاتی بر معماری به‌منزله تابعی از اهداف و تکنیک‌های حکومت بر جوامع» پدیدار شد(Foucault, 1989: 257; 2007). شهر باید از طریق تقسیم‌بندی و مُدرّج‌کردنِ فضا، و پهنه‌بندی و نمودارمندکردنِ[204] فضا، به‌ قاعده درآمده، و تحت انضباط، حکمرانی و کنترل قرار گیرد. برنامه‌ریزی شهری(شهرگرایی)، ابزاری برای شکل‌دهی به نظم، جلوگیری از شیوع اپیدمی‌ها، ممانعت از شورش و انقلاب، و تولید خانواده‌های اخلاقمند و بافضیلت محسوب می‌شد. بدین‌ترتیب، شهرگرایی، ارتباط تنگاتنگی با شیوه سیاسیِ تفکّر در خصوص حکومت، و کنترل شهروندان از مجرای فضا پیدا کرد. سیاست(politics)- حداقل در فرانسه- به برنامه‌ریزی شهری و معماری علاقه‌مند و متمایل شد، چراکه سیاست‌مداران، شهر را در معنای دقیق کلمه، مصداق بارزی از «عقلانیّت حکومت»(p. 260) نزد جامعه می‌دیدند. شهر نمونه‌ای از فضایِ سازماندهی‌شده بود؛ چه از حیث اداری-اجرایی و چه از حیث محدوده و قلمرو. هدف، «خلق سامانه‌ای‌‌ تنظیم‌گر‌ بود که رفتار افراد را ضابطه‌مند سازد و به موجب آن، هرچیزی باید آنقدر تحت کنترل درمی‌آمد تا به نقطه خوداتّکایی و خودنگه‌دارندگی بدون نیاز به مداخله بیرونی برسد»(p. 260). برای مثال، حکومت‌ها می‌توانند از طریق طراّحی خانه‌ها، به ضابطه‌مندکردن، اخلاق‌مند‌کردن و به‌هنجارمند‌کردنِ افراد و جوامع بپردازند(Gromark, 1987).

معماری و فضایی‌شدنِ زندگی روزمره از مجرای مادیّت‌بخشی به استفاده از فضا[205](عینی‌سازی استفاده از فضا)، بر بدن تمرکز دارند. فضا، نیّات و مقاصدی که در پس پشت یک پرکتیس وجود دارد و از کاربری‌های معیّنی بر روی زمین، و شیوه‌ها و ارزش‌های خاصّی حمایت می‌کنند را بازنمایی می‌کند. چنانکه فوکو می‌گوید:

«به نظر من، تلاش برای جداکردنِ پرکتیس‌های آزادانه‌ی مردم(پرکتیس‌های برآمده از روابط اجتماعی) از توزیع‌های فضایی‌ای که این پرکتیس‌ها در آنها رخ می‌دهند، تلاشی مستبدانه و خودکامه است. اگر این پرکتیس‌ها و فضاها از هم جدا شوند، فهم‌شان غیرممکن می‌شود؛ هر یک از آنها را تنها می‌توان از طریق دیگری فهم نمود(Foucault, 1984: 246).

پاتریک گدس[206] می‌خواست «در آگاهی شهروندان مداخله کند» تا به خودِ مدنی‌شان(هویّت مدنی)[207] دست یابند و از این طریق، یک «مفهوم اخلاقیِ باز و دینامیک از شهر» شکل گیرد. گدس خودش را در قامت «میانجیِ فرم‌های مدنی»[208] می‌دید(Osborne and Rose, 2004: 219) که از فضا و فضایی‌شدنِ زندگی روزمره استفاده می‌کند. هر فضایی که با امر شهری مرتبط است را می‌توان ذیل این دیدگاه مطالعه کرد که چگونه نظم مدنی و قدرت ناظر بر امر اجتماعی توسط عقلانیّت‌هایِ مولّد و آرایش‌دهنده‌(استعدادبخش)[209]، فضایی می‌شوند؛ عقلانیّت‌هایی از قبیل بهداشت، پهنه‌بندی، گفتمان پیرامون نقش زنان در خانه و … (Huxley, 2006: 784).

فضای شهر و دیسپوزیتیف

بعضاً استدلال شده که «گرچه فوکو قطعاً بر فضا به‌عنوان وجه اصلیِ اِعمال قدرت تمرکز دارد، امّا مشغله ذهنی‌اش به آن اندازه‌ای که معطوف به شهرها و نحوه کارکرد آنهاست، متوجّهِ خود ساختمان‌ها نیست«(Wright and Rabinow, 1982: 16). به عبارت دیگر، فوکو بیشتر دلمشغولِ فضا است تا معماری؛ و دقیق‌تر آنکه، وفق استدلال این نوشتار، دلمشغولِ دیسپوزیتیف فضا[210] است. مفسّران و شارحان فوکو، با برّرسیِ دیدگاه‌های وی درباره شهر، معمولاً بر قدرت و نه بر فضا تأکید دارند، با این ادّعا که فوکو به «چگونگیِ توزیع قدرت در فضا، در ساختمان، در نهادها، در روزمرگی‌های زندگی روزمره، و اَشکال گفتمانیِ متناظرِ اینها»(Tygstrup, 2006: 175; see also Philo, 2000) نظر دارد. در این صورت، آن مفسّر یا شارح، احتمالاً در فکرِ نظم و انضباطِ برآمده از نمودارهای فضاییِ کارکردگرایانه، هندسه، و پهنه‌بندی است(Brenner, 1994).

دلوز(2004)  و اُزبورن و روس(1998) از مفهوم «نمودار» نزد فوکو در قامت دیدگاهی استفاده می‌کنند که از طریق آن، «نحوه کنترل و حکمرواییِ شهر» از مجرای فضا فهم می‌شود؛ به تعبیری، فهمِ چگونگیِ مدیریت یا حکمروایی پولیس[211]. فوکو آگورای یونان[212] را در قامت مکانِ رخدادِ دمکراسی ارتباطی[213] می‌دید، امّا همزمان، شهرها را به‌مثابه مکان‌هایی می‌شناخت که در آنها «مراکزِ قدرت، متکثّر و بس‌گانه‌اند؛ و در این مراکز قدرت، فعالیّت‌ها، تنش‌ها، کشمکش‌ها و تعارضات بی‌شمارند»(Foucault, 1986: 82). وقتی شهرها توسعه یافتند و به نیروی اصلی در جوامع بدل شدند، وابسته به جنگ یا خود قدرت(سیاسی، اقتصادی) نبودند، بلکه «ثروت داشتند، و همچنین، از تواناییِ اجرایی-اداری، یک نقاب پوشاننده، مَشیِ مُعیّنی از زندگی، … غرایز نوآورانه، و فعالیّت‌های مرتبط با آن مَشی خاص، برخوردار بودند»(Foucault, 2003: 235). به عبارت دیگر، قدرت شهرها در این بود که مکانِ بازار و شکوفایی اقتصادی، مکانِ نهادهای قدرت(شهری، منطقه‌ای، ملّی)، و مکانِ تمرکز نیروهای بدیع و نوآور بودند. استدلال اُزبورن و روس(1998) اینست که دولت-شهرِ یونانی متّکی بر ایده «جامعه‌پذیری/مردم‌آمیزی ناب»[214] بود؛ یعنی، «نوعی ارتباط و معاشرت که دال بر هیچ نوع منافعِ متقدّم و پیشینی نیست»(p. 2). افزون بر این، شهر یونانی، ارائه‌گرِ نخستین تلاش برای ترسیم «نموداری مُعیّن از قدرت» است که به شهر شکل و فرم می‌دهد. نمودار فضاییِ شهرها باید «فرم مُعیّنی از رفتار/کردار – که خودراهبر(خودگردان) باشد- را تولید کند». اُزبورن و روس این نمودارِ شهر را «محیط  فضاییِ برآمده از درون‌ماندگاری»[215] می‌نامند(Osborne and Rose, 1998: 1) که توسط درون‌ماندگاریِ فرم و روابط اجتماعی-فضایی شکل می‌گیرد. بنابراین، به نظر می‌رسد آنها اشاره دارند که تمرکز بر آگورا می‌تواند موجب غفلت از کنترلِ فضایی‌شده‌ی شهری بر بدن، زندگی و ذهن شود.

فوکو بیان می‌کند که «در اواخر قرن ۱۸ … استفاده از آرایش(مستعدسازی) فضا[216] برای مقاصد سیاسی-اقتصادی، بدل به یک مسأله شد»(Foucault, 1980: 148). افزون بر این، روابط متقابل میان هنجارها و فرم‌ها برای فوکو حائز اهمیّت است. زمانی که فضا در قامت شکلی از قدرت در عرصه اجتماعی دیده می‌شود، مهم است تا حواس‌مان به نیّات و مقاصدِ زیربنایی که به‌نوعی در پسِ پشتِ فضاهای طرّاحی‌شده هستند، باشد. این نیّات می‌توانند هر چیزی، «از استراتژی‌های عظیمِ ژئوپُلیتیک گرفته تا تاکتیک‌های کوچک مرتبط با زیستگاه‌ها» را دربرگیرند؛ برای مثال، خانه‌ای که «شکلی از اخلاقیّات را برای خانواده تجویز می‌کند»(p. 149).

نمی‌توان در خواندنِ فوکو، از دیدگاه قدرت ناب[217] یا از دیدگاه فضا چشم‌پوشی کرد. به نظر می‌رسد، روابط میان بازنمایی و زبان[218]، امر رویت‌پذیر(دیدنی) و امر رویت‌ناپذیر(نادیدنی)، و معنا و تفسیر[219] درست به همان انداره‌ای که در نوشته‌های فوکو در خصوص فضا و قدرت اهمیّت دارند، در نوشته‌های او در خصوص خود شهر نیز مهم‌اند(Colebrook, 1999; Deleuze, 1988). مفهوم دیسپوزیتیف، این مضمون یا درون‌مایه را بازنمایی می‌کند. وقتی فوکو بر شهر در قامت نمادِ(ذهنیِ) انضباط، اخلاق جمعی یا اخلاقیّات فردی، دلالت دارد، شهر را می‌توان به‌عنوان پروبلماتیکِی برآمده از دیسپوزیتیفِ بازنمایاننده‌ی فضا[220] در نظر گرفت.

اکنون به دو مثال اصلیِ فوکو در خصوص دیسپوزیتیف‌های فضایی بازمی‌گردیم: ۱) شهر ناب(سالم)[221] و ۲) پَناپْتیکون.

فوکو می‌نویسد «از قرن ۱۸ به بعد، هر بحثی از سیاست(politics) به‌عنوان هنر حکومت[222]، لزوماً مشتمل بر فصل یا فصولی در خصوص شهرگرایی، تسهیلات جمعی، بهداشت، و معماری خصوصی است»(1984: 240). نحوه کنترل و حکمرانی بر جوامع و شهرها، به مسأله‌ نحوه تسهیل زندگی در شهر، تسهیل حرکت‌‌ها و جریان‌ها در شهر، و تسهیل زندگی خصوصی و زندگی روزمره، جملگی از طریق فضا و به قصد تأمین امنیّت، بدل می‌شود(Foucault, 2007: 11-18). فوکو اشاره می‌کند که از قرن ۱۸، پالیتیکس یا سیاست برنامه‌ریزی شهری[223]، یعنی آگاهی از اِمکان هنرِ حکومت‌کردن از طریق ساخت یک فضای جمعیِ برخوردار از نظم توسط «سازوبرگ‌های جمعی»[224] از قبیل طرح‌های مسکن، پرکتیس‌های بهداشتی، و سایر اَشکال تسهیلات جمعی. مطالعه فوکو در خصوص ایده قرن هجدهمیِ «شهر بیماری‌زا»[225](Foucault, 1980: 175)، رابطه متقابل میان گفتمان و فضا را نشان می‌دهد. در این ارتباط، و به‌عنوان نمونه، می‌توان به کارزارهای سیاسی در خصوص کنترلِ امنیّتی بر فضای اجتماعیِ شهر از طریق آنچه می‌توان «برنامه بهداشت»[226] نامید، اشاره کرد. در کلام فوکو، شهر بدل شد به «اُبژه‌ای که از قابلیّت پزشکی‌زده‌شدن برخوردارست»[227](p. 175).

چنانکه فوکو تصریح می‌کند، علّت ظهور این سیاستِ سلامت شهری[228] و سازوکارهای فضاییِ تابع آن، مراقبت از مردم و جمعیّت شهر نیست، بلکه موضوع، حفظ قدرت از طریق نظم اجتماعی-فضایی است؛ موضوع، امنیّت[229] است. شهر به‌خاطر وجود اقشار فقیر یا پرولتاریا(طبقه کارگر)[230] که تنش‌ها و کشمکش‌ها را در شهرها افزایش می‌داد، به‌مثابه تهدیدی برای سیاست(politics) دیده می‌شد. نظام سلامت[231]، این نکته را روشن می‌سازد. شهر، به محیطی خطرناک برای جامعه، و نزد نظام‌های قدرت بدل شده بود، نه تنها به‌خاطر تمرکز فقر و تنش‌ها، مخاطرات و بیماری‌ها، بلکه همچنین به‌خاطر نیازی که جامعه به نیروی کار باثبات و سالم و نیز رشد جمعیّت داشت. به یک سیستم اداری-اجراییِ(ضوابط و مقرّرات) و یک ساختارِ قدرتِ امنیّتی(نسخه‌های تجویزی‌ای که فضاهایِ انتظام‌بخش و تنظیم‌گر را تأمین کنند) نیاز بود که توآمان بتوانند در قامت یک ابزارِ پزشکی-مدیریتی بر ضدِّ شهر بیماری‌زا عمل نمایند؛ شهری که وضعیّتش، محصولِ شرایط اسفناکِ زندان‌ها، کشتی‌ها، بیمارستان‌ها، و مسکن، و نیز انتشار سریع بیماری‌ها بود. خانواده بدل به اصلی‌ترین کنشگرِ مسئول در شکل‌گیری نیروی کار سالم شد، و شهرها نیز متحمّلِ فرایند تطهیر/پالایش فضاییِ[232] و نمودارمندشدن، از طریق اِعمال ضوابط و مقرّرات مرتبط با سلامت بر زندگی عمومی و بر شرایط زیستی و معیشتی شدند. «آرایش محلات مختلف، رطوبت آنها و قرارگیری آنها در معرض هوای سرد، تهویّه شهر، فاضلاب شهر و سیستم زهشکی آن، مکان‌یابی کشتارگاه‌ها و گورستان‌ها، و تراکم جمعیّت، جملگی عواملی بسیار مهم برای مرگ‌ومیر و میزان شیوع بیماری در بین ساکنین شهر هستند، و همین، شهر را بدل به «اُبژه‌ای که از قابلیّت پزشکی‌زده‌شدن برخوردارست» ‌کرد(Foucault, 1980: 175). برنامه‌ریزی شهری و معماری، بدل به یک فن(تخنه) و یک فن‌سیاست[233] شد؛ فن‌سیاستی که به‌منزله ابزاری برای پاکیزه‌سازی، شکل‌دهی، نظم‌بخشی و خلقِ جامعه‌ای سالم و خوش‌بُنیه شکل گرفت و توسعه یافت. چنانکه فوکو می‌گوید: «دلهره و سراسیمگیِ شهری، مشخّصه بارزِ اضطراب و تشویشِ سیاسی-بهداشتی بود»(1994: 144) و «بهداشت عمومی، نسخه‌ای پالایش‌شده و آراسته از قرنطینه بود»(p. 146).

فضایی‌شدنِ یک شهر سالم، به معنیِ نظارت بر فضاها و جمعیّت شهر بود. نگاه خیره‌ی ناظر  بر شهر، توسط پلیسی‌کردنِ شهر از طریق اِعمال ضوابط و مقرّرات و ترتیبات و تمهیدات کنترلی، مدیریت و هدایت می‌شد، امّا هدف اصلی، رویت‌پذیری به‌میانجی هرچه بیشتر روشن‌کردن[234] و آشکارسازی فضا بود؛ فضاهای بازتر و پاکیزه‌‌تر، نورپردازی خیابان‌ها، ضوابط و مقرّرات زیباشناختی، ضوابط و مقرّرات ساختمان و مسکن، نوسازی و بهسازی و … . بنابراین، نیروی پلیس، نهادی بود که بر «مجموعه‌ای از سازوکارهایی که در خدمت تضمین نظم هستند»(Foucault, 1980: 170)، استوار بود؛ چنین نظمی، نه تنها توسط نیروی فیزیکی، بلکه توسط ضابطه‌گذاری از مجرای نورپردازی خیابان‌ها، طبقه‌بندی شهروندان[235]، و کنترل ضوابط مسکن در جهت تضمین سلامت و رفاه اِعمال می‌شد. طبقه‌بندی‌های فضا و ضوابط و مقرّراتِ ناظر بر فضا و رفتار، گزینه‌های گفتمانی[236] هستند، و این گفتمان‌هایِ برآمده از «امر به‌هنجار»[237]، بخشی از پلیسی‌کردنِ «پیکره اجتماعی»[238] بودند؛ ابزاری برای «محافظت، نگهداری، و حفاظت از نیروی کار»(p. 171) عمدتاً از مجرای شکل‌دهی به عادات زندگی روزمره.

دلوز، نوشته‌ فوکو در خصوص پَناپْتیکون در قامت نمونه‌ای از دیسپوزیتیف، را به‌عنوان «اختلاطی از امر رویت‌پذیر(دیدنی)[غیرگفتمانی] و امر قابل‌بیان[گفتمانی]»(Deleuze, 1988: 38) می‌خواند. کنترلِ فضاییِ شهرها، مثلاً از طریق پهنه‌بندی[239]، را می‌توان به‌عنوان اصلی از امر رویت‌پذیر قلمداد کرد که وفق منطق و اصول زندان(«جایی‌که نظم حکم می‌راند، و جای هر کس، بدن او، بیماری و مرگ وی، و چونی و چگونگیِ او … به صورت نسخه‌ تجویزی مقرّر و مقدّر شده است»(Foucault, 1977: 178))، ساختمان‌ها را در فضا نظم‌و‌نسق می‌بخشد. فوکو پَناپْتیکونِ جرمی بنتام[240] را به‌مثابه تمثیلی از «فرمِ به‌نظم‌درآمده و انتظام‌یافته» از یک جامعه می‌بیند؛ «یک اجتماع پاکیزه و ناب که تحت کنترل و استیلایِ سلسله‌مراتب، نگاه‌های خیره‌ی مُترصّد و گوش‌بزنگ، و مستند‌سازی‌های دقیق قرار دارد؛ شهری ایستا و لایتغیّر که تحت تسلّط مراجع و متصدّیانی است که کنترلِ بی‌چون‌و‌چرایی بر تمام افراد و بدن‌های انسانی دارند. این نسخه‌ای اوتوپیایی از شهری است که تحت کنترل و حکمرانیِ تمام‌وکمال قرار دارد»(p. 178). پَناپْتیکون، یک طرح یا سازوبرگِ معمارانه است که کنترل و سلطه را مستقل از نیروی انسانی شکل می‌دهد و به امکان رویت‌پذیریِ غیرقابل‌کنترل و غیرقابل‌گریز وابسته است. این نگاه خیره‌ی نادیدنی و رویت‌ناپذیر، یک نگاه خیره فضایی‌شده است(یک سازوبرگ یا فنِّ به‌هنجارسازی) که از مجرای دیسپوزیتیفِ فضایی‌اش عمل می‌کند؛ «ماشینی که دیدن(کسی یا چیزی که می‌بیند) را از دیده‌شدن(کسی یا چیزی که دیده می‌شود) جدا می‌کند»(p. 118). این بازیِ امر دیدنی و امر نادیدنی، بسیار قدرتمند است، چراکه همانطوری‌که فوکو می‌گوید «این بازی، به اندیشه(ذهن) قدرتی می‌دهد تا بر اندیشه(ذهن) اعمال کند(قدرت ذهن بر ذهن)»(p. 184). چنانکه فوکو می‌نویسد، پَناپْتیکون «فرمولِ قدرت از طریق شفافیّت[241]، و فرمولِ انقیاد از طریق نور و روشنایی[242]» است(1980: 154). انضباط، گشوده است و رویت‌پذیر، امّا پخش‌شده و همه‌جاحاضر.

فوکو همچنین اشاره می‌کند که پَناپْتیکون، امکان قدرت ذهن بر ذهن را فراهم می‌سازد، و بدین‌وسیله تأکید می‌کند که زندان، نوعی تأسیسات(پی‌نوشت ۱۳) است؛ تأسیساتی برای استقرار یک شیوه تفکّر یا تأمل درباره نحوه به‌هنجارسازی از مجرای فضا. اگر دیسپوزیتیف بتواند علائم، نشانه‌ها، و فرم‌های مادّیِ رفتار انسان باشد و یا به‌عبارتی صحنه‌گردانِ این رفتار باشد(مثلاً فضایی‌شدنِ سکسوالیته در خانه)، پس باید هم به‌عنوان آپاراتوس و هم به‌عنوان شکلی از آرایش و مستعدسازی(disposition) عمل نماید. دیسپوزیتیف، آپاراتوس است؛ به‌مثابه پدیده‌ای فیزیکی با مقاصد و نیّات مشخّص که نهادینه‌شدنِ نظم و انضباط در جوامع و شهرها را از طریق ضوابط و مقرّراتِ کنترلی و نیز گفتمان‌های هنجاری، آگاهانه بازنمایی می‌کند؛ همچنین، دیسپوزیتیف شکلی از آرایش(مستعدسازی) نیز هست؛ چراکه افراد باید آن را در مقام علامت یا نشانه‌ای از برخی پیام‌ها بخوانند. تحت‌کُددرآوردنِ فضا با هدف آرایشی مشخّص(مستعدسازی فضا)، نمی‌تواند بدون تفسیر یا بازتعریفِ کدینگ[243] [در اذهان مخاطبان فضا]، تأثیر یا جلوه قابل‌انتظارش را داشته باشد.

دیسپوزیتیف در قامت امر رابطه‌ای

فوکو می‌پذیرد که دیسپوزیتیف، یک کل/مجموعه‌ دلالت‌گر[244](دالِّ بر معانی) است که به قلمروء گفتمان تعلّق دارد، امّا با این وجود، وقتی نهادینه شده و جسمیّت می‌یابد، به شیوه‌ای غیرگفتمانی، عملکردی[245] نیز هست. ساختمان‌ها می‌توانند «گفتمانی» باشند، اما چنین گفتمانی نزد فوکو یک مسأله زبانی[246] نیست، چرا‌که ساختمان‌ها «از یک پلان(برنامه) تبعیّت می‌کنند»(Foucault, 1980: 198). آیا این بدان معناست که فوکو به جز آنچه به‌‌شکل ازپیش‌مفروض و برنامه‌محور در «نیّات/مقاصدِ»(ساختمان‌ها) وجود دارد، علاقه‌ای به برّرسی و لحاظِ نقشِ نظامات جمعیِ دلالت‌گری(هنجارها و ارزش‌ها) در نیّاتِ ساختمان‌ها ندارد؟ به نظر می‌رسد این پرسشی دشوار برای فوکو باشد، شاید به دلیل تمایل او به اینکه تفکّرش در خصوص مسأله سوژه را از محدودیّت‌های هرمنوتیک و زبانی، دور و آزاد نگه‌ دارد. هرچند فوکو با نوشتن درباره تولّد نگاه خیره پزشکی که برای شهرگرایی مدرن بسیار حائز اهمیّت است، به این گفته مشهور نیچه ارجاع می‌دهد که زبان «معنا را متبلور ساخته و شکل می‌دهد»(Foucault, 2000: 31)، امّا معنا هنوز به «تفاوت در شیوه بیان(شیوه مفصل‌بندی گفتار-اشاره به disposition)، در قیاس با سایر کنش‌های کلامیِ واقعی و ممکن»(p. 33) وابسته است. به عبارت دیگر، آنچه مهم است، «مازاد»[247] یا «معانی ضمنیِ»[248] امر گفته‌شده در فضاهای خاصِّ سرشار از اظهارها[249] است. از این رو، هر کلمه‌ای، از یک پتانسیل دلالت‌گر[250] حکایت دارد که قابل‌کنترل نیست، چراکه آن پتانسیل معطوف به «ترجمه‌» یا «تفسیرِ» آن کلمه است و نه معطوف به «سخن و کلامِ» نهادی‌اش[251].

فضا، دانش و قدرت، همواره خالقِ روابط و اَشکالی از نیروهای نهادینه‌شده و ریشه‌دار خواهند بود. نهادها صرفاً شامل نهادهای حکومتی یا آپاراتوس‌های دانشی نیستند، بلکه همچنین، شامل برپاسازیِ گفتمان‌ها در ملاء عام و در میان عموم نیز هستند، که وفق کار فوکو درباره کلینیک، همواره توسط مازادِ دال(دلالت‌گر)[252] حدود‌وثغورِ آنها مشخّص می‌شود. دغدغه او، «رشد وسایل به‌هنجارسازی»[253](Foucault, 1977: 272)، و به بیان دقیق‌تر، تغییر و استحاله آنها از یک هنجار/هنجارمندی(یک گفتمان) به «تکنیک‌های» عملیّاتی از طریق دیسیپلین‌ها یا انضباط‌هایِ نهادینه‌شده بود. علاقه فوکو خودِ کلمه و معنا نبود، بلکه به آنها به‌عنوان بخشی از یک کلِّ بزرگ‌ترِ برآمده از امر گفتمانی و غیرگفتمانی در فضا، نظر داشت. چیزی به‌عنوان «مرکز قدرت» یا زبان وجود ندارد، بلکه «شبکه‌ای از عناصر متفاوت- دیوارها، نهادها، قواعد/قوانین، شیوه حرف‌زدن و سخن‌گفتن»(p. 272) موجود است. تمام اینها، دیسپوزیتیف‌هایِ در حال کار و عناصرِ دلالت‌گرِ ممکن هستند. برخی می‌گویند «فرمِ دیسپوزیتیف‌ها،  گفتمان‌ها است»(Christensen and Andersen, 1999: 26)، امّا دقیق‌تر آنست که بگوییم دیسپوزیتیف، «نمادپردازیِ[254] کنش‌های تجویزی است، یا «گردهم‌آوردنِ مصوّرسازی‌هایِ» این کنش‌ها(Raffnsoe, 1999: 66) است که بر رابطه امرگفته و امر ناگفته، نظامات اجتماعیِ دلالت‌گری، «خوانش» یا کدینگ، تأکید دارد. فوکو تأکید می‌کند که «چیزی مُقدّم بر دانش وجود ندارد»، بلکه دانش «یک هم‌نشستِ کاربردی[255]» است؛ «سازوکاری[دیسپوزیتیفی] برآمده از گزاره‌ها و رویت‌پذیری‌ها»[256](Deleuze, 1988: 51). در اینجا، از واژه «سازوکار(مکانیسم)» معادل با دیسپوزیتیف استفاده شده که به موجب آن، ممکن است، درمیان‌بودگیِ[257] گزاره‌ها و رویت‌پذیری‌ها دریافت نگردد. بازشناسیِ رابطه میان یک گزاره(کلمه) و امر رویت‌پذیر(چیز/شیء[258])، یا بدنی(تجربه‌کردنِ چیزها/اشیاء) است، یا گفتمانی(معنیِ کلمه). ما در این مرحله، نباید درباره مسأله بازنمایی بحث کنیم، اینکه آیا کلمات/گفتمان‌ها، امر واقعی[259] را بازنمایی می‌کنند؟؛ بلکه در عوض، باید بپذیریم که باید رابطه معناداری میان کلمه و چیز/شیء وجود داشته باشد تا تأثیر یا جلوه لازم حاصل شود.

حرف آخر

فوکو یقیناً از اَشکالی از تأسیسات صحبت می‌کند که برآمده از فرایندهای تنظیم‌گرِ نهادینه‌شده و ریشه‌دار، یعنی فرایندهای طرد و شمول به‌میانجیِ فضا، هستند. یک تأسیسات نهادی مشتمل بر هم فرایندهای گفتمانی(در شکل امر گفته‌شده) است و هم فرایندهای غیرگفتمانی(در شکل امر ناگفته)؛ و ما از قبال نظریّه معماری‌ می‌دانیم که «هنجارها، از دیوارها صحبت می‌کنند»؛ چه در تالار شهر[260] چه در خانه‌ها. نکته اصلی اینست که ایدئولوژی‌ها و سوژه‌شدن‌ها[261] «همواره سازمان یا سیستمی(دیسپوزیتیفی)(پی‌نوشت ۱۴) که در متن آن عمل می‌کنند را فرض و مسلّم می‌گیرند»(Deleuze, 1988: 29)، و یکی از این دیسپوزیتیف‌‌ها اینست که تجلیّات فضایی[262] باید علائم و نشانه‌هایی برای تداعیِ‌ِ «امرِ به‌هنجار»، «امر درستی که باید اینجا و حالا انجام گیرد»، تنبیه/مجازات، نظارت و امثالهم باشند. فضا، مثلاً در نمونه زندان، از مجرای «فرمِ امر رویت‌پذیر، در تقابل با فرم هرآنچه می‌تواند بیان شود(گزاره‌پذیر باشد)»(p.29) کار می‌کند. همانند زندان‌ها، فضامندیِ شهرها هم مبتنی بر «توزیع‌ [شهروندان] در فضا»، «نظم‌دهی [شهروندان] در زمان»، و «ترکیب [شهروندان] در فضا-زمان»(p. 71) در زندگی روزمره‌شان- برای طرد یا کارکردن‌شان – است. این حالت‌مندی‌های فیزیکی[263] نیازمندِ دیسپوزیتیف‌هایِ معطوف به عرصه اجتماعی هستند.

بنابراین، آیا دیسپوزیتیف، چنانکه که بِرِنر(1994) استدلال می‌کند، عملیّات‌ها و عملکردهای یک سیستم مُعیّن و مفروض است؟ می‌توان گفت که مولّفه‌های یک دیسپوزیتیف فضایی(معماری، مادیّت‌بخشی به فضا، چیزها/اُبژه‌ها در فضا) در قامت یک مجموعه/کل، نیّات و مقاصدِ عملکردگرایانه(نظم رفتاری و انضباط بدنی) دارند. امّا، سایر دیسپوزیتیف‌ها، رابطه‌ای هستند و وابستگی به موقعیّت دارند، چون چنان‌که فوکو می‌گوید، همواره پای مجموعه‌هایی از نیروهای گفتمانی و غیرگفتمانیِ تأثیرگذار درکار است؛ نیروهایِ موقعیّت‌مندِ زمینه‌گرا و درهم‌آمیخته با تاریخ، بدن‌ها، نظامات دلالت‌گری و غیره. شکلی تأویل‌یافته از گفته فوکو اینست که دیسپوزیتیف هم همچون قدرت، «تنها هنگامی موجودیّت دارد که به کار بسته شده و به مرحله عمل درآید»(Foucault, 1982: 219).

دیسپوزیتیف، پدیده‌ای رابطه‌ای است؛ کلّی که مولّدِ تأثیر(جلوه) است، امّا، اکثر مفسّران در خصوص اینکه چگونه این تأثیر یا جلوه را تولید می‌کند، ابهام دارند. فوکو، چنانکه پیش از این ذکر شد، بیان می‌کند که در اواخر قرن ۱۸، استفاده از آرایش‌ها و ترتیبات فضا(مستعدسازی فضا)، برای اهداف اقتصادی-سیاسی(سلامت و تولید) و اجتماعی-سیاسی(انضباط، نظم و اخلاق‌مداری) بوده است. فضایِ دیسپوزیتیف نمی‌توانست و نمی‌تواند بدون منظومه‌ای خاص از امر گفتمانی و امر غیرگفتمانی، تأثیر یا جلوه‌ای داشته باشد. این منظومه، توسط چیزهایی همچون تجارب(از جمله تجارب بدن‌مند) و نظامات جمعیِ برآمده از دلالت‌گری‌ها شکل می‌گیرد و به مردم درباره چگونگیِ استفاده از فضا «می‌گوید». مردم ممکن است هنجارمندیِ فضایی‌شده[264]، طرّاحیِ منضبط‌کننده، یا معنای اجتماعی-سیاسیِ مکان‌ها و چیزها/اشیاء را بازنشناسند، و فوکو به‌درستی توقّعِ هرمنوتیکِ وجود یک «خواننده» آگاه و هوشیار را زیر سوأل می‌بَرد. امّا با این حال، فضا هنوز نیازمندِ «مجاب‌کردن» است(«معمار هیچ قدرتی بر من ندارد»)، و بنابراین، باید- دست‌کم- «چیزی»[265] را برای سوژه مستقر در خود بازنمایی کند. چنانکه فوکو می‌گوید، دیسپوزیتیف، مجموعه(کلّی) مرکّب از عناصر، و روابط میان این عناصر(معماری، نمودارمندسازی، تفکیک/تقسیم‌بندی حیات اجتماعی، گفتمانی برآمده از بیماری‌ها و منابعش، امر گفته‌شده و امر ناگفته) است. در بین فضا و بدن/سوژه، باید چیزی در کار باشد تا آپاراتوسِ(نهادینه‌شده) را به اجرا درآورد، و آن چیز، یک گفتمان یا نظامات جمعیِ بر آمده از دلالت‌گری، منبعث از مثلاً سلامت، به‌هنجارسازی، عقل یا حقیقت است. بدون یک معنا-بازنمایی[266](چه به‌عنوان بایگانیِ فرهنگی، نمادین، گفتمانی و چه بایگانی بدنی)، نه می‌توان تأثیرِ فضا را قاطعانه یا حتی عُقلایی انتظار داشت و نه می‌توان پیش‌بینی درستی از آن تأثیر(جلوه) داشت. باید نظامات دلالت‌گری(اخلاق فردی، اخلاق جمعی، امر مُعیّن و مفروض، امر به‌هنجار و …) و یک «خوانش» از فضا معطوف به این دلالت‌گری، وجود داشته باشد تا فضا را آرایش داده و مستعدِ کنشی خاص کنند.

……….

پی‌نوشت‌ها

  • در ترجمه انگلیسی‌ای که اخیراً از سخنرانی‌های فوکو با عنوان «امنیّت، قلمرو و جمعیّت»[267] منتشر شده، او در واقع از نوعی «آپاراتوس» صحبت می‌کند که بِرِنر درباره آن می‌گوید: «یک آپاراتوس انتظام‌بخشِ تنظیم‌گر که از …. جلوگیری می‌کند»(2007: 69).
  • در اینجا، ترجمه رابینو، واژه grouping(گروه‌بندی) است(2003: 51).
  • در اینجا، ترجمه رابینو، واژه network(شبکه) است(2003: 51).
  • در اینجا، ترجمه رابینو، دوباره واژه network(شبکه) است(2003: 51).
  • جمله اینگونه ادامه می‌یابد: «امّا، او هرگز نمی‌گوید که آیا امر غیرگفتمانی را می‌توان به یک گزاره تقلیل داد یا خیر…». ترجمه دانمارکی می‌گوید: «پرسش در خصوص ارجحیّت، مسأله‌ای اساسی است: گزاره، ارجحیّت دارد، و بعداً خواهیم دید که چرا. امّا، ارجحیّت، هرگز به معنی تقلیل‌دادن نیست»(Deleuze, 2004: 67).
  • در اینجا، مترجم عبارت social apparatus(آپاراتوس اجتماعی) یا apparatus(آپاراتوس) را ترجیح می‌دهد(1992: 159).
  • و البته، بدین‌ترتیب، نهادها در قامت «آپاراتوس» یا به‌مثابه نوعی «دستگاه فنّی»(technical device) برای پرکتیس، عمل می‌کنند؛ مثلاً در اِعمال آیین‌ها و تشریفات مذهبی یا اگر صحبت از کشورها/مکان‌هایی است، که در آنها، بُریدگی‌ها و شکستگی‌ها می‌تواند به معنی تنبیه/مجازات یا مرگ باشد.
  • «دیسپوزیتیف، هم‌نشست یا agencement را نمی‌توان به‌عنوان چیزی که توسط فرم منفردی از اندیشه، فهم می‌شود، یا در متن فرم منفردی از اندیشه سازمان یافته و تداعی می‌شود، تلقّی کرد»(Osborne and Rose, 1998: 49).
  • سازوبرگ(equipment)، یک «ابزار»(tool) یا «آپاراتوس» است، امّا، تنها در صورتی مستعد و قابل‌عرضه برای استفاده است که نحوه استفاده از آن را بدانیم یا به اثرات و جلوه‌های خاصِّ آن تمایل داشته باشیم.
  • یادآوریِ امکان‌ناپذیریِ یک بازنمایی خالص، منطقی و مطلق(Colebrook, 1999) که فوکو از آن کاملاً آگاه بود(Foucault, 1983).
  • یا چنانکه دِری‌فوس و رابینو[268] گفته‌اند: «فوکو از زبان برای تبیین فهمی از موقعیّتی که ما را به کنش وا می‌دارد، استفاده می‌کند»(1986: 114).
  • در خصوص زندگی‌باوری شهری[269]، به مقاله پلاگر(2006) مراجعه کنید.
  • پیشنهادی در خصوص ترجمه واژه dispositif از سوی سورن گوس‌ویگ اُلسن[270] مترجم آثار فوکو(۱۹۸۰) به دانمارکی.
  • دلوز در اینجا از واژه dispositif استفاده می‌کند.

منابع و مأخذ

Amin, A. and Thrift, N. (2002) Cities: Re-imagining the Urban. Cambridge: Polity

Barthes, R. (1999) I tegnets tid [In the Time of the Sign]. Oslo: Pax forlag

Brenner, N. (1994) ‘Foucault’s New Functionalism’, Theory & Society 23: 679–709

Christensen,G. and Andersen, N.Å. (1999) ‘Spisningens sygeliggørelse’ [‘The Sickness of Eating’], GRUS 59: 23–44

print