با مشتهای گرهکرده آمدهایم. بغضی هزار ساله در گلو داریم و قرنها سرگردانِ تاریخ بودهایم. سینههایمان مالامالِ دردِ قرون است و رنجی بزرگ جانمان را آزرده است. ردِّ تازیانههای سلاسل بر گُرده داریم. پایکوبان و دستافشان، گویا به میهمانیِ مرگِ خویش آمدهایم. غبارِ سُمِ اسبانِ متجاوزان، سُرمهٔ چشمهایمان شد و جَعدِ زلفمان از طوفانِ حوادث. آویزهٔ گوشهایمان یاقوت وعدههاست و گونههایمان سرخِ سیلیِ ایّام.با خنجرِ استبداد در کتفهایمان و کلاهخودِ باور بر سرهایمان. با پاهای تاولزده،
چون زائری خسته و حیران، عطشان در فلاتِ خشکِ استوا، به دنبالِ نمِ بارانی هستیم.
در این کویر وحشت، تا چشم کار میکند، سراب است.
سالهاست که خواب، دیگر آن پناهِ امنِ شبانه نیست. شیرینیاش به واقعیتی تلخ و زهر آلوده آغشته است؛ گویی پس از آنکه پلکها فرو بستیم و شهر در بستر آرمید، دستانِ ناپاکی زهری در جامِ رویایمان چکاند. کابوسها، نه آرام و خزنده، که با هیبتِ اژدهایانی آتشنَفَس، از دلِ تاریکی یورش آوردند و بر رؤیاهایمان آتش باریدند؛ رویاهایی که هنوز گرمِ زندگی بودند و با ما همنفس، اما در چشمبرهمزدنی به خاکستر بدل شدند.
چشمِ امید که در کاسه ی آسمان بود، برکندیم و عکسِ رخِ یار را اینبار نه در ماه، که در زمین و در خوابخانهٔ خورشید یافتیم.
شرابِ غفلت را با چاشنیِ فریب در جامهایمان جرعهجرعه نوشیدیم. هوشیارانِ مستی شدیم که باز رؤیا میبافیم تا واقعیتِ تلخ را چاره کنیم. مست و با عطشی طاقتفرسا، تلوتلوخوران به سوی سراب میرقصیم.
مرزها فرو ریختهاند و ما معلق در هوا، جهت را گم کرده ایم. صداها در هم پیچیدهاند و انفجار، آژیر، فریاد و سکوتِ پس از آن، بر وحشتِ ما میافزاید. داغداریم، خانهها تَرَک برداشتهاند، شهرها لرزیدهاند و آینده، این واژه ی نحیف و دوستداشتنی، در حریرِ نرم خود، زیرِ آوارِ وعدههای دروغین مدفون شده است.
بیدار میشویم؛ نه با تابشِ طلاییِ آفتاب که تیغ بر تاریکی میکشد، بلکه از اضطراب و وحشتِ کابوسهای تلخ. نفس در سینههایمان تنگ است. انگار هوا هم از ما رویگردان است. چون کبوتری زخمی و خونینبال، بیقرار و هراسان، در قفسِ پرسشهای بیپاسخمان بال میکوبیم. به دنبالِ راهِ نجات، به هر دری میکوبیم، شاید رفیقِ راهی بیابیم و همدمی که ما را از این رنجِ بیامان برهاند.
پشتِ در، با پرسشی که ذهنِ ما را اشغال کرده است، کوبه بر در میکوبیم. پرسشی که دیگر فقط یک پرسش نیست؛ سایهایست که از ما جدا نمیشود.
با ما راه میرود، کنارمان نشسته است، با ما به بستر میرود و حتی در روشنترین ساعاتِ روز، تاریکیاش را بر دیوارِ ذهنمان می افکَنَد.
نگرانی، چون مِهی غلیظ، همهچیز را در خود میبلعد. دهانها همگی به زبانی مشترک سخن میگویند. می ترسیم. ترس دیگر مفهومی دور و افسانهای در کتابهای قصه نیست؛ نزدیک است، زیر پوستمان است و با ما نفس میکشد و در هر دم و بازدم، راهِ نفسمان را میخراشد.
ترس، فقط ترس از مرگ و ویرانی نیست؛ ترس از عادیشدنِ ترس است. ترس از جایگزینشدنِ ضدّارزشها به جای ارزشهاست؛ ارزشهایی که طیِ قرون، با تلاشی خستگیناپذیر، همچون الماسی تراشیده شدهاند. ترس از فروکاستنِ درخششِ الماسهاست. هراس از اینکه اضطراب به بخشی از زندگیِ روزمره بدل شود؛ به عادتی بیصدا که خواب را میرباید و بیداری را میفرساید.
نجات، این واژه ی پاک که رهایی را باید با خود به ارمغان بیاورد، چه هراسناک شده است؛ هراسی که باعثِ لرزشِ دستهای مادرانیست که آینده ی فرزندشان را در تاریکی جستوجو میکنند. هراسی که کودکان را وامیدارد زودتر از موعد، معنای ناامنی را بفهمند. هراسی که چون بذرِ هرزی در خاکِ دلها ریشه میدواند و رؤیاها را به کابوس بدل میکند.
در این اندوهِ ممتد، دلتنگِ روزهایی هستیم که خواب، خواب بود، نه کابوس. و بیداری میدانِ زندگی و امید، نه میدانِ هراس و انتظار. با اینهمه، هنوز جایی در اعماقِ این دلِ ناآرام، نورِ امیدی سرسختانه شعله میلرزاند. امید خسته و زخمی است، اما زنده است؛ امیدی که نجوا میکند که حتی در محاصرهٔ آتش، شاید آتش را گلستان کرد و نه خاکستر.
شهریار حاتمی
استکهلم، ۲۸ دی ۱۴۰۴