فعلاً زنده‌ایم. همین جمله، در این روزها، خود به اندازه یک تاریخ وزن دارد. نه از آن رو که آسوده‌ایم، نه چون خطری از سرمان گذشته است؛ فقط از این رو که از دهانه آتشی عبور کرده‌ایم که می‌توانست بسیار بیش از این بسوزاند، بسیار بیش از این ویران کند، بسیار بیش از این از ما بگیرد. آنچه اکنون برقرار است، صلح نیست؛ سکوتی است لرزان بر لبه پرتگاه. آتش‌بس، نام محترمانه همان مکث کوتاهی است که مرگ، برای نفس تازه کردن، به ما داده است. و در همین مکث کوتاه است که باید چشم باز کرد، باید از شوک بیرون آمد، باید آنچه را بر ما گذشت نه فقط حس کرد، که فهمید. زیرا اگر از دل این تجربه چیزی روشن بیرون نیاید، فردا دوباره همان فاجعه، با صورتی خشن‌تر، باز خواهد گشت.

این جنگ، بیش از هر چیز، داستان یک فریب را با بی‌رحمی تمام در هم کوبید: داستان «جنگ تمیز». سال‌ها با هزار زبان، به هزار شکل، این خیال را در ذهن‌ها کاشتند که گویا ممکن است جنگی از راه برسد که فقط «بدها» را بزند؛ جنگی دقیق، محاسبه‌شده؛ جنگی که هواپیماها و موشک‌هایش فقط بر سر فرماندهان و مراکز قدرت و پادگان‌ها فرود بیاید، حکومت را از پا درآورد و بعد، کلید آزادی را دودستی تقدیم مردم کند. رؤیایی کودکانه‌. دروغی بزرگ که بر استیصال و ناچاره‌گی مردم سوارش کردند. جنگ، نه جراح است و نه منجی. جنگ، چکمه‌ای است که بر صورت انسان فرود می‌آید. جنگ، وقتی آغاز می‌شود، دیگر از کسی نمی‌پرسد گناهکار کیست و چه کسی باید و قرار است قربانی شود. خانه را با پادگان یکی می‌بیند، چون اصولاً برایش فرقی نمی‌کند. کودک را از سرباز جدا نمی‌کند، چون منطقش بر تشخیص انسانی بنا نشده است. جنگ، خودِ نابیناییِ مسلح است.

ما این را با پوست و استخوان فهمیدیم. دیدیم که در جنگ، اخلاق به اولین قربانی تبدیل می‌شود. انسانیت، اولین چیزی است که زیر چرخ‌های ماشین جنگ له می‌شود. دولت‌ها و ارتش‌ها، برای پیروزی نظامی و سیاسی و روانی، به هر کار ضدانسانی دست می‌زنند؛ دروغ می‌گویند، نفرت می‌سازند، تحقیر می‌کنند، می‌ترسانند، ویران می‌کنند، می‌کشند و بعد همه این‌ها را با زبان «امنیت» و «دفاع» و «ضرورت» و اگر هم لازم شد در عنوان پرطمطراق «دخالت‌ بشردوستانه» بسته بندی می‌کنند و تحویل می‌دهند. به‌ویژه آن‌گاه که در یک سوی معرکه، دولتی ایستاده باشد که از ویرانی این سرزمین ابایی ندارد و از تبدیل ایران به میدان آتش، شرمی به خود راه نمی‌دهد. سال‌ها ما را با این تصویر ترساندند که جمهوری اسلامی می‌خواهد کشوری دیگر را از نقشه پاک کند؛ اما آن‌که بالفعل موشک و هواپیما و مرگ را به آسمان این کشور فرستاد، آن‌که ویرانی را از خیال به واقعیت آورد به قصد این که ایران را از ریشه ویران کند، دولت جنگ‌طلب بنیامین نتانیاهو و هم‌پیمانانش بودند. این حقیقت را دیگر نمی‌توان به زیر فرش تبلیغات جارو کرد.

از این پس هر کس هنوز بر طبل جنگ بکوبد، دیگر فقط یک خطاکار سیاسی نیست. دیگر نمی‌توان گفت بر «تحلیل اشتباه» یا «ارزیابی‌ نادرست» ایستاده است؛ پس از آنچه بر ما گذشت، هرکس دوباره مردم را به استقبال بمب و موشک و ویرانی فرابخواند، آگاهانه یا ناآگاهانه در صف دشمنان این کشور ایستاده است. اکنون ستایش جنگ، نام دیگر خیانت به مردم ایران است. نمی‌توان زیر پرچم آزادی، برای وطن آتش خواست. نمی‌توان از نجات سخن گفت و هم‌زمان آرزو کرد هواپیماهای بیگانه دوباره بر فراز این سرزمین ظاهر شوند. هر که هنوز چشم به واشنگتن و تل‌آویو دوخته است، نه رهایی مردم، که ناتوانی خودش را پرستش می‌کند؛ و بدتر از آن، می‌خواهد بهای این ناتوانی را از جان مردم بگیرد، خون و جان مردم را بهای بالا‌رفتن خود از نردبان قدرت کند.

با این همه، فاجعه فقط در خود جنگ خلاصه نمی‌شود. جنگ وقتی پایان می‌یابد، تازه آغاز می‌کند به پخش سموم زهرآگین در رگ‌های جامعه. نگرانی بزرگ اکنون همین است: بعد از این چه خواهد شد؟ آیا جمهوری اسلامی، زخمی و عصبانی، انتقام این جنگ را از مردم نخواهد گرفت؟ آیا مشت آهنینش سنگین‌تر نخواهد شد؟ آیا زندان‌ها، خیابان‌ها، دادگاه‌ها، و اتاق‌های بازجویی، فصل تازه‌ای از خشونت را تجربه نخواهند کرد؟ این خطر کاملاً واقعی است. اما همین‌جا باید گفت این نیز از همان نتایجی است که مخالفان جنگ از روز اول درباره‌اش هشدار می‌دادند. نیروهای چپ، دموکرات و صلح‌طلب از سر ترس یا انفعال با جنگ مخالفت نکردند؛ از سر شناخت مخالفت کردند. آنان می‌دانستند جنگ، در داخل کشور، به معنای امنیتی‌تر شدن فضا، به معنای بستن دهان‌ها، به معنای تشدید سرکوب و انتقام‌گیری از جامعه است. آنان که مردم را به جنگ تشویق می‌کردند، در برابر این پیامدها نیز شریک‌اند. جنگ‌طلبی، فقط تشویق بمباران نیست؛ شریک شدن در همه عواقب بعدی آن نیز هست.

چه‌بسا جمهوری اسلامی از این جنگ، در بعضی عرصه‌ها هارتر بیرون بیاید. چه‌بسا همان نیرویی که قرار بود زیر ضربه فرو بپاشد، اکنون با زخم‌هایش بهانه‌ای تازه برای خشونت بیشتر پیدا کند. چه‌بسا در عرصه جهانی نیز بخشی از فشارهایی که بر آن وارد بود، رنگ ببازد، و جای خود را به نوعی موازنه تازه بدهد. تناقض تلخ همین‌جاست: جنگی که در تبلیغات قرار بود حکومت را ضعیف کند، ممکن است در عمل فقط مردم را ضعیف‌تر کرده باشد و حکومت را برای مدتی از زیر بعضی فشارها بیرون بکشد. آن قدرت‌هایی که با زبان رجز و تهدید سخن می‌گفتند و ناوها و هواپیماها و موشک‌هایشان را به رخ می‌کشیدند، حالا دیگر تقریبا همه کارت‌هایشان را رو کرده‌اند و بار دیگر مجبور شده‌اند سر میز مذاکره بنشینند. زورآزمایی نظامی وقتی بی‌نتیجه می‌ماند، یا باید عقب نشست و آتش را خاموش کرد، یا به فکر فاجعه‌هایی هولناک‌تر افتاد. همین است که اکنون، بیش از هر زمان، سیاست مسئولانه باید در جهت کاهش تنش قرار بگیرد، نه دامن زدن به خصومت.

پایان یک توهم؟

نجات ایران از مسیر افزایش کینه میان جمهوری اسلامی و آمریکا و اسرائیل نمی‌گذرد. هرکس هنوز این خصومت را سوخت سیاست خود می‌کند، عملاً ایران را میان دو آسیاب می‌گذارد: استبداد داخلی و تجاوز خارجی. باید از این دایره مرگ بیرون زد. باید از این فکر مسموم عبور کرد که گویا آزادی، کالایی است که می‌توان آن را بر بال جنگنده‌ها وارد کشور کرد. سال‌ها به مردم ایران گفتند که خودتان نمی‌توانید. سال‌ها این حقارت را در ذهن جامعه دمیدند که برای رهایی باید از بیرون کمک برسد، باید نیرویی خارجی بیاید، باید دستی نجات‌بخش از آسمان فرود آید. این، فقط یک اشتباه نظری نبود؛ یک پروژه سیاسی بود. پروژه‌ای برای فلج کردن اراده مردم، برای بریدن رشته امید از درون جامعه، برای چشم‌دوختن به بیرون، برای خالی کردن خیابان از اعتماد به نفس. برای القای این فکر که مردم ناتوانند؛ این فکر، همچون قارچی سمی، در ذهن بخش‌هایی از جامعه رویید: این‌که ما نمی‌توانیم، این‌که زورمان نمی‌رسد، این‌که باید منجی‌ای از خارج برسد. و همین فکر، خود یکی از بزرگ‌ترین موانع آزادی شد.

شاید مهم‌ترین حاصل این روزهای تلخ، همین باشد که امکان پایان دادن به این توهم را فراهم کرده است. امروز باید روشن‌تر از همیشه گفت: هیچ قدرت خارجی قرار نیست برای مردم ایران آزادی بیاورد. آنان اگر هم بیایند، با خود آزادی نمی‌آورند؛ منافع خود را می‌آورند، نقشه‌های خود را می‌آورند، ویرانی خود را می‌آورند. آزادی یا از درون جامعه می‌روید، یا اصلاً آزادی نیست. یا محصول آگاهی و سازمان و مقاومت مردم است، یا نامی فریبنده بر شکلی تازه از سلطه است. پس باید به خود برگشت. خود را باور کرد.

تجربه‌ای که نباید تکرار شود

درست در همان زمانی که توهم نجات از بیرون فرو می‌ریزد، زخم دیگری در حافظه جمعی ما هنوز تازه است: تجربه خیزش‌ گسترده و خونینی که با همه عظمت و شجاعت‌ش، به نتایجی تلخ رسید. تجربه آخرین خیزش مردمی و دو روز سیاه ۱۸ و ۱۹ دی ماه ۱۴۰۴. از دل آن تجربه، این حس ویرانگر در جامعه شکل گرفت که «دیگر چه؟ مگر کم گذاشتیم؟ مگر کم به خیابان آمدیم؟ مگر کم کشته دادیم؟ پس چرا نشد؟» این پرسش‌ها به خصوص وقتی در کنار تجربه ناکامی دخالت خارجی قرار می‌گیرد چه بسا می‌تواند سرچشمه هر گونه امیدی را کور کند. این پرسش‌ها واقعی است و باید به آن‌ها پاسخ واقعی داد. نه با شعار، نه با تهییج، نه با وعده‌های تازه. مهم‌ترین پاسخ می‌تواند این باشد که شجاعت مردم، اگر با مسئولیت سیاسی رهبران همراه نشود، می‌تواند به بدترین شکلی به فاجعه ختم شود. رهبری، یعنی پذیرفتن مسئولیت جان مردم. یعنی فهمیدن این‌که نمی‌توان جامعه ناآماده را با دست خالی در برابر ماشین کشتار قرار داد و بعد، هنگامی که خون بر آسفالت خیابان‌ها جاری شد، دست‌ها را به هم مالید و گفت: «من نبودم، من نگفتم.»

هیچ‌کس در میزان درندگی این حکومت تردید ندارد. درست به همین دلیل، هر حرکت بزرگ اعتراضی باید با محاسبه‌ای هوشمندانه‌تر، با تدارکی عمیق‌تر، با افقی فراگیرتر همراه شود. مصاف نهایی با چنین نظامی را نمی‌توان با هیجان خام، با وعده‌های دروغ و با فریب مردم به سرانجام رساند. باید شرایط آن را ساخت. باید شکاف در اردوی سرکوب انداخت. باید بدنه مردد حکومت را از مرکز فرمان جدا کرد. باید شعارهایی ساخت که نه فقط خشمگین‌ترین معترضان، که وسیع‌ترین لایه‌های جامعه را نمایندگی کند. باید بر دردهایی انگشت گذاشت که زندگی اکثریت مردم را می‌فشارد: بی‌حقوقی، فقر، تبعیض، فساد، تحقیر، بی‌عدالتی، ستم بر زنان، و آینده‌رباییِ مستمر. با شعارهایی که فقط رنگ یک جریان خاص را دارند و حذف دیگران را طلب می‌کنند و آدرس ناکجاآباد می‌دهند، نمی‌توان چنین کار سترگی را پیش برد. آن شعارها، به جای آن‌که دیوارهای حکومت را ترک بدهند، چه‌بسا صفوف سرکوب را منسجم‌تر می‌کنند. با قیام مردم نمی‌توان بازی کرد زیرا بازی با آتش است. در این بازی در دی ‌ماه ۱۴۰۴ مردم بودند که سوختند.

جنبش اعتراضی برای پیروزی، به حداکثر نیرو نیاز دارد. و حداکثر نیرو یعنی هیچ صدای معترضی بیهوده طرد نشود. یعنی انحصارطلبی جای همبستگی را نگیرد. یعنی کسی گمان نکند چون بلندگوی قوی‌تری در دست دارد، تنها صاحب حق است. جنبش اعتراضی، ملک خصوصی هیچ خاندان و هیچ فرقه و هیچ چهره‌ای نیست. هر بار که سیاست ِ حذف، میدان را قبضه می‌کند، مردم ضعیف‌تر می‌شوند. هر بار که یک صدا به نام «خلوص» یا «اقتدار» خاموش می‌شود، استبداد نفسی تازه می‌کشد. ما به جنبشی نیاز داریم که جمع کند، نه این‌که فقط پس بزند؛ که بسازد، نه فقط بشکند؛ که افق بدهد، نه فقط خشم بسازد.

شاید اکنون زمان آن رسیده باشد که یک گام به عقب برداریم، نه برای عقب‌نشینی، بلکه برای دیدن دقیق‌تر صحنه. باید از تجربه‌های خونین درس گرفت، بی‌آن‌که در تلخی آن‌ها منجمد شد. باید به سرچشمه‌های زنده‌تر اعتراض بازگشت؛ به همان افقی که در جنبش زن، زندگی، آزادی لحظاتی زیبا و فراموش نشدنی در برابر چشم جامعه گشود. قدرت آن جنبش فقط در خشمش نبود؛ در گستردگی معنای آن بود. در این‌که زندگی را در برابر مرگ نشاند، آزادی را در برابر سلطه، کرامت را در برابر تحقیر. اکنون نیز اگر قرار است بار دیگر امیدی جدی در جامعه شکل بگیرد، باید از همین جنس باشد: شعاری که با زندگی پیوند داشته باشد، با نان، با کار، با آزادی، با عدالت اجتماعی، با برابری، با رهایی زنان، با پایان تبعیض، با پایان چپاول و فساد. شعاری که بتواند نه فقط خیابان، که خانه‌ها، کارگاه‌ها، دانشگاه‌ها، مدرسه‌ها، و محله‌ها را به هم متصل کند.

مردم بار دیگر به خیابان باز خواهند گشت؛ این را تجربه جامعه ما بارها ثابت کرده است. اما خیابان تنها سلاح مردم نیست و نباید باشد. خیابان، لحظه ظهور قدرت است؛ نه تمام فرایند ساختن آن. قدرت واقعی، پیش از آن، در جاهای دیگر ساخته می‌شود: در سازمانگری، در شبکه‌های محلی، در اعتمادهای کوچک اما ماندگار، در پیوندهای محیط کار و تحصیل، در اعتصاب، در آموزش، در آگاهی، در آماده‌سازی. جنبشی که فقط انفجار بداند و نه انباشت، لحظاتی خواهد درخشید و خاموش خواهد شد. باید آن نیرویی را ساخت که نه فقط بتواند برخیزد، که بتواند بماند.

بارها این پرسش را شنیده‌ایم که در برابر چنین رژیم ددمنشی، مردم چه می‌توانند بکنند؟ این پرسش اغلب به آن منظور مطرح می‌شود که از دلش یک نتیجه از پیش‌تعیین‌شده بیرون بیاید: باید دست به دامان نیروی خارجی شد. اما پاسخ درست، در خود جامعه ایران نهفته است. ما مردمی داریم که با وجود همه زخم‌ها، همه ترس‌ها، همه کشتارها، باز هم هر چند سال یک بار به صحنه بازگشته‌اند. این بازگشت مکرر نشانه درماندگی نیست؛ نشانه زنده بودن است. جامعه‌ای که هنوز اعتراض می‌کند، هنوز نمرده است. جامعه‌ای که هنوز به خیابان راه پیدا می‌کند، هنوز شکست نخورده است. و جامعه‌ای که شکست نخورده، دیر یا زود راه پیروزی خود را خواهد یافت.

اکنون شاید بیش از هر زمان دیگری لازم باشد که دو حقیقت را همزمان در مشت بگیریم و رها نکنیم: نخست این‌که جنگ، راه نجات ما نیست؛ دوم این‌که ناتوانی ما نیز دروغی است که سال‌ها در گوش‌مان خوانده‌اند. ما نه باید به بمب امید ببندیم و نه به نومیدی. راه سومی وجود دارد؛ دشوار، طولانی، پرهزینه، اما واقعی: اتکا به نیروی خود جامعه، به آگاهی مردم، به سازمان‌یافتگی، به همبستگی، به سیاستی که نه عاشق جنگ است و نه اسیر منجی. ایران را نه موشک نجات خواهد داد، نه معامله قدرت‌های بزرگ، نه قمار سیاسی جنگ‌افروزان. ایران فقط به دست مردمی نجات پیدا می‌کند که اگر از توهم عبور کنند، اگر از تجربه درس بگیرند، اگر نیروی خود را به بیگانگان نسپارند، دیگر هیچ قدرتی نخواهد توانست برای همیشه بر آنان حکومت کند. اکنون نوبت ما مردمی است که سازمانگری و آگاهی و تشکیلات سلاحمان است. باید آستین‌ها را بالا زد و آن‌چه را که جنگ و تسلط راست افراطی بر فضای جامعه، ویران کرده است، از نو ساخت و صیقل داد!

print