تصمیمات دونالد ترامپ که اغلب برای بسیاری غیرقابلپیشبینی، تصادفی و فاقد سیستم فکری به نظر میرسند، از دیدگاه برخی تحلیلگران در واقع تداوم سنتهای فکری عمیق و ریشهدار در سیاست خارجی و داخلی ایالات متحده هستند. این رویکردها را میتوان در قالب سه سنت فکری منتسب به اندرو جکسون، الکساندر همیلتون و جیمز مونرو تحلیل کرد که به شرح زیر بر تصمیمات او تأثیر میگذارند:
۱. سنت جکسونی (پوپولیسم و ضدیت با نخبگان)
اندرو جکسون، هفتمین رئیسجمهور آمریکا، الگوی اصلی ترامپ در ساختارشکنی و ضدیت با نظام حاکم (Anti-establishment) است. تأثیر این سنت بر ترامپ در موارد زیر مشهود است:
- صدای مردم در برابر نخبگان: ترامپ مانند جکسون خود را صدای «مردمان عادی» در برابر نخبگان واشینگتن میبیند و معتقد است مشروعیت سیاستهایش از تودهها میآید، نه از بروکراتها و متخصصان .
- راهحلهای ساده برای مسائل پیچیده: جکسونیها تمایل دارند برای مشکلات پیچیده، پاسخهای ساده و جذاب ارائه دهند.
- اولویت امنیت و غیرت ملی: در این دیدگاه، عزت و غیرت آمریکایی خط قرمز است. اگر ترامپ احساس کند به آمریکا بیاحترامی شده، مانند جکسون آماده است به صورت یکجانبه و قاطعانه از قدرت نظامی استفاده کند.
- بدبینی به نهادهای بینالمللی: او معتقد است معاهدات و نهادهای چندجانبه مانع منافع ملی و رفاه اقتصادی مردم آمریکا هستند.
۲. سنت همیلتونی (حمایتگرایی اقتصادی)
الکساندر همیلتون به عنوان پدر والاستریت، بر دولت مرکزی مقتدر و حمایت از منافع اقتصادی تأکید داشت. تأثیر او بر ترامپ در قالب «ناسیونالیسم اقتصادی» دیده میشود:
- جنگ تعرفهها: ترامپ از تعرفهها به عنوان ابزاری برای حمایت از صنایع داخلی آمریکا استفاده میکند که ریشه در سیاستهای حمایتگرایی (Protectionism) همیلتونی دارد .
- تمرکز بر سود حداکثری: او در توافقات تجاری به دنبال به حداکثر رساندن سود در کوتاهمدت است و حتی ممکن است برای دستیابی به یک معامله بهتر، نظم عمومی حاکم را زیر سؤال ببرد].
- مقرراتزدایی و کاهش مالیات: این اقدامات ترامپ در راستای ایدهآلهای همیلتونی برای رشد اقتصادی و تقویت قدرت ملی است.
۳. دکترین مونرو (تأکید بر حوزه نفوذ و انزواطلبی نسبی)
دکترین جیمز مونرو بر این اصل استوار بود که نیمکره غربی متعلق به آمریکا است و قدرتهای خارجی نباید در آن دخالت کنند . ترامپ این میراث را به شیوههای زیر احیا کرده است:
- آمریکا در اولویت (America First): او بر بازگشت به دورانی تأکید دارد که آمریکا از جنگهای بیپایان خارجی (بهویژه در اروپا) دور بود و بر یکپارچگی داخلی تمرکز داشت].
- حفاظت از حوزه نفوذ: ادعاهای ترامپ درباره مالکیت بر مناطقی مانند گرینلند یا کنترل کامل بر خلیج مکزیک و کانال پاناما، ریشه در نگاه مونرو به تسلط آمریکا بر منطقه خود دارد.
- تقابل با نفوذ رقیب: همانطور که مونرو به اروپا هشدار میداد، ترامپ نیز تلاش کرده است تا نفوذ اقتصادی و سیاسی چین را در آمریکای لاتین محدود کند.
نتیجهگیری: آنچه «بینظمی» در رفتار ترامپ خوانده میشود، در واقع ترکیبی عملگرایانه از این سه سنت است؛ او از جکسون پوپولیسم و بدبینی به نخبگان، از همیلتون حمایتگرایی اقتصادی و از مونرو تمرکز بر اقتدار منطقهای و دوری از تعهدات بینالمللی غیرضروری را وام گرفته است]. این چارچوب فکری به او اجازه میدهد تا در عین حفظ اصول «آمریکا در اولویت»، در تاکتیکهای خود کاملاً انعطافپذیر و پراگماتیک عمل کند .