«ترامپ زیاد حرف میزند، اما باید مطمئن باشد که پاسخ را در میدان نبرد دریافت خواهد کرد.» این هشدار را سرتیپ مجید موسوی، فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، جمعهٔ گذشته اظهار کرد. موسوی که پس از کشتهشدنِ سلف خود، سرتیپ امیرعلی حاجیزاده، در حملهای اسرائیلی، در تاریخ ۱۴ ژوئن به این سمت منصوب شد، روز ۲۴ ژانویه گفت که ایران «در اوج آمادگی دفاعی قرار دارد و آمادهٔ مقابله با هرگونه تجاوز است.» او افزود خسارتهای جنگ گذشته جبران شده و تولید تسلیحات ایران بیش از هر زمان دیگری است.
اظهارات موسوی نمونهای معمول از همانگونه تهدیدها و هشدارهایی است که از تهران شنیده میشود؛ آن هم در حالی که گزارشهایی منتشر شده مبنی بر اینکه رهبر جمهوری اسلامی، علی خامنهای، به مکانی محرمانه منتقل شده است. رسانههای اسرائیلی و جهانی در حال پوشش نمایش پرهیبتِ تجمع نیروهای نظامی آمریکا در اطراف ایران هستند، اما هیچکس دقیقاً نمیداند هدف این آرایش نظامی چیست و از همه مهمتر، اگر واقعاً جنگی درگیرد، راهبرد خروج از آن چه خواهد بود.
تفاوت چشمگیر در تدارکات این جنگ در این است که ایالات متحده، برخلاف جنگهایی که در افغانستان و عراق و نیز علیه حوثیها به راه انداخته بود، این بار به دنبال تشکیل یک ائتلاف بینالمللی نرفته است. این بار با یک «جنگ آمریکایی» روبهرو خواهیم بود که حتی مشارکت اسرائیل در آن نیز قطعی نیست. دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، که ایران را به یک هدف «شخصی» برای خود تبدیل کرده، از نبود حمایت بینالمللی چندان متأثر نیست، هرچند مشروعیت بینالمللی بسیار اهمیت دارد، بهویژه وقتی پای جنگی در میان است که پیامدهای منطقهای و جهانی آن میتواند فاجعهبار باشد.
در پیِ عدالت نیستند
در ظاهر، شمار هولناک کشتهشدگان در اعتراضها که به گفتهٔ برخی به دهها هزار نفر میرسد، به حمله به رژیم ایران برچسب «جنگ عادلانه» میزند؛ آنگونه که جامعهشناس و فیلسوف، مایکل والزر، تعریف کرده است. اما متأسفانه عدالت و اخلاق معیارهایی نیستند که رهبرانی مانند ترامپ را هدایت کنند؛ بلکه آنچه آنها را راهبری میکند، ترسیم عقلانی و سردِ منافع و راههای دستیابی به آنهاست.
هرچند کشورهای غربی و بیشتر کشورهای منطقه ایران را دشمن، یا دستکم تهدیدی جدی میدانند، اما در عمل آمادگی اقدام نظامی ندارند. کشورهای عربی، از جمله آنهایی که مدتها بهعنوان بخشی از «محور ضدایرانی» شناخته میشدند، مانند عربستان سعودی، بحرین، امارات متحده عربی و مصر فشار سنگینی بر دولت ترامپ وارد میکنند تا دست به حمله نزند. عربستان سعودی و قطر نیز آشکارا اعلام کردهاند که اجازه نخواهند داد از خاکشان بهعنوان سکوی پرتاب عملیات تهاجمی استفاده شود. و اینها کشورهایی هستند که از نزدیکترینها به دل و جیب ترامپ بهشمار میروند.
از نگاه آنان، پیامدهای یک جنگ بسیار فراتر از این است که چند موشک ایرانی در اسرائیل یا دیگر نقاط منطقه فرود خواهد آمد، یا چند غیرنظامی کشته، زخمی یا بیخانمان خواهند شد. اگر هدف آمریکا سرنگونی رژیم باشد، آنها فرض میکنند که حکومت برای بقا از همهٔ ابزارهای در اختیارش استفاده خواهد کرد. این ابزارها میتواند نهتنها حمله به اهداف آمریکایی و اسرائیلی، بلکه تبدیل کل منطقه به یک «منطقهٔ آتش» باشد. چنین سناریویی میتواند شامل مینگذاری تنگهٔ هرمز، آسیب زدن به تأسیسات نفتی خلیج فارس، فعالسازی شبهنظامیان شیعه در عراق، حزبالله در لبنان و ازسرگیری حملات حوثیها در دریای سرخ باشد.
برآورد میزان آسیبی که چنین وضعیتی به اقتصاد جهانی بهطور کلی و به کشورهای عربی خلیج فارس بهطور خاص وارد خواهد کرد دشوار است؛ اما کافی است نگاهی اجمالی بیندازیم به اینکه حوثیها با حملاتشان به کشتیرانی در دریای سرخ چه خسارتی وارد کردند، و مصر چه مقدار از درآمدهای کانال سوئز (و اسرائیل از بندر ایلات) از دست داد، تا تصوری از آنچه در یک جنگ تمامعیار میتوان انتظار داشت به دست آوریم.
این مرحله دربارهٔ ایجاد یک «تهدید جدی» است که رژیم تهران را در برابر دوگانهٔ «بودن یا نبودن» قرار دهد، به این امید که خامنهای بار دیگر تصمیم بگیرد به اصلِ «نرمش قهرمانانه» متوسل شود. این اصل نخستینبار در سال ۲۰۱۳ به کار گرفته شد، زمانی که رهبر جمهوری اسلامی مجوز مذاکره با آمریکا را صادر کرد و دو سال بعد به امضای توافق هستهای انجامید. این اصل بار دیگر نیز در آغاز دورهٔ دوم ریاستجمهوری ترامپ به کار بسته شد، زمانی که مذاکرات با آمریکا از سر گرفته شد، هرچند خود ترامپ در سال ۲۰۱۸ از توافق پیشین خارج شده بود.
این گزینه همچنان وجود دارد؛ چنانکه از سخنان وزیر خارجهٔ ایران، عباس عراقچی، و نیز از اظهارات خود ترامپ برمیآید که اخیراً گفته است: «ایران میخواهد گفتوگو کند و ما هم گفتوگو خواهیم کرد.» با این حال، شروطی که هر یک از طرفین برای آغاز مذاکرات مطرح کردهاند (دستکم در سطح علنی) تغییر نکرده است، با وجود میانجیگری فشردهٔ قدرتهای حاشیهٔ خلیج فارس.
با این حال، همین امکانِ عملیِ گزینهٔ مذاکره نشان میدهد که سرنگونی رژیم، هرچند ممکن است شایسته و مطلوب به نظر برسد، خودْ هدف نهایی نیست، حتی اگر به فروپاشی یک حکومت سرکوبگر بینجامد. بهطرزی متناقض، چنین اقدامی خود بخشی از یک فرایند چانهزنی است که در آن ایالات متحده «صرفاً» در پیِ جایگزین کردنِ شریکِ خود است، با این فرض که رژیمی دیگر آمادگی بیشتری برای پذیرش شروطش خواهد داشت.
با این حال، فرضی که این رویکرد بر آن استوار است، در برابر تجربههای تراژیک چند دههٔ اخیر فرو میپاشد. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی نه تنها رژیمی دوستداشتنی در روسیه ایجاد نکرد، بلکه به مصالحهای میان ابرقدرتها نیز منجر نشد. تغییر رژیم در عراق به هرجومرجی غیرقابلکنترل انجامید که از جملهٔ آن، تصرف بخشهایی از کشور توسط داعش بود. در افغانستان، این روند با بازگشت طالبان به قدرت پایان یافت. در یمن، کشور به دو دولت در حال جنگ تقسیم شد. لیبی پس از معمر قذافی هنوز بهعنوان یک دولت کارآمد عمل نمیکند. سرنگونی رژیم بشار اسد در سوریه نیز همچنان در جریان است.
اپوزیسیون پراکنده
با این حال، در اینجا باید هشدار داد نسبت به شباهتسازیهای تاریخی و سیاسی که تلاش میکنند میان رویدادها مشابهت بیابند تا از آنها نتیجهگیری یکسان کنند، حتی اگر شرایط، اوضاع و پیچیدگیهای آنها فاصلهٔ زیادی از یکدیگر داشته باشد. به عبارت دیگر، همواره این احتمال وجود دارد که ایران در جایی موفق شود که دیگران ناکام ماندهاند.
اما برای داشتن امیدهای بزرگ نسبت به تغییر رژیم، نیاز به خوشبینی فراوان است. در ایران، هیچ اپوزیسیونی منتظر و آمادهٔ تصاحب قدرت نیست، حتی پس از آنکه جنگندهها و موشکهای تاماهاوک آمریکا تأسیسات نفتی سپاه پاسداران را نابود کرده، مقرهای نهادهای خیریهٔ عظیمی را که دهها میلیارد دلار را مدیریت میکنند ویران کرده یا حتی در هدفگیری برای ترور خامنهای موفق شده باشند.
اپوزیسیون ایرانی تعریفشده نیست و عمدتاً پراکنده است و هرگز نتوانسته حول هیچ نوع رهبری متحد شود، و این وضعیت دهههاست که ادامه دارد. البته نباید آن را به خاطر سرکوبهای بیرحمانهٔ رژیم – شامل کشتارهای گسترده، دستگیریهای جمعی، حکمهای طولانی زندان و اعدامها – مورد انتقاد قرار داد. اما جنبشهای اپوزیسیون ایرانی که خارج از کشور و دور از دست قاتلانهٔ رژیم فعالیت میکنند، نشان میدهند که پشت قاعدهٔ مشترکِ «سرنگونی دیکتاتوری دینی» همچنان اختلافات ایدئولوژیک، سیاسی و شخصی وجود دارد که شکلدهی به یک جایگزین را دشوار میسازد.
حتی اگر پس از یک حملهٔ گستردهٔ نظامی به نهادهای رژیم، یک حرکت اعتراضات مردمی بزرگ دوباره ظهور کند و منجر به شکلگیری رهبری سیاسی شود که خود را رهبران جدید اعلام کند، این نیرو باید با قدرتهای سرسختی که همچنان در صحنه باقی میمانند مقابله کند – از جمله سپاه پاسداران، بسیج و پلیس، همراه با باندها و مافیاهایی که وجودشان به رژیم وابسته است. انتظار نمیرود که این نیروها از صحنه ناپدید شوند.در سناریوی «خوشبینانه»ای که بسیاری از کارشناسان ایران توصیف میکنند، ممکن است این نیروهای امنیتی رهبری جایگزینی برقرار کنند، یک رژیم نظامی تحمیل کنند و شاید سپس مذاکراتی را بر سر همان مسائلی آغاز کنند که حل آنها به مواضع ایدئولوژیک رهبر معظم بستگی داشت. یک برداشت خوشبینانهتر از این سناریو حتی موقعیتی را تصور میکند که در آن این نخبگان نظامی با اپوزیسیون مدنی به توافق برسند تا مشروعیت داخلی و بینالمللی برای خود کسب کنند.
پتانسیل برای کشمکشهای قدرت در درون نیروهای امنیتی
با این حال، این سناریو نیز با این تصور مشکل دارد که نخبگان یک بلوک یکنواخت هستند که با یک صدا سخن میگویند. هیچ اطمینانی وجود ندارد که ارتشی که موقعیتش توسط سپاه پاسداران تنزل یافته است، در مورد اینکه چه نوع رژیمی باید جایگزین آیتاللهها شود، با آن همنظر باشد، بهویژه زمانی که شکافهای ایدئولوژیک در درون ارتش خود نیز پدید آمده است.
انتظار میرود حتی در درون صفوف سپاه پاسداران نیز کشمکش قدرت رخ دهد، میان کسانی که به ایدهٔ انقلاب اسلامی پایبند خواهند بود (هرچند در شرایطی انعطافپذیرتر) و کسانی که برایشان بقای سازمان و کنترل آن بر اقتصاد کشور از ایدئولوژی مهمتر است.
ظاهراً، وجود شکاف در نیروهای امنیتی که کنترل آنها بر قدرت را تضعیف کند، خبر خوبی برای اپوزیسیون به نظر میرسد، اما اگر چنین شکافی منجر به یک جنگ داخلی شود که در آن اقلیتها نیز مشارکت داشته باشند، تردید است که دولت مرکزی جدید توانایی، اختیار یا مشروعیت لازم برای رسیدن به توافقاتی در زمینهٔ راهبرد و سیاست خارجی را داشته باشد.
فرضی که ممکن است راهنمای کسانی باشد که حملهٔ آمریکا را برنامهریزی میکنند این است که در یک وضعیت آشفته (و پس از آنکه بخش بزرگی از توان نظامی ایران نابود شده باشد)، رژیم دیگر نه خواهد خواست و نه خواهد توانست تهدیدی را که امروز برای منطقه ایجاد میکند حفظ کند.
در حالی که سناریوی برپایی یک رژیم دموکراتیک و لیبرال امیدبخش نیست، از میان برداشتن «تهدید ایران» حتی به بهای آشوب سیاسی و نظامی نیز ممکن است دستاوردی ارزشمند تلقی شود. تا زمانی که به یاد بیاوریم چه تهدیدی دولتهای فروپاشیده برای پیرامون خود ایجاد میکنند.
منبع: هاآرتص