مسئله فقط این نیست که «امپریالیسم بد است» یا «رژیم داخلی سرکوب‌گر است. دعوا بر سر این است که معیار سیاست مستقل چپ در جنگ چیست. آیا معیار اصلی، صف‌بندی میان دولت‌هاست، یا صف‌بندی میان طبقات؟ و آیا «استقلال سیاسیِ دولت» به‌خودی‌خود برای تبدیل یک جنگ به «جنگ میهنی» کافی است، یا نه؟

وسط‌بازی نداریمیا پروامپریالیسم یا دفاع از مقاومت میهنی ـ منطقه‌ای!

بیایید یک راست سراغ محل دعوای کنونی چپ ایران بر سر جنگ جاری برویم: اکنون در جریان جنگ جاری بین ایران با آمریکا و اسرائیل، گروهی از چپ‌های ایرانی این جنگ را یک «جنگ میهنی» می‌دانند و آن را با جنگی که ویتنام با آمریکا درگیر آن بود یا چین با ژاپن (پیش از تحقق انقلاب کمونیستی) مقایسه می‌کنند. آن‌ها با دست گذاشتن بر این‌که در امپریالیستی بودن آمریکا و اسرائیل تردیدی نیست، معتقدند که همه‌ی  مسأله بر سر این است که ماهیت جمهوری اسلامی را چطور ارزیابی کنیم. از نظر این گروه از چپ، جمهوری اسلامی طی سالیان حضورش در قدرت، با همه‌ی سرکوب‌گری‌ها علیه چپ‌ها و به ویژه طبقه‌ی کارگر، در نهایت یک رژیم ملی با استقلال سیاسی است و همین امر هم باعث می‌شود که باید در این جنگ پُشتش بایستیم؛ به همین قیاس آن‌ها معتقدند که سوریه‌ی بشار اسد هم رژیمی سوسیالیستی نبود اما جنگی که در جریان بهار عربی علیه آن به‌راه افتاد در واقع چیزی نبود جز یک تلاش برای براندازی امپریالیستی. یا مورد لیبی قذافی هم به همین شکل یا سقوط صدام. آن‌ها جملگی رژیم‌هایی دیکتاتور و حتی خونخوار بودند اما به معنایی دارای استقلالی سیاسی/ملی بودند و در نتیجه نیروی چپ در هنگامه‌ی جنگ‌هایی که امپریالیست‌ها علیه چنین رژیم‌هایی برمی‌افروزند باید پُشت چنین رژیم‌هایی بایستند. سرنوشت‌هایی که عراق، لیبی و سوریه پس از سقوط دیکتاتورهای‌شان پیدا کردند، برای این گروه از چپ گواهی بر حقانیت موضع‌شان است. نابودی زیرساخت‌های عراق و تبدیل شدنش به یک کشور وابسته خوب بود یا باقی ماندنش تحت زمامداری صدام؟ تجزیه‌ی لیبی خوب بود یا باقی ماندنش تحت زمامداری قذافی؟ سوریه‌ی اسد خوب بود یا سوریه‌ی تروریستی به نام جولانی که روزانه توسط اسرائیل بمباران می‌شود؟

اما نیروهای چپ انقلابی ضدامپریالیست با این صورت‌بندی‌ها مخالف‌اند. آنان معتقدند ضدیت با امپریالیسم و جنگ‌افروزی‌هایش مؤلفه‌ای نیست که به اعتبار آن باید در لحظه، تمامی اشکال ضدیت با رژیم‌هایی چون جمهوری اسلامی، اسد، صدام یا قذافی را عجالتا کنار گذاشت و با پشتیبانی از مقاومت آن‌ها در برابر تهاجم نظامی امپریالیستی از میهن دفاع کرد. این رژیم‌ها اگر پس از چنین جنگی بتوانند به بقای خود ادامه دهند، بسیار وحشی‌تر از قبل به چپ و طبقه‌ی کارگر یورش می‌برند. البته این حرف به این معنا نیست که پس باید دعا کرد این رژیم‌ها در جریان جنگ‌های این‌چنینی سقوط کنند تا فرصت چنان وحشی‌گری‌ای را نیابند؛ زیرا روشن است که هم‌هنگام با نابود شدن این رژیم‌ها، زیرساخت‌های کشور هم بر باد می‌روند. از نظر چپ انقلابی اساسا موضوع این نیست که در هنگامه‌ی افروخته شدن جنگ باید خود را در تنگنای دوگانه‌ی یا دفاع از امپریالیسم یا رژیم قرار داد. این‌که چپ‌های محور مقاومتی اصرار دارند این لحظه را به‌گونه‌ای صورت‌بندی کنند که هر شکلی از روی‌گردانی از طرفین، «وسط‌بازی» و در واقع جانب‌داری از امپریالیسم به‌شکلی خاموش است، خود ابتلا به «رئال‌پلتیکی منحط و ضدطبقاتی» است. این‌جا دوباره بحث‌های جدی دوران جنگ جهانی اول میان کمونیست‌های بین‌الملل دوم طرح می‌شود که آیا برای ضدیت با امپریالیسم لاجرم باید موضعی میهنی اتخاذ کرد یا این‌که موضع طبقاتی می‌تواند و باید صف خود را از هر شکلی از نگاه ملی جدا کند؟

در واقع محل اصلی دعوا این‌جاست که از نظر چپ محور مقاومتی باید اساسا کشوری با زیرساخت‌هایی و امکان اشتغالی پابرجا باشد که بعد بر بستر آن طبقه‌ی کارگری بخواهد شکل بگیرد و مبارزه کند، پس به این اعتبار باید ابتدا ملی و مستقل باشیم و سپس طبقاتی. در شرایط کنونی هم، چه خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید این جمهوری اسلامی به محوریت سپاه پاسداران است که دارد از استقلال کشور دفاع می‌کند. در نتیجه اگر خود را ضدامپریالیست می‌دانیم، دیگر جای تردیدی نیست که باید در این لحظه از جمهوری اسلامی بی‌هیچ لُکنتی دفاع کنیم. اما چپ انقلابی زیر بار این صورت‌بندی نمی‌رود و سعی چپ محور مقاومتی در پروامپریالیستی دانستن موضعش در ضدیت توأمان با امپریالیسم و جمهوری اسلامی را مردود می‌شمارد.

آیا میهن، میانجی ضروری سیاست پرولتری است؟

مسئله فقط این نیست که «امپریالیسم بد است» یا «رژیم داخلی سرکوب‌گر است. دعوا بر سر این است که معیار سیاست مستقل چپ در جنگ چیست. آیا معیار اصلی، صف‌بندی میان دولت‌هاست، یا صف‌بندی میان طبقات؟ و آیا «استقلال سیاسیِ دولت» به‌خودی‌خود برای تبدیل یک جنگ به «جنگ میهنی» کافی است، یا نه؟

این‌جا لازم است در ابتدا یک تصحیح مهم تاریخی را یادآور شویم: در بحران ۱۹۱۴، برنشتاین و اکثریت سوسیال‌دموکراسی آلمان به حمایت از دولت در جنگ نزدیک شدند، اما کائوتسکی دقیقاً هم‌صفِ ساده‌ی آن‌ها نبود؛ او به‌سوی موضعی «مرکزگرا» رفت: نه انترناسیونالیسم انقلابیِ لوکزامبورگ و لیبکنشت را پذیرفت، نه به‌صراحت خط انقلابیِ شکست‌طلبانه‌ی لنین را. همین «میانه‌روی» بود که لنین آن را شکل دیگری از تسلیم در برابر سوسیال‌شووینیسم می‌دانست. حزب سوسیال دموکرات آلمان در اوت ۱۹۱۴ به اعتبارات جنگی رأی مثبت داد، لیبکنشت در دسامبر ۱۹۱۴ نخستین رأی علنیِ مخالف را داد، و شکاف انترناسیونال دوم عملاً از همین‌جا به انفجاری رسید.

اگر این وضع را به بحث امروز ترجمه کنیم، اختلاف واقعی میان «چپ محور مقاومتی» و «چپ انقلابی ضدامپریالیست» بر سر این است که اولی مسئله‌ی جنگ را عمدتاً در سطح دولت‌ها می‌بیند، دومی در سطح رابطه‌ی طبقات و دولت‌ها. از این‌جا به بعد، اِشکال موضع محور مقاومتی را می‌شود دقیق‌تر صورت‌بندی کرد.

نخستین اشکال، یکی گرفتنِ استقلال دیپلماتیکِ دولت با محتوای مترقیِ جنگ است. این‌که یک رژیم تابع مستقیم واشنگتن نباشد، هنوز ثابت نمی‌کند که جنگِ آن رژیم «ملی-رهایی‌بخش» است. لنین در ۱۹۱۵ دقیقاً روی همین تمایز اصرار می‌کرد: همه‌ی جنگ‌ها را نمی‌شود با یک برچسب فهمید؛ جنگ ملیِ رهایی‌بخش با جنگ میان دولت‌های سرمایه‌داریِ رقیب یکی نیست. او از جنگ‌های ضد استعمار و حق تعیین سرنوشت دفاع می‌کرد، اما هم‌زمان می‌گفت در جنگ امپریالیستیِ میان قدرت‌ها، شعار «دفاع از میهن» پوششی برای تابع‌کردن کارگران به بورژوازی خودی است.

این‌جا مقایسه‌ی ایرانِ امروز با ویتنام یا چینِ دوران جنگ با ژاپن معمولاً از همین‌جا حرکت خطایش را آغاز می‌کند. در ویتنام و در بخش بزرگی از تجربه‌ی چین، با ترکیبی از اشغال یا سلطه‌ی خارجی، مسئله‌ی ملیِ حل‌نشده، بسیج توده‌ای دهقانی و کارگری توسط کمونیست‌ها، و افق دگرگونی اجتماعی از پایین روبه‌رو بودیم. اما در مورد رژیم‌هایی مثل جمهوری اسلامی، اسد، صدام، یا قذافی، با دولت‌هایی طرفیم که گرچه ممکن است در نسبت‌هایی با نظم جهانی امپریالیستی تنش داشته باشند، اما خودشان دولت‌های سرکوب‌گرِ سرمایه‌دار، ضدکارگری و ضدسازمان‌یابی از پایین‌اند. بنابراین «مستقل‌بودن از آمریکا» به‌تنهایی آن‌ها را در جایگاه ویتنام قرار نمی‌دهد. این‌جا شباهت‌سازی، شباهتِ صوری را جایگزین تفاوتِ ساختاری می‌کند.

دومین اشکال، جانشین‌کردنِ ضدیتِ ژئوپولیتیک با امپریالیسم به‌جای ضدیتِ طبقاتی با سرمایه و دولت است. چپ محور مقاومتی معمولاً از این مقدمۀ درست شروع می‌کند که آمریکا و اسرائیل نیروهای امپریالیستی و جنگ‌افروزند؛ اما بعد از این گزاره‌ی درست، یک نتیجه‌ی نادرست می‌گیرد: هر دولتی که زیر ضرب آن‌هاست، به‌نحو سیاسی سزاوار حمایت است. این همان لغزشی است که در تاریخ مارکسیسم نام‌های مختلفی گرفته: «سوسیال‌شووینیسم»، «دفاع‌گرایی»، یا در زبان جدیدتر، «کمپیسم». مشکلش این است که ضدیت با یک قطبِ سلطه، به حمایت از قطب دیگر می‌لغزد. لوکزامبورگ و لیبکنشت دقیقاً علیه همین منطق می‌گفتند «دشمن اصلی در خانه است»: یعنی کارگر نباید به‌نام ملت، در دولت خودی حل شود.

سومین اشکال، تبدیلِ وضعیت جنگی به تعلیقِ مبارزه‌ی طبقاتی است. استدلال محور مقاومتی این است که «الان وقت حساب‌کشی از رژیم نیست؛ اول باید کشور بماند، بعداً درباره‌ی آزادی و طبقه حرف می‌زنیم». از نظر تاریخی این دقیقاً همان منطق «صلح درون دژ» (Burgfrieden) در ۱۹۱۴ است: تعلیقِ همه‌ی اختلافات طبقاتی و سیاسی در داخل کشور، به‌نام وحدت ملی در برابر دشمن خارجی. اما تجربه‌ی قرن بیستم نشان داد که این «بعداً برمی‌گردیم سر اختلافات‌مان» معمولاً هرگز به‌نفع کارگران برنمی‌گردد. وقتی طبقه‌ی کارگر در لحظه‌ی جنگ خلع‌سلاح سیاسی می‌شود و همه‌ی مطالباتش را به بقای دولت حواله می‌دهد، دولت پس از جنگ نه ‌فقط با او مهربان‌تر نمی‌شود، بلکه از مشروعیت جنگی و دستگاه امنیتیِ بسط‌یافته برای سرکوب شدیدتر استفاده می‌کند. این فقط یک پیش‌بینی اخلاقی نیست؛ در خود نقد لنین و لوکزامبورگ به ایده‌ی «دفاع از میهن» هم دقیقاً همین ایده وجود داشت که ائتلاف طبقاتیِ زمان جنگ، ابزار ادغام جنبش کارگری در دولت بورژوایی است.

چهارمین اشکال، بدفهمیِ خودِ مفهوم «میهن» از منظر مارکسیستی است. در صورت‌بندی محور مقاومتی، «میهن» تقریباً هم‌ارزِ «دولت موجود + تمامیت ارضی + زیرساخت‌ها» درنظر گرفته می‌شود. اما برای سیاست طبقاتی، میهنْ اسمِ خنثای سرزمین نیست؛ میهن همیشه از خلال یک دولت، یک نظم مالکیت، یک ماشین سرکوب، و یک الگوی مشخصِ توزیع قدرت و ثروت وساطت می‌شود. پس پرسش این نیست که «آیا از نابودی کشور جلوگیری کنیم؟»، بدیهی است که بمباران، تحریم، اشغال و تخریب زیرساخت‌ها باید قاطعانه رد شود. پرسش این است که آیا دفاع از مردم و امکانات زندگی، لزوماً به‌معنای سیاسیِ دفاع از دولتِ حاکم است؟ پاسخ چپ انقلابی یک «نه» قاطع است. میان «دفاع از مردم» و «الحاق به دولت» فاصله‌ای واقعی وجود دارد.

پنجمین اشکال، همان نکته‌ای است که محور مقاومتی می‌گوید: این ادعا که «اول باید ملی بود تا بعد بتوان طبقاتی شد» یک صورت‌بندی کاذب است. چرا؟ چون فرض می‌کند طبقه فقط در شرایط عادیِ بازتولید سرمایه و در چارچوب دولت-ملتِ پایدار می‌تواند سوژه شود. حال آن‌که تاریخاً طبقات در دل بحران، جنگ، آوارگی، و فروپاشی نیز شکل گرفته‌اند؛ حتی گاهی دقیقاً در دل همین گسست‌ها رادیکال‌تر شده‌اند. استدلالِ «اول بقا، بعد طبقه» در عمل یعنی طبقه فقط وقتی حق حرف‌زدن دارد که از قبل به‌مثابه نیروی ذخیره‌ی دولت ملی پذیرفته شده باشد. این دیگر سیاست طبقاتی نیست؛ این مشروط‌کردنِ طبقه به نیازهای دولت است.

ششمین اشکال، فروریختنِ تمایز میان مخالفت با تجاوز و حمایت از رژیم است. این یکی از مهم‌ترین خطاهای عملیِ چپِ محور مقاومتی است. آن‌ها هر موضع سومی را «وسط‌بازی» یا «هم‌سویی خاموش با امپریالیسم» می‌نامند. ولی این یک دوگانه‌سازیِ کاذب است. همان‌طور که در سنت انترناسیونالیستیِ ضدجنگ آمده، می‌شود هم‌زمان سه چیز را با هم گفت:

آمریکا و اسرائیل نیروی متجاوز و امپریالیستی‌اند؛

بمباران و تحریم و پروژه‌ی براندازیِ خارجی باید شکست بخورد؛

اما این شکست نباید به معنای ادغام سیاسیِ کارگران و چپ در دولتِ سرکوب‌گرِ داخلی باشد.

این موضع، «بی‌طرفی» نیست؛ استقلال سیاسیِ طبقاتی است. لنین در برابر شعار «دفاع از میهن» در جنگ جهانی اول دقیقاً می‌خواست همین استقلال حفظ شود.

هفتمین اشکال، فروکاستنِ ضد امپریالیسم به سیاست دولت‌ها است. ضد امپریالیسمِ مارکسیستی در اصل یعنی مبارزه با مناسبات سلطه‌ی جهانی سرمایه، نه صرفاً جانبداری از هر دولتی که با واشنگتن درافتاده است. وگرنه هر دولت اقتدارگرا می‌تواند با چند شعار ضدامریکایی، از چپ «اعتبار ضدامپریالیستی» بگیرد، حتی اگر در داخل با سازمان‌یابی کارگری، زنان، اقلیت‌ها و هر شکل خودسازمان‌یابی توده‌ای بجنگد. اشکال اصلیِ موضع محور مقاومتی همین‌جاست: ضد امپریالیسم را از پایین به بالا نمی‌فهمد، بلکه از بالا به پایین، یعنی از منظر بقای دولت درک و صورت‌بندی می‌کند.

مشکل اصلیِ موضع چپ محور مقاومتی این است که:

از «تشخیص درستِ دشمن خارجی» به «تبعیت سیاسی از دولت داخلی» می‌رسد؛

از «رد بمباران و اشغال» به «تعلیق مبارزه‌ی طبقاتی» می‌لغزد؛

و از «ضد امپریالیسم» چیزی می‌سازد که دیگر نه پرولتری است و نه انترناسیونالیستی، بلکه نوعی رئال‌پولیتیکِ دولتی است با رنگ‌ولعاب چپ.

در برابر این صورت‌بندی، موضع  دقیق و منسجم چپ انقلابی باید چنین باشد:

نه به تجاوز امپریالیستی، نه به اتحاد ملی زیر پرچم رژیم؛

نه به تخریب زیرساخت‌ها و زندگی مردم، نه به تعلیق مبارزه علیه دولت سرکوب‌گر؛

دفاع از مردم، نه دفاع از دولت؛

حفظ استقلال سازمانی و سیاسیِ طبقه، حتی و به‌ویژه در جنگ.

با این تفاسیر باید پرسید آیا «میهن»، میانجیِ ضروریِ سیاست پرولتری است، یا برعکس، سیاست پرولتری فقط وقتی مستقل می‌ماند که از اسارتِ صورت‌بندی ملیِ جنگ بیرون خود را خلاص سازد؟ موضع چپ محور مقاومتی دقیقا در همین نقطه می‌لغزد، چون «ضد امپریالیسم» را در نهایت به «عقلانیت دولتِ ملیِ موجود» تقلیل می‌دهد.

بر اساس این صورت‌بندی‌ها می‌توان یک جدول مقایسه‌ای از مواضع در خصوص «جنگ میهنی» در سنت چپ ارائه داد:

جدول مقایسه‌ای مواضع درباره‌ی «جنگ میهنی»

چه کسی عملاً در برابر امپریالیسم ایستاده، سپاه یا کمونیست‌ها؟

نتیجه نهاییِ موضع چپ‌های محور مقاومتی چنین است: «این ما نیستیم که به اسرائیل و مواضع آمریکا در منطقه موشک می‌زنیم، تنگه‌ی هرمز را بسته‌ایم، نفس اقتصاد سیاسی امپریالیسم را گرفته‌ایم و در تیررس حملاتِ امپریالیسم و خود و خانواده‌مان در معرض شهادتیم. این سپاهی‌ها و بسیجی‌ها هستند که در این موقعیت خطیر قرار دارند. آنان کمونیست‌های عملی هستند، هر چند که با مفهوم کمونیسم مشکل داشته باشند. پس اتفاقا بیاییم ما کمونیست‌های اسمی پا پس بکشیم تا این کمونیست‌های عملی، مسیر تکامل‌ سیاسی‌شان را به اعتبار این مقاومت مقدس میهنی طی کنند؛ حتی اگر در راه این تکامل مرتکب اشتباهاتی شوند و ما کمونیست‌های اسمی را بار دیگر اعدام کنند»!

به این ترتیب، موضع «محور مقاومتی» با یک جابه‌جایی نامحسوس، مسئله را از اساس دگرگون می‌کند: «دفاع از مردم و امکانِ زیست» را با «دفاع سیاسی از دولتِ مستقر» یکی می‌گیرد. این همان لغزشی است که تاریخاً بارها دیده‌ایم؛ از لحظه‌ای که اختلافات طبقاتی به نام «وحدت ملی» تعلیق می‌شوند، تا جایی که طبقه‌ی کارگر عملاً به نیروی پشتیبانِ دولت خودی تبدیل می‌شود.

این‌که نیروهایی مثل سپاه یا بسیج در خط مقدم‌اند، واقعیتی انکارناپذیر است. اما از این واقعیتِ میدانی، نتیجه‌ی سیاسیِ این نیست که «باید بی‌هیچ لکنتی از جمهوری اسلامی دفاع کرد». در هر جنگی، دولت‌ها ماشین‌های نظامی دارند و کسانی را به میدان می‌فرستند؛ این امر به‌خودی‌خود نه ماهیت جنگ را تعیین می‌کند و نه نسبت نیروهای اجتماعی با آن را. مسئله این است که این جنگ در چه چارچوبی فهمیده و به چه سیاستی ترجمه می‌شود: آیا به «الحاقِ کامل به دولت» می‌انجامد، یا به «حفظِ استقلالِ سیاسیِ نیروهای اجتماعی در دلِ مخالفت با تجاوز»؟

موضع محور مقاومتی می‌کوشد این دو را یکی کند و هر فاصله‌ای را «وسط‌بازی» بنامد. اما این دوگانه‌سازی کاذب است. از این‌رو، اگر «ضد امپریالیسم» را جدی بگیریم، نمی‌توان آن را به سطح رقابت دولت‌ها فروکاست. ضد امپریالیسم، اگر از پایین فهم شود، یعنی مخالفت با جنگ و ویرانی و سلطه؛ بی‌آنکه به تبعیت سیاسی از دولتِ خودی بیانجامد. این موضع نه بی‌طرفی است و نه انفعال؛ برعکس، کوششی است برای نگه‌داشتنِ سیاست در سطحی که بتواند هم‌زمان علیه تجاوز خارجی و علیه سلبِ حقوق و امکان‌های زیستِ مردم در داخل بایستد. در نهایت، پرسش این نیست که «چه کسی در خط مقدم است»، بلکه این است که چه کسی نماینده‌ی منافع و امکان‌های رهاییِ جامعه است.

این‌که نیروهایی که در وضعیت عادی، سازمان‌یابی کارگری، اعتراض اجتماعی و هر شکل از خودمختاری توده‌ها را سرکوب می‌کنند، ناگهان «کمونیست‌های عملی» نامیده می‌شوند – صرفاً به این دلیل که در برابر یک نیروی امپریالیستی ایستاده‌اند –  نه یک اغراق لفظی، بلکه یک تحریف بنیادیِ معیارهای سیاست طبقاتی است. ادعای این‌که «کمونیست‌های اسمی کنار بکشند تا این کمونیست‌های عملی تکامل یابند» نیز در واقع چیزی جز دعوت به انحلال کاملِ سیاست مستقل کارگری نیست. این همان منطقی است که در تاریخ بارها دیده‌ایم: از نیروهای اجتماعی خواسته می‌شود که موقتاً از خود صرف‌نظر کنند، به نام ضرورتی بزرگ‌تر: ملت، جنگ، توسعه، امنیت و غیره وعده داده می‌شود که در آینده، همین نیروهای مسلط به‌تدریج دگرگون خواهند شد.

ماتریالیسم تاریخی متوهم‌ها

در این منطق، دیگر این کارگران نیستند که با مبارزه‌ی خود تاریخ را پیش می‌برند، بلکه این نهادهای مسلح‌اند که ــ حتی در حال سرکوب همان کارگران و کمونیست‌های مدافع‌شان ــ به‌عنوان حاملان ناخودآگاه یک «روند تکاملی» معرفی می‌شوند. این دقیقاً نقطه‌ای است که هرگونه سیاست طبقاتی فرو می‌پاشد و جای خود را به نوعی تقدیرگرایی دولتی می‌دهد: صبر کنید، ماتریالیسم تاریخی مقاومت ضدامپریالیستی چاره‌ای ندارد جز این‌که خودش اصلاح شود و کمونیسم را بپذیرد.

در این صورت‌بندی، تاریخ گویا به یک قصه‌ی اخلاقیِ خوش‌پایان تبدیل می‌شود: «مقاومت ضدامپریالیستی» – صرف‌نظر از این‌که حاملانش چه می‌کنند، چه روابطی را بازتولید می‌کنند، و با چه کسانی می‌جنگند – بالاخره «چاره‌ای ندارد» جز آن‌که در مسیر خود تصحیح شود و به کمونیسم برسد. کافی است صبر کنیم تا اضطرار فروکش کند؛ آنگاه همان نیروهایی که امروز به‌نام بقا می‌جنگند، فردا به‌نام رهایی عمل خواهند کرد. تاریخ، در این روایت، نه میدانِ کشمکش‌های واقعی، بلکه نوعی دستگاهِ خودتصحیح‌کننده است که دیر یا زود «به‌جا» می‌نشیند.

این تصویر اگرچه آرام‌بخش است، اما بیش از آن‌که به ماتریالیسم تاریخی شباهت داشته باشد، به الهیاتِ سکولارِ تاریخ شبیه است: وعده‌ی رستگاریِ ناگزیر، بدون سوژه‌ی آگاه و بدون کشمکش از پایین. در چنین نگاهی، کافی است نیروهای مسلط «در جبهه‌ی درست» قرار داشته باشند؛ خودِ واقعیتِ مقاومت، ضامنِ تحولِ بعدی تلقی می‌شود ــ حتی اگر همین نیروها در عمل، دقیقاً بر ضدِ هر شکل از خودسازمان‌یابی کارگری و دموکراسی از پایین عمل کنند.

نگاهی به چند تجربه‌ی برجسته کافی است تا این «خوداصلاحیِ ناگزیر» را، به تردید بیندازد:

در چینِ پس از ۱۹۴۹، دولتی که از دلِ یک انقلاب عظیم بیرون آمده بود، در دهه‌های بعد نه به‌سوی «فروکاستِ اضطرار» و گسترشِ کنترل از پایین، بلکه به‌سوی تمرکز هرچه بیش‌تر قدرت دولتی و ادغام عمیق در بازار جهانی حرکت کرد. اگر هم کسی بخواهد این وضعیت را «کمونیسم جنگیِ ممتد» بنامد، باید توضیح دهد این «وضعیت اضطراری» چرا دهه‌هاست که پایانی ندارد و چرا دقیقاً در همین امتداد، اشکال جدیدی از انباشت و نابرابری تثبیت شده‌اند.

در بسیاری از دولت‌های برآمده از مبارزات ضداستعماری در آفریقا و آسیا، ائتلاف‌های «ملی» که در لحظه‌ی رهایی بسیج‌کننده بودند، پس از تثبیت قدرت، به دولت‌های تک‌حزبی، بوروکراتیک و سرکوب‌گر بدل شدند؛ نه از سرِ انحرافِ تصادفی، بلکه به‌سبب همان سازوکارهایی که در دوران جنگ و اضطرار ساخته شده بود: تمرکز، امنیتی‌سازی، و تعلیقِ نظارت از پایین.

حتی در مواردی که دولت‌ها خود را «سوسیالیستی» می‌نامیدند، پایانِ جنگ و اضطرار به‌معنای گشایشِ خودبه‌خود به‌سوی کنترلِ کارگری نبود؛ اغلب برعکس، دستگاه‌های حزبی- دولتی تثبیت شدند و فاصله‌ی آن‌ها با جامعه افزایش یافت.

در سوی دیگر طیف، دولت‌هایی که صرفاً به‌واسطه‌ی تعارض با آمریکا «ضدامپریالیست» خوانده شدند، در غیاب فشار و سازمان‌یابی مستقل از پایین، یا به نظم‌های اقتدارگرای پایدار تبدیل شدند یا در بهترین حالت، با چرخش‌های فرصت‌طلبانه به همان نظم جهانی بازگشتند. «مقاومت» در این‌جا نه پلی به رهایی، که اغلب پلی به تثبیت نوعی دولت‌گرایی امنیتی بوده است.

«مقاومت» به‌خودیِ خود حاملِ جهت نیست. جهت را نسبتِ نیروهای اجتماعی، شکل‌های سازمان‌یابی از پایین، و توازن واقعی قدرت تعیین می‌کنند. هر جا این عوامل تعلیق شوند ــ به‌نام جنگ، امنیت، یا «تکامل آینده» ــ مسیرِ محتمل، نه رهایی، بلکه تثبیت همان روابطی است که قرار بود دگرگون شوند.

از این‌رو، این گزاره که «ماتریالیسم تاریخیِ مقاومت، ناگزیر خود را اصلاح می‌کند و کمونیسم را می‌پذیرد» بیش از آن‌که یک تحلیل باشد، یک چک سفید بی‌پشتوانه برای «انقلابی شدن ضدانقلاب» است. ماتریالیسم تاریخی اگر معنایی داشته باشد، دقیقاً نفی چنین تضمین‌هایی است: هیچ ضرورتی در کار نیست که نیروهای مسلط، صرفاً به‌سبب قرارگرفتن در تقابل با امپریالیسم، به‌سوی رهایی چرخش کنند. بدون فشارِ سازمان‌یافته از پایین، بدون مبارزات گسترده‌ی طبقه‌ی کارگر، و بدون امکانِ واقعیِ نظارت و مداخله‌ی توده‌ای، «تکامل»ی در کار نیست، جز تکاملِ ابزارهای کنترل.

به بیانی کنایی: اگر قرار بود تاریخ، به صرفِ قرارگرفتن در «جبهه‌ی درست»، خود را اصلاح کند، دیگر نیازی به کمون‌ها، شوراها، اعتصاب‌ها و تمام آن مبارزات پرهزینه نبود؛ کافی بود منتظر بمانیم تا قدرت، در اوقات فراغتش، به کمونیسم برسد. اما تاریخِ واقعی چنین تنبلی‌ای را برنمی‌تابد. هر جا رهایی رخ داده، نه از دلِ خوداصلاحیِ قدرت، بلکه از دلِ گسستِ آن توسط نیروهای از پایین بوده است.

منبع: نقد

print