بعضی چهره‌ها در تاریخ سینما فقط دیده نمی‌شوند، در حافظه جمعی حک می‌شوند؛ مثل نوری که یک‌بار می‌درخشد و بعد، حتی وقتی خاموش شده، باز هم از میان سال‌ها پیداست. مرلین مونرو از همین جنس است؛ ستاره‌ای که انگار نه فقط بر پرده سینما، بلکه بر رؤیای قرن بیستم تابیده بود. موهای بلوند پلاتینی، لب‌های سرخ، برق الماس‌ها، آن لبخند مرموز و آن تنِ آراسته‌ای که هالیوود با وسواس ساخته و پرداخته بود، سال‌ها چنان بر تصویر او سایه انداخت که گویی خود زن، خود بازیگر، پشت این همه افسون ناپدید شده است. اکنون نمایشگاهی که سینماتک به مناسبت صدمین سال تولد او برپا کرده، می‌کوشد همین فاصله را از میان بردارد: ستاره را جشن بگیرد، اما بازیگر را به ما بازگرداند.

پرسش قدیمی هنوز پابرجاست: مرلین مونرو که بود؟ چه کسی پشت آن چهره افسانه‌ای پنهان شده بود؟ پاسخ را باید نه در شایعات، نه در افسانه‌های زرد، بلکه در زندگی نورما جین بیکر جست‌وجو کرد؛ دختری که از خانواده‌ای آشفته برخاست، کودکی‌اش در ناامنی و بی‌پناهی گذشت، و با سماجتی حیرت‌انگیز تصمیم گرفت بازیگر شود. در جهانی که صدها دختر جوان هر روز در راهروهای استودیوها و فروشگاه‌ها در رؤیای دیده شدن سرگردان بودند، او توانست به قله برسد. اما این صعود نه فقط حاصل زیبایی، که حاصل اراده‌ای خیره‌کننده بود؛ اراده زنی که می‌خواست از سرنوشت تحمیل‌شده بگریزد و خودش را از نو بیافریند.

نمایشگاه سینماتک، هوشمندانه، به جای آن‌که دوباره اسطوره را تکرار کند، بر فیلم‌ها تکیه می‌کند؛ بر خودِ کارنامه سینمایی مرلین. و همین‌جاست که تماشاگر درمی‌یابد با بازیگری طرف است که هر نقش را با وسواس می‌ساخت: صدا را تمرین می‌کرد، لحن را می‌پروراند، حرکت بدن را می‌آموخت، آواز و رقص را جدی می‌گرفت، و از هر نگاه و مکث و لبخند، جزئی از یک آفرینش سنجیده می‌ساخت. آنچه سال‌ها به‌عنوان «طبیعی بودن» یا «جذابیت غریزی» به او نسبت داده شد، در حقیقت حاصل کار بی‌وقفه و انضباط حرفه‌ای بود؛ تلاشی که مطبوعات عامه‌پسند کمتر به آن اعتنا کردند، چون برایشان اندام او مهم‌تر از استعدادش بود.

اما مرلین فقط بازیگر پرتلاشی نبود؛ او زنی بود که با رمزگان زمانه خود بازی می‌کرد. هالیوودِ آن دوره، در میانه اخلاق‌گرایی ریاکارانه و وسواس جنسی، زن را یا به صورت همسر و مادر نمونه می‌خواست، یا به شکل موجودی اغواگر و زینتی. مرلین مونرو این کلیشه را پذیرفت، اما فقط برای آن‌که از درون متلاشی‌اش کند. او «بلوند ساده‌دل» را بازی می‌کرد، اما در همان بازی، با یک لرزش صدا، یک مکث، یک برق نگاه، نشان می‌داد که این سادگی، نقابی آگاهانه است. او هم به این تصویر تن می‌داد و هم آن را به سخره می‌گرفت. نیروی کمدی او درست از همین‌جا می‌آمد: از توانایی کم‌نظیرش در خودآگاهی و خودآیرونی.

این، البته، نبردی برابر نبود. در پشت صحنه، استودیوها با منطق بی‌رحم صنعت کار می‌کردند؛ صنعتی که هم رؤیای آمریکایی می‌فروخت و هم بدن زن را به کالایی جهانی تبدیل می‌کرد. مرلین به‌خوبی می‌دانست در چه قفسی گرفتار شده است. او حتی برای گریز از چنگ این نظام، شرکت تولیدی خودش را راه انداخت؛ حرکتی جسورانه در زمانی که بسیاری از مردان سینما هنوز زن را ناتوان از فهم مسائل مالی و تصمیم‌گیری حرفه‌ای می‌دانستند. تحقیر، تمسخر، بدبینی و نگاه مردسالارانه، همه در برابر او صف کشیده بودند. اما همین تلاش نشان می‌دهد مرلین فقط مخلوق کارخانه رؤیاسازی هالیوود نبود؛ او می‌خواست صاحب رؤیای خودش باشد.

با این همه، افسانه‌ای که صنعت ساخته بود، سرانجام از خودِ زن پیشی گرفت. مرلین هرچه بیشتر مشهور شد، بیشتر از نورما جین فاصله گرفت. انگار تصویر، آرام‌آرام صاحبِ صاحبِ خود شد. همان دختری که می‌خواست بازیگر شود، زیر سنگینی شمایل جهانیِ «مرلین مونرو» خم شد. رؤیا به کابوس بدل شد؛ و این جمله اعتراف‌آمیز او، امروز از همیشه تلخ‌تر به گوش می‌رسد: من همیشه فکر می‌کردم هیچ‌کس نیستم، و تنها راه آن‌که کسی بشوم، این بود که کس دیگری باشم. این جمله، شاید کلید فهم زندگی اوست؛ زندگی زنی که برای دیده شدن، ناچار شد در قالبی فرو رود که سرانجام او را بلعید.

امروز، پس از سال‌ها و به‌ویژه در پرتو نگاه تازه‌ای که جنبش «من‌هم» به مناسبات صنعت سینما انداخته، دیگر نمی‌توان مرلین مونرو را فقط به‌عنوان یک نماد جنسی دید. اکنون بهتر می‌توان فهمید که پشت آن چهره مشهور، بازیگری حساس، پرکار، جاه‌طلب و در عین حال شکننده ایستاده بود؛ زنی که می‌خواست از مرزهایی که برایش تعیین کرده بودند عبور کند و بهای سنگینی برای این خواست پرداخت. بهترین راه برای شناخت او هنوز همان است که این نمایشگاه پیشنهاد می‌کند: بازگشت به فیلم‌ها. از «ایستگاه اتوبوس» تا «ناجورها»، از «نیاگارا» تا «رودخانه بی‌بازگشت»، از «مردان بلوندها را ترجیح می‌دهند» تا «بعضی‌ها داغش را دوست دارند»، مرلین را باید دوباره دید؛ نه فقط چون زیبا بود، بلکه چون بازی می‌کرد، می‌اندیشید، می‌ساخت و می‌کوشید از حصار تصویری که برایش ساخته بودند، فراتر برود.

شاید راز ماندگاری او نیز همین باشد. مرلین مونرو فقط ستاره‌ای نبود که در آسمان هالیوود درخشید و خاموش شد؛ او زخمی بود که به نور بدل شد. هر بار که پرده روشن می‌شود و چهره‌اش بازمی‌گردد، ما با زنی روبه‌رو می‌شویم که همزمان اسطوره و انسان است، هم رؤیا و هم اندوه، هم برق و هم سوختن. سینماتک، با این مرور دوباره، ما را به تماشای همین دوگانگی دعوت می‌کند: نه مرلینِ افسانه‌ایِ پوسترها، بلکه نورما جینی که هنوز از دل قاب‌ها به ما نگاه می‌کند.

اومانیته – ترجمه و تنظیم برای اخبار روز: گلنار افشار

print