در معنای جامعه دوقطبی شده. جامعه‌های باز و آزاد، جامعه‌هایی هستند که در آن افکار و آراء مختلف و متضاد به طور مسالمت‌آمیز فعالیت دارند. مراد من از دوقطبی شدن در اینجا، وجود افکار و آراء و نحله‌های متضاد نیست، که حتی ممکن است رویه رادیکال و خصومت‌آمیزی با یکدیگر داشته باشند. اینها امور طبیعی در هر جامعه باز و آزاد است. از طرفی مراد من از دوقطبی شدن، دوقطبی شدن میان جامعه و دولت نیست. در بسیاری از جامعه‌ها به خصوص دولت‌هایی که فاقد مشروعیت هستند، ممکن است رابطه خصومت‌آمیزی میان مردم با حکومت وجود داشته باشد. دوقطبی شدن وضعیتی است که در خود جامعه صورت می‌گیرد. بخشی از مردم در تقابل و خصومت با بخش دیگری از مردم قرار می‌گیرند. بسیاری از جوامع در طول تاریخ، میان اقوام و یا مذاهب مختلف جنگ و نزاع صورت گرفته است. به موجب نزاع‌ها و جنگ‌ها ممکن است وضعیت دوقطبی شده برای مدت‌های طولانی درون یک ملت وجود داشته باشد. این نوع دوقطبی‌ها را می‌شود، با عنوان دوقطبی‌های سنتی و کلاسیک نام برد. در ایران در سده‌های گذشته شاهد این نوع دوقطبی‌ها بوده‌ایم. لیکن عنصر ملی و ایرانیت اغلب بر این دوقطبی‌ها فائق آمده و کشور را در گوناگونی‌های خود به وحدت رسانده است.
امروز هم در ایران و هم در جهان شاهد دوقطبی‌های جدیدی هستیم. وضعیتی که تمام افکار و آراء مختلف در دو یا چند جبهه متضاد با هدف نفی و تخطئه یکدیگر صف آرایی می‌کنند. افکار و نحله‌های متضاد، ممکن است نقدهای رادیکال علیه یکدیگر بکار ‌ببرند. اینها واقعیتی است که دستکم در طی یک قرن اخیر در جامعه‌های باز و دموکراتیک وجود داشتند. در جوامعی هم مانند ایران که چندان تجربه یک جامعه باز و دموکراتیک را پشت سر نگذرانده است، در دوره‌های مختلفی شاهد رویارویی افکار و آراء مختلف بوده‌ایم. یکبار در دوران مشروطیت، یکبار در دهه ۲۰ و یکبار هم در اوایل انقلاب ۱۳۵۷. در چند دهه اخیر هم شاهد یک نوع دوقطبی میان اصلاحات و اصول‌گرایی هستیم، این دوقطبی وضعیتی بود که در درون حکومت صورت گرفت، لیکن جامعه خیلی درگیر وضعیت دوقطبی شدن نبود.
دوقطبی شدن وضعیتی است درون خود جامعه، اگرچه دولت‌ها و احزاب سیاسی قدرتمند می‌توانند به وضعیت دوقطبی شدن دامن بزنند. به عنوان مثال ما در جهان غرب شاهد یک نوع دوقطبی‌سازی میان راست‌های افراطی با گرایش‌های مختلفی هستیم، که مقابل راست‌های افراطی قرار دارند. دولت ترامپ با سیاست‌های استثنایی خود، به وضعیت دوقطبی شدن در جهان غرب دامن می‌زند.
وضعیت دوقطبی شده، وضعیت نفی و تخطئه است. نقد جای خود را به نفی می‌سپارد. کینه‌ها و اغراض‌ها شعله‌ور می‌شوند، وضعیت خودی و غیرخودی که سالیان طولانی در نظم موجود، جامعه را به بدترین تقسیم‌بندی مبتلا کرد، امروز در قالب وضعیت دوقطبی شده به شکل رادیکال‌تری احیاء می‌شود. برای تخطئه کردن نیازی به نقد و تحقیق نیست، نیاز به پیدا کردن ضعف‌هاست. هر جریان فکری و سیاسی و حتی هر اندیشه فلسفی خالی از ضعف و اشکال نیست. زمانی بیهقی از قول سلطان محمود غزنوی نقل می‌کرد که می‌گفت، انگشت در سوراخ جهان کرده‌ام و به دنبال قرمطی می‌گردم. قرمطی‌ها اسماعیلیانی بودند که با حکومت‌ها می‌جنگیدند. اکنون در وضعیت دوقطبی به خصوص آنها که مسبب دوقطبی شدن هستند، انگشت در سوراخ تاریخ می‌کنند تا جریانی را تخطئه، و یا انگشت در سوراخ اندیشه‌ای می‌کنند، تا با پیدا کردن یک یا چند ضعف، اندیشه‌ای را نفی و تخطئه کنند. در این میان نه هیچ اعتنایی به پیوند و گُسست حرکت‌های اجتماعی دارند، و نه هیچ اعتنایی به پیوند و گُسست جریان اندیشه. وقتی ضعفی را یافتند و یا به گمان خود به کشف یک ضعف موفق شدند، از هر نوع اتهامی امتناع نمی‌کنند. در وضعیت دوقطبی شده، رفاقت که پیشکش، انحصار جانشین رقابت می‌شود. رقیب با هر برچسبی که شده یا باید تسلیم شود و یا از میدان بدر شود.
این نکته را هم اضافه کنم که مراد من از نفی وتخطئه، نفی نظام‌های سیاسی نیست. نظام‌های سیاسی به ویژه در ایران، خود به نفی و تخطئه خود می‌پردازند، خیلی نیازی به زحمت و تلاش ناقد و نافی نیست. رژیم پهلوی خود، به نفی و تخطئه خود پرداخت، روشنفکران، نویسندگان و کنشگران سیاسی تنها نقش تسهیل کننده را داشتند. رژیم جمهوری اسلامی هم به نفی و تخطئه خود می‌پردازد، در اینجا هم کنش‌گران در نقش کاتالیزور ظاهر می‌شوند. لیکن دوران یک نظام سیاسی و اقتصادی را نمی‌شود کاملاً نفی و تخطئه کرد. مثلا دوران رژیم پهلوی‌ها، هم از لحاظ اقتصادی و هم از لحاظ فرهنگی دستاوردهای مهمی داشتیم، نمی‌توان آنها را انکار کرد. دوران جمهوری اسلامی نیز در همین دو فقره دستاوردهای مهمی ایجاد شده است که نمی‌توان آنها را نفی و تخطئه کرد. نهضت ملی یک دوره‌ای از تاریخ ایران بود، می‌توان آن را نقد کرد، و خطاهای رهبران نضهت را فهرست کرد، اما نمی‌توان آن دوران را که دوران ضداستعمار بود، و دستاوردهای درخشانی در استقلال و آزادی داشت، نفی و تخطئه کرد. انقلاب ۱۳۵۷ هم یک دوران از ادوار جنبشی جامعه ایران است، نمی‌توان آن را نفی و تخطئه کرد، می‌توان نقدهای جدی‌ای به انقلاب و کنش‌گران آن وارد کرد، اما نمی‌توان این دوره از تاریخ را نفی و تخطئه کرد. نفی هر جنبش و یا هر انقلاب به منزله اثبات وضعیتی است که منجر به آن جنبش یا انقلاب شد. لیکن آن وضعیت پیش از آنکه در استدلال، خود را اثبات کند، در واقعیت خود را نفی کرده است. وجود جنبش‌ها و انقلابات نشانه همین نفی در واقعیت هستند. الا اینکه بگوییم مردم دیوانه بودند که به جنبش درآمدند، و یا دیوانه بودند که به انقلاب برخاستند. هیچ جامعه شناسی سیاسی‌ای نمی‌تواند این نظر را بدهد، تنها جریان های سیاسی هستند که به خاطر منافع خود چنین اظهارنظر می‌کنند.

علل و عوارض دوقطبی شدن جامعه ایران
در اینجا بحثی درباره وضعیت دوقطبی شدن در جامعه‌های مختلف ندارم، مراد ما در این نوشتار نشان دادن علل و عوارض، و به خصوص پیامدهای دوقطبی شدن در جامعه ایران است. بنا به آنچه که به نظر می‌رسد، و یا دستکم در نظر نویسنده این یادداشت می‌گذرد، از سال ۱۴۰۱ بعد از جنبش مهسا شاهد دوقطبی شدن جامعه سیاسی ایران هستیم. از آن زمان با یک جریان سیاسی خاص مواجه‌ایم، که به کمک سرمایه‌های کلان و دراختیار داشتن هژمونی رسانه‌ای، کوشش دارند تا تمام حرکت‌های سیاسی که در بستر جنبش‌های سیاسی به وجود آمده‌اند، همه را یکسره نفی و انکار کنند. نه تنها این، بلکه به انکار و تخطئه تمام نیروهای سیاسی‌ای می‌پردازند که با آنها همراهی نکنند. این وضعیت خاص جریان‌هایی است که عامل دوقطبی شدن محسوب می‌شوند. دولت احمدی نژاد همه دولت‌های پیشین را که مورد تأیید نظام هم بودند، انحرافی نامید. دولت ترامپ نیز با دولت‌های پیشین همین رفتار را به خرج می‌دهد.
جریان دوقطبی‌سازی در حقیقت از تئوری “یا با ما، یا علیه ما” استفاده می‌کند. گویی جنبش ۱۴۰۱ علفی بود که از زیر بوته سبز شده و هیچ پیشینه‌ای در گذشته نداشته است. جامعه شناسی سیاسی جنبش‌ها می‌گوید، هیچ جنبشی به خودی خود، و بدون اتصال به حرکت‌های پیشین به وجود نمی‌آید. اگر جنبش‌های قبلی نبودند، جنبش‌های بعدی به وجود نمی‌آمدند. اگرچه ممکن است جنبش‌ها پوست‌اندازی کننند، و مطالبات آنها تغییر کند، اما هسته مرکزی جنبش‌ها در بستر تاریخ یک متصله واحدی را در یک روح واحد تشکیل می‌دهند. وضعیت جنبش‌های اجتماعی و سیاسی مانند دگرگونی شخصیت آدمی‌است. در فرایند دگرگونی، شخصیت هر فرد در طول تاریخ خصوصیات مختلفی می‌گیرد، لیکن این “خود” آدمی است که با وجود تغییرات، یکپارچه و تغییرناپذیر می‌ماند.
اگر بخواهم به اغراق سخن نگفته باشم، و دستکم آنچه که خود در محکمه وجدان به قضاوت می‌نشینم، قبل از ۱۴۰۱ وضعیت دوقطبی در ایران وجود نداشت. تمام جریان‌های روشنفکری و سیاسی از صدر مشروطیت و حتی از ۵۰ سال قبل که به دوران ملکم خان و میرزایوسف خان مستشارالدوله می‌رسد، سعی و کوششان این بود تا جامعه فکری و سیاسی به دوقطبی شدن منجر نشود. من این ماجرای هم‌عنانی جریان‌های فکری و سیاسی را با همه اختلاف‌های ریشه‌دار، در قسمت سوم مقاله اسلام سیاسی نزدیک ۱۵ سال پیش شرح داده‌ام.
از سال ۱۴۰۱ شاهد یک وضعیت دوقطبی شده بسیار خطرناکی شده‌ایم. وضعیت دوقطبی را کسانی به وجود آوردند و به آن دامن می‌زنند، که تمام گذشته و مظاهر و نمادهای ملی گذشته را نفی می‌کنند. نهضت ملی نفت را تخطئه و مصدق را عامل کودتا معرفی می‌کنند، تمام روشنفکران، نویسندگان، هنرمندان، شاعران، کارگردانان را نفی و تخطئه می‌کنند. همه اینها پای یک نظام سیاسی مستبدانه قربانی می‌شوند، تا رهبری مطلقه‌ای که مظهر و نماد نظام سرنگون شده است، به قدرت بازگردانند. در حقیقت با نوعی سندروم بسیار مزمن تخطئه مواجه هستیم. سندروم انتقام. انتقام از هر چیزی که نماد و مظهر سرنگونی است. در ادامه به سه نمونه عوارض دوقطبی شدن اشاره می‌کنم:

۱- تک مسئله‌ای کردن جامعه
یکی از عوارض دوقطبی شدن، تک مسئله‌ای شدن جامعه سیاسی است. هر کشوری با هر نظام سیاسی‌ای و با هر اجتماعی از نیروهای موافق و مخالف، هم دارای مسائل مختلفی است، وهم دارای پیچیدگی‌هایی است که با یک نسخه ساده نمی‌توان گره از پیچیدگی‌های آن گشود، و مسائل آن را حل کرد. جامعه ایرانی و نظام جمهوری اسلامی، یکی از پیچیده‌ترین جامعه‌ها و پیچیده‌ترین نظام‌های سیاسی هستند. به عنوان مثال، دین اسلام به عنوان یک ابزار محکم توجیه قدرت سیاسی بدل شده است، اما در دل جامعه سیاسی، و حتی می‌خواهم بگویم در دل همین نظام، همین اسلام واجد مفاهیم و تعالیمی است که به شدت علیه قدرت عمل می‌کند. جامعه ایرانی هم به شدت پیچیده و پیش‌بینی‌ناپذیر است. کسانی که درگیر دوقطبی شدن می‌شوند، به ویژه آنها که این وضعیت را تشدید می‌کنند، با تک مسئله‌ای کردن جامعه و سیاست یک نسخه بسیار ساده‌ای را می‌پیچانند، و می‌خواهند کل مسائل کشور را با همان نسخه ساده حل کنند. تنها مسئله بخشی از همین اپوزسیونی که باور من مسبب دوقطبی شدن هستند، سرنگونی جمهوری اسلامی است. نمی‌خواهم بگویم سرنگونی جمهوری اسلامی کار غلطی است، کار غلط تک مسئله‌ای کردن سرنگونی است. انسان وقتی تک مسئله‌ای می‌شود، از هر ابزار مشروع و نامشروعی برای حل آن استفاده می‌کند. قاعده ماکیاولی “هدف وسیله را توجیه می‌کند” به دستورالعمل اخلاق و مشی سیاسی بدل می‌شود. دعوت از رژیمی که هم در محکمه بین‌المللی و هم در محکمه افکار عمومی جهان به جنایت علیه بشریت متهم است، برای حمله به ایران و سرنگونی رژیم، تبلور تمام قد تقدیس قاعده ماکیاولی است.

۲- سندروم چپ‌ستیزی
یکی از عوارض دوقطبی شدن، سندروم چپ‌ستیزی است. چپ‌ستیزی به یک بیماری مهلک تبدیل شده است. تردیدی نیست که جریان چپ به خصوص چپ کمونیستی در طول تاریخ اشتباهات فراوان و گاه نابخشودنی‌ای مرتکب شده که باید نقدهای جدی به آن وارد کرد. در اوایل انقلاب ۱۳۵۷ جریان چپ کمونیستی، موجب شعارزدگی انقلاب شد. چپ کمونیستی درک درستی از آزادی و دموکراسی نداشت، و اگرچه شعار نان و آزادی را سر می‌داد، لیکن بعید می‌دانم آزادی مسئله آنها بوده باشد. چپ کمونیستی، به خصوص بخشی از آنها که از فردای انقلاب رویه مسلحانه را علیه دولت وقت برگزیدند، یکی از عوامل اصلی انحراف انقلاب شدند. آن دسته هم که کاملاً سازش کردند، با تبدیل لیبرالیسم به یک دشنام، عملاً راه را برای غرب‌ستیزان بازگذاشتند. لیکن گفتمان عدالت و مبارزه سیاسی، گفتمان انتقادی، و فرهنگ کتاب خوانی و مطالعه، دفاع از حقوق زنان و کارگران، از دوران مشروطیت تا دوران پهلوی اول و دوم، اینها همه مرهون و میراث گفتمان چپ‌گرایی است، که ارزش‌های آن را نمی‌توان انکار کرد. به علاوه جریان چپ، یک طیف بسیار گسترده‌ای است، از چپ‌های استالینی تا چپ‌های مذهبی که تنها وجه عدالت‌خواهی و انتقادی چپ را به ارث برده‌اند.
جریان دوقطبی‌سازی برای اینکه هم وجدان خود را توجیه کند و هم بتواند ویروس چپ‌ستیزی را در شریان‌های جامعه تزریق کند، چپ را به چپ کمونیستی، آنهم از جنس شوروی عصر استالین تقلیل می‌دهد. واژه چپ‌های افراطی هم یکی از مغالطه‌های و اختراعات بس دروغ جریان دوقطبی‌سازی است. اگر بخواهیم به واقعیت رجوع کنیم، چپ‌های افراطی اگر وجود داشته باشند، به چپ‌های کمونیستی و استالینی اطلاق می‌شوند. چپ‌هایی که هنوز دست از شعار مبارزه طبقاتی و حاکمیت پرولتاریا برنداشته‌اند. این قسم از چپ‌ها اینقدر نادر هستند، که دستکم اینجانب از وجود آنها بی‌اطلاع است. امروز در خود ایران هیچ جریان چپی، حتی چپ‌های کمونیستی و مارکسیستی وجود ندارند که مسئله ایران را دموکراسی و آزادی و حقوق بشر ندانند. در سراسر دنیا چپ‌های نویی ظهور پیدا کرده‌اند که اصلا به کمونیسم باور ندارند، و حتی بخش بزرگی از آنها دیگر مارکسیسم را جدی نمی‌گیرند. جریان چپ در اروپا بعد از مکتب فرانکفورت در آلمان، و فلسفه ساختارگرایی و زبان شناختی در فرانسه، کاملا به چپ‌های فرهنگی و انتقادی تبدیل شده‌اند. در آمریکا هم وضع به همین قرار است. امروز ما با یک نحله جدیدی به عنوان لیبرال‌های چپ مواجه هستیم. فیلسوفانی چون جان راولز، مایکل سندل، ریچارد رورتی، جرالد کوهن و بسیاری دیگر جزو فیلسوفان لیبرال چپ هستند.
جریان دوقطبی‌سازی وقتی می‌خواهد به بیماری چپ‌ستیزی دامن بزند، همه جریان‌های چپ را در یک مخلوط کن می‌ریزد، و با اعجاز ترکیبی یک معجون فکری که بدان می‌افزاید، از خروجی آن چپِ کمونیستیِ استالینیِ بلوک شرقی استخراج می‌کند. از معجزات عجیب و غریب دیگر جریان دوقطبی‌سازی، اختراع همین واژه چپ‌های افراطی و انتصاب آن نه تنها به چپ‌ها، بلکه به هر لیبرالیستی است که مثل آنها فکر نمی‌کند، تنها با این هدف که انحصار خود را در فضای سیاسی و اجتماعی بی‌رقیب و بی‌همتا بگردانند. برای نمونه خیلی جالب است توجه مخاطبان را به یکی از برنامه‌های تلویویونی ایران اینرنشنال جلب کنم. در زمان انتخابات ریاست جمهوری ترامپ، خانم کامیلا هریس رقیب ترامپ که یک لیبرالیست دو آتشه و نماینده سرسخت نظام سرمایه‌داری است، مجری برنامه “حرف آخر” ایشان را به صرف اینکه درباره مسئله اسرائیل نظر دیگری داده بود، به عنوان چپ‌های افراطی معرفی می‌کرد.
شاید به این دلیل است که جریان دوقطبی‌سازی، حتی به اندازه یک صفحه مطالعه جدی‌ای درباره جریان‌های چپ نداشته است، با هیچیک از آثار میشل فوکو، ژیل دلوز، فرانسوا لیوتار، آلن بدیو، آلن تورن،‌هابرماس، هربرمارکوزه، کارل مانهایم، اسلاوی ژیژک، جان بودریار، جان هالوی ووو دهها نفر دیگر که جزو غول‌های فلسفی و جامعه شناسی جهان هستند، حتی به اندازه یک صفحه مطالعه ندارند. این نکته را بارها در جاهای مختلف گفته‌ام که در سراسر دنیا هرکس سرش به تنش ارزید، به نحله چپ تعلق داشت و دارد، اساساً نزدیک به تمام ادبیات جهان و حتی ادبیات ایران به جریان چپ تعلق دارند، اکنون یک عده‌ای از راه رسیده‌اند، و کوشش دارند تا به شکل بیمارگونه‌ای، از هر رذیلتی که نام می‌برند، یک برچسب چپ روی آن الصاق کنند. خوب اگر این رویه را به آنها به عنوان نفرت‌پراکنی با هدف نفی و تخطئه کردن گوشزد کنیم، همین را هم انکار می‌کنند.

۳- انکار و تخطئه همه مظاهر ملی و فرهنگی
یکی از عوارض دیگر دوقطبی‌سازی، انکار و تخطئه تمام مظاهر ملی و فرهنگی کشور است. انگشت در سوراخ کرده‌اند و با مشاهده یک ضعف کل آن را تخطئه می‌کنند. تنها به یک نمونه اشاره می‌کنم، در سالهای اخیر هرکس می‌خواهد به قول معروف یک لگد به انقلاب ۵۷ ، یک لگد به اسلام، و یک لگد به روشنفکران دینی بزند، نه یک لگد بلکه هرچه فحش و فضاحت هست، نثار شریعتی و آل احمد می‌کند. بسیارشان حتی یک کتاب درست و حسابی از شریعتی و آل احمد نخوانده‌اند. در فحش و ناسزا و هتاکی کردن حدی قائل نمی‌شوند، لزومی هم نمی‌بینند که ربط داشته باشد. همین چند روز پیش دوست عزیزی یک کلیپ از محفل عوام‌زدگی دینی در صدا و سیما برایم فرستاد، زیر آن به طعنه نوشت: “به یاد دکتر شریعتی افتادم”. حالا چه چیزی در این کلیپ بود که او را به یاد شریعتی انداخت، معلوم نبود. تنها می‌خواست عفونت‌هایی که در کینه خود نسبت به شریعتی دارد تخلیه کند. خوب اگر بگویی که شریعتی تمام عمرش را صرف عوام‌زدایی از دین کرد، و بیشترین دغدغه شریعتی معطوف به نقد زهرآگین عوام‌زدگی بود، چون دکان “اربابان دین” عوام‌زدگی است، از کرده خود پشیمان هم نخواهد شد، بلکه مثل همین کلیپ بی‌ربط، یک جواب بی‌ربط دیگری به شما تحویل خواهند داد.
شریعتی در آزاد کردن دین از انحصار اربابان و متولیان – که بزرگترین آفت تاریخی جامعه ما بود- کاری کرد کارستان. به علاوه شریعتی را باید در راستای “جریان اندیشه” ارزیابی کرد. این آن نکته مهمی است که آنهایی که درکی از جریان اندیشه ندارند، نمی‌توانند فهم کنند. کتاب پر حجم پیوندها و گسست‌های جریان اندیشه اینجانب، که تاریخ اندیشه ایرانی را در جریان پیوندها و گسست‌ها از قبل از دوران باستان تا عصر ایلخانیان، و در مقایسه با اندیشه‌های مغرب زمین از مطالعه گذرانده‌ام، چندین ماه است که به اتمام رسیده و تنها منتظر فرصتی برای انتشار آن هستم.
برای ارزیابی شریعتی تنها توجه خوانندگان را به یک نکته‌ای جلب می‌کنم که پیشتر در کانال تلگرامی خود منتشر کردم: «جریان پروتستانتیزم و یا آنچه اصلاحات دینی و یا اعتراض دینی در غرب به راه افتاد، به غیر از نقش برجسته کشیشان مسیحی مثل آکویناس و اراسموس و به قول ماکس وبر نقش ریاضت پاک دینانی که به پیوریتن‌ها مشهور بودند، نقش دو متکلم و مبلغ مسیحی به نام‌های کالوین و لوتر در ایجاد نهضت اصلاحات دینی از همه برجسته‌تر است. به طوریکه وقتی نام پروتستانتیزم و اصلاحات دینی به میان می‌آید، نام این دو تن در فهرست نخست قرار دارند. اکنون خوب است شما بروید ببینید دیدگاه‌های سیاسی کالوین و لوتر و به خصوص کالوین در سلطه مطلقه حکومت و اطاعت مطلقه جامعه از حکمرانان جابر چگونه است؟ واقعاً وحشتناک است. اما دنیای غرب تلاش‌های این دو را به خاطر آنچه که به اصلاحات دینی منجر شد، و خارج کردن سلطه و انحصار کلیسا از سر مؤمنین می‌ستاید. حالا این هیچ، شما بروید کتاب “درآمدی بر تاریخ اندیشه سیاسی در ایران” اثر دکتر سید جواد طباطبایی (البته ویراسته دوم این کتاب) صفحات ۳۲ تا ۳۷ درباره ابن مقفع را مطالعه کنید. دیدگاه‌های ابن مقفع درباره امامت به گونه‌ای است که وقتی کتاب “امت و امامت” شریعتی را کنار کتاب “رساله فی الصحابه” ابن مقفع می‌گذارید، گویی اینکه تفاسیر دموکراتیک‌ترین متن‌های جهان را در برابر متن‌ها و نظرات مرحوم مصباح یزدی و توصیف ولایت مطلقه فقیه می‌خوانید. اما آقای دکتر سید جواد طباطبایی چنان ستایشی از ابن مقفع می‌کند، فقط با این نظر که ایشان مثلاً با جایگزین کردن نظریه امامت در برابر خلافت، امتداد دهنده اندیشه ایرانشهری بود. همین. اما ما با شریعتی با این همه آثار ناب در پالایش تفکر دینی و آزاد کردن فرد و جامعه از هر نوع روابط انقیادی، چه کار می‌کنیم؟!».

پیامدهای دوقطبی شدن
وضعیت دوقطبی، وضعیت بسیار خطرناکی است که جامعه سیاسی امروز ایران با آن مواجه است. اولا هرگونه اجماع در وضعیت دوقطبی شده محال است. وضعیت دوقطبی جز ایجاد دشمنی و خصومت میان نیروهای سیاسی کاری از پیش نمی‌برد. برنده واقعی وضعیت دوقطبی تداوم وضع موجود است. در وضعیت دوقطبی شده، طرفین هر چه برای یکدیگر استدلال می‌کنند، به تقویت یکدیگر در وضعیتی قبلیشان کمک می‌کنند. در وضعیت دوقطبی شده، استدلال هر اندازه محکم‌تر و مستدل‌تر باشد، طرف مقابل را در موضع خود راسخ‌تر می‌کند. گویی اینکه استدلال میل تحریک‌پذیری مخاطب را به تضاد بیشتر تشدید می‌کند. در حقیقت وضعیت دوقطبی شده، پایان استدلال است. وضعیت دوقطبی شده‌ هاله‌ای از تنفر، کینه و انزجار ایجاد می‌کند، که شانس هر گونه تفاهمی را از بین می‌برد. در وضعیت دوقطبی شده طرفین و یا دستکم یکی از دو طرف سعی می‌کند، با روش‌های مختلف، نقطه حساسیت طرف مقابل را شناسایی و روی آن پای بفشارد. وضعیت دوقطبی شده دوستی‌ها را از میان می‌برد و اگر ادامه پیدا کند، و طرفین از مدار تضاد خارج نشوند، ممکن است دوستی آنان به دشمنی هم تبدیل شود. به همین دلیل است که معتقدم در وضعیت دوقطبی شده به خصوص میان دوستان، از هرگونه بحث کردن و قانع کردن یکدیگر خودداری کنند. ۳۰ آبان ماه

print