درود به شما دوستداران فلسفه امروز درباره لادود صحبت می‌کنم فیلسوف گمنامی که پس از گذشت بیش از ۲۰۰۰ سال هنوز با ما سخن میگه اگر درباره یک فیلسوف مشهور بپرسیم کی بوده، کجا درس خونده، چه شاگردانی داشته و چه مکتب فلسفی ساخته، معمولاً پاسخ‌های روشنی دریافت می‌کنیم اما لاودسه از همون آغاز در برابر چنین انتظاراتی از جانب مخاطبانش مقاومت می‌کنه نه زندگی‌نامه دقیقی داره نه تصویر روشنی از چهرهش باقی مونده و برخی معتقدند که حتی قطعیتی وجود نداره مبنی بر اینکه آیا او یک فرد واقعی بوده یا نامی نمادین برای یک سنت فکری با این وجود در بسیاری از منابع اومده که او به احتمال زیاد یک شخصیت واقعی بوده که در قرن ششم یا پنجم پیش از میلاد زندگی می‌کرده دورانی در چین باستان که درش فروپاشی اقتدار سیاسی، بی‌اعتباری ارزش‌های اخلاقی سنتی و از هم‌گسیختگی نظم اجتماعی انسان‌ها رو با احساس عمیقی از ناامنی و سرگردونی مواجه کرده بود روایت مشهوری هست که میگه لادسه مدتی نگهبان آرشیو دربار بوده یعنی کسی که با دانش رسمی، با تاریخ و با قدرت سرکار داشته اما درست در جایی که بسیاری به دنبال نفوذ بیشتر بودند، او تصمیم می‌گیره که از سمتش کناره‌گیری کنه خود این تصمیم شاید اولین آموزه فلسفی لاودسه بود که می‌گفت گاهی عمیق‌ترین شکل کنش در زندگی نه مداخله بلکه ترک صحنه است به این ترتیب او چین رو ترک می‌کنه اما پیش از رفتن کتابی کوچک به نام تاوتچینگ یا داودجینگ رو از خودش به یادگار می‌گذاره کتابی که قرار نیست جهان رو اصلاح کنه بلکه قراره نگرش انسان به جهان رو تغییر بده خب حالا ببینیم چی شده که کتاب داودجینگ هنوز زنده است و کاربرد داره کتابی که از نظر حجم یکی از کوتاه‌ترین متون کلاسیک فلسفه هستش اما از نظر تأثیرگذاری در کنار بزرگ‌ترین آثار تاریخ اندیشه قرار می‌گیره این کتاب نه قانون صادر می‌کنه نه یک نظام اخلاقی بسته ارائه میده و نه وعده رستکاری میده در عوض انسان رو در برابر پرسش‌هایی قرار میده که هنوز در زندگی مدرن موضوعیت دارند پرسش‌هایی از این قبیل که چرا انقدر انسان تمایل داره همه چیز رو کنترل کنه؟ چرا انسان از بی‌نظمی می‌ترسه؟ چرا انسان فکر می‌کنه هر مسئله‌ای باید حل بشه؟ ماندگاری این کتاب دقیقاً از همین جاست از زمان لاود تا به امروز جهان بسیار تغییر کرده اما روان انسان اونقدرها هم تغییر نکرده اضطراب، میل به قدرت، وسواس موفقیت و ترس رها کردن تجربه‌هایی هستند که از ۲۰۰۰ سال پیش تا به امروز برای انسان‌ها موضوعیت داشتند به همین دلیل کتاب داودچینگ هنوز خوندنیه چون به جای بررسی وضعیت تاریخی انسان به بررسی وضعیت وجودی انسان می‌پردازه البته نباید این کتاب رو همون طور خوند که سایر کتب فلسفی رو می‌خونیم مثلاً اگر با ذهنیت فلسفه مدرن غربی به سراغ لاودسه بریم احتمالاً معیوس میشیم چون او در ظاهر نه تعریفی ارائه میده نه برهانی میاره و نه حتی تلاش می‌کنه خواننده رو قانع کنه ادبیاتش استعاریه و گاهی پارادوکسال یا مبهم به نظر می‌رسه اما این ابهام از سر ضعف نیست بلکه استراتژی آگاهانه نویسنده است لاوتسه می‌خواد ما رو از عادت همه چیز رو فهمیدن بیرون بکشه و به جاش وارد تجربه همراه شدن کنه بنابراین فلسفه لادوته بیشتر فلسفه‌ایه برای زیستن تا صرفاً فلسفه‌ای برای فهمیدن اجازه بدید مثال بزنم چون فلسفه لادوت بیشتر از اینکه تعریف‌پذیر باشه مثال‌پذیره تصور کنید ۲ نفر می‌خوان شنا یاد بگیرن به نفر اول یه کتاب کامل و جامع میدن بخونه که تمام تکنیک‌های شنا کردن درش توضیح داده شده اما نفر دوم رو داخل آب استخر قرار میدن تا خودش در آب شنا کردن رو یاد بگیره نفر اول می‌تونه تمام قوانین فیزیک حرکت در آب زاویه دست‌ها و ریتم تنفس رو توضیح بده اما تا وقتی وارد آب نشده شنا بلد نیست نفر دوم شاید نتونه درباره اصول شنا کردن در آب توضیح نظری دقیق بده اما بدنش به واسطه تجربه در آب بودن بالاخره راه شنا کردن رو پیدا می‌کنه فلسفه لادوته از این جنس دومه کمتر توضیح میده و بیشتر ما رو به ورود به جریان زندگی دعوت می‌کنه به همین دلیل گفتم که فلسفه لاوتسه بیش از اینکه فلسفه‌ای برای فهمیدن باشه، فلسفه‌ای برای زیستنه فلسفه‌ای که به جای ایستادن در ساحل تحلیل انسان رو به دریای تجربه دعوت می‌کنه یه مثال دیگه بزنم تفاوتی هست بین کسی که یک کتاب روانشناسی عالی درباره احساس عشق خونده؟ با کسی که کتاب عاشقانه نخونده اما خودش عاشق شده شاید نفر اول مفاهیم مربوط به عشق رو بهتر توضیح بده اما نفر دوم با تجربه مستقیمی که از احساس عشق داشته درک واقعی‌تری نسبت به این مقوله داره لاوتسه می‌خواد ما را از وسواس تحلیل بیرون بکشه و به دل تجربه بندازه او از ما دعوت می‌کنه که به جای تلاش مستمر برای فهمیدن زندگی با جریان زندگی همراه بشیم خب من می‌خوام ۴ار محور اصلی فلسفه لادودسه رو براتون توضیح بدم محور اول بیکشی و زندگی آبگونه است اونچه که اصطلاحاً در زبان چینی بهش میگن ووی البته شاید بهتر باشه به جای اینکه ووهویوه رو بهشی ترجمه کنیم که انفعال رو تدایی می‌کنه اون رو به کنش بی‌زور، کنش بدون اجبار یا بیکشی فعال ترجمه کنیم از منظر لاوتسه بهترین کنش کنشی که از زور اجبار و کنترل وسواس‌گونه توهی باشه لاوته به جای استدلال سوری از طبیعت به عنوان شاهد استفاده می‌کنه و میگه طبیعت کنش داره اما کنش از جنس زور نیست طبیعت فعاله اما تقلا نمی‌کنه مثلاً گیاه برای رشد کردن زور نمی‌زنه تقلا نمی‌کنه هنگامی که شرایط فراهم باشه خودبهخود به طور طبیعی رشد می‌کنه اگر آب و خاک و نور فراهم باشند، رشد گیاه اتفاق میفته به مسابع یک کنش بدون زور، به مسابع یک حرکت بدون اجبار، هرگونه فشار اضافی از سوی طبیعت رشد گیاه رو تسریع نمی‌کنه، بلکه اون رو مختل می‌کنه آب یک رودخونه رو در نظر بگیرید آب بدون اینکه بجنگه جریان داره با اینکه نرم و روانه می‌تونه به صورت قدرتمندی فرساینده باشه آبراه خودشو از بین موانع، منافذ و با عبور از لابه‌لای سنگ‌ها پیدا می‌کنه راه خودش رو تحمیل نمی‌کنه اما نهایتاً به مقصد می‌رسه انسان هم می‌تونه از طبیعت الهام بگیره و زندگی آبگونه داشته باشه وقتی فردی در زندگیش بیش از حد می‌خواد همه چیز رو کنترل کنه، انگار تعادلی رو داره به هم می‌زنه چون کنش تحمیلی واکنش متقابل می‌سازه و زنجیره‌ای از تنش ایجاد می‌کنه پدیده بی‌خوابی رو در نظر بگیرید وقتی کسی شب خوابش نمی‌بره، هرچقدر بیشتر تلاش کنه که خوابش ببره و هرچقدر بیشتر در سدد کنترل نتیجه باشه، خوابیدن براش دشوارتر میشه بسیاری از اوقات کافیه به خودش بگه اصلاً برام مهم نیست که خوابم ببره یا نه فقط روی تخت دراز می‌کشم و چشمامو می‌بندم خواب اگر به سراغم بیاد که چه بهتر اگر هم خوابم نبرد اصلاً مهم نیست با این رویکرد راحت‌تر خوابش می‌بره همین الگو رو میشه بست داد اضطراب امتحان، اضطراب اجرا، اضطراب رابطه عاشقانه همه از همین منطق تبعیت می‌کنند هرچه بیشتر سعی می‌کنیم نتیجه رو کنترل کنیم از حالت طبیعی خارج میشیم و اوضاع بدتر میشه عشق هم مثل خواب می‌مونه که یک کنش ارادی نیست برای همینه که وقتی رابطه عاشقانه رو بیش از حد مدیریت می‌کنیم، رابطه می‌میره از ورزش هم میشه مثال زد من خودم این حالت را در ورزش تنیس تجربه کردم هرچی بیشتر زور می‌زدم و راکت رو محکم‌تر می‌گرفتم، شتاب توپ کمتر میشد اما هرچی رهاتر و ریلکس‌تر به توپ ضربه می‌زدم، انرژی بهتر به توپ منتقل میشد و توپ با شتاب بیشتری حرکت می‌کرد انگار زور بیشتر مانع حرکت بود نه عامل حرکت بعداً متوجه شدم که این منطق فقط در ورزش وجود نداره بلکه در مدیریت، مذاکره، تربیت کودک و حتی در نوشتن هم این رو تجربه کردم که هرچه کمتر زور می‌زنیم روان‌تر پیش میریم لازمه باز تأکید کنم که ووی به معنای تنبلی یا انفعال نیست به معنای هیچ کاری نکردن هم نیست، بلکه به معنای کنش درست در زمان درست با صرف حداقل زور و انرژیه بنابراین توصیه‌ای که از محور اول فلسفه لادسه برمیاد اینه که دامنه کنترل رو کاهش بدیم از اعمال زور دست برداریم امکان همراهی با جریان امور رو آزمایش کنیم و به جای فشار بیشتر در سدد هماهنگی بیشتر باشیم محور دوم فلسفه لاودسه نقد اخلاق تحمیلیه او معتقده که هرگاه اخلاق به جای زیسته شدن تبلیغ و تحمیل بشه اخلاق واقعی که فضیلت درونی باشه از صحنه کنار میره و سازوکارهای کنترل جاش رو می‌گیرند در جامعه سالم اخلاق نیاز به موعزه نداره اخلاق تحمیلی واکنش دفاعی ایجاد می‌کنه هرچه باید‌ها و نبایدها بیشتر میشند ریا بیشتر میشه قانون‌گذاری افراطی برای کنترل اخلاق در جامعه نشانه بی‌اعتمادیه نه نشانه‌ای از فضیلت معمولاً از این واقعیت پرده برمی‌داره که قدرت به فضیلت شهروندان اعتماد نداره و به قیمت بی‌معنا کردن فضیلت اخلاقی نظم تحمیلی تولید می‌کنه این منطق رو میشه در سطوح دیگری هم مشاهده کرد مثلاً در خانواده، در محیط کار و بهویژه در شبکه‌های اجتماعی هرچقدر شعار اخلاقی بیشتر داده بشه، اخلاق اصیل کمتر زیسته میشه چون اخلاق اصیل آروم و بی‌سر و صداست پدر خانواده‌ای رو تصور کنید که به جای موعزه‌های دائمی درباره اخلاق خودش اخلاقی رفتار می‌کنه مثلاً هنگام اختلاف نظر صداش رو بالا نمی‌بره در برخورد با دیگران با احترام و متانت سخن میگه در خیابون اگر فرد نیازمندی رو ببینه بی‌سر و صدا بهش کمک می‌کنه در کار و زندگیش صادقانه رفتار می‌کنه و دروغ نمیگه چنین پدری شاید هرگز برای فرزندش سخنرانی اخلاقی نکنه اما به صورت طبیعی برای فرزندش به الگوی اخلاقی بدل میشه اینجا اخلاق موعزه نمیشه بلکه دیده میشه یا مدیر سازمانی رو در نظر بگیرید که به جای تأکید مداوم بر منشورهای اخلاقی و ارزش‌های سازمانی خودش منصفانه رفتار می‌کنه وعده‌ای نمیده که نتونه بهش عمل کنه و مسئولیت خطاهاش رو گردن دیگران نمی‌ندازه در چنین فضایی اخلاق نه با دستور بلکه با سرایت خودکار شکل می‌گیره توجه داشته باشید که نقد اخلاق تحمیلی توسط لاوتسه به معنای نسبی‌گرای اخلاقی نیست لاسه به اخلاقی باور داره که از هماهنگی با تاو برمی‌خیزه تاو نه یک فرمان اخلاقی بیرونی بلکه راه و جریان کلی طبیعت و زندگیه کنش‌های هماهنگ باتائو به تعادل و آرامش می‌انجامه پس لاس نه منکر ارزش‌های اخلاقی مشترک و جهان شموله و نه قائل به دلبخواهی بودن اخلاقه نقدش متوجه اخلاقیه که از بطن زندگی بر نمی‌خیزه و به صورت نمایشی یا تحمیلی اعمال میشه لاس منتقد امر به معروف و نهی از منکره منتقده که به جای موعزه کردن یا تحمیل کردن اخلاق رو باید زندگی کرد معتقده که بیشتر از داوری کردن و قضاوت کردن باید به حالت طبیعی الگوی اخلاق بود سومین محور فلسفه لادسه مسئله قدرت، سیاست و کنش بدون زوره او معتقد بهترین حاکم کسیه که حضورش در جامعه کمتر احساس بشه قدرت آشکار مقاومت می‌سازه حکومت بیشعال مردم رو ناتوان می‌کنه شاید بشه گفت برخی از موفق‌ترین الگوهای حکمرانی مدرن ناخودآگاه به منطق لاودسه نزدیک شدن در بسیاری از کشورهای اروپای شمالی و شهرهای اسکاندینایای قدرت سیاسی چنان در زندگی روزمره حضور پررنگی نداره دولت هست اما کمتر خودنمایی می‌کنه قانون اجرا میشه اما کمتر به ابزار کنترل پلیسی بدل میشه نتیجه جامعه‌ای که شهروندانش ناتوان نشدند بلکه مسئولیت‌پذیرتر شدند این نمونه‌ها نشون میدن قدرتی که کمتر خودنمایی کنه الزاماً به بی‌نظمی نمی‌انجامه بلکه گاهی برعکس به نظمی پایدارتر منتهی میشه از طرف دیگه لاسه میگه تغییر پایدار از فرسایش آرام سرچشمه می‌گیره نه از انفجار ناگهانی در تاریخ میشه مصداق‌هایی از این ایده رو پیدا کرد مثلاً گاندی با نافرمانی مدنی و مبارزه خشونت‌پرهیز آگاهانه امپراتوری بریتانیا رو فرسوده کرد رویکرد گاندی انفعال یا تسلیم نبود بلکه شکل دیگری از کنش بود او با امتناع از بازی در منطق زور امپراتوری بریتانیا رو نه با شکست نظامی بلکه با فرسایش مشروعیت تضعیف کرد این دقیقاً همون چیزیه که لاوتسه میگه قدرتی که به زور متکی باشه در برابر کنشی که از منطق زور بیرون می‌ایسته از درون تهی میشه یا مثلاً ماندلا پس از سال‌ها زندان انتقام نگرفت او به جای انتقام راه آشتی رو انتخاب کرد آشتی که با آشکار شدن حقیقت همراه بود و به تدریج مشروعیت نظام آپارتاید رو از درون فرسود او با پیش بردن فراین یند حقیقت و آشتی شکل پیچیده‌ای از قدرت نامرعی رو به کار گرفت که نظام آپارتاید رو از درون بی‌اعتبار کرد اونچه ماندلا انجام داد انفعال نبود، گذشت سادهلوانه هم نبود بلکه کنش بدون زور بود دقیقاً همون چیزی که لاوتسه می‌گفت که قدرت نامرئی گاهی ویرانگرتر از قدرت آشکاره باز تأکید می‌کنم لاسه طرفدار بیکنشی سیاسی به معنای بی‌تفاوتی نیست طرفدار آنارشیسم صادحانه هم نیست اما در کنشگری سیاسی نوع دیگری از قدرت رو انتخاب می‌کنه از طرف دیگه همونطور که در ابتدا گفتم در حوزه حکمرانی توصیه‌ای که برای رهبران سیاسی از فلسفه‌ش استنباط میشه اینه که کمتر دیده بشید و بیشتر اثرگذار باشید چهارمین محور فلسفه لاودسه نقد عقل‌گرایی افراطیه نقدی که البته متوجه عقل به عنوان ابزار فهم نیست بلکه متوجه لحظه‌ایه که عقل از ابزار به مرجع نهایی زندگی بدل میشه لاوته در اینجا ۴ار ادعای به هم‌پیوسته رو مطرح می‌کنه که در کنار هم تصویری روشن از محدودیت‌های عقل مفهومی می‌سازند یکی اینکه هرچه انسان بیشتر مفهوم‌سازی کنه بیشتر از حقیقت دور میشه دوم اینکه زبان واقعیت رو تکه تکه می‌کنه سوم اینکه عقل باید ابزار زندگی باشه نه جایگزین زندگی چهارم اینکه دانستن زیاد گاهی مانع دیدن میشه اجازه بدید این چ۴ار مورد رو یکی یکی براتون توضیح بدم اولین مورد اینه که هرچه انسان بیشتر مفهوم‌سازی کنه بیشتر از حقیقت دور میشه لاس معتقده که مفهومسازی افراطی ما رو از تماس مستقیم با واقعیت دور می‌کنه مفهوم‌سازی همیشه معادل ساده‌سازی نیست درسته که انسان برای فهمیدن ناچاره تجربه‌های زندهش رو در قالب‌های انتضاعی مفاهیم بریزه اما هرچی فاصله انسان از تجربه بی‌واسطه بیشتر بشه، خطر اشتباه گرفتن مفهوم با خود واقعیت افزایش پیدا می‌کنه لاس هشدار میده که حقیقت قبل از اینکه موضوع فهم باشه، موضوع زیستنه اجازه بدید مثال بزنم در روابط عاطفی گاهی به جای بودن با دیگران مدام در حال تحلیل رابطه هستیم که مثلاً فلان رفتار چه معنایی داشت یا فلان جمله چه نشونه‌ای بود کم‌کم رابطه به مجموعه‌ای از مفاهیم روانشناختی تبدیل میشه و خود تجربه زنده ارتباط از دست میره در این صورت ما رابطه رو می‌فهمیم اما دیگه درش حضور واقعی نداریم در نهایت توصیه زیستی که از این مورد اول برمیاد اینه که همه چیز رو فوراً تحلیل نکنیم به خودمون اجازه بدیم تجربه‌ای رو با حضور کامل در لحظه زندگی کنیم قبل از اینکه بخوایم اون تجربه رو در قالب مفاهیم بریزیم و برای خودمون توضیح بدیم مورد دوم این بود که زبان واقعیت رو تکه تکه می‌کنه لاسه معتقده که زبان برای فهم‌پذیر کردن جهان ناچاره اون رو قطعه قطعه کنه ببینید واقعیت در تجربه زیسته پیوسته و سیاله زبان اما با نام‌گذاری درون این پیوستگی مرزبندی می‌کنه مثلاً میگهین من است آن دیگریست این عقل است و آن احساس است البته که این مرزبندی‌ها ضروری اما اگر اون‌ها رو مطلق در نظر بگیریم جهان رو نه اونطور که هست بلکه اونطور که زبان اجازه میده تجربه می‌کنیم مثلاً وقتی میگم من خشم‌گین هستم زبان داره یک حالت گذرا رو که با من یکپارچگی داره به یک پدیده مستقل تبدیل می‌کنه انگار خشم موجودیتی مستقل داره که الان مالک من شده یا من مالک اون شدم در حالی که در تجربه واقعی احساسات حالت‌هایی از خود من هستند که در جریانند می‌آیند و می‌روند زبان اما با منجمد کردن این جریان و با گسسته کردن این پیوستگی ممکنه انسان رو از درک واقعیت دور کنه توصیه زیستی که از این مورد برمیاد اینه که اشکالی نداره گاهی تجربه‌ها رو نام‌گذاری نکنیم لازم نیست برای هر احساس و هر وضعیتی فوراً یک برچسب زبانی پیدا کنیم باید یاد بگیریم که گاهی اوقات با ابهام کنار بیاییم مورد سوم از محور چهارم فلسفه لاسه این بود که عقل باید ابزار زندگی باشه نه جایگزین زندگی اون معتقده وقتی عقل جای زندگی رو می‌گیره، خود زندگی توهی میشه البته عقل برای تصمیم‌گیری و جهت‌دهی به اعمال ما ضروریه اما اگر کل زندگی صرفاً به یک پروژه عقلانی بدل بشه، یعنی بهینه‌سازی مداوم، برنامه‌ریزی افراطی، سنجش دائمی نتیجه و چیزهایی از این قبیل، حضور واقعی در زندگی از بین میره انسان دیگه زندگی نمی‌کنه، بلکه فقط زندگی رو مدیریت می‌کنه برای مثال بسیاری از ما حتی برای اوقات فراغت و حتی برای استراحت کردنمون هم در جدول‌های اکسل برنامه‌ریزی می‌کنیم و با شعارهایی مثل اینکه خواب باید مفید باشه، تفریح باید بازدهی داشته باشه، آرامش باید هدفمند باشه و چیزهایی از این قبیل هر مطلوبی رو داریم دائماً ارزیابی می‌کنیم و هر مطلوبی رو برای مطلوب دیگری می‌خواهیم نتیجه اینه که حتی لحظه‌های آزادی و فراغتمون هم تحت کنترل و ارزشوری عقل هستند و دیگه اونطور که باید آرامشآور نیستند نمیشه کاری رو انجام بدیم بدون اینکه راندمان یا کارآمدیش توسط عقل مورد سنجش قرار بگیره و دائماً در پی این هستیم که همه تجربه‌ها بهینه‌سازی بشند غافل از اینکه این بهینه‌سازی مداوم که انتها نداره و تا ابد می‌تونه ادامه داشته باشه ممکن نهایتاً باعث بشه که ما یک عمر زنده باشیم اما زندگی نکنیم توصیه زیستی که از این مورد برمیاد اینه که باید عقل رو در خدمت زندگی نگه داشت نه اینکه زندگی رو در خدمت عقل گذاشت هیچ اشکالی نداره که فقط گاهی اوقات برنامه‌ریزی‌هامون رو رها کنیم دست از کنترل‌گری برداریم و تنها با جریان لحظه‌های زندگی همراه و هماهنگ بشیم مورد چهارم هم این بود که دانستن زیاد گاهی مانع دیدن میشه لاسه معتقده که انباشت دانش می‌تونه مانع ادراک مستقیم بشه ذهنی که مثل سطح از پاسخ‌ها پر شده باشه دیگه تمایل به درک چیزهای تازه نداره وقتی انسان فکر می‌کنه همه چیز رو می‌دونه دیگه واقعاً به چیزی گوش نمیده دانستن بی‌وقفه مخصوصاً اگر با فروتنی همراه نباشه به پیشوری بدل میشه به توهم آگاهی و توهم خودزرگ‌بینی تبدیل میشه و خودش سد راه نگرش نو میشه مثلاً در محیط کار گاهی مدیرانی که اداع دارند ظاهراً همه چیز رو می‌دونند انگار کمتر از دیگران واقعیت رو می‌بینند چون ذهنشون اشباع شده از پاسخ‌هایی از پیش آماده و نشانه‌های تازه رو نادیده می‌گیرند در حالی که کسی که ذهنش از دانسته‌ها و باورهای حاضر و آماده اشباع نباشه یا کسی که بپذیره ممکنه باورهاش اشتباه باشند دقیق‌تر زندگی رو مشاهده می‌کنه توصیه زیستی که از این مورد برمیاد اینه که ندانستن همیشه هم بد نیست گاهی دیدن و مشاهده کردن رو باید بر دانستن ارجح بدونیم البته این نقد لاسه به معنای نفی عقل، نفی علم یا نفی تفکر نیست او ضد عقل‌گرایی نیست، بلکه مخالف سلطه مطلق عقل مفهومی بر زندگیه از ما نمی‌خواد که نفهمیم از ما می‌خواد که همه چیز رو به فهمیدن تقلیل ندیم معرفت رو انکار نمی‌کنه بلکه هشدار میده که مبادا معرفت جای تجربه زیسته رو بگیره مسئله کنار گذاشتن عقل نیست مسئله متواضع کردن عقله لاس ما رو دعوت نمی‌کنه که کمتر فکر کنیم ما رو دعوت می‌کنه که برده و اسیر فکر کردن نباشیم عقل وقتی در جای خودش بنشینه راهنمای زندگیه و بسیار هم عالیه به شرطی که جای زندگی رو نگیره و به شرطی که مانع تجربه بی‌واسطه زندگی نشه لاسه از ما می‌خواد گاهی به جای تلاش مداوم برای فهمیدن ذهنمون رو آزاد کنیم و فقط در لحظه حضور داشته باشیم اگر با خودمون صادق باشیم مسئله اصلی انسان مدرن امروز نادانی نیست بی‌اخلاقی هم نیست حتی کمبود امکانات هم نیست مسئله اصلی فرسودگیه انسان مدرن خسته است نه از کار کردن بلکه از زیاد کار کردن نه فقط از فشار بیرونی بلکه از کنترل‌گری درونی ما در جهانی زندگی می‌کنیم که دائماً از ما می‌خواد بهتر باشیم، سریع‌تر باشیم، مؤثرتر باشیم و هر لحظه رو بهینه کنیم در چنین جهانی خود آرامش نه یک وضعیت طبیعی بلکه به یک پروژه دیگه برای موفق شدن تبدیل شده موفق شدن در پروژه آرامش و رقابت کردن در این پروژه با دیگران یکی از ویژگی‌های اصلی زندگی مدرن اضطراب بهره‌وریه تا جایی که حتی استراحت کردن هم باید بهینه و مفید باشه مباد خوابمون کیفیت نداشته باشه مواد تفریح به رشد شخصی کمک نکنه این وسواس دائمی برای نتیجه گرفتن ذهن انسان رو در حال آماده باش دائمی نگه می‌داره لاوتسه در برابر این رویکرد می‌ایسته میگه هرچی بیشتر بخواید زندگی رو به یک پروژه تبدیل کنید کمتر زندگی خواهید کرد کنترل‌گری یکی دیگر از بیماری‌های زمانه ماست ما می‌خوایم همه چیز رو مدیریت کنیم از آینده و احساسات و روابط بگیرید تا تصویرمون در نگاه دیگران شبکه‌های اجتماعی هم این میل رو تشدید کردند جایی که حتی خود بودن و خود زندگی کردن باید نمایش داده بشه اما لاسه هشدار میده که کنترل بیش از حد نه امنیت میاره و نه آرامش بلکه فقط فاصله ما رو با جریان طبیعی زندگی بیشتر می‌کنه ووی در اینجا به معنای شل گرفتن نیست بلکه به معنای اعتماد کردنه اعتماد به اینکه همه چیز لازم نیست تحت کنترل من باشه تا پیش بره وسواس موفقیت شاید خطرناک‌ترین شکل این وضعیت باشه در فرهنگ امروز ارزش انسان اغلب با دستاوردهاش سنجیده میشه بودن کافی نیست بلکه باید موفق بود اما لادوته دقیقاً این پیوند میان ارزش و دستاورد رو زیر سؤال می‌بره او از انسانی سخن میگه که بدون اینکه خودش رو اثبات کنه کامله انسانی که به جای صعود دائمی در هماهنگی با وضعیت فعلیش زندگی می‌کنه این فلسفه برای انسان مدرنی که دائماً احساس عقبموندگی داره می‌تونه عمیقاً رهایی‌بخش باشه از این منظر فلسفه ووهوی نه فقط یک آموزه کهن شرقی بلکه پاسخی رادیکال به بحران روانی عصر مدرنه لاسه نمیگه کار نکنید هدف نداشته باشید یا پیشرفت نکنید میگه ببینید آیا نوع کنش شما از جنس زوره یا از جنس هماهنگی؟ آیا دارید زندگی رو هل میدید یا با زندگی حرکت می‌کنید؟ آیا موفقیت شما حاصل فشار دائمیه یا نتیجه قرار گرفتن در مسیر درسته؟ شاید به همین دلیل باشه که لاسه امروز حتی ضروری‌تر از گذشته به نظر می‌رسه او صدایی در برابر هیاهوی بی‌پایان بهره‌وریه صدایی که نمیگه بیشتر و بیشتر میگه درست‌تر و هماهنگ‌تر شاید در جهانی که درش همه صداها کنترل کردن رو فریاد می‌زنند شنیدن صدای کسی که ما رو به رها کردن فرا می‌خونه به اعتباری نجات‌بخش باشه فلسفه لادوته دعوتیه به آرامش اما نه آرامش منفعلانه او ما رو به نوعی از زیستن دعوت می‌کنه که درش رها کردن جای زور زدن رو می‌گیره و هماهنگی با طبیعت جای تقلا کردن رو می‌گیره در جهانی که از ما می‌خواد دائماً بجنگیم و همه چیز رو کنترل کنیم شاید رادیکال‌ترین کار این باشه که شبیه آب زندگی کنیم نرم، انعطاف‌پذیر و در عین حال توانمند ممنون که تا این لحظه همراه من بودید تا دیدار بعد خیریار و نگهدارتون.

print