جنبههای خاصی از کار او را حتی در ارتدوکسترین دوران استالین پذیرفته و مثبت ارزیابی کردهاند. به طور کلی، سرنوشت آثار داستایفسکی در دوران شوروی، شکلی که به خود گرفت و چگونگی تکامل این شکل در ایدئولوژی و فلسفه شوروی، از جمله در میان نمایندگان برجسته به اصطلاح مارکسیسم خلاق، موضوعی جداگانه، پیچیده، بسیار جالب و چندوجهی است. او چگونه «داستایفسکی شوروی» بود؟
داستایفسکی شوروی: داستایفسکی در فرهنگ، ایدئولوژی و فلسفه شوروی
وظیفه این مقاله تحلیل چگونگی درک و ارائه آثار داستایفسکی در ایدئولوژی و فلسفه شوروی و اینکه او چگونه «داستایفسکی شوروی» بود، است. برخلاف باورهای رایج، نشان داده میشود که علیرغم محدودیتها، درباره ممنوعیت کامل یا عدم انتشار آثار داستایفسکی، از جمله در دوران استالین، هرگز سخنی نرفته است. در آن زمان آثار پراکنده داستایفسکی و حتی نسخههای جمعآوریشده از آثار او در این دوره منتشر می شدند. این مقاله نشان میدهد که چگونه داستایفسکی در برنامه درسی ادبیات مدارس حضور داشته است. این مقاله به بررسی نحوهی پذیرش آثار و ایدههای داستایفسکی توسط رهبران شوروی- و.ای. لنین و ای.و.استالین، میپردازد. در پایان نتیجه گرفته میشود که موضع ایدئولوژیک رسمی در مورد داستایفسکی حتی در دوران استالین نیز پویا باقی مانده است. به طور کلی، عوامل زیر را میتوان توسط ایدئولوگ های شوروی به عنوان عوامل مثبت در داستایفسکی شناسایی کرد: این گذشتهی به اصطلاح انقلابی اوست، انسانگرایی داستایوفسکی و همدردی پرشور او با تحقیرشدگان و توهیندیدگان، و مهارت عظیم او به عنوان یک هنرمند و متخصص اسرار روح انسان. همچنین برداشت فیلسوف شوروی، ا. و. ایلینکوف، از آثار داستایفسکی نیز بررسی میشود. هدف، بررسی بیشتر این موضوع در آثار دیگر مارکسیستهای خلاق و مبلغان شوروی دهه شصت – گ. لوکاچ، م. ای. لیفشیتز، یو. ف. کاریاکین و دیگران – است. نگرش ف.م. داستایفسکی نسبت به سوسیالیسم و تحول دیدگاههای او در این مورد موضوعی برای بحث است و احتمالاً همیشه خواهد بود، زیرا خصلت آنها دارای ابعاد گوناگون و پیچیده هستند. در تاریخ اندیشه روسیه، داستایفسکی یکی از ریشه دارترین منتقدان و سرزنش کنندگان انقلابی گری رادیکال است.
«جن زدگان»، «جنایت و مکافات» و «رویای آدم مضحک» نمایانگر اوجهای ادبی و فلسفی در نقد ایده سوسیالیستی هستند. با این حال، از سوی دیگر، خود داستایفسکی در جوانی از هواداران سوسیالیسم و شال فوریه بود؛ او به عنوان عضوی از حلقه پتراشفسکی، نزدیک بود اعدام شود، چهار سال را در کار سخت گذراند و سپس چندین سال دیگر را در تبعید نظامی در شمال قزاقستان گذراند. به نظر میرسد که دقیقاً همین شور و شوقهای دوران جوانی و فراز و نشیبهای زندگی مرتبط با آنها بود که نفوذ عمیق و در سطح متافیزیک او را در منطق و روانشناسی انقلابیون تعیین کرد، زیرا او تا حدودی قدرت وسوسه انقلابی را از نزدیک تجربه کرده بود (و وسوسه همیشه بنوعی جذاب است، زیرا همیشه تا حدی محتوای مثبتی دارد، هرچند به شکلی تحریف شده). و از آنجایی که او این موضوع را تا حدودی از درون میدانست ، نمیتوانست آن را به صورت تک رنگ و یک فام ببیند. برای نمونه، جای تعجب نیست که او در «دفتر خاطرات یک نویسنده» مینویسد که تحت شرایط خاصی، خودش میتوانسته یک نچایف شود(سرگئی گنادیویچ نچایف نیهیلیست و انقلابی روس سده نوزده. مترجم) . «احتمالاً هرگز نمیتوانستم یک نچایف شوم، اما نمیتوانم تضمین کنم که میتوانستم یک نچایف… در روزهای جوانیام باشم ». او همچنین در آنجا مینویسد که «در رمانم «جن زدگان»، تلاش کردم انگیزههای متنوع و فراوانی را که حتی پاکترین قلبها و سادهلوحترین افراد را به ارتکاب چنین شرارتهای هولناکی میکشاند، به تصویر بکشم. وحشت همه چیز در همین است: در میان ما، میتوان مرتکب پستترین و رذلترین اعمال شد، گاهی اوقات بدون اینکه اصلاً رذل بود! » . (۱)
نابرابری اجتماعی و دارایی و اموال، وضعیت اسفناک فقرا در دوران سرمایهداری، وقتی که آنها «هر کاری که میخواهند با آنها انجام میدهند»، و ماهیت ضد بورژوایی آن به این معنا، این واقعیت را از پیش تعیین کرده بود که فرهنگ شوروی و ایدئولوژی رسمی نه تنها به شدت مورد انتقاد قرار میگرفتند یا نظرات او را مسکوت گذاشته و تحریف کردهاند، اما در عین حال جنبههای خاصی از کار او را حتی در ارتدوکسترین دوران استالین پذیرفته و مثبت ارزیابی کردهاند. به طور کلی، سرنوشت آثار داستایفسکی در دوران شوروی، شکلی که به خود گرفت و چگونگی تکامل این شکل در ایدئولوژی و فلسفه شوروی، از جمله در میان نمایندگان برجسته به اصطلاح مارکسیسم خلاق، موضوعی جداگانه، پیچیده، بسیار جالب و چندوجهی است. او چگونه «داستایفسکی شوروی» بود؟
بنابراین، به دو نکته اشاره می کنیم که نقش مهمی در پذیرش کم و بیش مثبت شخصیت و آثار داستایفسکی در فرهنگ شوروی داشتند: ۱) مشارکت او در حلقه پتراشفسکی، دستگیری و کار سخت او، و نقش او به عنوان یک «انقلابی قدیمی» (اینکه داستایفسکی جوان تا چه حد واقعاً انقلابی بود یا حتی با احساسات انقلابی همدردی میکرد، و اینکه آیا چنین نظراتی افسانه هستند، نیاز به بحث جداگانه و جدی دارد)؛ ۲) همدردی او با محرومان در «زحمات ارزشمندش برای بازآموزی بیشتر بشریت».
داستایفسکی در مکتب شوروی و طرح لنین برای تبلیغات عظیم
با این وجود، گاه داوریهایی در مورد داستایفسکی وجود دارد که گویا تقریباً به طور کامل در زمان استالین ممنوع شده بود، اینکه کتابهای او تنها پس از مرگ استالین و کنگره بیستم شروع به انتشار کردند، اینکه آن تنها در دهه ۱۹۶۰ در مدارس تدریس میشد و غیره. برای اثبات این موضوع، آنها به عنوان نمونه به شهادت معروف کمونیست یوگسلاوی، میلوان جیلاس، استناد میکنند که گفته میشود استالین در سال ۱۹۴۸ در مورد داستایفسکی به او گفته است: «یک نویسنده بزرگ – و یک مرتجع بزرگ. ما آثاراو را منتشر نمیکنیم، زیرا او تأثیر بدی بر جوانان دارد. اما او نویسنده بزرگی است»(۲) . یا همچون، یوری کاریاکین، نویسنده و روزنامهنگار، در خاطرات خود، در مورد مقالهاش با عنوان «داستایفسکی، داستایفسکی گرایی و کمونیسم ستیزی» که در سال ۱۹۶۳ در مجله «مسائل صلح و سوسیالیسم» منتشر شد، میگوید: «خبر این مقاله بلافاصله در سراسر مسکو و لنینگراد پخش شد و سپس به استانها رسید. از این گذشته، این مقاله، با وجود بندهای منعکننده زیادی ، به نوعی «عفو» برای داستایفسکی در سرزمین مادریاش تبدیل شد، جایی که او در طول دههها حکومت شوروی نویسندهای “ممنوع” بود». ( ۳)
با این وجود، این شواهد و داوری های مشابه چندان با واقعیتهای تاریخی مطابقت ندارند. همچنین در میان چیزهای دیگر، اطمینان دادن های خلاف واقع مبنی بر اینکه آثار داستایفسکی در زمان استالین منتشر نشده است، بیننده را گیج میکند و مانع دیدن ویژگی های مهم آثار این نویسنده که در سایه آن او به نویسندهای مورد پذیرش در فرهنگ شوروی و چهرهای مهم برای ایدئولوژی شوروی تبدیل شد، می شوند. از این رو، مهم است بدانیم که آثار داستایفسکی حتی در سالهای دهه ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ در اتحاد جماهیر شوروی منتشر میشدند ( از این نظر، حتی مقایسه او با رقیب ایدئولوژیک او، ک. ن. لئونتیف، غیر ممکن است)، البته هم در مقیاسی کوچکتر وهم ایدئولوگ ها و نویسندگان رسمی نه تنها با لحنی انتقادی، بلکه با لحنی مثبت و تحسینآمیز از او سخن میگفتند.
در واقع، پس از پایان انواع گوناگون آزمایشهای آموزشی در مدارس شوروی، داستایفسکی در میانه سالهای دهه ۱۹۳۰ وارد برنامه درسی ادبیات شد . در نخستین کتاب درسی ادبیات شوروی برای کلاس نهم در سال ۱۹۳۵ (نویسندگان: گ. آبراموویچ، ب. برینینا و آ. اگولین)، بخش مربوط به داستایفسکی جایگاه مهمی بین بخشهای «ن. گ. چرنیشفسکی» و «ل. ن. تولستوی» داشت( ۴). با این وجود، بعد برای پانزده سال ، فصل جداگانه در باره داستایفسکی از برنامه درسی مدارس حذف می شود. بازگشت کم و بیش مفصل به آن در کتاب درسی ادبیات مدرسه تنها در سال ۱۹۵۶، در کتاب درسی ادبیات برای کلاس نهم (نویسندگان: ا. ا. زرچانینوف، د. یا. رایخین، چاپ پانزدهم) رخ می دهد. در این کتاب درسی بازگویی و تحلیل دقیقی از «جنایت و مکافات» که در برنامه درسی مدرسه گنجانده شده بود ارائه می شود: «نیروی تفسیر واقعگرایانه از تضادهای اجتماعی دوران سرمایهداری، ژرفا و تیزبینی تحلیل روانشناختی در اثر، «جنایت و مکافات» را به یکی از پدیدههای برجسته ادبیات روسیه و جهان تبدیل میکند» (۵). آنچنان که ای. ر. پونومارف در رابطه با این نتیجه گیری در فصل «داستایفسکی و مکتب شوروی» می نویسد، «اشاره به “ادبیات جهانی” تصادفی نیست: داستایفسکی اکنون به عنوان بخشی از اعتبار دولتی اتحاد جماهیر شوروی/ روسیه ارزیابی میشود» (۶) . اما حتی در همان کتابهای درسی ادبیات کلاس نهم از سال ۱۹۵۰ و ۱۹۵۴، همان نویسندگان شخصا دو صفحه را با حروف ریز به داستایوفسکی اختصاص دادهاند، که در آن، به ویژه در مورد جنایت و مکافات، اشاره رفته است: « این رمان علیرغم نادرستی و ماهیت ارتجاعی ایده اصلی آن، پدیدهای شگفت انگیز در ادبیات داستانی است. عمق تحلیل روانشناختی و نیروی تفسیر واقعگرایانه از تضادهای اجتماعی دوران سرمایهداری، این رمان را به یکی از بزرگترین آثار ادبیات جهان تبدیل کرده است » (۷) .

در مورد انتشار کتابهای داستایفسکی در اتحاد جماهیر شوروی، بر پایه دادههای نوامبر ۱۹۸۱ (صدمین سالگرد مرگ او)، آثار او ۴۲۸ بار منتشر شده بودند. تنها نسخههای جمعآوریشده آثار او ۵۵ بار منتشر شده بودند که تیراژ کل آنها ۶,۴۶۸,۰۰۰ نسخه بود. تیراژ کل انتشارات او به ۳۴.۵ میلیون کتاب میرسید(. ۸). مجموعه کامل آثار آکادمیک در ۳۰ جلد، که در تیراژ ۲۰۰,۰۰۰ نسخه بین سالهای ۱۹۷۲ تا ۱۹۹۰ منتشر شدند، شامل آثار روزنامهنگاری، نامهها و پیشنویسهای نویسنده بود که در آنها از جمله ، انقلاب و ایدئولوژی دموکراتیک- انقلابی به شدت مورد انتقاد قرار گرفته است. از داستایفسکی همچنین در سالهای دهه ۱۹۳۰ و ۱۹۵۰ آثاری منتشر شدند، هرچند نه چندان زیاد. در سالهای ۱۹۲۶-۱۹۳۰، مجموعه آثار ۱۳ جلدی او با تیراژ ۱۰۰۰۰ نسخه منتشر شد؛ در سالهای ۱۹۵۶-۱۹۵۸، مجموعه آثار ۱۰ جلدی با تیراژ ۳۰۰۰۰۰ نسخه منتشر شدند. شایان ذکر است که فاصله بین دو مجموعه آثار تقریباً ۳۰ سال بود. با این وجود، در سال ۱۹۳۱، آثار منتخب در یک جلد، با نظارت ویراستاری آ. لوناچارسکی، با تیراژ ۱۰۰۰۰ نسخه منتشر شد؛ در سال ۱۹۴۶، آثار منتخب در یک جلد، با تیراژ ۱۱۰۰۰۰ نسخه منتشر شد. رمان “جن زدگان” حداقل چهار بار در دوران شوروی منتشر شد، اگرچه فقط به عنوان بخشی از مجموعه آثار (۱۹۲۷ ، ۱۹۵۷، ۱۹۷۴، ۱۹۸۲) .تلاش برای انتشار این رمان به صورت نسخه ای جداگانه توسط انتشارات «آکادمیا» در سال ۱۹۳۵، پس از انتشار مقالهای در بخش ادبی و هنری روزنامه پراودا توسط منتقد ادبی د. زاسلاوسکی با عنوان غمانگیز و گویای «پوسیدگی ادبی»، در مرحلهی پیش از چاپ متوقف شد. با این وجود، جالب است که خود ماکسیم گورکی در مقالهاش در « گازیت ادبی» شماره ۵ (۴۹۶) در ۲۴ ژانویه ۱۹۳۵، از انتشار «جن زدگان» پشتیبانی کرد. «جن زدگان» نخستین بار در دوران حکومت شوروی در یک مجموعه کامل آکادمیک ۳۰ جلدی توسط انتشارات «نائوکا» در سال ۱۹۷۴ منتشر شد و بیشترین تیراژ آن ۲۰۰۰۰۰ نسخه بود. برای نمونه، در مورد آثار جداگانه، «مردم فقیر» در سالهای ۱۹۲۷ (۱۵ هزار)، ۱۹۳۰ (۳۰ هزار)، ۱۹۴۷ (۲۵۰ هزار)، ۱۹۵۱ (۱۵ هزار)، ۱۹۵۴ (۲۵۰ هزار)، ۱۹۵۵ (۱۰۰ هزار) منتشرشدند(۹).
داستایفسکی یکی از نخستین کسانی بود که دولت شوروی بنای یادبودی برای او ساخت. این کار در قالب طرح به اصطلاح لنینیستی برای تبلیغات یادبودی و ماندگار (که مفهوم آن به ایده توماسو کامپانلا، نویسنده کتاب معروف “شهر خورشید” بازمیگردد) پیشبینی شده بود. در ۱۲ آوریل ۱۹۱۸، شورای کمیسرهای خلق فرمانی را “درباره بناهای یادبود جمهوری” پذیرفت و در ۳۰ ژوئیه ۱۹۱۸، فهرستی از چهرههای تاریخی که قرار بود بناهای یادبود برای آنها ساخته شود، تایید شد. این فهرست شامل ۶۶ نام بود و در کنار انقلابیون اسپارتاکوس، باب فوم ، مارات، روبسپیر، مارکس، ژلیابوف و پروا، از جمله دیگران، نویسندگان بزرگ روسی نیز در آن حضور داشتند: پوشکین، لرمانتوف، تولستوی و داستایفسکی (در مجموع ۲۰ نام). مجسمهساز مرکوروف به شورای شهر مسکو مجسمههای داستایفسکی و تولستوی و همچنین «میسل» (اندیشه) را پیشنهاد داد که همگی پیش از جنگ جهانی اول ساخته شده بودند. خندهدار اینجا است که خواننده، ای. ن. ورتینسکی، به عنوان مدل برای بنای یادبود داستایوفسکی ژست گرفته بود. در ۷ نوامبر ۱۹۱۸، نخستین سالگرد انقلاب اکتبر، بنای یادبود داستایفسکی و مجسمه «اندیشه» در مسکو در بلوار تسوِتنوی نصب و رونمایی شدند و یک جفت خودویژه را تشکیل دادند. بنای یادبود داستایفسکی جزو دوازده بنای یادبودی بود که در طرح لنین برای تبلیغات ماندگار پیشبینی شده بود و یکی از معدود بناهایی بود که تا به امروز باقی مانده است. در سال ۱۹۳۶، این بنا به ساختمان بیمارستان مارینسکی منتقل شد، جایی که نویسنده در آن متولد شده بود و تا شانزده سالگی در ضلع شمالی آن زندگی میکرد.
رهبران شوروی و داستایفسکی
سخنان لنین از نامهای به اینسا آرماند در مورد «تقلید کهنه از داستایفسکی کهنه(۱۰) که در رابطه با رمان هنری وینیچنکو، سوسیالیست و نویسنده اوکراینی، گفته شده است، به طور گسترده شناخته شده است. همچنین نظرات تند و خصمانه لنین درباره داستایوسکی که توسط ن. و. والنتینوف، بلشویک سابق که بعدها منشویک و از لنین جدا شد، آشنا است. به گفته والنتینوف، که خاطرات به شدت ناخوشایندی درباره لنین از خود به جا گذاشته ، لنین داستایفسکی را “استفراغ اخلاق گرا” میدانست. “[لنین] دانسته و به عمد داستایفسکی را نادیده میگرفت … ‘من وقت آزادی برای این مزخرفات ندارم.’… او که “خاطرات خانه مردگان” و “جنایات و مکافات” را خوانده بود، نمی خواست “جن زدگان” یا “برادران کارامازوف” بخواند،- او گفت- «من محتوای هر دوی این آثار متعفن را میدانم،» ، «و همین برای من کافی است… به خواندن برادران کارامازوف شروع کردم و سپس رهایش کردم: صحنههای صومعه حالم را بهم زد… تا آنجا که به جن زدگان مربوط است، آشکارا یک کثافت ارتجاعی است، مانند گله پانورژ کرستوفسکی؛ من مطلقاً هیچ میلی به تلف کردن وقت روی آن ندارم. کتاب را ورق زدم و آن را کنار گذاشتم. من به چنین ادبیاتی نیاز ندارم – چه چیزی میتواند به من بدهد»(۱۱) ؟ البته، نگرش لنین نسبت به داستایفسکی باید به طور قاطع منفی بوده باشد. گویا به دلیل شخصیت و ساختار روانی او، علاوه بر ضدانقلابی بودن و مذهبی بودن داستایوسکی که برای او غیرقابل قبول بود. جهت گیری نویسنده بزرگ بر تحلیلهای ظریف روانشناختی و توجه دقیق به دوگانگی و جنبههای تاریک روح انسان، برای او بیگانه بودند.
با این وجود، آیا ن. و. والنتینوف به عنوان یک رفیق سابق ناامید و مخالف سیاسی (و نه تنها در این مورد، البته) مبالغه و اغراق نمیکرد؟ روابط در این مورد اغلب شبیه روابط همسران مطلقه است که تمایل دارند تنها جنبههای تاریک و ویژگیهای نیمه سابق خود را ببینند. از این گذشته، اگر به اشارات به داستایفسکی در مجموعه آثار لنین نگاه کنیم، تا حدودی شگفتآور است که علاوه بر عبارت «داستایوفسکی بسیار بدذات» که پیشتر ذکر شد، عبارت منفی دیگر (12)، دو ارجاع و اشاره کاملاً بی طرفانه به آثار داستایوفسکی نیز وجود دارد که یکی از آنها اشاره به «دفتر یادداشت های روزانه یک نویسنده »(۱۳) و دیگری به «برادران کارامازوف»(۱۴) است که اگر قرار باشد نقل قول والنتینوف را باور کنیم، لنین هرگز آن را نخوانده است. لنین همچنین دست کم دو بار در نوشتههای خود در یک زمینه مثبت از عبارت «آزردگان »(یا توهین و تحقیرشدگان. مترجم) (15) استفاده میکند که ریشه در رمان ف. م. داستایفسکی دارد و لنین نمیتوانسته از این موضوع بیاطلاع بوده باشد. از این رو، به نظر ما، این پرسش باید همچنان مطرح باشد که آیا نگرش لنین نسبت به داستایفسکی همانطور که والنتینوف توصیف کرده است کاملاً منفی و سازشناپذیر بوده است، (به علاوه، والنتینوف این مکالمات را بیش از چهل سال بعد بازگو کرده است). گذشته از این، شواهد دیگری نیز وجود دارند که نشان میدهند نگرش لنین نسبت به داستایفسکی پیچیدهتر بوده و چندان تکرنگ نبوده است: فراموش نکنید که داستایفسکی به اعدام محکوم شده بود. او مشمول مراسم وحشیانه خلع درجه و تنزل مقام شد و سپس اعلام شد که نیکلای اول او را “عفو” کرده و به اعمال شاقه تبعید شد…ولادیمیر ایلیچ خاطرنشان کرد: «خاطرات خانه مردگان» او اثری بینظیر در ادبیات روسیه و جهان است که به طرز چشمگیری نه تنها مجازاتهای سخت، بلکه «خانه مردگان» را که مردم روسیه در دوران تزارهای خاندان رومانوف در آن زندگی میکردند، به تصویر میکشد…(۱۶). ولادیمیر ایلیچ بیرحمانه گرایشهای ارتجاعی آثار داستایفسکی را محکوم میکرد. در عین حال، ولادیمیر ایلیچ بارها گفت که داستایفسکی واقعاً نویسندهای درخشان بود که جنبههای دردناک جامعه معاصر را بررسی میکرد، او تناقضات و گسستهای زیادی داشت، اما در عین حال تصاویر زندهای از واقعیت ارائه میداد .
البته، لنین نمیتوانست از داشتن نگرشی بشدت منفی نسبت به رمان «جنزدگان» خودداری کند. با این وجود، آنطور که خود بونچ- بروویچ گواهی میدهد، لنین همچنین گفته که این رمان منعکسکننده رویدادهایی را که «نه تنها با فعالیتهای س. نچایف، بلکه با فعالیتهای م. باکونین نیز مرتبط هستند» بازتاب می دهد. و او این را وظیفه منتقدان میدانست که بفهمند چه چیزی در رمان به نچایف و چه چیزی به باکونین مربوط میشود. جالبتر و مهمتر اینکه، دومین رهبر اصلی شوروی، ای. و. استالین، آثار داستایفسکی را با دقت میخواند. درست است که او، با وجود اینکه از لنین محتاطتر و مرموزتر بود، هیچ اظهار نظر کتبی یا حتی عمومی در مورد داستایفسکی به جز چند خاطره از خود به جا نگذاشت،. برای نمونه، بر پایه خاطرات دختر استالین سوتلانا آلیلویوا، استالین، زمانی به او گفته بود که داستایفسکی «روانشناس بزرگی» است. این چیزی است که او در یکی از کتابهایش مینویسد: پدر شعر و هنر عمیقاً روانشناختی را دوست نداشت. من هرگز ندیدم که او شعر بخواند – چیزی جز «شوالیه در پوست پلنگ»(یا- پلنگینه پوش) روستاولی (شاهکار حماسی و ملی گرجستان. مترجم)، که خود را محق به قضاوت در مورد ترجمههای آن میدانست. من هرگز تولستوی یا تورگنیف را روی میزش ندیدم. اما یک بار در مورد داستایفسکی به من گفت که او «روانشناس بزرگی» است. متأسفانه، من نپرسیدم که دقیقاً منظورش چیست – روانشناسی اجتماعی عمیق «جن زدگان» یا تحلیل رفتاری در «جنایات و مکافات». او احتمالاً چیزی عمیقاً شخصی برای خود در داستایفسکی یافته بود، اما نمیخواست دقیقاً بگوید یا توضیح دهد که چیست. در آن زمان داستایفسکی رسماً نویسندهای کاملاً «مرتجع» محسوب میشد (17).
نگرش شخصی، پرشور و علاقهمند استالین به آثار داستایفسکی را میتوان از یادداشتها و نظرات کوتاه او در حاشیه رمانهای این نویسنده بزرگ نیز تشخیص داد. شایان ذکر است که برخلاف افسانههای رایج، استالین مردی اهل مطالعه بود که دائماً به خودآموزی میپرداخت. کتابخانه شخصی او شامل بیش از ۲۰۰۰۰ جلد کتاب در طیف وسیعی از زمینهها، از فلسفه و ادبیات گرفته تا امور نظامی و کشاورزی بود و بیشتر کتابها یادداشتهای صاحب خود را در حاشیه داشتند (18). با توجه به اینکه استالین واقعاً به کتابهای داستایفسکی علاقهمند بود و در آنها چیزی شخصاً معنادار مییافت، میتوانیم تفاوت روانشناختی قابل توجهی بین او و لنین تشخیص دهیم. برای نمونه، لنین هرگز رفقای حزبی را از بین نمی برد یا اعمال خیانتآمیزِ آشکارا غیرممکن را به آنها نسبت نمیداد. لنین بر این باور بود و میخواست باور کند که چنین چیزی هرگز ضروری نخواهد بود؛ او به سادگی نیازی به پیچیدگیها و شکافهای روانشناختی مختلف نداشت و با آنها بیگانه بود.
بیش از ۴۰ یادداشت استالین – خطکشیها و نوشتههای مختصر در حاشیهها – روی نسخهای از کتاب «برادران کارامازوف» از کتابخانه شخصی استالین پیدا شد(۱۹) . ظاهراً این رمان (و نه «جن زدگان» یا «جنایات و مکافات») بود که بیشترین علاقه استالین را برانگیخته است. حتی تعجبآورتر این است که بیشتر یادداشتهای استالین نه با افسانه مفتش اعظم یا با مناظرات ایوان کارامازوف، بلکه با تصویر زوسیمای پیر مرتبط است. بسیار جالب است که او در این کتاب، بر سخنان زوسیمای پیر در مورد عشق فعال به عنوان عملی وحشتناک و ظالمانه که نیاز به کار و استقامت دارد، تأکید میکند، برخلاف عشق رویایی که «تشنه یک شاهکار سریع، به سرعت ارضا شده و برای همه قابل مشاهده است» (۲۰). آیا استالین معنای فعالیت خود را به عنوان تجلی چنین عشقی – «عملی وحشتناک و بیرحمانه» – تفسیر میکرد؟
نکتهی قابل توجه دیگر این است که استالین با تأکید به گفتهی زیر از زوسیمای پیر، واکنش نشان میدهد، زمانی که او پس از مشاهدهی لودگی کارامازوف- پدر که سعی داشت اطرافیانش را خشمگین کند، ناگهان میگوید: «خجالتی نباش، کاملاً راحت باش. و از همه مهمتر، اینقدر از خودت خجالت نکش، زیرا تنها از این طریق همه چیز آشکار میشود»(۲۱). کارامازوف، که از بینش خود شوکه شده بود، پاسخ میدهد که واقعاً احساسات مشابهی را تجربه میکند. زوسیما کمی بعد به کارامازوف – پدر میگوید: «نکته اصلی این است که به خودت دروغ نگویی». استالین به طور خاص به این کلمات اشاره میکند و در ادامه رمان آمده است: «کسی که به خودش دروغ میگوید و به دروغهای خودش گوش میدهد، به چنان نقطهای میرسد که دیگر هیچ حقیقتی را، چه در درون خودش و چه در اطرافش، تشخیص نمیدهد و از این رو به بیاحترامی نسبت به خود و دیگران میافتد. او که به کسی احترام نمیگذارد، از عشق ورزیدن دست میکشد و برای سرگرم کردن و مشغول کردن خود، بدون عشق، در شهوات و لذتهای خام غرق میشود و در رذایل خود به نقطه حیوانیت میرسد و همه اینها از دروغ گفتن مداوم هم به دیگران و هم به خودش ناشی میشود. کسی که به خودش دروغ میگوید، نخستین کسی است که آزرده میشود»(۲۲). میتوان فرض کرد که برای استالین، مسئله حقیقت، جدا کردن چاپلوسی، از جمله چاپلوسی درونی، از واقعیت، حاد بود. استالین همچنین بر عبارت زیر از زوسیما تأکید میکند: «همه صالحان، همه مقدسین، همه شهدای مقدس همه شاد بودند» ( ۲۳ ) . آیا او خود را خوشحال میدانست یا نه؟ به نظر میرسد استالین با توجه ویژهای فصل رمان «مجمع نامناسب» را خوانده است که شامل بحثی در مورد رابطه بین کلیسا و دولت است. این بحث شامل راهبان از یک طرف و ایوان کارامازوف و زمیندار لیبرال میوسوف از طرف دیگر است. استالین، به ویژه، سخنان پایسیوس را برجسته میکند: «این کلیسا نیست که برای دولت جذاب است، این را درک کنید. این رم و رویای آن است… اما برعکس، دولت به کلیسا روی میآورد، از کلیسا سرچشمه میگیرد و در سراسر جهان به کلیسا تبدیل میشود… این ستاره از شرق خواهد درخشید»(۲۴).
البته، این پرسش که چرا استالین بر این کلمات خاص تأکید میکرد و آیا در واقعیتهای دولتی که در حال ساختن آن بود، پژواکی از این ایدههای صمیمانه داستایفسکی را میدید، جای زیادی برای فرضیات و حتی گمانهزنی باقی میگذارد و همچنان بیپاسخ میماند.
روی آوردن به داستایوفسکی در طول سالهای جنگ
مهم است بدانیم که در طول جنگ، به عنوان بخشی از تغییر رویکرد شبه محافظهکارانه استالین به سمت سنتهای ملی و فرهنگی روسیه، نگرش ایدئولوژیستهای رسمی نسبت به داستایفسکی نیز به طور قابل توجهی نرمتر شد. آنها شروع به توجه به جنبههای مثبت بیشتری از او کردند و بر عظمت او به عنوان یک نویسنده روس تأکید کردند. نمونه بارز این امر، مقاله «داستایفسکی علیه آلمانیها» نوشته یکی از ایدئولوژیستهای استالین، ی. یاروسلاوسکی، است که در سال ۱۹۴۲ در مجله بلشویک منتشر شد. مقالهای از رئیس رسمی خداناباوران اتحاد جماهیر شوروی درباره یک نویسنده و متفکر مذهبی روس در شماره نظامی ارگان نظری اصلی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی (بلشویکها) در اوج نبرد استالینگراد، تأثیر غیرمعمولی بر جای میگذارد، چرا که جزو مقالاتی است که منحصراً به جنبههای مختلف جنگ شدید آن زمان با آلمان نازی اختصاص داده شده بودند. با این حال، این مقاله حاوی پیامی مرتبط نیز بود که جنگ آن را دیکته کرده بود: دفاع از داستایوفسکی در برابر تفسیرهایی که خوشایند ایدئولوژی فاشیستی است: رد آرمانهای دوران جوانیاش توسط او با انتقاد شدید از سوی عنصر مترقی جامعه روسیه روبرو شد، که همواره استعداد ادبی عظیم و بی مانند داستایفسکی را به رسمیت میشناخت. اما داستایفسکی، با تمام کاستیهایش، نویسندهای عمیقاً روسی بود و هست که مردمش را دوست داشت. فاشیستها اکنون بیهوده تلاش میکنند از او برای اهداف انسانستیزانه و پست خود نابجا و ناروا بکار می برند(۲۶) . یکی از پیشفرضهای مقاله یاروسلاوسکی دفاع از داستایوسکی در برابر برچسب یهودستیزی است: نازیهای پلید از آثار نویسندهی درخشان اما بیمار، فئودور داستایفسکی، نکتهای سطحی دربارهی یهودیان استخراج کردند. نازیها تلاش میکنند او را به عنوان یک یهودستیز به تصویر بکشند. حتی در زمان حیات داستایفسکی، این اتهام به او وارد میشد، که داستایفسکی به آن پاسخ داد…
علاوه بر این، امیلین یاروسلاوسکی- گوبلمن با نقل قولهایی از خود داستایوفسکی به نازیها حمله میکند و نتیجه میگیرد: خواننده میبیند که افشای تلاشهای پلید نازیها برای «همراه کردن ف.م. داستایفسکی با خود» در تبلیغات انسانستیزانه، پلید و ضدملیشان، در تلاشهایشان برای قرار دادن یک ملت در مقابل ملت دیگر، به منظور تضعیف و نابودی تک تک آنها، چندان دشوار نیست (27).
چکیده کلی مقاله به شرح زیر است: داستایوفسکی عاشق مردم روسیه بود، مردمی که به شیوهی خودش آرزوی خوشبختیشان را داشت، هرچند که آن خوشبختی را از راههای نادرست دنبال میکرد، هرچند صدایش اغلب ناهنجار بود. این نویسندهی روسی هیچ وجه اشتراکی با جلادان رذل دارودستهی هیتلر ندارد(۲۸). با این وجود، در نیمه دوم دهه ۱۹۴۰ ، با شروع مبارزه علیه جهانشهری و تشدید ایدئولوژی، ارزیابی رسمی از آثار داستایفسکی منفیتر و سختگیرانهتر شد. چنین است که دیمیتری اشپیلوف معروف “و کسانی که به آنها پیوستند” (رئیس بخش تبلیغات و تهییج کمیته مرکزی حزب کمونیست تمام اتحادیه (بلشویک ها) در اواخر دهه ۱۹۴۰، سپس سردبیر روزنامه پراودا و حتی وزیر امور خارجه، عضو “گروه ضد حزبی مولوتف- مالنکوف-کاگانوویچ”) ارزیابی رسمی پس از جنگ از آثار داستایوفسکی را که از طریق آ.آ.. ژدانوف از استالین دریافت کرده است، نقل میکند. این بخش جذابی از خاطرات اشپیلوف است که ارزش نقل کامل را دارد:… ژدانوف چیزی شبیه به این گفت: «دیروز، رفیق استالین توجه را به این جلب کرد که ادبیات جدیدی که امروزه منتشر میشود، با آثار و دیدگاههای جامعهشناختی فئودور داستایوفسکی بسیار یکجانبه و اغلب نادرست برخورد میکند. داستایوفسکی صرفاً به عنوان یک نویسنده برجسته روسی، یک روانشناس بیرقیب، استاد زبان و تصویرسازی هنری به تصویر کشیده میشود. او واقعاً چنین بود. اما گفتن این حرف صرفاً به معنای ارائه داستایوفسکی به شیوهای بسیار یکجانبه و گمراه کردن خواننده، به ویژه جوانان است (. خب، در مورد جنبه اجتماعی- سیاسی آثار داستایوفسکی چطور؟ به هر حال، او چیزی بیش از «خاطرات خانه مردگان» یا «مردم فقیر» نوشته است. در مورد «همزاد» او چطور؟ و «جن زدگان» معروف؟ به هر حال، «جن زدگان» برای بدنام کردن انقلاب نوشته شده بود، برای اینکه به طرز وحشیانه و رذیلی انقلابیون را به عنوان جنایتکار، متجاوز و قاتل به تصویر بکشد؛ برای ستایش دوگانگی مردم، خائنان و فتنهگران. طبق نظر داستایوفسکی، هر فردی یک عنصر «شیطانی» و «سدومی» را در خود جای داده است. و اگر فردی ماتریالیست باشد، اگر به خدا اعتقاد نداشته باشد، اگر (چه وحشتناک) سوسیالیست باشد، آنگاه عنصر شیطانی بر او غلبه میکند و او را به جنایتکار تبدیل میکند. چه فلسفه پست و نفرتانگیزی. و حتی راسکولنیکوف، قاتل، محصول فلسفه داستایوفسکی است. گذشته از همه اینها، «جن زدگان» فقط در شکل کثیف و تهمتآمیز خود، لیبرالها را دفع میکردند. و فلسفه در «جنایات و مکافات» اساساً بهتر از فلسفه «جن زدگان» نیست.
گورکی به درستی داستایفسکی را «نابغه شیطانی» مردم روسیه نامید. درست است که داستایفسکی در بهترین آثارش، با نیرویی خیرهکننده، وضعیت تحقیرشدگان و توهینشدگان، و اخلاق وحشیانه صاحبان قدرت را به تصویر کشیده است. اما به چه هدفی؟ اینکه تحقیرشدگان و توهینشدگان را به مبارزه با شر، خشونت و استبداد فرا بخواند؟ نه، به هیچ وجه. داستایفسکی مردم را به ترک مبارزه، به فروتنی، به تسلیم، به فضایل مسیحی فرا میخواند. به گفته داستایفسکی، تنها این امر، روسیه را از فاجعهای که او سوسیالیسم میدید، نجات میدهد. و نویسندگان ما آثار داستایفسکی را با آب گل آلود رنگ میکنند و او را به عنوان یک سوسیالیست تقریباً سوسیالیست که فقط منتظر انقلاب اکتبر بود، به تصویر میکشند. اما این یک تحریف آشکار واقعیت است. آیا همه نمیدانند که داستایفسکی تمام عمر خود را صرف توبه از «اشتباهات جوانی» خود و کفاره گناهانش – عضویت در حلقه پتراشفسکی – کرد؟ او چگونه کفاره داد؟ با تهمت زدن به انقلاب، دفاع پرشور از سلطنت، کلیسا و انواع تاریکاندیشی. رفیق استالین گفت که ما، البته، قصد نداریم داستایفسکی را رها کنیم. ما آثار او را به طور گسترده منتشر کردهایم و به انتشار آنها ادامه خواهیم داد. اما نویسندگان ما، منتقدان ما، باید به خوانندگان، به ویژه جوانان، کمک کنند تا به درستی بفهمند داستایفسکی چیست(۲۹ ) .
از این رو، میبینیم که نخست اینکه، نگرش شخصی استالین نسبت به آثار داستایفسکی تفاوت چشمگیری با نگرش رسمی داشت، اما اینکه دقیقاً چه بود و چه چیزی توجه او را به خود جلب کرد، تنها حدس و گمانهایی با درجات مختلفی از اعتبار است. و دوم آنکه موضع ایدئولوژیک رسمی نسبت به داستایفسکی حتی در دوران استالین کاملاً پویا بود. اما حتی در سختترین دورههای برخورد با نویسنده بزرگ، هرگز صحبتی از ممنوعیت آثار داستایفسکی نبود.
به طور کلی، عوامل زیر را میتوان از نظر ایدئولوژیستهای شوروی به عنوان عوامل مثبت در داستایفسکی شناسایی کرد: ۱) گذشتهی به اصطلاح انقلابی او؛ ۲) انسانگرایی داستایفسکی و همدردی پرشور او با تحقیرشدگان و توهینشدگان؛ ۳) مهارت عظیم او به عنوان یک هنرمند و متخصص اسرار روح انسان. تاکنون، ما عمدتاً بر پذیرش داستایفسکی در ایدئولوژی شوروی تمرکز کردهایم. با این حال، پذیرش و درک آثار داستایفسکی در فلسفه اصلی شوروی، ظریفتر، از نظر فکری عمیقتر و متمایزتر بود. اکنون به این موضوع گسترده میپردازیم.
فیلسوفان خلاق شوروی درباره داستایفسکی: «داستایفسکی به مثابه آینه انقلاب روسیه»
آثار داستایوفسکی موضوع مهمی برای تأمل تعدادی از نمایندگان به اصطلاح مارکسیسم خلاق شوروی، فیلسوفان و نویسندگان بوده است: به ویژه، ای. و. ایلینکوف، م. ای. لیفشیتز، جی. لوکاچ و دیگران. داستایفسکی برای یو. اف. کاریاکین، نویسنده و محقق ادبی دهه شصت، چهره مهمی بود که آثار او درباره داستایفسکی را راهی برای مبارزه با استالینیسم میدانست (چنین شیوه ایدئولوژیکی برای خواندن داستایفسکی ناگزیر به سادهسازی شدید و کاهش سطح تحلیل انجامید). البته داستایفسکیای هم وجود داشت که کاملاً اهل شوروی نبود: دوران شوروی شاهد انتشار برخی آثار بسیار چشمگیر بود که در چارچوبهای ایدئولوژیک غالب آن زمان نمیگنجیدند، یا به عبارت دقیقتر، خارج از آنها قرار میگرفتند. من البته به م. م. باختین با اثر معروفش «مسائل بوطیقای داستایفسکی» و یا. ای. گولوسوفکر با اثرش «داستایفسکی و کانت» فکر میکنم. تحلیل این گروه از نویسندگان در چارچوب موضوع ما، وظیفهای جداگانه و مهم است.
جالب و به احتمال زیاد گویای این است که بااستعدادترین و مستقلترین فیلسوفان مارکسیست خلاق (لوکاچ، ایلینکوف، لیفشیتز) شروع به نوشتن آثاری درباره داستایفسکی کردند، اما عموماً هرگز آنها را تکمیل نکردند و به جز موارد نادر، تنها طرحهایی برای مقالات و کتابهای برنامهریزیشده باقی گذاشتند. بنابراین، ایلینکوف شروع به نوشتن مقالهای درباره داستایفسکی کرد اما هرگز آن را به پایان نرساند. حتی پیش از انقلاب، در سالهای ۱۹۱۴-۱۹۱۵، لوکاچ ، که یک خداناباور بود اما هنوز کمونیست نشده بود، نیز تلاش کرد کتابی درباره داستایفسکی بنویسد، اما آن نیز در پیشنویسهای دستنویس باقی ماند. در دهه ۱۹۶۰ ، م.ای. لیفشیتز کتابی درباره داستایفسکی نوشت، اما آن نیز ناتمام ماند و بیشتر شامل نظرات پراکنده و اظهارات بیش از حد مختصر بود که گاهی تفسیر و درک آن بسیار دشوار بود.
چرا داستایفسکی، به نوعی، از جستجوی اندیشه مارکسیستی طفره رفت؟ میتوان فرض کرد که این اندیشه هرگز نتوانست، حتی برای خودش، استدلالهایی کاملاً قانعکننده پیدا کند که پارادوکسها و ایدههای اخلاقی آشکار داستایفسکی را که گرایشی جدلی و تند ضدانقلابی داشتند، رد کند. داستایفسکی جنبه تاریک انقلاب، رادیکالیسم انقلابی و نیهیلیسم را آشکار کرد. فلسفه شوروی تلاش کرد این موضوع را، آنطور که داستایفسکی ارائه کرده بود، توضیح دهد ، آن را به رادیکالیسم خرده بورژوایی و کمونیسم پادگانی، به ناپختگی شرایط اجتماعی روسیه در نیمه دوم سده نوزدهمو غیره نسبت دهد، اما هیچ پاسخ قطعی و قانعکنندهای ارائه نشد. این جهش انقلابی، پارادوکس یا شبهپارادوکس – یک سیاست غیرانسانی به نام اومانیسم – با وجود همه تلاشها قابل توجیه نبود و همچنان وجدان فیلسوفان انقلاب را آزار میداد.
در اینجا بررسی میکنیم که چگونه ای. و. ایلینکوف جوهره آثار فلسفی، ادبی و ایدئولوژیک داستایفسکی را درک کرده است. در اینجا گزیدهای از مطالب منتشر نشده او برای مقالهای درباره داستایفسکی که توسط ای. گ. نووخاتکو منتشر شده است، آمده است: … وقتی لنین گفت که «روسیه به خاطر مارکسیسم رنج کشید»، داستایفسکی یکی از بخشهای این طیف رنج («جهنم روشنفکری») بود. در واقع، داستایفسکی تراژدی شکل نابالغ سوسیالیسم است. آری، سوسیالیسم، از دل سرنوشت و روان خرده بورژوازی، لایهای که در سال ۱۹۱۷، ۹۰ درصد و در دهههای ۱۸۶۰ و ۱۸۷۰، ۱۰۰ درصد تودههای انقلابی را تشکیل میداد، منکسر شد. داستایفسکی همچنین آینهای از انقلاب روسیه است – و دقیقاً از جنبهی تراژدی آن، که با مشارکت آن نیروهایی مرتبط است که به طور کلی، برخلاف میل خود به سوسیالیسم کشیده شدند. «رنج» – بدون آن، هیچ چیز را نمیتوان تحمل کرد. اما خود رنج میتواند به راحتی به یک فرقه تبدیل شود: «اخلاق یک قلب گرم». البته، یادآوری والاترین اصول انسانگرایی در بحبوحه حمله سرنیزه کار آسانی نیست. از این رو ، داستایفسکی تا زمانی زنده است که سوسیالیسم با خشونت، خون و رنج همراه باشد( 30).. این متن گیرا و فریبنده، نخست اینکه، نشان میدهد که ایلینکوف تا حدی انتقاد داستایفسکی از انقلاب را توجیه میکند، زیرا او میگوید که داستایفسکی نیز آینهای از انقلاب روسیه بود. ایلینکوف استدلال میکند که سوسیالیسم در زمان داستایفسکی از طریق سرنوشت و روان خرده بورژوازی، که در دهههای ۱۸۶۰ و ۱۸۷۰، به گفتهی او، ۱۰۰ درصد «تودههای انقلابی» را تشکیل میداد، منکسر میشد. شاید این یکی از دلایلی بود که مقالهی ایلینکوف هرگز تمام نشد – ممکن بود از سانسور عبور نکند. از این گذشته، معلوم میشود که داستایفسکی تا حدودی در انتقاد خود از انقلابیون آن زمان حق داشته است! و بنابراین، او باید برای همیشه در گفتگو، مکالمه، شرکت کند، تا زمانی که «سوسیالیسم با خشونت، خونریزی و رنج همراه باشد».
دوم اینکه، میبینیم که ایلینکوف نیز برای ارزشهای اخلاقی مورد حمایت داستایفسکی ارزش قائل است، زیرا او آنها را «والاترین اصول اومانیسم» اعلام میکند و از وظیفه دشوار به یاد آوردن آنها حتی در حین حمله با سرنیزه سخن میگوید. با این حال، ظاهراً او چنین یادآوری از آنها را، اگر مانع حمله شود، یک فرقه بیهوده میدانست که ریشه در احساسات دارد تا عقل. باید در نظر داشت که ایلینکوف به پیروی از هگل، رد مفهوم اخلاق و جدا کردن آن از اخلاق را ضروری نمیدانست( ۳۱). برای او، رسیدن به یک وضعیت واقعاً اخلاقی بشریت، برای اینکه انسان واقعاً اخلاقی شود، وظیفه و هدف، آمال کمونیسم است. اینکه برای او، «مطالبات اصیل اخلاق»، «اخلاق واقعاً والا»، «شخصیت واقعاً اخلاقی انسان» نیروی یک امر ضروری را داشت، را میتوان در کتاب او «درباره بتها و آرمانها» در فصل آخر «و در نهایت، اخلاق» خواند. با این حال، اخلاق یک فرد، طبق نظر هگلیها و مارکسیستها برای ایلینکوف، زندگی به شرایط اجتماعی، به کل جامعه بستگی دارد. اگر میخواهید فردی را انسانی کنید، ابتدا شرایط او را انسانی کنید. و طبق مارکسیسم، تنها یک انقلاب اجتماعی، که بدون خشونت غیرممکن است، میتواند او را انسانی کند. درست است، او همزمان می گوید که هنوز «اخلاقی واقعاً انسانی و کمونیستی» ایجاد نشده است. از دیدگاه کمونیستی، تمام نسخههای تاریخی موجود از اخلاق هنوز در نوع خود غیراخلاقی هستند و تصادفی نیست که اخلاق و اخلاق گرایی تمایز وجود دارد. با این حال، انحرافاتی که این رویکرد انقلابی در اخلاق ایجاد میکند، موضوعی چنان گسترده و اغلب مورد بحث است که ما آن را فراتر از محدوده این مقاله میگذاریم. یک پرسش دیگر: ایلینکوف دقیقاً چه چیزی را در داستایفسکی منعکس میکرد؟ دقیقاً منظور او از اینکه به پیروی از تولستوی، او را آینه انقلاب روسیه مینامید، چه بود؟ اینکه انقلاب اساساً بدون خشونت، خونریزی و رنج غیرممکن است و داستایفسکی به وضوح این را بیان کرده است؟ یا اینکه داستایفسکی ناتوانی روانشناسی و روح خرده بورژوازی را که ناخواسته به سوسیالیسم کشیده شده و از پایداری پرولتری محروم شده بود، در فراتر رفتن از ضرورت این خونریزی و رنج منعکس میکرد، و این امر او را به سمت سقوط در «کیش قلب سوزان» سوق میداد؟ یا برعکس، اینکه خرده بورژوازی، با ماهیت خرده بورژوازی و رادیکالیسم شبه انقلابی خود، این سهم از رنج و خونریزی را بیش از حد افزایش میدهد؟ متأسفانه، قطعه منتشر شده ایلینکوف از پیشنویسهای او برای مقالهای در باره داستایفسکی برای ما بسیار کوتاه است تا بتوانیم به این پرسشها پاسخ دهیم و گزینه ارجح را انتخاب کنیم.
داستایفسکی، ایلینکوف و لئونتیف
تا آنجا که نویسنده میداند، ایلینکوف تنها یک بار در آثار منتشر شده خود، یعنی در مقاله «ایدهآل» که برای دایرهالمعارف فلسفی نوشته شده است، از داستایفسکی نام میبرد. با وجود اختصار این اشاره، معنا و زمینه آن کاملاً گویا است. ایلینکوف استدلال میکند که ایدهآل، نمایشی از کمال نهایی نژاد بشر است. ایلینکوف مینویسد که «به گفته کانت، ایدهآل، به عنوان حالتی از کمال نهایی نژاد بشر، که ما امروزه آن را تصور میکنیم، با غلبه کامل بر همه تضادهای بین فرد و جامعه، یعنی بین افرادی که جامعه (خانواده) را تشکیل میدهند، مشخص میشود»(۳۲). در عین حال، ایلینکوف از منظری هگلی- مارکسیستی، مفهوم خودسازی اخلاقی فرد را که به گفته او در فلسفه کلاسیک آلمان توسط کانت و فیشته توسعه یافته است، به شدت مورد انتقاد قرار میدهد، از آن زمان ایدهآل، اگر به عنوان بهبود اخلاقی شخصی درک شود، مانند افق اساساً دست نیافتنی میشود. و ایلینکوف مینویسد، و به طور کلی متنوعترین متفکران، از جمله تولستوی و داستایفسکی را زیر یک عنوان گرد هم میآورد: پس از آن، این ایده «خودسازی اخلاقی» به عنوان تنها راه بشریت به سوی یک دولت ایدهآل، وارد زرادخانه همه مفاهیم ضد انقلابی شد (برای نمونه، آموزههای دینی و اخلاقی ل. تولستوی، ف. داستایفسکی، گاندی و فراتر از آن – درست تا آموزههای سوسیالیستهای راستگرای معاصر). این آرمان از یک سو علیه هر شکلی از «نابرابری» بین انسان با انسان و از سوی دیگر علیه مسیر انقلابی برای از بین بردن این نابرابری است. انقلاب، به عنوان یک عمل خشونتآمیز، از منظر این آرمان، به عنوان یک عمل «غیراخلاقی و خونین» به نظر میرسد؛ از منظر الزام اخلاقی، بهتر از وضعیتی نیست که علیه آن هدف قرار گرفته است. هگل، که عمیقاً ناتوانی این آرمان « زیبا» را درک میکرد، پیروان ایده خودسازی اخلاقی را با شریفترین مردی مقایسه کرد که از کشیدن شمشیر خود در مبارزه با رذیلت میترسد، زیرا میترسد که به خون دشمن «لکهدار» شود. در نهایت، شمشیر پاک میماند، اما فقط به این دلیل که هیچکس را تهدید نمیکند( 33). ایلینکوف در ادامه مقاله خود تأکید میکند که بنیان منطقی این مفهوم، تئوری عقل محض است که فرضیه اصلی آن عدم تضاد ( منع تضاد) است. اما ایلینکوف استدلال میکند که هگل برای نشان دادن قابل دستیابی بودن آرمان اجتماعی، «هر دو اصل موضوعه فلسفه کانتی (عدم تضاد و امر مطلق) را از دیدگاه تاریخگرایی نابود میکند». تضاد به گفته هگل و ایلینکوف، واقعیت حقیقی، جوهر آن است و نبود آن تنها توهم عقل است، نه یک آرمان و ایده آل: تاریخ نشان میدهد که نه عدم تضاد و نه امر مطلق، ایده آل و آرمانی نبود که تاریخ بشر در ابتدا برای آن تلاش می کرد. برعکس، تضاد همواره نیروی محرکه تکامل روح در تئوری بوده است. از این رو، نه عدم و منع، بلکه وجود تضاد است که شکل و قانون روح در حال تکامل واقعی (تفکر ) را تشکیل میدهد. ایده آل دانش و اخلاق که هگل در برابر کانت مطرح میکند، یک «چیز» منجمد و مرده نیست، بلکه «ماهیت و هسته اصلی» – یک مقوله، یک سرشت به لحاظ دیالکتیکی متناقض روح است(۳۴).
البته، ایلینکوف در اینجا با دیدی بسیار کلی (شاید به دلیل ماهیت خاص ژانر مقالات دانشنامه ای) داوری میکند و کانت، فیشته، تولستوی، گاندی و داستایفسکی را ذیل یک عنوان قرار می دهد. با این وجود، چرا تصمیم گرفتهایم استدلال ایلینکوف را به تفصیل شرح دهیم؟ زیرا اگر در این زمینه و بخش بر خود داستایفسکی تمرکز کنیم، میتوانیم با کمی تعجب به یاد بیاوریم و ببینیم که انتقاد ایلینکوف، در برخی انگیزهها و استدلالها، شبیه به جدل معروف ک. ن. لئونتیف علیه داستایفسکی در مورد «مسیحیت صورتی» («مسیحیت صورتی» اصطلاحی است که توسط فیلسوف ک.ن. لئونتیف در سده نوزده ابداع شد تا از درک احساساتی و «سادهشده» ایمان انتقاد کند، درکیکه صرفاً بر عشق و سعادت دنیوی متمرکز است و سختگیریهای اصول عقاید، ترس از خدا و معادشناسی را نادیده میگیرد. این برداشت از دین به عنوان یک اخلاق مداری «آرامبخش» و عاری از عمق عرفانی و زهد است. مترجم) است که ۸۰ سال پیش از مقاله ایلینکوف رخ داده است. نخست، لئونتیفِ «مرتجعِ آتشینمزاج» و ایلینکوف، فیلسوف کمونیستِ به همان اندازه پرشور، در نقد آرمانِ خودسازیِ اخلاقی به عنوان امری غیرواقعی و آرمانشهری، همنظر بودند. لئونتیف بهویژه در مقالهی خود با عنوان «دربارهی عشق جهانی» میگوید: پیشرفت دموکراتیک و لیبرال بیشتر به اصلاحپذیری اجباری و گام به گام بشریت به عنوان یک کل باور دارد تا به نیروی اخلاقی فرد. متفکران یا اخلاقگرایانی مانند نویسنده «برادران کارامازوف» ظاهراً امید بیشتری به قلب انسان دارند تا به سازماندهی مجدد جوامع. با این وجود، مسیحیت بدون قید و شرط به هیچکدام باور ندارد – یعنی نه به اخلاق بهتر و مستقل فرد، و نه به عقل بشریت جمعی، که باید دیر یا زود بهشت را روی زمین ایجاد کند( ۳۵) .
البته، در این زمینه، به ویژه در رابطه با ماهیت آرمانهایی که به آنها باور دارند، تفاوتهای اساسی بین آنها وجود دارد. از نظر لئونتیف، چنین آرمانهایی عبارت بودند از خداوند عیسی مسیح، پادشاهی آسمان و کلیسای ارتدکس که یکی از «جنبه های» آن نیز یک نهاد اجتماعی زمینی است. ایلینکوف، در حالی که اخلاق مستقل فرد را به عنوان یک نهاد ناتوان رد میکرد، با این وجود، به گفته لئونتیف، «در ذهن بشریت جمعی، که باید دیر یا زود بهشت را روی زمین خلق کند» باور داشت. برای او، در جهانبینی اش به عنوان یک ماتریالیست و کمونیست ، چنین بهشت زمینی یا آرمان متعالی- درونماندگار، کمونیسم بود که با تلاقی اعمال آگاهانه طبقه کارگر و «نیاز تودهای رو به رشد در ارگانیسم اجتماعی»، یک «جنبش واقعی» به عنوان «فشار تضادهای واقعی و پیش از هر چیز، اقتصادی» ایجاد میشد.
با این وجود، هر دو به شیوهی خود، در نقد داستایوفسکی، اصرار دارند که تضادها از واقعیت زمینی جداییناپذیرند. از نظر لئونتیف، شعر و شاعرانگی زندگی زمینی در هماهنگی و مبارزهی متناقض نیروها و اصول متضاد نهفته است. از نظر ایلینکوف، کل «سرشت و ماهیت امر»، جوهر واقعیت در تضاد نهفته است. درست است، مشکل وجود تضادها در کمونیسم در فلسفهی کمونیستی مارکسیسم حلنشده باقی میماند. آیا آنها هنوز وجود خواهند داشت؟ اگر نه، اگر جامعهی کمونیستی عاری از تضادهای آنتاگونیستی باشد، چگونه توسعه خواهد یافت؟ پادشاهی هماهنگی جهانی، که در مسیحیت به قلمرویی کاملاً متفاوت و متعالی – پادشاهی بهشت - تنزل داده میشود، در تاریخنگاری مارکسیستی به عنوان یک واقعیت ذاتی، هرچند با جهش و فراز و نشیب، درک میشود. اما آیا قوانین دیالکتیکی، که مهمترین آنها قانون تضاد است، در آنجا نیز عمل خواهند کرد؟ ایلینکوف چگونه میتواند به این سوال پاسخ دهد؟ و دقیقاً همین درونماندگاری، که در ذات داستایفسکی و آموزهی او دربارهی هماهنگی نهایی جهانی و زمینی که ظاهراً قرار بود مردم روسیه به جهان بیاورند، نهفته بود، تا حد زیادی زمینهساز علاقهی فیلسوف جوان مجارستانی، گئورگ لوکاچ، به آثار داستایفسکی بود. او هنوز به مواضع کمونیستی روی نیاورده بود، اما در مسیر آن قرار داشت. از جمله آن باورهایی که ک. ن. لئونتیف از منظر مسیحیت ارتدوکس در داستایفسکی نقد میکرد – ایمان به هماهنگی جهانی و زمینی و برادری جهانی – و مورد توجه لوکاچ جوان بود. تأمل او در مورد جنبهها و ایدههای مختلف آثار داستایوفسکی، نقطه عطف مهمی در مسیر او به سوی بلشویسم و کمونیسم و تبدیل شدن به یکی از فیلسوفان کمونیست برجسته سده بیست بود. اما این موضوع مقالهی بعدی است.
——-
درسهایی از داستایفسکی
نویسنده. گنادی زیوگانوف. صدر کمیته مرکزی حزب کمونیست فدراسیون روسیه، دارای دکترای فلسفه
انتظار میرفت دویستمین سالگرد تولد فئودور میخائیلوویچ داستایفسکی، نویسنده و متفکر بزرگ روسی، رویدادی محوری در حیات فرهنگی روسیه باشد. متأسفانه، جشن این سالگرد مهم به مقیاس مطلوب نرسید. در همین حال، برخی رسانهها از این سالگرد به عنوان فرصتی برای تأثیرگذاری بر افکار عمومی گسترده استفاده کردند. به سختی میتوان متوجه تأکیداتی که مدتهاست در تحلیل آثار داستایفسکی وجود دارد، نشد. افسوس که امروزه این تأکیدات با تعصب خاصی طنینانداز میشوند.
فئودور داستایفسکی نسل من
میتوان گفت که نسل من در بزرگسالی با آثار داستایفسکی آشنا شد. در آن زمان، تنها خاطراتی که از برنامه درسی مدرسه باقی مانده بود، «مردم فقیر» و سخنرانی تاریخی فئودور میخائیلوویچ به مناسبت صدمین سالگرد تولد پوشکین بود. همانطور که به یاد داریم، «مردم فقیر» مورد استقبال گرم نکراسوف و بلینسکی قرار گرفت. نیکولای نکراسوف، که مردم روسیه برایش مهمترین خدای روی زمین بودند، بلافاصله با داستایفسکی احساس خویشاوندی معنوی کرد و با خوشحالی فریاد زد: «گوگول جدیدی ظهور کرده است»! فقط اکنون میفهمم که سیستم آموزشی شوروی ما و آن سانسور اخلاقی غیرقابل انکار شوروی چقدر عاقلانه و دوراندیشانه با ما رفتار میکرد. سطح فرهنگ فوقالعاده بالای آنها به آنها اجازه میداد تا با دقتی استثنایی عناصر اساسی را برای شکلدهی به آگاهی جوانان انتخاب کنند. بعدها، وقتی عمیقتر با آثار نویسنده آشنا شدم، اغلب با شادی افکار پوشکین را در متون او تشخیص میدادم. داستایفسکی مینویسد: «تمام مفاهیم و اهداف اخلاقی روسی برتر از مفاهیم و اهداف دنیای اروپا هستند. ما بیشتر به عنوان مسیحیت، ایمانی خودجوش و اصیل به نیکی داریم تا به عنوان یک راه حل بورژوایی برای مشکلات از طریق آسایش». در اینجا، نویسنده حتی از کلمه «آسایش» با همان لحن پوشکین استفاده میکند، که غرب را به دلیل اشتیاق غالب آن به آسایش بر ارزشهای معنوی محکوم میکرد. این همان تداوم واقعی است.
سخنان پوشکین درباره ایالات متحده، که در سال ۱۸۳۶ گفته شد، بر ضمیر ما نقش بسته است: «هر چیز بزرگ، هر چیزی که روح انسان را تعالی میبخشد، توسط خودخواهی بیرحمانه و اشتیاق به قناعت (آسایش) سرکوب میشود». داستایفسکی هرگز از تحسین عدم تمایل پوشکین به مال اندوزی خسته نمیشد. و من، به سهم خود، هرگز از تحسین روششناسی و اصول مکتب شوروی که مفاهیم اساسی تداوم را برای ما شکل داد، خسته نمیشوم. «ما باید به جوانان بیاموزیم که نفهمیدن پوشکین بزرگترین ناسپاسی است، که بدون فهمیدن پوشکین، حتی نمیتوان خود را روس نامید» – داستایوفسکی اینگونه گفته است. با دقت گوش دهید که این کلمات چقدر ظریف، دقیق و تأثیرگذار به نظر میرسند. همین افکار باید به ایده اصلی کل لفاظیهای سالگرد ۲۰۲۱ تبدیل میشدند. و همه ما دوباره با «جن زدگان» پر میشویم و همه همچنان درباره نفرت داستایفسکی از سوسیالیسم و کمونیسم وراجی میکنند. یکی از شخصیتهای رمان «جوان خام» داستایوفسکی میگوید: «روسیه فقط برای خودش زندگی نمیکند؛ تقریباً یک سده است که روسیه قاطعانه نه برای خودش، بلکه فقط برای اروپا زندگی کرده است». در اینجا، داستایفسکی مصرانه بر ایده اصلی خود در مورد اهمیت روسیه و «انسانیت جهانی» روسها تأکید میکند. و او همچنین این ایده را، بیش از هر چیز، به شخصیت پوشکین پیوند میدهد. نسل من در سالهای پس از جنگ بزرگ شد و از نظر اخلاقی شکل گرفت. برای ما، این داستایفسکی به ویژه قابل درک و به موقع بود – به هر حال، ما نخست اینکه وارثان فاتحانی بودیم که با فداکاری اروپا را از فاشیسم آزاد کردند. و ثانیاً، تمام زندگی بعدی ما پر از غرور برای کشوری بود که هرگز کسی را در کل جهان رها نکرد، حتی فقرا، حتی تحقیرشدگان و توهینشدگان را. و ما همه اینها را در آگاهی خود مدیون این گروه بزرگ بودیم – رادیشچف و پوشکین، تورگنیف و نکراسوف، بلینسکی و هرتسن و بسیاری از نامهای نمادین دیگر، از جمله، البته، داستایفسکی. به لطف الگوی اخلاقی و فکری آنها، ما با حس مسئولیت جهانی، بدون هیچ تکبر، بدون تأثر غیرضروری، بدون هیچ نشانهای از تمایل به تسلط یا دیکته کردن، زندگی میکردیم. نیمه نخست زندگی فئودور میخائیلوویچ برای ما بازتابی از مهمترین و پر جنب و جوشترین فصل تاریخ روسیه شد. آری، در رمان اولیه نویسنده، “مردم فقیر”، ما مجذوب ظرفیت نویسنده برای همدلی بسیار عمیق شدیم. به همین ترتیب، در طول دوره ی انقلابی زندگینامه داستایفسکی، ما حساسیت او را به جنبههای غمانگیز زندگی روسیه تحسین میکردیم.
نویسنده و فتنه انگیزی لیبرالی
در سال ۱۸۴۷، فئودور داستایفسکی شروع به شرکت در جلسات انجمن انقلابی پتراشفسکی کرد. او همچنین در سایر محافل سوسیالیستی شرکت کرد. در آوریل ۱۸۴۹، دستگیر و در زندان الکسیوفسکی راولین قلعه پیتر و پاول زندانی شد. حکم بسیار سنگین بود – اعدام. در میدان رژه سمیونوفسکی، حکم اعدام برای گروه پتراشفسکی خوانده شد و تنها پس از بستن چشمهایشان، عفو اعلام شد. حکم اعدام به اعمال شاقه تخفیف یافت. بیدلیل نیست که من این حقایق شناختهشده و کتاب درسی را ذکر میکنم. یادآوری آنها مهم است، زیرا تفسیرهای مدرن از داستایفسکی بخش مهمی از اعتقادات او را که از جهانبینی کلی او جداییناپذیر بود، حذف میکنند. و سیستم دیدگاههای او به طور طبیعی تحت تأثیر رویدادهای غمانگیز زندگیاش تغییر و دگرگون شد. در همین حال، داستایفسکی با افتخار در مورد آن دقایق وحشتناک زندگیاش نوشت: «در آن دقایق آخر… آن عملی که به خاطر آن محکوم شدیم، آن افکار، آن مفاهیمی که روح ما را تسخیر کرده بودند، نه تنها به نظر ما نیازی به توبه نداشت، بلکه حتی چیزی بود که ما را پاک میکرد، شهادتی که بسیاری از گناهان ما به خاطر آن بخشیده میشد»!
این دین مرگی و شهادت داستایفسکی توسط جوانان انقلابی زمان او در روسیه به عنوان مهمترین، بهترین و قهرمانانهترین ویژگیهای نویسنده تلقی میشد. به همین دلیل است که ظهور محبوبترین رمان در محافل لیبرال امروز، «جن زدگان»، با بیاعتنایی جوانان انقلابی روسیه در پایان سده نوزده مواجه شد. آنها قاطعانه از پذیرفتن حتی کوچکترین شباهتی بین خود و قهرمانان «جن زدگان» خودداری میکردند. تصادفی نیست که مرتجعین بورژوا در طول سده بیست از «جن زدگان» در مبارزه با کمونیسم بهره برداری و از ضعف ایدئولوژیک آشکار نویسنده درخشان سوءاستفاده کردند. داستایفسکی نمیدانست که در آغاز دهه ۱۸۷۰، کارل مارکس به روشهای خرده بورژوایی مبارزه انقلابی باکونین و نچایف حمله کرده بود. نویسنده “مانیفست حزب کمونیست” قاطعانه بر تفاوت بین کمونیسم به سبک سربازخانهای آنها و برنامه حزب مارکسیستی که مبتنی بر اهداف ناب و والای رهایی “مردم فقیر” از بردگی و ستم بود، تأکید میکرد. و چگونه میتوان جمله معروف ولدیا اولیانوف را به یاد نیاورد: «ما راه متفاوتی را در پیش خواهیم گرفت»؟! دقیقاً همین بود – بیهودگی و رد نچایفیسم. تا حدودی از همین رد نچایفیسم بود که بلشویسم روسی ظهور کرد.
افسوس که حقیقت برای لیبرالهای کنونی ما جذابیت چندانی ندارد. امروزه، آنها مشتاقانه پرچم ارتجاع بورژوایی را بدست گرفته اند، رمان آشکارا ایدئولوژیک «جن زدگان» را به جایگاهی رفیع رساندهاند و آن را مطلق کردهاند. برای آنها، داستایفسکی چیزی بیش از یک دشمن «جن زدگان» است. از طریق تلاشهای آنها، او به یک دشمن سرسخت سوسیالیسم و کمونیسم تبدیل میشود. خود نویسنده در مورد سوسیالیسم سخن گفته و آن را از جوانب گوناگونی بررسی کرده است. او این کار را از طریق سرزنش و انتقاد انجام داد، اما همچنان، آنطور که در یادداشتهای بعدی خود در «دفتر یادداشت روزانه یک نویسنده» انجام داد، به مفهوم سوسیالیسم ارتدکس بازگشت.
لنین، که از ناظران تیزبین آثار هر دو نابغه روسی – تولستوی و داستایفسکی – بود، «خاطرات خانه مردگان» را بسیار مورد توجه قرار میداد. بر پایه خاطرات و. د. بونچ- بروویچ، بنیانگذار بلشویسم، بر جنبه اجتماعی اثر داستایفسکی تأکید داشت: «خاطرات خانه مردگان» اثری بینظیر از ادبیات روسیه و جهان است که به طرز چشمگیری نه تنها مجازاتهای سخت، بلکه «خانه مرده»ای را که مردم روسیه در دوران تزارهای رومانوف در آن زندگی میکردند، به تصویر میکشد. لنین در اینجا «آینه دیگری از انقلاب روسیه» را میبیند که اجتنابناپذیری آن از خود زندگی روسی، آنطور که داستایفسکی به تصویر کشیده است، ناشی میشود. قابل درک است که چرا اینقدر مصرانه تلاش میکنند ما را از مسیر دموکراتیک انقلابی کلاسیکهای روسی – از چرنیشفسکی و هرتسن، دوبرولیوبوف و سالتیکوف-شچدرین – جدا کنند. در مورد داستایفسکی و تولستوی، اکنون آنها به طرز بیرحمانهای «بهینهسازی» میشوند.
از قضا، این موضوع در مورد تمام ادبیات روسیه، در جلوههای عاشقانه و انقلابی آن نیز صدق میکند. از این رو، ابیات پوشکین امروزه به هیچ وجه مورد احترام نیستند: “شرور خودکامه! از تو، تاج و تخت تو، متنفرم”، “در اعماق معادن سیبری، صبر مغرورانهات را حفظ کن”، “رفیق، باور کن: او طلوع خواهد کرد، ستاره ی شادی فریبنده…”
اما ما نمیتوانیم پوشکین را از خود پوشکین محروم کنیم. ما این واقعیت را که الکساندر سرگئیویچ به عنوان یک مسیحی ارتدکس درگذشت، انکار نمیکنیم. ما این را انکار نمیکنیم، زیرا انکار بدیهیات عجیب است. و ما مارکسیستها همیشه اصل تاریخگرایی را به یاد داریم. در نهایت، ما پوشکین را به همان اندازه که متنوع و یکپارچه میدانیم، میپذیریم و دوست داریم.
«مقاومت بدون خشونت در برابر شر”؟!
آیا فرمول ” مقاومت بدون خشونت در برابر شر ” تولستوی میتواند امروز به عنوان یک راهنمای مطلق برای عمل پذیرفته شود؟ خود تولستوی یک تصویر-ابزار باشکوه را برای ما به یادگار گذاشت که در جنگ و صلح به تصویر کشیده شده است. این تصویر زنده هنوز هم در گوشهای روسها طنینانداز است: “چماق جنگ خلق”. اینگونه است که تناقضات نبوغ خود را نشان میدهند… امروزه، ما برای بسیاری از چیزها توضیح پیدا میکنیم. از جمله مقاومت شگفتانگیز برخی از افراد خودمان، از جمله رهبری خلاق شوروی، در برابر انتشار «دفتریادداشت های روزانه یک نویسنده». پشت این تصمیم، نیروهای لیبرال، که در آن زمان در حال تحکیم بودند، ایستاده بودند. و برای آنها، «دفتریادداشت های روزانه یک نویسنده»بیش از حد روسی بود. لیبرالهای معاصر، وارثان همفکران خود از گذشته ، بسیار گستاخانه عمل میکنند. آنها با شور و شوق فزاینده، صفحات پرشور عشق و همدردی داستایفسکی برای مردم فقیر روسیه را «محو» و سرسختانه بر «جن زدگان» تأکید میکنند. اما این چیزی است که امروز برای ما در داستایفسکی متناقض و محبوب مشخص است. در سال ۱۸۶۲ برای نخستین بار به خارج از کشور سفر کرد. مسیر او به انگلستان، فرانسه و آلمان بود. او برداشتهای خود از غرب را در «تاملات زمستانی بر تاثرات تابستانی» شرح داد. چه کسی میتواند این واقعیت را انکار کند که نویسنده در آنها تمدن بورژوازی را به شدت محکوم کرده است؟ گذشته از این، آنطور که نویسنده و تاریخ نگار درخشان ادبیات روسیه، د. اسویاتوپولک- میرسکی، مینویسد، دیدگاههای داستایفسکی در این مورد کاملاً با هرتسن و اسلاودوستان همسو است. چند کلمه در مورد خود دیمیتری پتروویچ اسویاتوپولک-میرسکی. او نویسندهای است که تحلیلش از آثار داستایفسکی شاید قویترین تأثیر را بر من گذاشت. و نه تنها به این دلیل که او را «شاهزاده سرخ» مینامیدند، که واقعاً هم همینطور بود – برابر افسانهها، او شاهزادهای از سلسله روریک بود. و نه تنها به این دلیل که در سال ۱۹۳۲ از تبعید به روسیه بازگشت، با گورکی دوست شد، عضو حزب کمونیست بریتانیای کبیر بود و جزوه جذاب «لنین» را نوشت. پیش از هرچیز، من به جوانان کتاب درخشان «تاریخ ادبیات روسیه» نوشتهی سویاتوپولک-میرسکی را توصیه میکنم، که در آن، به نظر من، صادقانهترین، بیطرفانهترین، خیرخواهانهترین و روشنترین حرکت فکری و قلبی، اثر پیچیدهی داستایفسکی نابغه را که منطق عامیانه را به چالش میکشد، تحلیل میکند.
در اینجا فقط گزیدهای از مقالهی سویاتوپولک- میرسکی آمده است: «سخنرانی پوشکین، مشهورترین و مهمترین اثر روزنامهنگاری او، تا حدودی متمایز و با گرایشی چپگرایانه است. در آن، او پوشکین را به خاطر «انسانیت جهانی»اش ستایش میکند، که موهبتی برای درک همه مردم و تمدنها است. این ویژگی اصلی مردم روسیه است. اتحاد بشریت – که وظیفه و مأموریت روسیه در جهان است – پیشگویی عجیب بینالملل سوم..». گفتگو در مورد داستایفسکی همیشه نه تنها جالب، بلکه بحثبرانگیز و سخت است. مانند نبوغ بیکران خود او، بیپایان است. من دانسته دوست ندارم، مثلاً صفحات مرموز «افسانه مفتش اعظم» را در مدار گفتگوی خود قرار دهم. این موضوع بحث دیگری است. اما من عمیقاً بر این باورم که فرمان اخلاقی داستایفسکی، «ای انسان مغرور، فروتن باش»، و جملهی جسورانهی گورکی، «انسان – که به نظر مغرور می آید» ، نیازمند یک راهحل جدید هستند. در آغاز سده بیست و یک، روسیه کنونی و مردم روسیه، بیش از هر چیز، خود را در سختترین شرایط اجتماعی، در میان نابرابری عمیق اجتماعی و شکاف بیسابقهای میبینند که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی اجتنابناپذیر بود. مشکلات آشفتگی ایدئولوژیک و زوال آموزش و فرهنگ کاملاً آشکار است. نفوذ ایدههای بورژوا- لیبرال، که با روسیه و تودههای آن خصومت دارند، تأثیر مخربی بر شکلگیری آگاهی برای چندین نسل داشته است.
امروز، ما بار دیگر شاهد تحریف بدبینانه اراده مردم در طول انتخابات پارلمانی هستیم. در عین حال، بسیاری از رفقای ما که در طول مبارزات انتخاباتی با بیقانونی مخالفت کردند، بازداشت و مورد انواع سرکوب ها قرار گرفتند. چرخ چرخه راهبردی اداری، پلیسی و اطلاعاتی بیرحمانهتر از همیشه میچرخد. حمله بیسابقهای به شرکتهای مردمی ما، مانند مزرعه دولتی و. ای. لنین، در حال انجام است. با این حال، کار این مجموعهها بالاترین مظهر دموکراسی است. در اینجاست که شهروندان انتخابهای خود را انجام میدهند، نه فقط با حضور دورهای در پای صندوقهای رأی هر چند سال یک بار. آنها این کار را از طریق مشارکت روزانه و شخصی خود در امر مشترک انجام میدهند. آنها دوشادوش هم کار میکنند و بهترین، پیشرفتهترین و امیدوارکنندهترین شیوههای اجتماعی را تحکیم میبخشند. و باور کنید،که حتی در آشفتهترین سالها، با عبور از مرزهای این چند جزیره سوسیالیسم در سرزمین ما، با دیدن دستهای کارگران برجستهشان، همیشه میخواستم بگویم: «انسان – که به نظر مغرور می آید».” در محیط امروز، زمانی که شدیدترین فشارهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی بر تودهها در حال افزایش است، بسیاری از ایدهها کاملاً ملموس میشوند. و در چنین شرایطی، تحمیل شعار «ای انسان مغرور، فروتن باش»” بر مردم بیش از حد غیرانسانی است! من صمیمانه امیدوارم که همه کسانی که متعهد به ترویج آثار داستایفسکی هستند، میزان کامل مسئولیت خود را در برابر وجدان خود و مردم روسیه درک کنند. و نویسنده نه تنها آن را دوست داشت، بلکه به معنای واقعی کلمه آن را می پرستید. زندگی امروز ما به گونهای پیش رفته است که برای هر شهروند واقعی کشورش، تنها یک موضع صادقانه و مسئولانه وجود دارد – دفاع از مردم خود. برای هر کسی که قادر به همدلی است، تنها یک اصل شایسته است: “انسان – که به نظر مغرور میآید.” من مطمئنم که همین موضع، فیودور میخائیلوویچ داستایوفسکی را واقعاً خوشحال میکرد.
———
چگونه استالین داستایوفسکی را «ممنوع» کرد
نویسنده. یوری ماخرین.
یوری فدوروویچ ماخرین روزنامهنگار مشهور شوروی و روسیه، دارای مدرک دکترای تاریخ و عضو اتحادیه روزنامهنگاران فدراسیون روسیه است. او تحصیلات تکمیلی تماموقت خود را در آکادمی علوم اجتماعی تحت نظر کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی به پایان رساند و به طور فعال در روزنامه پراودا همکاری داشت. یوری ماخرین به خاطر نوشتههای تاریخی و روزنامهنگاری خود، از جمله در مورد جنگ بزرگ میهنی، خاطرات سربازان خط مقدم و تاریخ محلی شناخته شده است.
با چنین عنوانی، پراودا (شماره ۸-۹ فوریه ۲۰۲۲) پاسخی از الکساندر روگوژکین منتشر کرد که آنطور که گفته می شود، به طرز قانعکنندهای با در دست داشتن آمار و ارقام، افسانهای را که عناصر ضد شوروی با پشتکار و وسواس تبلیغ میکردند، رد میکرد. نویسنده بلافاصله خاطرنشان میکند: «داستایوفسکی در واقع برای مدت طولانی از زندگی اش رفیق انقلابیون نبود. اما وضعیت واقعی انتشارات او در اتحاد جماهیر شوروی در دوران استالین چگونه است»؟ پاسخ: در زمان جوزف ویساریونوویچ، یک مجموعه ۱۳ جلدی از آثار نویسنده به همراه دو نسخه از آثار منتخب – در سالهای ۱۹۳۱ و ۱۹۴۶ – منتشر شد. حتی کتاب «نفرت انگیز» (طبق تبلیغات لیبرالها هواداران دولت)جن زدگان تنها دو بار در زمان استالین منتشر شد. در مجموع، در دوران شوروی، آثار فئودور میخائیلوویچ ۴۲۸ بار چاپ شد و تیراژ کل آن ۴۶۸/۶ میلیون نسخه بود.
در یادداشتی کوتاه، طبیعتاً غیرممکن بود که درباره همه حقایق مربوط به جن زدگان پیرامون نام نویسنده بزرگ روسی صحبت کنیم. از این رو، این موضوع را که امروزه همچنان مرتبط است، ادامه خواهیم داد. نویسندگان گوناگون مانند یک ترجیعبند، واژگان یکسانی را واگویی میکنند: «داستایوفسکی ممنوع»، «چرا داستایوفسکی در اتحاد جماهیر شوروی ممنوع شد»، «چه کسی از داستایوفسکی بدش میآمد»؟، «دولت شوروی از انتشار آثار داستایوفسکی بدش میآمد»، «در دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰، مواردی از پس زدن کامل داستایوفسکی وجود داشت»، «با شروع حکومت استالین و تشدید رژیم سیاسی، آثار داستایوفسکی ممنوع شد. کتابهای او نه منتشر میشدند و نه در مدارس تدریس میشدند»، «در سال ۱۹۵۶، زمانی که موفقیت داستایوفسکی در غرب به اوج خود رسیده ، از نویسنده توسط محققان ادبی شوروی اعاده حیثیت شد»… و آیا مجموعه آثار ۱۳ جلدی نویسنده به حساب نمیآیند؟ و باز هم نمونهی بارز دیگری از دروغهای لیبرالها با هدف بدنام کردن رژیم شوروی. در کتابخانهی من، گذشته از مجموعه آثار ۳۰ جلدی نویسنده، کتابی از داستایوفسکیِ «ممنوعه» نیز وجود دارد. به عکس نگاه کنید. سال انتشار در زیر ذکر شده است – ۱۹۲۶. این کتاب در زمان استالین منتشر شده! جلد طراحی شده جالب است: «داستایوفسکی». این اولین باری است که اینگونه میبینم، بدن نام. دیگران را چیزی کمتر از الکساندر پوشکین، لئو تولستوی نمینامیدند. اما در اینجا، فقط نام خانوادگی است. ناشر شکی نداشت که: خواننده نام کوچک و میانی استاد بزرگ سخن را میدانست؛ نیازی به یادآوری او نبود. و این در زمان استالین بود.
ویکتور پراودیوک، ضد شوروی متعصب و خشک اندیش و کارگردان مستندهایی درباره «جنگ جهانی دوم» (او جنگ کبیر میهنی را چنین می نامد) و فیلم های توهین آمیز علیه استالین و لنین ، ویدئویی با عنوان «کتابسوزی بلشویکی» به صورت آنلاین منتشر کرده است. او در قیاس با فیلمهای مستند از آتشسوزی کتاب در آلمان نازی، با لحنی تحریکآمیز و در حالی که گلویش را فشار میداد، تهمت میزند: «در اول آوریل ۱۹۱۸، بلشویکها شروع به سوزاندن کتاب در روسیه شوروی کردند. این کار به ابتکار کروپسکایا آغاز شد و در پی آن، این روند تحت هدایت کمیسرملی فرهنگ، لوناچارسکی و خود کروپسکایا انجام شد». تحت تأثیر پراودیوک، کشیش اعظم کلیسای مسکو در وبسایت خود نوشت: «رمانها و کتابهای داستایوفسکی، که به نظر کروپسکایا مرتجعترین نویسنده بود، سوزانده شدند». این تهمت علیه بلشویکها سپس توسط دیگر چهرههای ضد شوروی که آشکارا آثار «ممنوعه» را نخوانده بودند، دنبال و همتاسازی شدند. «کتابسوزی توسط بلشویکها»؟ هیچ مدرک مستند یا یادوارهای دال بر چنین توهین و ناسزای ادعایی وجود ندارد. فقط حرفهای یاوه و دروغینِ بدخواهان و کینهتوزان از بلشویکها. ولی، این حقیقتی است شناخته شده که: در سال ۱۹۱۸، نخستین بنای یادبود تمام قد فئودور میخائیلوویچ در روسیه – روسیه شوروی، نه روسیه تزاری – در بلوار تسوِتنوی در مسکو نصب شد. این بنا توسط مجسمهساز س. د. مرکوروف از گرانیت تراشیده شده بود. در سال ۱۹۳۶، راه های تراموا در امتداد بلوار کشیده شدند و مجسمه به خیابان داستایوفسکی، به حیاط بیمارستان مارینسکی، نزدیک ساختمان فرعی که نویسنده در آن متولد شده بود، منتقل شد. از سال ۱۹۲۸ (!)، به لطف استالین، موزه آپارتمان فئودور میخائیلوویچ در آنجا قرار دارد. از قضا، بنای یادبود داستایوفسکی طبق فهرستی ساخته شد که «طرح لنین برای تبلیغات عظیم» نام گرفته بود. در این سند بسیار طولانی، ولادیمیر ایلیچ «تولستوی» را به عنوان نام اول و «داستایوفسکی» را به عنوان نام دوم (پوشکین چهارم بود) نوشته بود.
ولادیمیر ایلیچ این نقشه را در بهار ۱۹۱۸ ترسیم کرد. جنگ داخلی در جریان بود و جمهوری جوان نگرانی های مبرم زیادی دارد. و رهبر به بناهای تاریخی توجه داشت. سوزاندن کتابهای داستایوفسکی توسط بلشویکها «به رهبری کمیسر ملی فرهنگ، لوناچارسکی»؟ نظرات استالین و لنین در مورد آثار و موضع فئودور میخائیلوویچ در مورد زندگی، کاملاً شناخته شده است. لیبرالها دائماً به آنها استناد میکنند. ظاهراً آنها وقت نداشتهاند سخنرانی آناتولی واسیلیویچ را در جشنهای صدمین سالگرد تولد نویسنده در سال ۱۹۲۱ بخوانند. سخنرانی طولانی بود، از این رو من تنها گفته های کوتاه کمیسر ملی فرهنگ در مورد داستایوفسکی را بازگویی میکنم. «البته، به سختی کسی پیدا میشود که در هنرمند بودن داستایوفسکی، و هنرمند ی در آن حد عالی، شک داشته باشد». «داستایوفسکی نه تنها یک هنرمند، بلکه یک اندیشمند نیز هست. همینجا هم او بزرگ است». «اگر داستایوفسکی دوباره زنده میشد، مسلما رنگهایی را می یافت که به اندازه کافی واقعی درخشان باشند تا ما ضرورت کامل دستاوردی را که انجام دادهایم و تقدس کامل صلیبی را که بر دوش خود داریم، احساس کنیم».
کمیسرملی در ادامه گزارش میدهد: «دیروز، اسنادی که از داستایوفسکی به جا مانده بود، گشوده شد. در میان آنها دو فصل جدید از رمان «جن زدگان» (که توسط سانسور تزاری ممنوع شده بود – یادداشت نویسنده) وجود داشت. این فصلها منتشر خواهند شد». و آیا این مرد میتواند فرمان سوزاندن کتابهای «یک هنرمند، و آن هم یک اندیشمند بزرگ» را بدهد؟ به راستی، خشم پراودیکوفها از بلشویکها بیکران و بی پایان است و از جام بیانتهای زهرآگین تغذیه میشود. چهره کارگردان در قیاس با آتشسوزیهای کتاب در برلین شوم است. پرسشی از دفتر دادستان کل فدراسیون روسیه: آیا این «هنر» او مشمول قانون ممنوعیت مقایسه بین نازیسم و رهبران آن با قدرت شوروی نیست؟ فهمش و دریافت آثار این نویسنده بزرگ دشوار است. و فرم آنها اغلب کامل نیست. بویژه از این رو او مورد علاقه بسیاری از خوانندگان نیست. لوناچارسکی با تحلیل فرم و محتوای رمانها و داستانهای کوتاه داستایوفسکی گفت: «بیشتر آثار او ناتمام، به بنحویی پایان نیافته و از نظر ظاهری بینقص هستند. اما این ضعف کاملاً با ماهیت عظیم و بسیار مهم محتوای هنری آنها جبران میشود». از «دهه نود میلادی» اهریمنان از نام این نویسنده بزرگ برای توهین و خوارداشت دولت شوروی بهره برداری میکردند.
*نویسنده یوری ولادیمیروویچ پوشچایف – کاندیدای علوم فلسفی، پژوهشگر دانشکده فلسفه از دانشگاه دولتی لومونوسوف مسکو. فدراسیون روسیه. وی پژوهشگر ارشد بنیاد اطلاعات علمی علوم اجتماعی آکادمی علوم روسیه فدراسیون روسیه است.
——–
منابع مربوط به مقاله نخست:
۱- داستایوفسکی، خاطرات یک نویسنده. ۱۸۷۳ // داستایوفسکی، آثار کامل: در ۳۰ جلد. جلد ۲۱. ل.، ۱۹۸۰. ص ۱۳۱
۲- جیلاس م. گفتگوهایی با استالین. مسکو، ۲۰۰۲. ص. ۱۷۹.
۳- کاریاکین یو.اف. تغییر عقیده // زنامیا. ۱۳۸۶. شماره ۱۱. ص ۷.
۴- آبراموویچ گ.، برینینا ب.، اگولین آ. ادبیات روسی. کتاب درسی برای کلاس نهم و دبیرستان. مسکو، ۱۹۳۵.
۵- زرچانینوف آ.آ.، رایخین. ادبیات روسی: کتاب درسی برای کلاس نهم مدارس متوسطه. چاپ پانزدهم. مسکو، ۱۹۵۶. ص ۲۰
۶- پونومارف ا.ر.. داستایوفسکی و مکتب شوروی // داستایوفسکی و سده بیست۲۰۰۷ . ص ۶۰۹.
۷- زرچانینوف آ.آ.، رایخین. استرازف .. ادبیات روسی: کتاب درسی برای کلاس نهم. مدارس. چاپ سیزدهم. م.، ۱۹۵۴. ص. ۲۷۶.
۸- دادهها از اینجا گرفته شده است: اسطورههای تاریخ اتحاد جماهیر شوروی. داستایوفسکی
۹- کتابخانه ملی روسیه. فهرست الفبایی عمومی کتابها به زبان روسی.
۱۰ – آثار کامل لنین، وی. آی .: در ۵۵ جلد. جلد ۴۸. مسکو، ۱۹۷۰. صفحات ۲۹۴-۲۹۵.
۱۱ ملاقات والنتوف ن.و. با لنین. نیویورک، ۱۹۵۳. ص ۸۵
۱۲ – لنین، مجموعه آثار: در ۵۵ جلد. جلد ۴۸. ص ۲۲۶.
۱۳- آثار کامل لنین : در ۵۵ جلد. جلد ۲۹. مسکو، ۱۹۶۹. ص ۶۱۶.
۱۴- آثار کامل لنین، وی. آی .: در ۵۵ جلد. جلد ۲۵. مسکو، ۱۹۶۹. ص ۴۵.
۱۵ – لنین، مجموعه آثار: در ۵۵ جلد. جلد ۸. مسکو، ۱۹۶۷. ص ۳۱۵؛ جلد ۲۰. مسکو، ۱۹۷۳. ص ۲۲۱.
۱۶- بونچ- بروویچ، و.د. لنین درباره کتابها و نویسندگان (از خاطرات) // روزنامه ادبی. ۱۹۵۵. شماره ۴۸ (۳۳۹۳). ۲۱ آوریل. ص ۲
۱۷ – آلیلویوا س. ای. یک سال از دختر استالین. مسکو، ۲۰۱۴. ص. ۱۳۷.
۱۸ – هایفتس م. استالین ناشناس .(تاریخ دسترسی: ۱۵.۰۹.۲۰۲۰). به فصل « استالین به عنوان یک کتابخوان » در آنجا مراجعه کنید .
۱۹ – الیزاروف، ب.س. زندگی مخفی استالین. مسکو، ۲۰۰۲. صفحات ۴۱۱-۴۵۲.
۲۰- داستایوفسکی اف.ام. برادران کارامازوف // داستایوفسکی ف. م. آثار کامل: در ۳۰ جلد. جلد ۱۴. ل.، ۱۹۷۶. ص ۵۴.
۲۱ – همان. ص ۴۰.
۲۲ – داستایوفسکی، ف.م.، برادران کارامازوف. ص. ۴۱.
۲۳ – همان. ص ۵۱.
۲۴ -همان. ص ۶۲.
۲۵ – یاروسلاوسکی ای. م. فئودور میخائیلوویچ داستایوسکی علیه آلمانیها // بلشویک. ۱۹۴۲. شماره ۱۶. ص. ۳۸‒۴۵.
۲۶ – یاروسلاوسکی ای. ام. فیودور میخائیلوویچ داستایوسکی علیه آلمانیها. ص ۳۹.
۲۷ – همان. ص ۴۰.
۲۸ – همان. ص ۴۳
۲۹- شپیلوف، دی. تی. غیرمتعهدها. م.، ۲۰۰۱. ص. ۹۳-۹
۳۰- نووخاتکو.آ.گ.. درباره ای.و.. ایلینکوف // ایلینکوف.ای.و.. دیالکتیک انتزاعی و مشخص در تفکر علمی- نظری. مسکو، ۱۹۹۷. صفحات ۶-۷.
۳۱ – به این معنا باید منظور لنین را فهمید وقتی که از این تز، که برای فرد عادی عجیب به نظر میرسد، حمایت میکند که در «مارکسیسم… ذرهای اخلاق وجود ندارد». هر کسی که سعی کند این تز را به این معنا تفسیر کند که لنین مخالف اخلاق، اخلاق یا اخلاق به طور کلی است، مطلقاً هیچ چیزی در مورد اخلاق یا لنینیسم نمیفهمد. تز لنین یک معنی دارد: مارکسیسم، به عنوان یک درک علمی از تاریخ و قوانین فعالیت انسانی، نمیتواند طرحها و برنامههای خود را بر معیارهای اخلاقی انتزاعی و کلی بنا کند؛ نمیتواند وظیفهای را به اخلاق تحمیل کند که خود قادر به انجام آن نیست – وظیفه ایجاد یک اخلاق واقعاً انسانی و کمونیستی.
لنین، به پیروی از مارکس، میگوید: اگر واقعاً میخواهید اخلاقیات والایی ایجاد کنید، اخلاقیاتی که بهترین، مهربانترین و شریفترین اذهان بشریت هزاران سال بینتیجه آرزویش را داشتهاند، پس مراقب باشید که «شرایط را انسانی کنید» ( ایلیِنکوف ای.و. درباره بتها و ایدهآلها. کیف، ۲۰۰۶، صفحات ۲۷۳-۲۷۴).
۳۲- ای.و. ایلنکوف . ایده آل. ای.و. ایلنکوف// فلسفه و فرهنگ. مسکو، ۱۹۹۱. ص ۲۰۴
۳۳- ای. و. ایلینکوف ایده آل. ص ۲۰ .
۳۴ – همان. ص. ۲۰۷-۲۰۸.
۳۵ – لئونتیف ک.ن. درباره «عشق جهانی» // لئونتیف ک.ن. آثار کامل. جلد ۹. سن پترزبورگ، ۲۰۰۰. ص ۱۹۹
کتابشناسی
آبراموویچ گ.، برینینا ب.، اگولین آ. ادبیات روسی. کتاب درسی برای کلاس نهم و دبیرستان. مسکو: اوچپدگیز، ۱۹۳۵. ۲۰۰ ص.
آلیلویوا س. ای. یک سال از دختر استالین. مسکو: الگوریتم، ۲۰۱۴. ۳۲۶ ص.
بونچ-بروویچ، و.د. لنین، درباره کتابها و نویسندگان (از خاطرات) // روزنامه ادبی. ۱۹۵۵. شماره ۴۸ (۳۳۹۳). ۲۱ آوریل. ص ۲.
والنتینوف ن.و. ملاقات با لنین. نیویورک: انتشارات چخوف، ۱۹۵۳. ۳۷۰ ص.
جیلاس م. گفتگوهایی با استالین. مسکو: سنترپولیگراف، ۲۰۰۲. ۲۲۲ ص.
داستایوفسکی، ف.م. آثار کامل: در ۳۰ جلد. ل.: نائوکا، ۱۹۷۲-۱۹۹۰
زرچانینوف آ.آ.، رایخین. ادبیات روسی: کتاب درسی برای کلاس نهم مدارس متوسطه. چاپ پانزدهم. مسکو: اوچپدگیز، ۱۹۵۶. ۳۴۴ ص.
زرچانینوف آ.آ.، رایخین. استرازف . ادبیات روسی: کتاب درسی برای کلاس نهم. مدارس. چاپ سیزدهم. م.: اوچپدگیز، ۱۹۵۴. ۴۳۲ ص.
ایلیزاروف ب.س.. زندگی مخفی استالین. مسکو: وچه، ۲۰۰۲. ۴۹۶ ص.
ای.و. ایلنکوف . ایده آل // ای.و. ایلنکوف . فلسفه و فرهنگ. مسکو: پولیتیزات، ۱۹۹۱. ص. ۲۰۴-۲۱۲.
ای.و. ایلنکوف . درباره بت ها و آرمان ها. کیف: چاس کروک، ۲۰۰۶. ۳۱۲ ص.
کاریاکین یو.اف. تغییر عقاید // زنامیا. ۱۳۸۶. شماره ۱۱. ص ۴-۵۵.
لنین، مجموعه آثار: در ۵۵ جلد. چاپ پنجم. مسکو: انتشارات پولیتزدات، ۱۹۶۷-۱۹۷۵.
لئونتیف ک.ن.. در مورد “عشق جهانی” // لئونتیف ک.ن.. آثار کامل جلد ۹. سن پترزبورگ: ولادیمیر دال، ۲۰۰۰. ص . 186/225
نووخاتکو ای.گ. درباره ای.وی. ایلینکوف // ایلینکوف ای.وی. دیالکتیک امر انتزاعی و امر مشخص در تفکر علمی-نظری. مسکو: راسپن، ۱۹۹۷. صفحات ۳-۱۵.
پونومارف ای. ر. داستایوفسکی و مکتب شوروی // داستایوفسکی و سده بیستم / ویرایش ت. ای. کاساتکینا. جلد ۱. مسکو: IMLI RAS، ۲۰۰۷. صفحات ۶۱۲-۶۲۴.
هایفتس م. استالین ناشناس .
شپیلوف د. ت. غیرمتعصب. مسکو: واگریوس، ۲۰۰۱. ۴۰۰ ص.
یاروسلاوسکی ای. ام. فئودور میخائیلوویچ داستایوسکی علیه آلمانیها // بلشویک. 1942. شماره ص.۱۶.